[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Friday, August 16, 2002

٭ در وبلاگ دوست عزيزم حسن آقا خواندم که عقب ماندگي امروزمان را مولود حکومت مرتجعين ميدانست و بابت نااميدی و ياس سرزنشم کرده بود.حسن آقا فکر ميکند که با رفتن اينها همه چيز درست ميشود، شايد بشود، شايد هم نشود اما چطور ؟با چه نيروئي؟نميدانم. از اينکه مايوسم خودم هم شرمنده ام اما برای ياسم دلايلي دارم . آنچه بعد از قيام 57 اتفاق افتاد تنها عقب ماندگي از جوامع ديگر نبود. در بعضي از موارد ما نه تنها عقب مانديم بلکه پسرفت هم داشته ايم. در موارد بسيار فرهنگي حتي درجا هم نزده ايم. بطور واضح و آشکار عقب گرد داشته ايم. نمونه اش را بگويم. در سال 58 هيچ کس حتي به فکرش هم خطور نميکرد که حجاب اجباری شود، گزينش ها با اين سبک و سياق سرنوشت ملت را در دست بگيرند و عوامل انقلابي به جانيان و قاتلين قتلهای زنجيره ای تبديل شوند. خيلي ها حتي يادشان هم نيست. آن روزها حزب اللهي معادل چماقدار بود. کسي از مسئولين جرات نداشت از حزب الله و اعمال فاشيستيش طرفداری کند(هرچند که در پس پرده از خودشان بودند) حتي مسئولين وقت جمهوری اسلامي علنا" اعلام ميکردند که اين عده چماقدار و لمپن که بنام حزب الله مزاحم مردم ميشوند و شعار (يا روسری يا توسری) سر ميدهند ضدانقلاب هستند و بايد از طرف شهرباني (آن زمان) با آنها برخورد شود....ولي الان نگاه کنيد به کجا رسيده ايم. حزب الله شده حزب رسمي ايدئولوگ نظام (همان چماقدار سابق) و ضرورت حجاب چنان بديهي نمايش داده شده که هم اکنون ميبينم به همين نوشته های اين فضول هم با ذکر اصولولوودليل و منطق و روايات اسلامي حمله شود و با تکيه بر بي اطلاعي يا حماقت عامه به تحريف تاريخ نيز دست ميزنند آنهم با وقاحت تمام. ......در فيلمي ديدم که در صحنه های روزهای انقلاب (سال 57) شعار مرگ بر بي حجاب را هم در شعارهای روی ديوار گنجانده بودند درصورتيکه کيست نداند آنروزها اين آقايان جرات ابراز چنين شعارهائي را حتي تا سال 59 نداشتند؟وقاحت و کوچک شمردن شعور ملت تا کجا؟.....غافل ازينکه ما چه بوديم (23 سال پيش) و چه شديم..... منظورم طرفداری از شاه و سلطنت نيست. دوره شاه به سررسيده بود. مردم نخواستندش و بيرونش کردند (حالا چطورو با تحريک چه کشوری و با فشار چه کساني....بماند) اما سلطنت نه...هنوز که هنوز است رژيم ايران دارد بصورت سلطنتي اداره ميشود. گيريم اسمش عوض شده و اعليحضرت آريامهر شده مقام معظم ولايت و صدراعظم هم شده رئيس جمهور ...تازه آنهم نصفه نيمه و با قدرتي بسيار پايينتر از صدراعظم سابق...آنچه که درآن پسرفت داشته ايم فرهنگ ملتيست که 23 سال قبل ازين در جوامع متمدن مطرح بود و عزت و احترامي داشت. اکنون چه داريم؟ ريال ايران در هيچ کشوری ارزش ندارد. ايراني در هيچ کشور دنيا جائي ندارد.هيچ کجای دنيا به ايراني ويزا نميدهند مگر آنکه مطمئن باشند قصد مهاجرت و ماندن ندارد و فقط اگر مطمئن باشند بعد از سفر باز به همان خرابشده برميگردد بهش ويزا ميدهند. از نگاه مردم و مليتهای ديگر هم چيزی نگويم بهتر است. صد رحمت به نگاه ايرانيها به مهاجران افغان... 23 سال دربدری مهاجران ايراني و..سبب شده که ايرانيان را دزد، بي فرهنگ ، واشخاصي غيرقابل اعتماد بدانند. منظورم نگاه کليست والا از استثنا ها خبر دارم. ميدانم که بسياری از ايرانيان مدارج عالي را گذرانده و در جوامع غربي هم سری توی سرها درآورده اند. ميدانم بسياری از آنان با آبرو و احترام در اروپا و آمريکا زندگي ميکنند. اما بزبان آمار اگر سخن بگوييم آنگاه نتايج بسيار نااميد کننده خواهد بود. درصد بالائي از مهاجرين در کشورهای مختلف از طريق خلاف و قاچاق و... روزگار ميگذرانند. آن از خارج از ايران و تلقي ساير ملل نسبت به نژاد ايراني، اينهم از داخل ايران که کار بجايي رسيده که فقط از حاکمان ميخواهيم تعداد کون کنها را زياد کنند تا ملت زياد توی صف نايستند... فرهنگ مردم را هم که مشاهده ميکنيد که همين ملت عزيز و گرامي هميشه در صحنه برای منافع جزئي (کوچکترين منافع خود) حاضرند توی منافع کل جامعه برينند و اه هم نگويند. قبول نداريد؟ يک روز تشريف ببريد توی خيابان و رفتارهای مردم را در نظر بگيريد. از هجومشان به يک تاکسي خالي يا اتوبوس بدون در نظر گرفتن نوبت و..يا ببينيد عکس العمل مردم چيست وقتي نيروی انتظامي به فرزندانشان گير ميدهد و با توسری و توهين ارشادشان ميکنند. يا وقتي يک زن کنار خيابان کمي (فقط کمي ) روسريش عقب ميرود ترافيکي که ايجاد ميشود را ديده ايد؟ .....بگذريم..حتما" ميگوييد اين چه ربطي به سياست وآينده ايران دارد. دارد. خوب هم دارد. اينها همه ضعف فرهنگيست. اين ضعفيست که در طي اين 23 سال حادث شده. نسل سوميها نديده اند ، آنها که ديده اند ميدانند چه ميگويم. ما آن ملت 23 سال پيش نيستيم. قرنها پسرفت داشته ايم. قرنها به عقب برگشته ايم تا دوباره خلفای عباسي بر ما حکومت کنند و با حربه ای بنام مذهب تحميقمان کنند و ازمان کولي بگيرند. ملت ايران از انقلاب ميترسند . يکبار انقلاب کردند آنهم به تحريک بيگانه و با کمک پشت پرده بيگانگان ، نتيجه آنرا ديدند. الان ميترسند که دوباره انقلاب کنند .هم از خونريزی آن و هم از عقب افتادن مجدد. اين است که به فريبهای روباهاني چون خاتمي و وعده های دروغين اصلاح طلبان دل خوش ميدارنددر نتيجه همين هراس است که به انتخاب بين بد و بدتر دست ميزنند و بد را برميگزينند.اين تفکر " هرکه خر شد سوارش ميشويم (يا بهتر است بگوييم سواری ميدهيم ) " فرهنگ غالب ملت ايران شده. متاسفم که اينرا ميگويم.حرفهای قشنگ بسيار است.ميشود دم از مبارزه زد، دم از استعداد ذاتي ايرانيان زد، دم از وطن پرستي زد و برای اصلاح طلبان سينه چاک داد و بر ظلمي که به گنجي و نوری و امثالهم ميرود اشک ريخت و خط و نشان کشيد. اما حقيقت چيز ديگريست. هم اکنون به عينه ميبينم که سيل انتقاد حتي از طرف دوستانم به من سرازير خواهد شد آنهم در غالب سخناني کاملا" منطقي که مو لای درزش نرود.ولي هميشه عقيده دارم حقيقت با همه تلخيش هيچگاه بيمزه نيست. يکبار ديگر ميپرسم. چند نفر از شما حاضريد جلوی آينه بايستيد ، با خود روراست باشيد. ادعا کنيد که بخاطر منافع جمع حاضريد از منافع شخصيتان بگذريد و باز بدون شرم به چشمانتان درآينه نگاه کنيد؟ اگر با خودتان ، لااقل با خودتان ، روراست باشيد به عينه ميبينيد که بسيارند کسانيکه حاضرند منافع ملتي را نديده بگيرند بشرطيکه منافع حقير شخصيشان حفظ شود. توجيهات منطقي هم بسيار دارند. اگر ببينند که جوان مردم زير کينه و عقده 4 تا مامور مزدور (مامور و معذور) درحال کتک خوردن است جهت توجيه بزدلي و بي خايه گي خود چنين نشخوار ميکنند که چشمش کور دندش نرم، ميخواست صدای ضبطش را بلند نکند، ميخواست مويش را مثل آدم کوتاه کند ،ميخواست مزاحم ناموس مردم نشود...انگار که ديده اند طرف مزاحم کسي شده يا اينجور تظاهر ميکنند که حتما" همينطور است و اين تازه کوچکترين موردهاست. چه جناياتي را همين ملت به چشم ميبينند و نديده ميگيرند،باطبي هنوز درشکنجه و زندان کينه ولايت در حال جان کندن است . اينهمه نماينده مجلس طرفدار ملت (مثلا" دوم خردادی) و رئيس جمهور مردمي و 20 ميليوني چه کردند برای باطبيها ؟ از گنجي و نوری و امثالهم سخن نميگويم که عوامل خيمه شب بازی آقايان هستند. از دانشجوياني ميگويم که اکنون وابسته شان ميخوانند. وابسته به سيا و استکبار جهاني و... چه حماقتي . دانشجوی 19 ساله مملکت و مامور سيا؟ کدام عقل سالمي قادر به قبول اين چرنديات است و چه اذهان مريض و عقب افتاده ای مي توانند اينچنين آشکارا ملتي را تحميق کنند....و چه ملتي هستيم ما که همه اين فشارها و تحقيرها را تحمل ميکنيم و خودمان را به نفهمي ميزنيم؟ بالغ بر 300 نفر قرباني قتلهای زنجيره ای شدند. بيش از 3000 نفر از فرزندان اين آب و خاک در سال 1367 بدون محاکمه و برخلاف قانون در زندانها قتل عام شدند. که بودند؟ فرزندان اين آب و خاک نبودند؟ ما چه کرديم؟ اکنون چه ميکنيم؟ نه دوست من . کار ازين حرفها گذشته است .حکومتي که بتواند 3000 نفر را يکباره اعدام کند و براحتي قتل 3000 نفر را لاپوشاني و انکار کند و ملتش هم بروی خودشان نياورند فقط يک نتيجه ميتوان گرفت. اين نظام دندان ملتش را شمرده است . لمپنها و فرومايگان وارث قيام بهمن ماه شدند و اکنون حکومت در دست آنهاست و هردم ازين باغ بری ميرسد. اعترافات سيامک پورزند را شنيديد؟ اينکه به خود جرات ميدهند و چنين مزخرفاتي را بخورد مردم ميدهند به چه معنيست؟ غيراز آن است که ميدانند اين مردم آماده پذيرش اينگونه حماقتها هستند؟اگر همه نباشند ،عده ای هستند والا از اصل چنين خيمه شب بازی برپا نميشد. آش شله قلمکاريست. از يکطرف با حقه دوم خرداد و مثلا" آزادی اهدائي خاتمي زبانها باز شده و حرفهای تازه ای ميشنويم. حرفهائي که فقط در حد حرف ميمانند. از طرف ديگر اعمال و رفتار نظام و قوه قضائيه آن نقض آشکار قانون اساسي و حقوق انسانيست و در قبال آن بازهم حرف ميزنيم. حرف ، حرف و تازه هرچند وقت يکبار بابت همين حرف زدن هم يقه مان را ميگيرند و گوش چند نفر را ميکشند(آنهم با شياف پتاسيم).... کجايند آن مدعيان فرهنگ و طلايه داران گفتگو و مردمسالاری؟ کجايند آن مترسکهای فريبنده ای که با عبای گفتگوی تمدنها به تحميق ملتها پرداخته بودند. گمان نميکنم که هنوز تاريخ مصرفشان به سر رسيده باشد.ما مهره نيستيم ولي هروقت که خواسته اند بجای مهره از ما استفاده کرده اند. ياد آن جريان معروف سفير انگليس افتادم. حتما" شنيده ايد آن جريان را که درشکه سفير انگليس را زير باران و در گل و لای پيش مِببردندو به خودش و همسرش بد و بيراه ميگفتند. پرسيد اينها چه ميگويند؟ جواب داد: دارند به شما و ليدی فحش ميدهند. پرسيد اين فحش دادن باعث توقف کالسکه که نميشود؟ جواب داد خير. گفت پس بگذاريد فحش بدهند... اينها هم تربيت شده همان استعمار پير هستند. فقط گاهي گوش باربرها را هم ميکشند که يکوقت زيادی پررو نشوندو يادشان نرود بايد کالسکه را هل بدهند...با همه اينها نااميد شدن طبيعي نيست؟



........................................................................................

Tuesday, August 13, 2002

٭ اينهم يک ايميل جالب که بدستم رسيده بود و ديدم حيفه اگر شما نخونيدش، شايد هم قبلا" ديده باشيد...همون بازگشت به اصل است:
موفقيت در سنين مختلف زندگي
در 4 سالگي موفقيت يعني خيس نکردن شلوار و جيش نزدن
در 14 سالگي موفقيت يعني پيدا کردن دوست
در19سالگي موفقيت يعني داشتن گواهينامه و توانائي رانندگي
در 22 سالگي موفقيت يعني امکان اختيار همسرو ازدواج
در 35 سالگي موفقيت يعني داشتن پول زياد
در50 سالگي موفقيت يعني داشتن پول زياد
در 65 سالگي موفقيت يعني امکان اختيار همسرو ازدواج
در 70 سالگي ..موفقيت يعني...داشتن گواهينامه و توانائي رانندگي
در 75 سالگي ...موفقيت يعني...پيدا کردن دوست
در80 سالگي... موفقيت يعني..... خيس نکردن شلوار و جيش نزدن
********************
ديروز ماجرائي داشتم که بدليل طولاني بودن ، تعريف آن ازحوصله وبلاگها خارج است...شايد يک روز خلاصه اش کردم و نوشتم. ولي امروز برای اولين بار در عمرم از اصلاح اوضاع نااميد شدم.راستي فکرش را کرده ايد که چرا جای ديگر شد و اينجا نميشود؟
چرا کشورهائي مانند آلمان ، ژاپن و.. بعد از جنگ جهاني و ويراني کامل و مغلوب شدن اکنون به مرحله ای از توسعه و پيشرفت رسيده اند که حتي تصور رسيدنش برای ما در کوتاه مدت محال است اما کشوری مانند ايران که قبل از انقلاب از لحاظ تکنولوژی پا به پای کشورهای توسعه يافته پيش ميرفت اکنون به خاک سياه نشسته است؟ منظورم خطاها و خيانت های رهبران نيست. بسيار ساده است اگر گناه همه اين عقب ماندگيها را به گردن حکومت بيندازيم. اما وجود حکومتي که با اينهمه واپس گرائيش کماکان پايدار و در راس قدرت بماند و حتي طرفداراني در بين عامه داشته باشد نشان از چه ضعف و کاستي در بين ما ملت دارد؟
چند نفر از ما حاضريم که بخاطر منافع جمعي از منافع خودمان بگذريم.؟ چندنفر از ما حاضريم که به قيمت ضرر مالي ، جسمي يا معنوی به جامعه ای که بدان تعلق داريم سودی برسانيم؟ چند نفر از ما حاضريم که علنا"به نبود آزادی ، سانسور و استبداد در ايران اعتراض کنيم و خود را در خطر دستگيری يا بازجوئي و ...قرار دهيم؟ حالا عکس قضيه را بنگريم.... چند نفر از ما حاضريم به عنوان مصلحت طلبي سکوت کنيم و صدايمان درنيايد....يا حتي مطابق سياستهای نظام سخن بگوييم و تازه نام آنراهم زرنگي بگذاريم و با استدلالاتي همچون زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد و ...اين عملمان را موجه جلوه دهيم؟
احتياط، مطلحت طلبي و همچنين فرصت طلبي از خصوصيات بارز ما ايرانيان شده است (قبلا" هم بود؟) دامنه اين مصلحت طلبي تا بدانجا کشيده شده که حتي بعضي از خارج نشينانمان نيز (با آنکه ميدانند دست حکومت به آنها نخواهد رسيد) بنا به مصلحت رفتار ميکنند، مصلحتي بي پايه که نشان از خودبزرگ بيني وخودرا زياده از حد جدی گرفتن دارد.
اگر گرفتن چنين آماری ممکن باشد مطمئنم مشخص ميشود که چرا همه جای دنيا ميشود ولي در اين خراب شده نميشود.از ماست که برماست.... امروز برای اولين بار بود که نااميد شدم. در اين کشورفراموش شده و بيصاحب که مزد گورکن از آزادی آدمي افزون است ، هيچ ترفندی در نخواهد گرفت.


........................................................................................

Saturday, August 10, 2002

٭ حرف آخر از نگاه بامداد:
٭ نگاه:کسروی زمانی گفته بودميهن آريايی اسلامی يک حکومت به آخوندهابدهکاراست به راستی حق با کسروی بود وانگارقسط های آخراين بدهی نيز روبه پايان است.شرايط به گونه ای است که عطش عدالت اجتماعی درجان جامعه موج می زندوافزايش فشاروسرکوب گونه ای آگاهی درمردم پديد آورده است که معطوف به هدف اخلاقی مشترکی است که همان آزادی وشرايط انسانی ترباشد.مذهب اکنون اصلی ترين کارکرد خوديعنی سرپوش گذاشتن برفقروناديده انگاشتن پيکاراجتماعی راازدست داده است هرچه به موعدرهايی نزديک ترمی شويم شتاب تحولات نمايان ترمی شود.مبادا که اين خواست زيرروکردن ديگرباربه سرخوردگی بيانجامد!!!********************
جناب ابوالبلاگر ميفرمايند:به نظر من در اینترنت آی پی زیاد اهمیت نداره پسورد ناموس آدمه. کشف آی پی بسيار ساده و آسونه و در وضعیت فعلی اینترنت در ایران هم خیلی کمکی به کسی نمی کنه...
البته من هرچه دقت کردم نفهميدم که چرا ايشان پسوورد را مهمتر از آی پي ميدانند. چون از دست دادن پسوورد سبب از دست رفتن اکونت ميشود اما کشف آی پي و متعاقبش ردگيری کاربر سبب از دست رفتن چيزهای مهمتری مثل آزادی و حتي جان آدمي ميگردد...اشتباه ممکن است زياد مهم نباشد اما پافشاری بر اشتباه حماقت است. حماقتي که به خيانت منجر خواهد شد.


........................................................................................

Thursday, August 08, 2002

٭ وبلاگ منکرات ، وبلاگي احتمالا" شخصي و غيروابسته به حکومت
نويسنده وبلاگ منکرات از آن دسته از افراديست که حتي در جريان خط و خطوط حاکميت و رهبرانش هم نيست و سخنانش نه تنها از فريبکاری لازم برای تحميق ملت (هميشه تحميق شده ايران) برخوردار نيست، بلکه حتي دور نميبينم که وابستگان حکومت در وبلاگشهر اورا نفوذی و ضد انقلابي بنامند که به قصد خراب کردن وجهه حزب الله وارد ميدان شده و با صدور بيانيه های احمقانه و سخنان بي منطق آبروئي برای مکتبيهای وبلاگشهر بجا نگذاشته است.اما من اين را باور ندارم ...بيشتر به نظر ميرسد که نويسنده اين وبلاگ از همان تيپ لمپنهای موتورسوار (لباس شخصيها) باشد که تا دستش به کامپيوتر رسيده ، با همان فرهنگ منبعث از امثال حاج بخشي و الله کرم و ده نمکي به فکر تبليغ در حيطه سايبر اسپيس و اشاعه عقايد شبه اسلامي (و در واقع فاشيستي ) خود افتاده است. اينکه به حکم بنويسد احتمالش خيلي کم است چون در چنين حالتي که ارگاني يا حتي گروهي ازينطريق قصد اشاعه افکارش را نمايد مسلما" خط و خطوط نوشتارها بسيار هوشمندانه تر (و مکارانه تر)خواهد بود...مثل آنچه در وبلاگهای وابسته به رژيم همچون وبلاگ ابهام(سايه روشن ) و اسب آتش شاهد آن هستيم. پاسخ نويسنده اين وبلاگ به سوالات جناب هيس کاملا" مشخص نمود که نگارنده اش حتي در جريان مسائل داخلي مملکت و آنچه ميگذرد (حتي در حد اخبار کيهان ورسالت و خط دهي شريعتمداری وانبارلوئي هم) نيست. علاوه برآن کوچکترين تعقل و منطقي در نوشته هايش به چشم نميخورد که لااقل چند نفری از خوانندگان پذيرای آن باشند. تنها امثال پيراهن سياهان (سلف فاشيستهای ايتاليائي) و اراذل و اوباش جيره خوار ده نمکي (که عقلشان در کف پايشان است ) هستند که ميتوانند ازين گونه خزعبلاتی که ايشان مينويسد مشعوف شوندو باد در سينه بيندازند. بگذريم که بنده هم از خواندنشان خوشحال ميشوم چون سنديست بر حماقت طرفداران تحميق شده نظام ولايت.....
در هرصورت آنچه که منکرات ميگويد دودش بيشتر به چشم خود نظام و حاميان حزب اللهيش خواهد رفت و بيچاره اينچنين شخصيتي که همچون چوب دوسر گوهي ست... نه آزادگان وبلاگشهر ارج و قربي به نوشته هايش قايل ميشوند و نه وابستگان نظام از اين لاطانلات آبرو بر باد ده راضي هستند، چون ميدانندکه مخاطبان اين وبلاگها از آن تيره اشخاص نيستند که با يک حکم رهبری جامه چاک دهند و نديده ونشناخته خودرا مضحکه کنند.سرو کارشان به جامعه ای عقل گراست و طبيعت حکمش را در مورد آنها نيز تحميل کرده است و ناچارند به قضاوت خوانندگان (اگرچه احترام نميگذارند ولي به اجبار )اهميت دهند.
************
اين را هم از وبلاگ حزب الله داشته باشيد:
دكتر حسين الله كرم:آمريكا هرگز به ايران حمله نمي كند.
نميدانم از کي تا بحال دکترا هم مثل آيت اللهي ودرجه سردار و سرهنگي بصورت فرغوني پخش شده است . اين يارو الله کرم ديپلمش را هم اگر توانسته باشد بزور گرفته باشد ميبايست شمع نذر امامزاده صالح ميکرد چه برسد به اينکه دکتــــــــــــر.... کي ميره اين همه راهو؟ مملکتي که آخوندش کسکش باشد و خانه عفاف داير کند دکککککتررررررش هم بايد جناب الله کرم باشد.حالا طب نه...دکترای حماقت و رذل بودن...
ميگن دروغ هرچه بزرگتر باشه باور کردنش آسونتره..




........................................................................................

Sunday, August 04, 2002

٭ مايه رو چيزيست که به وفور در بين آخوندها و مزدورانشان (حزب اللهي ها) يافت ميشود. دقت کنيد به جواب سوالات هيس در وبلاگ منکرات:

سوال يک - درمورد آن هيچي بزرگ امام بهتر است چيزی نگوييم. جوابيه منکرات به هيس مشخصا" مغلطه کردن و نسبت دادن صفاتي به خميني ست که از ابتدا نيز در اين مرد وجود نداشت...
سوال 2- هنوز که هنوز است رفسنجاني و بقيه خائنين به مملکت در تلاشند که گناه ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر را به گردن خميني (يک جنازه) بيندازند، آنوقت اين دوستمان هنوز دوزاريش نيفتاده و دارد به سبک ده سال پيش از ادامه جنگ دفاع ميکند. خنده دار است والله... دوست من بهتر است کمي در سياستهای جديد رهبرانت دقيق شوی و لااقل مطابق با آنها حرکت کني...
سوال 3 -(مربوط به کشتار بيش از 3000 زندائي سياسي در سال 1367) جناب نويسنده وبلاگ منکرات خود را به نفهمي کامل ميزنند و انگار اصلا" ازآن کشتار اطلاعي ندارند. آدرس غلط (به باند مهدی هاشمي) هم ميدهد تا اگر کسي بي اطلاع است با همان چند جمله خرشود و ديگر دنبال آن سوال نرود. در صورتي که عالم و آدم ميدانند که در سال 1367 بيش از 3000 زنداني سياسي که بيشتر آنها حتي مدت زندانشان هم تمام شده بود و بصورت غيرقانوني در زندان نگهداشته بودند در زندانهای مختلف کشور همزمان قتل عام شدند. مراجعه کنيد به کتاب خاطرات منتظری و سايت اخبار روز و سايت ديدگاه و آرشيو وبلاگ سهراب نژاد و...غيره
من برايم واقعا"عجيب و غيرقابل قبول است که اگر واقعا" نويسنده وبلاگ منکرات ازين قتل عام بي خبر باشد. بيشتر ميتوان اينگونه در نظر گرفت که چون جواب نداشته يک زرمفتی زده و خواسته قضيه را ماستمالي کند...
سوال 4- در مورد حصر منتظری.... برايم عجيب است که چطور يک آيت الله سابقه دار مثل منتظری را ميشود دهنش را سرويس کرد اما يک آيت الله صفر کيلومتر(خامنه ای ) که معلوم نيست چطور يکهو از حجت الاسلامي پرش کرد به آيت اللهي (حتما" مثل درجه های فرماندهان سپاه کيلوئي بوده و با فرغون آورده اند و تقسيم کرده اند) به مقام عصمت و طهارت ميرسد تا حديکه انتقاد از اعمالش جرم و برابر با شرک در نظر گرفته ميشود...بقول معروف اين برادر منکراتيمان هم سرش دست خودش است. هر طرفي که دلش بخواهد ، معامله لامذهب را ميچرخاند....(اگر جوکش را نميدانيد بپرسيد تا برايتان تعريف کنند)
سوال 5- در مورد حوادث کوی دانشگاه- آيا لازم است چيزی بگويم؟ حرف زياد دراين مورد زده شده و خزعبلات نويسنده وبلاگ منکرات کاملا" مثل فلان بز پيداست...
سوال 6- در مورد قتلهای زنجيره ای- جناب منکرات با صداقت تمام نظر خودشان (که نظری کاملا" ولائيست ولي حتي خود خامنه ای هم خايه ابراز کردنش را نداشت) را بيان فرمودند. حرفي نيست. آدم سالمي که نبودند .درمسلمان بودنشان هم که جای شک بود پس حتما" حقشان بود که کاردآجين شوند....
سوال 7- تظاهرات موافق نظام و ميزان محبوبيتش -در مورد آن 400 يا 500 هزار نفری که فرمودند بايد به انصاف اين برادر منکراتي آفرين گفت. چون رهبرانش دم از تظاهرات ميليوني مي زدند و اينکه ايشان به 500 هزار نفر رضايت دادند جای خوشحاليست. نظرتان را به گزارش خبرگزاريهای موثق که تعداد کل تظاهر کنندگان را کمتر از 100 هزار نفر برآورد کرده بودند نيز جلب ميکنم. تازه آنهايي که صحنه را از تلويزيون جمهوری اسلامي ديدند کاملا" در جريان هستند که در يک چهارراه چند نفر جا ميگيرند. کل صحنه که توسط هليکوپتر (همان چرخبال من درآوردی) فيلمبرداری شد نشان ميداد که يک چهارراه آدم بيشتر جمع نشده بود و آن رقن صدهزار نفر هم مربوط به کل ايران بود. حال اين برادر منکراتيمان ميتوانند با يک معادله ساده بين 100 هزار نفر (يا حتي 500 هزار نفر خودش ) و جمعيت 60 ميليوني ايران ميزان محبوبيت نظام را برآورد بفرمايند....
*********************
داريوش آگاه در جارچي نوشته بود: راستي خودتونو ديگه در مورد طرح عفاف به زحمت نندازيد.اين طرح رد شد.
البته فرمايش ايشان درست است . اما کي؟ بعد از آنکه داد همه درآمد و گندش درآمد که اسلام بازيچه دست اين نامسلمانان و قدرت طلبان شده ناچارا" رد شد. اين شيوه شناخته شده سالهاست که توسط اين متحجرين بکار گرفته ميشود. طرحي را در روزی نامه هايشان مطرح ميکنند و منتظر عکس العمل مردم و افکار عمومي ميمانند. اگر مخالفتها آبکي بود يا ديدند تعداد موافق ها هم قابل توجه است آنوقت با پرروئي و وقاحت علني اش ميکنند. اما وقتي ديدند کار خراب است از اصل منکرش ميشوند و اصلا" جوری رفتار ميکنند که قاتل گم ميشود. مثل همين بار که اصلا" هيچ جاکشي اين طرح و ابداعش را به گردن نگرفت.


٭ نادر بکتاش مينويسد:
به نظر من هر وبلاگ نويسي كه براي خودش ارزش قايله بايد در وبلاگش به طور علني خواهان توضيح روشن از حسين درخشان بشه. اين كه درخشان مبتكر وبلاگ نويسي فارسي شده درست‚ اما اينكه ايشون تصور كنه كه ميتونه به سادگي و نامسيولانه از متعرضين به ابتدايي ترين حقوق مدني ديگران حمايت كنه‚ غيرقابل تحمله. تو جامعه ايران كه صبح تا شب داره به حقوق مردم تعرض ميشه‚ آيا بايد اجازه داد در جامعه وبلاگي هم چنين اتفاقي بيفته ؟
اما.... اما به نظر من قضيه خيلي ساده تر ازين حرفهاست.سفر اخير جناب درخشان به اتفاق خانواده به ايران خود مويد دلايل ايشان برای حرکت در جهت باد است. يا شايد بهتر است بگوييم چراغ سبز نشان دادن به مقامات و مسئولين ايراني که يکوقت خدای ناکرده به فکر تنبيه ايشان (بخاطر صحبتهای گهگاه تندشان برعليه ولايت)نيفتند. اين ساده ترين شکل قضيه است و به نظر من هيچ دليلي وجود ندارد که فرمايشات جناب درخشان را در نتيجه (خداينکرده)وابستگي ايشان به جمهوری اسلامي بدانيم. تا آنجا که از نوشته های آرشيو ايشان ميشود برداشت کرد خود جناب درخشان هم (تا قبل از تصميم به سفر) دل خوشي از حکومت ايران نداشته اندو گهگاه سخنان تندی هم برعليه آن در وبلاگشان نوشته اند.اما به نظر ميرسد که دادگاه خرداديان و حکم عجيب و غريب آن مثل زنگ خطری برای ايشان عمل نموده و به فکر مصلحت افتاده اند. اميدوار باشيم که زودتر به کانادا برگردند و درجه مصلحت طلبي خونشان کمي پايين بيايد...
و در مورد رفتار غير مدني جناب درخشان و نظر جناب بکتاش تنها ميشود گفت که جناب بکتاش هنوز بايد روشهای مختلف مقابله با انتقاد و حرف حق را (که توسط مصلحت طلبان استفاده ميشود) را بيشتر مطالعه کنند. بسياری از اشخاص وقتي با انتقادی بجا مواجه ميشوند بجای پاسخگوئي (که مسلما" نتيجه معکوس خواهد داشت)با مکاری تمام، سياست بي اعتنائي و سکوت پيشه ميکنند. البته آنجا که انتقاد همراه با تندی باشد اشکالي ندارد که برای خراب کردن طرف مربوطه فقط متن انتقاد را در وبلاگشان منتشر کنند. نمونه اش متن تندی که جناب بکتاش در وبلاگش گذاشته بود و حسين درخشان با ژست دروغين دمکراسي (و در اصل برای نشان دادن تندی انتقاد بکتاش و خراب کردنش ) در وبلاگش (سردبير خودم) گذاشت...آنهم بدون هيچ اظهار نظر و توضيحي چون اگر توضيح ميداد به ضررش تمام ميشد و از پسش برنمي آمد که جوابي منطقي به آن انتقاد بدهد..پس تصميم گرفت متن آنرادر وبلاگش بگذارد تا نشان دهد بکتاش چقدر بچه بدی است وبچه بد بد بي تربيت است و..غيره...و نتيجه گيری را بدون اظهار نظر به عهده خواننده بگذارد.(اما خواننده بي اطلاع و بدون سابقه..چون آنانکه در جريان کار بودند مسلما" گول نخوردند). اما در جواب انتقاد و سوال مودبانه بنده (در نت پد ايراني -همين وبلاگ) هيچ عکس العملي نشان نداد. نه ميشد آنرا منتشر کرد و از بار منفيش در جهت ژست دمکراسي و خراب کردن نويسنده استفاده کرد و نه ميشد به آن جواب داد. پس بهترين رويه همان بي اعتنائي و سکوت (برای ماستمالي قضيه ) بود که جناب درخشان با مهارت تمام از آن استفاده نمود. لازم بذکر است که احتمال اينکه ايشان سوال بنده را نديده باشند وجود ندارد چون همانوقت متن نوشته شده را توسط ايميل نيز برايشان ارسال نمودم که مطابق معمول بي جواب ماند.يکبار ديگر هم همين رويه فريبکارانه رادر مورد نوشته اکبر سردوزامي (راجع به پرشين بلاگ و متن درخشان دراينباره) اعمال نموده بود...يادتان هست؟ نميدانم اين مصلحت طلبي جناب درخشان را به چه بايد تعبير کرد و اين بي مصلحتي و کله خری خودم و هيس و آسمانهای تاريک و نسل سوخته و نوجوان و...دهها وبلاگنويس ديگر که دم پر آقايان هم هستند ولي تن به مصلحت طلبي نميدهند را به چه تعبير کنم. اما مصلحت طلبي يک چيز است و فريب و نيرنگ متعاقب آن چيز ديگر.
طبل رسوائي سايت پرشين بلاگ خيلي وقت است زده شده واکنون همه وبلاگشهر ميدانند که اين سايت فريبکار با چه مقاصدی تاسيش شده است اما اين تلاش فريبکارانه درخشان برای فرار از جوابگويي و پافشاری در اشتباه بسيار خطرناک است. اين نقش بيش از حد خطرناک است چون ميتواند بسادگي يک مصلحت طلبي ساده را خيانت نشان دهد.پذيرش انتقاد خيلي وقتها جلوی نتيجه گيريهای غلط بعدی توسط ناظرين را خواهد گرفت و اين نکته ايست که متاسفانه جناب درخشان به آن بي توجه هستندو اين مسلما" به نفعشان نخواهد بود.
دوست ندارم فکر کنم که لقب ابوالبلاگری که وبلاگنويسان ايراني به ايشان داده اند سبب شده که مثل مقام معظم ولايت خودرا بری از خطا و دور از انتقاد بشمارند و با تکبر و غرور بيجا با وبلاگشهریها رفتار کنند. شهرت هم مثل قدرت فساد مي آورد؟
شايسته است که جناب درخشان در وبلاگشان اعلام نمايند که در مورد اين سايت (پرشين بلاگ)اشتباه کرده اند و با سفارش نمودن وبلاگنويسان به دوری ازين سايت و استفاده از سايتهای مشابه خارجي جهت وبلاگنويسي ، بيش ازين جوانان ايراني را درخطر شناسائي توسط عوامل سازمان اطلاعات قرار ندهند. طرفداری بدون دليل و بي قيد وشرط ايشان ازين سايت سبب شد که بسياری از وبلاگنويسان (که به درخشان اعتماد داشتند) به آنجا (پرشين بلاگ)اسباب کشي کنند و بسياری ديگر نيز (مثل بنده که باز به درخشان اعتماد داشتم) اعتمادشان را از دست بدهند. اما گناه گرفتار شدن همه کسانيکه با اعتماد به ايشان در چاه بيفتند به گردن جناب درخشان است و اين بارسنگينيست.مگر نه جناب درخشان؟


........................................................................................

Saturday, August 03, 2002

٭ اسپری ، آدامس ، سي دی ، عکس ، پاسور...... همينطور که داری رد ميشوی توی گوشت وزوز ميکنند.جلوتر دو مامور نيروی انتظامي با باتوم و دستبند سينه ها را جلو داده اند و دارند آب زرشک تناول ميکنند. اما انگار اين صداها را فقط تو ميشنوی و به آنها ربطي ندارد......
................
جلوتر .... توی پارک ...ميروی که که آبي به سرو صورتت بزني و از شر گرمای بعد از تابستان خلاص شوی که بازهم مگسي سمج توی گوشت ميخواند:
- چيزی لازم داشتي؟
- مثلا" چي؟
- علف، تل، گرد...جنسش اصله ها. اصلا"قاطي نداره. اينجا من از همه ارزونتر ميدم....
ماشين پيکان گشت نيروی انتظامي جلوی پارک ايستاده و دارد از يک دختر وپسر جوان سين جيم ميکند..به مگسهای سمج کاری ندارند.
انگار در اين مملکت فراموش شده بي صاحب ، جرم عشق بيش از مواد مخدر است...

**************
الحمدالله حگومت نظامي (بسيجي) هم که برقرار شد و ازين به بعد ساعت 11 شب به بعد همه اصناف بايد تعطيل کنند. اولش از دربند و درکه و.. شروع کردند و الان به کل شهر تعميمش دادند .حالا يکي اگر شام گيرش نيامد و بعد از 11 گرسنه اش شد ميتواند برود گرسنگي بکشد يا گوشت ..ش را بخورد تا يادش بماند در مملکت جمهوری اسلامي چقدر آزاديم .مثلا" آزادی که ساعت 11 شب که شدمثل مرغ بروی جا....بعدش هم آزادی که بروی کپه لالا ...هرچه ميکني حق نداری هنوز توی شهر باشي..چون اگر بيرون بماني کليت نظام در خطر مي افتد. اصلا" نظام که هيچ ، کل اسلام در خطر مي افتد..بيرون هم که بيايي سرو کارت با نکير و منکرهای اين دنياست که با لباس آلاپلنگي و اسلحه های پر آماده اند تا منافع قدرتمداران حاکم را به هر نحو و به قيمت گيردادن به نوار موسيقيت يا ريخت و قيافه ات (يا هر بهانه ديگری...مثلا" اينکه چرا نفس ميکشي) حفظ کنند.....
ميگويند آخرين روزهای سلطنت شاه هم همينطور بود.


........................................................................................

Thursday, August 01, 2002

٭ رهبر جمهوری اسلامي در ديدار با امامان جمعه ، "اعترافات سيامک پورزند" را حقيقي خواند و همين اعترافات را سندی برای وجود تهاجم فرهنگي دشمن دانست .
امروز مردمي ترين حکومتي که ما ميشناسيم ،حکومت جمهوری اسلامي ست.
(رهبر معظم و مقام خيلي معظم ولايت مطلقه فقيه)
. . . . . .
1- مشک آنست که خود ببويد نه آنکه عطار بگويد
2- هيچ بقالي نميگويد ماست من ترش است .
3- تو که راست ميگي ، همين منار جنبون اصفهان به چيز ( گلاب بروتون) هرچي آدم دروغگو
4- لاف در غريبي و گوز در غربت
5- ديوار حاشا بلند است
6-قدرت موجب فساد است.
7- فساد ناشي از قدرت گاهي چنان در شخص (در اينجا شخص مقام ولايت) موثر است که طرف مربوطه از درک بديهيات نيز عاجز واز التزام به بديهيات اخلاقي نيز غافل ميشود....يا شايد ملت را مثل خودش خر فرض ميکند .والا کداميک از افراد ملت آنقدر احمق تشريف دارد که با وجود اطلاع ازينکه پيرمرد 70 ساله ای را هشت ماه تمام در انفرادی نگه داشته اند (حالا بفرض محال فرض کنيم شکنجه ديگری درکار نبوده) بازهم به چنين اعترافات از سر اجبار و تسليم باور کند؟ بنظر ميرسد تنها يک احمق دراين مملکت وجود دارد.
*****************
پارسال تابستان که به سفر رفته بودم ماجرای ترسناکي داشتم.کم مانده بود که شرم از سر وبلاگشهر کم شود ولي با استفاده تعاليم و تچارب (پ ص ) جانم را نجات دادم .جريان ازينقرار بود که توسط هواپيمائي معظم هما سفری به يکي از شهرها داشتم .در راه بازگشت ناگهان هواپيما حرکات عجيب و غريبي از خود نشان داد که ربطي به چاههای هوايي نداشت . بطور مشخص کجکي پرواز ميکرد و همه مسافرين يکوری نشسته بودند. کار به جائي رسيد که اسباب و اثاثيه و کيفهايي که مسافرين در بالای سرشان (قسمت بار دستي ) گذاشته بودند دراثر کج شدن هواپيما به زمين و سر و کله مسافران ميريخت و مهمانداران هم در جواب سوالات مکرر مسافرين هيچ جوابي نداشتند. رنگ خودشان بدتر از مسافرين سفيد شده بود و يکي از مهمانداران تازه کار در عقب هواپيما در حال اشک ريختن بود. کم کم اين گريه زاری به خانمهای داخل هواپيما هم سرايت کرد و جيغ و دادشان به هوا رفت. يکي از مسافران که از عدم جوابگوئي مهمانداران و مسئولين هواپيما آمپرش بالا رفته بود باعصبانيت ( و به تاخت) بسمت کابين خلبان رفت تا خبری کسب کند ، اما قبل از رسيدن به آنجا توسط محافظين مخفي هواپيما و با استفاده از چند ضربه کاراته دستگير (و کاملا" غيرفعال )شد.( بيچاره با دماغ شکسته و زير چشم کبود و يک اسلحه روی شقيقه تا لحظه آخر عمرش با دستبند به صندلي بسته شده بود).بعد از مدتي بالاخره جناب خلبان لطف کردند و به مسافران افتخار دادند که توسط بلندگو توضيحاتي دهند. طي توضيحات مبهم و تحميق کننده خلبان چنين مشخص شد که انگار يک چيز بي اهميت ( مثلا" فيوز اگزوز هواپيما) خراب شده و بهمين دليل ناچاريم قبل از رسيدن به مقصد توقف کوتاهي در يکي از فرودگاههای بين راه داشته باشيم. (البته بعدا" فهميدم اين چيز بي اهميت موتور سمت چپ هواپيما بود که کلا" خاموش شده بود) بگذريم که با چه والزارياتي دربين جيغ و داد و گريه مسافران هواپيما تالاپي در باند فرود نشست (در واقع افتاد و همانوقت بود که احساس کردم چند تا از مهره های کمرم جابجا شد) چند کيلومتری در باند فرود قيقاج رفت و بالاخره بيرون باند و روی چمنها از حرکت ايستاد . مسافران که عمر دوباره ای پيدا کرده بودند با خوشحالي کف زدند و اين فرود موفقيت آميز را به خلبان و مهمانداران تبريک گفتند. همه داشتند خودشان را آماده ميکردند که از هواپيما پياده شوند که در کمال تعجب توسط بلندگو اعلام شد (حکم فرمودند) که هيچکس کمربندها را باز نکند و تا بررسي ميزان خرابي هواپيما کسي حق پياده شدن از هواپيما را ندارد!! بررسي و تعمير هواپيما حدود 2 ساعت طول کشيد و در طي اين دوساعت از مسافران محترم با آب خالي و آب نبات پذيرائي مفصلي بعمل آمد.يکي از مسافرين که نسبت به پرواز مجدد با همان هواپيما معترض بود جهت توجيه بيشتر به اطاقک پشتي هواپيما برده شد و بعد از توضيحات کافي واحد حراست؟؟!! تا آخر کار در قسمت ته هواپيما ساکت و صامت لال شده بود. بالاخره بلندگو با صدائي خشک و فلزی اعلام کرد که کار تعمير هواپيما به اتمام رسيده و هواپيما آماده پرواز است. مهمانداران نيز در جواب ابراز نگراني مسافرين از پرواز مجدد با هواپيمای تازه تعمير اظهار ميداشتند که هواپيمای ديگری تا اطلاع ثانوی درآن فرودگاه نخواهد آمد و بنابراين تنها راه رسيدن به تهران استفاده از همان هواپيماست. خلاصه اينکه بالاخره هواپيما دوباره بلند شد و جهت منصرف کردن مسافرين سرشان را با غذای حاضری و نان بيات و نوشابه ولرم بدون يخ گرم کردند.توجيهشان هم اين بود که دراثر اين تاخير يخها آب شده و نوشابه ها هم خنکيشان را از دست داده اند و به بيان ديگر "همينه که هست، از سرتون هم زياده" ... در حال نشخوار نان بيات فوق الذکر بودم که ناگهان متوجه شدم که انگار بازهم هواپيما يکوری شده منتهي اينبار از ته به سر. يعني نوک هواپيما داشت بسمت پايين ميرفت و دمش بالا....انگار که بخواهد دوباره فرود بيايد.با توجه به مدت زمان کوتاهي که از برخاستن هواپيما گذشته بود احتمال اينکه به تهران رسيده باشيم نبود و با زيادتر شدن زاويه هواپيما نسبت به زمين شک و ترديدم در مورد اينکه اين زاويه ناشي ازيک فرود طبيعي باشد ، کاملا برطرف شد. احساس ميکردم سرم گيج ميرود و کم مانده که سکته کنم. ساير مسافران نيز وضعيت بهتری نداشتند و باز صدای جيغ و دادها و گريه بلند شده بود. مهمانداران هم پشت کابين خلبان جمع شده بودند و پرس و جو ميکردند. هواپيما آنقدر به سمت پايين کج شده بود که کسي جرات نميکرد کمربندش را باز کند و به طرف کابين برود. ديگر اشهدم را خوانده بودم و داشتم در دل استغفار ميکردم و از خدا بخاطر گناهانم و فحشهائي که به ديکتاتورها وحزب اللهي هاو مقامات معظم و ولايت داده بودم ، آمرزش ميطلبيدم که در کمال خوشوقتي متوجه شدم که در کنار درب خروج اضطراری نشسته ام. زمين هر ثانيه نزديکتر ميشد و با توجه به زاويه هواپيما نسبت به زمين مشخص بود که فرودی در کار نخواهد بودو هواپيما احتمالا" سيخکي به زمين سقوط خواهد کرد. به ياد تعاليم استاد (پ ص) افتادم .به آرامي کمربندم را باز کردم و آماده شدم. زمين لحظه به لحظه نزديکتر ميشد. فرصت ترسيدن يا فکر کردن نبود. در لحظات آخر دستگيره خروج اضطراری را کشيدم و در دومتری زمين (قبل از برخورد هواپيما به زمين) از هواپيما به پايين پريدم. هواپيما با صدای وحشتناکي در کنارم بزمين خورد و متلاشي شد. من هم (با پای ضرب خورده) به جد و آباد پلنگ صورتي فاتحه فرستادم و برای کل فک و فاميلش آمرزش طلبيدم که در يک کارتون تلويزيوني اين روش پياده شدن از هواپيما را تعليم داده بود. از هواپيما چيزی نماند و کل مسافران و خلبانها و کارکنان کشته شدند.فقط من فضول به لطف پلنگ صورتي زنده ماندم .....البته جريان اين سقوط اصلا" فاش نشد چون هواپيمائي هما نميخواست که وجهه بالائي !؟! که در بين شرکتهای هواپيمائي دارد بهم بخورد قضيه را با سکوت برگزار کردو ........
.........................
شايد آخر داستان سقوط خيالي باشد ولي 95 درصدش واقعيت بود.


........................................................................................

Tuesday, July 30, 2002

٭ اين مطلب را خواهشا" اگر کمتر از 18 سال هستيد يا طرفدار وبلاگهای بهداشتي هستيد نخوانيد.اگر خوانديد و حالتان بهم خورد فحشش را به من ندهيد. به آن بي ناموسهائي بدهيد که اسلام را ملعبه دستشان و بازيچه اميال حيوانيشان کرده اند. اصلا" چرا جای دوری برويم؟ همين کيهان شريعتمداری را بخوانيد تا ببينيد نوشته های من کثيف تر است يا نوشته های اين کثافتها که با پرروئي و وقاحت اسلام را دارند به گوه ميکشند و جنده خانه اسلامي باز ميکنند.
*************************************
بارک الله ، بالاخره دارد جور ميشود. اينهمه سال بايد ميگذشت تا بالاخره علما وفقهای دينيمان، اين عاليجنابان به اين نکته مهم دست يابند که کسکشي فقط اسمش بد است والا درآمد خوبي دارد و حيف است که ديگران بخورند. جيب گشاد آخوند برای دريافت حق کسکشي بسيار مناسبتر است و البته دراين ميان گور پدر اسلام هم کرده.....مگر نه اينکه سرش دست خودمان است ، هرطرف بخواهيم بادش ميدهيم. اسلام را هم اين وسط يک جورائي سياهش ميکنيم و ...اصلا" به کسي چه مربوط؟ مدعيان اسلام و مسلمين خودمان هستيم رعيت هم غلط ميکند که بخواهد در معقولات دخالت کند. جنده خانه هارا راه مي اندازيم اسمش را ميگذاريم خانه عفاف تا اسلامي شود. مثل بهره و ربا که در بانکداری اسلامي هم زيادتر شده هم اسمش شده کارمزد تا تطهير شود. هرکس هم اعتراض کرد....صبر کن ببينم...چه اعتراضي؟ مگر از ما مسلمانتر است که بخواهد اعتراض کند؟ توی سرشان ميزنيم هرچه ميگوييم بايد بگويند چشم و تازه تقليد هم بکنند. ميماند نفرات کارمند اين نوع خانه ها که آنهم به لطف و مرحمت و برکت حکومت آخوندی نفر اضافه هم مي آورند. از دختر 15 ساله بگير تا...پسر فلان ساله.تازه مشکل ترافيک هم حل ميشود و اينهمه احمق که صبح تا شب جلوی جنده و غيرجنده بوق ميزنند و چراغ ميزنند بجای اين حرکات جلف مستقيما" در پارکينگ هتل عفاف پارک کرده و در اطاق خواب (همان هتل) به امر خير ميپردازند. تازه گناه هم نکرده اند که يکوقت خداينکرده به جهنم بروند وآن دنيا جای آخوندها را تنگ کنند. فقط اگر يک سری خانه های عفاف مخصوص مردهای منحرف هم راه بيندازند(کونده خانه سابق) ديگر مشکل گي ها و همجنس بازها هم حل ميشود .الحمدالله با اينهمه عالم و اسلام شناس که داريم (سر سگ بزني اين روزها الاحقرو حجت الاسلام و آيت الله ميريند) تبصره و ماده کم نخواهيم آورد، هر طور شده يک حکم اسلامي اگر شده از کونشان درميآورند و پيروان احمقشان را تحميق..... ملت هم (اعم ازحشری و کون کن يا ...) راضي اينها هم راضي و خشنود مملکت داريشان را ميکنند. بقول معروف ملت راضي ...همه راضي ...من راضي توراضي ...کون لق قاضي ...................
اصلا" همه اش تقصير خود ماست . مگر ما نبوديم که راه رفتيم و گفتيم ازين آخوندها جاکش تر خودشانند؟ هي گفتيم از آخوند جماعت کسکشتر پيدا نميشود. آخرش هم ازبس ازين حرفها زديم راست درآمد و آخوندهای محترم قرار است ارين پس به مشاغل نان و ابداری چون جاکشي پا اندازی و کسکشي و ژتون فروشي بپردازندو جای خانم رئيس (سابق) شهر نو بنشينند و پورسانتشان را بگيرند. نوش جان...تا باشد ازين نانها...که بخورند و گردنشان کلفت تر شود.


........................................................................................

Saturday, July 27, 2002

٭ *وقتي ديدمش داشت خودش را با کيف و لذت به سنگ خنک کف تراس ميمالد. چون از پشت پنجره مواظبش بودم مرا نديد و به خرغلطش ادامه داد. آخرش هم 4 دست و پايش را هوا کرد و همانطوری خوابيد. وقتي غلط ميزد به نطرم ميرسيد که دارد ميخندد. تا بحال ديده ايد گربه بخندد؟ من ديدم. ماهي سرخ کرده شب پيش را کمي گرم کردم و به تراس رفتم. اولش از جا پريد و کم مانده بود که خودش را از آن بالا به پايين پرت کندولي بوی ماهي کار خودش را کرد و به چاپلوسي افتاد. خودش را چند بار به پايم ماليد و بظاهر بي توجه به ظرف غذا کم کم خودش را به آنطرف کشيد و مثل آدمهای وسواسي يا سير با بي ميلي شروع بخوردن غذا کرد. هميشه بريم عجيب بوده اين طرز غذا خوردن گربه ها... جوری غذا ميخورند که انگار ميلي ندارند و با اکراه دارند آنرا ميخورند اما در پايان هرچه هست خدمتش ميرسند.
.....................................
دخترک شيطان مطلبي نوشته بود در مورد آن ايميل کذائي و نتيجه گيريهای متعاقب آن که مرا به ياد جوک ديگری انداخت. ميگويند يکي ادعا کرده بود که همه مردان دنيا يا مفعولند يا احمق. شق سومي هم وجود ندارد. وقتي ازش دليل خواستند گفت: اگر 50 ميليون تومان بهت بدهند ک*ن ميدهي؟ (با عرض معذرت از کلمات غيربهداشتي، هرچند تابحال حتما" عادت کرده ايد)اگر بگويي ميدهم پس مفعولي و اگر بگوئي نميدهم حتما" احمقي.... چون کنتور که ندارد و ....
اگر بخواهيم از يک موضوع غير منطقي نتيجه بظاهر منطقي استخراج کنيم پس قاعدتا" اين مورد هم بايد کاملا منطقي بشد و همه مردان دنيا يا مفعول باشند يا احمق !!!



٭ آن روزها ، روزهای بد...
چه ساده بود مردن درآن روزها . دوستي داشتم (رضا).. در محله مان که در واحد پشتيباني خدمت ميکرد. جائي هم که افتاده بود بد نبود. ايستگاه هفت آبادان. در واقع پشت جبهه بود. 2 ماه در آنجا بود و يک ماه به تهران برميگشت. آن يک ماه هم راننده جناب سرهنگ فرمانده گردان بود که علاوه برکار در ارتش يک معاملات ملکي هم داشت. سرهنگ ازش کار ميکشيد نه فقط در محيط پادگان ، بلکه بعد از ظهرها که با ماشين ارتشي به دفترش ميرفت او را نگاه ميداشت. چون خودش کسر شانش بود با مشتری به خانه ها رفته و آنها را به مشتری نشان دهد. بچه های محل که فهميده بودند رضا را اذيت ميکردند. بهش ميگفتند: گماشته جناب سرهنگ شده ای؟
تا اينکه يکروز قاطي کرد. به جناب سرهنگ گفت :نه!!
بيشتر از 3 روز طول نکشيد که ديد توی گردان احتياط قدس است .و 15 روز بعد جنازه اش را آوردند. يک گلوله کاتيوشا کنارش به زمين خورده بود و همانطور که ايستاده بود نصف سمت چپ بدنش ذغال شده بود. قبل ازينکه موج انفجار پرتش کند نصف بدنش ذغال شده بود.
قسمت شهدا غوغا بود. هم خدمتيهايش دور گور تازه پرشده حلقه زده بودند و دو دستي توی سرشان ميزدند. يک نه در کمتر از 18 روز پرپرش کرده بود. مادرش 6 ماه بعد دق کرد.
آنوقتها اينجور بود. يک نه ميتوانست به همين سادگي از بهشت به جهنم پرتت کند، جانت را بگيرد يا .........
اماآانان که گفتند آری ...خوشبخت تر نبودند.
..............................................................................
راست ميگويد ديگر.... داستان های صمد بهرنگي به چه درد بچه های ما ميخورد؟ماهي سياه کوچولو کيلوئي چند است ؟ اينجور کثافتکاريها و داستان صمد خواندنها کار روشنفکرهای غرب زده و وابسته است .يا آنهائيکه مثلا" ادای روشنفکری درميآورند... به چه درد مکتبيها (مکتب ولايت) ميخورد؟ آنهم بچه های چنين شخصيتي که آرزوی قلبيش اينست که روزی به درجه حزب اللهي برسد.همان بز بز قندی بهتر است...يا نه...يادش رفته که بز بز قندی هم داستان مبارزه و فريب است و شايد بچه ها چيزی ياد بگيرند. داستان راستان برايشان بهتر است.... هربار که اين وبلاگ را باز ميکنم ميبينم که باز با بياني بظاهر ساده و صميمي زهرش را ريخته و علنا" افکار ارتجاعي و کثيفش را تبليغ ميکند. صمد بهرنگي و حتي علي شريعتي از ديد چنين شخصيتهائي مذموم و کافرند. خدارا شکر که اينقدر احمقند که رد پای افکار متحجرانه شان درجای جای نوشته های فرمايشي شان توی چشم ميزند.مثل آن يکي همکارش ( ابي کوچولو) که در مصاحبه با سايت اکسير ( که در صفحه 2 جارچي هست) سعي دارد به همه تلقين کند که رديابي اطلاعاتي از طريق آی پي وجود ندارد و غيره.... من نميدانم اين چه اصراريست که ثابت کند وابسته است؟ خب تو مطالب جهت دارت را بنويس...اينکه ميخواهي اثبات کني پرشين بلاگ قصد سوئي ندارد و اينکه هي داد بکشي نظام در پي وبلاگنويسان نيست و قصد رد يابي IP آنها را ندارد به چه معنيست؟ غير از آنست که بيش از پيش ماهيت خودت را افشا ميکني؟ تو که ديگر قصدت برای همه روشن شده، هنوز هم از رو نميروی؟ هنوز هم فکر ميکني ميتواني وبلاگشهريها را بفريبي؟ اينکه بگويي احتياط نکنيد و خودتان را توی دهان شير بيندازيد يعني چه؟ اينکه ميخواهي اثبات کني که بچه ها خيالتان راحت باشد، هيچکس نميخواهد رديابيتان کند، هرچه ميخواهيد بنويسيد، حتما" هم اينجا (پرشين بلاگ) بنويسيد (که بتوانيم براحتي ردتان را بگيريم) يعني چه؟ همه جا هم اعلام کرده که برويد بخوانيد چه گلي کاشته ام. در جارچي و در فارسي بلاگينگ گروپ و غيره... چرا هروقت چيزی پيش مي آيد که جنبه منفي برای نظام دارد اينها يکهو قلمشان بکار مي افتد و در غالب بيهوده خواندن شک و ترديدها مدافع نظام ميشوند؟ به اين فکرکرده ايد؟



........................................................................................

Friday, July 26, 2002

٭ دخترک شيطان متن ايميلي را در وبلاگش نوشت. جناب قاسمي با واگويه آن نتايجي گرفت ( البته به شيوه خودش )و در الواح شيشه ای تحرير کرد. جناب بکتاش و اميد علمدار ميلاني هم همزمان به نقد مقاله رضا قاسمي پرداختند. اميد در واقع به بحثي منطقي پرداخت ...اما آنچه که دراين ميان فراموش شد چه بود؟.....
هيچيک به به اين جمله و مسئله مورد اشاره جناب قاسمي در جامعه کوچکمان دقت نکردند...بعبارتي هدف و مقصد نهائي جناب قاسمي و اينکه به چه کسي سيلي زد و که را نواخت دراين ميان پوشيده ماند...
اين جمله واضح: کسانی که ديگران را بر اساس نوشته شان(يا حتا براساس اطلاعاتی بيش از آن) قضاوت می‌کنند و حکم می‌دهند، خوب است از خودشان بپرسند که وقتی دو پرسش بالا را می خوانده‌اند در ذهنشان چه پاسخی داده‌اند؟ و آيا پس از خواندن پاسخ های اصلی شرمنده شده اند يا نه؟
اما با منطق عقل گرای اميد (که مو لای درزش نميرود ) صورت مسئله و نتايج مورد انتظار آن (که بازيرکي خود را صحيح مينمايد)غلط است و پس جائي برای شرمندگي نيست.... مگر نه؟

*************
ميشود گاهي هم آسود؟ نميشود؟ ميشود گاهي هم به جرعه ای خود را به فراموشي بسپاری و بي اينکه از اين فرصت کوچکي که بخود داده ای ، شرمنده باشي آرامش را تجربه کني...چرا که مستحق آني. پر دويده ای و پر فرسوده گشته ای .اينکه لمحه ای بخود مهلت دهي چه باريست بروجدان؟ عقل هم نياز به آرامش دارد ، مگرنه؟ديرزماني بودکه شادخواری نکرده بودم. چرا که آنرا خيانتي بخود ميشمردم .نميدانم چه وسواس سمجي بود که مرا واداشته بودکه به تهديد اخلاق، از چنين ابزاری چشم بپوشم .ديرزماني بود که سودا برمن مستولي گشته بود... اما حالا..........
ولش کن، اصلا" وقت درگيری با چنين مجادله های بي معني وجداني را ندارم.
........................................
مورد ربايش قرار گرفتن و خودربائي ....( از اصطلاحات جديد مرسوم در حکومت جمهوری اسلامي)
البته چنانکه ميگويند مورد ربايش قرار گرفتن را فقط ادعا ميکنند اما خودربائي را انجام هم ميدهند.
.......................................
امروز مجری شبکه يک تلويزيون لاريجاني در مورد مطلبي سخن ميگفت که ....به اين فکر افتادم که او يا آنکه چنين متني را دراختيارش قرار داده تا روخواني کند، خودرا خرتر از آنچه هست مينمايد. ميگفت بسياری از جنازه ها ی شهدا که اينبار آورده اند کاملا" سالم هستند و اين موضوع را به ماوراء الطبيعه و پاک بودن شهدا و ...ربط ميداد. رويشان نميشود بگويند که مذاکرات با عراق به نتيجه نرسيده و تعدادی ازين اسرا که جنازه شان به ايران حمل شده همين اخيرا" (بعد از شکست مذاکرات) توسط عراقيها شهيد شده اند. تعداد زيادی از اسرا که نامشان درليست حقوق بشر وسازمان ملل نيز وجود نداشت را نميدانستند چکار کنند. آخر به اين نتيجه رسيدند که اعدامشان کنند و جنازه شان را بفرستند و بگويند که در منطقه جنگي پيدا کرده ايم. جنازه تازه است.... اگر همه شان معصوم باشند که بعد اين همه سال جنازه شان سالم مانده باشد (به فرمايش آقايان) چقدر برنادت داريم درايران....



........................................................................................

Wednesday, July 24, 2002

٭ در مورد "دائي جان بوی توطئه مياد"
در سايت پرشين بلاگ لينکي به مقاله جناب مسعود غلامي در روزنامه نوروز بود که با عنوان "دائي جان بوی توطنه مياد" به تمسخر افرادی پرداخته بود که در ماهيت و عملکرد سايت پرشين بلاگ ابراز ترديد کرده بودند.
ايشان فرموده اند: اخيرا" چند جوان خوش سليقه و با فکر بدون کمک هيچ مرکز انتفاعي اقدام به راه اندازی سايتي کرده اند بنام پرشين بلاگ که جايگزين موارد مشابه خارجي شود.....
بازهم سوالم را تکرار ميکنم: به چه منظور؟ با چه هدفي؟ اين جوانان عزيز و خوش فکر درآمدشان از کجاست و پول نفس کشيدنشان را دراين جامعه ايده آل ايران عزيز چگونه درمي آورند؟ نکند با ارث پدری تصميم به اين امر خير و غير انتفاعي گرفته اند؟ چطور شده که همه شان باهم يکهو به اين فکر افتاده اند؟و اتفاقا" همه شان هم بدون نياز مالي و فقط از سر خيرخواهي اينکار را کرده اند؟ نکند آب و هوا ميخورند و کف ميرينند اين جوانان خوش فکر و يا شايد هم خداوند متعال ماهانه برايشان ميفرستد تا نيازمند خلق نباشند و با خيال راحت همينجوری في سبيل الله به خدمت خلق وبلاگ نويس بپردازند؟
حالا ديگر سوالات اميد علمدار ميلاني را در مورد چگونگي تامين هزينه بررسي اينهمه سايت و ...که جديدا" خبرش را همانجا (مديران پرشين بلاگ) چاپ کرده بودند و مصوبه جديد پرشين بلاگ (که همه را شوکه کرده بود) را تکرار نميکنم .شبهات اکبرسردوزامي و حسن آقا را تکرار نميکنم. گلايه های نورهود و آزاده سپهری را در مورد عملکرد مشکوک پرشين بلاگ تکرار نميکنم. اين همه مکررات را تکرار نميکنم که اگر گوشي شنوا باشد تابحال بايد شنيده باشد.
جای ديگر ميفرمايند: اگر قرار باشد شخصي بدليل اظهارنظر در وبلاگش مورد بازخواست قرار گيرد بايد در قانون اينترنت تعريف شودو....
چه ميشود به اين کبکمان گفت که سر در برف فرو کرده و برای شکمش داد سخن ميدهد؟ بجز زرشک ؟ مناسبتر ازين کلمه ای نيافتم.زرشک!!!
دوست عزيز ، آقای محترم ، جناب غلامي ، خر گير آورده ای؟ تو يا نميفهمي چه ميگويي يا اينکه وضعت خراب است و تهت يک جورائي باد ميدهد. آخر پسرجان تو يعني توقع داری حرفت را کسي که دراين مملکت زندگي ميکند هم قبول کند؟ حالا يکي که آنور دنياست و بيخبر است شايدگولت را بخورد.اما هرکسي که دراين خراب شده ساکن است لااقل اين يک قلم را ميداند که دراين کشور بي قانون بازداشت ، زنداني کردن ، اعدام يا کشتن افراد نياز به تصويب قانون ندارد. آخر پدرآمرزيده هنوز تکليف 300 نفری که قرباني قتلهای زنجيره ای بوده اند مشخص نشده . هنوز حتي تکليف آن 4 نفری که خودشان گفتند کشتيم هم مشخص نشده. هنوز تکليف 400 شکايت دانشجويان از نيروی انتظامي و لباس شخصيها مشخص نشده و هنوز تکليف دانشجويان بيگناهي که از سال 78 تابحال در زندان بسر ميبرند (بجرم کتک خوردن از انصار) مشخص نشده، هنوز تکليف اينهمه روزنامه نگار و...که همينجور فله ای بازداشت کردند و برخلاف قانون هنوز توقيف !؟! هستند مشخص نشده، هنوز باطبي با بدن زخمي و مجروح و شکنجه ديده توی زندان است ، همين الانش توی خيابانها ميبيني که نيروهای ويژه چه برسر جوانها مي آورند و مملکت آنقدر بي درو پيکر است که حتي نوشتن همه اين بي قانونيها در روزنامه های رسمي کشور هم بيجواب گذاشته شده و با بي اعتنائي ازآن ميگذرند... آنوقت در چنين مملکتي شما توقع داری که چون هنوز قانوني بر عليه وبلاگ نويسي تصويب نشده پس اگر کسي سياسي نوشت کاريش نداشته باشند؟ نه جانم. برو اين دام بر مرغ دگر نه. اگر دستشان برسد کاريش دارند که هيچ هفت جد و آبادش را هم کار دارند.مگر دراين مملکت بازداشت و حتي کشتن افراد نياز به قانون دارد؟ اينهمه که گرفتند واينهمه که کشتند بر طبق کدام قانون بود؟کشتار سال 67 ، کشتار زندانياني که حتي مدت زندانيشان هم تمام شده بود و بايد آزاد ميشدند برطبق کدام قانون بود؟؟ تو يا خيلي احمقي يا ملت را احمق فرض کرده ای .
جناب، اميدوارم اوليش درست باشد ، برای خودت هم شده اميدوارم اوليش درست باشد. من يکي که ترجيح ميدهم احمق باشم تا خائن ...تا نظر تو چه باشد!!
.......................................
با وجود همه اينها وقتي ميبيني مصلحت انديشان و عافيت طلبان چگونه حقيقت را انکار ميکنند و بدتر ازآن ، به چاپلوسي ميپردازند، چه ميتواني بينديشي بجز آنکه تبهکارشان بداني و بخواني؟آنها که به ميل خود در ظلمات چمباتمه زده اند، نيازی به روشنائي ندارند.
**********************
چکونه بايد زيست ؟ دراين فضای سرشار از تضاد و خودفريبي؟خودفريبي مگر چيست؟ نمونه ها بسيارند. رفتارهای متفاوت قوه (مستقل ؟!!) قضائيه با افراد جناحهای مختلف ....جدا دانستن لباس شخصي ها از نيروهای انتظامي نظام. برخوردهای خصمانه رژيم با دانشجويان و مردم و در عين حال ادعای مردمي بودنش ...قتلهای زنجيره ای و برخورد قوه قضائيه در قبال اين فاجعه ملي و...و ....و........و بالاتر از همه خودفريبي ما ملت و پس زدن اين واقعيت که اصلاح طلب يا محافظه کار، هردو وابستگان نظام ولايتند و حامي آن....از گنجي و نوری ميگوييم و قهرمانشان ميکنيم. بدون توجه به اين واقعيت تلخ که گنجي و نوری وجودشان بسته به وجود اين نظام است و از همين تيره اند و گنجي و نوری و مهاجراني وسازگارا و........همه شان ... بدون جمهوری اسلامي بي معنيست.
در کجای اين خاک پهناور، در کجای عالم ، اينگونه، مردمانش با پارادوکسها کنارآمده اند که ما به ضرب خودفريبي قبولش ميکنيم؟!
--------------------------------------------------
دون خوان ميگفت: مرگ هرکس در چند قدمي پشت سرش ايستاده است. برای ديدن مرگت کافيست ازروی شانه چپت نگاه سريعي به پشت سر بيندازی. اگر چشم ديدن داشته باشي خواهي توانست برای لحظه ای کوتاه مرگت را ببيني که به تو لبخند ميزند. (نينديشيدن شما به مرگ ، دليل نينديشيدن مرگ به شما نيست.)
مرگ که اينهمه نزديک است و آنگاه که به خود ميخوانيش آنهمه دور است. بقولي : انسان تا دانه آخر روزيش تا اخرين دانه برنجي که برای روزيش مقرر شده را مصرف نکند مرگ بسراغش نخواهد آمد.
با اينهمه برای چه بعضيها جوری زندگي ميکنند که انگار ابدی اند؟ آنچنان به زندگي چسبيده اند که انگار قرار است تا قيام قيامت ولايت کنند و ...قيامت؟ ...کدام قيامت؟ اگر به قيامتشان معتقد بودند که اينگونه ظلم نميکردند. اينانکه مدعيان قيامتند از چه خود به آنچه ميگويند عمل نميکنند؟معلمان که چنين باشند از من کافر بدنام - و شاگرد تنبل و ناباور چه توقعيست که در جام مقدس تف نکنم؟
.................................
امروز که شيطان نان مقدس را زير زبانم گذاشت و جرعه شراب را... براستي احساس کردم که گوشت عيسي مسيح را ميجوم و خونش را مينوشم. بخوريد ای گناهکاران...اين گوشت سرورتان و اين خونش ....گلوئي تر کنيد
.............................
زاده شو ، رنج بکش ، ... و بمير.....چقدر مسخره و بيمعنيست مرگي که درپي اينهمه تلاش و جان کندن ...ناگزير است. انگار دويده ای برای هيچ....خدايا ، خداوندا، چرا؟ چرا بايد برای رسيدن به اين سرانجام متولد شد؟
يعني ما برای مردن خلق شده ايم؟يا بعبارتي برای مردن زندگي ميکنيم؟
(زندگي شما هرچه طولاني جلوه کند بازهم مرگ شماست که جاودانيست) لوکرس
.............................
ادعا ميکرد که اختيار زندگيش را اگر نداشته باشد، اختيار مرگش به دست اوست. لااقل اختيار جلو انداختنش....ميگفت تولدم بدست پدر و مادرم بود و مرگم بدست خودم....بيخبر ازين منطق هميشه پيروز که اگر او نميخواست نطفه اش در نميگرفت ....و مرگ هم همينطور..چون که با اين منطق بي منطق اگر هروقت هم بخواهي خودت را خلاص کني راه برای طرف باز است که بگويد کور خوانده ای....وقتش همان بود و راهش هم همان مقدر شده بود که بدست خودت رشته عمرت را پاره کني... مگر نه؟ با چنين منطقي و جبری که بر گرده مان است چه استدلالي درميگيرد؟و چه راه گريزيست ازين اجبار؟
*************
شمالي گفتي و شعر يادم اومد - مثه شيرين که بود فرهادم اومد
بلند گفتم آهایمردم چه ساده ن - يه باری رو دوش فريادم اومد
همه چيزا که يادم رفته بودن - همش چشم بسته از سر يادم اومد
خزر با ماهيها و گيله مرداش - زنا و بچه ها و پيرمرداش
با اون گوشماهيهای رنگوارنگش - همه ريز و درشتا و بلنداش
شمالي بوی بارون داره کوزه ت - بذار مکتب بره طفل رفوزه ت
نرو خوش باش و قلک خالي بفروش - بذار پا روزمين بگذاره شب بوش
کمک کن تا خرابا رو بسازيم - برای ساختنش جون منم روش
برای ساختنش جون منم روش - همه دنيا فدای تاری ازموش
به دوتا دست پر پينه ت اسيرم - بشورش از قفس اسم اسيرم
طنابو پاره کن زنجيرو بنداز - بزن از روی لطف باز زير آواز
از از سر تار بزن آوازو سر کن - تموم خونده هاشونو عمل کن
تموم شاليکارا رو خبر کن - همه درياها رو زير و زبر کن
بگو فردا ديگه آزادی داريم - تموم ده به ده آبادی داريم
بگو فردا ديگه آزادی داريم - تموم ده به ده آبادی داريم



........................................................................................

Tuesday, July 23, 2002

٭ خورشيد خانومي وبلاگشهر ديروز انگار قاطي کرده بود. نه...انگار امروز قاطي کرده چون ديروز خيلي هم عاقلانه حرف ميزد. حرف بدی نزده بود ولي امروز قاطي کرد و حرفای ديروزشو پس گرفت. اميدوار باشيم فردا بازم سرعقل بياد و از گفتن حرف حق پشيمون نشه.و اميدوارباشيم بيشتر تو گوش رئيس جان بخونه شايد پينک فلويديش هم برگرده...
.......................................
امروز باز هم نمايش تکراری تشييع جنازه شهدای جنگ تحميلي تکرار شد. بعد از اينهمه سال معلوم نيست چه ازين شهدا بجا مانده که مورد استفاده تبليغاتي رژيم قرار ميگيرند. بعيد بنظر ميرسد که به جز نامشان چيز ديگری در دست باشد. واين نظام حتي از نامشان نيز نميگذرد. جعبه های خالي پرچم پيچ درگذرند. از ترس اينکه نکند مثل دفعات قبل شهدای اسمي داخل جعبه ها با کشيدن ملت تحميق شده به زير چرخهای تريلي همدمي در آخرت برای خود دست و پا کنند ، زير تريلي ها را با شبکه های فلزی پوشانده اند که کسي زير چرخ نرود و نفرينش دامنگير رهبران نشود. هرچند که دراين 24 سال آنقدر نفرين برای خود خريده اند که بي آن هم ، اگر قيامتي باشد ، در قعر چاه ويل، هم اکنون خانه آخرتشان حاضر است.
.................................................
با خبری که يکي از دوستان در وبلاگش داده بود(لينکش در وبلاگ عمومي هست) مشخص شد که جناب ابوالبلاگر کبير آسيد حسين درخشان فعلا" در تهران تشريف دارند. کم کم دارد دستم مي آيد دليل آن حرفهای نامعقول و طرفداريهايشان از پرشين بلاگ و غيره.... شايد هرکس ديگری هم بود و قرار بود از پل صراط مرز فرودگاه ايران بگذرد از ترس اينکه نکند به سرنوشت خرداديان و.. دچار شود پرشين بلاگ که هيچ ...خود مقام معظم ولايت را هم تاييد ميکرد وخليفه مسلمين جهان ميناميد. فقط نميدانم امثال من که در ايرانيم و آقايان هروقت که بخواهند ميتوانند (با کمي جستجو) پيدايمان کرده و چوب درآستينمان(شايد هم جای ديگرمان) کنند پس حتما" کسخليم که پته امثال پرشين بلاگ را روی آب ميريزيم و از مضرات ديکتاتوری ولايت فقيه مينويسيم. اين عافيت طلبي هاست که موجب دردسر است. تو يک نفر با کل خانواده ات که 7-8 نفر بيشتر نيستيد؟ ولي با اين تاييديه شما بيش از 100 جوان اين مملکت که در اينترنت وبلاگ دارند مشخصاتشان در دفتر امنيت خانه مبارکه ثبت ميشود و مشخص نيست که فردا چه بلائي سرشان بيايد. اين عافيت طلبي نيست. خيانت است.
گاهي وقتها سکوت عاقلانه تر از سخن گفتن است. اگر نميخواهي کونت را با شاخ گاو جنگ بيندازی حرفي نيست...ولي اينکه خودت آنور دنيا با خيال راحت بنشيني و با اين طرفداريهای نامعقول و چاپلوسي از نظام سبب گير افتادن تعدادی جوان وبلاگ نويس که درايران مينويسند بشوی عين خيانت است.



........................................................................................

Sunday, July 21, 2002

٭ يک اشتباه لپي و تصحيح آن:
دوست عزيزمان مهدی که در وبلاگ مهدی و.. مينويسد زماني در وبلاگ خروس فعاليت داشت که الان وحيد آنرا ميچرخاند. اما وبلاگ مهدی همين است و ديگر در خروس نمينويسد.از مهدی متشکرم که اشتباهم را تصحيح کرد.
............................
وسط ترافيک اتوبان همت - دود- بوق اتومبيل ها و تابلوی تبليغ تغييريافته ايکات که مثل نمادی از حماقت مميزين جمهوری اسلامي توی چشم ميزند. و صدای موزيک اتومبيلهايي که در گذرند. جالب است که بااين همه سختگيری نيروهای ويژه (به بهانه آلودگي صوتي) ملت دست برنميدارند و انگار لج کرده اند که صدای پخش صوتهايشان را بلندتر کنند.
ويک آهنگ قديمي ولي قشنگ که از شيشه اتومبيل کناری پر ميکشد و مي آيد...
آهای آهای يکي بياد ....يه شعر تازه تر بگه .... برای گيس گلابتون....از مرگ جادوگر بگه...از مرگ جادوگر بد....که از کتابا ميومد....



........................................................................................

Home