[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Saturday, August 31, 2002

٭ تلخم ، تلخيم ، همه تلخ تلخ ....................................................................................
.
هيس هم رفت..
هنوز يادم هست کساني که ميگفتند رژيم با وبلاگنويسان کاری ندارد و وبلاگها چون مخاطبينشان محدودند نظام ارزشي برای نوشته هايشان قائل نيست و هرکه سخن از احتياط ميگفت به توهم و خيالبافي متهمش ميکردند. حتي حسين درخشان هم هماواز شده بود با ساده انديشان و شايد مزدوران...اکنون اين دليلي ديگر
وبلاگ هيس حذف شد اما فريادش هميشه در گوشمان طنين انداز است.....با رويش ناگزير جوانه چه ميکنيد؟


........................................................................................

Thursday, August 29, 2002

٭ خوبي و بدی ، خير و شر و تاريکي و روشنائي همه مفاهيمي نسبي هستند.. هيچ چيز را نميشود بصورت مطلق در نظر گرفت. مقدس ترين چيزها اگر بدون تعقل و به افراط استفاده شوند نتيجه ای جز شر نخواهند داشت. حتي آزادی.... طبيعت آزادی بد نيست. اما استفاده نابجا و سوء استفاده از آن به قيمت محدود کردن و تهديد آزادی ديگران است که آنرا به ابتذال ومتعاقبش فساد ميکشد. آزادی بيان هم از تبعات و بديهيات آزاديست اما آنجا که به بهانه آزادی بيان خود را مجاز بشماريم که به ديگران بدون دليل اهانت کنيم، به شعور اشخاص به ناحق توهين کنيم يا با استفاده از بيان و مطالبي نه چندان پاکيزه اخلاقيات جامعه را تهديد کنيم همين نعمت تبديل به مصيبت خواهد شد.بگذريم که مخالفان آزادی نيز نيازمند چنين بهانه هائي هستند تا با فرياد وامصيبتا برای اخلاق جامعه و مذهب ، سانسور و تحديد آزاديها وحقانيت استبداد خودرا را موجه نشان دهند . در چنين اوضاعي آنها که با استفاده نابجا ( يا سوء استفاده )از آزادی و يا محيط فراهم شده، چنين بهانه ای را بدست شب پرستان ميدهند اگر در آن جبهه نباشند پس لااقل ساده انديشند.


........................................................................................

Tuesday, August 27, 2002

٭ خواب ديدم که همه با هم در اطاقي جمع شده ايم. اکثر آنها که دوستشان ميدارم بودند. خيلي ها هم نبودند. بعضي هم مثل هميشه تلفني حضور داشتند. هيس با ريش بزی معروفش ميداندار جمع بود و سااو دومينو در گوشه ای ودکايش را مزه ميکردو مهدی ...مهدی غريبانه از پنجره به تاريکي بيرون خيره شده بود.... صورتها در پشت پرده ای از مه تغيير ميکرد. هيس کلاغ تنها ميشد و شيما عليرضا،نوش آذر يولداش ميشد ودخترک... وناگهان ديدم که من هم خودم نيستم.
...........................................................................
نوشته ای زيبا از دخترکي که بسيار شيطان است اما نه دخترکي شيطان.....٭ سلام
راست ميگه. اين آقايي که نظر خواهي شماره ۱۴ رو نوشته راست ميگه.
نيروي انتظامي مهمترين نيروي اين کشوره.
من واقعا نميخوام به اونا بي احترامي کنم. اما همينجوري پيش مياد.
من وقتي که شنيدم يکي از فاميلامون رو همين نيروي انتظامي گرفت بخاطر اينکه تو ماشنيش داشت نوار گوش ميداد خيلي حالم گرفته شد. حالا اون زياد اذيت نشد فقط سه چهار روز دوندگي کرد و فکر ميکنم دويست هزارتومن جريمه شد. فقط و فقط بخاطر نوار کاست اين جريمه رو داد. الان ميبينم بيخود حالم گرفته شد چشمش کور ميخواست نوار گوش نده.
درسته من هم يه عالم نوار کاست دارم. شايد همين الان ريختمشون دور
راست راستي نوار کاست گناهه؟ يعني بيايم اينطوري که نيروي انتظامي ميخواد زندگي کنيم؟
شما اينکار رو ميکنيد؟
ديگه از فردا فيلم سي دي نگاه نميکنين؟ موسيقي فقط اين چرت و پرتهاي تلويزيون رو گوش ميکنيد؟ با دوست پسراتون (‌يا دوست دختراتون) قهر ميکنين؟ ديگه قليون نميکشين؟
هر کاري که دادگاهها و دولت کردن تعريفشونو ميکنين؟ ديگه تو خونه نميرقصين؟ جلوي همه و همه فاميلا حتي شوهر خواهرتون با حجاب ميشين؟ ديگه پسرا آستين کوتاه نميپوشن؟ ديگه بازي (‌حتي براي سرگرمي)‌ نميکنين؟ از فردا فقط کيهان ميخونين؟ اونوقت اگه ما اينکارو بکنيم نيروي انتظامي قول ميده که ديگه همه دزدا رو بگيره؟ ديگه هيچ جا آدم بيگناه کشته نشه؟ مواد مخدر رو از بين ميبره؟ ديگه قول ميده که هيچ مردي مزاحم هيچ خانمي بيخود نشه؟ رشوه و از اين حرفها رو هم از بين ميبره؟ اين بچه هاي فقير که تو خيابونا ريختن و شيشه ماشين تميز ميکنن ميبرن يه جايي که ناچار نباشن از اين کارا بکنن؟ ديگه هيچ موتوري تو خيابون کيف خانومها رو نميزنه؟
ببخشيد من از ته دلي قبول دارم نيروي انتظامي خيلي نيروي خوبيه. جدي ميگم. از فردا صبح که از خواب بيدار شم از صبح تا شب تو دلم ميگم نيروي انتظامي خوبه نيروي انتظامي خوبه نيروي انتظامي خوبه نيروي انتظامي خوبه... اثر داره ميدونم.



........................................................................................

Sunday, August 25, 2002

٭ اينروزها تب پورنو نويسي بدجوری در بين وبلاگها شيوع پيدا کرده و بعضي از وبلاگنويسان علنا" در وبلاگشان در مورد سکس نوشته و به اينگونه نوشتن خود مباهات ميکنند. حرفي نيست. هروبلاگي مخاطبان خاص خودش را دارد . اما اشتباه است اگر اينگونه نوشتن را با دمکراسي و آزادی بيان اشتباه بگيريم و بقول معروف از آنطرف بام بر زمين بيفتيم. از وبلاگ خاصي نام نميبرم چون به اندازه کافي لينک به آنها داده شده و وبلاگهای گمنامي نيستند اما دقت کنيد به نوشته های آنها و اهدافي که دنبال ميکنند. در خوش بينانه ترين حالت ، بعضي ازاين وبلاگها فقط دنبال کليک بالاتر هستند و در حالتهای بدبينانه تر..بگذريم. ...ميتوان از سکس نوشت ميتوان حتي مسائل جنسي را آموزش داد اما با زباني مودبانه تر که برای کوچکترها هم قابل خواندن باشد و موجب هراس پدرها و مادرها نشود لااقل برای آن دسته از کاربران اينترنت که هنوز مستقل نشده اند و به سايتهائي مراجعه ميکنند که توسط والدينشان کنترل ميشود. وبلاگ نشريه نيست که با بالا رفتن تيراژش پول به جيب نويسنده و مدير مسئول سرازير شود، پس چرا گاهي کنتور اينقدر برای وبلاگنويسمان مهم ميشود که به قيمت استفاده از الفاظ نامربوط و در هم شکستن قواعد اخلاقي جامعه در پي بالابردن آن برآيد؟
باز هم اين فضول دچار توهم توطئه شده است.بازهم دارد برای خودش آسمان و ريسمان را به هم ميبافد تا لااقل بخودش بقبولاند که با زيرکي ميخواهند اينگونه بينديشيم ، بنويسيم و افکارمان را درگير کنيم تا از آنچه بايد به آن انديشيد غافل بمانيم.سکس ، فوتبال و... را بزرگ کنيم و آنچه بايد ببينيم را نبينيم....بازهم ....
*************
هميشه برايم سوا ل بود که چرا اين حکومت با ملتش مثل آدم رفتار نميکند و هميشه بايد بين نظام و مردم يک دشمني و کينه و درگيری وجود داشته باشد. ملت به اين حرف گوش کني ...که اگر فقط تعداد کون کنها را زياد کنند ديگر درخواست ديگری از حاکمان ندارند چرا بايد در خصوصي ترين مسائل زندگيشان سايه سياه و سنگين حکومت استبدادی را حس کنند و از آن واهمه داشته باشند؟ ديکتاتوری برای ادامه سلطه خود بر ملت و منحرف کردن افکار عمومي از اصل قضيه تمهيدات فراواني را بکار ميبندد.از دخالت در مسانل خصوصي افراد و طرز رفتار و اعمالشان در کوچه و خيابان تا حتي اطاق خواب افراد با نام دين و مذهب که نام آنرا "نهي از منکر " ميگذارد. کدام نهي ؟ کدام منکر؟ آن درجه دار نيروی انتظامي که بنام نهي از منکر مزاحم ملت ميشود اگر بدرون زندگيش بنگريم ميبينيم که خود نياز بيشتری به نهي از منکر دارد و تازه چه قدرتي بايد تعيين کند که چه کسي ، چه کسي را ارشاد کند؟ دين و مذهب را بازيچه ساخته اند و از آن به عنوان حربه ای برای سرکوب ملت و اعمال فشار به مردم استفاده ميکنند.ميبينيم که امروزه در ايران افراد نيروی انتظامي بجای مبارزه با دزدی و جنايت به مبارزه با جرايمي (که بيشتر خنده دار است) همچون بدحجابي ، برگزاری پارتي های مختلط، دستگيری دوست دختر - پسرها، دستگيری دارندگان ماهواره، دستگيری افراد به خاطر گوش دادن به موزيک و... ميپردازند. يکبار ديگر اين جرائم مهم و وحشتناکي که برشمرديم را مرور کنيد. در کدام کشور متمدن دنيا اين چيزها جرم است ؟ در کجای اين کره خاکي ملت به حاکمانشان ماليات ميدهند تا حقوق چنين اراذلي تامين شود و در کجای دنياست که پليسش بجای درگيری با قاتلان و جانيان ترجيج ميدهد که خودش را با انگولک کردن و آزار چند تا دختر و پسر جوان سرگرم کرده و تازه با باج گرفتن از آنها دستخوش هم داشته باشد؟اما بازهم به بيراهه ميرويم. هدف همين است. هدف همينجاست که من و تو به اين مسائل فکر کنيم. ازاينکه مجريان به دخالت در زندگي خصوصيمان ميپردازند عصباني باشيم و حداکثر خواسته هايمان همين باشد که کاری بکارمان نداشته باشند. اگرعاليجنابان و آقازاده ها نفت مملکت را بردند و خاکش را به توبره کشيدند ما تمام مشغله ذهنيمان همين باشد که روسری مان رادوسانتيمتر بالاتر بگذاريم و با دوستمان يک قوطي آبجو بدون دردسر و گير دادن پليس کوفت کنيم و اگر دريک مهماني مختلط شرکت کرديم و نريختند ماراببرندو جريمه و شلاق و.. ... شاکر و ممنون باشيم...... اينها دست شيطان را از پشت بسته اند. شل کن سفت کن راه مي اندازند. يک مدت ملت را آزاد ميگذارند و دوباره سخت ميگيرند.ملت هم تمام هم و غمشان اين شده که آن دوره شل گرفتن را طولانيتر کنند. در داخل حکومت اپوزوسيون راه مي اندازند و کاررا به آنجا ميکشانند که حتي سمتي چون رياست جمهوری را متمايل به جناح مخالف استبداد (و در واقع نظام) وانمود کنند. به مرگ ميگيرند تا به تب راضي شويم ومبارزات مردمي را محدود به شرکت در انتخابات و انتخاب ميان بد و بدتر ميکنند، مقام منفوری همچون ولايت مطلقه فقيه را علم ميکنند بطوريکه ملت همه بدبختيهايشان را ناشي از وجود چنين شخصيتي در راس مملکت بدانند و از آنطرف عده ای به طرفداری از محافظه کاران و عده ديگری در قالب اصلاح طلب به چپاول مملکت مشغولند.... و با گرم کردن سر ما ملت به دلمشغوليهائي حقير ، اينچنين است که ديکتاتوری پايدار ميماند..


........................................................................................

Friday, August 23, 2002

٭ مقاله ای در گويا خواندم با عنوان " دليلي بر ندراندن زنان مجاهد در مرصاد" که مرا به وبلاگ ارزشمندی به نام فرياد مردم ايران رهنمون ساخت. من هيچ علاقه ای به دارو دسته رجوی و مجاهدين خلق ندارم. البته مجاهدتهای مجاهدين خلق ايران قبل از قيام 57 را نفي نميکنم اما عقيده دارم که بعد از انقلاب سياستهای غلط رجوی عملکرد اين گروه مبارز را به انحراف کشانده و اعمال دارو دسته رجوی در قبال ملت ايران بعد از سال 60 عين خيانت بوده است .با اينحال وقتي آن مقاله گويا را خواندم بي اختيار از وقاحت وابستگان به نظام به شگفت آمدم. بياد دارم آنروزها را که عمليات فروغ جاويدان (مرصاد) در جريان بود و دوستاني که در سپاه (به عنوان سرباز وظيفه ) خدمت ميکردند و به منطقه اعزام شده بودند مناظر فجيعي از کشتار زنان و دختران مجاهد را برايمان تصوير ميکردند. زناني که بدست گردان اسرای عراقي مزدور جمهوری اسلامي و همچنين افراد کادر سپاه به فجيعترين وجه مورد تجاوز و آزار و شکنجه های جنسي قرار گرفته بودند و بقول دوست عزيزمان در "فرياد مردم ايران" به معنای واقعي کلمه دريده شده بودند.جناب نويسنده مقاله ادعا کرده اند که عکسهائي از مکشته شدگان مجاهدين در اينترنت هست که نشان ميدهد جنازه ها سالم بوده اند و آن عکسها را دليلي بر مدعای خود ميدانند. امامن هم دليل خودم را دارم. دليل من چند قطعه عکس کاغذی و بيجان نيست. دليل من سربازاني هستند که مثل جناب صادقزاده در صحنه نبرد حضور داشته اند و با دوچشم خود ديده اند که چگونه دختری را بعد از تجاوز چندين نفر وقتي که ديگر بدرد آنکار نميخورد با فرو کردن گلوله آرپي جي در بين پاهايش جر دادند و کشتند. آنهم به تدريج و ميليمتر به ميليمتر تا حيوانيتشان را ثابت کنند و همينطور وفاداريشان را به نظامي حيواني که چنين اعمالي را شايسته پاداش و بهشت اخروی ميداند. تحريف واقعيت از حربه هاي کثيفيست که اين رژيم حيواني با وقاحت تمام برای تحميق ملت بکار ميبرد . ملت را خر فرض کرده ايد؟ ملت هنوز يادشان نرفته که چگونه دختران زنداني مجاهد و چريک را قبل از اعدام مورد تجاوز قرار ميداديد آنهم به اين بهانه و کلاه کثيف شرعي که اگر باکره اعدام شوند به بهشت ميروند و پس بايد ترتيبشان را داد که يک وقت مجاهد و کمونيست پايش به بهشت باز نشود....ملت يادشان نرفته آن زمانها که يک نره خر کادر سپاه با ريش کثافت و دمپائي فردای اعدام دختر مجاهد به در خانه پدرومادرش ميآمد و يک ده توماني را پرت ميکرد توی صورت پدر و مادرش و ميگفت به حکم حاکم شرع دخترتان ديشب صيغه من بوده با مهر 10 تومان...و اينهم مهريه اش.... و يادش هم نميرفت که قبل از رفتن يادآوری کند که بايد پول گلوله دولت را بدهند تا يکوقت دولت جمهوری اسلامي از اعدام دخترشان ضرر نکند....ملت ايران اين مسائل را فراموش نکرده اند. شايد ديرو زود داشته باشد اما سوخت و سوز نداردو روزی خواهيم ديد که اين دژخيمان به سزای اعمال حيوانيشان ميرسند. تا آن روز...


........................................................................................

Thursday, August 22, 2002

٭ محمد رضا خاتمي: سکوت رئيس جمهوری در برابر برخي از مسائل ناشي از انتخاب ميان بد و بدتر است.
همان کاری که در دو دوره رياست جمهوری اخير مردم انجام دادند و نتيجه آنرا هم ديدند. راستي که بعضي ها هيچوقت ياد نميگيرند.چند دوره بايد بگذرد تا بفهميم انتخاب ميان بدو بدتر انتخابيست که مطابق ميل ديکتاتورهاست؟اين انتخاب را ديکتاتوری پيش روی ملت ميگذارد و ما مردم با گردن نهادن به آن اطاعتمان از استبداد حاکم را تاييد ميکنيم. سکوت خاتمي انتخاب ميان بد و بدتر نيست، سکوتش خيانت است به 20 ميليون ملتي که با هزاران اميد و ارزو قلبشان و اعتمادشان را به اين جناب هديه کردند. اينکه بگوييم ميخواهد کاری کند اما نميگذارند بسيار اشتباه است. با فرض درست بودن اين نظر کوچکترين کاری که ميتوانست بکند ، عدم شرکت مجدد در انتخابات رياست جمهوری بود تا مردم تکليف خودشان را با اين نظام بدانند. خاتمي مهره ايست که تاريخ مصرفش در حال بسر آمدن است و از آنجائيکه ميداند سخنان فريبنده اش ازين پس موجب تمسخر ملتيست که پي به فريب و نيرنگش برده اند ترجيج ميدهد بيشتر سکوت کند. تا مرد سخن نگفته باشد - عيب و هنرش نهفته باشد.... هنرهای بيشمار اين جناب را در تحکيم استبداد ولايت که ديديم ، اکنون زمان آن رسيده که بي تعصب معايبش ( و خيانتش )را هم ببينيم. به زماني رسيده ايم که حتي شنيدن کلمه مردمسالاری (آنهم از نوع ديني اش ) جز لبخندی تلخ بر لبان اين ملت نمينشاند.اکنون که زمان اين روباه پير بسر آمده استراتژی جديدی در پيش گرفته اند و نوبت علم کردن مهاجرانيست. شخصيتي که با تنديهای گاه و بيگاهش در قبال احکام حکومتي و اظهار نظرهای رهبری نام مخالف شماره يک ولايت فقيه،از درون نظام را به خود اختصاص داده بودو اکنون زمان آن رسيده که همگان بدانند دليل عدم برخورد قوه قضائيه ، رهبری و دستگاههای اجرائي نظام با اين مترسک جديد چه بوده است. دليلش بسيار ساده است. يک سوء سابقه در پرونده ايشان سبب ميشد که حق کانديد شدن در انتخابات رياست جمهوری را نداشته باشند وچون مقرر شده بود که پس از خاتمي شخص جناب مهاجراني وظيفه مقدس حفظ نظام ولايت را برعهده گيرند ، ايشان مجاز بودند که حتي روی ريش و سبيل مبارک مقام معظم ولايت نقاره بزنند و کسي هم مزاحمشان نشود. والا با شناختي که از شخص مقام معطم داريم بعيد بنظر ميرسيد که آنقدر مناعت طبع داشته باشند که چنان سخنان تندی را تحمل کنند و انتقام نگيرند. چنين ميگويند که البته ايشان (چون از نقشه های اکبر شاه بي اطلاع بودند)قصد سرويس نمودن مهاجراني را و سپردنش بدست عمله اکره شاهرودی عراقي را داشتند که با کشيده شدن نخ زير تخمش ، توسط رفسنجاني دست نگهداشتند و مطلع شدند که بعله... همه اين گنده گوزيها و خودرا مخالف ولايت نشان دادنها نقشه رفسنجانيست و جهت تحميق ملت هميشه در صحنه و هماره تحميق شده ايران طراحي شده و قرار است جناب مهاجراني بعد از خاتمي کبير سردمدار مردمسالاری دروغين ديني و در اصل منجي نظام ولايت و حکومت استبداد باشند....سخن از طبرزدی نميگويم که فريب و نيرنگش لااقل برای دانشجويان مبارزمان مشخص است اما اشخاصي همچون سازگارا هم در نيمکت ذخيره ها نشسته اند تا در صورت لزوم با ژست مردمسالاری (و در اصل به نفع ولايت ) وارد بازی شوند.
سناريو ها بسيار است. مهاجراني قدم اول است آنهم در صورتيکه جامعه تحمل تحميق مجدد را داشته باشد و باز ملت با سخنان شيريني چون آرامش فعال و ... به پای صندوقها بروند....در صورتيکه در بدنه اصلي نظام شکاف بيفتد و يا خطر درگيری بين مردم و نظام وجود داشته باشد آنگاه است که شخصيتهائي چون گنجي يا نوری هم وارد ميدان خواهند شد تا به وظيفه خود در حفظ نظام عمل نمايند. آنگاه خواهيم ديد که سوء سابقه و غيره هم مانعي برای رئيس جمهور شدن اشخاص (مهره های خاص) نخواهد بود و وای برما که در چنين بازی پيچيده و فريبکارانه ای اسير شده ايم...




........................................................................................

Friday, August 16, 2002

٭ در وبلاگ دوست عزيزم حسن آقا خواندم که عقب ماندگي امروزمان را مولود حکومت مرتجعين ميدانست و بابت نااميدی و ياس سرزنشم کرده بود.حسن آقا فکر ميکند که با رفتن اينها همه چيز درست ميشود، شايد بشود، شايد هم نشود اما چطور ؟با چه نيروئي؟نميدانم. از اينکه مايوسم خودم هم شرمنده ام اما برای ياسم دلايلي دارم . آنچه بعد از قيام 57 اتفاق افتاد تنها عقب ماندگي از جوامع ديگر نبود. در بعضي از موارد ما نه تنها عقب مانديم بلکه پسرفت هم داشته ايم. در موارد بسيار فرهنگي حتي درجا هم نزده ايم. بطور واضح و آشکار عقب گرد داشته ايم. نمونه اش را بگويم. در سال 58 هيچ کس حتي به فکرش هم خطور نميکرد که حجاب اجباری شود، گزينش ها با اين سبک و سياق سرنوشت ملت را در دست بگيرند و عوامل انقلابي به جانيان و قاتلين قتلهای زنجيره ای تبديل شوند. خيلي ها حتي يادشان هم نيست. آن روزها حزب اللهي معادل چماقدار بود. کسي از مسئولين جرات نداشت از حزب الله و اعمال فاشيستيش طرفداری کند(هرچند که در پس پرده از خودشان بودند) حتي مسئولين وقت جمهوری اسلامي علنا" اعلام ميکردند که اين عده چماقدار و لمپن که بنام حزب الله مزاحم مردم ميشوند و شعار (يا روسری يا توسری) سر ميدهند ضدانقلاب هستند و بايد از طرف شهرباني (آن زمان) با آنها برخورد شود....ولي الان نگاه کنيد به کجا رسيده ايم. حزب الله شده حزب رسمي ايدئولوگ نظام (همان چماقدار سابق) و ضرورت حجاب چنان بديهي نمايش داده شده که هم اکنون ميبينم به همين نوشته های اين فضول هم با ذکر اصولولوودليل و منطق و روايات اسلامي حمله شود و با تکيه بر بي اطلاعي يا حماقت عامه به تحريف تاريخ نيز دست ميزنند آنهم با وقاحت تمام. ......در فيلمي ديدم که در صحنه های روزهای انقلاب (سال 57) شعار مرگ بر بي حجاب را هم در شعارهای روی ديوار گنجانده بودند درصورتيکه کيست نداند آنروزها اين آقايان جرات ابراز چنين شعارهائي را حتي تا سال 59 نداشتند؟وقاحت و کوچک شمردن شعور ملت تا کجا؟.....غافل ازينکه ما چه بوديم (23 سال پيش) و چه شديم..... منظورم طرفداری از شاه و سلطنت نيست. دوره شاه به سررسيده بود. مردم نخواستندش و بيرونش کردند (حالا چطورو با تحريک چه کشوری و با فشار چه کساني....بماند) اما سلطنت نه...هنوز که هنوز است رژيم ايران دارد بصورت سلطنتي اداره ميشود. گيريم اسمش عوض شده و اعليحضرت آريامهر شده مقام معظم ولايت و صدراعظم هم شده رئيس جمهور ...تازه آنهم نصفه نيمه و با قدرتي بسيار پايينتر از صدراعظم سابق...آنچه که درآن پسرفت داشته ايم فرهنگ ملتيست که 23 سال قبل ازين در جوامع متمدن مطرح بود و عزت و احترامي داشت. اکنون چه داريم؟ ريال ايران در هيچ کشوری ارزش ندارد. ايراني در هيچ کشور دنيا جائي ندارد.هيچ کجای دنيا به ايراني ويزا نميدهند مگر آنکه مطمئن باشند قصد مهاجرت و ماندن ندارد و فقط اگر مطمئن باشند بعد از سفر باز به همان خرابشده برميگردد بهش ويزا ميدهند. از نگاه مردم و مليتهای ديگر هم چيزی نگويم بهتر است. صد رحمت به نگاه ايرانيها به مهاجران افغان... 23 سال دربدری مهاجران ايراني و..سبب شده که ايرانيان را دزد، بي فرهنگ ، واشخاصي غيرقابل اعتماد بدانند. منظورم نگاه کليست والا از استثنا ها خبر دارم. ميدانم که بسياری از ايرانيان مدارج عالي را گذرانده و در جوامع غربي هم سری توی سرها درآورده اند. ميدانم بسياری از آنان با آبرو و احترام در اروپا و آمريکا زندگي ميکنند. اما بزبان آمار اگر سخن بگوييم آنگاه نتايج بسيار نااميد کننده خواهد بود. درصد بالائي از مهاجرين در کشورهای مختلف از طريق خلاف و قاچاق و... روزگار ميگذرانند. آن از خارج از ايران و تلقي ساير ملل نسبت به نژاد ايراني، اينهم از داخل ايران که کار بجايي رسيده که فقط از حاکمان ميخواهيم تعداد کون کنها را زياد کنند تا ملت زياد توی صف نايستند... فرهنگ مردم را هم که مشاهده ميکنيد که همين ملت عزيز و گرامي هميشه در صحنه برای منافع جزئي (کوچکترين منافع خود) حاضرند توی منافع کل جامعه برينند و اه هم نگويند. قبول نداريد؟ يک روز تشريف ببريد توی خيابان و رفتارهای مردم را در نظر بگيريد. از هجومشان به يک تاکسي خالي يا اتوبوس بدون در نظر گرفتن نوبت و..يا ببينيد عکس العمل مردم چيست وقتي نيروی انتظامي به فرزندانشان گير ميدهد و با توسری و توهين ارشادشان ميکنند. يا وقتي يک زن کنار خيابان کمي (فقط کمي ) روسريش عقب ميرود ترافيکي که ايجاد ميشود را ديده ايد؟ .....بگذريم..حتما" ميگوييد اين چه ربطي به سياست وآينده ايران دارد. دارد. خوب هم دارد. اينها همه ضعف فرهنگيست. اين ضعفيست که در طي اين 23 سال حادث شده. نسل سوميها نديده اند ، آنها که ديده اند ميدانند چه ميگويم. ما آن ملت 23 سال پيش نيستيم. قرنها پسرفت داشته ايم. قرنها به عقب برگشته ايم تا دوباره خلفای عباسي بر ما حکومت کنند و با حربه ای بنام مذهب تحميقمان کنند و ازمان کولي بگيرند. ملت ايران از انقلاب ميترسند . يکبار انقلاب کردند آنهم به تحريک بيگانه و با کمک پشت پرده بيگانگان ، نتيجه آنرا ديدند. الان ميترسند که دوباره انقلاب کنند .هم از خونريزی آن و هم از عقب افتادن مجدد. اين است که به فريبهای روباهاني چون خاتمي و وعده های دروغين اصلاح طلبان دل خوش ميدارنددر نتيجه همين هراس است که به انتخاب بين بد و بدتر دست ميزنند و بد را برميگزينند.اين تفکر " هرکه خر شد سوارش ميشويم (يا بهتر است بگوييم سواری ميدهيم ) " فرهنگ غالب ملت ايران شده. متاسفم که اينرا ميگويم.حرفهای قشنگ بسيار است.ميشود دم از مبارزه زد، دم از استعداد ذاتي ايرانيان زد، دم از وطن پرستي زد و برای اصلاح طلبان سينه چاک داد و بر ظلمي که به گنجي و نوری و امثالهم ميرود اشک ريخت و خط و نشان کشيد. اما حقيقت چيز ديگريست. هم اکنون به عينه ميبينم که سيل انتقاد حتي از طرف دوستانم به من سرازير خواهد شد آنهم در غالب سخناني کاملا" منطقي که مو لای درزش نرود.ولي هميشه عقيده دارم حقيقت با همه تلخيش هيچگاه بيمزه نيست. يکبار ديگر ميپرسم. چند نفر از شما حاضريد جلوی آينه بايستيد ، با خود روراست باشيد. ادعا کنيد که بخاطر منافع جمع حاضريد از منافع شخصيتان بگذريد و باز بدون شرم به چشمانتان درآينه نگاه کنيد؟ اگر با خودتان ، لااقل با خودتان ، روراست باشيد به عينه ميبينيد که بسيارند کسانيکه حاضرند منافع ملتي را نديده بگيرند بشرطيکه منافع حقير شخصيشان حفظ شود. توجيهات منطقي هم بسيار دارند. اگر ببينند که جوان مردم زير کينه و عقده 4 تا مامور مزدور (مامور و معذور) درحال کتک خوردن است جهت توجيه بزدلي و بي خايه گي خود چنين نشخوار ميکنند که چشمش کور دندش نرم، ميخواست صدای ضبطش را بلند نکند، ميخواست مويش را مثل آدم کوتاه کند ،ميخواست مزاحم ناموس مردم نشود...انگار که ديده اند طرف مزاحم کسي شده يا اينجور تظاهر ميکنند که حتما" همينطور است و اين تازه کوچکترين موردهاست. چه جناياتي را همين ملت به چشم ميبينند و نديده ميگيرند،باطبي هنوز درشکنجه و زندان کينه ولايت در حال جان کندن است . اينهمه نماينده مجلس طرفدار ملت (مثلا" دوم خردادی) و رئيس جمهور مردمي و 20 ميليوني چه کردند برای باطبيها ؟ از گنجي و نوری و امثالهم سخن نميگويم که عوامل خيمه شب بازی آقايان هستند. از دانشجوياني ميگويم که اکنون وابسته شان ميخوانند. وابسته به سيا و استکبار جهاني و... چه حماقتي . دانشجوی 19 ساله مملکت و مامور سيا؟ کدام عقل سالمي قادر به قبول اين چرنديات است و چه اذهان مريض و عقب افتاده ای مي توانند اينچنين آشکارا ملتي را تحميق کنند....و چه ملتي هستيم ما که همه اين فشارها و تحقيرها را تحمل ميکنيم و خودمان را به نفهمي ميزنيم؟ بالغ بر 300 نفر قرباني قتلهای زنجيره ای شدند. بيش از 3000 نفر از فرزندان اين آب و خاک در سال 1367 بدون محاکمه و برخلاف قانون در زندانها قتل عام شدند. که بودند؟ فرزندان اين آب و خاک نبودند؟ ما چه کرديم؟ اکنون چه ميکنيم؟ نه دوست من . کار ازين حرفها گذشته است .حکومتي که بتواند 3000 نفر را يکباره اعدام کند و براحتي قتل 3000 نفر را لاپوشاني و انکار کند و ملتش هم بروی خودشان نياورند فقط يک نتيجه ميتوان گرفت. اين نظام دندان ملتش را شمرده است . لمپنها و فرومايگان وارث قيام بهمن ماه شدند و اکنون حکومت در دست آنهاست و هردم ازين باغ بری ميرسد. اعترافات سيامک پورزند را شنيديد؟ اينکه به خود جرات ميدهند و چنين مزخرفاتي را بخورد مردم ميدهند به چه معنيست؟ غيراز آن است که ميدانند اين مردم آماده پذيرش اينگونه حماقتها هستند؟اگر همه نباشند ،عده ای هستند والا از اصل چنين خيمه شب بازی برپا نميشد. آش شله قلمکاريست. از يکطرف با حقه دوم خرداد و مثلا" آزادی اهدائي خاتمي زبانها باز شده و حرفهای تازه ای ميشنويم. حرفهائي که فقط در حد حرف ميمانند. از طرف ديگر اعمال و رفتار نظام و قوه قضائيه آن نقض آشکار قانون اساسي و حقوق انسانيست و در قبال آن بازهم حرف ميزنيم. حرف ، حرف و تازه هرچند وقت يکبار بابت همين حرف زدن هم يقه مان را ميگيرند و گوش چند نفر را ميکشند(آنهم با شياف پتاسيم).... کجايند آن مدعيان فرهنگ و طلايه داران گفتگو و مردمسالاری؟ کجايند آن مترسکهای فريبنده ای که با عبای گفتگوی تمدنها به تحميق ملتها پرداخته بودند. گمان نميکنم که هنوز تاريخ مصرفشان به سر رسيده باشد.ما مهره نيستيم ولي هروقت که خواسته اند بجای مهره از ما استفاده کرده اند. ياد آن جريان معروف سفير انگليس افتادم. حتما" شنيده ايد آن جريان را که درشکه سفير انگليس را زير باران و در گل و لای پيش مِببردندو به خودش و همسرش بد و بيراه ميگفتند. پرسيد اينها چه ميگويند؟ جواب داد: دارند به شما و ليدی فحش ميدهند. پرسيد اين فحش دادن باعث توقف کالسکه که نميشود؟ جواب داد خير. گفت پس بگذاريد فحش بدهند... اينها هم تربيت شده همان استعمار پير هستند. فقط گاهي گوش باربرها را هم ميکشند که يکوقت زيادی پررو نشوندو يادشان نرود بايد کالسکه را هل بدهند...با همه اينها نااميد شدن طبيعي نيست؟



........................................................................................

Tuesday, August 13, 2002

٭ اينهم يک ايميل جالب که بدستم رسيده بود و ديدم حيفه اگر شما نخونيدش، شايد هم قبلا" ديده باشيد...همون بازگشت به اصل است:
موفقيت در سنين مختلف زندگي
در 4 سالگي موفقيت يعني خيس نکردن شلوار و جيش نزدن
در 14 سالگي موفقيت يعني پيدا کردن دوست
در19سالگي موفقيت يعني داشتن گواهينامه و توانائي رانندگي
در 22 سالگي موفقيت يعني امکان اختيار همسرو ازدواج
در 35 سالگي موفقيت يعني داشتن پول زياد
در50 سالگي موفقيت يعني داشتن پول زياد
در 65 سالگي موفقيت يعني امکان اختيار همسرو ازدواج
در 70 سالگي ..موفقيت يعني...داشتن گواهينامه و توانائي رانندگي
در 75 سالگي ...موفقيت يعني...پيدا کردن دوست
در80 سالگي... موفقيت يعني..... خيس نکردن شلوار و جيش نزدن
********************
ديروز ماجرائي داشتم که بدليل طولاني بودن ، تعريف آن ازحوصله وبلاگها خارج است...شايد يک روز خلاصه اش کردم و نوشتم. ولي امروز برای اولين بار در عمرم از اصلاح اوضاع نااميد شدم.راستي فکرش را کرده ايد که چرا جای ديگر شد و اينجا نميشود؟
چرا کشورهائي مانند آلمان ، ژاپن و.. بعد از جنگ جهاني و ويراني کامل و مغلوب شدن اکنون به مرحله ای از توسعه و پيشرفت رسيده اند که حتي تصور رسيدنش برای ما در کوتاه مدت محال است اما کشوری مانند ايران که قبل از انقلاب از لحاظ تکنولوژی پا به پای کشورهای توسعه يافته پيش ميرفت اکنون به خاک سياه نشسته است؟ منظورم خطاها و خيانت های رهبران نيست. بسيار ساده است اگر گناه همه اين عقب ماندگيها را به گردن حکومت بيندازيم. اما وجود حکومتي که با اينهمه واپس گرائيش کماکان پايدار و در راس قدرت بماند و حتي طرفداراني در بين عامه داشته باشد نشان از چه ضعف و کاستي در بين ما ملت دارد؟
چند نفر از ما حاضريم که بخاطر منافع جمعي از منافع خودمان بگذريم.؟ چندنفر از ما حاضريم که به قيمت ضرر مالي ، جسمي يا معنوی به جامعه ای که بدان تعلق داريم سودی برسانيم؟ چند نفر از ما حاضريم که علنا"به نبود آزادی ، سانسور و استبداد در ايران اعتراض کنيم و خود را در خطر دستگيری يا بازجوئي و ...قرار دهيم؟ حالا عکس قضيه را بنگريم.... چند نفر از ما حاضريم به عنوان مصلحت طلبي سکوت کنيم و صدايمان درنيايد....يا حتي مطابق سياستهای نظام سخن بگوييم و تازه نام آنراهم زرنگي بگذاريم و با استدلالاتي همچون زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد و ...اين عملمان را موجه جلوه دهيم؟
احتياط، مطلحت طلبي و همچنين فرصت طلبي از خصوصيات بارز ما ايرانيان شده است (قبلا" هم بود؟) دامنه اين مصلحت طلبي تا بدانجا کشيده شده که حتي بعضي از خارج نشينانمان نيز (با آنکه ميدانند دست حکومت به آنها نخواهد رسيد) بنا به مصلحت رفتار ميکنند، مصلحتي بي پايه که نشان از خودبزرگ بيني وخودرا زياده از حد جدی گرفتن دارد.
اگر گرفتن چنين آماری ممکن باشد مطمئنم مشخص ميشود که چرا همه جای دنيا ميشود ولي در اين خراب شده نميشود.از ماست که برماست.... امروز برای اولين بار بود که نااميد شدم. در اين کشورفراموش شده و بيصاحب که مزد گورکن از آزادی آدمي افزون است ، هيچ ترفندی در نخواهد گرفت.


........................................................................................

Saturday, August 10, 2002

٭ حرف آخر از نگاه بامداد:
٭ نگاه:کسروی زمانی گفته بودميهن آريايی اسلامی يک حکومت به آخوندهابدهکاراست به راستی حق با کسروی بود وانگارقسط های آخراين بدهی نيز روبه پايان است.شرايط به گونه ای است که عطش عدالت اجتماعی درجان جامعه موج می زندوافزايش فشاروسرکوب گونه ای آگاهی درمردم پديد آورده است که معطوف به هدف اخلاقی مشترکی است که همان آزادی وشرايط انسانی ترباشد.مذهب اکنون اصلی ترين کارکرد خوديعنی سرپوش گذاشتن برفقروناديده انگاشتن پيکاراجتماعی راازدست داده است هرچه به موعدرهايی نزديک ترمی شويم شتاب تحولات نمايان ترمی شود.مبادا که اين خواست زيرروکردن ديگرباربه سرخوردگی بيانجامد!!!********************
جناب ابوالبلاگر ميفرمايند:به نظر من در اینترنت آی پی زیاد اهمیت نداره پسورد ناموس آدمه. کشف آی پی بسيار ساده و آسونه و در وضعیت فعلی اینترنت در ایران هم خیلی کمکی به کسی نمی کنه...
البته من هرچه دقت کردم نفهميدم که چرا ايشان پسوورد را مهمتر از آی پي ميدانند. چون از دست دادن پسوورد سبب از دست رفتن اکونت ميشود اما کشف آی پي و متعاقبش ردگيری کاربر سبب از دست رفتن چيزهای مهمتری مثل آزادی و حتي جان آدمي ميگردد...اشتباه ممکن است زياد مهم نباشد اما پافشاری بر اشتباه حماقت است. حماقتي که به خيانت منجر خواهد شد.


........................................................................................

Thursday, August 08, 2002

٭ وبلاگ منکرات ، وبلاگي احتمالا" شخصي و غيروابسته به حکومت
نويسنده وبلاگ منکرات از آن دسته از افراديست که حتي در جريان خط و خطوط حاکميت و رهبرانش هم نيست و سخنانش نه تنها از فريبکاری لازم برای تحميق ملت (هميشه تحميق شده ايران) برخوردار نيست، بلکه حتي دور نميبينم که وابستگان حکومت در وبلاگشهر اورا نفوذی و ضد انقلابي بنامند که به قصد خراب کردن وجهه حزب الله وارد ميدان شده و با صدور بيانيه های احمقانه و سخنان بي منطق آبروئي برای مکتبيهای وبلاگشهر بجا نگذاشته است.اما من اين را باور ندارم ...بيشتر به نظر ميرسد که نويسنده اين وبلاگ از همان تيپ لمپنهای موتورسوار (لباس شخصيها) باشد که تا دستش به کامپيوتر رسيده ، با همان فرهنگ منبعث از امثال حاج بخشي و الله کرم و ده نمکي به فکر تبليغ در حيطه سايبر اسپيس و اشاعه عقايد شبه اسلامي (و در واقع فاشيستي ) خود افتاده است. اينکه به حکم بنويسد احتمالش خيلي کم است چون در چنين حالتي که ارگاني يا حتي گروهي ازينطريق قصد اشاعه افکارش را نمايد مسلما" خط و خطوط نوشتارها بسيار هوشمندانه تر (و مکارانه تر)خواهد بود...مثل آنچه در وبلاگهای وابسته به رژيم همچون وبلاگ ابهام(سايه روشن ) و اسب آتش شاهد آن هستيم. پاسخ نويسنده اين وبلاگ به سوالات جناب هيس کاملا" مشخص نمود که نگارنده اش حتي در جريان مسائل داخلي مملکت و آنچه ميگذرد (حتي در حد اخبار کيهان ورسالت و خط دهي شريعتمداری وانبارلوئي هم) نيست. علاوه برآن کوچکترين تعقل و منطقي در نوشته هايش به چشم نميخورد که لااقل چند نفری از خوانندگان پذيرای آن باشند. تنها امثال پيراهن سياهان (سلف فاشيستهای ايتاليائي) و اراذل و اوباش جيره خوار ده نمکي (که عقلشان در کف پايشان است ) هستند که ميتوانند ازين گونه خزعبلاتی که ايشان مينويسد مشعوف شوندو باد در سينه بيندازند. بگذريم که بنده هم از خواندنشان خوشحال ميشوم چون سنديست بر حماقت طرفداران تحميق شده نظام ولايت.....
در هرصورت آنچه که منکرات ميگويد دودش بيشتر به چشم خود نظام و حاميان حزب اللهيش خواهد رفت و بيچاره اينچنين شخصيتي که همچون چوب دوسر گوهي ست... نه آزادگان وبلاگشهر ارج و قربي به نوشته هايش قايل ميشوند و نه وابستگان نظام از اين لاطانلات آبرو بر باد ده راضي هستند، چون ميدانندکه مخاطبان اين وبلاگها از آن تيره اشخاص نيستند که با يک حکم رهبری جامه چاک دهند و نديده ونشناخته خودرا مضحکه کنند.سرو کارشان به جامعه ای عقل گراست و طبيعت حکمش را در مورد آنها نيز تحميل کرده است و ناچارند به قضاوت خوانندگان (اگرچه احترام نميگذارند ولي به اجبار )اهميت دهند.
************
اين را هم از وبلاگ حزب الله داشته باشيد:
دكتر حسين الله كرم:آمريكا هرگز به ايران حمله نمي كند.
نميدانم از کي تا بحال دکترا هم مثل آيت اللهي ودرجه سردار و سرهنگي بصورت فرغوني پخش شده است . اين يارو الله کرم ديپلمش را هم اگر توانسته باشد بزور گرفته باشد ميبايست شمع نذر امامزاده صالح ميکرد چه برسد به اينکه دکتــــــــــــر.... کي ميره اين همه راهو؟ مملکتي که آخوندش کسکش باشد و خانه عفاف داير کند دکککککتررررررش هم بايد جناب الله کرم باشد.حالا طب نه...دکترای حماقت و رذل بودن...
ميگن دروغ هرچه بزرگتر باشه باور کردنش آسونتره..




........................................................................................

Sunday, August 04, 2002

٭ مايه رو چيزيست که به وفور در بين آخوندها و مزدورانشان (حزب اللهي ها) يافت ميشود. دقت کنيد به جواب سوالات هيس در وبلاگ منکرات:

سوال يک - درمورد آن هيچي بزرگ امام بهتر است چيزی نگوييم. جوابيه منکرات به هيس مشخصا" مغلطه کردن و نسبت دادن صفاتي به خميني ست که از ابتدا نيز در اين مرد وجود نداشت...
سوال 2- هنوز که هنوز است رفسنجاني و بقيه خائنين به مملکت در تلاشند که گناه ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر را به گردن خميني (يک جنازه) بيندازند، آنوقت اين دوستمان هنوز دوزاريش نيفتاده و دارد به سبک ده سال پيش از ادامه جنگ دفاع ميکند. خنده دار است والله... دوست من بهتر است کمي در سياستهای جديد رهبرانت دقيق شوی و لااقل مطابق با آنها حرکت کني...
سوال 3 -(مربوط به کشتار بيش از 3000 زندائي سياسي در سال 1367) جناب نويسنده وبلاگ منکرات خود را به نفهمي کامل ميزنند و انگار اصلا" ازآن کشتار اطلاعي ندارند. آدرس غلط (به باند مهدی هاشمي) هم ميدهد تا اگر کسي بي اطلاع است با همان چند جمله خرشود و ديگر دنبال آن سوال نرود. در صورتي که عالم و آدم ميدانند که در سال 1367 بيش از 3000 زنداني سياسي که بيشتر آنها حتي مدت زندانشان هم تمام شده بود و بصورت غيرقانوني در زندان نگهداشته بودند در زندانهای مختلف کشور همزمان قتل عام شدند. مراجعه کنيد به کتاب خاطرات منتظری و سايت اخبار روز و سايت ديدگاه و آرشيو وبلاگ سهراب نژاد و...غيره
من برايم واقعا"عجيب و غيرقابل قبول است که اگر واقعا" نويسنده وبلاگ منکرات ازين قتل عام بي خبر باشد. بيشتر ميتوان اينگونه در نظر گرفت که چون جواب نداشته يک زرمفتی زده و خواسته قضيه را ماستمالي کند...
سوال 4- در مورد حصر منتظری.... برايم عجيب است که چطور يک آيت الله سابقه دار مثل منتظری را ميشود دهنش را سرويس کرد اما يک آيت الله صفر کيلومتر(خامنه ای ) که معلوم نيست چطور يکهو از حجت الاسلامي پرش کرد به آيت اللهي (حتما" مثل درجه های فرماندهان سپاه کيلوئي بوده و با فرغون آورده اند و تقسيم کرده اند) به مقام عصمت و طهارت ميرسد تا حديکه انتقاد از اعمالش جرم و برابر با شرک در نظر گرفته ميشود...بقول معروف اين برادر منکراتيمان هم سرش دست خودش است. هر طرفي که دلش بخواهد ، معامله لامذهب را ميچرخاند....(اگر جوکش را نميدانيد بپرسيد تا برايتان تعريف کنند)
سوال 5- در مورد حوادث کوی دانشگاه- آيا لازم است چيزی بگويم؟ حرف زياد دراين مورد زده شده و خزعبلات نويسنده وبلاگ منکرات کاملا" مثل فلان بز پيداست...
سوال 6- در مورد قتلهای زنجيره ای- جناب منکرات با صداقت تمام نظر خودشان (که نظری کاملا" ولائيست ولي حتي خود خامنه ای هم خايه ابراز کردنش را نداشت) را بيان فرمودند. حرفي نيست. آدم سالمي که نبودند .درمسلمان بودنشان هم که جای شک بود پس حتما" حقشان بود که کاردآجين شوند....
سوال 7- تظاهرات موافق نظام و ميزان محبوبيتش -در مورد آن 400 يا 500 هزار نفری که فرمودند بايد به انصاف اين برادر منکراتي آفرين گفت. چون رهبرانش دم از تظاهرات ميليوني مي زدند و اينکه ايشان به 500 هزار نفر رضايت دادند جای خوشحاليست. نظرتان را به گزارش خبرگزاريهای موثق که تعداد کل تظاهر کنندگان را کمتر از 100 هزار نفر برآورد کرده بودند نيز جلب ميکنم. تازه آنهايي که صحنه را از تلويزيون جمهوری اسلامي ديدند کاملا" در جريان هستند که در يک چهارراه چند نفر جا ميگيرند. کل صحنه که توسط هليکوپتر (همان چرخبال من درآوردی) فيلمبرداری شد نشان ميداد که يک چهارراه آدم بيشتر جمع نشده بود و آن رقن صدهزار نفر هم مربوط به کل ايران بود. حال اين برادر منکراتيمان ميتوانند با يک معادله ساده بين 100 هزار نفر (يا حتي 500 هزار نفر خودش ) و جمعيت 60 ميليوني ايران ميزان محبوبيت نظام را برآورد بفرمايند....
*********************
داريوش آگاه در جارچي نوشته بود: راستي خودتونو ديگه در مورد طرح عفاف به زحمت نندازيد.اين طرح رد شد.
البته فرمايش ايشان درست است . اما کي؟ بعد از آنکه داد همه درآمد و گندش درآمد که اسلام بازيچه دست اين نامسلمانان و قدرت طلبان شده ناچارا" رد شد. اين شيوه شناخته شده سالهاست که توسط اين متحجرين بکار گرفته ميشود. طرحي را در روزی نامه هايشان مطرح ميکنند و منتظر عکس العمل مردم و افکار عمومي ميمانند. اگر مخالفتها آبکي بود يا ديدند تعداد موافق ها هم قابل توجه است آنوقت با پرروئي و وقاحت علني اش ميکنند. اما وقتي ديدند کار خراب است از اصل منکرش ميشوند و اصلا" جوری رفتار ميکنند که قاتل گم ميشود. مثل همين بار که اصلا" هيچ جاکشي اين طرح و ابداعش را به گردن نگرفت.


٭ نادر بکتاش مينويسد:
به نظر من هر وبلاگ نويسي كه براي خودش ارزش قايله بايد در وبلاگش به طور علني خواهان توضيح روشن از حسين درخشان بشه. اين كه درخشان مبتكر وبلاگ نويسي فارسي شده درست‚ اما اينكه ايشون تصور كنه كه ميتونه به سادگي و نامسيولانه از متعرضين به ابتدايي ترين حقوق مدني ديگران حمايت كنه‚ غيرقابل تحمله. تو جامعه ايران كه صبح تا شب داره به حقوق مردم تعرض ميشه‚ آيا بايد اجازه داد در جامعه وبلاگي هم چنين اتفاقي بيفته ؟
اما.... اما به نظر من قضيه خيلي ساده تر ازين حرفهاست.سفر اخير جناب درخشان به اتفاق خانواده به ايران خود مويد دلايل ايشان برای حرکت در جهت باد است. يا شايد بهتر است بگوييم چراغ سبز نشان دادن به مقامات و مسئولين ايراني که يکوقت خدای ناکرده به فکر تنبيه ايشان (بخاطر صحبتهای گهگاه تندشان برعليه ولايت)نيفتند. اين ساده ترين شکل قضيه است و به نظر من هيچ دليلي وجود ندارد که فرمايشات جناب درخشان را در نتيجه (خداينکرده)وابستگي ايشان به جمهوری اسلامي بدانيم. تا آنجا که از نوشته های آرشيو ايشان ميشود برداشت کرد خود جناب درخشان هم (تا قبل از تصميم به سفر) دل خوشي از حکومت ايران نداشته اندو گهگاه سخنان تندی هم برعليه آن در وبلاگشان نوشته اند.اما به نظر ميرسد که دادگاه خرداديان و حکم عجيب و غريب آن مثل زنگ خطری برای ايشان عمل نموده و به فکر مصلحت افتاده اند. اميدوار باشيم که زودتر به کانادا برگردند و درجه مصلحت طلبي خونشان کمي پايين بيايد...
و در مورد رفتار غير مدني جناب درخشان و نظر جناب بکتاش تنها ميشود گفت که جناب بکتاش هنوز بايد روشهای مختلف مقابله با انتقاد و حرف حق را (که توسط مصلحت طلبان استفاده ميشود) را بيشتر مطالعه کنند. بسياری از اشخاص وقتي با انتقادی بجا مواجه ميشوند بجای پاسخگوئي (که مسلما" نتيجه معکوس خواهد داشت)با مکاری تمام، سياست بي اعتنائي و سکوت پيشه ميکنند. البته آنجا که انتقاد همراه با تندی باشد اشکالي ندارد که برای خراب کردن طرف مربوطه فقط متن انتقاد را در وبلاگشان منتشر کنند. نمونه اش متن تندی که جناب بکتاش در وبلاگش گذاشته بود و حسين درخشان با ژست دروغين دمکراسي (و در اصل برای نشان دادن تندی انتقاد بکتاش و خراب کردنش ) در وبلاگش (سردبير خودم) گذاشت...آنهم بدون هيچ اظهار نظر و توضيحي چون اگر توضيح ميداد به ضررش تمام ميشد و از پسش برنمي آمد که جوابي منطقي به آن انتقاد بدهد..پس تصميم گرفت متن آنرادر وبلاگش بگذارد تا نشان دهد بکتاش چقدر بچه بدی است وبچه بد بد بي تربيت است و..غيره...و نتيجه گيری را بدون اظهار نظر به عهده خواننده بگذارد.(اما خواننده بي اطلاع و بدون سابقه..چون آنانکه در جريان کار بودند مسلما" گول نخوردند). اما در جواب انتقاد و سوال مودبانه بنده (در نت پد ايراني -همين وبلاگ) هيچ عکس العملي نشان نداد. نه ميشد آنرا منتشر کرد و از بار منفيش در جهت ژست دمکراسي و خراب کردن نويسنده استفاده کرد و نه ميشد به آن جواب داد. پس بهترين رويه همان بي اعتنائي و سکوت (برای ماستمالي قضيه ) بود که جناب درخشان با مهارت تمام از آن استفاده نمود. لازم بذکر است که احتمال اينکه ايشان سوال بنده را نديده باشند وجود ندارد چون همانوقت متن نوشته شده را توسط ايميل نيز برايشان ارسال نمودم که مطابق معمول بي جواب ماند.يکبار ديگر هم همين رويه فريبکارانه رادر مورد نوشته اکبر سردوزامي (راجع به پرشين بلاگ و متن درخشان دراينباره) اعمال نموده بود...يادتان هست؟ نميدانم اين مصلحت طلبي جناب درخشان را به چه بايد تعبير کرد و اين بي مصلحتي و کله خری خودم و هيس و آسمانهای تاريک و نسل سوخته و نوجوان و...دهها وبلاگنويس ديگر که دم پر آقايان هم هستند ولي تن به مصلحت طلبي نميدهند را به چه تعبير کنم. اما مصلحت طلبي يک چيز است و فريب و نيرنگ متعاقب آن چيز ديگر.
طبل رسوائي سايت پرشين بلاگ خيلي وقت است زده شده واکنون همه وبلاگشهر ميدانند که اين سايت فريبکار با چه مقاصدی تاسيش شده است اما اين تلاش فريبکارانه درخشان برای فرار از جوابگويي و پافشاری در اشتباه بسيار خطرناک است. اين نقش بيش از حد خطرناک است چون ميتواند بسادگي يک مصلحت طلبي ساده را خيانت نشان دهد.پذيرش انتقاد خيلي وقتها جلوی نتيجه گيريهای غلط بعدی توسط ناظرين را خواهد گرفت و اين نکته ايست که متاسفانه جناب درخشان به آن بي توجه هستندو اين مسلما" به نفعشان نخواهد بود.
دوست ندارم فکر کنم که لقب ابوالبلاگری که وبلاگنويسان ايراني به ايشان داده اند سبب شده که مثل مقام معظم ولايت خودرا بری از خطا و دور از انتقاد بشمارند و با تکبر و غرور بيجا با وبلاگشهریها رفتار کنند. شهرت هم مثل قدرت فساد مي آورد؟
شايسته است که جناب درخشان در وبلاگشان اعلام نمايند که در مورد اين سايت (پرشين بلاگ)اشتباه کرده اند و با سفارش نمودن وبلاگنويسان به دوری ازين سايت و استفاده از سايتهای مشابه خارجي جهت وبلاگنويسي ، بيش ازين جوانان ايراني را درخطر شناسائي توسط عوامل سازمان اطلاعات قرار ندهند. طرفداری بدون دليل و بي قيد وشرط ايشان ازين سايت سبب شد که بسياری از وبلاگنويسان (که به درخشان اعتماد داشتند) به آنجا (پرشين بلاگ)اسباب کشي کنند و بسياری ديگر نيز (مثل بنده که باز به درخشان اعتماد داشتم) اعتمادشان را از دست بدهند. اما گناه گرفتار شدن همه کسانيکه با اعتماد به ايشان در چاه بيفتند به گردن جناب درخشان است و اين بارسنگينيست.مگر نه جناب درخشان؟


........................................................................................

Saturday, August 03, 2002

٭ اسپری ، آدامس ، سي دی ، عکس ، پاسور...... همينطور که داری رد ميشوی توی گوشت وزوز ميکنند.جلوتر دو مامور نيروی انتظامي با باتوم و دستبند سينه ها را جلو داده اند و دارند آب زرشک تناول ميکنند. اما انگار اين صداها را فقط تو ميشنوی و به آنها ربطي ندارد......
................
جلوتر .... توی پارک ...ميروی که که آبي به سرو صورتت بزني و از شر گرمای بعد از تابستان خلاص شوی که بازهم مگسي سمج توی گوشت ميخواند:
- چيزی لازم داشتي؟
- مثلا" چي؟
- علف، تل، گرد...جنسش اصله ها. اصلا"قاطي نداره. اينجا من از همه ارزونتر ميدم....
ماشين پيکان گشت نيروی انتظامي جلوی پارک ايستاده و دارد از يک دختر وپسر جوان سين جيم ميکند..به مگسهای سمج کاری ندارند.
انگار در اين مملکت فراموش شده بي صاحب ، جرم عشق بيش از مواد مخدر است...

**************
الحمدالله حگومت نظامي (بسيجي) هم که برقرار شد و ازين به بعد ساعت 11 شب به بعد همه اصناف بايد تعطيل کنند. اولش از دربند و درکه و.. شروع کردند و الان به کل شهر تعميمش دادند .حالا يکي اگر شام گيرش نيامد و بعد از 11 گرسنه اش شد ميتواند برود گرسنگي بکشد يا گوشت ..ش را بخورد تا يادش بماند در مملکت جمهوری اسلامي چقدر آزاديم .مثلا" آزادی که ساعت 11 شب که شدمثل مرغ بروی جا....بعدش هم آزادی که بروی کپه لالا ...هرچه ميکني حق نداری هنوز توی شهر باشي..چون اگر بيرون بماني کليت نظام در خطر مي افتد. اصلا" نظام که هيچ ، کل اسلام در خطر مي افتد..بيرون هم که بيايي سرو کارت با نکير و منکرهای اين دنياست که با لباس آلاپلنگي و اسلحه های پر آماده اند تا منافع قدرتمداران حاکم را به هر نحو و به قيمت گيردادن به نوار موسيقيت يا ريخت و قيافه ات (يا هر بهانه ديگری...مثلا" اينکه چرا نفس ميکشي) حفظ کنند.....
ميگويند آخرين روزهای سلطنت شاه هم همينطور بود.


........................................................................................

Thursday, August 01, 2002

٭ رهبر جمهوری اسلامي در ديدار با امامان جمعه ، "اعترافات سيامک پورزند" را حقيقي خواند و همين اعترافات را سندی برای وجود تهاجم فرهنگي دشمن دانست .
امروز مردمي ترين حکومتي که ما ميشناسيم ،حکومت جمهوری اسلامي ست.
(رهبر معظم و مقام خيلي معظم ولايت مطلقه فقيه)
. . . . . .
1- مشک آنست که خود ببويد نه آنکه عطار بگويد
2- هيچ بقالي نميگويد ماست من ترش است .
3- تو که راست ميگي ، همين منار جنبون اصفهان به چيز ( گلاب بروتون) هرچي آدم دروغگو
4- لاف در غريبي و گوز در غربت
5- ديوار حاشا بلند است
6-قدرت موجب فساد است.
7- فساد ناشي از قدرت گاهي چنان در شخص (در اينجا شخص مقام ولايت) موثر است که طرف مربوطه از درک بديهيات نيز عاجز واز التزام به بديهيات اخلاقي نيز غافل ميشود....يا شايد ملت را مثل خودش خر فرض ميکند .والا کداميک از افراد ملت آنقدر احمق تشريف دارد که با وجود اطلاع ازينکه پيرمرد 70 ساله ای را هشت ماه تمام در انفرادی نگه داشته اند (حالا بفرض محال فرض کنيم شکنجه ديگری درکار نبوده) بازهم به چنين اعترافات از سر اجبار و تسليم باور کند؟ بنظر ميرسد تنها يک احمق دراين مملکت وجود دارد.
*****************
پارسال تابستان که به سفر رفته بودم ماجرای ترسناکي داشتم.کم مانده بود که شرم از سر وبلاگشهر کم شود ولي با استفاده تعاليم و تچارب (پ ص ) جانم را نجات دادم .جريان ازينقرار بود که توسط هواپيمائي معظم هما سفری به يکي از شهرها داشتم .در راه بازگشت ناگهان هواپيما حرکات عجيب و غريبي از خود نشان داد که ربطي به چاههای هوايي نداشت . بطور مشخص کجکي پرواز ميکرد و همه مسافرين يکوری نشسته بودند. کار به جائي رسيد که اسباب و اثاثيه و کيفهايي که مسافرين در بالای سرشان (قسمت بار دستي ) گذاشته بودند دراثر کج شدن هواپيما به زمين و سر و کله مسافران ميريخت و مهمانداران هم در جواب سوالات مکرر مسافرين هيچ جوابي نداشتند. رنگ خودشان بدتر از مسافرين سفيد شده بود و يکي از مهمانداران تازه کار در عقب هواپيما در حال اشک ريختن بود. کم کم اين گريه زاری به خانمهای داخل هواپيما هم سرايت کرد و جيغ و دادشان به هوا رفت. يکي از مسافران که از عدم جوابگوئي مهمانداران و مسئولين هواپيما آمپرش بالا رفته بود باعصبانيت ( و به تاخت) بسمت کابين خلبان رفت تا خبری کسب کند ، اما قبل از رسيدن به آنجا توسط محافظين مخفي هواپيما و با استفاده از چند ضربه کاراته دستگير (و کاملا" غيرفعال )شد.( بيچاره با دماغ شکسته و زير چشم کبود و يک اسلحه روی شقيقه تا لحظه آخر عمرش با دستبند به صندلي بسته شده بود).بعد از مدتي بالاخره جناب خلبان لطف کردند و به مسافران افتخار دادند که توسط بلندگو توضيحاتي دهند. طي توضيحات مبهم و تحميق کننده خلبان چنين مشخص شد که انگار يک چيز بي اهميت ( مثلا" فيوز اگزوز هواپيما) خراب شده و بهمين دليل ناچاريم قبل از رسيدن به مقصد توقف کوتاهي در يکي از فرودگاههای بين راه داشته باشيم. (البته بعدا" فهميدم اين چيز بي اهميت موتور سمت چپ هواپيما بود که کلا" خاموش شده بود) بگذريم که با چه والزارياتي دربين جيغ و داد و گريه مسافران هواپيما تالاپي در باند فرود نشست (در واقع افتاد و همانوقت بود که احساس کردم چند تا از مهره های کمرم جابجا شد) چند کيلومتری در باند فرود قيقاج رفت و بالاخره بيرون باند و روی چمنها از حرکت ايستاد . مسافران که عمر دوباره ای پيدا کرده بودند با خوشحالي کف زدند و اين فرود موفقيت آميز را به خلبان و مهمانداران تبريک گفتند. همه داشتند خودشان را آماده ميکردند که از هواپيما پياده شوند که در کمال تعجب توسط بلندگو اعلام شد (حکم فرمودند) که هيچکس کمربندها را باز نکند و تا بررسي ميزان خرابي هواپيما کسي حق پياده شدن از هواپيما را ندارد!! بررسي و تعمير هواپيما حدود 2 ساعت طول کشيد و در طي اين دوساعت از مسافران محترم با آب خالي و آب نبات پذيرائي مفصلي بعمل آمد.يکي از مسافرين که نسبت به پرواز مجدد با همان هواپيما معترض بود جهت توجيه بيشتر به اطاقک پشتي هواپيما برده شد و بعد از توضيحات کافي واحد حراست؟؟!! تا آخر کار در قسمت ته هواپيما ساکت و صامت لال شده بود. بالاخره بلندگو با صدائي خشک و فلزی اعلام کرد که کار تعمير هواپيما به اتمام رسيده و هواپيما آماده پرواز است. مهمانداران نيز در جواب ابراز نگراني مسافرين از پرواز مجدد با هواپيمای تازه تعمير اظهار ميداشتند که هواپيمای ديگری تا اطلاع ثانوی درآن فرودگاه نخواهد آمد و بنابراين تنها راه رسيدن به تهران استفاده از همان هواپيماست. خلاصه اينکه بالاخره هواپيما دوباره بلند شد و جهت منصرف کردن مسافرين سرشان را با غذای حاضری و نان بيات و نوشابه ولرم بدون يخ گرم کردند.توجيهشان هم اين بود که دراثر اين تاخير يخها آب شده و نوشابه ها هم خنکيشان را از دست داده اند و به بيان ديگر "همينه که هست، از سرتون هم زياده" ... در حال نشخوار نان بيات فوق الذکر بودم که ناگهان متوجه شدم که انگار بازهم هواپيما يکوری شده منتهي اينبار از ته به سر. يعني نوک هواپيما داشت بسمت پايين ميرفت و دمش بالا....انگار که بخواهد دوباره فرود بيايد.با توجه به مدت زمان کوتاهي که از برخاستن هواپيما گذشته بود احتمال اينکه به تهران رسيده باشيم نبود و با زيادتر شدن زاويه هواپيما نسبت به زمين شک و ترديدم در مورد اينکه اين زاويه ناشي ازيک فرود طبيعي باشد ، کاملا برطرف شد. احساس ميکردم سرم گيج ميرود و کم مانده که سکته کنم. ساير مسافران نيز وضعيت بهتری نداشتند و باز صدای جيغ و دادها و گريه بلند شده بود. مهمانداران هم پشت کابين خلبان جمع شده بودند و پرس و جو ميکردند. هواپيما آنقدر به سمت پايين کج شده بود که کسي جرات نميکرد کمربندش را باز کند و به طرف کابين برود. ديگر اشهدم را خوانده بودم و داشتم در دل استغفار ميکردم و از خدا بخاطر گناهانم و فحشهائي که به ديکتاتورها وحزب اللهي هاو مقامات معظم و ولايت داده بودم ، آمرزش ميطلبيدم که در کمال خوشوقتي متوجه شدم که در کنار درب خروج اضطراری نشسته ام. زمين هر ثانيه نزديکتر ميشد و با توجه به زاويه هواپيما نسبت به زمين مشخص بود که فرودی در کار نخواهد بودو هواپيما احتمالا" سيخکي به زمين سقوط خواهد کرد. به ياد تعاليم استاد (پ ص) افتادم .به آرامي کمربندم را باز کردم و آماده شدم. زمين لحظه به لحظه نزديکتر ميشد. فرصت ترسيدن يا فکر کردن نبود. در لحظات آخر دستگيره خروج اضطراری را کشيدم و در دومتری زمين (قبل از برخورد هواپيما به زمين) از هواپيما به پايين پريدم. هواپيما با صدای وحشتناکي در کنارم بزمين خورد و متلاشي شد. من هم (با پای ضرب خورده) به جد و آباد پلنگ صورتي فاتحه فرستادم و برای کل فک و فاميلش آمرزش طلبيدم که در يک کارتون تلويزيوني اين روش پياده شدن از هواپيما را تعليم داده بود. از هواپيما چيزی نماند و کل مسافران و خلبانها و کارکنان کشته شدند.فقط من فضول به لطف پلنگ صورتي زنده ماندم .....البته جريان اين سقوط اصلا" فاش نشد چون هواپيمائي هما نميخواست که وجهه بالائي !؟! که در بين شرکتهای هواپيمائي دارد بهم بخورد قضيه را با سکوت برگزار کردو ........
.........................
شايد آخر داستان سقوط خيالي باشد ولي 95 درصدش واقعيت بود.


........................................................................................

Home