[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Monday, September 30, 2002

٭ برگي ديگر از جنايات رژيم خونخوار جمهوری اسلامي .... در سال 67 که به فتوای خميني بيش از 3000 نفر از جوانان ميهنمان را در زندانها برخلاف قانون و طي يک حکم حکومتي اعدام کردند جلادان رهبر کبير انقلاب بدين نيز بسنده نکرده و به تمامي زنان و دختران زنداني قبل از اعدام به حکم حکومتي شخص خميني تجاوز کردند.چرا که شب پرستان حاکم عقيده داشتند (يا به داشتن اين عقيده تظاهر ميکردند) که شخص باکره به بهشت ميرود و با اين توجيه که جای مجاهد و فدائي و.. در بهشت نيست خواهرانمان را در زندان پرده عصمت دريدند و با مهريه مضحک ده توماني و کلاه شرعي صيغه تجاوز غير انسانيشان را شرعي جلوه دادند.انگار که صيغه بدون رضايت دختر هم صحيح است. بازهم بگوييد که اينها انسان هستند. مگر حزب اللهي انسان هم داريم؟ رهبرشان که خميني جلاد بود از هر حيواني پست تر بود. حال بگوييد که مقام شامخي داشت و وارسته بود و .... کدام وارسته؟ کدام اسلام؟ جلادی که حکم به اعدام بيش از 3000 نفر از جوانان اين آب و خاک داده و بدتر از آن مجوز تجاوز به عنف به دخترکان زنداني را صادر ميکند مگر ميتواند که انسان باشد؟ اگر حزب اللهي و خميني و خامنه ای و اعوان و انصارش را انسان بناميد من از انسان بودن گريزانم و به حيوان بودنم افتخار ميکنم.
بخوانيد و بگرييد بر سرنوشت فرزندان اين ميهن پاک که با هجوم سفلگان و شب پرستان اينچنين به خاک و خونش کشيده اند:
روايت شب باکره ها از عليرضا نوريزاده:
افسری بلندپايه از سپاه پاسداران که در شهريور 67 يک سپاهي جوان بدون درجه بوده و در زندان عادل آباد شيراز خدمت ميکرده راوی حکايت است. سپاهي راوی حالا درجه بالائي دارد اما دلش آنچنان به کين و درد آغشته است که آرزوئي به جز انتقام از سران ولايت مرگ و فريب ندارد.
(( هشت تا دختر بودند و سه زن شوهردار. روی پله های هواخوری کز کرده بودند. دخترها به زنها پناه برده بودند .مثل جوجه هائي که زير بال مادر ميروند. باد سردی که از کوههای استقساء اطراف شيراز توی تن و صورتشان ميزد آنقدر خشک و پرسوز بود که مثل تيغ صورت را ميبريد... خدايا اين طفل معصومها به چه مي انديشند؟ اين را از خودم ميپرسيدم . شرمي در چهره و نگاهشان بود که دلت را تکان ميداد... پشت پنجره شيشه ای اطاق بازجوئي مجتبي کاوه -سربازجو- به آنها نگاه ميکردم .همه چيز سرد و بي روح و هوای خاکستری رو به سياهي ميرفت. يکي از آنها را ميشناختم. منيره سادات ...دختر مدير مدرسه ای بود توی خيابان قصرالدشت که دوسال پيش بهروز برادرش برای حفظ ناموس و شرف او جوان مزاحمي را بقتل رسانده و پنج سال به زندان افتاده بود. اما امروز بهروز نبود تا از ناموس خواهرش دفاع کند. ... چه راحت آدمها به حيوان تبديل ميشوند.... سيد اصغر مومني معروف به "مصيب" توی اتاق پشت ميز بازجوئي نشسته بود و پياپي سيگار ميکشيد. خودش ميگفت اهل تهران اسست اما به گمان من هيچستاني بود. چندی پيَ همراه حاج آقا مرتضي مقتدائي (دادستان کل پيشين ايران که بدليل فساد آقازاده اش برکنار شد) و داوودی و عندليبي برای پاکسازی زندانها به شيراز اعزام شده بود. مومني خطاب به مقتدائي گفت : حاج آقا زياد خيره نشو ممکنه غسل واجب بشوی !! بعد ادامه داد: خوب شد حضرت امام توی بيمارستان فتوارا دادند که باکره بي باکره ... سوال کردم امام فتوی دادند يا آقای منتظری ؟ گفت : بنده خدا منتظری زير بار نرفت . هرقدر حاج آقا لاجوردی و آقای گيلاني (محمدی گيلاني) اصرار کردند. او انکار کرد و گفت هيچ مجوز شرعي برای اينکار نداريم و بنده زير بار چنين فتوائي نميروم. امام توی بيمارستان قلب بودند . آقايان به سراغ ايشان رفتند و در يکي از روزها که به هوش و سرحال بودند فتوا را دادند. ... سرم توی کرکره ها بود . چه غريبانه اين خواهران معصوم من درهم شکسته بودند. مادرشان کجا بود که در بامداد عروسي مرگشان بر سر بکوبد؟ واقعا" دراين لحظه به چه مي انديشند؟ مريم آن دخترک ترد و ظريف که دانشجوی ادبيات بود و ديشب طعمه همين حيوان وحشي يعني مومني شده بود به چه کسي ميانديشيد؟ آيا به ياد عاشقي ناکام بود که ميپنداشت براسب سپيد مي آيد و او را از چنگ حيوانات قلعه عادل آباد نجات ميدهد؟ آيا ميدانست که ديروز برادرش و دو پسرعمويش را بدستور مقتدائي اعدام کرده اند؟ !
دخترکان معصوم ميهنم را ديشب به حجله بردند.آن سه تا که همسر داشتند نيز از چنگ سربازان مخلص نايب امام زمان در امان نبودند.راستي آقای خميني به روی تخت بيمارستان خبر دارد که سرسپردگان او با اين دختران معصوم چه کرده اند؟ مگر خودش جواز دريدن به دست اينها نداده بود؟ مومني بلند شد کنارم ايستاد و با انگشت از پشت کرکره به يکي از دختران که خيلي زيبا بود اشاره کرد و گفت: اون يکي مال خودم بود. عروس خودم.... و بعد خنده کريهي کرد و گفت: اولش مقاومت کرد يک سيلي محکم به او زدم وارفت.... به صورتش نگاه کردم. خدايا چقدر زشت بود. مثل يک گرگ درنده . لبانش باز شد که چيزی بگويد. اما حرفش را خورد . چون مقتدائي و مجتبي کاوه و خليل تراب پور و برادرش محب به همراه حسن بي بي ، حسين زاده و حميد باشتي وارد اتاق شدند.... حسين زاده گفت :هواخوری تمام ، برويم کار را تمام کنيم. ............منيره سادات اولين نفر بود.چادرش را روی صورتش کشيد و خيلي آرام و بدون هيچ اعتراضي سرش را جلو آورد تا حسن بي بي حلقه طناب را دور گردنش بيندازد و آنرا محکم کند. بعد حسين زاده و برادران تراب پور سر ديگر طناب را کشيدند......................هوا تاريک شده بود. جنازه ها را حسن بي بي با کمک دوستانش توی يک وانت بار ريخت . موقع رفتن حسين زاده به او گفت: امشب زفاف نداريم اما فردا شب 11 تا هستند که بايد کارشان را بسازيم . مقتدائي گفت : حاج آقا حائری هم التماس دعا داشتند. حسين زاده با خنده پرصدائي گفت : قدم رنجه کنند تشريف بياورند اينجا يکي از خوبهاش رو به آقا تقديم ميکنيم..... به گوشه ای رفتم. سر به ديوار ميکوفتم و ميگريستم برای خواهران ناکامم که به فتوای نايب امام زمان و ولي امر مسلمين جهان پيش از اعدام عروس شده بودند.......



٭ از نامه يزدگرد به مرزبانان شهر توس :
حتما" ميدانيد که به علت اختر بد ، چه بلائي برسر ما آمده است. چه بسيار گنج و گوهر که غارت شده است و چه بسيار پهلوانان و جنگجويان که به خاک و خون غلطيده اند. سرنوشت چنين بوده است که از اين اعراب نادان و بيشرم ، ازاين مارخوران اهريمن چهره ، ازين کلاغهای زشت و بي دانش ، به پادشاهي ايرانزمين گزند وارد شود. اين تازيان بي نام و نژاد همه گيتي را بر باد خواهند داد. ........ اگر اين اعراب پيروز شوند ، ارجمندان خوار خواهند شد و فرومايگان جای آنها را خواهند گرفت . بدی در جهان پراکنده خواهد شد و رسم نيکي از جهان برخواهد افتاد . به هر کشوری ، ستمکاره ای حکومت خواهد کرد و شب تيره بر روز روشن پيروز خواهد گرديد.
-----------------------------
و اکنون زمانيست که ميراث خواران اين مارخوران اهريمن چهره دوباره برما حکومت ميکنند. چهره هايشان را بنگريد!! خباثت ذاتيشان در چهره شان پيداست. تا بحال صورت زيبا دربينشان ديده ايد؟


٭ بي تفاوتي در وجودمان لانه کرده است.آنچنان در بندمان کشيده اند و گرفتار روزمرگيهايمان شده ايم که نه وقت و فرصت و نه حوصله انديشيدن به دامي که درآن افتاده ايم را داريم. سياست زده شده ايم و چنين به ما القاء ميکنند که هيچ راه چاره ای نيست . چنين وانمودمان کرده اند که ابديند و از سوی قدرتي مافوق قدرت مردم حمايت ميشوند. چنان سحرمان کرده اند که حتي انديشه ها را جهت ميدهند و چنين ميانديشيم که خواست ما مردم در نوع حکومت پشيزی نمي ارزد و هرگونه مخالفتي را احمقانه (يا لااقل برخلاف مصلحت) مي انگاريم. بي تفاوت شده ايم. دکه های روزنامه فروشي اکنون به سيگار فروشي تبديل شده اند و بيشتر متفرقه ميفروشند تا روزنامه و مجله و دراين ميان آنچه مهم نيست افکار عموميست. بيش از 90 درصد مردم خواهان تغيير حکومت هستند اما هيچکس هيچکاری نميکند و اين همان چيزيست که مطابق ميل عاليجنابان است. 90 درصد مخالف بدون عمل برايشان بهتر و کم خطر تر از 30 درصد مخالف فعال است. اين حکومت از انواع شيوه های رواني و عملي برای ايجاد اين حس انفعال دربين ملت استفاده کرده و چاره را در سختگيری بي حد و حصر ديده است. سانسور و خفقان به بالاترين حد ممکن رسيده و با اينکه خود حکومتمداران هيچ التزامي به قانونمداری ندارند اما با بازيچه قرار دادن قانون و صدور احکام حکومتي غلاظ و شداد از آنها بيشترين بهره را بر ضد ملت و مخالفين خود ميبرند و همه اينها نتيجه اش بازهم القاء همان حس نوميدی در مردم است. نبايد نااميد بود. بخدا قسم اينها ابدی نيستند. اينها حتي انسان هم نيستند لااقل نه به اندازه من و تو. آنچه اين ددمنشان را به پيش ميراند و چنين عظيمشان نشان ميدهد همان هوای نفسي ست که بسياری از ما در خود محدودش کرده ايم و ازين جهت محقيم نام انسان برخود بگذاريم.نوميدی دراين شرايط صحيح نيست. بايد باور کنيم که ميتوانيم. ما همان ملتي هستيم که بارها توانستيم حکام مستبد و زورگو را از مملکتمان بيرون برانيم و اينبار هم ميتوانيم. شرايطي که سبب قيام 57 شد اکنون هم وجود دارد ، چند برابرش هم وجود دارد. آنچه سبب شد که حاکمي را نخواهيم مگر غير از آزادی بود؟ اکنون که محدودتر هستيم ؟ اکنون که حتي به پشت در اطاقمان رسيده اند ودور نميبينم که همچون 1984 جرج ارول پليس افکار هم برايمان بگذارند. ما هستيم ، حق داريم و ما هستيم که ميتوانيم همه اين شيوه های رواني و ترفندهای حکومت ظلم را خنثي کنيم.فقط کافيست باور کنيم که ميتوانيم. باور کنيم.
---------------------
هر نوميدی يک شکست است. مبارز اگر خودش را به نوميدی بسپارد سنگرش را خالي کرده است.
---------------------
...... با دستهای کوچک خود ،
ستاره ميچيني؟
از آسمان شهر تو آخر
ستاره خواهد ريخت
با چشمهای سياهت که خواب ميخواهند،
اينک کنار خيابان
باراني از ستاره تورا جذب کرده است
در جذبه ای
که دنبال يک ستاره گمنامي
و مادر تو،
برايت ستاره ميچيند
و ماه را به هيئت توپي مي آرايد
در بازی کودکانه تو
ايکاش
رنج مادرانه او ميسوخت.
برگردن تو سرو مي آويزم
تا سرفرازی ز سرو بياموزی


........................................................................................

Sunday, September 29, 2002

٭ بيخود نبود که اينگونه وحشيانه و نامردانه به دانشجويان حمله ميکردند و ميکنند. چون ميدانستند که اين قرم قرم ها بلاخره به ساقش هم خواهد کشيد.و بالاخره هم کشيد و خامنه ای با لقب قرمساق مورد خطاب قرار گرفت.. دانشجويان شجاع عضو دفتر تحکيم وحدت (منتخب علامه) در پي نشست اردوی سالانه خود طي نامه ای سرگشاده خطاب به مجلس خبرگان رهبری ، صراحتا" سيد علي گدا خامنه ای را فاقد صلاحيت و کفايت لازم برای رهبری دانستند و از اعضاء اين مجلس خواستند که تا دير نشده و "سيل بنيان کن همه مان را نبرده و اسکندری آتش بر خشک و ترمان نزده " چاره ای بينديشندو نظام را نجات دهند. دانشجويان دراين نامه هشدار داده اند که :
بارها گفته ايم و بازميگوييم که چه باور کنيد و چه نکنيد اين مجموعه (دفتر تحکيم وحدت) با همه فريادها و اعتراضات و ناسازگاريهايش آخرين سوپاپهای اطمينان نظام در ميان نسل جوان بوده و ميباشد که با تعطيلي و بستن اين سوپاپهای اطمينان ، نتيجه ای جز انفجار برای آن حاصل نخواهد شد. بنابراين از شما به عنوان جرگه بزرگان ديني نظام ، ميخواهيم تا ديوارها خراب نشده و سقف آسمان قدرت ويران نشده و تا سيل بنيان کن همه مان را نبرده و اسکندری ، آتش در خرمنگاه خشک و ترمان نزده خود بر اصلاح امور و تصحيح راههای به اشتباه طي شده گذشته اقدام کنيد بلکه ذره ای از عطش لبان تشنه عدالت و آزادی را فرو نشانيد که نسل بعد از ما قطعا" اينگونه سخن نخواهد گفت.
دوستانمان در دفتر تحکيم وحدت اين نکته بديهي را فراموش کرده اند که اين نظام اصلاح پذير نيست و قبول حقوق ملت برايش برابر با خودکشي ست. از طرف ديگر خود اذعان دارند که تابحال دفتر تحکيم وحدت به عنوان سوپاپ عمل ميکرده است و بروی خود نمي آورند که فايده چنين نامه ای به خبرگان رهبری چه ميتواند باشد وقتي قوانين ناقص جمهوری اسلامي حکايت از يک دور و تسلسل باطل دارد. وقتي ميگويند تنها نهادی که رهبر بايد به آن جوابگو باشد مجلس خبرگان رهبريست و از طرف ديگر فرمايش ميکنند عزل و صلاحيت خبرگان را باز همان رهبر تعيين ميکند بنابراين دراين ميان هيچ کسي به کس ديگر جوابگو نيست. به اين ميگويند حرف مفت، قانون کشک. تحميق ملت...
براستي که زمانش رسيده با زبان ديگری با اين شب پرستان سخن بگوييم. ما همان نسلي هستيم که بايد زبانمان را عوض کنيم و به زباني که برای اين عاليجنابان قابل فهم تر باشد سخن بگوييم.


........................................................................................

Saturday, September 28, 2002

٭ علاوه بر هيس و سياوش و کسان ديگری که به اجبار ناچار به تعطيل وبلاگشان شدند کسان ديگری هم هستند که بدليل عدم دسترسي مامورين رژيم به آنها ، وبلاگشان توسط عمال نظام هک شد و بدينوسيله از دسترسي به وبلاگشان و نوشتن درآن محروم شدند. ابتدا آزاده سپهری مورد حمله هکرها قرار گرفت و وبلاگش بنام پرواز3000 هنوز هم تعطيل است. طبق ايميلي که بدست حسن آقا رسيده بود وبلاگ راپورتهای يوميه نيز مورد حمله هکرهای سانسور طلب قرار گرفت و فعلا" راپورتچي به وبلاگش دسترسي ندارد. متن نامه راپورتچي به درخواست حسن آقا در اين وبلاگ منتشر ميگردد:
من راپورتچي صاحب وبلاگ راپورتهای يوميه هستم. مدتي است که وبلاگ من توسط کساني که فکر ميکنند 4 خط نوشته ما اونها رو با خطر مواجه ميکنه هک شده و من ديگر دسترسي به وبلاگم ندارم. لطف کن در وبلاگت اين مطلب را درج کن تا خوانندگان وبلاگ من ازين موضوع باخبر شوند. اگر راهي هم به نظرت ميرسه که بتوان دوباره وارد وبلاگم شوم حتما" منو راهنمائي کن . از لطفت ممنون .منتظر جوابت هستم .
راپورتچي



........................................................................................

Friday, September 27, 2002

٭ در قسمت Comments وبلاگ ليلای ليلي بحثي درگرفته بود و شرکت کنندگان در بحث گاه با زباني نه چندان پاکيزه به هجو و تخطئه يکديگر پرداخته بودند. دراين موقعيت خطير که همين روزهاست مجازات کاربران اينترنت قانوني شده و قاضي مرتضوی ديگری برای محاکمه و بگير و ببند وبلاگنويسان بتراشند چنين بحثهائي تنها به نفع همانهائيست که سانسور و محدوديت در اينترنت را تبليغ ميکنندو ميخواهند مانع اتحاد بين وبلاگنويسان شوند. درآن بحث سخن از سياوش به ميان آمده بود.سياوش در همان اوائل وبلاگي تاسيس کرده بود و در آن از فجايعي که خود شاهد آنها بود سخن به ميان آورده بود.سياوش ، خود رزمنده بود و در جنگ ايران و عراق در جبهه ها حضور داشت.در مطلبي سخن از سنگسار و اجبار جوانان و نوجوانان خواهان آموزش نظامي به سنگسار سخن گفته بود. او اولين قرباني سانسور در وبلاگشهر بود. با مشخصاتي که از خود داده بود بسادگي دستگير و توسط اطلاعات شيراز مورد بازجوئي و اذيت و آزار قرار گرفت. در پايان از او تعهد گرفتند که ديگر در اينترنت ننويسد و وبلاگش را هم تعطيل کردند. آرشيو وبلاگش هم کاملا" پاک شده است . آن مطلب سنگسار را دراين آدرس نوشته بود.اما با پاک شدن آرشيو و کل وبلاگ فعلا" نميشود به آن دسترسي پيدا کرد. نميدانم راه ديگری هم دارد يا خير. شايد در Cash بعضي از سايتها بتوان نوشته را دوباره ديد. اگر راهي يافتيد به من هم خبر بدهيد. آدرسش اينجاست . بعد از سياوش چند نفر ديگر هم مورد تهديد قرار گرفتندو نفر بعدی هيس بود که در وبلاگ عمومي حداحافظيش از وبلاگشهر را اعلام نمود. هيس آخرين نفر نخواهد بودو با رويه ای که ما در پيش گرفته ايم حالا حالاها بايد قرباني بدهيم تا سرانجام ياد بگيريم که اتحاد تنها چاره ماست.


........................................................................................

Thursday, September 26, 2002

٭ ........شب که مي آيد و ميکوبد پشت در را
به خودم ميگويم :
من همين فردا
به رفيقانم که همه از عرياني ميگريند
خواهم گفت:
گريه کار ابر است
من و تو با انگشتي چون شمشير
من و تو با حرفي چون باروت
به عرياني پايان بخشيم
و بگوييم ، به دنيا به فرياد بلند
عاقبت ديديد ما صاحب خورشيد شديم
و دراين هنگام است
دراين هنگام است
که همان بوسه تو خواهم بود
کز سر مهر به خورشيد دهی
و منم شاد ازين پيروزی
به حميده روسری خواهم داد
تا که از باد جدائي نهراسد
و نگويد چه هوای سرديست
حيف شد مويم را کوتاه کردم
شب که مي آيد و ميکوبد پشت دررا
به خودم ميگويم:
ما همين فردا
کاری خواهيم کرد
کاری کارستان
(شعر فردا- خسرو گلسرخي)


٭ گداهای آهني را به صف کرده اند. هرکدام اسم و رسم خودشان را دارند و انتخاب باشماست که به کدامشان صدقه بدهي. بايد پرسيد. بايد ازآنها که تجربه اش را دارند سوال کرد که کداميک ازين صندوقها بهتر کار ميکنند. روی يکي نوشته واکسيناسيون در قبال 72 نوع مرض آن يکي ادعای شفای 99 مرض را دارد و ديگری فقط به امراض اکتفا نکرده و هرگونه بلا و مصيبت را دفع ميکند. هرکدام هم مال يکي از آقايان يا آقازاده هاست و بيچاره مستضعفي که به اميد ياری ازسوی اين شرکتهای خررنگ کن به انتظار کمک نشسته است...


٭ باز هم در وبلاگشهر تشنج ديگری برپا شده و و به خدعه و نيرنگ منتج از مزوران و شب پرستان همديگر را دشمن ميداريم. بيخبر ازآنکه دشمن واقعي ما همينجاست، دربين ما...همانهائي که بيش از 20 سال است به غارت مملکت و کشتار و خفه کردن آزاديهای فردی و اجتماعي مشغولند و نظامي به مراتب کثيف تر از دوران انگيزيسيون در ميهنمان برقرار کرده اند. نشسته ايم اينجا و توی سر همديگر ميزنيم و بساط خنده و تفريح دشمنانمان را فراهم ميکنيم. نميبينيد که چگونه به ضرب تحميق ملت و شعارهای پوشالي همچون وفاق جمعي و حکومت علوی و رفتار علوی و عزت و افتخار حسيني هر حرکتي که در جهت آزادی و احقاق حقوق حقه ملت است را سرکوب کرده و اختناق را تبليغ ميکنند؟ نميبينيد که هيس ها و سياوشها را مجبور به رفتن کردند و ما با همه ادعايمان هنوز يک ماه نگذشته غيبتشان را فراموش کرده ايم و به کينه ورزيهای حقيرمان مشغوليم؟ پس کي ميخواهيم ياد بگيريم؟ چاره امروزمان فقط اتحاد است، اتحاد. مگر نديديد که يک آدم يک لاقبا با يک هيچي بزرگ فقط با شعار وحدت کلمه جلو آمد و ملتي را سرويس نمود؟ از او هم کمتريم که نميتوانيم با همديگر يکي شويم؟
بايد يکي شويم


........................................................................................

Friday, September 20, 2002

٭ مروجان نظريه تسليم و ياس با بزرگنمائي ابعاد قدرت حاکمان چنين القا ميکنند که هر نوع مبارزه و ايستادگي در مقابل سانسور و استبداد پيشاپيش محکوم به شکست است و در پايان سفارش ميکنند که چون زورمان نميرسد پس خودمان دولا شويم و بگوييم بفرما. جناب غلامي ميفرمايند: اين شش سال هر جا كه فرياد زديد كه حقي از مردم بگيريد وسط راه كم آورديد جان عزيزتان با اينترنت ديگر كاري نداشته باشيد.
جناب غلامي ! ميشود بفرماييد اينترنت را برای چه ميخواهيد؟ برای چت کردن استفاده کنيم خوب است؟ عکس سکسي دانلود کنيم چطور است؟ اينترنتي که نشود درآن آژادانه حرف زد ، نشود در آن آزادانه به سايتهای خبری مراجعه نمود و نشود به سايتهای مختلف رفت و اطلاعات گرفت به درد که ميخورد؟ حتما" فقط بدرد امثال جنابعالي که آزادانه درآن به مزد بنويسيد و فرهنگ تسليم و ضعف را به سود حکام تبليغ کنيد. نه جناب. نوک مدادتان اينبار کمي زيادی کج رفته و مقاصدتان ازينگونه فرمايشات بر همه خوانندگان مشخص است. تا کي ميخواهيد به شعور خوانندگان توهين کنيد؟ تا کي قصد داريد همانند نويسندگان به مزد بازجو شريعتمداری با وقاحت دروغ و دونگ تحويل دهيد و خودتان را مسخره ملت کنيد؟
ميفرمايند:.يك نوصيه هم به نمايندگان عزيز و فعال مجلس!يك قانون در مورد اينترنت نوشتن براي مجلسي با آن عظمت و تشكيلات كاري سخت نيست.حتما بايد طرح ممنوعيت استفاده از اينترنت -مانند ماهواره-به آنجا بيايد يا اينكه ميتوانيد در قانون اينترنت را بگنجانيد؟من ديگر هيچ حرفي ندارم!
عجب؟؟؟!! زهي وقاحت و بيشرمي! جاده صاف کن استبداد شده ايد؟ سانسور را تبليغ ميکنيد و ازآن بالاتر قصد قانوني سانسور را داريد؟ چشم جناب غلامي چشم...فقط منتظر فرمان جنابعالي بودند تا ازين به بعد بگيرند و ببندند و پدر هرکسي که خواست در اينترنت حرف حق بزند را دربياورند. راستي فکرش را کرده ايد که اگر اين قانوني که ميفرماييد تصويب شود آنوقت نصف بيشتر نويسندگان وبلاگشهر را بايد مجازات کرد؟
چقدر جالب است که مزوران روزگار ازآنجا که به دستور مينويسند و باز از آنجا که دستوردهندگانشان از احمقترين احمقهای روزگارند چه ساده و آسان خودشان را لو ميدهند .با بررسي نوشته های قبلي جناب مسعود غلامي ميتوان به نتايج جالبتری هم رسيد.جهت اطلاع آن دسته از دوستان که جناب غلامي را نميشناسند: ايشان نويسنده همان مقاله معروف "دائي جان بوی توطئه مياد" هستند که درآن از سايت معلوم الحال پرشين بلاگ طرفداری بي قيد و شرط کرده و شکاکان را متهم به توهم و ...نموده بودند. با نوشته های جديد جناب غلامي و اهداف واضح و آشکار آن ميتوان نتيجه را به نوشته های قبليشان را تعميم داد و اهداف پنهانشان از طرفداری سايت پرشين بلاگ را به عينه ديد.جالب اينجاست که از مايه رو هم کم نمي آورند. کوس رسوائي پرشين بلاگ مدتهاست زده شده ولي هنوز اين و آن را استخدام ميکنند تا در مصاحبه ها ی فرمايشي از آن تقدير کنند ، تبليغش را کنند و وبلاگنويسان فارسي زبان را تشويق کنند که با نوشتن در اين سايت وابسته به اطلاعات رژيم ، دستي دستي آدرس و مشخصات خود را در اختيار نيروهای امنيتي بگذارند. حسابشان هم درست است. بسياری از آنها که جديدا" به جمع وبلاگنويسان پيوسته اند و مي پيوندند از جريانات قبلي وبلاگشهر بي اطلاعند. از مسائلي که دررابطه به سايت پرشين بلاگ در وبلاگها مطرح شد خبری ندارند و طبق آنچه امثال مسعود غلامي و حسين درخشان در مصاحبه ها (چه در اينترنت و چه در روزنامه های جمهوری اسلامي) فرموده اند (و به دستور و مزد هم فرموده اند) مستقيما" به سايت پرشين بلاگ مراجعه ميکنند. کمتر کسي به آرشيو وبلاگها مراجعه ميکند . به همين دليل است که من سعي دارم هميشه اين جريان را تازه نگهدارم و نگذارم که جوانانمان از روی عدم اطلاع با نوشتن درآن سايت خودشان را گرفتار کنند. تکرار ميکنم که سايت پرشين بلاگ وابسته به اطلاعات رژيم بوده و کليه نويسندگان و مراجعه کنندگان به آن آی پي آدرسشان در امنيت خانه مبارکه ثبت است. نه تنها آی پي آدرس ، بلکه اطلاعات بسيار مهمتری که بدون اطلاع شما بين کامپيوترتان و سايتي که به آن مراجعه ميکنيد ردوبدل ميشود نيز توسط اطلاعات رژيم از طريق سايت پرشين بلاگ از شما دزديده ميشود. پس مراقب باشيد. اينهمه سايت در همه جای دنيا هست که ميشود فارسي درآن نوشت. در چنين وضعيتي نوشتن در پرشين بلاگ که سرورش در تهران قابل کنترل است چيزی در رديف حماقت است.
برای اطلاعات بيشتر در مورد سايت پرشين بلاگ و نوشته جناب غلامي (دائيجان بوی توطئه مياد) به آرشيو دراين آدرس مراجعه فرماييد.


٭ خطر در راه است. خطر در پيش روی ماست. سانسور اينترنت درايران از هم اکنون قانوني شده است. قانون؟ خنده ام ميگيرد. دراين ديار فراموش شده چه قانوني حکمفرماست به جز قانون خفه شدن، لال شدن و سانسور؟ هيس رفت. سياوش رفت و بسيار کسان رفتند. کساني که يک جمله از نوشته هايشان به همه نوشته های ما ماندگان مي ارزيد..و ما هنوز مانده ايم در راه. چاپلوسان و تطهيرکنندگان ظلم و استبداد آزادانه مينويسند و تبليغ ميکنند. مسعود غلامي و درخشان و ..امثالهم فاتحان بلامنازع وبلاگستان شده اند و گاهي به نعل و گاهي به ميخ ميزنند. خوانده ايد آنچه که اين غلامي بيشرم در توجيه سانسور در اينترنت نوشته است؟
حسين درخشان به ايران رفت. برگشت و معروف شد. مصاحبه پشت مصاحبه و بهاي خوش خدمتيش را گرفت. اکنون وقت پرداخت است و يک عمر بايد بپردازد در ازای آنچه گرفت...
جناب حسين درخشان ، مبارک باشدت اولين سالگرد تولد وبلاگهای فارسي زبان .ايران که بودی خوش گذشت؟ چرا چيزی از آنچه ديدی نمينويسي؟ همه چيز روبراه بود و خوب؟همه در صلح وصفا؟ آرامش از نوع قبرستاني؟ مصاحبه با مجلات و روزنامه ها و.....ديگر معروف شده ای. هرکسي قيمتي دارد. قيمت تو همين بود؟ چه ديدی درايران؟ به جز سفر شمال با وبلاگنويسان گل و بلبل نويس و دريا و شادی؟ چه ديدی که نبايد نوشت؟ باز هم مصلحت نيست؟ يا شايد هيچ نديدی؟ وقتت پر بود به مصاحبه ها؟ در کوچه و خيابان نيامدی انگار؟يا نکند که ...
کم کم دارد حالم ازين مصلحت طلبي ات و خيانتت به مردم ايران بهم ميخورد.
.................
گيرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است!
با ريشه چه می کنيد؟! ...
گيرم که بر سر اين بام بنشسته در کمين پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنيد!
با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد؟! ...
گيرم که می زنيد، گيرم که می بُريد ، گيرم که می کُشيد!
با رويش ناگزير جوانه چه می کنيد؟! ...

---------------------------
---------------------------
سرود رهائي
....اين سرزمين من است
که ميگريد
اين سرزمين من است
که عريان است
باران دگر نيامده چنديست
آن گريه های ابر کجا رفته است؟
عرياني کشتزار را
با خون خويش بپوشان
اين کاجهای بلندست که در ميانه جنگل
عاشقانه ميخواند
ترانه سيال سبز پيوستن را
برای مردم شهر
نه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج
اينک برهنه تبرست
با سبزی درخت هياهويت....
........
.......... اين سرزمين من چه بيدريغ بود
ثقل زمين کجاست؟
من در کجای جهان ايستاده ام ؟
با باری از فريادهای خفته و خونين
ای سرزمين من
من درکجای جهان ايستاده ام؟
خسرو گلسرخي


٭ صادق صبا
اکبر گنجی روزنامه نگار زندانی در ايران اخيرا جزوه ای را تحت عنوان "مانيفست جمهوری خواهی" نوشته که در شبکه اينترنت منتشر شده است. او در اين نوشته مردم سالاری دينی را يک توهم می داند و می گويد نه تنها قانون اساسی جمهوری اسلامی بلکه اسلام به عنوان يک دين نيز با دمکراسی سازش ندارد. او می گويد که نظام جمهوری اسلامی اصلاح ناپذير است و پيشنهاد می کند که از طريق برگزاری يک رفراندوم اين نظام به يک حکومت جمهوری به گفته او تمام عيار تبديل شود.

لينک خبر را از وبلاگ روی جاده نمناک پي گرفتم.
به نظر ميرسد که حکام ايران ناقوس مرگشان را شنيده اند. دليلش هم همين مانيفست جناب آقای نسبتا" محترم اکبر گنجي که سندی باشد بر آزاديخواهي ايشان و مخالفتشان با ولايت مطلقه و غيره... و اينکه خواستار يک جمهوری دمکراتيک هستند و غيره... نظرشان هم اين است :بدون اينکه دست به ترکيب اين شب پرستان بخورد خواستار رفراندوم شويم تا اگر آقا (سيد علي گدا)اجازه دادند و رفراندومي حاصل شد محترمانه انقلاب کنيم و بدون اينکه آب از دماغ کسي بيايد (خون که جای خود دارد) حکومت را عوض کنيم. واقعا" که بايد به اين هوش و درايت آفرين گفت. از اين بي دردسرتر نميشد. انگار که آقا هم آنجا نشسته که فقط ببيند ملت چه ميخواهند تا بگويد چشم و با برگزاری رفراندوم موافقت کند. به دلايل زير مانيفست جمهوريخواهي جناب گنجي حتي بدرد کاغذ توالت هم نميخورد:
1- وابسته بودن گنجي به حکومت و اعمال و رفتار گذشته ايشان (به نظر من يکشبه کسي متحول نميشود مگر اينکه کاسه ای زير نيم کاسه یباشد)
2- غير عملي بودن پيشنهادات ايشان در مورد شيوه های تغيير حکومت توسط مردم که فقط وقت تلف کردن و زمان خريدن بيشتر برای شب پرستان حاکم است.
3- صرف اينکه ايشان از داخل زندان جمهوری اسلامي موفق به نوشتن و انتشار اين کتاب (مثلا" برعليه جمهوری اسلامي ) شده اند خودش کافيست تا اصل کتاب و اهدافش را زير سوال ببرد.حالا اگر از زندان آزاد شده بود يک چيزی ... ولي حالا که هنوز آن تو دارد آب خنک (شايد هم آب طالبي و فالوده خنک) ميل ميکند و بخاطر اين کتاب (اگر فرمايشي نباشد) براحتي ميشود واجبي خورش کرد اينکه کسي به اين راحتي بر ضد جمهوری اسلامي و اصلا" تضاد دين اسلام با دمکراسي بنويسد ازآن حرفهاست که سبب روئيدن شنبليله روی يک جای آدم ميشود.
بنظر ميرسد که برای ضريب اطمينان بيشتر گنجي را در مرحله دوم (بعد از مهاجراني) در نظر گرفته اند که بازهم زمان بخرند. خيلي هايشان ازهمين حالا در آمريکا و اروپا خانه ساخته اند و آقازاده هايشان و اهل و عيال مربوطه را پيش پيش به آنجا فرستاده اند تا درصورت احساس خطر بيشتر حاج آقا هم تشريف مرگشان را برده و با دلارهای بانک سوئيسشان زندگي نجسشان را در رفاه و امنيت و دور از مردم نمک نشناس ايران بگذرانند. حرفي نيست. بروند ...با دلارهايشان هم بروند .
=======================
بالاخره روز موعود رسيد.گردانندگان جعبه لاريجاني از چندين ماه پيش تبليغش را ميکردند تا بالاخره امروز روز سورچراني نامردها و مفتخورها رسيد. جشن عاطفه ها سر رسيد تا با نامش سرپوشي باشد برای ارسال کمکهای ملت به فلسطين و افغانستان و بورکينافاسو و.. و البته جيب آقاها و آقازاده ها...
ايکاش لااقل نيمي از آنچه به قيمت تحميق ملت بدست ميآورند را به مستضعفان اختصاص مي دادند. ايکاش لااقل نيمي ازآنچه روزانه در صندوق گداي آهني ريخته ميشود به مصرف خير ميرسيد. چاره ای نيست. جيب قبای آقايان خيلي گشاد است و پرشدني نيست.
............................................................................
دونفر از وبلاگنويسان مزدوری که به مزد مينوشتند از وبلاگشهر کم شدند. دليلش هم فقط همين بود که لو رفته بودند و ديگر نوشتنشان فايده ای نداشت. هرچه مينوشتند زير نگاه تيزبين وبلاگشهريها باريک بيني ميشد و دسيسه های پنهان داشته (و نداشته شان )کشف ميشد. اما اين ازدها سرهای زيادی دارد. داشته باشيد که ببينيد به اسم ديگری همين روزها يک گوشه ديگر وبلاگستان سربلند کنند و بنويسند.
............................................................................
علي عسگری برگشت. نيما رفت. رضا قاسمي هم رفت. همين



........................................................................................

Sunday, September 15, 2002

٭ در وبلاگ عمومي از قول يکي از دوستان خواندم که سايت جديدی برای فارسي نويسي بنام PersianWeblogs ايجاد شده و ايجادآنرا به حدر نسبت داده بودند. البته در سردبير خودم هيچ گفته ای در اينمورد نديدم.مثل اينکه ليستي از وبلاگهای فارسي زبان در آن وارد شده و هرکش خودش بايد برود و آنجا مشخصات بدهد. عجيب است. چون اگر مال جناب درخشان است چرا ليست قبليش را خودش در آنجا وارد نميکند و لازم ميداند که هرشحص خودش شخصا" مراجعه کرده و دوباره وبلاگش را وارد کند؟شايد بخاطر اينست که وبلاگهای غيرفعال خودبخود حذف شوند....
اين سايت متعلق به جناب درخشان (يا هرکس ديگری که باشد) شايسته است مشخصات دقيقتری از بانيان آن و محل مکاني سرور بدهند تا بچه های وبلاگشهر با ديد بازتری نسبت به ورود به آن و يا استفاده از آن اقدام کنند.(البته در قسمت ABOUT توضيح مختصری از بانيان آن داده شده...) در غير اينصورت برخورد عمومي با آن، همچون سايت معلوم الحال پرشين بلاگ خواهد بود چون خوشبختانه در همين مدت يکساله ، وبلاگنويسان آنقدر در مورد شيوه های مزوران چيز ياد گرفته اند که چشم بسته به اين سايت يا آن سايت اسباب کشي نکنند يا با وارد کردن مشخصات خود رد پا نگذارند.
...................
روز بروز دارند سخت ترش ميکنند. جناب مسعود غلامي هم خوشحال باشند که ازين به بعد قانونا" با افراد در اينترنت برخورد ميشود و غيرقانوني کسي را نميگيرند(جناب درخشان هم همينطور).بقول اميد ميلاني سانسور که دارد از درو پنجره وارد ميشود ولي تکليف ما با چاپلوساني که پيشاپيش برايش فرش قرمز پهن کرده اند و به بهانه بقای اينترنت خواستار وضع قوانين و اعمال محدوديت درآن هستند چيست؟ اينترنتي که درآن نتوان آزادانه نوشت به چه درد اين ملت ميخورد؟ کيهان درآن بخوانند؟ يا سايت منکرات؟ يا وبلاگ بيداری بخوانند که درآن ادعا ميشود حادثه 11 سپتامبر در قرآن پيش بيني شده و...همان ترهاتي شبيه به آنچه در مورد بودن موی امام درسوره فلان قرآن يا ديدن عکس خميني در ماه و...چنين اباطيلي که جهت تحميق ملت هميشه درصحنه تحويل ميدهد را (فقط )بخوانند خوب است؟ شما راضي ميشويد جناب غلامي؟
خلاصه اينکه اين شخصيتهای نسبتا" محترم و مشکوکي که نام بردم خوشحال باشند که ديگر بي قانوني و هرج و مرج درکار نيست، بلکه با مغلطه و تحريف قانون ( همانطوريکه رضا پرويزی کارشناس ارشد حقوق جزا و جرم شناسي در اينجا اظهار فضل بيجا و بيربط وکمي هم خايه مالي و ماستمالي کرده) قانونا" عمل نموده فلذا هويج به يکجای هرآدمي که دراينترنت حرف حق بزند خواهند نمود. مبارک باشد!! (با تشکر از زادمهر عزيز جهت ارسال اين لينک)
بايد يکي شويم. در سالگرد تولد وبلاگهای فارسي زبان بايد همصدا شويم و عليه اعمال سانسور در اينترنت ايران ، فرياد اعتراضمان را به همه جهان برسانيم.


٭ *************
سرود پيوستن
**************


بايد که دوست بداريم ياران
فريادهای ما اگرچه رسانيست ، بايد يکي شود
بايد که چون خز بخروشيم
بايد تپيدن هرقلب
اينک سرود
بايد که سرخي هر خون
اينک پرچم
بايد که قلب ما
سرود و پرچم باشد
بايد که دوست بداريم ياران
بايد
در هر سپيده البرز نزديکتر شويم
بايد يکي شويم
اينان هراسشان زيگانگي ماست
بايد که سرکشد طليعه خاور از چشمهای ما
بايد که لوت تشنه
ميزبان خزر باشد
بايد کوير فقر
از چشمه های شمالي بي نصيب نماند
بايد که دستهای خسته بياسايند
بايد که سفره رنگين
بايد که خنده در آينده جای اشک بگيرد
بايد که قلب ما، سرود و پرچم ما باشد
بايد که دوست بداريم ياران را
بايد بهار ، در چشم کودکان جاده ری
سبز و شکفته و شاداب
بايد بهار را بشناسند
بايد جواديه سرپل بنا شود
پل
اين شانه های ما
بايد که رنج را بشناسيم
وقتي که دختر رحمان
ازيک تب دوساعته ميميرد
بايد که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد

<< خسرو گلسرخي>>




........................................................................................

Thursday, September 12, 2002

٭ بچه های پاک وبلاگشهر
سياوش رفت. خروس بيمحل رفت. هيس رفت.خيلي های ديگر هم گمنام رفتند. اما چه حيف که ما ازين آمدنها و رفتنها آنچه بايد ، نياموختيم.دوستان ، قدر خودتان را بدانيد. قدر اين دوستيهايی که از گره خوردن افکارمان و تشابهات و تضادهايمان پديد آمده را بدانيد. بخدا قسم که پاکترين بچه های ايران در وبلاگشهر هستند. به جز چندتائي که به مزد مينويسند بقيه بچه های وبلاگستان پاکترين بچه های ايرانند. آخر آنکس که دنبال لش بازی و ابتذال ميرود که وقتش را پشت کامپيوتر و آنهم وبلاگنويسي تلف نميکند. سالگرد وبلاگهای فارسي در راه است. در پايان اولين سال زندگي اين طفل نوپا ، بدنيست که نگاهي به عملکردمان و نتايج وبلاگنويسي درايران بيندازيم. چشمها را بايد شست. جور ديگر بايد ديد. بايد ببينيم آنچه که ازآن مي هراسند و به هزار حيله وترفند از آن مانعمان ميشوند. امروز بنامي و فردا بنامي ديگر بلوا ميکنند تا تفرقه بيندازند و حکومت کنند. آنچه که تابحال از آن ممانعت کرده اند، اتحاد است. اتحاد بين بچه های پاک وبلاگشهر و همچنين بين بچه های ايران. اگر باهم باشيم ديگر وبلاگ ديگری بسته نخواهد شدو اگر شد هم چه باک؟صدها وبلاگ ديگر دراين فضای بي انتها ميرويند. ايکاش که همه با هم همصدا بوديم که اگر بوديم اکنون هيس هم در ميانمان بود.ايکاش..ايکاش بشود که سالگرد تولد وبلاگهای فارسي زبان را به بيانيه ای عليه سانسور و استبداد حاکم بدل کنيم و با اتحادمان ترفندهای شب پرستان را خنثي کنيم.
***************
در مورد رسم غلط قهرمانسازی بهتر است با قهرمانان گذشته مان کاری نداشته باشيم و بگذاريم که درآرامش بسر برند. قهرمانان سزاوارمان وارستگان بي مرگند. نه تنها بيخطرند بلکه وقتي اسطوره شوند به وقتش موتور محرکي خواهند بود برای پيشروی توده ها... آنچه مذموم است ساختن قهرمانان زنده دروغينيست که مهره اند. وای بر ما اگر امثال گنجي ، طبرزدی، سازگارا يا نوری و مهاجراني را به عنوان قهرمان به خوردمان دهند و در وقت مناسب جهت تحميق ملت ازآنها بهره گيرند . آنهم با فريبي کثيف همچون دفتر تحکيم وحدت و ادعای اصلاح طلبي...
کدام اصلاح؟ خانه از پايبست ويران است. نظامي که اصلاح پذير نيست و تا گردن در دروغ و فساد فرو رفته را چگونه ميتوان اصلاح کرد؟


........................................................................................

Monday, September 09, 2002

٭ اينجا آمده ايد چکار؟ امشب فقط قاصدک بخوانيد. بشنويد آن موسيقي سحرانگيز و کلام جادوئي قاصدک را...
ختم کلام-
نقطه. سر سطر


........................................................................................

Sunday, September 08, 2002

٭ در مورد صمد بيش ازآنچه بايد دراينجا گفته شد. از هماني که گفته ام هم پشيمانم. چون قصدم آشتي دادن بود که با لجبازی طرفين درگير تلاشش هم بيهوده بود.ميخواستم آتش فتنه را خاموش کنم اما ديدم که درجه حرارت طرفين آنقدر بالاست که عنقريب است آتشش دامنم را بگيرد و چوب دوسر طلاشوم. بگذريم. مسائل مهمتر و فوريتری دراين برهه هست که بايد به آنها پرداخت.



٭ سايت اميد ميلاني ساعت 3 صبح خودبخود درست شد. نفهميدم اشکال ازکجا بود. حسن آقا هم با سايت اميد مشکل داشت.



........................................................................................

Saturday, September 07, 2002

٭ بحث ، بحث مي آورد. ابتدا از بحث قهرمانسازی و در مذمت آن شروع شد . بعد که نفرات شرکت کننده در بحث حدود را نگاه نداشتند کار به لجبازی رسيد و لنگي جنبش چپ به ميان کشيده شد. اکنون هم کار به آنجا کشيده که طرفين نفس کش ميطلبندو جناب نوش آذر هم قصد به نقد کشيدن داستانها و نوشته های صمد بهرنگي را دارد. بارها گفته ام که قبول اشتباه يک خصيصه مفيد و از خصايل نيکوی انسانيست. انسان گاهي تحريک ميشود، با بغض و کينه حرف ميزند و آنچه سزاوار نيست ميگويد. بارها برای خودمن هم پيش آمده و آخرش وقتي به پشت سرم نگاه کرده ام پشيمان شده ام. صمد سزاوار اين نامهربانيها نبود. نوش آذر هم همچنين. اما دامنه بحث به جائي کشيده شده که بيشتر به لجبازی ميماند. مخصوصا" پافشاری جناب نوش آذر برآنچه از ابتدا قصد گفتنش را نداشت. مگر ما که هستيم که بخواهيم صمد و نوشته هايَ را نقد کنيم؟بقول عليرضا (دفتر سپيد) قهرماني را بکشيم که چه کسي را بجايش بنشانيم؟آنکس اولين سنگ را بزند که خود گناهکار نباشد. کداميک از ما توانسته ايم داستاني به شيوائي صمد برای کودکان بنويسيم؟ هروقت نوشتيم آنگاه مجازيم نوشته های صمد را نقد يا تخطئه کنيم. قهرمانسازی يک عادت بد است ، درست. اما صمدی که خود نميخواست قهرمان باشد و اعمال و کردار و نوشته هايش اورا به يک قهرمان مردمي تبديل کرد دراين وسط چه کاره است؟ حال از کشتن اين قهرمان و راه رفتن برروی نعشش چه فايده ای برای ملت مترتب است که اينگونه با او نامهرباني ميکنيد؟ دراين ميان که بيش از همه سود ميبرد؟ بحث را گم نکنيم. لجبازی نکنيم. دوست عزيز ، جناب نوش آذر ،اينگونه دست و پازدنها تنها حلقه های دام را تنگتر ميکند. قصد اوليه شما پسنديده و نيکو بود. اما اکنون لجبازی چه چيزی را اثبات ميکند؟ قبول اشتباه از تحمل مخاطرات نتيجه گيريهای غلط بعدی جلوگيری ميکند.
آنچه بيش از همه دراين ميان نگران کننده است ، سوء استفاده دشمن ازين بحثيست که به اشتباه در وبلاگها درگرفته و هدفي جز منحرف کردن سمت و سوی بحثها ندارد. به همين سادگي مسئله سانسور وبلاگهای فارسي زبان که با بسته شدن وبلاگ هيس ميرفت تا در وبلاگها همه گير شود (و شايد بجائي برسد) با اين جدل بيهوده به فراموشي سپرده شد. بازهم خيالاتي شده ام؟ باز هم دچار توهم شده ام؟ نه جان من. چرا هميشه وقتي اين بحثها درميگيرد که باب بحث ديگری مسدود شود؟
بيش ازين کشش ندهيم. با يکديگر مهربان باشيم و متحد. خشمتان را برای دشمن ذخيره کنيد نه برای همشهريها. به سايت اميد بنگريد که از ديشب تابحال برای خيليها بسته شده است .شايد هم برای همه...هنوز نميدانم.
----------------------------------------
هرچه ميکنم نميتوانم به سايت اميد علمدار ميلاني بروم. اشکال از سرور من است يا واقعا" سايتش ايرادی پيدا کرده؟


٭ در ادامه موضوع صمد و نوشتار جناب نوش آذر...
ديدم که در وبلاگ ليلای ليلي بحثي در گرفته و باز ديدم که ما نسبت به همديگر چقدر بيرحم هستيم و بيرحمانه قضاوت ميکنيم. جناب نوش آذر قصدی جز نفي قهرمانسازی ، اين رسم غلط نداشت . حال اگر در نوشتار اول خود به سبکي اين نظر را بيان نمود که ناخواسته به صمد توهين شد (يا چنين القا شد که به صمد توهين شده) سزاوار اين همه نامهرباني نيست. با توجه به اينکه در نوشته های بعدی خود روشن تر اين مقصود را بيان نمود و در پي توضيح برآمد آيا درست است که چنين بحثي را اينگونه و با اين سبک ادامه دهيم و خداي ناکرده به توهين به يکديگر بپردازيم؟ به خدا سوگند که همين را ميخواهند. ايجاد تشنج در وبلاگشهر، درگيری با يکديگر و باند بازی و دسته درست کردن که يک گروه عليه گروه ديگر شعار دهد و از کار اصلي باز بمانيم. دشمن جای ديگريست. اگر آنرا در خانه نوش آذر سراغ کرده ايد دريغا که راهي به اشتباه رفته ايد. اتفاقا" نوش آذر درست به هدف زده، منتهي (با عرض پوزش) سوراخ دعا را گم کرده است و از طريقي گمراه کننده واشتباه به سراغش رفته است.طريقي که در آن ناخواسته به معلمي دلسوز و وارسته کم لطفي شده است. نوش آذر دربيان منظور خود طريقي اشتباه رفته است ،اما نه آنگونه که شايسته اينهمه کم لطفي و نامهرباني باشد. هدف نوش آذر بسيار هم اصوليست.حرف حساب کتاب ندارد.مگر فراموش کرديد دخالت سازمان اطلاعات را در ساختن فيلم هائي همچون ضيافت و سلطان که در صدد قهرمان سازی بودند؟ فيلم ديگری هم ديدم که درهمين جهت بود بنام مرسدس....
حال بايد ديد که رژيم از اين تبليغ فرهنگ قهرمان پروری چه منافعي دارد. مشخصا" کسي که در پي قهرمان شدن است به کار گروهي علاقه ای ندارد و انفرادی کار ميکند. قهرماني دسته جمعي نداريم و اگر هم داشته باشيم همچه وزن و لطفي هم ندارد . درست به همين دليل است که نظام با اين ترفند از پيوستن افراد به يکديگر و کار گروهي جلوگيری ميکند. از اتحاد بين افراد و گروههای اپوزوسيون ممانعت ميکند. حتي در جامعه کوچکي همچون وبلاگشهر نيز در پي ايجاد نفاق و تفرقه است. مثال ميزنم. در ماجرای هيس به شهادت دوستان (اميد) 8 الي 10 نفر دراينمورد نوشتند. کار به پخش اين خبر در سايت گويا هم رسيد (به همت حسن آقا). حال فرض کنيد که اگر همه 800 وبلاگنويس فارسي زبان يکصدا در مورد سانسور وبلاگها و ماجرای هيس مينوشتند چه وضعيتي پيش مي آمد؟ مطمئن باشيد آش آنقدر شور ميشد که حتي روزنامه های داخل کشور نيز مجبور ميشدند دراين مورد بنويسند. وبلاگنويسان کشورهای ديگر نيز در اين اقدام جمعي (مثل دفعه قبل ) شرکت ميکردند و بعيد نبود کار به ديدبان حقوق بشر هم برسد. ساده انگاريست؟ نه بخدا...کار ازين هم ساده تر است. فقط اگر همه با هم متحد باشيم و بجای قهرمان جلوه دادن خود ، فقط به هدف بينديشيم. برشت ميگويد: ‌هرجا به فضيلت‌هاي بزرگ نياز باشد، يك جاي كار مي‌لنگد...
دشمن در جای ديگريست. دشمن روبروی ماست. نوش آذر دشمن ما نيست. با يکديگر مهربان باشيد.
...............................
ضمنا" اين مقاله در مورد امنيت کاربران ايراني در اينترنت را بخوانيد. اطلاعات جالبي دارد.
با اين توضيح که با استفاده از امکانات شرکت مخابرات حتي امکان رديابي کارتهای اينترنت بي نام نيز وجود دارد. البته نفرات زياد و کار گروهي ميطلبد که در اين برهه فکر نميکنم برای نظام آنچنان اهميتي داشته باشد که اين همه هزينه کند. فرض کنيد که شرکتي که از آن (با کارت اينترنت بي نام) استفاده ميکنيد 50 خط تلفن داشته باشد. شما هم تا زمانيکه از آن کارت اينترنت خاص استفاده ميکنيد هميشه با USER ID , PASSWORD مشخصي وارد ميشويد. با فرض اينکه همه 50 خط تلفن در آن واحد کنترل شوند و شخصي در روی سرور شرکت سرويس دهنده شبکه را 24 ساعته زير نظر داشته باشد بطوريکه اطلاع پيدا کند که شما از طريق کدام خط وارد شده ايد و اطلاع دادن فوری کنترل کننده به مرکز تلفن(همانزمان که متصل هستيد) جهت رديابي خط تلفن، شماره تلفن جائي که از آن تماس ميگيريد قابل دستيابيست. البته همانطوريکه گفتم اين کار نفرات زياد و هزينه بالائي ميطلبد که در وضعيت فعلي بعيد بنظر ميرسد از چنين شيوه هائي استفاده شود. در حال حاضر استفاده از کارت اينترنت بينام بهترين راه حل برای احتياط بيشتر است.دراين باره بازهم بيشتر خواهم نوشت.


٭ مردن من مهم نيست ، مهم آن است که زندگي يا مرگ من چه اثری در زندگي ديگران ميتواند داشته باشد. (ماهي سياه کوچولو)صمد بهرنگي
دوست ندارم دراين بحث وارد شوم . از بازی کردن نقش جلادی که به مهماني خون آمده متنفرم. حالا نوبت نوش آذر است که که درازش کنند و به حق يا ناحق بکوبندش و من دوست ندارم درين بازی شرکت کنم .بي پرده بگويم، بلانسبت همه شما دوستاني که دراينمورد نوشتيد و گفتيد،..اگر خودم را هم در اين بازی وارد کنم و به آينه بنگرم بيشتر به نظرم کفتاری ميرسم که در ضيافت احتضاری شرکت کرده و منتظر است تا به محض از پا افتادن طرف غنيمتش را به چنگ آورد. نقش کفتار را دوست ندارم. عيب از من است؟ ببخشيد.
اما گلايه ای دارم از جناب نوش آذر.
نوشته های حسين نوش آذر را خوانده ام. با بعضي از آنها مخالفم و بيشترشان را بسيار زيبا يافته ام.اما نوشته جناب نوش آذر را که ديروز در با شما نيستم خواندم ، غمگين شدم. ديدم که چه ساده و چه مفت بزرگمردی را دارند از منصبي که خود نخواسته بود و مردم آنرا به قامتش پسنديدند بزير ميکشند. کودکيم با کتابهای صمد گذشت. با اينکه کتابهايش در هيچ کتابخانه عمومي يا کتابخانه مدارس نبود ولي پدرم همه را برايم تهيه کرده بود و روياهای کودکيم را الدوز و کلاغها، ياشار، يک هلو هزار هلو، عروسک سخنگو و پهلوان کچل ميساخت.صمد نميخواست قهرمان باشد. صمد معلمي تهيدست بود که در يکي از دهات کوره های آذربايجان به تعليم و تعلم اشتغال داشت و داستانهای زيبا و آموزنده ای هم برای کودکان نوشته بود. حداکثر فعاليت سياسيش هم (تا جائي که ميدانم و شنيده ام) دو چيز بود. يکي دوستي و رفاقتي که با چند تن از چريکها داشت (بدون فعاليت مستقيم) و دوم درخواست تدريس بزبان ترکي در مدارس ابتدائي که کتابي هم به زبان ترکي برای کلاس ابتدائي نوشته بود که جلويش را گرفتند و اصلا" به موافقت آموزش و پرورش آن زمان نرسيد. هدفش هم تقويت فرهنگ و فولکلور هر منطقه از ايران بود. شايد کار سياسي ديگری هم کرده باشد که من خبر ندارم. هرچه بود قهرمان دوره کودکيم بود و عکسي سياه قلم از او با با آن عينک قاب کلفت بر ديوارم داشتم. جناب نوش آذر به قصدی ديگر اين موضوع را مطرح کرده بود. هدفشان (تا جائي که من دير فهم توانستم درک کنم) اين بود که قهرمانسازی را نفي کنند. اما با زباني نه چندان واضح ، چنان سخن گفتند که صمد تحقير شد. لنگي اش....شنا بلد نبودنش ...و با لفاتي همچون بي بته ...قد و تخس...قداست قهرمان کودکيمان را دريدند. شايد جز اين گونه سخن گفتن نتواند. نميدانم.
هدف اصلي جناب نوش آذر را ميستايم که بقول برتولت برشت: بيچاره ملتي که نياز به قهرمان داشته باشد.
اما دراين ميان چرا صمد را بيگناه به لجن ميکشيم؟ من آن نامه که در آدينه چاپ شد را خوانده ام.مجله آرش را هم خوانده ام (آرش همانزمان که در مورد مرگ صمد نوشت) کتاب جمعه را هم خوانده ام که به همت احمد شاملو يادنامه ای در مورد آن جريان چاپ کرده بود.شايد دوستش هم راست گفته باشد. شايد هم راست باشد. اصلا" راست است. اصلا" صمد به خاطر شنا بلد نبودن در رودخانه ای کم عمق غرق شد. اصلا" کسي هم دنبالش نبود و موقع فرار هم غرق نشد. اصلا" مست بود و دو گيلاس اضافه زده بود و در مستي و سکرات بعد از شادخواری به آب زد و غرق شد. بدتر ازين؟ اصلا" عرضه زندگي کردن نداشت و خودش دستي دستي خودکشي کرد. بدتر ازين؟ با فرض صحت همه اينها و با فرض اينکه جلال آل احمد به قصد بهره برداری سياسي مرگش را توطئه ای از سوی ساواک وانمود کرده بود...با فرض صحت اينها ، همه اينها چه ارزشي از نوشته های صمد کم ميکند؟ نه ، اين ديگر رسمش نيست. صمد نميخواست قهرمان باشد. اگر قهرمان شد، اگر به دروغي قهرمانش جلوه دادند و اگر مردم اين دروغ را پذيرفتند به اين دليل بود که مردم دوستش داشتندو دوست داشتند باور کنند که او قهرمان بوده است. حال گناه اين مردم قهرمانساز (يا شايد بقول نوريزاده هيولاساز) چرا بايد بپای صمد نوشته شود و او تاوانش را پس بدهد؟ به خدا انصاف نيست. اکثر اين وبلاگنويساني که ميبينيد اکنون نوشته هايشان وزني دارد کودکيشان را با داستانهای صمد سپری کرده اند.اگر بخواهيم به مفت نويسنده ای والا همچون صمد را لجنمال کنيم پس چه فرقيست بين شما و اسب آتش که با بياني عاميانه و عوامانه دارد همينکار را ميکند و از صمد بهرنگي بد ميگويد؟و بدتر از آن حتي نوشته های صمد را تخطئه ميکند؟ گناه اين ملت قهرمانساز را بپای نويسنده ای تهيدست و مظلوم که روحي والا و شايسته احترام داشت، ننويسيم.
دوست عزيز ،جناب نوش آذر ،نقطه نظر اصلي شما را پذيرا هستيم. گمان ميکنم که اين بحث از آنجا پيدا شد که ديديد دوستان هيس از او مينويسند و انگار که قهرمانسازی ميکنند. اما اين نيست. من و ديگران اگر از هيس مينويسيم تنها جهت اطلاع رساني و روشنگريست. هشداريست به ديگران که به مفت از خودشان آدرس ندهند و اشتباه امثال هيس و اميد را تکرار نکنندو از اسم و آدرس حقيقيشان استفاده نکنند. ضمنا" تبليغيست بر عليه نظام ولايت که عمق استبداد حاکم بر ايران را نشان دهد تا همه آنها که نميدانند به عينه ببينند که رژيم حتي طاقت ديدن نوشته های جواني که در وبلاگش مينويسد باحداکثر 100 خواننده در روز را هم ندارد. قصد ما قهرمانسازی نبوده و نيست . نه هيس قهرمان وبلاگنويسان است و نه ما در قامتي هستيم که قهرمانساز باشيم.
و چه زيبا نوشت قاصدک در اين باره ...خودتان بخوانيدش.



........................................................................................

Friday, September 06, 2002

٭ اوريانا فالاچي
اوريانا فالاچي کتاب تازه ای در مورد مسلمانان با عنوان "غيظ و غرور" نگاشته است که در آن با همه مسلمانان بيرحم بوده است. انگار که فاجعه 11 سپتامبر از خود بدرش کرده که اينگونه بر خوب و بد مسلمين ميتازد و کف بردهان آورده و فحاشي ميکند. نوشته هايش قشنگ است (زندگي جنگ و ديگر هيچ - نامه به کودکي که هرگز زاده نشدو..)اما اين يکي بي انصافيست.راستي ما چه کرده ايم که اينگونه مورد غضب واقع شده ايم؟ اوريانا اگر شکوه کند حتما" آزار ديده است.يا بيخبرو جاهلانه قضاوت ميکند. اما تقصير با کيست؟ فکر نميکنم که اين کتابش در ايران منتشر شود. در جائي اشاره کرده که بن لادن جانشيني برای خميني بوده است و...حتي کار را به آنجا رسانده که مستقيم ازايرانيان نام برده و ميگويد که کينه به غرب را در صورت افرادی که در مساجد تهران رفت . آمد ميکنند هم ميتوان ديد. بي انصافيست. ميدانم. خانم فالاچي يا در مورد کساني که به همدردی با ملت آمريکا در ميدان محسني شمع روشن کرده بودند چيزی نشنيده يا بي انصافي ميکند.
فالاچي مدعيست که جنگ صليبي ديگری به راه افتاده و غرب برای مسلمين جهانيست که به هر قيمت بايد فتح شود. بايد تنبيه شود و بايد به اسلام گردن نهد.
نميتوانم به او کينه بورزم.از کوچکي هميشه اينگونه انديشيده ام که اگر کسي به من بد کرد در پي دليلش باشم تا بفهمم چه حرکتي از من سرزده که مستحق آن هنجار شده ام.اينبار هنوز نفهميده ام که گناه ايرانيان دراين ميان چه بوده است.بايد بيشتر فکر کنم.


................................
مطلبي که آقای خودم در مورد نامه يک سرباز اسرائيلي به مادرش نوشته بود را خواندم. اشک به چشمم آورده بود. از بيرحمي ما آدمها که گاهي همه چيز را مطلق در نظر ميگيريم حيرت ميکنم.. (عنقريب است که به طرفداری از اسرائيل و مزدوران صهيونيست متهم شوم) شعارزدگيست؟ يا من زيادی از مرحله پرتم؟


٭ چه بايد کرد؟ مردم خسته اند. نااميدند. دلمرده اندو از سياست بيزار.از انقلاب که خيری نديدند الان از اعتراض هم ميترسند. ميگويند سياست پدرو مادر ندارد. پدرها و مادرها سفارش ميکنند که دنبال سياست نرويد و راست هم ميگويند. مگر آنهمه جوان بيگناهي که اوائل انقلاب دنبال سياست رفتند و هوادار اين يا آن گروه شدند چه خيری ديدند؟ چه چيزی عوض شد؟ به جز آنکه همه شان را به بند کشيدند و کشتند و آنهائي را که در بند نگه داشته بودند يکجا و يکشبه در سال 67 اعدام کردند؟ مگر باطبي را چکار کردند؟ تازه باطبي فقط يک زيرپوش خوني بالای سرش برده بود و گناهش اين بود که مجله خبرنگار عکاس اکونوميست عکسش را منتشر کرد. سياوش چه شد؟ خروس بيمحل کجارفت؟ هيس کجاست؟شايد حق با دخترک یاشد.شايد بهتر است از گل و بلبل نوشت بصورتي که در برگيرنده مسائل و مشکلات اجتماعي نيز باشد.هرچند که با آنهم برخورد ميکنند. هر قدمي که عقب برويم آنها يک قدم جلوتر مي آيند.مگر نديديم که جريان حجاب که از سال 58-59 شروع شد الان به کجا کشيده؟به روسری که رضايت دادند کار به مانتو و چادر هم کشيد (بزور يا روسری يا توسری) الان به چادر هم رضايت بدهي سرو کارت با روبنده است. البته اين مثال است.ولي مردم واقعا" خسته اند.
چه بايد کرد ديگری بايد نوشته شود برای اين خاک دلگير


٭ وقتي نوشته بعضي از دوستان را ميخوانم نااميد ميشوم. بنويسي متهمت ميکنند. ننويسي متهمت ميکنند. سياسي بنويسي متهمت ميکنند.سياسي ننويسي متهمت ميکنند. عشقي بنويسي متهمت مي کنند. پورنو بنويسي متهمت ميکنند. يکهو بفرماييد خفه شويم و اصلا" صدايمان درنيايد. دراين اجتماع کوچک وبلاگشهر که نميتوانيم يکديگر را تحمل کنيم تکليفمان در دنيای خارج از سايبر اسپيس ديگر مشخص است. نه اشتباه نکنيد. منظورم شخص خاصي نيست. ...من پوستم کلفت شده ...خيلي هم بهم بربخورد جواب طرف را طوری ميدهم که ديگر هوس اينجور درافشانيها بسرش نزند.اما مسئله من نيستم. اينبار طرف حساب من نبودم...اما خواهشن رعايت آنهائي که دل نازکترندرا بکنيد و از نوشتن نااميدشان نکنيد.


........................................................................................

Tuesday, September 03, 2002

٭ در بحثي که در قسمت Comments وبلاگ حسن آقا در مورد سانسور و مسئله وبلاگهای پورنو نويس و چگونگي تبليغ آنها در وبلاگي همچون وبلاگ عمومي در گرفته بود دوستان بسياری شرکت داشتند که همگي بصورتي منطقي نظراتشان را بيان کردند. دخترک در وبلاگ خودش از ديد نوجواني زير 18 سال که با ترفندهائي سعي در شکستن محدوديتها دارد به بحث پرداخت. ايکاش از ديد بالغ خود نظراتش را به صراحت بيان ميکرد. همان ديدی که در آن بالغ درونش به هيس راهنمائي ميکند که ميشود در عين سياسي ننوشتن از کودکان خياباني و محروميتهای مردم و مشکلات نوشت (که در واقع عين سياسي نوشتن است)و با زيرکي به ريش رهبر و اعوان و انصارش نجاست کرد.(و نمونه های ديگری که در نوشته های وبلاگ دخترک بسيارند)گل کو و حسن آقا و اميد ميلاني و پاگنده هم نظراتشان را هم در وبلاگ و هم در قسمت نظرات وبلاگ حسن آقا بيان کردند. جناب سردوزامي و قاسمي نيز بدون اشاره به مطلب ، به بيان ديد خود در مورد سانسور (در سايت خودشان) پرداختند.اميد و پاگنده با توجه به تضاد بين اخلاق و آزادی بيان در مورد پورنو نويسي به ارائه راه حل پرداخته بودندو معتقد به ايجاد طبقه بندی اين نوع وبلاگها در لينکهای عمومي بودند.جای مهرداد (وبلاگ عجب) در اين بحث خالي بود چون ايشان به عنوان جرقه اصلي اين بحث نظراتشان برای همه مهم بود.
نميدانم. آيا براستي فاصله بين سانسور و رعايت اخلاقيات به اين باريکيست که براحتي بشود از يکي به ديگری رسيد؟ من با سانسور مخالفم. بارها هم در مواقع مختلف و بحثهای بيشماری که در وبلاگ عمومي پيش آمد مخالفتم را با هر نوع سانسور و محدوديت بيان کرده ام. دراين عقيده تا بدانجا پيش رفته ام که وقتي ديدم درگيري ام با ذوب شدگان در ولايت ممکن است به سانسور اين نوع وبلاگها در وبلاگ عمومي بينجامد ترجيح دادم کنار بکشم. اما اکنون به خودم مشکوکم . آيا براستي اخلاق را دستاويزی قرار داده ام تا به محدود نمودن وبلاگهايي که نميپسندم (وبلاگهای پورنو نويس) بپردازم ؟خوشبينانه تر اگر بينديشم چه؟ آيا دچار کج فهمي شده ام؟
نميدانم... تنها ميدانم که با همه مخالفتم با محدوديت و سانسور ، نميتوانم بپذيرم که اخلاقيات ناديده گرفته شود.آيا اين همان سانسور است؟ اگر چنين باشد راه ميانه در اين بين همان پيشنهاديست که اميد و پاگنده داده بودند. لينک تبليغ وبلاگهای پورنو در صفحه اصلي وبلاگ عمومي بازنشود و توسط يک لينک در صفحه اصلي خواننده به صفحه تبليغ آنها برسد. با اين روش خواننده حق انتخاب دارد وطبق ميل و خواسته خودش به آن صفحه ميرسد. البته ناگفته نماند که به تجربه ثابت شده که در صورت ايجاد چنين امکاني مشتريان صفحه تبليغ پورنو وبلاگ عمومي بيشتر از صفحه اصلي خواهند بود.
با ادامه بحث دراين مورد شايد بتوان به راه حلهای ديگری هم دست يافت. اما اين راه ميانه بنظر ميرسد که از همه معقولتر باشد.
..............................
در ادامه وبلاگهائي که در مورد رفتن آريا نوشتند....
مهدی در حس غريب بدون آوردن نام هيس ، زيباترين کلام ها دراينباره را بيان کرده بود:
٭ از اين قبيله اگر چند عاشقان رفتند .. هنوز راه همان است و مرد بسيار است
ضمنا" لينکي به آرشيو هيس هم در سايت اکبر سردوزامي و هم در وبلاگ اميد علمدار ميلاني موجود است .


........................................................................................

Sunday, September 01, 2002

٭ در مورد آزادی و حدود آن ، متني که نوشته بودم موجب سوء تفاهماتي شده بود.دوستان عزيز گل کو و حسن آقا و اميد ميلاني و تعداد ديگری از دوستان به آنچه نوشته بودم انتقاد داشتند که از انتقادشان ممنونم. چون اگر راهي برای تصحيح تفکر غلط باشد همين انتقادهای دوستان است که مرا بدان رهنمون ميسازد.
من طرفدار سانسور نيستم اما عقيده دارم اخلاقيات بايد رعايت شود. به عنوان مثال در وبلاگي چنين خواندم:
ليسيدن آلت تناسلی زن
مقدمات:
- شستشوی آلت برای آنکه بوی طبيعی خود را بدهد.
- داشتن و يا نداشتن مو بر روی لبهای آلت به سليقه طرفين بازمی گردد. اما اگر مودار باشد بايستی کاملا تميز شود...

(از بازگويي چنين کلماتي و با اين سبک در نت پد ايراني پوزش مرا بپذيريد )
من حتي با نوشتن چنين کلماتي در وبلاگ شخصي مخالف نيستم. آنکه اينگونه مينويسد مخاطبان خاص خودش را دارد. من به اينگونه وبلاگها سر نميزنم. از نوشته هايشان هم ايراد نميگيرم چون همانطور که گفتم شايد خيلي ها دوست داشته باشند چنين مطالبي را بخوانندو حتي شايد لازم است که چنين مطالبي را بخوانند. حتي با تبليغ اين وبلاگها هم مخالف نيستم. اما نه بصورتي که در وبلاگ عمومي تبليغ شد. توضيح اينکه متن فوق را من از وبلاگ شخصي نويسنده نخواندم بلکه آنرا در گزارش يکي از دوستان در وبلاگ عمومي خواندم که موجب شد در مورد حدود آزادی و رعايت اخلاق در نت پد ايراني بنويسم. حتي اگر تبليغ اين وبلاگ بدون آوردن اصل کلمات آن (و با توضيحي مودبانه تر) در وبلاگ عمومي آورده ميشد بازهم اعتراضي نداشتم (همانگونه که توسط ايميل به دوست عزيزم ،نويسنده آن گزارش توضيح دادم)
من مخالف آزادی و دمکراسي در وبلاگها نيستم اما چه بهتر بود که در وبلاگي همچون وبلاگ عمومي يکسری خط قرمزها را رعايت ميکرديم. منظور اين نيست که وبلاگي را سانسور کنيم يا لينک آنرا ندهيم. ميتوانيم بجای آوردن کلمه به کلمه مطالب وبلاگ در وبلاگ عمومي با توضيحي کوتاه در آنجا بنويسيم که مثلا" فلان وبلاگ(وبلاگ عريان) در مورد رعايت بهداشت نقاط حساس بدن (يا هر کلمه ديگری) مطالبي بروز نموده است و لينک آنرا هم بدهيم تا اگر خواستند مطلب را درآنجا بخوانند. اما تصور کنيد که فرضا نوجواني13-16 ساله (مثلا" دختر) با مراجعه به وبلاگ عمومي بخواهد که به لينکهای مربوطه مراجعه کند. همان خواندن کلمات وبلاگ عريان( که در بالا عينا" آورده شد) در وبلاگ عمومي کافيست که با تابوهائي که از اخلاق در ذهن خود دارد درگيری ايجاد شود و از طرف ديگر اگر خانواده اش در مورد استفاده او از اينترنت و سايتهائي که سر ميزند حساس باشند مسلما" با ديدن چنين کلماتي در وبلاگ عمومي آنرا درليست سايتهای ممنوعه او قرار ميدهند (که تا حدی هم محق هستند) مسلما" اذعان ميکنيد که چنين موردی در اهداف وبلاگ عمومي نيست که فقط مخاطبيني خاص (بالاتر از 18 سال) داشته باشد .در بعضي از کشورها ملت عادت دارند کنار دريا لخت مادرزاد روی شنها دراز ميکشند و حمام آفتاب ميگيرند. اما هر سخن جائي و هر نکته مکاني دارد. همان کسي که در کنار دريا لخت مادرزاد ميگردد به خودش اجازه نميدهد در وسط شهر با بدن لخت قدم بزند و برای خريد به سوپر مارکت مراجعه کند. وبلاگ شخصي هر نفر مکان آزاديست برای هرگونه نوشتن و آزادی بيان در آن مصداق دارد. اما وبلاگ عمومي با مراجعيني که برای اطلاع از لينکهای بروز شده به آن مراجعه ميکنند مکان مناسبي برای انتشار چنين کلماتي نيست. توجه بفرماييد که نگفتم مکان تبليغ نيست...گفتم مکان انتشار چنين کلماتي نيست والا راههای زيادی برای تبليغ اينگونه وبلاگها در وبلاگ عمومي وجود دارد بصورتي که نه در حق چنين وبلاگهائي اجحاف شود و نه در حق خواننده بيخبر معتقد به اخلاقيات که ناگهان در وبلاگ مورد علاقه اش با چنين نثری روبرو شود. بنای وبلاگ عمومي به عنوان محلي برای تمرين دمکراسي و آزادی بيان ريخته شده و تاکنون نيز به همين رويه پيش رفته است.آنچنان که مشخص است ، با سياستهای مدير مسئول محترم آنجا (نورهود) ازين پس هم به همينگونه پيش خواهد رفت اما بدون توهين به خواننده و ايجاد تضاد با اخلاق برحق جامعه..
======================
امروز حرفي نيست. هيس از وبلاگشهر رفت ، اميد هم در خطر است و بعدی کيست؟
کلمات محکم و پر طنين هيس در وبلاگ عمومي همچون واپسين آوای فرزانه قو ، طنين افکند:
به نام دادار داد آفرين
من آريا تهم نويسنده وبلاگ هيس هسـتـم . ديـشـب به جـای ايـنکه مطـلـبـي را که در مــورد يـــک ضرب المثل افغاني نوشته بودم را در وبـلاگـــم بگذارم ناچار شدم کل هيس را پاک کنم . اين عمل شايد از ديدگاه بسياری از دوستان عملي عجيب و غير منتظره باشد اما متاسفانه به علت نبود آزادی های فردی در داخل کشور و مشکلاتي که مداما توسط نيروهای امنيتي و اطلاعا تي برا ی من و اعضای خانواده ام ايجاد ميشود نا گزيز برای ملاحظه حال پدر و مادرم که با توجه به سن و سالشان نياز به جوی آرام و فضايي عاری از تنش های عصبي دارند ، از نوشتن هيس دست ميکشم . من با چشمي گريان از کاری که به آن عشق ميورزم دست ميکشم و از تمامي خوانندگان هيس به علت اينکه بيش از اين قادر به ابراز عقايد خود نميباشم عذر خواهي ميکنم . من دو برادر کوچکتر دارم که بايد مواظب حال آنها هم باشم . تا کنون در مقابل همه تهديد ها مردانه ايستادم و آزادانه حرفي که به زعم خود حق بود را بر زبان راندم ،اما به علت مشکلات عديده و فشارهای غير قابل باور که از جمله آنها ميتوان به کنترل تمامي خطوط تلفن ، تهديدهای هر روزه من و خانواده ام و ... نا گزير به انجام اين کار تن در ميدهم . در طي مدتي که با شما عزيزان دل همراه بودم بسيار آموختم ،با شما متبسم شدم ، قهقه زدم از صميم دل ، بغض کردم و اشک ريختم ، دوستان بسياری يافتم و برای همه اينها خود را مديون شما عزيزان ميدانم . اکنون صدای پای استبداد را در پشت در اتاق خود ميشنوم و ترجيح ميدهم که بيش از اين با آتش بازی نکنم . شايد چندی ديگر با يک مجله ادبي ، هنری ، فرهنگي و اجتماعي با کمک تني چند از ديگر دوستان وبلاگ نويس در خدمت شما باشم . اميد که صدای اعتراض من را که با پاک کردن وبلاگ هيس و نوشتن اين نامه خداحافظي فرياد ميزنم را بشنويد . اميدوارم که همه برادران و خواهران شجاعم در پناه حضرت حق باشند . از دوستاني که شماره های تماس من را دارند خواهشمندم که از تلفن زدن و پرس و جو در اين مورد شديداً خودداری کنند . در صورت ايجاد مشکلات ديگر برای من به نحوی که نتوانم خود شما را در جريان آن ماجراها قرار دهم ، دست نوشته ای از من توسط تني چند از دوستان صميميم به دست همه دوستان وبلاگ نويس خواهد رسيد . همه دوستان را به خدای بزرگ ميسپارم . تا هميشه خواننده وبلاگهای زيبای شما هستم .
نصر من الله و فتح ٌ القريب
يا حق

================================
دوست عزيزی برايم نوشت :
وقتی نوشته بودی هيس هم رفت ..برای صدمين بار بود که تايپ می کردم :www.hees.blogspot.com باورم نمی شد...هنوز هم باورم نميشود حتی وقتی نوشته های ِ مظلومانه آريا را در وبلاگ عمومی می خواندم هم باورم نمی شد... ولی در اينجا خيلی چيزها را بايد به زور باور کنی ...نمی دانم چرا می نويسم ؟ دلم گرفته ...بد جوری هم گرفته .
گند بزند به اين رژيمی که برای ِ نفس کشيدن هم بايد حواست جمع باشد که نکند به فلان جای ِ مقام ِ ولايت بر بخورد...گند بزند به همه جايش...به ولايتش...به رئيس ِجمهور ِ دروغ گويش...به دادگاهش...سپاهش...همه چيزش...همه چيزش.فضولک چان ! ميخواهم داد بزنم ... گريه ام می گيرد وقتی می بينم حتی داد هم نمی شود زد ...گريه ام می گيرد از اين که چرا بايد چنين باشد و من هيچ نتوانم بکنم ... گريه ام می گيرد از اين که آريا ديگر نمی نويسد ولی هيچ نمی توان کرد...از ظلم گريه ام می گيرد...از اينکه گلويت را محکم فشار بدهند و تو فقط دست و پا بزنی... از اينکه کثافت و لجن بتواند در همه جای ِ زندگی ات وارد شود ولی تو مجبور باشی که ببينی و دم نزنی...
...................
برای اين دوست خوبم جوابي نداشتم به جز آنکه:
اگر چه تلخيم اما:
يک سنگ بر پيشاني سنگي کوه خورد، کوه خنديد و سنگ شکست . يک روز کوه ميشکند، خواهي ديد.

................................................................
بياد آوردم آنزمان که مسعود غلامي در مقاله ای که به طرفداری از سايت پرشين بلاگ ( و بر ضد نوشته هايم در مورد وابسته بودن پرشين بلاگ به اطلاعات رژيم) نوشته بود ( همانند حسين درخشان ) فرموده بودند که اگر قرار باشد شخصي بخاطر اظهار نظر در وبلاگش مورد بازخواست قرار گيرد بايد در قانون اينترنت تعريف شود. همان زمان هم جز کلمه "زرشک" چيزی نداشتم که به ايشان بگويم. اکنون کجايند اين آقايان که دوباره حرفشان را تکرار کنند؟
بقول هميشک : صبح معلوم ميشه که کت تن کيه.
ديروزود دارد اما سوخت و سوز ندارد. تاريخ هميشه بيرحميش را با افشای اشخاص بعد از سقوط قدرتي که تابعش بوده اند نشان داده است وحتي ضرب المثل هائي همانند " مامور و معذور" نيز هيچگاه دراين گونه برهه های خاص جائي از اعراب نداشته است.
=================================
آنها که از رفتن هيس دلگير شدندو در وبلاگشان نوشتند:
...........................
روی جاده نمناک :
دو هفته پيش به يکی از دوستانم می‌گفتم که اگر قرار به بگير و ببند و اذيت کردن باشد وبلاگ هيس و اميد ميلانی احتمالاً جزو اولين موردها خواهند بود. ای بترکه اين سق! هيس جزو اولين وبلاگهايی بود که می‌خواندم و بسيار دوست داشتم. همينطور وبلاگ اميد ميلانی. امروز باز به يکی گفتم هيس همانطور که پيش بينی می‌کردم دچار مشکل شد، خدا کنه برای اميد ميلانی اتفاق مشابهی پيش نياد.( البته می‌دانيد که اين خدا کنه نه به معنای تحت ‌الفظی آن، که به معنی اميدوارم به کار می‌رود.). حالا می‌بينم خود اميد هم چنين پيش بينی‌ای را برای وبلاگش کرده است. به نظر می‌آيد نوار سياهی که اميد ميلانی گفته واقعاً لازم است. حالا نه تنها برای هيس، که بايد در سوگ مرگ آزادی کلام در اينترنت هم عزاداری کنيم.
........................................................
دخترک شيطان نوشت :
بعضي روزا اين وبلاگستان خيلي دلگير ميشه. مثلا هر وقت صحبت از خداحافظيه و رفتنه.امروز يه نامه داشتم از آقاي هيس که گفتند ديگه نمينويسند.حتي آرشيوشون رو هم پاک کردن.يعني نوشتن اينقدر داره خطرناک ميشه؟ من تو هر وبلاگ ديگه اي که امروز سر زدم هيچ خبري از رفتن آقاي هيس نديدم. کاش آقاي هيس ميموند و از چيزهاي بي خطر مثل گل و بلبل مينوشت.
........................................................
اميد ميگويد:
بی‌طرفی وجود ندارد، کسی که سکوت می‌کند از جلادان و سانسورچيان است که حمايت می‌کند.
از هفت ماه پیش که این وب‌لاگ را راه انداختم به تمپلیتِ حسینِ درخشان وفادار مانده بودم، و قصدی نیز بر تغییرش نداشتم، ولی وقتی تمامِ این‌ها را دیدم، خصوصاً خداحافظی‌یِ هیس را، دیدم لازم است که آن نوشته‌یِ پیروزِ دوانی، یا چیزِ مشابهی را بر سردرِ وب‌لاگ بگذارم. می‌خواستم یک نوارِ سیاه یا قرمزِ اریب هم در گوشه‌یِ سمتِ چپ درست کنم، لااقل برایِ چند روز، برایِ آن‌که هیس را فراموش نکنیم ولی کارِ گرافیکی می‌خواست و ... (اگر کسی می‌تواند یک نوارِ قابلِ استفاده درست کند به من بگوید.). تغییرِ قلم (فونت) را چندوقتی بود می‌خواستم بکنم، از همان ابتدا هم نمی‌دانم چه شد که ترافیک را گذاشتم، ولی به هر حال مانده بود تا امروز که از فرصت استفاده کردم؛ اگر «ی»هایِ صفحه را درست نمی‌بینید، یا هر مشکلِ دیگری با قلمِ صفحه دارید (مثلاً تاهوما می‌بینیدش) نگاهی به این‌جا بیندازید، و قسمت‌هایِ مختلف‌اش را بخوانید.پس از همه‌یِ این‌ها، احتمال‌اش هست که پس از هیس، من هم در صفِ وب‌لاگ‌هایِ منتظرِ تعطیلی باشم، خصوصاً با اسم‌ و آدرس‌ام که آن بالا نوشته شده‌است. کاری باید بکنم؟ سعی خواهم کرد تا آن روز به‌تر بنویسم.
...................................................
حسن آقا نوشت :
دوستان اگر بنا بود که رژیم سگ صفت جمهوری لجن بما اجازه دهد تا آزادانه بنویسیم که شاید اکثر ما ها نمینوشتیم، خودم را حداقل میشناسم، من هیچگاه در یک کشور آزاد نیازی برای نوشتن نداشتم. من مینویسم چون فعلآ این تنها راه مبارزه برای من است. باور بفرمایید خواهم نوشت تا این رژیم سگ منش انگشتانم را بشکند، آنگاه با انگشتان پا خواهم نوشت. مینویسم تا زمانی که خون در رگهایم جریان دارد. همگی میدانید که من نویسنده نیستم و لی با این حال خواهم نوشت تا به اوباشان خامنه ای و رفسنجانی بفهمانم که کسانی هستند که دست از سر این مرده خواران بر نخواهند داشت تا اینکه خونشان را بریزند و ملتی را از رنج و بدبختی نجات دهند. من مینویسم تا شاید صدایی باشد حتی ضعیف دربین صداهای مامورین امنیتی سابق و جلادان، تا بدانند که صداهایی را نمیتوان خرید و صداهایی را نمیتوان خفه کرد. من مینویسم تا هیس بداند که تنها نیست .
دوستانی که وبلاگ مینویسند فقط برای آنکه وبلاگ بنویسند بهتر است که ننویسند. امروز ایران نیاز به کسانی دارد که سیاسی مینویسند، اگر بنا باشد که بنویسند و مثل خورشیدخانم بنویسند من ترجیح میدهم که بروم و درباغچه خانه ام بیل بزنم و اینگونه نوشته های گمراه کننده را نخوانم، من وبلاگ از نوع دخترک شیطان را میخواهم. اگر بنا بر این است که هیس یا فضول هم مثل درخشان بنویسند من ترجیح میدهم که قلمشان بشکند و ننویسند. اگر بنا هست که امید و بامداد همچون صندوق بنویسند من ترجیح میدهم که ننویسند. اگر بنا بر نوشتن کس شعر است، من ترجیح میدهم در باغچه خانه ام در مملکت یخبندان قطب شمال درخت انگور بکارم و از آن شراب بسازم و بیاد خسرو گلسرخی مست کنم.
......................................................
گل کوی عزيز مينويسد:
آريا از وبلاگ هيس در وبلاگ عمومي نامه اي نوشته و اعلام كرده كه به دليل مزاحمت هايي كه براي خودش و خانواده اش ايجاد شده از جمله كنترل تلفن و ... ديگر در وبلاگش نخواهد نوشت.. مي گويد من ترجيح مي دهم ننويسم تا آنچه كه آنان مي خواهند بنويسم. يعني اينكه اولا كه ديگر هيس نخواهد نوشت. دوم اينكه بقيه هم حواسشان جمع باشد كه اگر پايشان را از گليمشان درازتر كردند عواقبي چنين در انتظارشان است.. ..يعني يا آنچه ما مي خواهيم بنويسيد يا از هك كردن هم پا را فراتر مي گذاريم وخانواده تان و تلفنتان را هك مي كنيم...بعدش هم كه ديگه هيچي....
مي خواهم بپرسم آرياي عزيز از اول اينها رانمي دانست كه اسم و آدرس و تلفنش را تبليغ مي كرد؟ اينهمه در وبلاگستان مي نويسند كه اگر بر خلاف ميل آقايان مي نويسيد اله و بله كنيد. . ‌مهم اين است كه افكارمان را بگوييم و در موردشان بحث كنيم. لازم نيست همه اسم و آدرس ما را داشته باشند. اينجا امريكا و اروپا نيست. براي يك تي شرت به اعدام محكوم مي كنند . يادم هست حسن آقا يك بار در مورد روش هاي نوشتن وبلاگ به طور سالم!!! مفصل نوشته بود. كاش آن قسمت را دوباره بگذارد كه بشود ازشان استفاده كرد. اين هم يك اثبات ديگر بر اينكه اينجا دمكراسي حاكم نيست. ترس و وحشت است كه حكم مي راند. كجاست دولت اصلاح طلب كه حتي نوشته هاي يك جوان وبلاگ نويس را نمي تواند تحمل كند.. .ببينيد پول هاي مملكت كه بايد براي ساختن اين جامعه به كار برود در چه را ه هايي خرج مي شود. كنترل تلفن وبلاگ نويس ها. واقها كه آفرين به اين دولت شمعداني با اين چامعه معدني اش.
متشكر از هيس عزيز كه به جاي پرت و پرت نوشتن ترجيح دادي ننويسي. يعضي وقت ها سكوت هم يك جور صداست.
گفتگوي تمدن ها خوب است اما براي بقيه دنيا
جامعه مدني خوب است اما براي همسايه......
........................
و بسياری ديگر که حتما" در اين مورد نوشته اند و من هنوز نديده ام...
توضيح اينکه نقل نوشته های ديگران دراين وبلاگ به معنای موافقت (يا عدم موافقت) بنده با عقيده شان نيست....



........................................................................................

Home