[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Sunday, October 06, 2002

٭ خبری از اتحاديه ملی دانشجويان و فارغ التحصيلان ايران :
احمد باطبی به زندان اوين بازگشت
احمد باطبی دانشجوی رشته هنر که در پی يک مرخصی يک ماه از زندان اوين آزاد شده بود بس از اتمام اين مدت به اين زندان مراجعه کرد.اتحاديه ملی دانشجويان و فارغ التحصيلان ضمن تکذيب خبر خروج احمد باطبی از کشور و ادعای پناهندگی ايشان به کشور سوئد اعلام ميدارد که احمد باطبی ازعصر روز پنجشنبه پس از مراجعه به زندان اوين در سالن 3 اين زندان بسر ميبرد.برخی از دانشجويان محبوس در اين بند در تماس با خانواده های خود اين خبر را تاييد و عنوان کردند ايشان پس از مراجعه به زندان اوين در وضعيت روحی مناسبی بسر نميبرد.



٭ ايميلي دريافت کردم که جهت اطلاع دوستان در اينجا منتشرميکنم. مطلبي که در مورد تجاوز به زندانيان سياسي قبل از اعدام به نقل از سايت عليرضا نوريزاده نوشته بودم سبب شد که اين جناب چنين ايميلي برايم بفرستند. با خواندن ايميل ايشان بسيار متاسف شدم. بيشتر از حماقت و ساده انديشي اين آدم!! که هنوز در خوش خيالي بسر برده و تبليغات و دروغهای نظام را دربست و بدون قيد و شرط قبول ميکند. امثال اين شخص در جامعه ما کم نيستند. عالم و آدم از جريان صيغه اجباری زندانيان سياسي خبر دارند و جريان به حقوق بشر هم کشيده و ايشان هنوز در خواب خرگوشي بسر ميبرند. حالا بيا وبرای آقا ثابت کن که اون 3000 نفر که در سال 67 کشتن آدم بودن و جنازه هاشون هنوز تو خاوران هست و به دخترها قبل از اعدام ، به حکم و اجازه خميني تجاوز (صيغه اجباری) شده و......... بخوانيد و بخنديد:
From : Soheil falahati
به : فضولک
موضوع : ...
آخه کس شعر نوشتن هم حد داره ، تو بهتره جای اظهار نظر ياد بگيری چجوری ميتوني نظراتتو بيان کني بدون اينکه مجبور باشي خالي ببندی.اين از ضعف يه آدمه که برای اثبات وجود بي اهميت خودش يه دروغ به اين بزرگي ، اونم بدون مدرک (کشتن و تجاوز به زندانيان درسال 67) يه جا بيان کنه که لااقل 100تا آدم ميخوننش. اگه از اظهار نظر مردم نسبت به خودت نگران نيستي حدلقل تو هم مثل اين آقايون مردمو کير خودت حساب نکن. بهتره بجای وبلاگ داشتن بيشتر کتاب بخوني.

ايميل آدرس اين آقا پسر گل (سهيل خان) رو ننوشتم که يه وقت بهش برنخوره که چرا آدرس چنين ساده انديشي رو جائي گذاشته ام که بقول خودش لااقل 100 نفر آدم بخوننش و از آدرسش مطلع بشن . ولي اگر کسي بود که حال و حوصله سر و کله زدن با اين جناب رو داشت برام ايميل بزنه تا آدرسشو براش بفرستم. منکه حوصله توجيه اين آقا و اثبات سفيد بودن ماست و نکات بديهي رو ندارم . خدا خودش يه عقلي به آين آقا بده يه حال و حوصله ای هم به ما که با ديدن چنين ايميلهائي به سطح شعور بعضيها شک نکنيم.



........................................................................................

Wednesday, October 02, 2002

٭ واويلا....ديگر بدبخت شديم. گل به سر ببنديد . جامه چاک دهيد و بر سر بزنيد که درهای بهشت ديگر بر مردمان بسته شد. آسمان به زمين رسيد و عنقريب است که قيامت فرارسد و اسرافيل در صور بدمد. ديگر تا هفت پشتمان هم راهي به بهشت محمدی نخواهند داشت. ملعون شديم و رفت... حتما" ميپرسيد چه شده. مي خواستيد چه بشود؟ گناه ، زنا، فساد همه جا را گرفته و کار بجائي رسيده که در شهر دارالعباده يزد ضعيفه ای هنرمند به خود جرات داده و بر گونه کارگردان جواني (که از لحاظ سني بجای پسرش است) بوسه ای مادرانه نثار کرده و با اين عناد علني با خدا و پيغمبر عنقريب است که آتش از آسمان بر زمين ببارد و خيال همه مان را راحت کند.
کمدی کلاسيک عجيبي است. سرکار گذاشتن ملت ازين احمقانه تر هم ميشود؟ آش را با جاش ميبرند و هزار فسق و فجور دراين مملکت ميکنند. دخترانمان را به شيوخ عرب ميفروشند و در کرج به بهانه سرپرستي از دختران بي سرپرست شهر نو مخصوص عاليجنابان داير ميکنند. خانه عفاف داير ميکنند و بصورت شرعي و خداپسندانه قوادی ميکنند .همه اينها چيزی نيست ولي وقتي يک خانم 50 ساله هنرپيشه (گوهر خيرانديش) در مراسم اختتاميه "جشنواره فيلم حقيقت" در حين اعطای جايزه به علی زمانی عصمتی، از فيلم سازان جوان يزدی، گونه او را به مهر بوسه ای مادرانه ميزند تظاهرات راه مي اندازند و ادعا ميکنند که اين بوسه نشانه آنست که دشمن خارجی اعتقادات اسلامی مردم ايران را هدف گرفته است و ازين خزعبلات که خود را متدين و مومن و پاسدار دين و مذهب وانمود کنند.
واعظان کاين جلوه در محراب و منبر ميکنند .... چون به خلوت ميرسند آنکار ديگر ميکنند
نميخواستم دراين مورد بنويسم. چون با نوشتنم به هدف اين آقايان که همانا انحراف افکار ملت از مسائل مهم و حياتيست کمک کرده ام. اما دلم طاقت نياورد..
در ميخانه ببستند خدايا مپسند .... که در خانه تزوير و ريا بگشايند
ما همان ملتي هستيم که 23 سال پيش مثل آدميزاد زندگي ميکرديم.عيسي به دين خود و موسي به دين خود بود. هرکه دوست داشت حجاب بر سر ميکرد و هرکه حجاب نداشت هم کسي متعرضش نميشد. آن زمانها کسي با ديدن مچ پای يک زن يا طره گيسويش تحريک نميشد و واجب الغسل نميشد. حالا ببين کار به کجا رسيده که اگر روسری زني توی خيابان کمي به عقب بلغزد ترافيک ميشود و تصادف ميشود و پنجاه نفر صف ميکشند و بوق و... نومسلماني هم حکايتيست. همه نژادها از حيوان گرفته تا انسانها روز بروز پيشرفت ميکنند و به تکامل ميرسند و ما حتي درجا هم نزده ايم. روز بروز عقب گرد ميکنيم و به بوسه مادرانه پيرزني بر گونه شاگرد شوهرش انگ زنا و گناه ميزنيم. تظاهر و مردم فريبي تا به کي؟ تا کي ميخواهيد سر ملت را با خزعبلاتي از اين دست شيره بماليد؟ اين ذوب شدگان در ولايت آنقدر از شرافت انساني و عاطفه و مردانگي تهي هستند که به قيمت بدنام ساختن بانوئي سالخورده و به جرمي مسخره در پي مقاصد شوم خود و انحراف افکار عمومي از مسائل اصلي هستد تا با اين ترفندها باز زمان بخرند.
مشکلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس ..... توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر ميکنند
......................
روز قيامت و آتش جهنم و گناه و خسران مگر فقط برای غيرخوديهاست؟ فقط برای ملت است و برای حکام نيست؟توی سر سگ ميزني آيت الله و حجت الاسلام و صفه السلام والفقيه و غيره ميريند. آنوقت همين آقايان که مدعي اسلام و مسلماني هستند چنان عمل و رفتار ميکنند که انگار هيچ قيامتي نيست و بهشت و جهنم حرف مفت است. آيت الله اش که به قيامت معتقد نباشد چه انتظاريست از من فضول ملعون وکافر؟ هزار ظلم و ستم بر مردمان روا ميدارند و به وقتش که ميرسد ملت را از آتش جهنم و قيامت ميترسانند. دکان باز کرده اند و در دل به ريشمان ميخندند که اينگونه با پارادوکسها کنار مي آييم و بروی خودمان نمي آوريم.
بخوانيد اصل خبر را به نقل از صادق صبا:
بوسه مشکل ساز در يزد
تعدادی از مردم يزد در اعتراض به حادثه ای که روز جمعه (27 سپتامبر) در مراسم اختتاميه "جشنواره فيلم حقيقت" که در اين شهر برگزار شد اتفاق افتاد،دست به تظاهرات زدند.در اين مراسم گوهر خير انديش، بازيگر سينما-تلويزيون کشور، در حين اعطای جايزه به علی زمانی عصمتی، از فيلم سازان جوان يزدی، وی را بوسيد.اگر مطالب تند روزنامه های وابسته به جناح محافظه کار در روزهای اخير عليه اين واقعه نبود، شايد کمتر کسی از اين بوسه مشکل ساز در يزد اطلاع می يافت.گوهر خير انديش يکی از هنرپيشگان سرشناس در ايران است که حدود سی سال در سينما و ئتاتر ايران فعاليت دارد و به گفته منتقدان بازيهای ماندگار زيادی به نام خود ثبت کرده است. او حدود پنجاه سال سن دارد و در سال گذشته برای بازی در فيلم "ارتفاع پست" به کارگردانی ابراهيم حاتمی کيا در جشنواره فيلم فجر تهران جايزه دريافت کرد.علی زمانی عصمتی ازشاگردان همسر خانم خير انديش بوده است .از خانم خيرانديش دعوت شده بود تا به عنوان يک هنرپيشه صاحب نام و مورد احترام، جايزه ای را به آقای زمانی عصمتی تقديم کند.
خانم خيرانديش ظاهرا در حال دادن جايزه به اين کارگردان يزدی ضمن قدردانی از ساخته او به نام "خاک خوب" بر گونه او در مقابل حاضران بوسه زد.روزنامه های محافظه کار در تهران بلافاصله اين واقعه را به يک ماجرای بزرگ تبديل کردند و از آن به عنوان اقدام خلاف شرع، حرکت زشت و زننده، رفتاری غير اخلاقی و فعل حرام نام بردند.
مقامات استان يزد از استاندار تا مدير کل ارشاد اسلامی و حتی معاون سينمايی وزارت ارشاد در تهران از اين واقعه عذر خواهی کردند. ولی مدافعان خانم خير انديش گفته اند که کار او نوعی بوسه مادرانه برای تقدير از کار يک کارگردان جوان بود که حدود نصف او سن دارد. شوهر خانم خير انديش، جمشيد اسماعيل خانی، که او نيز از هنرپيشگان سينما بود، اخيرا در گذشته و آقای زمانی عصمتی از شاگردان او بود. اين مدافعان می گويند خانم خير انديش ظاهرا با ديدن اين کارگردان در صحنه به ياد شوهرش افتاد و بر گونه او بوسه معصومانه ای زد. ولی مطبوعات محافظه کار همچنان به حملات خود ادامه می دهند و يکی از روزنامه های روز سه شنبه (اول اکتبر) نوشت که در اعتراض به اين حرکت ضد ارزشی و ضد اخلاقی جمع زيادی از ايثارگران، بسيجيان، روحانيون و خانواده شهدا در يکی از مساجد يزد اجتماع کردند و ضمن ابراز انزجار از حرکت خلاف شرع اين افراد از مسئولان قضايی خواستار برخورد با آنها شدند.يکی از سخنرانان در اين اجتماع گفته است که اين بوسه نشانه آنست که دشمن خارجی اعتقادات اسلامی مردم ايران را هدف گرفته است. بدين ترتيب يک اتفاق ساده که ظاهرأ بدون قصد و اراده يی پيش آمده برای محافظه کاران به يک ماجرای بزرگ تبديل شده است.



........................................................................................

Tuesday, October 01, 2002

٭ امروز در وبلاگ قاصدک مطلبي خواندم در مورد باند معروف به کرکس و اعدام تعدادی جوان بيست و چند ساله....قاصدک مثل هميشه زيبا مينويسد و اگرچه اينبار خود گفته که کلامش با بقيه نوشته هايش متفاوت است اما جان کلام يکيست. قاصدک در راه همان هدف والائي ميکوشد که فرزندان فروهر و مختاری و ساير قربانيان قتلهای زنجيره ای با عدم قبول قصاص برای قاتلين ، در نظر داشتند. حکم اعدام دربيشتر کشورهای دمکرات ديگر منسوخ شده است و اگرچه هنوز هم در برخي از کشورهای مدعي دمکراسي اجرا ميشود اما تنها در مناطقي همچون ايران، چين و عربستان است که چنين وحشيانه و در ملاء عام به اين عمل مبادرت ميکنند و بقول قاصدک دراين خيال خام هستند که با اعمال شدت در مجازات و ايجاد وحشت ، ريشه جرم را بخشکانند. حرفي نيست.دفاعي از مجرم نميتوان کرد . مجرم بايد مجازات شود و اين خوش خياليست که بخواهيم با زبان خوش مجرمين را به راه راست هدايت کنيم.اما بجای اين مجازات کور و بيهدف آيا بهتر نيست معضل اصلي ريشه يابي شده و شرايطي که چنين مجرماني را توليد ميکند از بين ببريم؟ نه ، نه ، صبر کن ....بازهم دارم خيالبافي ميکنم، بازهم ايده آليست شدم..بقول فروغ عزيز انگار يادم رفته که ما داريم درايران زندگي ميکنيم.در جائی که مزد گورکن از آزادی آدمي افزون است....
-------------------------------------------
مطلب شبح و روی جاده نمناک را در مورد اين اعدامها حتما" بخوانيد.
-------------------------------------------
راستي... يادمان باشد که احمد باطبي و ساير دانشجويان شجاعي که هنوز در زندان ظلم ولايت بسر ميبرند را فراموش نکنيم.
--------------------------------------------
قدر اين روزها را ميدانيد؟ من که ميدانم. عنقريب است که قوه قضائيه و پليس اينترنت به فرمان ولايت کيبردها را بشکنند و به ندای دعوت امثال مسعود غلامي در مورد سانسور اينترنت پاسخ مثبت دهند. شايد ديگر نتوانستيم همين چند خط را هم بنويسيم.قدر اين روزها را بدانيد و پرکارتر بنويسيد.


........................................................................................

Monday, September 30, 2002

٭ برگي ديگر از جنايات رژيم خونخوار جمهوری اسلامي .... در سال 67 که به فتوای خميني بيش از 3000 نفر از جوانان ميهنمان را در زندانها برخلاف قانون و طي يک حکم حکومتي اعدام کردند جلادان رهبر کبير انقلاب بدين نيز بسنده نکرده و به تمامي زنان و دختران زنداني قبل از اعدام به حکم حکومتي شخص خميني تجاوز کردند.چرا که شب پرستان حاکم عقيده داشتند (يا به داشتن اين عقيده تظاهر ميکردند) که شخص باکره به بهشت ميرود و با اين توجيه که جای مجاهد و فدائي و.. در بهشت نيست خواهرانمان را در زندان پرده عصمت دريدند و با مهريه مضحک ده توماني و کلاه شرعي صيغه تجاوز غير انسانيشان را شرعي جلوه دادند.انگار که صيغه بدون رضايت دختر هم صحيح است. بازهم بگوييد که اينها انسان هستند. مگر حزب اللهي انسان هم داريم؟ رهبرشان که خميني جلاد بود از هر حيواني پست تر بود. حال بگوييد که مقام شامخي داشت و وارسته بود و .... کدام وارسته؟ کدام اسلام؟ جلادی که حکم به اعدام بيش از 3000 نفر از جوانان اين آب و خاک داده و بدتر از آن مجوز تجاوز به عنف به دخترکان زنداني را صادر ميکند مگر ميتواند که انسان باشد؟ اگر حزب اللهي و خميني و خامنه ای و اعوان و انصارش را انسان بناميد من از انسان بودن گريزانم و به حيوان بودنم افتخار ميکنم.
بخوانيد و بگرييد بر سرنوشت فرزندان اين ميهن پاک که با هجوم سفلگان و شب پرستان اينچنين به خاک و خونش کشيده اند:
روايت شب باکره ها از عليرضا نوريزاده:
افسری بلندپايه از سپاه پاسداران که در شهريور 67 يک سپاهي جوان بدون درجه بوده و در زندان عادل آباد شيراز خدمت ميکرده راوی حکايت است. سپاهي راوی حالا درجه بالائي دارد اما دلش آنچنان به کين و درد آغشته است که آرزوئي به جز انتقام از سران ولايت مرگ و فريب ندارد.
(( هشت تا دختر بودند و سه زن شوهردار. روی پله های هواخوری کز کرده بودند. دخترها به زنها پناه برده بودند .مثل جوجه هائي که زير بال مادر ميروند. باد سردی که از کوههای استقساء اطراف شيراز توی تن و صورتشان ميزد آنقدر خشک و پرسوز بود که مثل تيغ صورت را ميبريد... خدايا اين طفل معصومها به چه مي انديشند؟ اين را از خودم ميپرسيدم . شرمي در چهره و نگاهشان بود که دلت را تکان ميداد... پشت پنجره شيشه ای اطاق بازجوئي مجتبي کاوه -سربازجو- به آنها نگاه ميکردم .همه چيز سرد و بي روح و هوای خاکستری رو به سياهي ميرفت. يکي از آنها را ميشناختم. منيره سادات ...دختر مدير مدرسه ای بود توی خيابان قصرالدشت که دوسال پيش بهروز برادرش برای حفظ ناموس و شرف او جوان مزاحمي را بقتل رسانده و پنج سال به زندان افتاده بود. اما امروز بهروز نبود تا از ناموس خواهرش دفاع کند. ... چه راحت آدمها به حيوان تبديل ميشوند.... سيد اصغر مومني معروف به "مصيب" توی اتاق پشت ميز بازجوئي نشسته بود و پياپي سيگار ميکشيد. خودش ميگفت اهل تهران اسست اما به گمان من هيچستاني بود. چندی پيَ همراه حاج آقا مرتضي مقتدائي (دادستان کل پيشين ايران که بدليل فساد آقازاده اش برکنار شد) و داوودی و عندليبي برای پاکسازی زندانها به شيراز اعزام شده بود. مومني خطاب به مقتدائي گفت : حاج آقا زياد خيره نشو ممکنه غسل واجب بشوی !! بعد ادامه داد: خوب شد حضرت امام توی بيمارستان فتوارا دادند که باکره بي باکره ... سوال کردم امام فتوی دادند يا آقای منتظری ؟ گفت : بنده خدا منتظری زير بار نرفت . هرقدر حاج آقا لاجوردی و آقای گيلاني (محمدی گيلاني) اصرار کردند. او انکار کرد و گفت هيچ مجوز شرعي برای اينکار نداريم و بنده زير بار چنين فتوائي نميروم. امام توی بيمارستان قلب بودند . آقايان به سراغ ايشان رفتند و در يکي از روزها که به هوش و سرحال بودند فتوا را دادند. ... سرم توی کرکره ها بود . چه غريبانه اين خواهران معصوم من درهم شکسته بودند. مادرشان کجا بود که در بامداد عروسي مرگشان بر سر بکوبد؟ واقعا" دراين لحظه به چه مي انديشند؟ مريم آن دخترک ترد و ظريف که دانشجوی ادبيات بود و ديشب طعمه همين حيوان وحشي يعني مومني شده بود به چه کسي ميانديشيد؟ آيا به ياد عاشقي ناکام بود که ميپنداشت براسب سپيد مي آيد و او را از چنگ حيوانات قلعه عادل آباد نجات ميدهد؟ آيا ميدانست که ديروز برادرش و دو پسرعمويش را بدستور مقتدائي اعدام کرده اند؟ !
دخترکان معصوم ميهنم را ديشب به حجله بردند.آن سه تا که همسر داشتند نيز از چنگ سربازان مخلص نايب امام زمان در امان نبودند.راستي آقای خميني به روی تخت بيمارستان خبر دارد که سرسپردگان او با اين دختران معصوم چه کرده اند؟ مگر خودش جواز دريدن به دست اينها نداده بود؟ مومني بلند شد کنارم ايستاد و با انگشت از پشت کرکره به يکي از دختران که خيلي زيبا بود اشاره کرد و گفت: اون يکي مال خودم بود. عروس خودم.... و بعد خنده کريهي کرد و گفت: اولش مقاومت کرد يک سيلي محکم به او زدم وارفت.... به صورتش نگاه کردم. خدايا چقدر زشت بود. مثل يک گرگ درنده . لبانش باز شد که چيزی بگويد. اما حرفش را خورد . چون مقتدائي و مجتبي کاوه و خليل تراب پور و برادرش محب به همراه حسن بي بي ، حسين زاده و حميد باشتي وارد اتاق شدند.... حسين زاده گفت :هواخوری تمام ، برويم کار را تمام کنيم. ............منيره سادات اولين نفر بود.چادرش را روی صورتش کشيد و خيلي آرام و بدون هيچ اعتراضي سرش را جلو آورد تا حسن بي بي حلقه طناب را دور گردنش بيندازد و آنرا محکم کند. بعد حسين زاده و برادران تراب پور سر ديگر طناب را کشيدند......................هوا تاريک شده بود. جنازه ها را حسن بي بي با کمک دوستانش توی يک وانت بار ريخت . موقع رفتن حسين زاده به او گفت: امشب زفاف نداريم اما فردا شب 11 تا هستند که بايد کارشان را بسازيم . مقتدائي گفت : حاج آقا حائری هم التماس دعا داشتند. حسين زاده با خنده پرصدائي گفت : قدم رنجه کنند تشريف بياورند اينجا يکي از خوبهاش رو به آقا تقديم ميکنيم..... به گوشه ای رفتم. سر به ديوار ميکوفتم و ميگريستم برای خواهران ناکامم که به فتوای نايب امام زمان و ولي امر مسلمين جهان پيش از اعدام عروس شده بودند.......



٭ از نامه يزدگرد به مرزبانان شهر توس :
حتما" ميدانيد که به علت اختر بد ، چه بلائي برسر ما آمده است. چه بسيار گنج و گوهر که غارت شده است و چه بسيار پهلوانان و جنگجويان که به خاک و خون غلطيده اند. سرنوشت چنين بوده است که از اين اعراب نادان و بيشرم ، ازاين مارخوران اهريمن چهره ، ازين کلاغهای زشت و بي دانش ، به پادشاهي ايرانزمين گزند وارد شود. اين تازيان بي نام و نژاد همه گيتي را بر باد خواهند داد. ........ اگر اين اعراب پيروز شوند ، ارجمندان خوار خواهند شد و فرومايگان جای آنها را خواهند گرفت . بدی در جهان پراکنده خواهد شد و رسم نيکي از جهان برخواهد افتاد . به هر کشوری ، ستمکاره ای حکومت خواهد کرد و شب تيره بر روز روشن پيروز خواهد گرديد.
-----------------------------
و اکنون زمانيست که ميراث خواران اين مارخوران اهريمن چهره دوباره برما حکومت ميکنند. چهره هايشان را بنگريد!! خباثت ذاتيشان در چهره شان پيداست. تا بحال صورت زيبا دربينشان ديده ايد؟


٭ بي تفاوتي در وجودمان لانه کرده است.آنچنان در بندمان کشيده اند و گرفتار روزمرگيهايمان شده ايم که نه وقت و فرصت و نه حوصله انديشيدن به دامي که درآن افتاده ايم را داريم. سياست زده شده ايم و چنين به ما القاء ميکنند که هيچ راه چاره ای نيست . چنين وانمودمان کرده اند که ابديند و از سوی قدرتي مافوق قدرت مردم حمايت ميشوند. چنان سحرمان کرده اند که حتي انديشه ها را جهت ميدهند و چنين ميانديشيم که خواست ما مردم در نوع حکومت پشيزی نمي ارزد و هرگونه مخالفتي را احمقانه (يا لااقل برخلاف مصلحت) مي انگاريم. بي تفاوت شده ايم. دکه های روزنامه فروشي اکنون به سيگار فروشي تبديل شده اند و بيشتر متفرقه ميفروشند تا روزنامه و مجله و دراين ميان آنچه مهم نيست افکار عموميست. بيش از 90 درصد مردم خواهان تغيير حکومت هستند اما هيچکس هيچکاری نميکند و اين همان چيزيست که مطابق ميل عاليجنابان است. 90 درصد مخالف بدون عمل برايشان بهتر و کم خطر تر از 30 درصد مخالف فعال است. اين حکومت از انواع شيوه های رواني و عملي برای ايجاد اين حس انفعال دربين ملت استفاده کرده و چاره را در سختگيری بي حد و حصر ديده است. سانسور و خفقان به بالاترين حد ممکن رسيده و با اينکه خود حکومتمداران هيچ التزامي به قانونمداری ندارند اما با بازيچه قرار دادن قانون و صدور احکام حکومتي غلاظ و شداد از آنها بيشترين بهره را بر ضد ملت و مخالفين خود ميبرند و همه اينها نتيجه اش بازهم القاء همان حس نوميدی در مردم است. نبايد نااميد بود. بخدا قسم اينها ابدی نيستند. اينها حتي انسان هم نيستند لااقل نه به اندازه من و تو. آنچه اين ددمنشان را به پيش ميراند و چنين عظيمشان نشان ميدهد همان هوای نفسي ست که بسياری از ما در خود محدودش کرده ايم و ازين جهت محقيم نام انسان برخود بگذاريم.نوميدی دراين شرايط صحيح نيست. بايد باور کنيم که ميتوانيم. ما همان ملتي هستيم که بارها توانستيم حکام مستبد و زورگو را از مملکتمان بيرون برانيم و اينبار هم ميتوانيم. شرايطي که سبب قيام 57 شد اکنون هم وجود دارد ، چند برابرش هم وجود دارد. آنچه سبب شد که حاکمي را نخواهيم مگر غير از آزادی بود؟ اکنون که محدودتر هستيم ؟ اکنون که حتي به پشت در اطاقمان رسيده اند ودور نميبينم که همچون 1984 جرج ارول پليس افکار هم برايمان بگذارند. ما هستيم ، حق داريم و ما هستيم که ميتوانيم همه اين شيوه های رواني و ترفندهای حکومت ظلم را خنثي کنيم.فقط کافيست باور کنيم که ميتوانيم. باور کنيم.
---------------------
هر نوميدی يک شکست است. مبارز اگر خودش را به نوميدی بسپارد سنگرش را خالي کرده است.
---------------------
...... با دستهای کوچک خود ،
ستاره ميچيني؟
از آسمان شهر تو آخر
ستاره خواهد ريخت
با چشمهای سياهت که خواب ميخواهند،
اينک کنار خيابان
باراني از ستاره تورا جذب کرده است
در جذبه ای
که دنبال يک ستاره گمنامي
و مادر تو،
برايت ستاره ميچيند
و ماه را به هيئت توپي مي آرايد
در بازی کودکانه تو
ايکاش
رنج مادرانه او ميسوخت.
برگردن تو سرو مي آويزم
تا سرفرازی ز سرو بياموزی


........................................................................................

Sunday, September 29, 2002

٭ بيخود نبود که اينگونه وحشيانه و نامردانه به دانشجويان حمله ميکردند و ميکنند. چون ميدانستند که اين قرم قرم ها بلاخره به ساقش هم خواهد کشيد.و بالاخره هم کشيد و خامنه ای با لقب قرمساق مورد خطاب قرار گرفت.. دانشجويان شجاع عضو دفتر تحکيم وحدت (منتخب علامه) در پي نشست اردوی سالانه خود طي نامه ای سرگشاده خطاب به مجلس خبرگان رهبری ، صراحتا" سيد علي گدا خامنه ای را فاقد صلاحيت و کفايت لازم برای رهبری دانستند و از اعضاء اين مجلس خواستند که تا دير نشده و "سيل بنيان کن همه مان را نبرده و اسکندری آتش بر خشک و ترمان نزده " چاره ای بينديشندو نظام را نجات دهند. دانشجويان دراين نامه هشدار داده اند که :
بارها گفته ايم و بازميگوييم که چه باور کنيد و چه نکنيد اين مجموعه (دفتر تحکيم وحدت) با همه فريادها و اعتراضات و ناسازگاريهايش آخرين سوپاپهای اطمينان نظام در ميان نسل جوان بوده و ميباشد که با تعطيلي و بستن اين سوپاپهای اطمينان ، نتيجه ای جز انفجار برای آن حاصل نخواهد شد. بنابراين از شما به عنوان جرگه بزرگان ديني نظام ، ميخواهيم تا ديوارها خراب نشده و سقف آسمان قدرت ويران نشده و تا سيل بنيان کن همه مان را نبرده و اسکندری ، آتش در خرمنگاه خشک و ترمان نزده خود بر اصلاح امور و تصحيح راههای به اشتباه طي شده گذشته اقدام کنيد بلکه ذره ای از عطش لبان تشنه عدالت و آزادی را فرو نشانيد که نسل بعد از ما قطعا" اينگونه سخن نخواهد گفت.
دوستانمان در دفتر تحکيم وحدت اين نکته بديهي را فراموش کرده اند که اين نظام اصلاح پذير نيست و قبول حقوق ملت برايش برابر با خودکشي ست. از طرف ديگر خود اذعان دارند که تابحال دفتر تحکيم وحدت به عنوان سوپاپ عمل ميکرده است و بروی خود نمي آورند که فايده چنين نامه ای به خبرگان رهبری چه ميتواند باشد وقتي قوانين ناقص جمهوری اسلامي حکايت از يک دور و تسلسل باطل دارد. وقتي ميگويند تنها نهادی که رهبر بايد به آن جوابگو باشد مجلس خبرگان رهبريست و از طرف ديگر فرمايش ميکنند عزل و صلاحيت خبرگان را باز همان رهبر تعيين ميکند بنابراين دراين ميان هيچ کسي به کس ديگر جوابگو نيست. به اين ميگويند حرف مفت، قانون کشک. تحميق ملت...
براستي که زمانش رسيده با زبان ديگری با اين شب پرستان سخن بگوييم. ما همان نسلي هستيم که بايد زبانمان را عوض کنيم و به زباني که برای اين عاليجنابان قابل فهم تر باشد سخن بگوييم.


........................................................................................

Saturday, September 28, 2002

٭ علاوه بر هيس و سياوش و کسان ديگری که به اجبار ناچار به تعطيل وبلاگشان شدند کسان ديگری هم هستند که بدليل عدم دسترسي مامورين رژيم به آنها ، وبلاگشان توسط عمال نظام هک شد و بدينوسيله از دسترسي به وبلاگشان و نوشتن درآن محروم شدند. ابتدا آزاده سپهری مورد حمله هکرها قرار گرفت و وبلاگش بنام پرواز3000 هنوز هم تعطيل است. طبق ايميلي که بدست حسن آقا رسيده بود وبلاگ راپورتهای يوميه نيز مورد حمله هکرهای سانسور طلب قرار گرفت و فعلا" راپورتچي به وبلاگش دسترسي ندارد. متن نامه راپورتچي به درخواست حسن آقا در اين وبلاگ منتشر ميگردد:
من راپورتچي صاحب وبلاگ راپورتهای يوميه هستم. مدتي است که وبلاگ من توسط کساني که فکر ميکنند 4 خط نوشته ما اونها رو با خطر مواجه ميکنه هک شده و من ديگر دسترسي به وبلاگم ندارم. لطف کن در وبلاگت اين مطلب را درج کن تا خوانندگان وبلاگ من ازين موضوع باخبر شوند. اگر راهي هم به نظرت ميرسه که بتوان دوباره وارد وبلاگم شوم حتما" منو راهنمائي کن . از لطفت ممنون .منتظر جوابت هستم .
راپورتچي



........................................................................................

Friday, September 27, 2002

٭ در قسمت Comments وبلاگ ليلای ليلي بحثي درگرفته بود و شرکت کنندگان در بحث گاه با زباني نه چندان پاکيزه به هجو و تخطئه يکديگر پرداخته بودند. دراين موقعيت خطير که همين روزهاست مجازات کاربران اينترنت قانوني شده و قاضي مرتضوی ديگری برای محاکمه و بگير و ببند وبلاگنويسان بتراشند چنين بحثهائي تنها به نفع همانهائيست که سانسور و محدوديت در اينترنت را تبليغ ميکنندو ميخواهند مانع اتحاد بين وبلاگنويسان شوند. درآن بحث سخن از سياوش به ميان آمده بود.سياوش در همان اوائل وبلاگي تاسيس کرده بود و در آن از فجايعي که خود شاهد آنها بود سخن به ميان آورده بود.سياوش ، خود رزمنده بود و در جنگ ايران و عراق در جبهه ها حضور داشت.در مطلبي سخن از سنگسار و اجبار جوانان و نوجوانان خواهان آموزش نظامي به سنگسار سخن گفته بود. او اولين قرباني سانسور در وبلاگشهر بود. با مشخصاتي که از خود داده بود بسادگي دستگير و توسط اطلاعات شيراز مورد بازجوئي و اذيت و آزار قرار گرفت. در پايان از او تعهد گرفتند که ديگر در اينترنت ننويسد و وبلاگش را هم تعطيل کردند. آرشيو وبلاگش هم کاملا" پاک شده است . آن مطلب سنگسار را دراين آدرس نوشته بود.اما با پاک شدن آرشيو و کل وبلاگ فعلا" نميشود به آن دسترسي پيدا کرد. نميدانم راه ديگری هم دارد يا خير. شايد در Cash بعضي از سايتها بتوان نوشته را دوباره ديد. اگر راهي يافتيد به من هم خبر بدهيد. آدرسش اينجاست . بعد از سياوش چند نفر ديگر هم مورد تهديد قرار گرفتندو نفر بعدی هيس بود که در وبلاگ عمومي حداحافظيش از وبلاگشهر را اعلام نمود. هيس آخرين نفر نخواهد بودو با رويه ای که ما در پيش گرفته ايم حالا حالاها بايد قرباني بدهيم تا سرانجام ياد بگيريم که اتحاد تنها چاره ماست.


........................................................................................

Thursday, September 26, 2002

٭ ........شب که مي آيد و ميکوبد پشت در را
به خودم ميگويم :
من همين فردا
به رفيقانم که همه از عرياني ميگريند
خواهم گفت:
گريه کار ابر است
من و تو با انگشتي چون شمشير
من و تو با حرفي چون باروت
به عرياني پايان بخشيم
و بگوييم ، به دنيا به فرياد بلند
عاقبت ديديد ما صاحب خورشيد شديم
و دراين هنگام است
دراين هنگام است
که همان بوسه تو خواهم بود
کز سر مهر به خورشيد دهی
و منم شاد ازين پيروزی
به حميده روسری خواهم داد
تا که از باد جدائي نهراسد
و نگويد چه هوای سرديست
حيف شد مويم را کوتاه کردم
شب که مي آيد و ميکوبد پشت دررا
به خودم ميگويم:
ما همين فردا
کاری خواهيم کرد
کاری کارستان
(شعر فردا- خسرو گلسرخي)


٭ گداهای آهني را به صف کرده اند. هرکدام اسم و رسم خودشان را دارند و انتخاب باشماست که به کدامشان صدقه بدهي. بايد پرسيد. بايد ازآنها که تجربه اش را دارند سوال کرد که کداميک ازين صندوقها بهتر کار ميکنند. روی يکي نوشته واکسيناسيون در قبال 72 نوع مرض آن يکي ادعای شفای 99 مرض را دارد و ديگری فقط به امراض اکتفا نکرده و هرگونه بلا و مصيبت را دفع ميکند. هرکدام هم مال يکي از آقايان يا آقازاده هاست و بيچاره مستضعفي که به اميد ياری ازسوی اين شرکتهای خررنگ کن به انتظار کمک نشسته است...


٭ باز هم در وبلاگشهر تشنج ديگری برپا شده و و به خدعه و نيرنگ منتج از مزوران و شب پرستان همديگر را دشمن ميداريم. بيخبر ازآنکه دشمن واقعي ما همينجاست، دربين ما...همانهائي که بيش از 20 سال است به غارت مملکت و کشتار و خفه کردن آزاديهای فردی و اجتماعي مشغولند و نظامي به مراتب کثيف تر از دوران انگيزيسيون در ميهنمان برقرار کرده اند. نشسته ايم اينجا و توی سر همديگر ميزنيم و بساط خنده و تفريح دشمنانمان را فراهم ميکنيم. نميبينيد که چگونه به ضرب تحميق ملت و شعارهای پوشالي همچون وفاق جمعي و حکومت علوی و رفتار علوی و عزت و افتخار حسيني هر حرکتي که در جهت آزادی و احقاق حقوق حقه ملت است را سرکوب کرده و اختناق را تبليغ ميکنند؟ نميبينيد که هيس ها و سياوشها را مجبور به رفتن کردند و ما با همه ادعايمان هنوز يک ماه نگذشته غيبتشان را فراموش کرده ايم و به کينه ورزيهای حقيرمان مشغوليم؟ پس کي ميخواهيم ياد بگيريم؟ چاره امروزمان فقط اتحاد است، اتحاد. مگر نديديد که يک آدم يک لاقبا با يک هيچي بزرگ فقط با شعار وحدت کلمه جلو آمد و ملتي را سرويس نمود؟ از او هم کمتريم که نميتوانيم با همديگر يکي شويم؟
بايد يکي شويم


........................................................................................

Friday, September 20, 2002

٭ مروجان نظريه تسليم و ياس با بزرگنمائي ابعاد قدرت حاکمان چنين القا ميکنند که هر نوع مبارزه و ايستادگي در مقابل سانسور و استبداد پيشاپيش محکوم به شکست است و در پايان سفارش ميکنند که چون زورمان نميرسد پس خودمان دولا شويم و بگوييم بفرما. جناب غلامي ميفرمايند: اين شش سال هر جا كه فرياد زديد كه حقي از مردم بگيريد وسط راه كم آورديد جان عزيزتان با اينترنت ديگر كاري نداشته باشيد.
جناب غلامي ! ميشود بفرماييد اينترنت را برای چه ميخواهيد؟ برای چت کردن استفاده کنيم خوب است؟ عکس سکسي دانلود کنيم چطور است؟ اينترنتي که نشود درآن آژادانه حرف زد ، نشود در آن آزادانه به سايتهای خبری مراجعه نمود و نشود به سايتهای مختلف رفت و اطلاعات گرفت به درد که ميخورد؟ حتما" فقط بدرد امثال جنابعالي که آزادانه درآن به مزد بنويسيد و فرهنگ تسليم و ضعف را به سود حکام تبليغ کنيد. نه جناب. نوک مدادتان اينبار کمي زيادی کج رفته و مقاصدتان ازينگونه فرمايشات بر همه خوانندگان مشخص است. تا کي ميخواهيد به شعور خوانندگان توهين کنيد؟ تا کي قصد داريد همانند نويسندگان به مزد بازجو شريعتمداری با وقاحت دروغ و دونگ تحويل دهيد و خودتان را مسخره ملت کنيد؟
ميفرمايند:.يك نوصيه هم به نمايندگان عزيز و فعال مجلس!يك قانون در مورد اينترنت نوشتن براي مجلسي با آن عظمت و تشكيلات كاري سخت نيست.حتما بايد طرح ممنوعيت استفاده از اينترنت -مانند ماهواره-به آنجا بيايد يا اينكه ميتوانيد در قانون اينترنت را بگنجانيد؟من ديگر هيچ حرفي ندارم!
عجب؟؟؟!! زهي وقاحت و بيشرمي! جاده صاف کن استبداد شده ايد؟ سانسور را تبليغ ميکنيد و ازآن بالاتر قصد قانوني سانسور را داريد؟ چشم جناب غلامي چشم...فقط منتظر فرمان جنابعالي بودند تا ازين به بعد بگيرند و ببندند و پدر هرکسي که خواست در اينترنت حرف حق بزند را دربياورند. راستي فکرش را کرده ايد که اگر اين قانوني که ميفرماييد تصويب شود آنوقت نصف بيشتر نويسندگان وبلاگشهر را بايد مجازات کرد؟
چقدر جالب است که مزوران روزگار ازآنجا که به دستور مينويسند و باز از آنجا که دستوردهندگانشان از احمقترين احمقهای روزگارند چه ساده و آسان خودشان را لو ميدهند .با بررسي نوشته های قبلي جناب مسعود غلامي ميتوان به نتايج جالبتری هم رسيد.جهت اطلاع آن دسته از دوستان که جناب غلامي را نميشناسند: ايشان نويسنده همان مقاله معروف "دائي جان بوی توطئه مياد" هستند که درآن از سايت معلوم الحال پرشين بلاگ طرفداری بي قيد و شرط کرده و شکاکان را متهم به توهم و ...نموده بودند. با نوشته های جديد جناب غلامي و اهداف واضح و آشکار آن ميتوان نتيجه را به نوشته های قبليشان را تعميم داد و اهداف پنهانشان از طرفداری سايت پرشين بلاگ را به عينه ديد.جالب اينجاست که از مايه رو هم کم نمي آورند. کوس رسوائي پرشين بلاگ مدتهاست زده شده ولي هنوز اين و آن را استخدام ميکنند تا در مصاحبه ها ی فرمايشي از آن تقدير کنند ، تبليغش را کنند و وبلاگنويسان فارسي زبان را تشويق کنند که با نوشتن در اين سايت وابسته به اطلاعات رژيم ، دستي دستي آدرس و مشخصات خود را در اختيار نيروهای امنيتي بگذارند. حسابشان هم درست است. بسياری از آنها که جديدا" به جمع وبلاگنويسان پيوسته اند و مي پيوندند از جريانات قبلي وبلاگشهر بي اطلاعند. از مسائلي که دررابطه به سايت پرشين بلاگ در وبلاگها مطرح شد خبری ندارند و طبق آنچه امثال مسعود غلامي و حسين درخشان در مصاحبه ها (چه در اينترنت و چه در روزنامه های جمهوری اسلامي) فرموده اند (و به دستور و مزد هم فرموده اند) مستقيما" به سايت پرشين بلاگ مراجعه ميکنند. کمتر کسي به آرشيو وبلاگها مراجعه ميکند . به همين دليل است که من سعي دارم هميشه اين جريان را تازه نگهدارم و نگذارم که جوانانمان از روی عدم اطلاع با نوشتن درآن سايت خودشان را گرفتار کنند. تکرار ميکنم که سايت پرشين بلاگ وابسته به اطلاعات رژيم بوده و کليه نويسندگان و مراجعه کنندگان به آن آی پي آدرسشان در امنيت خانه مبارکه ثبت است. نه تنها آی پي آدرس ، بلکه اطلاعات بسيار مهمتری که بدون اطلاع شما بين کامپيوترتان و سايتي که به آن مراجعه ميکنيد ردوبدل ميشود نيز توسط اطلاعات رژيم از طريق سايت پرشين بلاگ از شما دزديده ميشود. پس مراقب باشيد. اينهمه سايت در همه جای دنيا هست که ميشود فارسي درآن نوشت. در چنين وضعيتي نوشتن در پرشين بلاگ که سرورش در تهران قابل کنترل است چيزی در رديف حماقت است.
برای اطلاعات بيشتر در مورد سايت پرشين بلاگ و نوشته جناب غلامي (دائيجان بوی توطئه مياد) به آرشيو دراين آدرس مراجعه فرماييد.


٭ خطر در راه است. خطر در پيش روی ماست. سانسور اينترنت درايران از هم اکنون قانوني شده است. قانون؟ خنده ام ميگيرد. دراين ديار فراموش شده چه قانوني حکمفرماست به جز قانون خفه شدن، لال شدن و سانسور؟ هيس رفت. سياوش رفت و بسيار کسان رفتند. کساني که يک جمله از نوشته هايشان به همه نوشته های ما ماندگان مي ارزيد..و ما هنوز مانده ايم در راه. چاپلوسان و تطهيرکنندگان ظلم و استبداد آزادانه مينويسند و تبليغ ميکنند. مسعود غلامي و درخشان و ..امثالهم فاتحان بلامنازع وبلاگستان شده اند و گاهي به نعل و گاهي به ميخ ميزنند. خوانده ايد آنچه که اين غلامي بيشرم در توجيه سانسور در اينترنت نوشته است؟
حسين درخشان به ايران رفت. برگشت و معروف شد. مصاحبه پشت مصاحبه و بهاي خوش خدمتيش را گرفت. اکنون وقت پرداخت است و يک عمر بايد بپردازد در ازای آنچه گرفت...
جناب حسين درخشان ، مبارک باشدت اولين سالگرد تولد وبلاگهای فارسي زبان .ايران که بودی خوش گذشت؟ چرا چيزی از آنچه ديدی نمينويسي؟ همه چيز روبراه بود و خوب؟همه در صلح وصفا؟ آرامش از نوع قبرستاني؟ مصاحبه با مجلات و روزنامه ها و.....ديگر معروف شده ای. هرکسي قيمتي دارد. قيمت تو همين بود؟ چه ديدی درايران؟ به جز سفر شمال با وبلاگنويسان گل و بلبل نويس و دريا و شادی؟ چه ديدی که نبايد نوشت؟ باز هم مصلحت نيست؟ يا شايد هيچ نديدی؟ وقتت پر بود به مصاحبه ها؟ در کوچه و خيابان نيامدی انگار؟يا نکند که ...
کم کم دارد حالم ازين مصلحت طلبي ات و خيانتت به مردم ايران بهم ميخورد.
.................
گيرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است!
با ريشه چه می کنيد؟! ...
گيرم که بر سر اين بام بنشسته در کمين پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنيد!
با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد؟! ...
گيرم که می زنيد، گيرم که می بُريد ، گيرم که می کُشيد!
با رويش ناگزير جوانه چه می کنيد؟! ...

---------------------------
---------------------------
سرود رهائي
....اين سرزمين من است
که ميگريد
اين سرزمين من است
که عريان است
باران دگر نيامده چنديست
آن گريه های ابر کجا رفته است؟
عرياني کشتزار را
با خون خويش بپوشان
اين کاجهای بلندست که در ميانه جنگل
عاشقانه ميخواند
ترانه سيال سبز پيوستن را
برای مردم شهر
نه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج
اينک برهنه تبرست
با سبزی درخت هياهويت....
........
.......... اين سرزمين من چه بيدريغ بود
ثقل زمين کجاست؟
من در کجای جهان ايستاده ام ؟
با باری از فريادهای خفته و خونين
ای سرزمين من
من درکجای جهان ايستاده ام؟
خسرو گلسرخي


٭ صادق صبا
اکبر گنجی روزنامه نگار زندانی در ايران اخيرا جزوه ای را تحت عنوان "مانيفست جمهوری خواهی" نوشته که در شبکه اينترنت منتشر شده است. او در اين نوشته مردم سالاری دينی را يک توهم می داند و می گويد نه تنها قانون اساسی جمهوری اسلامی بلکه اسلام به عنوان يک دين نيز با دمکراسی سازش ندارد. او می گويد که نظام جمهوری اسلامی اصلاح ناپذير است و پيشنهاد می کند که از طريق برگزاری يک رفراندوم اين نظام به يک حکومت جمهوری به گفته او تمام عيار تبديل شود.

لينک خبر را از وبلاگ روی جاده نمناک پي گرفتم.
به نظر ميرسد که حکام ايران ناقوس مرگشان را شنيده اند. دليلش هم همين مانيفست جناب آقای نسبتا" محترم اکبر گنجي که سندی باشد بر آزاديخواهي ايشان و مخالفتشان با ولايت مطلقه و غيره... و اينکه خواستار يک جمهوری دمکراتيک هستند و غيره... نظرشان هم اين است :بدون اينکه دست به ترکيب اين شب پرستان بخورد خواستار رفراندوم شويم تا اگر آقا (سيد علي گدا)اجازه دادند و رفراندومي حاصل شد محترمانه انقلاب کنيم و بدون اينکه آب از دماغ کسي بيايد (خون که جای خود دارد) حکومت را عوض کنيم. واقعا" که بايد به اين هوش و درايت آفرين گفت. از اين بي دردسرتر نميشد. انگار که آقا هم آنجا نشسته که فقط ببيند ملت چه ميخواهند تا بگويد چشم و با برگزاری رفراندوم موافقت کند. به دلايل زير مانيفست جمهوريخواهي جناب گنجي حتي بدرد کاغذ توالت هم نميخورد:
1- وابسته بودن گنجي به حکومت و اعمال و رفتار گذشته ايشان (به نظر من يکشبه کسي متحول نميشود مگر اينکه کاسه ای زير نيم کاسه یباشد)
2- غير عملي بودن پيشنهادات ايشان در مورد شيوه های تغيير حکومت توسط مردم که فقط وقت تلف کردن و زمان خريدن بيشتر برای شب پرستان حاکم است.
3- صرف اينکه ايشان از داخل زندان جمهوری اسلامي موفق به نوشتن و انتشار اين کتاب (مثلا" برعليه جمهوری اسلامي ) شده اند خودش کافيست تا اصل کتاب و اهدافش را زير سوال ببرد.حالا اگر از زندان آزاد شده بود يک چيزی ... ولي حالا که هنوز آن تو دارد آب خنک (شايد هم آب طالبي و فالوده خنک) ميل ميکند و بخاطر اين کتاب (اگر فرمايشي نباشد) براحتي ميشود واجبي خورش کرد اينکه کسي به اين راحتي بر ضد جمهوری اسلامي و اصلا" تضاد دين اسلام با دمکراسي بنويسد ازآن حرفهاست که سبب روئيدن شنبليله روی يک جای آدم ميشود.
بنظر ميرسد که برای ضريب اطمينان بيشتر گنجي را در مرحله دوم (بعد از مهاجراني) در نظر گرفته اند که بازهم زمان بخرند. خيلي هايشان ازهمين حالا در آمريکا و اروپا خانه ساخته اند و آقازاده هايشان و اهل و عيال مربوطه را پيش پيش به آنجا فرستاده اند تا درصورت احساس خطر بيشتر حاج آقا هم تشريف مرگشان را برده و با دلارهای بانک سوئيسشان زندگي نجسشان را در رفاه و امنيت و دور از مردم نمک نشناس ايران بگذرانند. حرفي نيست. بروند ...با دلارهايشان هم بروند .
=======================
بالاخره روز موعود رسيد.گردانندگان جعبه لاريجاني از چندين ماه پيش تبليغش را ميکردند تا بالاخره امروز روز سورچراني نامردها و مفتخورها رسيد. جشن عاطفه ها سر رسيد تا با نامش سرپوشي باشد برای ارسال کمکهای ملت به فلسطين و افغانستان و بورکينافاسو و.. و البته جيب آقاها و آقازاده ها...
ايکاش لااقل نيمي از آنچه به قيمت تحميق ملت بدست ميآورند را به مستضعفان اختصاص مي دادند. ايکاش لااقل نيمي ازآنچه روزانه در صندوق گداي آهني ريخته ميشود به مصرف خير ميرسيد. چاره ای نيست. جيب قبای آقايان خيلي گشاد است و پرشدني نيست.
............................................................................
دونفر از وبلاگنويسان مزدوری که به مزد مينوشتند از وبلاگشهر کم شدند. دليلش هم فقط همين بود که لو رفته بودند و ديگر نوشتنشان فايده ای نداشت. هرچه مينوشتند زير نگاه تيزبين وبلاگشهريها باريک بيني ميشد و دسيسه های پنهان داشته (و نداشته شان )کشف ميشد. اما اين ازدها سرهای زيادی دارد. داشته باشيد که ببينيد به اسم ديگری همين روزها يک گوشه ديگر وبلاگستان سربلند کنند و بنويسند.
............................................................................
علي عسگری برگشت. نيما رفت. رضا قاسمي هم رفت. همين



........................................................................................

Sunday, September 15, 2002

٭ در وبلاگ عمومي از قول يکي از دوستان خواندم که سايت جديدی برای فارسي نويسي بنام PersianWeblogs ايجاد شده و ايجادآنرا به حدر نسبت داده بودند. البته در سردبير خودم هيچ گفته ای در اينمورد نديدم.مثل اينکه ليستي از وبلاگهای فارسي زبان در آن وارد شده و هرکش خودش بايد برود و آنجا مشخصات بدهد. عجيب است. چون اگر مال جناب درخشان است چرا ليست قبليش را خودش در آنجا وارد نميکند و لازم ميداند که هرشحص خودش شخصا" مراجعه کرده و دوباره وبلاگش را وارد کند؟شايد بخاطر اينست که وبلاگهای غيرفعال خودبخود حذف شوند....
اين سايت متعلق به جناب درخشان (يا هرکس ديگری که باشد) شايسته است مشخصات دقيقتری از بانيان آن و محل مکاني سرور بدهند تا بچه های وبلاگشهر با ديد بازتری نسبت به ورود به آن و يا استفاده از آن اقدام کنند.(البته در قسمت ABOUT توضيح مختصری از بانيان آن داده شده...) در غير اينصورت برخورد عمومي با آن، همچون سايت معلوم الحال پرشين بلاگ خواهد بود چون خوشبختانه در همين مدت يکساله ، وبلاگنويسان آنقدر در مورد شيوه های مزوران چيز ياد گرفته اند که چشم بسته به اين سايت يا آن سايت اسباب کشي نکنند يا با وارد کردن مشخصات خود رد پا نگذارند.
...................
روز بروز دارند سخت ترش ميکنند. جناب مسعود غلامي هم خوشحال باشند که ازين به بعد قانونا" با افراد در اينترنت برخورد ميشود و غيرقانوني کسي را نميگيرند(جناب درخشان هم همينطور).بقول اميد ميلاني سانسور که دارد از درو پنجره وارد ميشود ولي تکليف ما با چاپلوساني که پيشاپيش برايش فرش قرمز پهن کرده اند و به بهانه بقای اينترنت خواستار وضع قوانين و اعمال محدوديت درآن هستند چيست؟ اينترنتي که درآن نتوان آزادانه نوشت به چه درد اين ملت ميخورد؟ کيهان درآن بخوانند؟ يا سايت منکرات؟ يا وبلاگ بيداری بخوانند که درآن ادعا ميشود حادثه 11 سپتامبر در قرآن پيش بيني شده و...همان ترهاتي شبيه به آنچه در مورد بودن موی امام درسوره فلان قرآن يا ديدن عکس خميني در ماه و...چنين اباطيلي که جهت تحميق ملت هميشه درصحنه تحويل ميدهد را (فقط )بخوانند خوب است؟ شما راضي ميشويد جناب غلامي؟
خلاصه اينکه اين شخصيتهای نسبتا" محترم و مشکوکي که نام بردم خوشحال باشند که ديگر بي قانوني و هرج و مرج درکار نيست، بلکه با مغلطه و تحريف قانون ( همانطوريکه رضا پرويزی کارشناس ارشد حقوق جزا و جرم شناسي در اينجا اظهار فضل بيجا و بيربط وکمي هم خايه مالي و ماستمالي کرده) قانونا" عمل نموده فلذا هويج به يکجای هرآدمي که دراينترنت حرف حق بزند خواهند نمود. مبارک باشد!! (با تشکر از زادمهر عزيز جهت ارسال اين لينک)
بايد يکي شويم. در سالگرد تولد وبلاگهای فارسي زبان بايد همصدا شويم و عليه اعمال سانسور در اينترنت ايران ، فرياد اعتراضمان را به همه جهان برسانيم.


٭ *************
سرود پيوستن
**************


بايد که دوست بداريم ياران
فريادهای ما اگرچه رسانيست ، بايد يکي شود
بايد که چون خز بخروشيم
بايد تپيدن هرقلب
اينک سرود
بايد که سرخي هر خون
اينک پرچم
بايد که قلب ما
سرود و پرچم باشد
بايد که دوست بداريم ياران
بايد
در هر سپيده البرز نزديکتر شويم
بايد يکي شويم
اينان هراسشان زيگانگي ماست
بايد که سرکشد طليعه خاور از چشمهای ما
بايد که لوت تشنه
ميزبان خزر باشد
بايد کوير فقر
از چشمه های شمالي بي نصيب نماند
بايد که دستهای خسته بياسايند
بايد که سفره رنگين
بايد که خنده در آينده جای اشک بگيرد
بايد که قلب ما، سرود و پرچم ما باشد
بايد که دوست بداريم ياران را
بايد بهار ، در چشم کودکان جاده ری
سبز و شکفته و شاداب
بايد بهار را بشناسند
بايد جواديه سرپل بنا شود
پل
اين شانه های ما
بايد که رنج را بشناسيم
وقتي که دختر رحمان
ازيک تب دوساعته ميميرد
بايد که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد

<< خسرو گلسرخي>>




........................................................................................

Thursday, September 12, 2002

٭ بچه های پاک وبلاگشهر
سياوش رفت. خروس بيمحل رفت. هيس رفت.خيلي های ديگر هم گمنام رفتند. اما چه حيف که ما ازين آمدنها و رفتنها آنچه بايد ، نياموختيم.دوستان ، قدر خودتان را بدانيد. قدر اين دوستيهايی که از گره خوردن افکارمان و تشابهات و تضادهايمان پديد آمده را بدانيد. بخدا قسم که پاکترين بچه های ايران در وبلاگشهر هستند. به جز چندتائي که به مزد مينويسند بقيه بچه های وبلاگستان پاکترين بچه های ايرانند. آخر آنکس که دنبال لش بازی و ابتذال ميرود که وقتش را پشت کامپيوتر و آنهم وبلاگنويسي تلف نميکند. سالگرد وبلاگهای فارسي در راه است. در پايان اولين سال زندگي اين طفل نوپا ، بدنيست که نگاهي به عملکردمان و نتايج وبلاگنويسي درايران بيندازيم. چشمها را بايد شست. جور ديگر بايد ديد. بايد ببينيم آنچه که ازآن مي هراسند و به هزار حيله وترفند از آن مانعمان ميشوند. امروز بنامي و فردا بنامي ديگر بلوا ميکنند تا تفرقه بيندازند و حکومت کنند. آنچه که تابحال از آن ممانعت کرده اند، اتحاد است. اتحاد بين بچه های پاک وبلاگشهر و همچنين بين بچه های ايران. اگر باهم باشيم ديگر وبلاگ ديگری بسته نخواهد شدو اگر شد هم چه باک؟صدها وبلاگ ديگر دراين فضای بي انتها ميرويند. ايکاش که همه با هم همصدا بوديم که اگر بوديم اکنون هيس هم در ميانمان بود.ايکاش..ايکاش بشود که سالگرد تولد وبلاگهای فارسي زبان را به بيانيه ای عليه سانسور و استبداد حاکم بدل کنيم و با اتحادمان ترفندهای شب پرستان را خنثي کنيم.
***************
در مورد رسم غلط قهرمانسازی بهتر است با قهرمانان گذشته مان کاری نداشته باشيم و بگذاريم که درآرامش بسر برند. قهرمانان سزاوارمان وارستگان بي مرگند. نه تنها بيخطرند بلکه وقتي اسطوره شوند به وقتش موتور محرکي خواهند بود برای پيشروی توده ها... آنچه مذموم است ساختن قهرمانان زنده دروغينيست که مهره اند. وای بر ما اگر امثال گنجي ، طبرزدی، سازگارا يا نوری و مهاجراني را به عنوان قهرمان به خوردمان دهند و در وقت مناسب جهت تحميق ملت ازآنها بهره گيرند . آنهم با فريبي کثيف همچون دفتر تحکيم وحدت و ادعای اصلاح طلبي...
کدام اصلاح؟ خانه از پايبست ويران است. نظامي که اصلاح پذير نيست و تا گردن در دروغ و فساد فرو رفته را چگونه ميتوان اصلاح کرد؟


........................................................................................

Monday, September 09, 2002

٭ اينجا آمده ايد چکار؟ امشب فقط قاصدک بخوانيد. بشنويد آن موسيقي سحرانگيز و کلام جادوئي قاصدک را...
ختم کلام-
نقطه. سر سطر


........................................................................................

Sunday, September 08, 2002

٭ در مورد صمد بيش ازآنچه بايد دراينجا گفته شد. از هماني که گفته ام هم پشيمانم. چون قصدم آشتي دادن بود که با لجبازی طرفين درگير تلاشش هم بيهوده بود.ميخواستم آتش فتنه را خاموش کنم اما ديدم که درجه حرارت طرفين آنقدر بالاست که عنقريب است آتشش دامنم را بگيرد و چوب دوسر طلاشوم. بگذريم. مسائل مهمتر و فوريتری دراين برهه هست که بايد به آنها پرداخت.



٭ سايت اميد ميلاني ساعت 3 صبح خودبخود درست شد. نفهميدم اشکال ازکجا بود. حسن آقا هم با سايت اميد مشکل داشت.



........................................................................................

Home