[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Sunday, September 15, 2002

٭ در وبلاگ عمومي از قول يکي از دوستان خواندم که سايت جديدی برای فارسي نويسي بنام PersianWeblogs ايجاد شده و ايجادآنرا به حدر نسبت داده بودند. البته در سردبير خودم هيچ گفته ای در اينمورد نديدم.مثل اينکه ليستي از وبلاگهای فارسي زبان در آن وارد شده و هرکش خودش بايد برود و آنجا مشخصات بدهد. عجيب است. چون اگر مال جناب درخشان است چرا ليست قبليش را خودش در آنجا وارد نميکند و لازم ميداند که هرشحص خودش شخصا" مراجعه کرده و دوباره وبلاگش را وارد کند؟شايد بخاطر اينست که وبلاگهای غيرفعال خودبخود حذف شوند....
اين سايت متعلق به جناب درخشان (يا هرکس ديگری که باشد) شايسته است مشخصات دقيقتری از بانيان آن و محل مکاني سرور بدهند تا بچه های وبلاگشهر با ديد بازتری نسبت به ورود به آن و يا استفاده از آن اقدام کنند.(البته در قسمت ABOUT توضيح مختصری از بانيان آن داده شده...) در غير اينصورت برخورد عمومي با آن، همچون سايت معلوم الحال پرشين بلاگ خواهد بود چون خوشبختانه در همين مدت يکساله ، وبلاگنويسان آنقدر در مورد شيوه های مزوران چيز ياد گرفته اند که چشم بسته به اين سايت يا آن سايت اسباب کشي نکنند يا با وارد کردن مشخصات خود رد پا نگذارند.
...................
روز بروز دارند سخت ترش ميکنند. جناب مسعود غلامي هم خوشحال باشند که ازين به بعد قانونا" با افراد در اينترنت برخورد ميشود و غيرقانوني کسي را نميگيرند(جناب درخشان هم همينطور).بقول اميد ميلاني سانسور که دارد از درو پنجره وارد ميشود ولي تکليف ما با چاپلوساني که پيشاپيش برايش فرش قرمز پهن کرده اند و به بهانه بقای اينترنت خواستار وضع قوانين و اعمال محدوديت درآن هستند چيست؟ اينترنتي که درآن نتوان آزادانه نوشت به چه درد اين ملت ميخورد؟ کيهان درآن بخوانند؟ يا سايت منکرات؟ يا وبلاگ بيداری بخوانند که درآن ادعا ميشود حادثه 11 سپتامبر در قرآن پيش بيني شده و...همان ترهاتي شبيه به آنچه در مورد بودن موی امام درسوره فلان قرآن يا ديدن عکس خميني در ماه و...چنين اباطيلي که جهت تحميق ملت هميشه درصحنه تحويل ميدهد را (فقط )بخوانند خوب است؟ شما راضي ميشويد جناب غلامي؟
خلاصه اينکه اين شخصيتهای نسبتا" محترم و مشکوکي که نام بردم خوشحال باشند که ديگر بي قانوني و هرج و مرج درکار نيست، بلکه با مغلطه و تحريف قانون ( همانطوريکه رضا پرويزی کارشناس ارشد حقوق جزا و جرم شناسي در اينجا اظهار فضل بيجا و بيربط وکمي هم خايه مالي و ماستمالي کرده) قانونا" عمل نموده فلذا هويج به يکجای هرآدمي که دراينترنت حرف حق بزند خواهند نمود. مبارک باشد!! (با تشکر از زادمهر عزيز جهت ارسال اين لينک)
بايد يکي شويم. در سالگرد تولد وبلاگهای فارسي زبان بايد همصدا شويم و عليه اعمال سانسور در اينترنت ايران ، فرياد اعتراضمان را به همه جهان برسانيم.


٭ *************
سرود پيوستن
**************


بايد که دوست بداريم ياران
فريادهای ما اگرچه رسانيست ، بايد يکي شود
بايد که چون خز بخروشيم
بايد تپيدن هرقلب
اينک سرود
بايد که سرخي هر خون
اينک پرچم
بايد که قلب ما
سرود و پرچم باشد
بايد که دوست بداريم ياران
بايد
در هر سپيده البرز نزديکتر شويم
بايد يکي شويم
اينان هراسشان زيگانگي ماست
بايد که سرکشد طليعه خاور از چشمهای ما
بايد که لوت تشنه
ميزبان خزر باشد
بايد کوير فقر
از چشمه های شمالي بي نصيب نماند
بايد که دستهای خسته بياسايند
بايد که سفره رنگين
بايد که خنده در آينده جای اشک بگيرد
بايد که قلب ما، سرود و پرچم ما باشد
بايد که دوست بداريم ياران را
بايد بهار ، در چشم کودکان جاده ری
سبز و شکفته و شاداب
بايد بهار را بشناسند
بايد جواديه سرپل بنا شود
پل
اين شانه های ما
بايد که رنج را بشناسيم
وقتي که دختر رحمان
ازيک تب دوساعته ميميرد
بايد که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد

<< خسرو گلسرخي>>




........................................................................................

Thursday, September 12, 2002

٭ بچه های پاک وبلاگشهر
سياوش رفت. خروس بيمحل رفت. هيس رفت.خيلي های ديگر هم گمنام رفتند. اما چه حيف که ما ازين آمدنها و رفتنها آنچه بايد ، نياموختيم.دوستان ، قدر خودتان را بدانيد. قدر اين دوستيهايی که از گره خوردن افکارمان و تشابهات و تضادهايمان پديد آمده را بدانيد. بخدا قسم که پاکترين بچه های ايران در وبلاگشهر هستند. به جز چندتائي که به مزد مينويسند بقيه بچه های وبلاگستان پاکترين بچه های ايرانند. آخر آنکس که دنبال لش بازی و ابتذال ميرود که وقتش را پشت کامپيوتر و آنهم وبلاگنويسي تلف نميکند. سالگرد وبلاگهای فارسي در راه است. در پايان اولين سال زندگي اين طفل نوپا ، بدنيست که نگاهي به عملکردمان و نتايج وبلاگنويسي درايران بيندازيم. چشمها را بايد شست. جور ديگر بايد ديد. بايد ببينيم آنچه که ازآن مي هراسند و به هزار حيله وترفند از آن مانعمان ميشوند. امروز بنامي و فردا بنامي ديگر بلوا ميکنند تا تفرقه بيندازند و حکومت کنند. آنچه که تابحال از آن ممانعت کرده اند، اتحاد است. اتحاد بين بچه های پاک وبلاگشهر و همچنين بين بچه های ايران. اگر باهم باشيم ديگر وبلاگ ديگری بسته نخواهد شدو اگر شد هم چه باک؟صدها وبلاگ ديگر دراين فضای بي انتها ميرويند. ايکاش که همه با هم همصدا بوديم که اگر بوديم اکنون هيس هم در ميانمان بود.ايکاش..ايکاش بشود که سالگرد تولد وبلاگهای فارسي زبان را به بيانيه ای عليه سانسور و استبداد حاکم بدل کنيم و با اتحادمان ترفندهای شب پرستان را خنثي کنيم.
***************
در مورد رسم غلط قهرمانسازی بهتر است با قهرمانان گذشته مان کاری نداشته باشيم و بگذاريم که درآرامش بسر برند. قهرمانان سزاوارمان وارستگان بي مرگند. نه تنها بيخطرند بلکه وقتي اسطوره شوند به وقتش موتور محرکي خواهند بود برای پيشروی توده ها... آنچه مذموم است ساختن قهرمانان زنده دروغينيست که مهره اند. وای بر ما اگر امثال گنجي ، طبرزدی، سازگارا يا نوری و مهاجراني را به عنوان قهرمان به خوردمان دهند و در وقت مناسب جهت تحميق ملت ازآنها بهره گيرند . آنهم با فريبي کثيف همچون دفتر تحکيم وحدت و ادعای اصلاح طلبي...
کدام اصلاح؟ خانه از پايبست ويران است. نظامي که اصلاح پذير نيست و تا گردن در دروغ و فساد فرو رفته را چگونه ميتوان اصلاح کرد؟


........................................................................................

Monday, September 09, 2002

٭ اينجا آمده ايد چکار؟ امشب فقط قاصدک بخوانيد. بشنويد آن موسيقي سحرانگيز و کلام جادوئي قاصدک را...
ختم کلام-
نقطه. سر سطر


........................................................................................

Sunday, September 08, 2002

٭ در مورد صمد بيش ازآنچه بايد دراينجا گفته شد. از هماني که گفته ام هم پشيمانم. چون قصدم آشتي دادن بود که با لجبازی طرفين درگير تلاشش هم بيهوده بود.ميخواستم آتش فتنه را خاموش کنم اما ديدم که درجه حرارت طرفين آنقدر بالاست که عنقريب است آتشش دامنم را بگيرد و چوب دوسر طلاشوم. بگذريم. مسائل مهمتر و فوريتری دراين برهه هست که بايد به آنها پرداخت.



٭ سايت اميد ميلاني ساعت 3 صبح خودبخود درست شد. نفهميدم اشکال ازکجا بود. حسن آقا هم با سايت اميد مشکل داشت.



........................................................................................

Saturday, September 07, 2002

٭ بحث ، بحث مي آورد. ابتدا از بحث قهرمانسازی و در مذمت آن شروع شد . بعد که نفرات شرکت کننده در بحث حدود را نگاه نداشتند کار به لجبازی رسيد و لنگي جنبش چپ به ميان کشيده شد. اکنون هم کار به آنجا کشيده که طرفين نفس کش ميطلبندو جناب نوش آذر هم قصد به نقد کشيدن داستانها و نوشته های صمد بهرنگي را دارد. بارها گفته ام که قبول اشتباه يک خصيصه مفيد و از خصايل نيکوی انسانيست. انسان گاهي تحريک ميشود، با بغض و کينه حرف ميزند و آنچه سزاوار نيست ميگويد. بارها برای خودمن هم پيش آمده و آخرش وقتي به پشت سرم نگاه کرده ام پشيمان شده ام. صمد سزاوار اين نامهربانيها نبود. نوش آذر هم همچنين. اما دامنه بحث به جائي کشيده شده که بيشتر به لجبازی ميماند. مخصوصا" پافشاری جناب نوش آذر برآنچه از ابتدا قصد گفتنش را نداشت. مگر ما که هستيم که بخواهيم صمد و نوشته هايَ را نقد کنيم؟بقول عليرضا (دفتر سپيد) قهرماني را بکشيم که چه کسي را بجايش بنشانيم؟آنکس اولين سنگ را بزند که خود گناهکار نباشد. کداميک از ما توانسته ايم داستاني به شيوائي صمد برای کودکان بنويسيم؟ هروقت نوشتيم آنگاه مجازيم نوشته های صمد را نقد يا تخطئه کنيم. قهرمانسازی يک عادت بد است ، درست. اما صمدی که خود نميخواست قهرمان باشد و اعمال و کردار و نوشته هايش اورا به يک قهرمان مردمي تبديل کرد دراين وسط چه کاره است؟ حال از کشتن اين قهرمان و راه رفتن برروی نعشش چه فايده ای برای ملت مترتب است که اينگونه با او نامهرباني ميکنيد؟ دراين ميان که بيش از همه سود ميبرد؟ بحث را گم نکنيم. لجبازی نکنيم. دوست عزيز ، جناب نوش آذر ،اينگونه دست و پازدنها تنها حلقه های دام را تنگتر ميکند. قصد اوليه شما پسنديده و نيکو بود. اما اکنون لجبازی چه چيزی را اثبات ميکند؟ قبول اشتباه از تحمل مخاطرات نتيجه گيريهای غلط بعدی جلوگيری ميکند.
آنچه بيش از همه دراين ميان نگران کننده است ، سوء استفاده دشمن ازين بحثيست که به اشتباه در وبلاگها درگرفته و هدفي جز منحرف کردن سمت و سوی بحثها ندارد. به همين سادگي مسئله سانسور وبلاگهای فارسي زبان که با بسته شدن وبلاگ هيس ميرفت تا در وبلاگها همه گير شود (و شايد بجائي برسد) با اين جدل بيهوده به فراموشي سپرده شد. بازهم خيالاتي شده ام؟ باز هم دچار توهم شده ام؟ نه جان من. چرا هميشه وقتي اين بحثها درميگيرد که باب بحث ديگری مسدود شود؟
بيش ازين کشش ندهيم. با يکديگر مهربان باشيم و متحد. خشمتان را برای دشمن ذخيره کنيد نه برای همشهريها. به سايت اميد بنگريد که از ديشب تابحال برای خيليها بسته شده است .شايد هم برای همه...هنوز نميدانم.
----------------------------------------
هرچه ميکنم نميتوانم به سايت اميد علمدار ميلاني بروم. اشکال از سرور من است يا واقعا" سايتش ايرادی پيدا کرده؟


٭ در ادامه موضوع صمد و نوشتار جناب نوش آذر...
ديدم که در وبلاگ ليلای ليلي بحثي در گرفته و باز ديدم که ما نسبت به همديگر چقدر بيرحم هستيم و بيرحمانه قضاوت ميکنيم. جناب نوش آذر قصدی جز نفي قهرمانسازی ، اين رسم غلط نداشت . حال اگر در نوشتار اول خود به سبکي اين نظر را بيان نمود که ناخواسته به صمد توهين شد (يا چنين القا شد که به صمد توهين شده) سزاوار اين همه نامهرباني نيست. با توجه به اينکه در نوشته های بعدی خود روشن تر اين مقصود را بيان نمود و در پي توضيح برآمد آيا درست است که چنين بحثي را اينگونه و با اين سبک ادامه دهيم و خداي ناکرده به توهين به يکديگر بپردازيم؟ به خدا سوگند که همين را ميخواهند. ايجاد تشنج در وبلاگشهر، درگيری با يکديگر و باند بازی و دسته درست کردن که يک گروه عليه گروه ديگر شعار دهد و از کار اصلي باز بمانيم. دشمن جای ديگريست. اگر آنرا در خانه نوش آذر سراغ کرده ايد دريغا که راهي به اشتباه رفته ايد. اتفاقا" نوش آذر درست به هدف زده، منتهي (با عرض پوزش) سوراخ دعا را گم کرده است و از طريقي گمراه کننده واشتباه به سراغش رفته است.طريقي که در آن ناخواسته به معلمي دلسوز و وارسته کم لطفي شده است. نوش آذر دربيان منظور خود طريقي اشتباه رفته است ،اما نه آنگونه که شايسته اينهمه کم لطفي و نامهرباني باشد. هدف نوش آذر بسيار هم اصوليست.حرف حساب کتاب ندارد.مگر فراموش کرديد دخالت سازمان اطلاعات را در ساختن فيلم هائي همچون ضيافت و سلطان که در صدد قهرمان سازی بودند؟ فيلم ديگری هم ديدم که درهمين جهت بود بنام مرسدس....
حال بايد ديد که رژيم از اين تبليغ فرهنگ قهرمان پروری چه منافعي دارد. مشخصا" کسي که در پي قهرمان شدن است به کار گروهي علاقه ای ندارد و انفرادی کار ميکند. قهرماني دسته جمعي نداريم و اگر هم داشته باشيم همچه وزن و لطفي هم ندارد . درست به همين دليل است که نظام با اين ترفند از پيوستن افراد به يکديگر و کار گروهي جلوگيری ميکند. از اتحاد بين افراد و گروههای اپوزوسيون ممانعت ميکند. حتي در جامعه کوچکي همچون وبلاگشهر نيز در پي ايجاد نفاق و تفرقه است. مثال ميزنم. در ماجرای هيس به شهادت دوستان (اميد) 8 الي 10 نفر دراينمورد نوشتند. کار به پخش اين خبر در سايت گويا هم رسيد (به همت حسن آقا). حال فرض کنيد که اگر همه 800 وبلاگنويس فارسي زبان يکصدا در مورد سانسور وبلاگها و ماجرای هيس مينوشتند چه وضعيتي پيش مي آمد؟ مطمئن باشيد آش آنقدر شور ميشد که حتي روزنامه های داخل کشور نيز مجبور ميشدند دراين مورد بنويسند. وبلاگنويسان کشورهای ديگر نيز در اين اقدام جمعي (مثل دفعه قبل ) شرکت ميکردند و بعيد نبود کار به ديدبان حقوق بشر هم برسد. ساده انگاريست؟ نه بخدا...کار ازين هم ساده تر است. فقط اگر همه با هم متحد باشيم و بجای قهرمان جلوه دادن خود ، فقط به هدف بينديشيم. برشت ميگويد: ‌هرجا به فضيلت‌هاي بزرگ نياز باشد، يك جاي كار مي‌لنگد...
دشمن در جای ديگريست. دشمن روبروی ماست. نوش آذر دشمن ما نيست. با يکديگر مهربان باشيد.
...............................
ضمنا" اين مقاله در مورد امنيت کاربران ايراني در اينترنت را بخوانيد. اطلاعات جالبي دارد.
با اين توضيح که با استفاده از امکانات شرکت مخابرات حتي امکان رديابي کارتهای اينترنت بي نام نيز وجود دارد. البته نفرات زياد و کار گروهي ميطلبد که در اين برهه فکر نميکنم برای نظام آنچنان اهميتي داشته باشد که اين همه هزينه کند. فرض کنيد که شرکتي که از آن (با کارت اينترنت بي نام) استفاده ميکنيد 50 خط تلفن داشته باشد. شما هم تا زمانيکه از آن کارت اينترنت خاص استفاده ميکنيد هميشه با USER ID , PASSWORD مشخصي وارد ميشويد. با فرض اينکه همه 50 خط تلفن در آن واحد کنترل شوند و شخصي در روی سرور شرکت سرويس دهنده شبکه را 24 ساعته زير نظر داشته باشد بطوريکه اطلاع پيدا کند که شما از طريق کدام خط وارد شده ايد و اطلاع دادن فوری کنترل کننده به مرکز تلفن(همانزمان که متصل هستيد) جهت رديابي خط تلفن، شماره تلفن جائي که از آن تماس ميگيريد قابل دستيابيست. البته همانطوريکه گفتم اين کار نفرات زياد و هزينه بالائي ميطلبد که در وضعيت فعلي بعيد بنظر ميرسد از چنين شيوه هائي استفاده شود. در حال حاضر استفاده از کارت اينترنت بينام بهترين راه حل برای احتياط بيشتر است.دراين باره بازهم بيشتر خواهم نوشت.


٭ مردن من مهم نيست ، مهم آن است که زندگي يا مرگ من چه اثری در زندگي ديگران ميتواند داشته باشد. (ماهي سياه کوچولو)صمد بهرنگي
دوست ندارم دراين بحث وارد شوم . از بازی کردن نقش جلادی که به مهماني خون آمده متنفرم. حالا نوبت نوش آذر است که که درازش کنند و به حق يا ناحق بکوبندش و من دوست ندارم درين بازی شرکت کنم .بي پرده بگويم، بلانسبت همه شما دوستاني که دراينمورد نوشتيد و گفتيد،..اگر خودم را هم در اين بازی وارد کنم و به آينه بنگرم بيشتر به نظرم کفتاری ميرسم که در ضيافت احتضاری شرکت کرده و منتظر است تا به محض از پا افتادن طرف غنيمتش را به چنگ آورد. نقش کفتار را دوست ندارم. عيب از من است؟ ببخشيد.
اما گلايه ای دارم از جناب نوش آذر.
نوشته های حسين نوش آذر را خوانده ام. با بعضي از آنها مخالفم و بيشترشان را بسيار زيبا يافته ام.اما نوشته جناب نوش آذر را که ديروز در با شما نيستم خواندم ، غمگين شدم. ديدم که چه ساده و چه مفت بزرگمردی را دارند از منصبي که خود نخواسته بود و مردم آنرا به قامتش پسنديدند بزير ميکشند. کودکيم با کتابهای صمد گذشت. با اينکه کتابهايش در هيچ کتابخانه عمومي يا کتابخانه مدارس نبود ولي پدرم همه را برايم تهيه کرده بود و روياهای کودکيم را الدوز و کلاغها، ياشار، يک هلو هزار هلو، عروسک سخنگو و پهلوان کچل ميساخت.صمد نميخواست قهرمان باشد. صمد معلمي تهيدست بود که در يکي از دهات کوره های آذربايجان به تعليم و تعلم اشتغال داشت و داستانهای زيبا و آموزنده ای هم برای کودکان نوشته بود. حداکثر فعاليت سياسيش هم (تا جائي که ميدانم و شنيده ام) دو چيز بود. يکي دوستي و رفاقتي که با چند تن از چريکها داشت (بدون فعاليت مستقيم) و دوم درخواست تدريس بزبان ترکي در مدارس ابتدائي که کتابي هم به زبان ترکي برای کلاس ابتدائي نوشته بود که جلويش را گرفتند و اصلا" به موافقت آموزش و پرورش آن زمان نرسيد. هدفش هم تقويت فرهنگ و فولکلور هر منطقه از ايران بود. شايد کار سياسي ديگری هم کرده باشد که من خبر ندارم. هرچه بود قهرمان دوره کودکيم بود و عکسي سياه قلم از او با با آن عينک قاب کلفت بر ديوارم داشتم. جناب نوش آذر به قصدی ديگر اين موضوع را مطرح کرده بود. هدفشان (تا جائي که من دير فهم توانستم درک کنم) اين بود که قهرمانسازی را نفي کنند. اما با زباني نه چندان واضح ، چنان سخن گفتند که صمد تحقير شد. لنگي اش....شنا بلد نبودنش ...و با لفاتي همچون بي بته ...قد و تخس...قداست قهرمان کودکيمان را دريدند. شايد جز اين گونه سخن گفتن نتواند. نميدانم.
هدف اصلي جناب نوش آذر را ميستايم که بقول برتولت برشت: بيچاره ملتي که نياز به قهرمان داشته باشد.
اما دراين ميان چرا صمد را بيگناه به لجن ميکشيم؟ من آن نامه که در آدينه چاپ شد را خوانده ام.مجله آرش را هم خوانده ام (آرش همانزمان که در مورد مرگ صمد نوشت) کتاب جمعه را هم خوانده ام که به همت احمد شاملو يادنامه ای در مورد آن جريان چاپ کرده بود.شايد دوستش هم راست گفته باشد. شايد هم راست باشد. اصلا" راست است. اصلا" صمد به خاطر شنا بلد نبودن در رودخانه ای کم عمق غرق شد. اصلا" کسي هم دنبالش نبود و موقع فرار هم غرق نشد. اصلا" مست بود و دو گيلاس اضافه زده بود و در مستي و سکرات بعد از شادخواری به آب زد و غرق شد. بدتر ازين؟ اصلا" عرضه زندگي کردن نداشت و خودش دستي دستي خودکشي کرد. بدتر ازين؟ با فرض صحت همه اينها و با فرض اينکه جلال آل احمد به قصد بهره برداری سياسي مرگش را توطئه ای از سوی ساواک وانمود کرده بود...با فرض صحت اينها ، همه اينها چه ارزشي از نوشته های صمد کم ميکند؟ نه ، اين ديگر رسمش نيست. صمد نميخواست قهرمان باشد. اگر قهرمان شد، اگر به دروغي قهرمانش جلوه دادند و اگر مردم اين دروغ را پذيرفتند به اين دليل بود که مردم دوستش داشتندو دوست داشتند باور کنند که او قهرمان بوده است. حال گناه اين مردم قهرمانساز (يا شايد بقول نوريزاده هيولاساز) چرا بايد بپای صمد نوشته شود و او تاوانش را پس بدهد؟ به خدا انصاف نيست. اکثر اين وبلاگنويساني که ميبينيد اکنون نوشته هايشان وزني دارد کودکيشان را با داستانهای صمد سپری کرده اند.اگر بخواهيم به مفت نويسنده ای والا همچون صمد را لجنمال کنيم پس چه فرقيست بين شما و اسب آتش که با بياني عاميانه و عوامانه دارد همينکار را ميکند و از صمد بهرنگي بد ميگويد؟و بدتر از آن حتي نوشته های صمد را تخطئه ميکند؟ گناه اين ملت قهرمانساز را بپای نويسنده ای تهيدست و مظلوم که روحي والا و شايسته احترام داشت، ننويسيم.
دوست عزيز ،جناب نوش آذر ،نقطه نظر اصلي شما را پذيرا هستيم. گمان ميکنم که اين بحث از آنجا پيدا شد که ديديد دوستان هيس از او مينويسند و انگار که قهرمانسازی ميکنند. اما اين نيست. من و ديگران اگر از هيس مينويسيم تنها جهت اطلاع رساني و روشنگريست. هشداريست به ديگران که به مفت از خودشان آدرس ندهند و اشتباه امثال هيس و اميد را تکرار نکنندو از اسم و آدرس حقيقيشان استفاده نکنند. ضمنا" تبليغيست بر عليه نظام ولايت که عمق استبداد حاکم بر ايران را نشان دهد تا همه آنها که نميدانند به عينه ببينند که رژيم حتي طاقت ديدن نوشته های جواني که در وبلاگش مينويسد باحداکثر 100 خواننده در روز را هم ندارد. قصد ما قهرمانسازی نبوده و نيست . نه هيس قهرمان وبلاگنويسان است و نه ما در قامتي هستيم که قهرمانساز باشيم.
و چه زيبا نوشت قاصدک در اين باره ...خودتان بخوانيدش.



........................................................................................

Friday, September 06, 2002

٭ اوريانا فالاچي
اوريانا فالاچي کتاب تازه ای در مورد مسلمانان با عنوان "غيظ و غرور" نگاشته است که در آن با همه مسلمانان بيرحم بوده است. انگار که فاجعه 11 سپتامبر از خود بدرش کرده که اينگونه بر خوب و بد مسلمين ميتازد و کف بردهان آورده و فحاشي ميکند. نوشته هايش قشنگ است (زندگي جنگ و ديگر هيچ - نامه به کودکي که هرگز زاده نشدو..)اما اين يکي بي انصافيست.راستي ما چه کرده ايم که اينگونه مورد غضب واقع شده ايم؟ اوريانا اگر شکوه کند حتما" آزار ديده است.يا بيخبرو جاهلانه قضاوت ميکند. اما تقصير با کيست؟ فکر نميکنم که اين کتابش در ايران منتشر شود. در جائي اشاره کرده که بن لادن جانشيني برای خميني بوده است و...حتي کار را به آنجا رسانده که مستقيم ازايرانيان نام برده و ميگويد که کينه به غرب را در صورت افرادی که در مساجد تهران رفت . آمد ميکنند هم ميتوان ديد. بي انصافيست. ميدانم. خانم فالاچي يا در مورد کساني که به همدردی با ملت آمريکا در ميدان محسني شمع روشن کرده بودند چيزی نشنيده يا بي انصافي ميکند.
فالاچي مدعيست که جنگ صليبي ديگری به راه افتاده و غرب برای مسلمين جهانيست که به هر قيمت بايد فتح شود. بايد تنبيه شود و بايد به اسلام گردن نهد.
نميتوانم به او کينه بورزم.از کوچکي هميشه اينگونه انديشيده ام که اگر کسي به من بد کرد در پي دليلش باشم تا بفهمم چه حرکتي از من سرزده که مستحق آن هنجار شده ام.اينبار هنوز نفهميده ام که گناه ايرانيان دراين ميان چه بوده است.بايد بيشتر فکر کنم.


................................
مطلبي که آقای خودم در مورد نامه يک سرباز اسرائيلي به مادرش نوشته بود را خواندم. اشک به چشمم آورده بود. از بيرحمي ما آدمها که گاهي همه چيز را مطلق در نظر ميگيريم حيرت ميکنم.. (عنقريب است که به طرفداری از اسرائيل و مزدوران صهيونيست متهم شوم) شعارزدگيست؟ يا من زيادی از مرحله پرتم؟


٭ چه بايد کرد؟ مردم خسته اند. نااميدند. دلمرده اندو از سياست بيزار.از انقلاب که خيری نديدند الان از اعتراض هم ميترسند. ميگويند سياست پدرو مادر ندارد. پدرها و مادرها سفارش ميکنند که دنبال سياست نرويد و راست هم ميگويند. مگر آنهمه جوان بيگناهي که اوائل انقلاب دنبال سياست رفتند و هوادار اين يا آن گروه شدند چه خيری ديدند؟ چه چيزی عوض شد؟ به جز آنکه همه شان را به بند کشيدند و کشتند و آنهائي را که در بند نگه داشته بودند يکجا و يکشبه در سال 67 اعدام کردند؟ مگر باطبي را چکار کردند؟ تازه باطبي فقط يک زيرپوش خوني بالای سرش برده بود و گناهش اين بود که مجله خبرنگار عکاس اکونوميست عکسش را منتشر کرد. سياوش چه شد؟ خروس بيمحل کجارفت؟ هيس کجاست؟شايد حق با دخترک یاشد.شايد بهتر است از گل و بلبل نوشت بصورتي که در برگيرنده مسائل و مشکلات اجتماعي نيز باشد.هرچند که با آنهم برخورد ميکنند. هر قدمي که عقب برويم آنها يک قدم جلوتر مي آيند.مگر نديديم که جريان حجاب که از سال 58-59 شروع شد الان به کجا کشيده؟به روسری که رضايت دادند کار به مانتو و چادر هم کشيد (بزور يا روسری يا توسری) الان به چادر هم رضايت بدهي سرو کارت با روبنده است. البته اين مثال است.ولي مردم واقعا" خسته اند.
چه بايد کرد ديگری بايد نوشته شود برای اين خاک دلگير


٭ وقتي نوشته بعضي از دوستان را ميخوانم نااميد ميشوم. بنويسي متهمت ميکنند. ننويسي متهمت ميکنند. سياسي بنويسي متهمت ميکنند.سياسي ننويسي متهمت ميکنند. عشقي بنويسي متهمت مي کنند. پورنو بنويسي متهمت ميکنند. يکهو بفرماييد خفه شويم و اصلا" صدايمان درنيايد. دراين اجتماع کوچک وبلاگشهر که نميتوانيم يکديگر را تحمل کنيم تکليفمان در دنيای خارج از سايبر اسپيس ديگر مشخص است. نه اشتباه نکنيد. منظورم شخص خاصي نيست. ...من پوستم کلفت شده ...خيلي هم بهم بربخورد جواب طرف را طوری ميدهم که ديگر هوس اينجور درافشانيها بسرش نزند.اما مسئله من نيستم. اينبار طرف حساب من نبودم...اما خواهشن رعايت آنهائي که دل نازکترندرا بکنيد و از نوشتن نااميدشان نکنيد.


........................................................................................

Tuesday, September 03, 2002

٭ در بحثي که در قسمت Comments وبلاگ حسن آقا در مورد سانسور و مسئله وبلاگهای پورنو نويس و چگونگي تبليغ آنها در وبلاگي همچون وبلاگ عمومي در گرفته بود دوستان بسياری شرکت داشتند که همگي بصورتي منطقي نظراتشان را بيان کردند. دخترک در وبلاگ خودش از ديد نوجواني زير 18 سال که با ترفندهائي سعي در شکستن محدوديتها دارد به بحث پرداخت. ايکاش از ديد بالغ خود نظراتش را به صراحت بيان ميکرد. همان ديدی که در آن بالغ درونش به هيس راهنمائي ميکند که ميشود در عين سياسي ننوشتن از کودکان خياباني و محروميتهای مردم و مشکلات نوشت (که در واقع عين سياسي نوشتن است)و با زيرکي به ريش رهبر و اعوان و انصارش نجاست کرد.(و نمونه های ديگری که در نوشته های وبلاگ دخترک بسيارند)گل کو و حسن آقا و اميد ميلاني و پاگنده هم نظراتشان را هم در وبلاگ و هم در قسمت نظرات وبلاگ حسن آقا بيان کردند. جناب سردوزامي و قاسمي نيز بدون اشاره به مطلب ، به بيان ديد خود در مورد سانسور (در سايت خودشان) پرداختند.اميد و پاگنده با توجه به تضاد بين اخلاق و آزادی بيان در مورد پورنو نويسي به ارائه راه حل پرداخته بودندو معتقد به ايجاد طبقه بندی اين نوع وبلاگها در لينکهای عمومي بودند.جای مهرداد (وبلاگ عجب) در اين بحث خالي بود چون ايشان به عنوان جرقه اصلي اين بحث نظراتشان برای همه مهم بود.
نميدانم. آيا براستي فاصله بين سانسور و رعايت اخلاقيات به اين باريکيست که براحتي بشود از يکي به ديگری رسيد؟ من با سانسور مخالفم. بارها هم در مواقع مختلف و بحثهای بيشماری که در وبلاگ عمومي پيش آمد مخالفتم را با هر نوع سانسور و محدوديت بيان کرده ام. دراين عقيده تا بدانجا پيش رفته ام که وقتي ديدم درگيري ام با ذوب شدگان در ولايت ممکن است به سانسور اين نوع وبلاگها در وبلاگ عمومي بينجامد ترجيح دادم کنار بکشم. اما اکنون به خودم مشکوکم . آيا براستي اخلاق را دستاويزی قرار داده ام تا به محدود نمودن وبلاگهايي که نميپسندم (وبلاگهای پورنو نويس) بپردازم ؟خوشبينانه تر اگر بينديشم چه؟ آيا دچار کج فهمي شده ام؟
نميدانم... تنها ميدانم که با همه مخالفتم با محدوديت و سانسور ، نميتوانم بپذيرم که اخلاقيات ناديده گرفته شود.آيا اين همان سانسور است؟ اگر چنين باشد راه ميانه در اين بين همان پيشنهاديست که اميد و پاگنده داده بودند. لينک تبليغ وبلاگهای پورنو در صفحه اصلي وبلاگ عمومي بازنشود و توسط يک لينک در صفحه اصلي خواننده به صفحه تبليغ آنها برسد. با اين روش خواننده حق انتخاب دارد وطبق ميل و خواسته خودش به آن صفحه ميرسد. البته ناگفته نماند که به تجربه ثابت شده که در صورت ايجاد چنين امکاني مشتريان صفحه تبليغ پورنو وبلاگ عمومي بيشتر از صفحه اصلي خواهند بود.
با ادامه بحث دراين مورد شايد بتوان به راه حلهای ديگری هم دست يافت. اما اين راه ميانه بنظر ميرسد که از همه معقولتر باشد.
..............................
در ادامه وبلاگهائي که در مورد رفتن آريا نوشتند....
مهدی در حس غريب بدون آوردن نام هيس ، زيباترين کلام ها دراينباره را بيان کرده بود:
٭ از اين قبيله اگر چند عاشقان رفتند .. هنوز راه همان است و مرد بسيار است
ضمنا" لينکي به آرشيو هيس هم در سايت اکبر سردوزامي و هم در وبلاگ اميد علمدار ميلاني موجود است .


........................................................................................

Sunday, September 01, 2002

٭ در مورد آزادی و حدود آن ، متني که نوشته بودم موجب سوء تفاهماتي شده بود.دوستان عزيز گل کو و حسن آقا و اميد ميلاني و تعداد ديگری از دوستان به آنچه نوشته بودم انتقاد داشتند که از انتقادشان ممنونم. چون اگر راهي برای تصحيح تفکر غلط باشد همين انتقادهای دوستان است که مرا بدان رهنمون ميسازد.
من طرفدار سانسور نيستم اما عقيده دارم اخلاقيات بايد رعايت شود. به عنوان مثال در وبلاگي چنين خواندم:
ليسيدن آلت تناسلی زن
مقدمات:
- شستشوی آلت برای آنکه بوی طبيعی خود را بدهد.
- داشتن و يا نداشتن مو بر روی لبهای آلت به سليقه طرفين بازمی گردد. اما اگر مودار باشد بايستی کاملا تميز شود...

(از بازگويي چنين کلماتي و با اين سبک در نت پد ايراني پوزش مرا بپذيريد )
من حتي با نوشتن چنين کلماتي در وبلاگ شخصي مخالف نيستم. آنکه اينگونه مينويسد مخاطبان خاص خودش را دارد. من به اينگونه وبلاگها سر نميزنم. از نوشته هايشان هم ايراد نميگيرم چون همانطور که گفتم شايد خيلي ها دوست داشته باشند چنين مطالبي را بخوانندو حتي شايد لازم است که چنين مطالبي را بخوانند. حتي با تبليغ اين وبلاگها هم مخالف نيستم. اما نه بصورتي که در وبلاگ عمومي تبليغ شد. توضيح اينکه متن فوق را من از وبلاگ شخصي نويسنده نخواندم بلکه آنرا در گزارش يکي از دوستان در وبلاگ عمومي خواندم که موجب شد در مورد حدود آزادی و رعايت اخلاق در نت پد ايراني بنويسم. حتي اگر تبليغ اين وبلاگ بدون آوردن اصل کلمات آن (و با توضيحي مودبانه تر) در وبلاگ عمومي آورده ميشد بازهم اعتراضي نداشتم (همانگونه که توسط ايميل به دوست عزيزم ،نويسنده آن گزارش توضيح دادم)
من مخالف آزادی و دمکراسي در وبلاگها نيستم اما چه بهتر بود که در وبلاگي همچون وبلاگ عمومي يکسری خط قرمزها را رعايت ميکرديم. منظور اين نيست که وبلاگي را سانسور کنيم يا لينک آنرا ندهيم. ميتوانيم بجای آوردن کلمه به کلمه مطالب وبلاگ در وبلاگ عمومي با توضيحي کوتاه در آنجا بنويسيم که مثلا" فلان وبلاگ(وبلاگ عريان) در مورد رعايت بهداشت نقاط حساس بدن (يا هر کلمه ديگری) مطالبي بروز نموده است و لينک آنرا هم بدهيم تا اگر خواستند مطلب را درآنجا بخوانند. اما تصور کنيد که فرضا نوجواني13-16 ساله (مثلا" دختر) با مراجعه به وبلاگ عمومي بخواهد که به لينکهای مربوطه مراجعه کند. همان خواندن کلمات وبلاگ عريان( که در بالا عينا" آورده شد) در وبلاگ عمومي کافيست که با تابوهائي که از اخلاق در ذهن خود دارد درگيری ايجاد شود و از طرف ديگر اگر خانواده اش در مورد استفاده او از اينترنت و سايتهائي که سر ميزند حساس باشند مسلما" با ديدن چنين کلماتي در وبلاگ عمومي آنرا درليست سايتهای ممنوعه او قرار ميدهند (که تا حدی هم محق هستند) مسلما" اذعان ميکنيد که چنين موردی در اهداف وبلاگ عمومي نيست که فقط مخاطبيني خاص (بالاتر از 18 سال) داشته باشد .در بعضي از کشورها ملت عادت دارند کنار دريا لخت مادرزاد روی شنها دراز ميکشند و حمام آفتاب ميگيرند. اما هر سخن جائي و هر نکته مکاني دارد. همان کسي که در کنار دريا لخت مادرزاد ميگردد به خودش اجازه نميدهد در وسط شهر با بدن لخت قدم بزند و برای خريد به سوپر مارکت مراجعه کند. وبلاگ شخصي هر نفر مکان آزاديست برای هرگونه نوشتن و آزادی بيان در آن مصداق دارد. اما وبلاگ عمومي با مراجعيني که برای اطلاع از لينکهای بروز شده به آن مراجعه ميکنند مکان مناسبي برای انتشار چنين کلماتي نيست. توجه بفرماييد که نگفتم مکان تبليغ نيست...گفتم مکان انتشار چنين کلماتي نيست والا راههای زيادی برای تبليغ اينگونه وبلاگها در وبلاگ عمومي وجود دارد بصورتي که نه در حق چنين وبلاگهائي اجحاف شود و نه در حق خواننده بيخبر معتقد به اخلاقيات که ناگهان در وبلاگ مورد علاقه اش با چنين نثری روبرو شود. بنای وبلاگ عمومي به عنوان محلي برای تمرين دمکراسي و آزادی بيان ريخته شده و تاکنون نيز به همين رويه پيش رفته است.آنچنان که مشخص است ، با سياستهای مدير مسئول محترم آنجا (نورهود) ازين پس هم به همينگونه پيش خواهد رفت اما بدون توهين به خواننده و ايجاد تضاد با اخلاق برحق جامعه..
======================
امروز حرفي نيست. هيس از وبلاگشهر رفت ، اميد هم در خطر است و بعدی کيست؟
کلمات محکم و پر طنين هيس در وبلاگ عمومي همچون واپسين آوای فرزانه قو ، طنين افکند:
به نام دادار داد آفرين
من آريا تهم نويسنده وبلاگ هيس هسـتـم . ديـشـب به جـای ايـنکه مطـلـبـي را که در مــورد يـــک ضرب المثل افغاني نوشته بودم را در وبـلاگـــم بگذارم ناچار شدم کل هيس را پاک کنم . اين عمل شايد از ديدگاه بسياری از دوستان عملي عجيب و غير منتظره باشد اما متاسفانه به علت نبود آزادی های فردی در داخل کشور و مشکلاتي که مداما توسط نيروهای امنيتي و اطلاعا تي برا ی من و اعضای خانواده ام ايجاد ميشود نا گزيز برای ملاحظه حال پدر و مادرم که با توجه به سن و سالشان نياز به جوی آرام و فضايي عاری از تنش های عصبي دارند ، از نوشتن هيس دست ميکشم . من با چشمي گريان از کاری که به آن عشق ميورزم دست ميکشم و از تمامي خوانندگان هيس به علت اينکه بيش از اين قادر به ابراز عقايد خود نميباشم عذر خواهي ميکنم . من دو برادر کوچکتر دارم که بايد مواظب حال آنها هم باشم . تا کنون در مقابل همه تهديد ها مردانه ايستادم و آزادانه حرفي که به زعم خود حق بود را بر زبان راندم ،اما به علت مشکلات عديده و فشارهای غير قابل باور که از جمله آنها ميتوان به کنترل تمامي خطوط تلفن ، تهديدهای هر روزه من و خانواده ام و ... نا گزير به انجام اين کار تن در ميدهم . در طي مدتي که با شما عزيزان دل همراه بودم بسيار آموختم ،با شما متبسم شدم ، قهقه زدم از صميم دل ، بغض کردم و اشک ريختم ، دوستان بسياری يافتم و برای همه اينها خود را مديون شما عزيزان ميدانم . اکنون صدای پای استبداد را در پشت در اتاق خود ميشنوم و ترجيح ميدهم که بيش از اين با آتش بازی نکنم . شايد چندی ديگر با يک مجله ادبي ، هنری ، فرهنگي و اجتماعي با کمک تني چند از ديگر دوستان وبلاگ نويس در خدمت شما باشم . اميد که صدای اعتراض من را که با پاک کردن وبلاگ هيس و نوشتن اين نامه خداحافظي فرياد ميزنم را بشنويد . اميدوارم که همه برادران و خواهران شجاعم در پناه حضرت حق باشند . از دوستاني که شماره های تماس من را دارند خواهشمندم که از تلفن زدن و پرس و جو در اين مورد شديداً خودداری کنند . در صورت ايجاد مشکلات ديگر برای من به نحوی که نتوانم خود شما را در جريان آن ماجراها قرار دهم ، دست نوشته ای از من توسط تني چند از دوستان صميميم به دست همه دوستان وبلاگ نويس خواهد رسيد . همه دوستان را به خدای بزرگ ميسپارم . تا هميشه خواننده وبلاگهای زيبای شما هستم .
نصر من الله و فتح ٌ القريب
يا حق

================================
دوست عزيزی برايم نوشت :
وقتی نوشته بودی هيس هم رفت ..برای صدمين بار بود که تايپ می کردم :www.hees.blogspot.com باورم نمی شد...هنوز هم باورم نميشود حتی وقتی نوشته های ِ مظلومانه آريا را در وبلاگ عمومی می خواندم هم باورم نمی شد... ولی در اينجا خيلی چيزها را بايد به زور باور کنی ...نمی دانم چرا می نويسم ؟ دلم گرفته ...بد جوری هم گرفته .
گند بزند به اين رژيمی که برای ِ نفس کشيدن هم بايد حواست جمع باشد که نکند به فلان جای ِ مقام ِ ولايت بر بخورد...گند بزند به همه جايش...به ولايتش...به رئيس ِجمهور ِ دروغ گويش...به دادگاهش...سپاهش...همه چيزش...همه چيزش.فضولک چان ! ميخواهم داد بزنم ... گريه ام می گيرد وقتی می بينم حتی داد هم نمی شود زد ...گريه ام می گيرد از اين که چرا بايد چنين باشد و من هيچ نتوانم بکنم ... گريه ام می گيرد از اين که آريا ديگر نمی نويسد ولی هيچ نمی توان کرد...از ظلم گريه ام می گيرد...از اينکه گلويت را محکم فشار بدهند و تو فقط دست و پا بزنی... از اينکه کثافت و لجن بتواند در همه جای ِ زندگی ات وارد شود ولی تو مجبور باشی که ببينی و دم نزنی...
...................
برای اين دوست خوبم جوابي نداشتم به جز آنکه:
اگر چه تلخيم اما:
يک سنگ بر پيشاني سنگي کوه خورد، کوه خنديد و سنگ شکست . يک روز کوه ميشکند، خواهي ديد.

................................................................
بياد آوردم آنزمان که مسعود غلامي در مقاله ای که به طرفداری از سايت پرشين بلاگ ( و بر ضد نوشته هايم در مورد وابسته بودن پرشين بلاگ به اطلاعات رژيم) نوشته بود ( همانند حسين درخشان ) فرموده بودند که اگر قرار باشد شخصي بخاطر اظهار نظر در وبلاگش مورد بازخواست قرار گيرد بايد در قانون اينترنت تعريف شود. همان زمان هم جز کلمه "زرشک" چيزی نداشتم که به ايشان بگويم. اکنون کجايند اين آقايان که دوباره حرفشان را تکرار کنند؟
بقول هميشک : صبح معلوم ميشه که کت تن کيه.
ديروزود دارد اما سوخت و سوز ندارد. تاريخ هميشه بيرحميش را با افشای اشخاص بعد از سقوط قدرتي که تابعش بوده اند نشان داده است وحتي ضرب المثل هائي همانند " مامور و معذور" نيز هيچگاه دراين گونه برهه های خاص جائي از اعراب نداشته است.
=================================
آنها که از رفتن هيس دلگير شدندو در وبلاگشان نوشتند:
...........................
روی جاده نمناک :
دو هفته پيش به يکی از دوستانم می‌گفتم که اگر قرار به بگير و ببند و اذيت کردن باشد وبلاگ هيس و اميد ميلانی احتمالاً جزو اولين موردها خواهند بود. ای بترکه اين سق! هيس جزو اولين وبلاگهايی بود که می‌خواندم و بسيار دوست داشتم. همينطور وبلاگ اميد ميلانی. امروز باز به يکی گفتم هيس همانطور که پيش بينی می‌کردم دچار مشکل شد، خدا کنه برای اميد ميلانی اتفاق مشابهی پيش نياد.( البته می‌دانيد که اين خدا کنه نه به معنای تحت ‌الفظی آن، که به معنی اميدوارم به کار می‌رود.). حالا می‌بينم خود اميد هم چنين پيش بينی‌ای را برای وبلاگش کرده است. به نظر می‌آيد نوار سياهی که اميد ميلانی گفته واقعاً لازم است. حالا نه تنها برای هيس، که بايد در سوگ مرگ آزادی کلام در اينترنت هم عزاداری کنيم.
........................................................
دخترک شيطان نوشت :
بعضي روزا اين وبلاگستان خيلي دلگير ميشه. مثلا هر وقت صحبت از خداحافظيه و رفتنه.امروز يه نامه داشتم از آقاي هيس که گفتند ديگه نمينويسند.حتي آرشيوشون رو هم پاک کردن.يعني نوشتن اينقدر داره خطرناک ميشه؟ من تو هر وبلاگ ديگه اي که امروز سر زدم هيچ خبري از رفتن آقاي هيس نديدم. کاش آقاي هيس ميموند و از چيزهاي بي خطر مثل گل و بلبل مينوشت.
........................................................
اميد ميگويد:
بی‌طرفی وجود ندارد، کسی که سکوت می‌کند از جلادان و سانسورچيان است که حمايت می‌کند.
از هفت ماه پیش که این وب‌لاگ را راه انداختم به تمپلیتِ حسینِ درخشان وفادار مانده بودم، و قصدی نیز بر تغییرش نداشتم، ولی وقتی تمامِ این‌ها را دیدم، خصوصاً خداحافظی‌یِ هیس را، دیدم لازم است که آن نوشته‌یِ پیروزِ دوانی، یا چیزِ مشابهی را بر سردرِ وب‌لاگ بگذارم. می‌خواستم یک نوارِ سیاه یا قرمزِ اریب هم در گوشه‌یِ سمتِ چپ درست کنم، لااقل برایِ چند روز، برایِ آن‌که هیس را فراموش نکنیم ولی کارِ گرافیکی می‌خواست و ... (اگر کسی می‌تواند یک نوارِ قابلِ استفاده درست کند به من بگوید.). تغییرِ قلم (فونت) را چندوقتی بود می‌خواستم بکنم، از همان ابتدا هم نمی‌دانم چه شد که ترافیک را گذاشتم، ولی به هر حال مانده بود تا امروز که از فرصت استفاده کردم؛ اگر «ی»هایِ صفحه را درست نمی‌بینید، یا هر مشکلِ دیگری با قلمِ صفحه دارید (مثلاً تاهوما می‌بینیدش) نگاهی به این‌جا بیندازید، و قسمت‌هایِ مختلف‌اش را بخوانید.پس از همه‌یِ این‌ها، احتمال‌اش هست که پس از هیس، من هم در صفِ وب‌لاگ‌هایِ منتظرِ تعطیلی باشم، خصوصاً با اسم‌ و آدرس‌ام که آن بالا نوشته شده‌است. کاری باید بکنم؟ سعی خواهم کرد تا آن روز به‌تر بنویسم.
...................................................
حسن آقا نوشت :
دوستان اگر بنا بود که رژیم سگ صفت جمهوری لجن بما اجازه دهد تا آزادانه بنویسیم که شاید اکثر ما ها نمینوشتیم، خودم را حداقل میشناسم، من هیچگاه در یک کشور آزاد نیازی برای نوشتن نداشتم. من مینویسم چون فعلآ این تنها راه مبارزه برای من است. باور بفرمایید خواهم نوشت تا این رژیم سگ منش انگشتانم را بشکند، آنگاه با انگشتان پا خواهم نوشت. مینویسم تا زمانی که خون در رگهایم جریان دارد. همگی میدانید که من نویسنده نیستم و لی با این حال خواهم نوشت تا به اوباشان خامنه ای و رفسنجانی بفهمانم که کسانی هستند که دست از سر این مرده خواران بر نخواهند داشت تا اینکه خونشان را بریزند و ملتی را از رنج و بدبختی نجات دهند. من مینویسم تا شاید صدایی باشد حتی ضعیف دربین صداهای مامورین امنیتی سابق و جلادان، تا بدانند که صداهایی را نمیتوان خرید و صداهایی را نمیتوان خفه کرد. من مینویسم تا هیس بداند که تنها نیست .
دوستانی که وبلاگ مینویسند فقط برای آنکه وبلاگ بنویسند بهتر است که ننویسند. امروز ایران نیاز به کسانی دارد که سیاسی مینویسند، اگر بنا باشد که بنویسند و مثل خورشیدخانم بنویسند من ترجیح میدهم که بروم و درباغچه خانه ام بیل بزنم و اینگونه نوشته های گمراه کننده را نخوانم، من وبلاگ از نوع دخترک شیطان را میخواهم. اگر بنا بر این است که هیس یا فضول هم مثل درخشان بنویسند من ترجیح میدهم که قلمشان بشکند و ننویسند. اگر بنا هست که امید و بامداد همچون صندوق بنویسند من ترجیح میدهم که ننویسند. اگر بنا بر نوشتن کس شعر است، من ترجیح میدهم در باغچه خانه ام در مملکت یخبندان قطب شمال درخت انگور بکارم و از آن شراب بسازم و بیاد خسرو گلسرخی مست کنم.
......................................................
گل کوی عزيز مينويسد:
آريا از وبلاگ هيس در وبلاگ عمومي نامه اي نوشته و اعلام كرده كه به دليل مزاحمت هايي كه براي خودش و خانواده اش ايجاد شده از جمله كنترل تلفن و ... ديگر در وبلاگش نخواهد نوشت.. مي گويد من ترجيح مي دهم ننويسم تا آنچه كه آنان مي خواهند بنويسم. يعني اينكه اولا كه ديگر هيس نخواهد نوشت. دوم اينكه بقيه هم حواسشان جمع باشد كه اگر پايشان را از گليمشان درازتر كردند عواقبي چنين در انتظارشان است.. ..يعني يا آنچه ما مي خواهيم بنويسيد يا از هك كردن هم پا را فراتر مي گذاريم وخانواده تان و تلفنتان را هك مي كنيم...بعدش هم كه ديگه هيچي....
مي خواهم بپرسم آرياي عزيز از اول اينها رانمي دانست كه اسم و آدرس و تلفنش را تبليغ مي كرد؟ اينهمه در وبلاگستان مي نويسند كه اگر بر خلاف ميل آقايان مي نويسيد اله و بله كنيد. . ‌مهم اين است كه افكارمان را بگوييم و در موردشان بحث كنيم. لازم نيست همه اسم و آدرس ما را داشته باشند. اينجا امريكا و اروپا نيست. براي يك تي شرت به اعدام محكوم مي كنند . يادم هست حسن آقا يك بار در مورد روش هاي نوشتن وبلاگ به طور سالم!!! مفصل نوشته بود. كاش آن قسمت را دوباره بگذارد كه بشود ازشان استفاده كرد. اين هم يك اثبات ديگر بر اينكه اينجا دمكراسي حاكم نيست. ترس و وحشت است كه حكم مي راند. كجاست دولت اصلاح طلب كه حتي نوشته هاي يك جوان وبلاگ نويس را نمي تواند تحمل كند.. .ببينيد پول هاي مملكت كه بايد براي ساختن اين جامعه به كار برود در چه را ه هايي خرج مي شود. كنترل تلفن وبلاگ نويس ها. واقها كه آفرين به اين دولت شمعداني با اين چامعه معدني اش.
متشكر از هيس عزيز كه به جاي پرت و پرت نوشتن ترجيح دادي ننويسي. يعضي وقت ها سكوت هم يك جور صداست.
گفتگوي تمدن ها خوب است اما براي بقيه دنيا
جامعه مدني خوب است اما براي همسايه......
........................
و بسياری ديگر که حتما" در اين مورد نوشته اند و من هنوز نديده ام...
توضيح اينکه نقل نوشته های ديگران دراين وبلاگ به معنای موافقت (يا عدم موافقت) بنده با عقيده شان نيست....



........................................................................................

Saturday, August 31, 2002

٭ تلخم ، تلخيم ، همه تلخ تلخ ....................................................................................
.
هيس هم رفت..
هنوز يادم هست کساني که ميگفتند رژيم با وبلاگنويسان کاری ندارد و وبلاگها چون مخاطبينشان محدودند نظام ارزشي برای نوشته هايشان قائل نيست و هرکه سخن از احتياط ميگفت به توهم و خيالبافي متهمش ميکردند. حتي حسين درخشان هم هماواز شده بود با ساده انديشان و شايد مزدوران...اکنون اين دليلي ديگر
وبلاگ هيس حذف شد اما فريادش هميشه در گوشمان طنين انداز است.....با رويش ناگزير جوانه چه ميکنيد؟


........................................................................................

Thursday, August 29, 2002

٭ خوبي و بدی ، خير و شر و تاريکي و روشنائي همه مفاهيمي نسبي هستند.. هيچ چيز را نميشود بصورت مطلق در نظر گرفت. مقدس ترين چيزها اگر بدون تعقل و به افراط استفاده شوند نتيجه ای جز شر نخواهند داشت. حتي آزادی.... طبيعت آزادی بد نيست. اما استفاده نابجا و سوء استفاده از آن به قيمت محدود کردن و تهديد آزادی ديگران است که آنرا به ابتذال ومتعاقبش فساد ميکشد. آزادی بيان هم از تبعات و بديهيات آزاديست اما آنجا که به بهانه آزادی بيان خود را مجاز بشماريم که به ديگران بدون دليل اهانت کنيم، به شعور اشخاص به ناحق توهين کنيم يا با استفاده از بيان و مطالبي نه چندان پاکيزه اخلاقيات جامعه را تهديد کنيم همين نعمت تبديل به مصيبت خواهد شد.بگذريم که مخالفان آزادی نيز نيازمند چنين بهانه هائي هستند تا با فرياد وامصيبتا برای اخلاق جامعه و مذهب ، سانسور و تحديد آزاديها وحقانيت استبداد خودرا را موجه نشان دهند . در چنين اوضاعي آنها که با استفاده نابجا ( يا سوء استفاده )از آزادی و يا محيط فراهم شده، چنين بهانه ای را بدست شب پرستان ميدهند اگر در آن جبهه نباشند پس لااقل ساده انديشند.


........................................................................................

Tuesday, August 27, 2002

٭ خواب ديدم که همه با هم در اطاقي جمع شده ايم. اکثر آنها که دوستشان ميدارم بودند. خيلي ها هم نبودند. بعضي هم مثل هميشه تلفني حضور داشتند. هيس با ريش بزی معروفش ميداندار جمع بود و سااو دومينو در گوشه ای ودکايش را مزه ميکردو مهدی ...مهدی غريبانه از پنجره به تاريکي بيرون خيره شده بود.... صورتها در پشت پرده ای از مه تغيير ميکرد. هيس کلاغ تنها ميشد و شيما عليرضا،نوش آذر يولداش ميشد ودخترک... وناگهان ديدم که من هم خودم نيستم.
...........................................................................
نوشته ای زيبا از دخترکي که بسيار شيطان است اما نه دخترکي شيطان.....٭ سلام
راست ميگه. اين آقايي که نظر خواهي شماره ۱۴ رو نوشته راست ميگه.
نيروي انتظامي مهمترين نيروي اين کشوره.
من واقعا نميخوام به اونا بي احترامي کنم. اما همينجوري پيش مياد.
من وقتي که شنيدم يکي از فاميلامون رو همين نيروي انتظامي گرفت بخاطر اينکه تو ماشنيش داشت نوار گوش ميداد خيلي حالم گرفته شد. حالا اون زياد اذيت نشد فقط سه چهار روز دوندگي کرد و فکر ميکنم دويست هزارتومن جريمه شد. فقط و فقط بخاطر نوار کاست اين جريمه رو داد. الان ميبينم بيخود حالم گرفته شد چشمش کور ميخواست نوار گوش نده.
درسته من هم يه عالم نوار کاست دارم. شايد همين الان ريختمشون دور
راست راستي نوار کاست گناهه؟ يعني بيايم اينطوري که نيروي انتظامي ميخواد زندگي کنيم؟
شما اينکار رو ميکنيد؟
ديگه از فردا فيلم سي دي نگاه نميکنين؟ موسيقي فقط اين چرت و پرتهاي تلويزيون رو گوش ميکنيد؟ با دوست پسراتون (‌يا دوست دختراتون) قهر ميکنين؟ ديگه قليون نميکشين؟
هر کاري که دادگاهها و دولت کردن تعريفشونو ميکنين؟ ديگه تو خونه نميرقصين؟ جلوي همه و همه فاميلا حتي شوهر خواهرتون با حجاب ميشين؟ ديگه پسرا آستين کوتاه نميپوشن؟ ديگه بازي (‌حتي براي سرگرمي)‌ نميکنين؟ از فردا فقط کيهان ميخونين؟ اونوقت اگه ما اينکارو بکنيم نيروي انتظامي قول ميده که ديگه همه دزدا رو بگيره؟ ديگه هيچ جا آدم بيگناه کشته نشه؟ مواد مخدر رو از بين ميبره؟ ديگه قول ميده که هيچ مردي مزاحم هيچ خانمي بيخود نشه؟ رشوه و از اين حرفها رو هم از بين ميبره؟ اين بچه هاي فقير که تو خيابونا ريختن و شيشه ماشين تميز ميکنن ميبرن يه جايي که ناچار نباشن از اين کارا بکنن؟ ديگه هيچ موتوري تو خيابون کيف خانومها رو نميزنه؟
ببخشيد من از ته دلي قبول دارم نيروي انتظامي خيلي نيروي خوبيه. جدي ميگم. از فردا صبح که از خواب بيدار شم از صبح تا شب تو دلم ميگم نيروي انتظامي خوبه نيروي انتظامي خوبه نيروي انتظامي خوبه نيروي انتظامي خوبه... اثر داره ميدونم.



........................................................................................

Sunday, August 25, 2002

٭ اينروزها تب پورنو نويسي بدجوری در بين وبلاگها شيوع پيدا کرده و بعضي از وبلاگنويسان علنا" در وبلاگشان در مورد سکس نوشته و به اينگونه نوشتن خود مباهات ميکنند. حرفي نيست. هروبلاگي مخاطبان خاص خودش را دارد . اما اشتباه است اگر اينگونه نوشتن را با دمکراسي و آزادی بيان اشتباه بگيريم و بقول معروف از آنطرف بام بر زمين بيفتيم. از وبلاگ خاصي نام نميبرم چون به اندازه کافي لينک به آنها داده شده و وبلاگهای گمنامي نيستند اما دقت کنيد به نوشته های آنها و اهدافي که دنبال ميکنند. در خوش بينانه ترين حالت ، بعضي ازاين وبلاگها فقط دنبال کليک بالاتر هستند و در حالتهای بدبينانه تر..بگذريم. ...ميتوان از سکس نوشت ميتوان حتي مسائل جنسي را آموزش داد اما با زباني مودبانه تر که برای کوچکترها هم قابل خواندن باشد و موجب هراس پدرها و مادرها نشود لااقل برای آن دسته از کاربران اينترنت که هنوز مستقل نشده اند و به سايتهائي مراجعه ميکنند که توسط والدينشان کنترل ميشود. وبلاگ نشريه نيست که با بالا رفتن تيراژش پول به جيب نويسنده و مدير مسئول سرازير شود، پس چرا گاهي کنتور اينقدر برای وبلاگنويسمان مهم ميشود که به قيمت استفاده از الفاظ نامربوط و در هم شکستن قواعد اخلاقي جامعه در پي بالابردن آن برآيد؟
باز هم اين فضول دچار توهم توطئه شده است.بازهم دارد برای خودش آسمان و ريسمان را به هم ميبافد تا لااقل بخودش بقبولاند که با زيرکي ميخواهند اينگونه بينديشيم ، بنويسيم و افکارمان را درگير کنيم تا از آنچه بايد به آن انديشيد غافل بمانيم.سکس ، فوتبال و... را بزرگ کنيم و آنچه بايد ببينيم را نبينيم....بازهم ....
*************
هميشه برايم سوا ل بود که چرا اين حکومت با ملتش مثل آدم رفتار نميکند و هميشه بايد بين نظام و مردم يک دشمني و کينه و درگيری وجود داشته باشد. ملت به اين حرف گوش کني ...که اگر فقط تعداد کون کنها را زياد کنند ديگر درخواست ديگری از حاکمان ندارند چرا بايد در خصوصي ترين مسائل زندگيشان سايه سياه و سنگين حکومت استبدادی را حس کنند و از آن واهمه داشته باشند؟ ديکتاتوری برای ادامه سلطه خود بر ملت و منحرف کردن افکار عمومي از اصل قضيه تمهيدات فراواني را بکار ميبندد.از دخالت در مسانل خصوصي افراد و طرز رفتار و اعمالشان در کوچه و خيابان تا حتي اطاق خواب افراد با نام دين و مذهب که نام آنرا "نهي از منکر " ميگذارد. کدام نهي ؟ کدام منکر؟ آن درجه دار نيروی انتظامي که بنام نهي از منکر مزاحم ملت ميشود اگر بدرون زندگيش بنگريم ميبينيم که خود نياز بيشتری به نهي از منکر دارد و تازه چه قدرتي بايد تعيين کند که چه کسي ، چه کسي را ارشاد کند؟ دين و مذهب را بازيچه ساخته اند و از آن به عنوان حربه ای برای سرکوب ملت و اعمال فشار به مردم استفاده ميکنند.ميبينيم که امروزه در ايران افراد نيروی انتظامي بجای مبارزه با دزدی و جنايت به مبارزه با جرايمي (که بيشتر خنده دار است) همچون بدحجابي ، برگزاری پارتي های مختلط، دستگيری دوست دختر - پسرها، دستگيری دارندگان ماهواره، دستگيری افراد به خاطر گوش دادن به موزيک و... ميپردازند. يکبار ديگر اين جرائم مهم و وحشتناکي که برشمرديم را مرور کنيد. در کدام کشور متمدن دنيا اين چيزها جرم است ؟ در کجای اين کره خاکي ملت به حاکمانشان ماليات ميدهند تا حقوق چنين اراذلي تامين شود و در کجای دنياست که پليسش بجای درگيری با قاتلان و جانيان ترجيج ميدهد که خودش را با انگولک کردن و آزار چند تا دختر و پسر جوان سرگرم کرده و تازه با باج گرفتن از آنها دستخوش هم داشته باشد؟اما بازهم به بيراهه ميرويم. هدف همين است. هدف همينجاست که من و تو به اين مسائل فکر کنيم. ازاينکه مجريان به دخالت در زندگي خصوصيمان ميپردازند عصباني باشيم و حداکثر خواسته هايمان همين باشد که کاری بکارمان نداشته باشند. اگرعاليجنابان و آقازاده ها نفت مملکت را بردند و خاکش را به توبره کشيدند ما تمام مشغله ذهنيمان همين باشد که روسری مان رادوسانتيمتر بالاتر بگذاريم و با دوستمان يک قوطي آبجو بدون دردسر و گير دادن پليس کوفت کنيم و اگر دريک مهماني مختلط شرکت کرديم و نريختند ماراببرندو جريمه و شلاق و.. ... شاکر و ممنون باشيم...... اينها دست شيطان را از پشت بسته اند. شل کن سفت کن راه مي اندازند. يک مدت ملت را آزاد ميگذارند و دوباره سخت ميگيرند.ملت هم تمام هم و غمشان اين شده که آن دوره شل گرفتن را طولانيتر کنند. در داخل حکومت اپوزوسيون راه مي اندازند و کاررا به آنجا ميکشانند که حتي سمتي چون رياست جمهوری را متمايل به جناح مخالف استبداد (و در واقع نظام) وانمود کنند. به مرگ ميگيرند تا به تب راضي شويم ومبارزات مردمي را محدود به شرکت در انتخابات و انتخاب ميان بد و بدتر ميکنند، مقام منفوری همچون ولايت مطلقه فقيه را علم ميکنند بطوريکه ملت همه بدبختيهايشان را ناشي از وجود چنين شخصيتي در راس مملکت بدانند و از آنطرف عده ای به طرفداری از محافظه کاران و عده ديگری در قالب اصلاح طلب به چپاول مملکت مشغولند.... و با گرم کردن سر ما ملت به دلمشغوليهائي حقير ، اينچنين است که ديکتاتوری پايدار ميماند..


........................................................................................

Friday, August 23, 2002

٭ مقاله ای در گويا خواندم با عنوان " دليلي بر ندراندن زنان مجاهد در مرصاد" که مرا به وبلاگ ارزشمندی به نام فرياد مردم ايران رهنمون ساخت. من هيچ علاقه ای به دارو دسته رجوی و مجاهدين خلق ندارم. البته مجاهدتهای مجاهدين خلق ايران قبل از قيام 57 را نفي نميکنم اما عقيده دارم که بعد از انقلاب سياستهای غلط رجوی عملکرد اين گروه مبارز را به انحراف کشانده و اعمال دارو دسته رجوی در قبال ملت ايران بعد از سال 60 عين خيانت بوده است .با اينحال وقتي آن مقاله گويا را خواندم بي اختيار از وقاحت وابستگان به نظام به شگفت آمدم. بياد دارم آنروزها را که عمليات فروغ جاويدان (مرصاد) در جريان بود و دوستاني که در سپاه (به عنوان سرباز وظيفه ) خدمت ميکردند و به منطقه اعزام شده بودند مناظر فجيعي از کشتار زنان و دختران مجاهد را برايمان تصوير ميکردند. زناني که بدست گردان اسرای عراقي مزدور جمهوری اسلامي و همچنين افراد کادر سپاه به فجيعترين وجه مورد تجاوز و آزار و شکنجه های جنسي قرار گرفته بودند و بقول دوست عزيزمان در "فرياد مردم ايران" به معنای واقعي کلمه دريده شده بودند.جناب نويسنده مقاله ادعا کرده اند که عکسهائي از مکشته شدگان مجاهدين در اينترنت هست که نشان ميدهد جنازه ها سالم بوده اند و آن عکسها را دليلي بر مدعای خود ميدانند. امامن هم دليل خودم را دارم. دليل من چند قطعه عکس کاغذی و بيجان نيست. دليل من سربازاني هستند که مثل جناب صادقزاده در صحنه نبرد حضور داشته اند و با دوچشم خود ديده اند که چگونه دختری را بعد از تجاوز چندين نفر وقتي که ديگر بدرد آنکار نميخورد با فرو کردن گلوله آرپي جي در بين پاهايش جر دادند و کشتند. آنهم به تدريج و ميليمتر به ميليمتر تا حيوانيتشان را ثابت کنند و همينطور وفاداريشان را به نظامي حيواني که چنين اعمالي را شايسته پاداش و بهشت اخروی ميداند. تحريف واقعيت از حربه هاي کثيفيست که اين رژيم حيواني با وقاحت تمام برای تحميق ملت بکار ميبرد . ملت را خر فرض کرده ايد؟ ملت هنوز يادشان نرفته که چگونه دختران زنداني مجاهد و چريک را قبل از اعدام مورد تجاوز قرار ميداديد آنهم به اين بهانه و کلاه کثيف شرعي که اگر باکره اعدام شوند به بهشت ميروند و پس بايد ترتيبشان را داد که يک وقت مجاهد و کمونيست پايش به بهشت باز نشود....ملت يادشان نرفته آن زمانها که يک نره خر کادر سپاه با ريش کثافت و دمپائي فردای اعدام دختر مجاهد به در خانه پدرومادرش ميآمد و يک ده توماني را پرت ميکرد توی صورت پدر و مادرش و ميگفت به حکم حاکم شرع دخترتان ديشب صيغه من بوده با مهر 10 تومان...و اينهم مهريه اش.... و يادش هم نميرفت که قبل از رفتن يادآوری کند که بايد پول گلوله دولت را بدهند تا يکوقت دولت جمهوری اسلامي از اعدام دخترشان ضرر نکند....ملت ايران اين مسائل را فراموش نکرده اند. شايد ديرو زود داشته باشد اما سوخت و سوز نداردو روزی خواهيم ديد که اين دژخيمان به سزای اعمال حيوانيشان ميرسند. تا آن روز...


........................................................................................

Thursday, August 22, 2002

٭ محمد رضا خاتمي: سکوت رئيس جمهوری در برابر برخي از مسائل ناشي از انتخاب ميان بد و بدتر است.
همان کاری که در دو دوره رياست جمهوری اخير مردم انجام دادند و نتيجه آنرا هم ديدند. راستي که بعضي ها هيچوقت ياد نميگيرند.چند دوره بايد بگذرد تا بفهميم انتخاب ميان بدو بدتر انتخابيست که مطابق ميل ديکتاتورهاست؟اين انتخاب را ديکتاتوری پيش روی ملت ميگذارد و ما مردم با گردن نهادن به آن اطاعتمان از استبداد حاکم را تاييد ميکنيم. سکوت خاتمي انتخاب ميان بد و بدتر نيست، سکوتش خيانت است به 20 ميليون ملتي که با هزاران اميد و ارزو قلبشان و اعتمادشان را به اين جناب هديه کردند. اينکه بگوييم ميخواهد کاری کند اما نميگذارند بسيار اشتباه است. با فرض درست بودن اين نظر کوچکترين کاری که ميتوانست بکند ، عدم شرکت مجدد در انتخابات رياست جمهوری بود تا مردم تکليف خودشان را با اين نظام بدانند. خاتمي مهره ايست که تاريخ مصرفش در حال بسر آمدن است و از آنجائيکه ميداند سخنان فريبنده اش ازين پس موجب تمسخر ملتيست که پي به فريب و نيرنگش برده اند ترجيج ميدهد بيشتر سکوت کند. تا مرد سخن نگفته باشد - عيب و هنرش نهفته باشد.... هنرهای بيشمار اين جناب را در تحکيم استبداد ولايت که ديديم ، اکنون زمان آن رسيده که بي تعصب معايبش ( و خيانتش )را هم ببينيم. به زماني رسيده ايم که حتي شنيدن کلمه مردمسالاری (آنهم از نوع ديني اش ) جز لبخندی تلخ بر لبان اين ملت نمينشاند.اکنون که زمان اين روباه پير بسر آمده استراتژی جديدی در پيش گرفته اند و نوبت علم کردن مهاجرانيست. شخصيتي که با تنديهای گاه و بيگاهش در قبال احکام حکومتي و اظهار نظرهای رهبری نام مخالف شماره يک ولايت فقيه،از درون نظام را به خود اختصاص داده بودو اکنون زمان آن رسيده که همگان بدانند دليل عدم برخورد قوه قضائيه ، رهبری و دستگاههای اجرائي نظام با اين مترسک جديد چه بوده است. دليلش بسيار ساده است. يک سوء سابقه در پرونده ايشان سبب ميشد که حق کانديد شدن در انتخابات رياست جمهوری را نداشته باشند وچون مقرر شده بود که پس از خاتمي شخص جناب مهاجراني وظيفه مقدس حفظ نظام ولايت را برعهده گيرند ، ايشان مجاز بودند که حتي روی ريش و سبيل مبارک مقام معظم ولايت نقاره بزنند و کسي هم مزاحمشان نشود. والا با شناختي که از شخص مقام معطم داريم بعيد بنظر ميرسيد که آنقدر مناعت طبع داشته باشند که چنان سخنان تندی را تحمل کنند و انتقام نگيرند. چنين ميگويند که البته ايشان (چون از نقشه های اکبر شاه بي اطلاع بودند)قصد سرويس نمودن مهاجراني را و سپردنش بدست عمله اکره شاهرودی عراقي را داشتند که با کشيده شدن نخ زير تخمش ، توسط رفسنجاني دست نگهداشتند و مطلع شدند که بعله... همه اين گنده گوزيها و خودرا مخالف ولايت نشان دادنها نقشه رفسنجانيست و جهت تحميق ملت هميشه در صحنه و هماره تحميق شده ايران طراحي شده و قرار است جناب مهاجراني بعد از خاتمي کبير سردمدار مردمسالاری دروغين ديني و در اصل منجي نظام ولايت و حکومت استبداد باشند....سخن از طبرزدی نميگويم که فريب و نيرنگش لااقل برای دانشجويان مبارزمان مشخص است اما اشخاصي همچون سازگارا هم در نيمکت ذخيره ها نشسته اند تا در صورت لزوم با ژست مردمسالاری (و در اصل به نفع ولايت ) وارد بازی شوند.
سناريو ها بسيار است. مهاجراني قدم اول است آنهم در صورتيکه جامعه تحمل تحميق مجدد را داشته باشد و باز ملت با سخنان شيريني چون آرامش فعال و ... به پای صندوقها بروند....در صورتيکه در بدنه اصلي نظام شکاف بيفتد و يا خطر درگيری بين مردم و نظام وجود داشته باشد آنگاه است که شخصيتهائي چون گنجي يا نوری هم وارد ميدان خواهند شد تا به وظيفه خود در حفظ نظام عمل نمايند. آنگاه خواهيم ديد که سوء سابقه و غيره هم مانعي برای رئيس جمهور شدن اشخاص (مهره های خاص) نخواهد بود و وای برما که در چنين بازی پيچيده و فريبکارانه ای اسير شده ايم...




........................................................................................

Home