[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Sunday, February 16, 2003

٭ آنت راست ميگفت :رهبری جهان با چه مايه کم خردمندی صورت ميگيرد...
---------------------
.........
نه تنها است دزد آنکه در ملک شاه ......برد کفش از پا و از سر کلاه
نه تنها است دزد آنکه در رهگذار.........ببندد ره کاروان و گدار
به دزدی بود هرکسي را فني.............. کزان فن چو شيطان کند رهزني
يکي ره زند در صف اولين............... ز مخرج به مد والضالين
يکي بهر تاراج در مدرسه ................ به اعداد پيش آطد و هندسه
يکي آن چنان بر نويسد سجل............. که صد دزد ماند ز حکمش خجل
يکي راست دزدی به وقت نماز............ ز تحت الحنکهای پهن و دراز
يکي دام او نان جو خوردن است..........ولي مطلبش سيم و زر بردن است
يکي دام دزديش در منبر است.............که اين گفت و من گفت پيغمبر است
يکي دزدد از دل حضور صلوة ..........يکي خمس و آن ديگری از زکات
يکي دام دزدی تجارت کند................به ارسال و مرسول غارت کند
يکي راست در مجمع خاص و عام......ز اوراد تسبيح صد دانه دام
ولي با همه اين صفت خوشدلند.......... که از امت احمد مرسلند
بگردند و گويند همي ده به ده............ علي را زما شيعه ای نيست به
................................................
ولي ديده ای بايدت در شناس...........که داني که دزد است در هر لباس
نشانش به عمامه و تاج نيست.........جز از حق به کس هيچ محتاج نيست
..........
..........



........................................................................................

Friday, February 14, 2003

٭ سالگرد قيام تاريخي ملت ايران بر ضد رژيم پهلوی تبريک و سالگرد فريب بزرگ 57 بر عموم ملت ايران تسليت باد
-------------------------------------
22 بهمن سالگرد قيام ملت بر ضد رژيم پهلوی است. گيريم به رهبری آمريکا و آخوندها... ولي رژيم پهلوی هم جائي در بين ملت ايران نداشت. 24 بهمن هم سالگرد مرگ فروغ است.ديگر چه مناسبتي در اين روزها هست؟
بقول گلناز: ديو چو بيرون رود ، ديو تر آيد !
.........................
AXES OF EVIL
آمريکا لازم نيست خودش را درگير ماجرا کند. کافيست که يکي از سگهايش را کيش کند.بايد ديد زرنگي کره شمالي تا چه حد است.
........................
اينجور خبرها هم بهانه خوبيست برای آمريکا: ادامه همکاری هسته ای روسيه با ايران
.......................
'رمی جمرات' در مکه 14 کشته داد
اينها هم جزو شهدا محسوب ميشوند و کارت خانواده شهيد دريافت ميکنند؟شهدای جهالت؟
......................
تغاری بشکند ، ماستي بريزد ، جهان گردد به کام کاسه ليسان.....
اين جريان آغاجری فواند بسياری برای فواميل ايشان (در آينده نزديک) و شايد خود ايشان(در آينده کمي دورتر) خواهد داشت.
.......................
مطلبي ديدم در سايت اعتراض به گويا که از صحت و سقم آن مطلع نيستم .من اصلا" هيچ اطلاعي در مورد سايت گويا و منشاء يا اداره کنندگان آن ندارم. اما تا جائي که به وبلاگ خودم مربوط ميشود در چندين مورد بدون اينکه پولي پرداخت کنم به نوشته هايم لينک داده شده و در مورد لينکهای گوشه صفحه هم حق اين سايت ميدانم که برای لينکهای دائمي خود برای هزينه های سايت هزينه خود را دريافت کند. در مورد نوشته هائي که در وبلاگها منتشر ميشود و از نظر سايت گويا دور ميماند هم نميتوان آنرا دليلي بر سودجوئي گويا دانست چون خوشبختانه تعداد وبلاگها و سايتهای ايراني به حدی بالاست که امکان برررسي و بازبيني روزانه آنها با اين وسعت ، نه توسط سايت گويا بلکه توسط هيچ سازماني قابل اجرا نيست. آنچه در سايت گويا و ساير خبرگزاريهای فارسي زبان انجام ميشود را کوچک نگيريم.
..................
خيلي از دوستان نسبت به اين نظر سنجي اينترنتي که نتايجش در پست قبلي منعکس شده اعتراض داشتند، ولي بايد توجه داشت که بايد از هر حرکتي (که قابل سوء استفاده نباشد) در زمينه انعکاس نظرات کاربران اينترنت ايراني حمايت کرد. نتايج هم نشان میدهد که آرای داده شده نسبتا" قابل اعتماد است . هرچه باشد 20 درصدی از از ملت جزو مسئولين يا جزو کساني هستند که از بقاء جمهوری اسلامي در ايران سود ميبرند..از بعضي از بازاريها بگير تا مسئولين مملکتي وجيره خوارانشان وآنهائي که سودشان در گرو ادامه حکومت ظلم جمهوری اسلاميست ...و مهمتر از همه اينکه...ديگر جزو نيم درصديها نيستيم....
.....................
راستي چطور است که اين آقای قاسم شعله سعدی با اينهمه حرفهای بوداری که ميزند هنوز آزادانه دارد برای خود تبليغ ميکند؟ دنياي مضحکيست....



........................................................................................

Saturday, February 08, 2003

٭ نامه مهندس سحابی به روسای سه قوه سرو صدای زيادی برپا کرد . نامه ای که در آن سحابی با رعايت پرده پوشي و رعايت حال بازجويانش تقاضای دادخواهي و رفع مزاحمت ماموران اطلاعات را نموده بود. اما مصاحبه بعديش با خبرگزاری ايسنا و خبرنگاران پارلماني نشان داد که خر را هرکارش بکني خر است حتي اگر عاليجناب الاغ بخوانيش.. آن يکي مهندس بازرگان هم همدرد اين سحابي بود که از يکطرف ادعای ميهن دوستي و ملي گرائي ميکرد و از طرف ديگر دغدغه آخرت و روز محشر چنانش کرده بود که هرچه از ذهن بيمار آن پير کم خرد (خميني کبير) تراوش ميکرد به گوش جان ميشنيد و چشم بر کشتار جوانان اين مرزو بوم به بهانه دين و مذهب ميبست و خود را به نديدن ميزد. حال حکايت اين جناب سحابي ست که هنوز هم بعد اين همه که بر او رفته باز ميگويد: ما به هرگونه نيروي مسلح كه هيچ، با هر گونه نيرويي كه بخواهد با خشونت برخورد كند يا قصد براندازي نظام و نفي قانون اساسي را داشته باشد به شدت مخالف هستيم . از طرف ديگر ميگويد که من راضي به اعدام هستم. اعدامم کنيد که از اين وضعيت خلاص شوم. قسم حضرت عباس را باور کنيم يا دم خروس را؟ اگر از جان گذشته ای که ديگر اين خايه ماليها برای چيست؟
اصلا" اين انگار بيماری مسری ملي مذهبي هاست که نه ميتوانند از دنياشان و وطن و ملي خواهي شان بگذرند و نه طاقت گذشتن از آخرت را دارند و بخاطر اينکه يکوقت در آن دنيا ضرر نکنند هرچه علما و مراجع خود خوانده اسلام ميگويند توتيای چشم کرده و لبيک ميگويند.آن يکي (مهندس بازرگان) بدتر از اين يکي بود و پسرش هم همان راه پدر را ميرود. نه ميتواند از داعيه وطنخواهيش دست بردارد و نه طاقت گذشتن از حوريان بهشتي در آن دنيا را دارد...پس يکي به نعل ميزند و يکي به ميخ....
بگذريم که اصلا" اين لفظ ملي مذهبي (که بعد از انقلاب مد شده و قبل از آن چنين گروهي وجود خارجي نداشت) بدجوری مرا به خنده مي اندازد. آخر تا بوده و هست آب ملي ها و وطن پرستان با مذهبيون و مشروعه خواهان توی يک جوب نرفته و هميشه با هم تضاد منافع داشته اند. اين لغت ملي مذهبي مرا بياد آن يکي اصطلاح مضحک (مارکسيستهای اسلامي) مي اندازد که شاه استفاده ميکرد و خودش را مسخره ملتي کرده بود .
بقول شمر: مهندس می دانيم چه می کشی، مهندس خريت بد دردی است
خنده دارتر از همه اظهار نظر دلقک جمهوری اسلامي (جناب عسگر اولادی مسلمان) است که چنين فرمايش ميکنند: سحابي از حارج تحريک شده است.
انگار که اين برچسب جديد (جاسوسي و تحريک از سوی خارجي ها) خيلي به مذاق اين کاسب بازاری انقلاب اسلامي خوش افتاده که جديدا" زياد از آن استفاده ميکند. ديگر بيمزه شده جناب عسگر اولادی...سر جريان اکبر عبدی گفتي، شنيديم و گذشتيم، سر جريان کاريکاتور حيات نو گفتي ، خنديديم و گذشتيم..حالا که بار سوم است ازين برچسب استفاده ميکني ديگر بايد به حماقتت ايمان آورد.يک چرت و حرف مزخرف را که سه بار پشت سرهم تکرار نميکنند. زيادی هم ازين تهمت استفاده کني قضيه لوث ميشود و خودت را مضحکه ميکني... پدرجان تو برو همان بازار را بچسب و از پشت پرده مرتجعين را حمايت کن، کي گفته که بيايي سياسي صحبت کني و ملت را بخنداني؟

=========
هيچ منطقي قوی تر از ترس نيست و به همين دليل قويترين منطقها متعلق به ضعيفترين انسانهاست.



........................................................................................

Friday, February 07, 2003

٭ عزت الله سحابي در جمع خبرنگاران پارلماني: حساب کار را به آخرت موکول ميکنم.
.................
با اين حساب ، آقايان و عاليجنابان خيالشان کاملا" تخت است و نگراني به دل راه نخواهند داد.چون خودشان بيش از همه مطمئند که آخرت و حساب و کتابي درکار نخواهد بود....که اگر بود اين چنين نامردمي نميکردند.


٭ نتايج رای گيری اينترنتي جمهوری اسلامي
LINK
++++++++++++++++
از وبلاگ بامداد: برتولت برشت مي گويد:بزرگ ترين بدبختي انسان ازدست دادن جرات سرکشي دربرابرستم است.پابرجاماندن سرکشي دربرابربيدادگري جان کلام زندگي است.هنگامي که انسان ستم را به آساني بپذيرد وتحمل کندشوم ترين دوره ي زندگي اش فرارسيده است.
*************************




........................................................................................

Thursday, February 06, 2003

٭ متن داستان تکميل شد:

روزی که ايمان متولد ميشد
....اسم پسر به دنيا نيامده ام را ايمان گذاشته بودم. مهری هم قبول داشت. و قبول داشت که پسر است، و بايد پسر باشد، بايد "ايمان" باشد.
((- ايمان را با خودم ميبرم زمين ورزش - ايمان را ميبری سر کلاس- ايمان که سه ساله شد....-ايمان که هفت ساله شد...- ايمان حتما" سياستمدار ميشود. - برای ايمان رفته بودم خريد-اينها را برای ايمان خريده ام- اين کفشها به درد دوسالگي ايمان ميخورد.- اين شلوار برای هفت سالگي ايمان خوب است....- ايمان ، ايمان، ايمان.....)) ...............
بعد ، پزشک زنم ، در ماه هشتم به شک افتاد . و رنگ تيره و چرکي را ، يک روز ، پاشيد روی روشنائي و نور. يک قلم موی بلند دستش گرفت ، نوک پنجه پا ايستاد و روی آسمان نوشت: « مرگ » و صدای های های گريه مهری بلند شد...من دوان دوان رفتم ، يک جعبه رنگ سفيد سفيد خريدم، روی بام ايستادم ، و با قلم موی پهني ، روی رنگهای چرک کشيدم.
-نه دکتر ...علم تو ، اگر نتواند بچه مرا سلامت به دست من بدهد، علم نيست دروغ است.
-علم من فقط علم من است، جادوی من نيست.
-دکتر ! اگر من حکمران سفيدپوست يک مستعمره آفريقائي ، يا يکي از اين سرمايه دارهای گردن کلفت بودم ، آيا باز هم خطر اين بود که بچه ام مرده به دنيا بيايد؟
- محمود! در اين شکي نيست که نوع فوق العاده هر علمي ، در خدمت آنهاست، اما ...من، بسيار سعي ميکنم.
-سعي تو....اگر بچه من نرسد و يا بميرد ....به چه درد من مي خورد؟........
باران رنگهای مرا ميشست، اما رنگهای او ثابت بود. من مجبور بودم ، هر روز و هر لحظه با جعبه رنگم بر بام بروم. و مهری ميگفت: کافي ست محمود! چه خاصيت دارد که مرا با اميد بي پشتوانه گرم نگه داری؟
بعد برای اولين بار ، در ماه نهم، يکروز مادرزنم آهسته و مهربان گفت: تو کار خودت را بکن ، هرجور که ميتواني، اما من به دعا هم اعتقاد دارم. بدنيست بروی زيارت و از امام رضا بخواهي که کمکت کند، و نذری هم بکن!
-اگر "ايمان" قرار است زير سايه دعا و نذری به دنيا بيايد ، بهتر است بميرد.
مهری درهم رفت و به خود پيچيد و چيزی نگفت..............
بعد مادرم آمد: تو اسم پسرت را ميگذاری "ايمان"؟ چه ايماني؟ چرا يک سر به زيارت نميروی؟ تو شش سال است که توی اين شهر زندگي ميکني، و من ميدانم که هنوز، حتي برای تماشا هم به زيارت نرفته ای. چرا از امام رضا نميخواهي که نگه دار زن و بچه ات باشد؟ اين امام ، تا امروز، هزار هزار نفر را شفا داده . با قلب پاک برو، و ببين که چه ميبيني.
- من مادر! هيچوقت قلبم برای زيارت پاک نيست........
بعد پدر زنم آمد: ميداني محمود؟ من هيچ اعتقادی به اين حرفها ندارم. ميبيني که عرقم را ميخورم ، و کاری هم به کار هيچکس ندارم، اما حالا که ميخواهند، همه ميخواهند، قبول کن. علم هم قبول کرده است که اين کارها، گاهي اثری دارد، اثر روحي....و اگر فايده يي نداشته باشد ، ضرر که ندارد.
-دارد ، حتما" دارد. اگر "ايمان" زنده بماند و بزرگ شود و بداند که خرافات، دعا، و چيزهائي مانند اين ، پشتوانه زندگي اوست، به چيزی که بايد در خراب کردنش سهيم باشد، تکيه خواهد داد.بالاخره ، يک جا بايد ايستاد، و من مي ايستم. من رو به قبله ای که باورش ندارم نماز نمي خوانم.....
فقط همين مانده بود ، همين که طبيب زنم - رفيق قديمي من - با من حرف بزند: محمود ! بد نيست، حتي خوب است . مهری بيش از هر چيز به اعتماد احتياج دارد. اگر او ميخواهد ، اين کار را بکن.
- نميخواهد. و اگر بخواهد هم نميکنم.
- تو را به لجبازی وادار کرده اند محمود! فقط همين ، والا ، بدون اعتقاد هم ميتوانستي اينکار را بکني، و بدون اين همه....
- اينطور نيست دکتر، اينطور نيست. تو ميداني که من آخوند زاده ام، و صدای خوبي هم دارم. اگر قرار بود ، بي اعتقاد، تن به اين کارها بدهم، منبر ميرفتم و کيسه ميدوختم. بجای آنکه کار کنم، از کار ديگران بهره ميگرفتم، بجای اينکه زمين شخم بزنم ، مقدسان را به کشتارگاه ميبردم و پول ميگرفتم....من ، سالهاست که دل از آن سوی طبيعت کنده ام. من وصيت کرده ام که بر مرده ام نماز نخوانند.....
-جداست، حساب اين حرفها از هم جداست. وقتي قلبي سرد ميشود، هيچ چيز مثل دعای صميمانه آن قلب را گرم نميکند.
-بگذار که سردتر بشود. من ، بدون اين حرارت، سي و هفت سال زندگي کرده ام...پاک، آرام و آسوده..
شايد راست ميگفت. شايد کمي راست ميگفت. اگر پي نگرفته بودند ، به اينجا نميکشيد.
و باز ميگويم : بنشين مهری! صبور باش ! همه چيز آنطور که تو بخواهي خواهد شد.
او همانجا کنار پنجره مينشيند و ميگويد: من دعا نميخواهم. من هيچوقت از تو دها و نذر و زيارت نخواستم، اما اينها: مادرم، مادرت، پدرم...و حتي پزشکم، حسي را در من به وجود آورده اند که تصور ميکنم، اين حس ، يا ترس، تنها با دعای صميمانه تو از ميان ميرود. من به تو بيشتر از آن جعبه مشبک ايمان دارم ، اما، اين ته دل من است که بيدليل ميلرزد.
-مهری ...آخر بگذار من هم حرف بزنم.
- بزن ! اما عِبش اين است که همه حرفهای تورا ميدانم. و ميدانم که در تمام آنها ، هيچ چيز نادرستي نيست. من ، تنها به خاطر همين اعتقاد توست که عاشق تو هستم ، محمود!
- ومن ، هرگز اين عشق را در پای آن ضريح مقدس ، قرباني نميکنم......
اينطور شد که گره به کارمان افتاد. مهری ، هرروزو هرساعت، به آن لحظه ترسناک نزديکتر ميشد. ايمان، عزيز مهری بود- قبل از آنکه بيايد. ايمان تمام زندگي مهری بود. او، تا بيست سال بعد را ، با ايمان ، با خيال ايمان، ترسيم کرده بود، تصوير کرده بود، و چرا تصور ميکردکه اگر من پنجه در چارخانه های آن فلز گران بيندازم و عاجزانه التماس کنم، ايمان زنده خواهد ماند؟ اگر در شکم او نادرست قرار گرفته، درست خواهد شد. اگر بند جفت به گرد گردن او پيچيده ، باز خواهد شد؟
من ميگفتم: مهری! هيچ طبيبي نميتواند با قاطعيت بگويد که بچه يي زنده يا مرده به دنيا خواهد آمد. بچه ای که تکان ميخورد ، زنده است.و همين برای ما بس است ، اما آنها که خيال ميکنند ، التماس ، نظام طبيعت را به هم خواهد زد، تکيه بر باد داده اند ، و پنجه در باد انداخته اند، و در پناه ديوار باد منزل کرده اند. مجموعه ء عواملي وجود دارد که "ايمان" را از ميان خواهد بردو يا زنده به دنيا خواهد آورد. و اگر بميرد ، ما بازهم بچه دار خواهيم شد. ايماني که متکي به خرافات باشد "ايمان" خوبي نيست. نه تقدير وجود دارد و نه هيچ عامل ناشناخته غيرطبيعي ديگر، و نه نجات بخشي از درون خاک ، و نه نجات بخشي در بالای آسمان. چيزی هست که هست. و مهارت و علم ، يا به دادش خواهد رسيد و يا نخواهد رسيد.امام، در هيچ بدنيا آمدني و از دنيا رفتني دخيل نخواهد بود. اين عادلانه نيُت که دخيل باشد، اين عاقلانه نيست.
مهری باز گفت: در تمام آنچه که ميگويي هيچ چيز نادرستي نيست. و جز اين ترس، و اين تمايل به زنده ماندن ايمان ، هيچ چيز برای من مفهوم ندارد....
نيمه شب مهری بيدار ميشود و ميگويد: درد!
من از جای ميجهم: وقتش است؟
-فکر ميکنم
-خبرشان کنم؟
-هنوز نه . کمي صبر کن!
و بعد ، آرامش های موقت ، همچون خط تيره ، نيم جمله های درد را از هم جدا ميکند و خط ها کوتاه و کوتاهتر ميشود. مهری دستها را به ديوار گرفته است که من کلماتم را از لابلای اضطراب عبور ميدهم و ميگويم: خبرشان کنم؟
-بکن!
تلفن- ماشين- مادرزن - پدر زن- مادرم - مهری ، خميده و نالان - پله ها - دفتر- اتاق 109- تخت خواب- دکتر....
-خواهش ميکنم بيرون باشيد!
***********
-دکتر ، وضع چطور است؟
-همانطور.
-لعنت به تو.
-به من؟
-دکتر! اگر "نتواني" ...
-تو ، محمود! هرکاری را که "ميتواني" بکن! به توانائي من کاری نداشته باش.
-من آن کار را نميکنم.
-تو بدبختي محمود، بدبخت، چون تمام قدرتت را در جائي بکار ميبری که هيچ احتياجي به آن قدرت نيست. اين کار فقط به مهری اعتماد به نفس ميداد.....
- دکتر ! اگر يکبار ديگر از من همچ. چيزی را بخواهي ، توی دهانت ميزنم.
*************
صبح نزديک ميشود . در اتاق انتظار همه هستند. مهری آهسته آهسته صدايش را بلند ميکند. و گاه فريادی کوتاه و بريده ميکشد. باز، من از اتاق بيرون مي آيم. پدرزنم زير چشمي به من نگاهي مي اندازد و سرش را تکان ميدهد. مي گويم : يعني چه؟ و جوابي نميدهد. مادرم از اتاق بيرون مي آيد و به من نگاه ميکند.
-چطور است؟
-بدنيست.
برادر زنم .....خاله زنم هم مي آيد...... بعد يک تخت متحرک مي آورند و به اتاق ميبرند. صدای ناله مهری. صدای گريه مهری. و بعد، مهری را روی آن تخت متحرک ، از اتاق بيرون مي آورند. عرق تمام صورتش را پوشانده. نگاهش هيچ نقطه ای را نميبيند. نگاهش، زير فشار درد به جاهای ناشناسي رفته است ، اما، از کنار من که ميگذرد، نگاهش را جمع ميکند و مي اندازد به صورت من. و مي دوزد به نگاه پر از ترس و اضطراب من . و يک دستش از زير ملافه نيمه سپيد بيرون مي آيد و به طرف من دراز ميشود. و انگشت هايش که از درد خم شده ، با رنجي درمانده باز ميشود. و عرق از کنار پيشانيش به کنار چشمها ميريزد. و دستش درازتر ميشود. انگار که ميخواهد مرا بگيرد. و چرخهای تخت ميچرخد و او سرش را ميچرخاند. و باز دستش درازتر ميشود. و زير لب چيزی ميگويدو من قدمي به جلو برميدارم.و قدمي به جلوتر. و او زير لب چيزی ميگويد، يا چيزی ميخواهد، يا چيزی را به التماس مي خواهد.
من ميگويم: مهری ، حرف بزن ! چه ميخواهي؟
و او فرياد ميکشد ، و از اتاقهای ديگر کساني بيرون مي آيند، و چرخهای تخت ميچرخد ، و مهری دور و دورتر ميشود.، و سرش را ميچرخاند ، و به من نگاه ميکند ، و من ، به ناگهان ، با صدای بلند ميگويم: ميروم مهری . هم الان . مطمئن باش! محکم باش! من رفتم.
و لبخندی را - از بالا - روی صورتش ميبينم ، و از پله ها پايين مي دوم، و جلوی در بيمارستان مي آيستم، و باز ميگردم ، و به برادرزنم ميگويم:ماشين!
-کجا؟
-حرم
و او دوان دوان از پي من مي آيد. و پشت فرمان مينشيند. و در عقب را باز ميکند.، و من به صندلي تکيه نميدهم ، و او در خلوت دم صبح تيز ميراند. ........و من جلوی در بزرگ پياده ميشوم . و ميدوم، و به حياط ميروم، و کفشهايم را درمي آورم. و به درون صحن ميروم. و در آن خلوت ، و در آن خاموشي ، و در زير آن چلچراغ عظيم روشن ، پنجه در چارخانه های ضريح مي اندازم ، و به زانو مي افتم. و سر بر فلز سرد مي سايم. و از خويش جدا ميشوم ، و جداتر ميشوم. و گاه صدای غريب ناله و گريه ام را ميشنوم ، و صدای شکسته التماس هايم را و دعاهايم را ميشنوم. آرام آرام حل ميشوم، فرو ميروم ، يکي ميشوم ، تمام ميشوم ، و زانوهايم خميده تر ميشود. و فرو ميروم، و پرواز ميکنم، و نيستم تا که بنالم، و نيستم تا که التماس کنم، و نيستم تا به شمار آيم...سبکم.....خنکم...، آرامم ، و فلزم....و جزئي از فلزم ، و سبزم ، روشنم .....نيستم .....نيستم....
**********
برميخيزم. چه مدت گذشته است؟ کي آمدم؟ چگونه آمدم؟ چه کردم ؟ کفش هايم کجاست؟ آيا "ايمان" به دنيا آمده است؟ آيا گره کور باز شده است؟ کفش هايم کجاست؟ مي يابم، ميپوشم ، ميدوم. برادر زنم پشت فرمان به خواب رفته است. به شيشه ميزنم. بيدار ميشود. دررا باز ميکند.چيزی ميگويد. جلو مينشينم. ميراند. مي ايستد. از پله های جلوی بيمارستان ، دوان ، بالا ميروم. پله ها ، پله ها، پله ها... اتاق شماره 101-102-103-104.....نه ...107-108-109-109-109....
لای در باز است. به اطرافم نگاه ميکنم. زناني نشسته اند. زناني ايستاده اند. مردی خميده است.
- چه شد؟ ها؟ من دعا کردم. من صميمانه دعا کردم. من التماس کردم....من گريه کردم......بچه ام مرد؟ ايمان ، ايمان مرد؟ مرد؟ دعا مرد؟ ها؟ مرد؟
هيچکس هيچ جوابي نميدهد. ..... بس است . همين بس است. برميگردم . به کنار پله ها مي آيم. روی نخستين پله مينشينم و به ديوار تکيه ميدهم.
و ناخوانده حسي ظالم ، حسي حقيقي و ظالم ، به قلبم ميريزد، حسي سرشار از شادی ، سرشار از نشاط، سرشار از رقصي شادمانه...سرشار از واقعيت....
و اگر گريه ميکنم، و اگر با صدای بلند گريه ميکنم ، در اين گريه دردی نيست، دراين گريه جز شادی ژرف و ناشناخته چيزی نيست .
و ميشنوم که به تکرار ميگويم: چه خوب ....چه خوب....مهری ! ما باز هم بچه دار خواهيم شد.... (پايان)
تضادهای دروني - نادر ابراهيمي


........................................................................................

Wednesday, February 05, 2003

٭ دليلش چيست که اکثر انسان ها وقتي پير ميشوند به مذهب رو مي آورند؟ البته همگاني نيست ولي تعداد قابل توجهي از اشخاص در پيری با خدا ميشوند تا به خيال خودشان اگر بهشت و جهنمي هست ضرر نکرده باشند. نمونه اش نادر ابراهيمي که الان وضعش خراب شده و مدتيست که ديگر نمينويسد . ولي اگر کتابهای دوره جوانيش را با دوسه کتاب آخرش مقايسه کنيد (که در آخری خامنه ای را ستوده بود) از اين تغيير و دگرگوني متحير ميشويد.اين داستاني که برايتان مينويسم داستانيست از زمان جواني ابراهيمي...آنوقتها که هنوز آزاد مي انديشيد. آماده شد اينجا ميگذارمش.



٭ وبلاگ توضيح المسائل خيلي وقت است که آپديت نشده. امروز در کتابي اين مطلب را ديدم . خوب بود جناب آيت الله استمناء به اين سوال شرعي آخوند رفسنجاني پاسخ ميدادند.:

سوال: علماء اماميه و فقهای اثنا عشريه - کثر الله امثالهم - بيان فرمايند درين مسئله شرعيه ، که علت چيست و باعث کيست که ما آخوند ملاها در سالي ماهي ، و در ماهي هفته ای، ودر هفته ای روزی ، در روزی ساعتي ، در ساعتي سعد دقيقه ای ، با هزاران قل هوالله و قل اعوذ برب الناس و آیه الکرسي ، با زوجه خود نزديکي ميکنيم، پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه ثانيه ، پسری از ما خلق ميشود مانند شيخ سيد علي گدا ، کره خری ، لب شتری ، دندان فيلي ، کمر کلفت پستان چفت ، شش انگشت ، قوزپشت ، روی سياه پاچه کوتاه .
فياللعجب ، فلان نامسلماني که نميداند روزه برگ چه درخت است و نماز وصله چه رخت ؟ و خمس و زکات خوردنيست يا پوشيدني؟... بدون ذکر ياهو و بسم الله فرو ميکند و تا خايه تو ميکند ، هنوز بيرون نکشيده زنش زائيده پسری لب شکری ، سرو قد ، آهو چشم ، ترنج غبغب ، و دارای تمام محسنات....؟

**********
********************
ميگويد: نماز خواندن کار بيوه زنان است، روزه گرفتن صرفه نان است، کربلا و حج سير جهان است، اما دل بدست آوردن کار جوانمردان است.



........................................................................................

Sunday, February 02, 2003

٭ آدم وقتي پير ميشود خوابش کم ميشود. جوانها بيشتر از پيرها ميخوابند. اما وقتي پيرمردی 16 ساعت در شبانه روز بخوابد ميتوان شک کرد که نکند بدنش مسموم باشد. يک مسموميت بطئي و کند که مدتي طول ميکشد تا جان آدم را بگيرد. خيلي ها در اين روش استادند و بسياری از اشخاصي که هم ماندنشان باعث دردسر بود هم رفتن يکباره شان ، با اين روش، بي سرو صدا حذف شده اند.


........................................................................................

Saturday, February 01, 2003

٭ چند فرض برای آزادی منتظری:

1- طرف حالش خراب است و آقايان ميترسند اگر در حصر بميرد قهرمانسازی شود و هواداران منتظری وملت به بهانه شهادت حضرت آيت الله در حصر مملکت را شلوغ کنند.
2- با طرف به توافقاتي رسيده اند که ما تورا آزاد ميگذاريم توهم دهنت را ببند و فقط در مورد مسائل فقهي زر بزن .الا اين باقيمانده عمرت را هم بايد در حصر و بدبختي بگذراني..
3- در راستای سياست بيست و چند ساله جمهوری اسلامي (حذف آلترناتيوها) به اين نتيجه رسيده اند که آقا کوپنش تمام شده و بايد غزل خداحافظي را بخواند.نخصوصا" که مدتيست نجف آباديها به بهانه آقا دارند زيادی شلوغ ميکنند. اگر در حصر سرش را زيرآب کنند همه ميفهمند که کار اينها بوده ...پس اول رفع حصر ميکنند بعدش يکجوری کلک طرف را ميکنند که به پای نظام تمام نشود.
4- فرض محال: با پيگيريهای رئيس جمهور و مجلس و طرفداران آقا ، نظام عقب نشيني کرده استو ناچار شده که حصر را بشکند (البته اين يکي کشک است)
.....
اگر فرض اول يا سوم صحيح باشد همين زوديها بايد منتظر رحلتي چيزي باشيم.ازاينکه از ايشان رفع حصر شده خوشحالم. به عنوان يک انسان ، که حق دارد آزاد باشد بايد هم آزاديشان موجب خوشحالي باشد. اما يادم نرفته که همين جناب منتظری بودند که اين آش ولايت مطلقه فقيه را برای ملت پختند و حالا که آش اينقدر شور شده که خان هم فهميده بروی خودشان نمي آورند يا قضيه را توجيه کشککي آبکي ميکنند.خلاصه اينکه سگ زرد برادر شغال است.
مقام محترم قانم مقام رهبری سابق در مصاحبه ای که با خبرگزاری دانشجويان داشتند فرمودند: كساني كه انقلاب، اسلام و كشور را حفظ مي‌كند، مردم هستند. مسوولان بايد كاري كنند كه مردم ناراضي نباشند؛ مثلا در نظارت بر انتخابات بايد كاري كنند كه رضايت مردم را به دست بياورند و سرسختي نكنند.
خانه از پای بست ويران است، خواجه در بند نقش ايوان است


........................................................................................

Friday, January 31, 2003

٭ بلاگ نما که در گوشه صفحه جناب حدر خودنمائي ميکند و ليست وبلاگهای فارسي زبان (البته آنهائي که از نظارت استصوابي حدر بگذرند) را نمايش ميدهد در جديدترين جهش خود به اين نتيجه رسيده که آدرس وبلاگها را در Status Bar نمايش ندهد . بطوريکه در Copy Shortcut هم نمايان نشود . خلاصه اينکه وقتي روی لينک کليک ميکني اول به يک صفحه ديگری رفته و ازآنجا به وبلاگ موردنظر راهنمائي ميشوی..بدون اينکه اولش بداني مقصد کجاست. نميدانم اين ابتکار!! بجز کم کردن قدرت انتخاب خواننده و ايجاد تاخير (بدليل احضار دو آدرس بجای يکي) چه مزيت ديگری برای جناب درخشان داشته که به آن دست زده اند...دوستاني که بيشتر از اين ابتکارات سر در مياورند مسلما" بيشتر ميتوانند توضيح دهند.
.....................
البته از حق نبايد گذشت که اين پيشنهاد حدر بسيار پيشنهاد جالب و سازنده ايست. اميدواريم محقق شود.
====================

قلم بدست از نگاه رهبر




........................................................................................

Wednesday, January 29, 2003

٭ چند نکته در مورد شرکت اريکسون و اقدام اخير نظام برای جلوگيری از دريافت امواج ماهواره ای در تهران:

1- شرکت اريکسون اولين بار نيست که با سازمان اطلاعات قرارداد ميبندد. اين چندمين قرارداد اين شرکت ميباشد . در قراردادهای قبلي تجهيزات جاسوسي واستراق سمع، دوربينهای مخفي، دستگاههای دريافت امواج بيسيم خارج از باند فرکانسي مجاز و ردياب آنها،دستگاههای شنود تلفني و رديابي و شنود موبايل ازين شرکت مستقيما" توسط سازمان اطلاعات خريداری شده است.آخرين قرارداد اين شرکت فروش تجهيزات پارازيت راديوئي و پارازيت امواج ماهواره است که در 7 نقطه تهران نصب شده است.
2- اين امواج چون برای جلوگيری از دريافت امواج ماهواره تله استار صادر ميشوند (چون ديش در وضعيت تقريبي رو به افق قرار ميگيرد) بصورت سطحي منتشر شده و ناگزيروارد بدن انسان ميشوند. خطرات اين امواج برای بدن انسان بارها در رسانه های مختلف اعلام شده ، اما چه فايده؟ نظام جمهوری اسلامي اينبار نيز ثابت نمود که جهت بقای خود حتي حاضر است تمامي ملت ايران را قرباني کند.آش اينقر شور بود که کار به مجلس هم کشيده شد: اخيرا برخی از نمايندگان نسبت به آثار سوء سايتهای پارازيت ماهواره ای که اخيرا در هفت نقطه تهران نصب شده بر باروری زنان و مردان هشدار داده اند. به گفته نمايندگان امواج توليد شده به وسيله اين تجهيزات می تواند بر تخمک گذاری زنان و روند توليد اسپرم در دستگاههای تناسلی مردان اثر بگذارد. به گفته آنان اين تنها يکی از ضررهای اين امواج برای سلامتی افراد است.
3- به نظر ميرسد عمق تفکر و تعقل مقامات جمهوری اسلامي در سطح همان تلويزيونهای فارسي زبان لس آنجلسي است که چنين قضيه را جدی گرفته اند و فکر ميکنند با 4 تا کلمه چرت و پرت امثال ضياء آتابای ملت به خيابانها ميريزند و مملکت شلوغ ميشود. تعجبم از اين است که با اين همه ساده انديشي و عقب افتادگي فکری چطور 23 سال است مملکت را نگه داشته اند.نه جانم، با ماهواره يا بي ماهواره کار ج ا تمام است و اين ربطي به تحريکات فلان تلويزيون خارج از کشور ندارد. کار از داخل خراب است. به نظر من اينکه اين چند تا تلويزيون بزمي را رسانه های اپوزوسيون بشمار بياوريم کوچک شمردن مخالفان نظام است. خجالت آور است اگر اينها بخواهند ادعای رهبری مبارزات مردم را داشته باشند و به ملت خط بدهند.
4- بايد درنظر داشت که اگرچه شرکت اريکسون موضوع را تکذِب نموده اما اگر هم تکذيب نميکرد از لحاظ حقوقي و بين المللي کار خلافي انجام نداده بود. چون همانطور که ميدانيد در ايران امواج ماهواره از طريق غيرقانوني دريافت ميشود و هيچيک از استفاده کنندگان آن قراردادی با شرکت تله استار يا هات برد يا... نبسته اند و هزينه های مربوطه را پرداخت نکرده اند که مجاز به استفاده از برنامه های آن ماهواره باشند.
اما ازين لحاظ که دستگاه توليدی اين شرکت برای بدن انسان مضر بوده وسبب صدمات جبران ناپذير جسمي و رواني ميگردد شرکت مزبور و استفاده کنندگان اين تجهيزات مرتکب جرمي غيرانساني شده اند که اگر دريک مملکت ديگری (به غير از جهنم جمهوری اسلامي) بوديم ميشد برعليه شرکت اريکسون و وزارت اطلاعات اعلام جرم کرد و مسببين اين عمل را مورد تعقيب قانوني قرار داد.
5- با استناد به مضرات اين امواج برای انسانها ميتوان بطور هماهنگ با مراجع بين المللي مکاتبه کرد و ازينطريق شرکت اريکسون را تحت فشار قرار داد...البته ناگفته نماند که با اينکار جلوی استفاده نظام ازينگونه وسائل را نميشود گرفت. اين شرکت نشد يکي ديگر...اينبار از جائي تهيه ميکنند که اصلا" مشخص نباشد مال کدام شرکت است..اما همينکه يک حرکت جمعي در اين رابطه شروع شود منافع ديگری جدای موضوع مورد بحث برای ما ملت ، خواهد داشت.

لينکها در رابطه با اين موضوع:


http://www.womeniniran.com/news/81-news/11-81-n/07-11-81/2-7-11.htm
http://www.akunews.org/News/view.asp?ID=1441
http://isitu.org/Frame1.php?C=2&M=ericson1




........................................................................................

Sunday, January 26, 2003

٭ شوخي با پيامبران :

ابوالبشر(حضرت آدم) از شکم پرستي و کيرمستي به اصطلاح دزدان برک برد تا گندم را خورد، محو ماما حوا شد، از بهشتش بيرون کردند. تا قيامت برای فرزندان زحمت زرع و کشت را هشت.
نوح به حرف چهار نفر بچه خر نادان جاهل که چهار تا سنگش زدند و دوتا فحشش دادندنوحه گری و نفرين کرده تا فتنه طوفان برپاداشت(1). از غرب تا شرق خلقي را هلاک و غرق کرد.
ابراهيم ، با تبر ، خدايان مردم را زير و زبر نموده ، ششپرش را روی شانه بت بزرگ گذارد که خدايان را خرد کردو به اين لطيفه آخر چه آتشبازيها که نکرد.
عيسي به يک دم دميدن روح القدس (که کسي خبر نشد) به محض توليد، زبان به کلمه توحيد کشيد (2).اينقدر صبر نکرد که به وقت خود سخن گويد و حق جويد تا خداش ندانند و پسر خدايش نخوانند. ازين دورنگي ، آخر، خلقي را فرنگي و شهری را دهری کرد.
موسي سه روزه به کوه طور رفت ، چهل روزه باز آمد .ريش بيچاره هارون را گرفت و شتم گفت . آخر برای يک غلطي که فرعون کرد و (به خاطر) گوساله ای ذليل، چند فرقه را غرق رود نيل کرد. به اين بهانه بي فايده راه نزول مائده را بر مردم بست و کمر عالمي را شکست.
لوط از عمل ده نفر امرد بوالهوس لاطي و ملوط (که حالا زياده بر پنجهزارش در همان يک دارالعباده يزد پيدا ميشود) عزيزی مثل جبريل را در زحمت افکند و يک طبقه زمين را از جای کند (3).
محمد صلي الله عليه واله که ختم انبياء و علت غائي خلقت ارض و سما بود اين همه راه را که تا معراج بريد و زحمت کشيد، باز تحميل 17 رکعت نماز و قيام به صيام و غسل جنابت و وضو و طهارت و وحوب مکه را با هزار لکه زحمت ديگر بر گردنشان هشته که از بريدن پوست کيرشان(4) هم نگذشته....

برداشت از کتاب باستاني پاريزی
..................
(1) نوح گاه به گاه به شهر اندر شدی و ايشان را به خدای بخواندی، و اورا بزدندی...پس چون نوح را رنج بسيار شدو صبر نماند دعا کرد بر قوم خويش به هلاک و گفت: رب لاتذر علي الارض من الکافرين ديارا"، خدای عز و وجل دعوت او را اجابت کرد. (ترجمه بلعمي ، ص 135)
(2) بهمه خبرها چنانست که عيسي انجيل را در شکم مادر دانست و مادرش چون نماز کردی ، او اندر شکم ، انجيل همي خواندی و تسبيح همي کردی . (ترجمه بلعمي ، ص 757)
(3) سدوم و گومورا..
(4) عمل ختنه

======================
شكوري راد عضو هيئت رئيسه فراكسيون مشاركت از «ائتلاف شگفت در انتخابات شوراها» خبر داد و گفت: در آينده ممكن است شاهد ائتلاف دور دست و شگفتي در انتخابات شوراها باشيم و آن ائتلاف نيروهايي خواهد بود كه ممكن است به لحاظ گرايش سياسي چندان سنخيتي با هم نداشته باشند و صرفاً به منظور كمك به رأي آوردن با هم ائتلاف كنند نه پيشبرد برنامه هاي خاص.
مثل اينکه قرار است در آينده نزديک گروهي از اصلاح طلبان با سازمان مجاهدين خلق ايران- حزب توده- سازمان چريکهای فدائي خلق ايران و سلطنت طلبها ائتلاف کنند. البته اين ائتلاف لزوما" به معني سنخيت داشتن گرايش سياسي اين گروهها نيست و صرفاً به منظور كمك به رأي آوردن با هم ائتلاف ميكنند نه پيشبرد برنامه هاي خاص...!!!
ای وای ازين خدعه و مکر آخوندهای ولائي



........................................................................................

Saturday, January 25, 2003

٭ پنجاه و نهمين زادروز خسرو گلسرخي ( 2 بهمن 1322 ـ 29 بهمن 1352 )را گرامي بداريم

گلسرخي مدافعات خود را در بيدادگاه شاه با اين شعر آغاز كـرد :
.....***.....
اين كاجـــهاي بلند است
كه در ميانه ي جنگل
عاشقانه مي خواند
ترانه ي سيايل سبز پيوستن
براي مـــــردم شهر
نه چشمهاي تو اي خوبتر ز جنگل كاج
اينك برهنه ي تبرست
با سبزي درخت هياهويت
***
اين سوگوار سبز بهار
اين جامه ي سياه معلق را
چگونه پيوند ي ست
با سرزمين من ؟
آن كس كه سوگوار كـــرد خاك مـــرا
آيا شكست
در رفت وآمد حمل اينهمه تاراج ؟
***
اين سرزمين من چه بيدريغ بود
كه سايه ي مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاكتاف پهن كـــرد
وباغ ها ميان عطش سوخت
واز شانه ها طناب گذر كـــرد
اين سرزمين من چه بيدريغ بـــود
***
ثقل زمين كجاست ؟
من در كجاي جهان ايستاده ام ؟
با باري از فرياد هاي خفته وخونين
اي سرزمين من !
من در كجاي جهان ايستاده ام ؟



٭ يک سوال ؟
تعداد نارضايان از حکومت هر روز بيشتر ميشود. سالهاست که شاهديم در کوچه و خيابان انتقاد از حکومت و عملکرد حکام و حتي فحاشي و توهين به قدرتمداران امری عادی و همه گير شده و کمتر روزيست که در ميان مردم باشي و اينگونه حرفها را (که بيشتر جنبه دل خنک کردن و خالي کردن خودرا دارد) نشنوی. آنها که در انقلاب 57 حضور داشتند همگي اذعان ميکنند که حتي در روزهای آخر سلطنت پهلوی و در بحبوحه درگيريهای خونين حکومت و مردم نيز اينگونه فحاشيها نسبت به مقامات حکومتي سابقه نداشت. در ماجرای کوی دانشگاه علنا" به رهبر خودخوانده مسلمين جهان ، خامنه ای لقب کسکش داده شد و از شعاری همچون : توپ تانک فشفشه ، خامنه ای کس کشه استفاده گرديد. هيچکس نسبت به شاه چنين توهيني نکرده بود.جمهوری اسلامي کارنامه ای سياه از جنايت و فساد و ضديت با مردم و آزادی دارد نقاط تاريکي همچون سرکوب اقليتها و کشتارهای قومي در کردستان ، ترکمن صحرا و خوزستان وبه مسلخ فرستادن هزاران تن از جوانان در زندانها ، کشتار سال 67 در زندانها(بيش از 3500 زنداني در کمتر از يکهفته اعدام شدند)، شکنجه و تجاوز به زندانيان زن و دختر پيش از اعدام (به اين بهانه که اگر باکره بمانند به بهشت ميروند) قتلهای زنجيره ای ، حمله به کوی دانشگاه و متعاقب آن به دادگاه کشاندن بيگناهان و محق جلوه دادن جانيان ، تحديد آزاديهای فردی و اجتماعي و بسظ سانسور و سرکوب در کليه زمينه ها و.... با وجود همه اينها چگونه است که هنوز اين شب پرستان حاکمند و در اعتراضات مردمي بر ضد نظام تنها درصد بسيار کمي از اقشار جامعه شرکت نموده و بسادگي سرکوب ميشوند.
عملکرد جمهوری اسلامي بگونه ای بوده که در جامعه ای مذهبي همچون ايران جوانان و فرزندان انقلاب از دين و مذهب زده شده و علنا" ضديت خود را با دين ابراز ميدارند و به اين نتيجه رسيده اند که هر آيين و مذهبي که بتواند بازيچه دست قدرتمداران و آلتي برای برده ساختن مردمان باشد، همان بهتر که نباشد.
در دهه 50 اضافه نمودن 2 ريال به مبلغ بليط اتوبوس واحد سبب شد که ملت به خيابانها بريزند و با آتش زدن اتوبوسها و شعار بر ضد حکومت پهلوی حاکميت را مجبور به عقب نشيني نمايند. با وجود آنکه اين روزها فاصله طبقاتي بين فقير و غني بينهايت زياد شده و طبقات ضعيف و متوسط جامعه تحت فشار شديد اقتصادی قرر دارند باز هم ميبينيم که عامل اقتصادی نيز موجب ايجاد حرکتي جدی بر ضد حکومت نميشود. چگونه است که عوامل اقتصادی ، اجتماعي و سياسي در سال 57 موجب قيام گرديد اما در اين زمان با وجود حضور تمامي اين عوامل ( و حتي با شدت بسيار بيشتر از آنزمان) ملت ايران در بي تفاوتي نسبت به سرنوشت خود و انفعال بسر ميبرند؟ کسي جواب اين سوال را به من بدهد.



........................................................................................

Thursday, January 23, 2003

٭ ادامه شعر معراج (بخش چهارم- آخر)

از کوری ديده ملايک...................... چون بود به راه قرب سالک
در کاخ نخست اين عمارات................ از بهر تفرج ادارات
افتاد جلو جلو مکائيل...................... ميداد به آب و تاب و تفصيل
کاين دايرهء محاسبات است............... وين شعبه ثبت کاينات است
اين مرکز قحط و سيل و توفان............واين دفتر مرگ و مير انسان
ناگاه زحق خطاب آمد..................... «ميکال ولش بکن بيايد
داني که منش در انتظارم.................. با وی دو هزار کار دارم
»
حضرت چو شنيد امر دادار............... فرمود:دگر خدا نگهدار!
هرچند مناظری قشنگ است............... اما چکنم که وقت تنگ است
فرمود و روانه شد به سرعت............. سوی در اندرون عزت
اندر ته آن سرای آخر..................... بد راهروئي ز زر احمر
جبريل درش ستاده بر پای.................کاين راه حرم بود، بفرمای
فرمود ، مگر دگر نيايي................... تا ره به برادرت نمايي
گفت،« ار قدمي نهم فراتر..................سوزد پر و بال من سراسر
يک مرتبه از غلط نهادم................... شش ماه به بستر اوفتادم
تو محرم راز کردگاری ................... هرجای توان قدم گذاری»
در داخل آن رواق باريک.................همچون ظلمات جهل تاريک
مي جست لقای اصل مکان................همشهری يعرب ابن قحطان
.......... ***************************................
ناگه ز کنار آسمانها ...........................شد همهمه ای عجيب برپا
برخاست ز هر طرف هياهو...................ميکال چه شد؟ فلان ملک کو؟
اين گفت ببند و آن دگر گير...................اين يک که بکش طنابش از زير
شل کن که بس است تا همينجا...............جبريل بکش تو رو به بالا......
دادار در انتهای دالان .........................در حالت امر و نهي و امکان
يک راز ز رازهای مستور.................... با صد عجله نمودش از دور
يعني که برو ، مايست اينجا................... مختل شده کار نظم دنيا
آني دگر ار بجا بماني......................... بر هم خورد اصل زندگاني
از آنکه ستاره ای به گردون.................. رفته ز مدار خويش بيرون
يک موی دگر اگر شود دور....................بايد بدمند نفخ در صور
اصلاح مدار اين ستاره......................... صد سال درست کار داره....
پيغمبر ما در اوج افلاک ...................... از غبن لقای دوست غمناک
بوسيد ز جان زمين دالان...................... آمد ز سرا برون ثناخوان
جبريل و براق هردو آنجا..................... بودند به خدمتش مهيا
زان راه که رفته بود برگشت..................اين مرتبه بي سياحت و گشت
يک لحظه تمام اين سفر بود................... کاين نقل مجالس بشر بود...
من صورت وهم از آن زدودم................. گوی از همه شاعران ربودم
اميد که شعر ابن ديلاق....................... منظور نظر شود در آفاق
پايان


٭ ادامه شعر معراج (بخش سوم)...
حضرت ، به تصور حميرا................فرمود بدان لسان شيوا
کای عايشه جان مده عذابم ............... امشب دگه ول بکن بخوابم
فرمود و به خواب و خرو خر شد .......جبريل ز خنده روده بر شد
چون چاره نبود و داشت پيغام............از حضرت ذوالجلال و اکرام
بنهاد به بيخ گوش او سر.................با خنده سرود کای پيمبر
من عايشه نيستم ، امينم................... بگشای دو ديده و ببينم
با صد خم و پيچ و زير و بالا............ تا نيمه گشود چشم شهلا
فرمود که ای امين باری..................اين وقت شبم چه کار داری ؟
گفتش که نه وقت خواب نازست..........درهای حريم عرش بازاست
يک امشبه در قرون و اعصار........... ذات احديت است بيکار
خواهد که رسول خود ببيند............... با وی دوسه ساعتي نشيند...
بشنيد چو اين، رسول اکرم............... از شوق ز جای جست در دم
پيچيد به سر عمامه اش را............... پوشيد به تن قبای يک لا
پرسيد : که از برای اين راه............. آذوقه بياوريم همراه؟
گفتا: نه ، اگر چه ره دراز است......... ز آذوقه رونده بي نياز است
ز آنرو که گسيل کرده دادار............. از بهر تو يک الاغ پردار !!!
چون بر سر زين آن نشيني..............دروازه لامکان ببيني
اندر تک و پو به ره نماند............... يک لحظه ترا به حق رساند
رفتند زخانه هردو بيرون................کردند در سراچه کولون
جبريل و رسول حق دوپشته............ گشتند سوار خر فرشته
ناکرده اشاره با نک پا...................پريد به قاب قوس ادني
***************************
گردون شده بود آب و جارو...................صف بسته فرشتگان به هرسو
جبريل زترک جست پائين.....................افتاد جلو به رسم و آنين
فخر بشر از ميان هر صف .................. ميراند به مثل برق رفرف
هر دسته که ميکشيد هورا.................... از لطف همي گذاشت بالا
مي گشت بدين جلال شايان................... نزديک به بارگاه يزدان
قصری که بشر نديده بامش....................گنگ است زبان ز وصف نامش
نه اول و آخرش پديدار....................... نه قبه و انتهای ديوار
سرتاسر آن ز سنگ الوان....................فيروزه و يشم و لعل و مرجان
در جای چراغ طاق دهليز....................خورشيد به چنگکي گلاويز
درهای مرصع و پلاتين.......................منقوش به نقشهای رنگين
هرسوی فرشتگان و حجاب...................واقف به در دريچه و باب
ميکال دم در عمارت.......................... استاده به انتظار حضرت
تا شکل براق در فلک ديد.................... صد سال به پيشواز پريد
اندر وسط زمين و افلاک.................... بگرفت عنان اصل لولاک
زد بوسه به پای نازنينش.....................ماليد به گرد ره جبينش
از ديده ز روی صدق چون در..............ميريخت سرشک و جد شرشر
تا ختم رسل دم جلوخان..................... پايين شد از آن الاغ پران
از کله برج خود سرافيل..................... در صور دميد نفخ تهليل
زانسان که ملائک سماوات.................. گشتند ميان غرفه ها مات
کاين دبدبه و جلال و تمکين..................وين عزت و زيب و فر و آئين
از بهر کسي در آسمانها...................... از روز ازل نگشته برپا
آخر مگر اين بشر چه بوده.................. کاين طور دل از خدا ربوده
فخر است گرش به وحي و تنزيل............ کز نزد خدا رسانده جبريل
گر وحي به پشه ای رساند................... صد مرتبه بيشتر بداند
ناگاه خطاب آمد از حق...................... کای خيل فرشتگان احمق
اين عبد ذليل با تميز است................... زين روی به نزد ما عزيز است
آن های دگر که در زمينند.................... در راه و روش نه اينچنين اند
گويند که جلوه خدائيم.........................در راه لقا و ارتقائيم
کفر است به نزدشان عبادت.................. آن مبداء و منشاء شقاوت

ادامه شعر در پست بعدی






٭ ميگويند: حضرت رسول در شب معراج پس از آنکه از هفت آسمان گذشت و با بسياری از پيغمبران در طبقات آسمان مراسم تحيت و سلام بتقديم رسانيد، به سدره المنتهي رسيد(...عند سدره المنتهي، آيه 13 از سوره والنجم) و آن درختي است که ميوه آن از بزرگي مثل سبوهای هجر و برگ آن مانند گوش فيل و غاشيه آن از نور خداوند جليل، و چندان فرشته در حوالي آن شجره بودند که عدد ايشان کس نمي داند (عجبا به حق چيزهای نشنيده!!!) و مقام جبرئيل درميان آن درخت است (احتمالا" حضرت جبرئيل کلاغ تشريف دارند يا شايد چون بال داشته جزو پرندگان محسوب شده و قاعدتا" در روی درخت آشيان داشته اند) و همانجاست که جبرئيل در رفتن بازماند و و به حضرت گفت:
اگر يک سر موی برتر پرم .................فروغ تجلي بسوزد پرم
حضرت از آنجا گذشت تا به حجابي رسيد ، آنگاه فرشته ای از وراء حجاب دست بيرون آورده آن حضرت را برداشت و باز حضرت چندان برفت تا به پای عرش مجيد رسيد (حبيب السير ج1 ص 320) فکان قاب قوسين اوعدني، فاوحي الي عبده ما اوحي، فاصله او بقدر دوکمان يا نزديکتر بود(هنوز آن زمان متر و سانتيمتر ابداع نشده بود) و وحي آمد بر او آنچه وحي آمد، (آيه 8 و 9 از سوره والنجم). پس از آن حضرت به زمين برگشت در حالي که هنوز جای خوابش گرم بود، و گويند تمام مدت معراج سه ساعت طول کشيد(حضرت چه تن داغي داشته که بعد از 3 ساعت هنوز جايش گرم بوده...) در تاريخ وقوع شب معراج حضرت اختلاف است (مثل تمام ديگر روايات مذهبي که اختلاف درآنها بسيار است و گاها" با هم متناقضند) لب التواريخ در سال 12 بعثت نوشته است. ظاهرا" آن شب حضرت در خانه ام هاني بنت ابوطالب بوده است.
شاعری بنام مستعار (ابن ديلاق) که گمان ميرود مرحوم ذبيح بهروز بوده معراجيه ای سروده که قسمت اول آنرا در پست قبلي نوشته ام. به ادامه داستان معراج از زبان ابن ديلاق توجه بفرماييد:
يک ليله ز ليله های ديجور......................بي نام و نشان ز ذره ای نور
گيتي شده غرق بحر ظلمت.......................مردم همگي به خواب راحت
افلاک منظم و مرتب ............................تعمير نخواستي در آن شب
نه همهمه و سر و صدائي.......................نه دست کسي پي دعائي
هر گرسنه ای که بود دلريش....................جان داده به زجر ساعتي پيش
هم کودک بي پدر ز زاری.......................مدهوش فتاده در کناری
مظلوم که ساعتي دوصد بار.....................برداشت دو دست سوی دادار
جان داده به زير تيغ بران.......................آسوده ز مهر و کين دوران
اندر دل اين شب سيه فام........................کاين بحر وجود بود آرام
دادار جهان به عرش اعلي..................... بيکار نشسته بود تنها
نه ميل که عالمي دگربار.......................از قدرت کن کند پديدار
نه حوصله ای که باز ازسر....................تاليف کند کتاب ديگر!
چون کار نبود و حالت کار.....................افتاد به فکر دعوت يار
يک يار ورا درين جهان بود...................پيغمبر آخرالزمان بود
دستي زد و جبرئيل آمد........................بيند که خدا چه کار دارد؟
فرمود که ای امين درگاه......................گر خورده براق ما جو و کاه
زينش کن و تا زمين فروبر...................آنجا، در خانه پيمبر
اهسته بزن ، چو گشت بيدار..................بردارش و زود نزد ما آر
از پس - زبر خدای بيچون....................جبريل امين پريد بيرون
زآنجا سوی سرطويله عرش .................کاز نور زمين آن شده فرش
چون باد ، نفس زنان ، روان شد.............تا نزد براق آسمان شد
زين کرد و پريد روی زينش..................کج کرد عنان سوی زمينش
در عرش براق را چو هي کرد..............تا فرش هر آنچه بود طي کرد
يعني نگذشته بود آني........................کامد دم دار ام هاني
جبريل غريق بحر حيرت....................پايين شد از آن الاغ رحمت
افسار مبارکش به در بست...................آهسته هر آنچه زد به در دست
از سوی درون خبر نيامد....................کوبيد و سری به در نيامد
پس ، از ره اضطرارو اجبار...............يک شيرجه زد به داخل دار
در صحن سرای با نک پا...................آمد بر رختخواب اعلي
آهسته عبا کشيد يکسو......................دستش بنهاد بر سرو رو....
حضرت ، به تصور حميرا................فرمود بدان لسان شيوا
کای عايشه جان مده عذابم ............... امشب دگه ول بکن بخوابم

فرمود و به خواب و خرو خر شد .......جبريل ز خنده روده بر شد
ادامه شعر را در پست بعدی خواهم نوشت


٭ شعری از مرحوم ذبيح بهروز(ملقب به ابن ديلاق):
معراجيه
بسم الله عليم و فرد يزدان .............حي و صمدو رحيم و رحمان
هم منتقد و عنيد و مکار ..............بر جبر نهاده پايه کار
ني جفت و مساعد و نظيری .........انباز و مشاور و وزيری
کاری اگرش به پيش آيد...............بي شرکت غير مينمايد
سلطان غيور مستبديست..............آسوده ز کين و ضد و ندی ست
صد شورش و جيغ و داد و بلوا.....هرگز نرود به خرج بالا
گر معدن قهر او بجنبد................نه گنبد آسمان بتنبد
با آنکه به شافي ست مشهور.........هرروز هزارها کند گور
گاهي زکرم به گفته چندان............بخشد که حساب و حصر نتوان
گاهي ندهد به طفل عطشان..........يک قطره آب در بيابان
تا تشنه به زجر جان سپارد...........نامش به زبان دگر نيارد
عدلست به قهر و جبر درهم..........عفو است به انتقام اتوام
في الجمله بدين صفات بسيار.........چيزی ست چو شله قلمکار
نامش بر عبريان يهود است..........اين کهنه خدا خدای موسي ست
ای بنده مستمند زنهار................از قهر چنين خدای جبار
صد سال اگر کني عبادت ...........در کوه و کمر کشي رياضت
هر روزه سال روضه گيری........در غر شباب و ضعف پيری
با پای پياده ساليانه.................. از صدق کني طواف خانه
وانگه ز برای فتنه جوئي........... اندر دل خويشتن بگوئي:
(اين خم شدن و به سجده رفتن......پي در پي ورد و ذکر گفتن
لي لي گه حج به روی يک پا ..... بر گرد سياه سنگ خارا
اينها همه کار خنده دار است)
.......کارت دگر ای رفيق زار است
شک کردی و کافری تو ديگر.......ماليده عبادتت سراسر
در آتش دوزخ چناني................جاويد به امر وی بماني
هرچند قسم خوری نگفتم............ گويد ز دلت خودم شنفتم....
.........................******** ............................
بي نقشه و بي مداد و پرگار .................کرده است عمارتي پديدار
هرچند بنای بس شگرف است................در نيک و بدش هزار حرف است
گويند چو قدرتي چنين داشت ................ تخم بدی از چه رو در آن کاشت
شيطان و جهنم و عبادت..................... خالي ست ز رای و فهم و حکمت
ايکاش که فکر کرده بودی................... آنگاه که لب به کن گشودی
تا در اثر شتاب و تعجيل.....................جفتک نزدی بر آن عزازيل
سوگند که گر خدای بودم .................... اين نقش وجود مي زدودم
يک عالم ديگر قشنگي....................... بي رنگ شقاوت و دورنگي
بعد از دو سه سال فکر بسيار ................ مي ساختم از عدم پديدار
تا هرکه در آن دمي بماند......................برمن دوصد آفرين بخواند
فرقان که کتاب آسمانست ......................تاليف خدای انس و جان است
با آنکه هزار کار دارد......................... اينگونه کتاب مينگارد
والله که جن و انس و شيطان................. گر جمع شوند از دل و جان
صد سال خورند نان راحت ...................در زير زمين و در عمارت
هي فکر کنند جمله با هم.......................بيدرد و خيال و محنت و غم
يک آيه از اين کتاب دلبند......................هرگز نتوان بهم ببافند
علمش که چو بحر بيکران است...............هرچيز ميان آن نهانست
بايد که به کشتيش نشيني....................... تا جمله چيزها ببيني
کشتيش بود پيمبر راد.......................... آنکس که خدا بزرگيش داد
بر جمله مردمان دنيا........................... هندو و يهود و گبر و ترسا
بس معجزه کرد اين پيمبر...................... از بهر عوام و مردم خر
تا آنکه همه به وی گرايند...................... بر گفته او عمل نمايند
شق کرد ميانه قمر را .......................... بر داد درخت بي ثمر را
با علم اشاره آنهم از دور ...................... بس مرده که زنده کرد در گور
آب دهنش شفا و مرهم.......................... قربان اخ و تف اش بگردم....



٭ چون شعله خرمن های آتش نمرودی بالا گرفت و دود آن دشت و بيابان را سياه کرد و همه منتظر بودند که بينند تا چگونه ابراهيم را در آتش خواهند انداخت ،در اين ميان پرستوی نازک بال ،بال بر هم زد و بطرف چشمه رفت و پشت سرهم نوک ضعيف خود را در آب فرو ميبرد و دهان را پرآب ميکرد و مي آورد و برخرمنهای آتش ميريخت . همه خنديدند و گفتتند سادگي و بي تجربگي اين مرغک را بنگريد که ميخواهد با قطره ای آب ،دريایي از آتش را فرو نشاند.
پرستو شنيد و گفت : من ميدانم که با اين قطره آب اين کوه آتش خاموش نخواهد شد ،اما...من طريق سعي مي آرم بجا، هرکسي بايد بقدر همت خود درين وادی قدم بردارد.


........................................................................................

Wednesday, January 22, 2003

٭ دم خروس اينجا پيدا ميشه. تا بحال که اصلاح طلبها و هوادارانشون متعصبانه از خاتمي حمايت ميکردند رسالت و ساير رسانه های محافظه کاران با خاتمي مخالف بودند ولي حالا که خيلي از اصلاح طلبان متوجه کلاه گشادی که سرشون رفته شده اند و در مواضعشون تجديدنظر کرده اند ( علي الخصوص که خاتمي هم اين اواخر به انفعال کامل افتاده و ديگه ازش خبری نيست و اگه از سنگ صدا دربياد ازين روباه درنمياد) ميبينيم که محافظه کاران به دفاع از خاتمي ميپردازند. عجب دنيای غريبي ست و چه مردم خوب و ساده انديشي هستيم. خلبان ميگه غلطک به سر جناب خره رسيده ولي فکر کنم سالهاست از سرش هم رد شده.


........................................................................................

Sunday, January 19, 2003

٭ جای خنده ندارد. بيشتر گريه اور است آنچه در مورد ما مي انديشند و بعنوان جوک روز در مورد ايران در سايتهايشان مينويسند:
The Queen Elizabeth, Bill Clinton and President Khatami died and
went all to hell.
The Queen Elizabeth said: "I miss England. I wanna call England and
see how everybody is doing there"....She called and talked for about 5
minutes...then she said: "Well, Devil, how much do I owe you???? the
Devil goes: Five million dollars...five million dollars!!! she made
him a check and went to sit back on her chair....

Bill Clinton was so jealous; He starts screaming: me too; I wanna call the
United
States; I wanna see how everybody is doing too...He called and
talked for about 2 minutes; then he said: well, Devil how much do I owe
you???? the Devil goes: ten million dollars.....ten million
dollars!!!!!! He made him a check and went to sit back on his
chair.....

The Iranian president was extremely jealous too...he
started screaming and screaming: I wanna call Iran too, I wanna see
how everybody is doing there too, I wanna talk to the mullahs,to the
terrorists, I wanna talk to everybody.....He called Iran and he talked
for about twenty hours. He was talking and talking and
talking....then
he said: well, Devil how much do I owe you???? the Devil goes: one
dollar.....only one dollar!!!!! the Devil goes: well, from hell to
hell it's local.



٭ قابل پيش بيني بود.... گول که نخورديد؟ :-)




........................................................................................

Home