[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Tuesday, July 30, 2002

٭ اين مطلب را خواهشا" اگر کمتر از 18 سال هستيد يا طرفدار وبلاگهای بهداشتي هستيد نخوانيد.اگر خوانديد و حالتان بهم خورد فحشش را به من ندهيد. به آن بي ناموسهائي بدهيد که اسلام را ملعبه دستشان و بازيچه اميال حيوانيشان کرده اند. اصلا" چرا جای دوری برويم؟ همين کيهان شريعتمداری را بخوانيد تا ببينيد نوشته های من کثيف تر است يا نوشته های اين کثافتها که با پرروئي و وقاحت اسلام را دارند به گوه ميکشند و جنده خانه اسلامي باز ميکنند.
*************************************
بارک الله ، بالاخره دارد جور ميشود. اينهمه سال بايد ميگذشت تا بالاخره علما وفقهای دينيمان، اين عاليجنابان به اين نکته مهم دست يابند که کسکشي فقط اسمش بد است والا درآمد خوبي دارد و حيف است که ديگران بخورند. جيب گشاد آخوند برای دريافت حق کسکشي بسيار مناسبتر است و البته دراين ميان گور پدر اسلام هم کرده.....مگر نه اينکه سرش دست خودمان است ، هرطرف بخواهيم بادش ميدهيم. اسلام را هم اين وسط يک جورائي سياهش ميکنيم و ...اصلا" به کسي چه مربوط؟ مدعيان اسلام و مسلمين خودمان هستيم رعيت هم غلط ميکند که بخواهد در معقولات دخالت کند. جنده خانه هارا راه مي اندازيم اسمش را ميگذاريم خانه عفاف تا اسلامي شود. مثل بهره و ربا که در بانکداری اسلامي هم زيادتر شده هم اسمش شده کارمزد تا تطهير شود. هرکس هم اعتراض کرد....صبر کن ببينم...چه اعتراضي؟ مگر از ما مسلمانتر است که بخواهد اعتراض کند؟ توی سرشان ميزنيم هرچه ميگوييم بايد بگويند چشم و تازه تقليد هم بکنند. ميماند نفرات کارمند اين نوع خانه ها که آنهم به لطف و مرحمت و برکت حکومت آخوندی نفر اضافه هم مي آورند. از دختر 15 ساله بگير تا...پسر فلان ساله.تازه مشکل ترافيک هم حل ميشود و اينهمه احمق که صبح تا شب جلوی جنده و غيرجنده بوق ميزنند و چراغ ميزنند بجای اين حرکات جلف مستقيما" در پارکينگ هتل عفاف پارک کرده و در اطاق خواب (همان هتل) به امر خير ميپردازند. تازه گناه هم نکرده اند که يکوقت خداينکرده به جهنم بروند وآن دنيا جای آخوندها را تنگ کنند. فقط اگر يک سری خانه های عفاف مخصوص مردهای منحرف هم راه بيندازند(کونده خانه سابق) ديگر مشکل گي ها و همجنس بازها هم حل ميشود .الحمدالله با اينهمه عالم و اسلام شناس که داريم (سر سگ بزني اين روزها الاحقرو حجت الاسلام و آيت الله ميريند) تبصره و ماده کم نخواهيم آورد، هر طور شده يک حکم اسلامي اگر شده از کونشان درميآورند و پيروان احمقشان را تحميق..... ملت هم (اعم ازحشری و کون کن يا ...) راضي اينها هم راضي و خشنود مملکت داريشان را ميکنند. بقول معروف ملت راضي ...همه راضي ...من راضي توراضي ...کون لق قاضي ...................
اصلا" همه اش تقصير خود ماست . مگر ما نبوديم که راه رفتيم و گفتيم ازين آخوندها جاکش تر خودشانند؟ هي گفتيم از آخوند جماعت کسکشتر پيدا نميشود. آخرش هم ازبس ازين حرفها زديم راست درآمد و آخوندهای محترم قرار است ارين پس به مشاغل نان و ابداری چون جاکشي پا اندازی و کسکشي و ژتون فروشي بپردازندو جای خانم رئيس (سابق) شهر نو بنشينند و پورسانتشان را بگيرند. نوش جان...تا باشد ازين نانها...که بخورند و گردنشان کلفت تر شود.


........................................................................................

Saturday, July 27, 2002

٭ *وقتي ديدمش داشت خودش را با کيف و لذت به سنگ خنک کف تراس ميمالد. چون از پشت پنجره مواظبش بودم مرا نديد و به خرغلطش ادامه داد. آخرش هم 4 دست و پايش را هوا کرد و همانطوری خوابيد. وقتي غلط ميزد به نطرم ميرسيد که دارد ميخندد. تا بحال ديده ايد گربه بخندد؟ من ديدم. ماهي سرخ کرده شب پيش را کمي گرم کردم و به تراس رفتم. اولش از جا پريد و کم مانده بود که خودش را از آن بالا به پايين پرت کندولي بوی ماهي کار خودش را کرد و به چاپلوسي افتاد. خودش را چند بار به پايم ماليد و بظاهر بي توجه به ظرف غذا کم کم خودش را به آنطرف کشيد و مثل آدمهای وسواسي يا سير با بي ميلي شروع بخوردن غذا کرد. هميشه بريم عجيب بوده اين طرز غذا خوردن گربه ها... جوری غذا ميخورند که انگار ميلي ندارند و با اکراه دارند آنرا ميخورند اما در پايان هرچه هست خدمتش ميرسند.
.....................................
دخترک شيطان مطلبي نوشته بود در مورد آن ايميل کذائي و نتيجه گيريهای متعاقب آن که مرا به ياد جوک ديگری انداخت. ميگويند يکي ادعا کرده بود که همه مردان دنيا يا مفعولند يا احمق. شق سومي هم وجود ندارد. وقتي ازش دليل خواستند گفت: اگر 50 ميليون تومان بهت بدهند ک*ن ميدهي؟ (با عرض معذرت از کلمات غيربهداشتي، هرچند تابحال حتما" عادت کرده ايد)اگر بگويي ميدهم پس مفعولي و اگر بگوئي نميدهم حتما" احمقي.... چون کنتور که ندارد و ....
اگر بخواهيم از يک موضوع غير منطقي نتيجه بظاهر منطقي استخراج کنيم پس قاعدتا" اين مورد هم بايد کاملا منطقي بشد و همه مردان دنيا يا مفعول باشند يا احمق !!!



٭ آن روزها ، روزهای بد...
چه ساده بود مردن درآن روزها . دوستي داشتم (رضا).. در محله مان که در واحد پشتيباني خدمت ميکرد. جائي هم که افتاده بود بد نبود. ايستگاه هفت آبادان. در واقع پشت جبهه بود. 2 ماه در آنجا بود و يک ماه به تهران برميگشت. آن يک ماه هم راننده جناب سرهنگ فرمانده گردان بود که علاوه برکار در ارتش يک معاملات ملکي هم داشت. سرهنگ ازش کار ميکشيد نه فقط در محيط پادگان ، بلکه بعد از ظهرها که با ماشين ارتشي به دفترش ميرفت او را نگاه ميداشت. چون خودش کسر شانش بود با مشتری به خانه ها رفته و آنها را به مشتری نشان دهد. بچه های محل که فهميده بودند رضا را اذيت ميکردند. بهش ميگفتند: گماشته جناب سرهنگ شده ای؟
تا اينکه يکروز قاطي کرد. به جناب سرهنگ گفت :نه!!
بيشتر از 3 روز طول نکشيد که ديد توی گردان احتياط قدس است .و 15 روز بعد جنازه اش را آوردند. يک گلوله کاتيوشا کنارش به زمين خورده بود و همانطور که ايستاده بود نصف سمت چپ بدنش ذغال شده بود. قبل ازينکه موج انفجار پرتش کند نصف بدنش ذغال شده بود.
قسمت شهدا غوغا بود. هم خدمتيهايش دور گور تازه پرشده حلقه زده بودند و دو دستي توی سرشان ميزدند. يک نه در کمتر از 18 روز پرپرش کرده بود. مادرش 6 ماه بعد دق کرد.
آنوقتها اينجور بود. يک نه ميتوانست به همين سادگي از بهشت به جهنم پرتت کند، جانت را بگيرد يا .........
اماآانان که گفتند آری ...خوشبخت تر نبودند.
..............................................................................
راست ميگويد ديگر.... داستان های صمد بهرنگي به چه درد بچه های ما ميخورد؟ماهي سياه کوچولو کيلوئي چند است ؟ اينجور کثافتکاريها و داستان صمد خواندنها کار روشنفکرهای غرب زده و وابسته است .يا آنهائيکه مثلا" ادای روشنفکری درميآورند... به چه درد مکتبيها (مکتب ولايت) ميخورد؟ آنهم بچه های چنين شخصيتي که آرزوی قلبيش اينست که روزی به درجه حزب اللهي برسد.همان بز بز قندی بهتر است...يا نه...يادش رفته که بز بز قندی هم داستان مبارزه و فريب است و شايد بچه ها چيزی ياد بگيرند. داستان راستان برايشان بهتر است.... هربار که اين وبلاگ را باز ميکنم ميبينم که باز با بياني بظاهر ساده و صميمي زهرش را ريخته و علنا" افکار ارتجاعي و کثيفش را تبليغ ميکند. صمد بهرنگي و حتي علي شريعتي از ديد چنين شخصيتهائي مذموم و کافرند. خدارا شکر که اينقدر احمقند که رد پای افکار متحجرانه شان درجای جای نوشته های فرمايشي شان توی چشم ميزند.مثل آن يکي همکارش ( ابي کوچولو) که در مصاحبه با سايت اکسير ( که در صفحه 2 جارچي هست) سعي دارد به همه تلقين کند که رديابي اطلاعاتي از طريق آی پي وجود ندارد و غيره.... من نميدانم اين چه اصراريست که ثابت کند وابسته است؟ خب تو مطالب جهت دارت را بنويس...اينکه ميخواهي اثبات کني پرشين بلاگ قصد سوئي ندارد و اينکه هي داد بکشي نظام در پي وبلاگنويسان نيست و قصد رد يابي IP آنها را ندارد به چه معنيست؟ غير از آنست که بيش از پيش ماهيت خودت را افشا ميکني؟ تو که ديگر قصدت برای همه روشن شده، هنوز هم از رو نميروی؟ هنوز هم فکر ميکني ميتواني وبلاگشهريها را بفريبي؟ اينکه بگويي احتياط نکنيد و خودتان را توی دهان شير بيندازيد يعني چه؟ اينکه ميخواهي اثبات کني که بچه ها خيالتان راحت باشد، هيچکس نميخواهد رديابيتان کند، هرچه ميخواهيد بنويسيد، حتما" هم اينجا (پرشين بلاگ) بنويسيد (که بتوانيم براحتي ردتان را بگيريم) يعني چه؟ همه جا هم اعلام کرده که برويد بخوانيد چه گلي کاشته ام. در جارچي و در فارسي بلاگينگ گروپ و غيره... چرا هروقت چيزی پيش مي آيد که جنبه منفي برای نظام دارد اينها يکهو قلمشان بکار مي افتد و در غالب بيهوده خواندن شک و ترديدها مدافع نظام ميشوند؟ به اين فکرکرده ايد؟



........................................................................................

Friday, July 26, 2002

٭ دخترک شيطان متن ايميلي را در وبلاگش نوشت. جناب قاسمي با واگويه آن نتايجي گرفت ( البته به شيوه خودش )و در الواح شيشه ای تحرير کرد. جناب بکتاش و اميد علمدار ميلاني هم همزمان به نقد مقاله رضا قاسمي پرداختند. اميد در واقع به بحثي منطقي پرداخت ...اما آنچه که دراين ميان فراموش شد چه بود؟.....
هيچيک به به اين جمله و مسئله مورد اشاره جناب قاسمي در جامعه کوچکمان دقت نکردند...بعبارتي هدف و مقصد نهائي جناب قاسمي و اينکه به چه کسي سيلي زد و که را نواخت دراين ميان پوشيده ماند...
اين جمله واضح: کسانی که ديگران را بر اساس نوشته شان(يا حتا براساس اطلاعاتی بيش از آن) قضاوت می‌کنند و حکم می‌دهند، خوب است از خودشان بپرسند که وقتی دو پرسش بالا را می خوانده‌اند در ذهنشان چه پاسخی داده‌اند؟ و آيا پس از خواندن پاسخ های اصلی شرمنده شده اند يا نه؟
اما با منطق عقل گرای اميد (که مو لای درزش نميرود ) صورت مسئله و نتايج مورد انتظار آن (که بازيرکي خود را صحيح مينمايد)غلط است و پس جائي برای شرمندگي نيست.... مگر نه؟

*************
ميشود گاهي هم آسود؟ نميشود؟ ميشود گاهي هم به جرعه ای خود را به فراموشي بسپاری و بي اينکه از اين فرصت کوچکي که بخود داده ای ، شرمنده باشي آرامش را تجربه کني...چرا که مستحق آني. پر دويده ای و پر فرسوده گشته ای .اينکه لمحه ای بخود مهلت دهي چه باريست بروجدان؟ عقل هم نياز به آرامش دارد ، مگرنه؟ديرزماني بودکه شادخواری نکرده بودم. چرا که آنرا خيانتي بخود ميشمردم .نميدانم چه وسواس سمجي بود که مرا واداشته بودکه به تهديد اخلاق، از چنين ابزاری چشم بپوشم .ديرزماني بود که سودا برمن مستولي گشته بود... اما حالا..........
ولش کن، اصلا" وقت درگيری با چنين مجادله های بي معني وجداني را ندارم.
........................................
مورد ربايش قرار گرفتن و خودربائي ....( از اصطلاحات جديد مرسوم در حکومت جمهوری اسلامي)
البته چنانکه ميگويند مورد ربايش قرار گرفتن را فقط ادعا ميکنند اما خودربائي را انجام هم ميدهند.
.......................................
امروز مجری شبکه يک تلويزيون لاريجاني در مورد مطلبي سخن ميگفت که ....به اين فکر افتادم که او يا آنکه چنين متني را دراختيارش قرار داده تا روخواني کند، خودرا خرتر از آنچه هست مينمايد. ميگفت بسياری از جنازه ها ی شهدا که اينبار آورده اند کاملا" سالم هستند و اين موضوع را به ماوراء الطبيعه و پاک بودن شهدا و ...ربط ميداد. رويشان نميشود بگويند که مذاکرات با عراق به نتيجه نرسيده و تعدادی ازين اسرا که جنازه شان به ايران حمل شده همين اخيرا" (بعد از شکست مذاکرات) توسط عراقيها شهيد شده اند. تعداد زيادی از اسرا که نامشان درليست حقوق بشر وسازمان ملل نيز وجود نداشت را نميدانستند چکار کنند. آخر به اين نتيجه رسيدند که اعدامشان کنند و جنازه شان را بفرستند و بگويند که در منطقه جنگي پيدا کرده ايم. جنازه تازه است.... اگر همه شان معصوم باشند که بعد اين همه سال جنازه شان سالم مانده باشد (به فرمايش آقايان) چقدر برنادت داريم درايران....



........................................................................................

Wednesday, July 24, 2002

٭ در مورد "دائي جان بوی توطئه مياد"
در سايت پرشين بلاگ لينکي به مقاله جناب مسعود غلامي در روزنامه نوروز بود که با عنوان "دائي جان بوی توطنه مياد" به تمسخر افرادی پرداخته بود که در ماهيت و عملکرد سايت پرشين بلاگ ابراز ترديد کرده بودند.
ايشان فرموده اند: اخيرا" چند جوان خوش سليقه و با فکر بدون کمک هيچ مرکز انتفاعي اقدام به راه اندازی سايتي کرده اند بنام پرشين بلاگ که جايگزين موارد مشابه خارجي شود.....
بازهم سوالم را تکرار ميکنم: به چه منظور؟ با چه هدفي؟ اين جوانان عزيز و خوش فکر درآمدشان از کجاست و پول نفس کشيدنشان را دراين جامعه ايده آل ايران عزيز چگونه درمي آورند؟ نکند با ارث پدری تصميم به اين امر خير و غير انتفاعي گرفته اند؟ چطور شده که همه شان باهم يکهو به اين فکر افتاده اند؟و اتفاقا" همه شان هم بدون نياز مالي و فقط از سر خيرخواهي اينکار را کرده اند؟ نکند آب و هوا ميخورند و کف ميرينند اين جوانان خوش فکر و يا شايد هم خداوند متعال ماهانه برايشان ميفرستد تا نيازمند خلق نباشند و با خيال راحت همينجوری في سبيل الله به خدمت خلق وبلاگ نويس بپردازند؟
حالا ديگر سوالات اميد علمدار ميلاني را در مورد چگونگي تامين هزينه بررسي اينهمه سايت و ...که جديدا" خبرش را همانجا (مديران پرشين بلاگ) چاپ کرده بودند و مصوبه جديد پرشين بلاگ (که همه را شوکه کرده بود) را تکرار نميکنم .شبهات اکبرسردوزامي و حسن آقا را تکرار نميکنم. گلايه های نورهود و آزاده سپهری را در مورد عملکرد مشکوک پرشين بلاگ تکرار نميکنم. اين همه مکررات را تکرار نميکنم که اگر گوشي شنوا باشد تابحال بايد شنيده باشد.
جای ديگر ميفرمايند: اگر قرار باشد شخصي بدليل اظهارنظر در وبلاگش مورد بازخواست قرار گيرد بايد در قانون اينترنت تعريف شودو....
چه ميشود به اين کبکمان گفت که سر در برف فرو کرده و برای شکمش داد سخن ميدهد؟ بجز زرشک ؟ مناسبتر ازين کلمه ای نيافتم.زرشک!!!
دوست عزيز ، آقای محترم ، جناب غلامي ، خر گير آورده ای؟ تو يا نميفهمي چه ميگويي يا اينکه وضعت خراب است و تهت يک جورائي باد ميدهد. آخر پسرجان تو يعني توقع داری حرفت را کسي که دراين مملکت زندگي ميکند هم قبول کند؟ حالا يکي که آنور دنياست و بيخبر است شايدگولت را بخورد.اما هرکسي که دراين خراب شده ساکن است لااقل اين يک قلم را ميداند که دراين کشور بي قانون بازداشت ، زنداني کردن ، اعدام يا کشتن افراد نياز به تصويب قانون ندارد. آخر پدرآمرزيده هنوز تکليف 300 نفری که قرباني قتلهای زنجيره ای بوده اند مشخص نشده . هنوز حتي تکليف آن 4 نفری که خودشان گفتند کشتيم هم مشخص نشده. هنوز تکليف 400 شکايت دانشجويان از نيروی انتظامي و لباس شخصيها مشخص نشده و هنوز تکليف دانشجويان بيگناهي که از سال 78 تابحال در زندان بسر ميبرند (بجرم کتک خوردن از انصار) مشخص نشده، هنوز تکليف اينهمه روزنامه نگار و...که همينجور فله ای بازداشت کردند و برخلاف قانون هنوز توقيف !؟! هستند مشخص نشده، هنوز باطبي با بدن زخمي و مجروح و شکنجه ديده توی زندان است ، همين الانش توی خيابانها ميبيني که نيروهای ويژه چه برسر جوانها مي آورند و مملکت آنقدر بي درو پيکر است که حتي نوشتن همه اين بي قانونيها در روزنامه های رسمي کشور هم بيجواب گذاشته شده و با بي اعتنائي ازآن ميگذرند... آنوقت در چنين مملکتي شما توقع داری که چون هنوز قانوني بر عليه وبلاگ نويسي تصويب نشده پس اگر کسي سياسي نوشت کاريش نداشته باشند؟ نه جانم. برو اين دام بر مرغ دگر نه. اگر دستشان برسد کاريش دارند که هيچ هفت جد و آبادش را هم کار دارند.مگر دراين مملکت بازداشت و حتي کشتن افراد نياز به قانون دارد؟ اينهمه که گرفتند واينهمه که کشتند بر طبق کدام قانون بود؟کشتار سال 67 ، کشتار زندانياني که حتي مدت زندانيشان هم تمام شده بود و بايد آزاد ميشدند برطبق کدام قانون بود؟؟ تو يا خيلي احمقي يا ملت را احمق فرض کرده ای .
جناب، اميدوارم اوليش درست باشد ، برای خودت هم شده اميدوارم اوليش درست باشد. من يکي که ترجيح ميدهم احمق باشم تا خائن ...تا نظر تو چه باشد!!
.......................................
با وجود همه اينها وقتي ميبيني مصلحت انديشان و عافيت طلبان چگونه حقيقت را انکار ميکنند و بدتر ازآن ، به چاپلوسي ميپردازند، چه ميتواني بينديشي بجز آنکه تبهکارشان بداني و بخواني؟آنها که به ميل خود در ظلمات چمباتمه زده اند، نيازی به روشنائي ندارند.
**********************
چکونه بايد زيست ؟ دراين فضای سرشار از تضاد و خودفريبي؟خودفريبي مگر چيست؟ نمونه ها بسيارند. رفتارهای متفاوت قوه (مستقل ؟!!) قضائيه با افراد جناحهای مختلف ....جدا دانستن لباس شخصي ها از نيروهای انتظامي نظام. برخوردهای خصمانه رژيم با دانشجويان و مردم و در عين حال ادعای مردمي بودنش ...قتلهای زنجيره ای و برخورد قوه قضائيه در قبال اين فاجعه ملي و...و ....و........و بالاتر از همه خودفريبي ما ملت و پس زدن اين واقعيت که اصلاح طلب يا محافظه کار، هردو وابستگان نظام ولايتند و حامي آن....از گنجي و نوری ميگوييم و قهرمانشان ميکنيم. بدون توجه به اين واقعيت تلخ که گنجي و نوری وجودشان بسته به وجود اين نظام است و از همين تيره اند و گنجي و نوری و مهاجراني وسازگارا و........همه شان ... بدون جمهوری اسلامي بي معنيست.
در کجای اين خاک پهناور، در کجای عالم ، اينگونه، مردمانش با پارادوکسها کنارآمده اند که ما به ضرب خودفريبي قبولش ميکنيم؟!
--------------------------------------------------
دون خوان ميگفت: مرگ هرکس در چند قدمي پشت سرش ايستاده است. برای ديدن مرگت کافيست ازروی شانه چپت نگاه سريعي به پشت سر بيندازی. اگر چشم ديدن داشته باشي خواهي توانست برای لحظه ای کوتاه مرگت را ببيني که به تو لبخند ميزند. (نينديشيدن شما به مرگ ، دليل نينديشيدن مرگ به شما نيست.)
مرگ که اينهمه نزديک است و آنگاه که به خود ميخوانيش آنهمه دور است. بقولي : انسان تا دانه آخر روزيش تا اخرين دانه برنجي که برای روزيش مقرر شده را مصرف نکند مرگ بسراغش نخواهد آمد.
با اينهمه برای چه بعضيها جوری زندگي ميکنند که انگار ابدی اند؟ آنچنان به زندگي چسبيده اند که انگار قرار است تا قيام قيامت ولايت کنند و ...قيامت؟ ...کدام قيامت؟ اگر به قيامتشان معتقد بودند که اينگونه ظلم نميکردند. اينانکه مدعيان قيامتند از چه خود به آنچه ميگويند عمل نميکنند؟معلمان که چنين باشند از من کافر بدنام - و شاگرد تنبل و ناباور چه توقعيست که در جام مقدس تف نکنم؟
.................................
امروز که شيطان نان مقدس را زير زبانم گذاشت و جرعه شراب را... براستي احساس کردم که گوشت عيسي مسيح را ميجوم و خونش را مينوشم. بخوريد ای گناهکاران...اين گوشت سرورتان و اين خونش ....گلوئي تر کنيد
.............................
زاده شو ، رنج بکش ، ... و بمير.....چقدر مسخره و بيمعنيست مرگي که درپي اينهمه تلاش و جان کندن ...ناگزير است. انگار دويده ای برای هيچ....خدايا ، خداوندا، چرا؟ چرا بايد برای رسيدن به اين سرانجام متولد شد؟
يعني ما برای مردن خلق شده ايم؟يا بعبارتي برای مردن زندگي ميکنيم؟
(زندگي شما هرچه طولاني جلوه کند بازهم مرگ شماست که جاودانيست) لوکرس
.............................
ادعا ميکرد که اختيار زندگيش را اگر نداشته باشد، اختيار مرگش به دست اوست. لااقل اختيار جلو انداختنش....ميگفت تولدم بدست پدر و مادرم بود و مرگم بدست خودم....بيخبر ازين منطق هميشه پيروز که اگر او نميخواست نطفه اش در نميگرفت ....و مرگ هم همينطور..چون که با اين منطق بي منطق اگر هروقت هم بخواهي خودت را خلاص کني راه برای طرف باز است که بگويد کور خوانده ای....وقتش همان بود و راهش هم همان مقدر شده بود که بدست خودت رشته عمرت را پاره کني... مگر نه؟ با چنين منطقي و جبری که بر گرده مان است چه استدلالي درميگيرد؟و چه راه گريزيست ازين اجبار؟
*************
شمالي گفتي و شعر يادم اومد - مثه شيرين که بود فرهادم اومد
بلند گفتم آهایمردم چه ساده ن - يه باری رو دوش فريادم اومد
همه چيزا که يادم رفته بودن - همش چشم بسته از سر يادم اومد
خزر با ماهيها و گيله مرداش - زنا و بچه ها و پيرمرداش
با اون گوشماهيهای رنگوارنگش - همه ريز و درشتا و بلنداش
شمالي بوی بارون داره کوزه ت - بذار مکتب بره طفل رفوزه ت
نرو خوش باش و قلک خالي بفروش - بذار پا روزمين بگذاره شب بوش
کمک کن تا خرابا رو بسازيم - برای ساختنش جون منم روش
برای ساختنش جون منم روش - همه دنيا فدای تاری ازموش
به دوتا دست پر پينه ت اسيرم - بشورش از قفس اسم اسيرم
طنابو پاره کن زنجيرو بنداز - بزن از روی لطف باز زير آواز
از از سر تار بزن آوازو سر کن - تموم خونده هاشونو عمل کن
تموم شاليکارا رو خبر کن - همه درياها رو زير و زبر کن
بگو فردا ديگه آزادی داريم - تموم ده به ده آبادی داريم
بگو فردا ديگه آزادی داريم - تموم ده به ده آبادی داريم



........................................................................................

Tuesday, July 23, 2002

٭ خورشيد خانومي وبلاگشهر ديروز انگار قاطي کرده بود. نه...انگار امروز قاطي کرده چون ديروز خيلي هم عاقلانه حرف ميزد. حرف بدی نزده بود ولي امروز قاطي کرد و حرفای ديروزشو پس گرفت. اميدوار باشيم فردا بازم سرعقل بياد و از گفتن حرف حق پشيمون نشه.و اميدوارباشيم بيشتر تو گوش رئيس جان بخونه شايد پينک فلويديش هم برگرده...
.......................................
امروز باز هم نمايش تکراری تشييع جنازه شهدای جنگ تحميلي تکرار شد. بعد از اينهمه سال معلوم نيست چه ازين شهدا بجا مانده که مورد استفاده تبليغاتي رژيم قرار ميگيرند. بعيد بنظر ميرسد که به جز نامشان چيز ديگری در دست باشد. واين نظام حتي از نامشان نيز نميگذرد. جعبه های خالي پرچم پيچ درگذرند. از ترس اينکه نکند مثل دفعات قبل شهدای اسمي داخل جعبه ها با کشيدن ملت تحميق شده به زير چرخهای تريلي همدمي در آخرت برای خود دست و پا کنند ، زير تريلي ها را با شبکه های فلزی پوشانده اند که کسي زير چرخ نرود و نفرينش دامنگير رهبران نشود. هرچند که دراين 24 سال آنقدر نفرين برای خود خريده اند که بي آن هم ، اگر قيامتي باشد ، در قعر چاه ويل، هم اکنون خانه آخرتشان حاضر است.
.................................................
با خبری که يکي از دوستان در وبلاگش داده بود(لينکش در وبلاگ عمومي هست) مشخص شد که جناب ابوالبلاگر کبير آسيد حسين درخشان فعلا" در تهران تشريف دارند. کم کم دارد دستم مي آيد دليل آن حرفهای نامعقول و طرفداريهايشان از پرشين بلاگ و غيره.... شايد هرکس ديگری هم بود و قرار بود از پل صراط مرز فرودگاه ايران بگذرد از ترس اينکه نکند به سرنوشت خرداديان و.. دچار شود پرشين بلاگ که هيچ ...خود مقام معظم ولايت را هم تاييد ميکرد وخليفه مسلمين جهان ميناميد. فقط نميدانم امثال من که در ايرانيم و آقايان هروقت که بخواهند ميتوانند (با کمي جستجو) پيدايمان کرده و چوب درآستينمان(شايد هم جای ديگرمان) کنند پس حتما" کسخليم که پته امثال پرشين بلاگ را روی آب ميريزيم و از مضرات ديکتاتوری ولايت فقيه مينويسيم. اين عافيت طلبي هاست که موجب دردسر است. تو يک نفر با کل خانواده ات که 7-8 نفر بيشتر نيستيد؟ ولي با اين تاييديه شما بيش از 100 جوان اين مملکت که در اينترنت وبلاگ دارند مشخصاتشان در دفتر امنيت خانه مبارکه ثبت ميشود و مشخص نيست که فردا چه بلائي سرشان بيايد. اين عافيت طلبي نيست. خيانت است.
گاهي وقتها سکوت عاقلانه تر از سخن گفتن است. اگر نميخواهي کونت را با شاخ گاو جنگ بيندازی حرفي نيست...ولي اينکه خودت آنور دنيا با خيال راحت بنشيني و با اين طرفداريهای نامعقول و چاپلوسي از نظام سبب گير افتادن تعدادی جوان وبلاگ نويس که درايران مينويسند بشوی عين خيانت است.



........................................................................................

Sunday, July 21, 2002

٭ يک اشتباه لپي و تصحيح آن:
دوست عزيزمان مهدی که در وبلاگ مهدی و.. مينويسد زماني در وبلاگ خروس فعاليت داشت که الان وحيد آنرا ميچرخاند. اما وبلاگ مهدی همين است و ديگر در خروس نمينويسد.از مهدی متشکرم که اشتباهم را تصحيح کرد.
............................
وسط ترافيک اتوبان همت - دود- بوق اتومبيل ها و تابلوی تبليغ تغييريافته ايکات که مثل نمادی از حماقت مميزين جمهوری اسلامي توی چشم ميزند. و صدای موزيک اتومبيلهايي که در گذرند. جالب است که بااين همه سختگيری نيروهای ويژه (به بهانه آلودگي صوتي) ملت دست برنميدارند و انگار لج کرده اند که صدای پخش صوتهايشان را بلندتر کنند.
ويک آهنگ قديمي ولي قشنگ که از شيشه اتومبيل کناری پر ميکشد و مي آيد...
آهای آهای يکي بياد ....يه شعر تازه تر بگه .... برای گيس گلابتون....از مرگ جادوگر بگه...از مرگ جادوگر بد....که از کتابا ميومد....



........................................................................................

Saturday, July 20, 2002

٭ امروز تظاهرات ضد امريکائي ملت هميشه در صحنه به فرمان رهبر معظم برگزار گرديد. از مسئولين نظام خواهشمنديم جهت برآورد نيروهای طرفدار نظام، با کسر تعداد سربازان وظيفه و نيروهای انصار و اطلاعات و نيروهای انتظامي و لباس شخصيها آمارگيری مختصری بعمل آورند تا متوجه اين حقيقت تلخ شوند که تنفر ملت از حاکمان تا حديست که حتي در مواردی چون عکس العمل در برابر زورگوييهای آمريکا ( که مخالفين نظام هم با آن موافقند) چون اين دعوت از سوی نظام انجام شده کسي رغبت به حضور درآن نخواهد داشت. مثل آن مثل معروف که ميگويد : در جهنم مارهائيست که از دست آنها بايد به افعي پناه برد. ميگوييد نه؟ به گزارش بي بي سي توجه بفرماييد:
حضور گسترده
به گفته خبرنگار بی بی سی در تهران، حضور مردم در اين راهپيمايی به دليل دعوت محافظه کاران، گسترده بود و صدها اتوبوس کارکنان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، نيروهای بسيج و ساير وفاداران به نظام را به سوی محل های برگزاری مراسم حمل می کرد.
اگر گسترده بود و همه اقشار به ميل خود شرکت داشتند پس ديگر اتوبوس کارکنان سپاه وبسيج و... چه معني دارد؟ تازه بي بي سي فراموش کرده سربازان وظيفه پادگانها را هم جزو آمار بياورد که ما به لطف تلويزيون لاريجاني در اخبار آنها را ديديم....و لااقل اين يکي مشخص است که سرباز جماعت اختيارش دست خودش نيست که هروقت دلش خواست به تظاهرات بيايد، مگراينکه از طرف پادگان بياورندش...

..............................
جنگ با آمريکا؟ حماقت يا شجاعت؟
............................
من هنوز نفهميده ام دليل طرفداری بي چون و چرای جناب حسين درخشان از سايت پرشين بلاگ چه بوده است. البته ايشان هيچوقت عادت ندارند جواب سوالاتي که ازشان ميشود را بدهند. ميگوييد نه؟ از جناب بکتاش بپرسيد که خودشان را هرچه به درو ديوار زدند وبرايشان ايميل فرستادند خبری از پاسخ نبود. البته اگر سوال کننده کسي چون اکبر سردوزامي باشد نميشود بسادگي از کنارش گذشت و نديده گرفت...ميتوان در چند خط سنبلش کرد ..اما به سوالات نادر بکتاش يا فضولک جناب مقام ولايت وبلاگرها کسرشانشان است که جواب بدهند. نميدانم که عافيت طلبيست يا ....هرچه هست دودش توی چشم جوانان اين مرزوبوم ميرود که از اول همين خودما هي توی گوششان خوانده ايم اين جناب پدر وبلاگرهای فارسي زبان است و چنين است و چنان است . اما از چنين پيشکسوتي انتظار ميرود که کمي منطقي تر با شاگردانشان رفتار کنندو اگر فرمايشي ميکنند لااقل دليلش را هم بفرمايند يا دليلي برای نقض دلايل بيشمار ما مغرضين بياورند تا خفه خون بگيريم...
........................................
اين رفيقمون (ما مهره نيستيم)چه موسيقي متن جالبي برای وبلاگش انتخاب کرده.زده رو دست موسيقي متن وبلاگ آيدا....نصف بيشتر اکونتم برای شنيدنش رفت....جناب مهندس هم که يه حال اساسي به ما توی کيهان شعبه وبلاگشهر داده اند. مهندس جان ما هنوز آرزو داريم به اين زودی مارواز دور خارج نکن...از ميون اونهمه جايزه دستبندش به ما رسيد؟
......................................
نامه‌ سرگشاده در حمايت از مردم ايران از طرف جامعه وبلاگ‌نويسان انگليسي زبان را خوانده ايد؟ اينجا (وبلاگ عمومي ) هست و اصل خبر هم از اينجاست(وبگرد) .
.......................................
حکم عجيب و غريبي که برای خرداديان صادر شد به اين معنيست که همه ايرانيان زندانياني هستند که اسير دست حاکمانند. صدور اين حکم علاوه براينکه اصلا" منشاء قانوني ندارد و مشخص نيست طبق چه تبصره و ماده من درآوردی قوه قضائيه صادر شده توهينيست به همه ايرانيان مقيم وطن. يعني اقامت درايران اينقدر بد و شکنجه آور است که به عنوان مجازات اعمال ميشود؟ براستي که ديگر بايد قبول کرد ميهنمان در هجوم اعراب مصادره شده و اينان تنها برای غنيمت گرفتن دراينجا مانده اند.
.......................................
جدا" فکر ميکنيد که صادق هدايت حتي از مرگش هم استفاده ابزاری کرده است؟


........................................................................................

Thursday, July 18, 2002

٭ اين را هم از مادر عروس داشته باشيد:
به مناسبت بيست و دوم بهمن سال 1361 ، يك عده از بچه هاي بند عفو بهشون خورده بود . لاجوردي به اين مناسبت اومده بود زندان قزلحصار كه اين خبرو اعلام كنه و اون موقع اولين باري بود كه من زيارتش كردم ( چون من جزو محكومين كرج بودم و گذارم به اوين نيفتاده بود ) . اومد وايستاد جلوي بند و با قيافه اي كه تكبر ازش ميباريد ، اعلام كرد : حضرت امام به يك عده از شما جنايتكارهاي منافق رحم كردن و دستور عفو دادن . هر چند كه من مطمئنم كه تا چند وقت ديگه دوباره در خدمتتون خواهيم بود . فعلا شانس آوردين كه امام دل رئوفي داره و بهتون رحم كرده . اگه دست من بود حتي يه نفرتون هم از اين در بيرون نميرفتين !
از وبلاگ اسب آتش به قلم تواب آرزومند حزب اللهي شدن (به اعتراف صريح خودش)
دراين نوشته بازهم شاهد همان شيوه های سوخته و مرسوم وابستگان به ولايت هستيم. نوشتار ابي کوچولو در سايه روشن و تحليل اميد علمدار ميلاني را خوانديد؟ آنجا که با بزرگ کردن شمس الواعظين و...ميخواست به اهداف نهائي اش (واقعي بودن چمدان دلار برای روزنامه های اصلاح طلب) برسد؟ اينجا هم اسب آتش به قيمت به گه کشيدن لاجوردی (که ديگر برای نظام بي ارزش است) قرار است برای امام آبرو بخرد.راهش هم منطقيست. وقتي لاجوردی را به لجن ميکشد (که حقش است و همه هم قبول دارند) و قسمت اول گزاره صحيح است طبعا" خواننده تحت تاثير درستي اين قسمت با قسمت دوم با اغماض برخورد ميکند و يا اگر بي اطلاع باشد چشم بسته آنرا قبول ميکند.. والا کيست که نداند کشتار سال 1367 به دستور مستقيم خميني انجام گرفت و بيش از 3000 زنداني سياسي که تعداد زيادی از آنها حتي دوره محکوميتشان تمام شده بود و ميبايست که آزاد ميشدند در يک بعد از ظهر خونين به قتل رسيدند؟ مدرک ميخواهيد؟ مراجعه کنيد به کتاب خاطرات آن يکي لعنت الله عليه (منتظری) که طوق ولايت فقيه را همو بود که بر گردن اين ملت انداخت.مدرک ميخواهيد؟ مراجعه کنيد به آرشيو وبلاگ سهراب منش و ... و مراجعه کنيد به هزاران خانواده ای که داغدار فرزندانشان هستند. اصلا" چرا از خود اين خانم نميپرسيد؟ هرچند که بعيد است که حقيقت را به شما بگويد. از توابي که آرزومند است حزب اللهي شود و در اين آرزو ميسوزد تا شايسته نام حزب اللهی بوده و در سپاه ده نمکي و حاجي بخشي و انصار خدمت کند چه انتظار و توقعي داريد؟ !!تا کي ميخواهيد تاريخ را تحريف کنيد؟ اگر وابسته نيستيد و به مزد نمينويسيد پس اينگونه نوشته های انحرافي و جهت دار و دروغ و دونگ برای چيست؟ خدارا شکر که در حماقت همتا نداريد و ازآنجائيکه نميخواهيد در وظايف سازمانيتان کوتاهي کنيد هروز بيش از پيش ماهيتتان را آشکار کرده و خودتان را لو ميدهيد. شما بهتر است همان مهمانهايتان را طبقه بندی کنيد.اينجوری برايتان کم خطرتر است.کسي هم بو نميبرد که چه کاره هستيد.
............................................
وبلاگ جديد خروس را خوانديد؟ چيزی نميگويم. فقط بخوانيد تا ببينيد فضولک بيمار رواني نيست و دچار توهم نشده يا اگر هم هست ...ولي بعضي وقتها راست ميگويد...، پرشين بلاگ که تقش درآمد ، حالا منتظر باشيد که ببينيد تق آن ديگري ها کي درميايد، البته اگر تا بحال با توضيحات اميد علمدارميلاني قانع نشده باشيد...
.............................................
مقاله انقلاب سکس نيما راشدان عکس العملهای متفاوتي را در بين جوانان ، نسل سوميها و همينطور ديگر گروههای سني ايران برانگيخت. بسياری از منتقدين به اين شيوه برخورد راشدان اعتراض داشتند.اما نبايد چشم بر روی حقيقت بست. انقلاب بعدی اگر قرار است بدست نسل سوميها انجام شود چيزی به چز انقلاب ايتس ايتس نخواهد بود. نسل سوميها از گروههای مختلف سياسي که قبل از انقلاب فعال بودند و بعد از انقلاب به ابتذال کشيده شدند چيزی نميدانند.از دلايل افت و مبتذل شدنشان هم چيزی نميدانند. فدائيان خلق ، مجاهدين خلق و ساير گروههائي که با نظام ستم شاهي مبارزه ميکردند و اکنون نوادگانشان به دلايل مختلف در راهي غلطيده اند که حتي سايه ای از ازآن مبارزان راستين اوليه را هم نميتوانند از خود منعکس کنند. جوانان امروز ايران بيشتر ازآنکه به سياست بينديشند به محدوديتهای اعمال شده از سوی نظام جمهوری اسلامي معترضند.فقدان تفريحات مناسب ، محدوديت در آزادی روابط بين دختر و پسر ، آزادی در انتخاب لباس و آرايش مو و ..، جلوگيری از برگزاری پارتيها و ... اينها چيزهائيست که دغدغه امروز جوانان و نوجوانان نسل سومي را تشکيل ميدهد.البته منظور اکثريت است والا در هر طبقه سني استثتا هايي هم وجود دارد. در بين همين وبلاگنويساني که از نسل سوم هستند شاهديم که بسيار پخته و منطقي فکر و عمل ميکنند و دغدغه هايشان بجز چنين محدوديتهائيست. اما اگر بخواهيم اکثريت را درنظر بگيريم مجبوريم حق را به آقای راشدان بدهيم. به جرات ميتوان گفت که اگر دغدغه نسل سوميها و نسل دوميها يکي بود ، مدتها پيش نظام جمهوری اسلامي ساقط شده بود. سردمداران رژيم نيز بخوبي واقفند که با دادن اين آزاديها مسئله نظام حل نخواهد شد. چون بعد از دادن اين آزاديها و حل شدن اين دغدغه هاست که نسل سوميها به سياست روی خواهند آورد. وخطر واقعي برای نظام ازين نقطه آغاز ميشود.خطر واقعي برای نظام وقتيست که نسل سوميها بدون اعتنا به محدوديتهای شرعي و اجباری اعمال شده توسط نظام اسلامي ، خواهان جدائي دين از سياست شوند، يعني بالکل اصل قضيه را منکر شوند.. به همين دليل است که دراين سالهای اخير متناوبا" شاهد شل کن سفت کن رژيم هستيم. مدتي جوانان را آزاد ميگذارند و به محض اينکه ديدند کنترل دارد از دستشان خارج ميشود باز قضيه را سفت ميگيرند. لندکروز و نيروهای ويژه به خيابانها ميفرستند . باز بعد از مدتي نيروهای ويژه را جمع ميکنند و با اين ترفند باز هم برای خود زمان ميخرند. تا بحال هم در اين 24 سال با اين شيوه موفق بوده اند و البته بايد ديد موفقيت از لحاظ آقايان به چه معنيست. در حفظ نظام صد البته موفق بوده اند ولي نتايج چنين سياستهائي را در ساير ابعاد جامعه نيز بايد در نظر گرفت. فساد موجود (که به گواهي آمارهای دولتي از دوران طاغوت نيز پيشي گرفته)و پايين آمدن سن فحشاء ، آمار جوانان و نوجوانان معتاد ، فرار مغزها و همچنين فرار نيروهای کاری (به هرصورت و به هر بدبختي) از ايران ، ابتذال فرهنگي و رواج خرافات و ..در جامعه همه و همه نشان ميدهد که عاليجنابان تا چه حد در اداره کشور دراين 24 سال موفق بوده اند.



........................................................................................

Wednesday, July 17, 2002

٭ سايت بلاگر انگار باز بلا گرفته که پابليش نميکند. ولي هرچه باشد ازآن سايت مشکوک پرشين بلاگ بهتر است که نيمي از شبانه روز را سرورش بالکل خاموش است...
...............
شنيدين که ميگن به مرگ بگير تا به تب راضي بشه؟ کار بعضي ازين پزشکهاست. وقتي ميگي اين دارو عوارض جانبيش اذيتم ميکنه يه دارو بهت ميده تا علاوه بر تشديد عوارض اون يکي معده و ...کليه و همه چي رو به هم بريزه تا با کمال ميل به عوارض همون اولي قانع باشي و شکايت نکني.حتما" دراثر تعليمات روانکاويه که به اين نتيجه مشعشع رسيده اند.
...............
از 18 تير امسال به چه نتيجه ای رسيديد؟ نااميد کننده است...نه؟ يا شايد عاقلتر شده ايم؟!



٭ اين تحليل دقيقي که اميد علمدار ميلاني از نوشته های وبلاگ وابسته سايه روشن ارائه نموده است را از دست ندهيد. نمونه های بسياری از دروغ و دونگ های اين شخصيت در اينجا نيز بيان شد که اميد با مثال آوردن از مطالب اخير او قضيه را کاملا" روشن نموده است. البته رويه سردوزامي در بي محلي کردن به آن يکي (تواب آرزومند حزب اللهي شدن) و ابی کوچولو هم بسيار جالب بود و منجر به اين شد که دوستان مزدورمان جهت خنک شدن چاره ای جز استفاده از لگن آب سرد پيدا نکردند. هنوز مانده... کليت نظامتان در حال فروپاشيست. شما که رقمي نيستيد .مثل برف در آفتاب تند تابستاني آب خواهيد شد....
..................
نوروز را هنوز نبسته اند(ببخشيد توقيف موقت!!)؟ با انتشار بيانيه شورای امنيت ملي در شماره روز پنجشنبه و سفيد منتشر شدن بعضي ستونهای نشريه بايد بهانه لازم را در اختيار داشته باشند.مخصوصا" با آن مقاله تندی که انبارلوئي در رسالت نوشت و خط داد ...تازه خودش هم که جزو کسانيست که بايد حکم به تعطيلي روزنامه ها دهند...
..................



........................................................................................

Saturday, July 13, 2002

٭ مقاله جناب کاظم انبارلوئي را خوانده ايد؟ سرمقاله روز پنجشنبه روزنامه رسالت.... اينجا ميتوانيد بخوانيدش تا ببينيد اين متحجرين هنوز هم که هنوز است ترفندها و شيوه های سوخته خودرا چندباره تکرار ميکنند و ازينکه مورد تمسخر خوانندگان قرار بگيرند نيز ابائي ندارند.
اسم مقاله اين است: با نظام يا برنظام
هنوز بعد از گذشت اينهمه سال ايشان نفهميده اند که حتي امثال مصباح يزدی و .. هم بحث خودی و غير خودی را رها کرده اند و اگرچه عميقا" به آن اعتقاد دارند ولي در ظاهر دراينمورد سکوت اختيار ميکنند تا بيش ازين تنفر ملت را برنينگيزند. آقاجان جمهوری اسلامي :آری يا نه مال سال 57 بود و بعد 23 سال مردم فهميده اند که جواب به چنين سوالاتي بصورت آری يا نه تا چه حد ميتواند سبب بدبختي ملتي شود.همانگونه که 23 سال است دارند ميکشند. پس يعني اگر با نظام هستي بايد خفه خون بگيری و صدايت هم درنيايدو اگر درآمد پس بر نظام هستي؟ پس اينطور است ؟ اگر اينطور است لطفا" اسامي 90 درصد ملت ايران را هم ثبت بفرماييد که برعليه نظام هستند. ميگوييد نه؟ تشريف ببريد توی خيابانها، اتوبوس و تاکسي تا ببينيد که چه انتقاداتي از نظام دارند و با منطق شما هم حساب کنيم پس همه شان بر عليه نظام هستند.
ميفرمايند: ادبيات بکار گرفته شده در اين نامه هيچ همخواني با خطبه های نماز جمعه ايشان ، سخنرانيهای مردمي و يا در اطلاعيه های صادره از سوی آقای طاهری ندارد.
جناب انبارلوئي ابتدا در صحت بيانيه صادر شده اظهار شک نموده اند و سپس (از آنجائيکه احتمال تکذيب از سوی آيت الله طاهری نميرود) سعي نموده اند تا انشاء آنرا منتسب به ديگران (که مسلما" مغرض هم هستند) نمايند.
در جای ديگری ميفرمايند: اينطور سخن گفتن با عالمان ديني سابقه ندارد.
بايد از ايشان ممنون باشيم که همانند ديگر متحجران اين مرز و بوم آيت الله طاهری زا به دو درجه پايينتر از ميمون تنزل نداده اند. اينگونه سخن گفتن برای همه ما آشناست . به عنوان يک اصل بديهي به خواننده القاء ميکنند که طبقه روحانيت و علمای دين از قداست برخوردارند و هيچکس حق ندارد به ساحت مقدسشان تعرض يا انتقادی بنمايد. مشک آنست که خود ببويد نه آنکه عطار بگويد. بزور که نميشود از مردم احترام خواست ؟ رويه و عملکرد افراد است که طرز برخورد ملت با آنها را مشخص ميکند. تازه انگار يادشان رفته برخوردی که با آيت الله منتظری کردند. چطور چنين برخوردی از داخل نظام با روحانيت مجاز است اما....
در جای ديگری در پاسخ به اعتراض آيت الله طاهری در مورد دلخوش بودن به سخنان کليشه ای و سان ديدن از جمعيت های خياباني بلافاصله موضوع را منحرف کرده و منظور نظر ايشان را جناب خاتمي در نظر ميگيرند.اينگونه روشها مدتهاست که کهنه شده و تاثير خودرا از دست داده است. آدرس عوضي دادن از شيوه های مرسوم در اين 23 سال بودو حتي در وبلاگها نيز شاهد چنين رويه ای از سوی وبلاگنويسان به مزد و مزدور رژيم هستيم. ايشان با آدرس عوضي دادن دو منظور دارند. اول آنکه وانمود کنند منظور انتقاد آيت الله طاهری سفرهای اخير خاتمي به استانهای کشور است و ثانيا" آنها که تا حالا نفهميده اند شيرفهم شوند که حتي فکر اينکه نکند منظور ايشان شخص رهبر بوده باشد گناه است . بنابراين فرض را برآن ميگيرند که چون شخص رهبر معصوم و عاری از خطا و غيرقابل انتقاد هستند پس طبعا" منظور خاتمي است ....باز هم قداست دروغين و.......اينها کي ميخواهند بفهمند که با عسل عسل کردن دهان شيرين نميشود؟ و قداست خريدني يا فروختني نيست؟
در پايان انتشار اطلاعيه شورای امنيت ملي مبني بر حصر مطبوعاتي آيت الله طاهری را در روزنامه نوروز را توطئه ديگری در نظر گرفته اند که پيام آن از دست رفتن مشروعيت ديني نظام است. و وعده داده اند که مردم تکليف اپوزوسيون درون نظام را مشخص خواهند کرد.
باز هم همان شيوه های قديمي ....سپردن کار به ملت هميشه در صحنه و.. يادتان هست که رهبر معظم هم چندين بار از همين تهديدها استفاده کرده بودند؟ و همين اواخر نيز در مورد آقاجری چنين تهديدی اعمال شد که اگر مسئولين کاری نکنند من جلوی مردم را نميتوانم بگيرم و...الخ...البته ديديم که در حمله به بيت آيت الله منتظری اين مردم هميشه در صحنه کسي نبودند بجز افراد سپاه و شخصي پوشهای انصار و اطلاعاتيها ......
من ازينکه آقايان تا اينحد شعورخوانندگان و مردم را پايين (و در حد مغز کوچک خودشان) در نظر ميگيرند واقعا" تعجب ميکنم.


........................................................................................

Thursday, July 11, 2002

٭ هيچيِ.... حرفي نيست. فقط اين را بخوانيد. هيس برگشته و سنگ تمام گذاشته.اگر خوانديش و صورتت تر نشد مردی...
..................
مه فشاند نور سگ عوعو کند
ياد مجلس زمان نمايندگي بازرگان افتادم که در جواب چرنديات و توهينهای زن رجائي فرموده بود:
بسم الله الرحمن الرحيم...اوني که به ما نريده بود کلاغ کون دريده بود
حالا کار ما هم با اين خانم رزمنده اسبق و تواب سابق (و آرزومند حزب اللهي شدن فعلي ) به همين جا کشيده شده ... خانم تازه يادشان افتاده که بهتر است تعارف را کنار بگذارند و کمي از هم سازمانيها حمايت و با شياطين مبارزه کنند.چند وقتي بود که فقط داستان و خاطره صد تا يک غاز تعريف ميکرد ولي اينبار از حرف حق اکبر در مورد رفيقش دلش بدرد آمده و .....
بيخيال... هميشه گفته ام حقيقت تلخ است اما بيمزه نيست. اکبر هم کسي نيست که به قار قار چنين کلاغاني اعتنا کند و اصلا" در شخصيتش نيست که بخواهد به چنين آدم مبتذلي جواب دهد. پس هرچه ميخواهد دل تنگت بگو که جواب ابلهان خاموشيست.


........................................................................................

Wednesday, July 10, 2002

٭ ساعت 12:30 شب ...جلوی دانشگاه تهران و ميدان انقلاب
نيروهای تا بن دندان مسلح در اتوبوسها ، ميني بوسها، وانتها، ماشينهای قفس دارولندکروزها در حال ترک ميدان هستند. خيابان در تصرف موتورسواران لباس شخصيست. نيروهای ويژه انتظامي و لباس شخصيها علنا" با يکديگر همکاری ميکنند .کاش ميشد با دوربين عکسي از اين جانوران بگيرم. انصار فاتحان بلامنازع خيابانها هستند. با حالتي مغرور و وقيح با يکديگر شوخي ميکنند و در 20 متر جا مي آيند و ميروندو دور ميزنند. گاز ميدهند و به عابران و داخل اتومبيلها خيره ميشوند. حدود 40 نفر از آنها با هم بطرف کوی دانشگاه حرکت ميکنند. روی هر موتور سيکلت 2 يا 3 نفر نشسته اند. در خيابان اثری از دانشجويان نيست. اما انصار انگار هنوز راضي نشده اند. جلوی خوابگاه با موتورهايشان دور ميزنند و با حالتي تحريک آميز جلوی کوی دانشگاه گاز ميدهند. عده ای از آنها در حال چسباندن اعلاميه هائي روی در و ديوار هستند. در تاريکي نميتوانم متن آن را بخوانم.شهر در کنترل حزب الله است . قيافه هايشان آنقدر کريه است که باورکردني نيست. راستي اينها را تا بحال کجا نگهداشته بودند؟ کدام باغ وحش قايمشان کرده بودند که الان بيرون آورده اند؟ راست ميگويند که سياهي دل برروی صورت نيز اثر ميگذارد. با يک نگاه به صورت زشت و کريه شان ميتواني بفهمي که چه باطن خبيث و کثافتي دارند.
بيچاره ملتي که بقای نظامش متکي به اين حيوانات باشد .ننگ بر رژيمي که برای بقای خودش به اين جانوران ريشدار باج بدهد. و بيچاره مردمي که اسير دست چنين نظامي شده اند. با ديدن اين صحنه ها براستي ميتوان باور کرد که ايران تسخير شده است. اينان برنده جنگ هستند و ملت ايران بازندگاني که بايد به پيروزمندان سواری بدهند. براستي که انگار برای گرفتن غنيمت به خاکمان آمده اند....
با ديدن اين جانوران بيش از پيش از هرچه حزب اللهيست متنفر ميشوم. (به هرمعني دوست داری در نظرش بگير)
..................................................
قاسمي ميگويد:تظاهرات 18 تير می‌توانست ما را به نقطه‌ی ديگری برساند اگر که کار نمی‌کشيد به آتش زدن و ويران کردن. کار خودشان بود؟ احتمالش هست. اما آنکس که رايشتاک را آتش می‌زند می‌داند که هميشه کسانی هستند که از ته دل چنين آتشی را آرزو می‌کنند. تصوير اتومبيل‌ها و ساختمان‌های شعله ور در 18 تير تصوير ژنتيکی* همه‌ی دستاوردهايی است که در اين دو سال يکی پس از ديگری دود شد و به هوا رفت. اين سرخوردگی امروز جوانان از عمل سياسی پيامد طبيعی عمل به احساسات است. آنچه ما را از اين مهلکه در امان نگه می‌دارد خردورزی‌ست. قهر کردن از مسئوليت همانقدر عملی احساساتيست که شورشگری و هلهله در پای آتش. اينها دو وجه يک سکه اند.
با ايشان موافقم.حرف بزرگتر شنيدن ادب است علي الخصوص وقتي که درست و منطقي بگويد، بايد از آن پند گرفت.
========================
جناب نوش آذر مينويسد: در يک کلام: وبلاگ دريچه ايست به آنچه که هستيم يا آنچه که می خواهيم باشيم.
اين حرفش را هميشه احساس کرده ام. هميشه معتقد بوده ام که وبلاگ آينه ای نيست که حقيقت وجود نويسنده اش را منعکس کند. بلکه آينه ايست که آنچه نويسنده دوست دارد باشد (که نيست) را نشان ميدهد. در واقع بسياری از وبلاگ نويسان در وبلاگهايشان شخصيتي که ميپسندند و دوست دارند که در زندگي واقعي داشته باشند را از خود نشان ميدهند. نميتوان نام آنرا فريب يا ظاهرسازی گذاشت .دروغ هم نيست. چون واقعا" تمايل قلبيش آن است که آنگونه باشد...
تنها آنجا که احساس بر عقل پيشي ميگيرد ، آنجا که کنترل از دست عقل بيرون است و ملاحظه ای در کار نيست ميتوان چنين در نظر گرفت که اين آينه حقيقت را نشان ميدهد.
====================
اين راهم بخوانيد: شيوه‌ي مبتذلان روزگار که ادامه دهنده يادداشتهای اميد ميلانيست در مورد وبلاگ سايه -روشن ....همان وبلاگ .....که پيشتر در همينجا معرفي شد.
اکبر سردوزامي با کسي شوخي ندارد. خرده پرده ای هم از کسي ندارد. طالب حق و حقيقت است و برايش شهرام بهرام فرقي نميکند. يادداشت امروزش مطمئنم با عکس العمل شديد آنوريها روبرو خواهد شد و صد البته که مثل هميشه هماهنگ و چند تائي با هم بر ضدش عمل خواهند کرد...مثل هميشه...ولي با اکبر اين حقه ها نميگيرد. مطمئنم.


........................................................................................

Tuesday, July 09, 2002

٭ پس اينطور؟ پس اگر من مخالف ديکتاتوری و ولايت مطلقه هستم لزوما" بايد طرفدار تظاهرات دانشجويان و اعلام مخالفتشان با ولايت هم باشم؟ پس لزوما" بايد در وبلاگم بنويسم مرگ براين و درود برآن و از برگزاری تظاهرات به مناسبت سالگرد 18 تير دفاع کنم و همه را به آن دعوت کنم؟من اين منطق را نميفهمم. يک نفر من خنگ خدارا روشن کند. پس انقلابي بودن و عمل کردن يعني شعار دادن؟ يعني از هر حرکت ضد دولتي حمايت کردن؟ حتي اگر بداني که بيفايده است و فقط موجب گرفتار شدن عده بيشتری از بيگناهان خواهد شد؟ نه من اين منطق را نميفهمم. شمارا به خدا يکي روشنم کند. اين چگونه منطقيست؟من مخالف تظاهرات ضد استبداد نيستم. بخدا نيستم. ولي وقتي که آنقدر تعداد تظاهرکنندگان زياد باشد که مزدوران انصار ماستها را کيسه کنند. وقتي که تعداد معترضين آنقدر زياد باشد که نيروی انتظامي هم جرات نکند به آنها حمله کند. نه با 100- 200 نفر دانشجو که يکشبه بشود همه شان را به زندان فرستاد و برايشان پرونده سازی کرد.
=====================
دوستان بر من خرده گرفته اند که چرا با دژخيمان همزبان شده ام وبر عليه تظاهرات دانشجويي در 18 تير نوشته ام. من هيچگاه برعليه چنين همايشي ننوشته ام. اما نظرم اين است که تظاهرات محدود و کوچک هيچ نتيجه ای نخواهد داشت و بالعکس باعث گرفتار شدن تعداد ديگری از دانشجويان خواهد شد. اگر اين عقيده را غلط ميدانيد متقاعدم کنيد والا با ايميل فحاشي هيچکس تاکنون نتوانسته مخالفش را متقاعد کند. با 100- 200 يا 1000 يا حتي 2000 نفر هم هيچ نتيجه ای حاصل نخواهد شد. هيچ رژيمي در دنيا با تظاهرات 2000 نفر آدم سرنگون نشده که اين يکي بشود. اگر هم ديديم که در زمان شاه شد، اولا" تعداد زيادتر بود ثانيا" مقرر شده بود که شاه برود و اين ساده انديشيست که تصور کنيم ما شاه را بيرون انداختيم.
نميدانم. شايد هم اشتباه ميکنم. اگر اينطور است متقاعدم کنيد. من همانطور که گفتم هزينه دادن دانشجويان و مردم را در چنين موقعيتي و در نبردی نابرابر بين دژخيمان ولايت و ملت ، صحيح نميدانم. اينها از کشتن و دستگيری مردم ابائي ندارند. از دروغ و ريا هم همينطور. 200 نفر را هم که بکشند بسادگي انکار ميکنند و اخبار راهم فيلتر ميکنند....
فحش ندهيد. متقاعدم کنيد اگر اشتباه فکر ميکنم.


........................................................................................

Monday, July 08, 2002

٭ سايه بيسر را تازه کشف کرده ام:
لبالبم از دشمن !
دشمن از من سر ريز كرده است
دوباره امروز
انكه بر من و بامن و گاه در من است
با دست من بر من ستيز ميكند امروز
بالا مياورم
دوباره امروز
دشمن بالا مي آورم
دوباره امروز !
اين گزارش نويسي برای وبلاگ عمومي باعث شده که هرروز با وبلاگهای جديدی برخورد ميکنم. وبلاگهائي که مسحورم ميکنند. وبلاگهائي که متعجبم ميکنند. مثل باکره که يکروز عميق و پرمعني مينويسد و روز ديگر تنها خودش را رها ميکند...بيخيال خواننده ها و هرچه ميخواهند فکر کنند...... اين رها شدن از خود را دوست دارم.
راستي ميدانيد که فروغ يواشکي خانه اش را عوض کرده است؟ آدرس خانه جديدش اينجاست.صد ملک دل...
..........................
کاش ميشد که به بعضيها بگويم چقدر دوستشان دارم و چگونه نوشته هايشان روح و روانم را تحت تاثير قرار ميدهد. همانهائي که شايد دشمنم ميدارند. اين اسمش حماقت است؟ يا سادگي که دشمنت را ستايش کني؟گفتم دشمن؟ من دشمنش نميدارم ...که اگر ميداشتم ديگر جائي برای تحسين نميماند. منکه فرشته نيستم.
کاش مي شد که آريا را مجبور کنم که هرشب وبلاگش را آپديت کند. کاش ميشد که پينک فلويديش برگردد. کاش مرهمي برای سردردهای قاصدک داشتم. کاش ميشد که گل کو آنچه مينويسد دروغ بود...ولي نيست..
-------------------------
اينبار قرار است چه کسي را علم کنند؟ خاتمي که هيچ...اگر هم ميتوانست در انتخابات شرکت کند با اين رفتارهای اخيرش رايي نمي آورد.اينبار نوبت کيست؟ مهاجراني؟ سازگارا؟ اينبار به چه حقه ای 4 سال ديگر زمان ميخرند؟
........................
چه کسي تعيين ميکند که در چنين موقعيتهائي چگونه بايد برخورد کرد؟ از طرفي گروههای سياسي خارج از کشور دانشجويان را به تظاهرات و حضور در خيابانهای اطراف دانشگاه و تظاهرات به مناسبت سالگرد 18 تير تحريک و تشويق ميکنند.از طرف ديگر همه ميدانيم که اين نظام به افکار عمومي کوچکترين ارزشي نميدهد و تظاهرات محدود در دانشگاه تنها به گرفتار شدن تعداد بيشتری از دانشجويان و ضرب و شتم مردم منتهي خواهد شد. افکار عمومي در ايران نيز حافظه بسيار ضعيفي دارد و ظرف مدتي کوتاه قربانيان تهاجم به فراموشي سپرده ميشوند.در چنين وضعيتي چه کسي تعيين ميکند که برخورد دانشجويان و مردم در سالگرد 18 تير چگونه بايد باشد؟ نميدانم...تنها اين را ميدانم که گروههای اپوزوسيون خارج از کشور کمترين صلاحيت را برای اين گونه راهبردها دارند. تجربه نشان داده است که اين گروهها از وضعيت سياسي و اجتماعي داخلي ايران اطلاعات بسيار محدود و گاهي اشتباه دارند که سبب ميشود در برخورد با مسائل سياسي کاملا" غلط برخورد کنند. تنها تظاهراتي فراگير و وسيع است که ميتواند دراين موقعيت اثر بخش باشد. در غير اينصورت مثل هميشه با سرکوب نيروهای ويژه ( يا واحدهای تحت امر رهبری و مزدوران انصار) هرگونه حرکت مسالمت آميز نيز به خاک و خون کشيده خواهد شد.
خدا به خير بگذراند . سرنوشت اين ملت انگار با درد و رنج رقم خورده است و نکته مضحکش درآنجاست که دشمن غريبه نيست. از خودمان است و برادر با برادر ميستيزد. هموطن با هموطن... هرچند که اين دژخيمان شايسته نام هموطن نيستند.


........................................................................................

Sunday, July 07, 2002

٭ در استانه سالگرد 18 تير خبر دلجوئي پرزيدنت اطلاح طلب ايران از سردار نظری چه معنائي جز دهن کجي به ملت ايران و دانشجويان بيگناه دربند و چاپلوسي رئيس جمهور از عوامل ولايت ميتواند داشته باشد؟
مگر غير از اين است که در هنگامي كه رهبرگريان و ترسان از اين موج به هواداران چماقدارش نصيحت ميكرد : اگر ديديد عكس مرا هم پايين كشيدند آرام باشيد!! خاتمي آرام و صبور فرمان حمله به صف دانشجويان و مردم را صادر ميكرد و آنان را مشتي اراذل مي ناميد! حال سردار نظری چه دلگيری از خاتمي ميتواند داشته باشد که نياز به دلجوئي باشد؟
هرروز که ميگذرد چهره واقعي خاتمي بيش از پيش برای ملت هويدا ميشود. اين همان خاتميست که برای جمع کردن آرای ملت آنگونه خودرا آزاديخواه و روشنفکر جا زده بود و اکنون که دوره رياست جمهوريش رو به پايان است ازينکه چهره واقعيش برای ملت آشکار شود هيچ ابائي ندارد. حق هم دارد چون اميدی که به تمديد دوره نيست (رفسنجانيش هم هرچه زور زد ، نتوانست اينگونه رفتار کند) بعد از پايان دوره هم بايد با يک مشت قشری مرتجع که از حقيقت قضيه بيخبرند و اورا مخالف روحانيت مي پندارند بسازد ، پس بهترين راه همين است که کم کم چهره واقعيش را آشکار و اعتماد محافظه کاران خارج از حکومت را به خود جلب نمايد و دراين ميان بازندگان هميشگي ملت ايران هستند که 8 سال تمام گول چنين شخصيت مزوری را خوردند.


........................................................................................

Friday, July 05, 2002

٭ 18 تير فرا ميرسد. و احمد باطبي هنوز در زندان است با بدني بيمار و کليه ای که از فرط شکنجه از کار افتاده است و جنايتکاران آزادند.قاتلان قتلهای زنجيره ای ، آمران آنها و بازجويانشان ....همه يا اصلا" گرفتار نشده اند يا به عفو رهبر معظم به دامان پرمهر!!! خانواده هايشان بازگشته اند. راستي يک مزدور آيا خانواده هم ميشناسد؟ وقتي براحتي خانواده ها را ويران ميکند آيا مفهومي به عنوان خانه و خانواده هم در ذهنش دارد؟ و مسئولين حکومتي کماکان به فريب و ريا مشغولند. اينهمه فرياد آزادی ، اصلاحات و اصلاح طلبي، دولت در دست خاتمي ، در دست مردم...مردم؟!! هيچکدام نتوانست که باطبي را از زندان کينه ولايت نجات دهد. هيچيک نتوانست که داد مظلومان 18 تير را ازمقام معظم ولايت و مزدورانش بستاند. هيچيک نتوانست داد خانواده بيش از 300 نفر مقتولين قتلهای زنجيره ای را از مافيای اطلاعات بستاند. و ما ايستاده ايم هنوز... و دوره ميکنيم....شب را و روز را
........................
هليا! يک سنگ بر پيشاني سنگي کوه خورد . کوه خنديدو سنگ شکست . يک روز کوه ميشکند . خواهي ديد
به اميد آن روز
.......................
جالب است ....در سالگرد 18 تير طبرزدی باز فعال شده. بعضيها رويشان از سنگ پای قزوين هم زيادتر است . حتما" اکبر شاه بهش گفته که باز دارد گوزگوز ميکند
.......................
هيس سرگرم امتحاناتش است . فروغ ديگر نمينويسد و .... دلم برای نوشته های خيلي از دوستان قديمي تنگ است .
........................
دخترک بيش از 20 سال نداشت . مرقد مطهر بود و پناهگاهي برای اينگونه فراريان.... سروان آگاهي ازش پرسيد فراری هستي؟ گفت :نه برای زيارت آمده ام. گفت اگر عکست را از توی آلبوم درآوردم چه؟ که دخترک خودش را باخت. همين کافي بود که تا نگهش دارند برای آوردن آلبوم....و در صفحه آخر آلبوم عکسش بود ... سروان ميخواست اورا به بازداشتگاه بفرستد. که دست بدامن يکي از لباس شخصيها شد. گفت ازين 10 روز 7 روزش را با همين ها بوده ام. پليس 110- گشت سپاه و نيروی انتظامي و آگاهي.. الان هم بروم بازداشتگاه بايد در خدمت کل کلانتری باشم.... .
دخترک بيش از 20 سال نداشت. و چاره ای هم نداشت.
........................
کاش اين گشت های جديد و مهيب ويژه بجای گرفتن دختران آرايش کرده و پسران ژل زده کمي هم با اراذل و اوباش برخورد ميکردند که خواب سردار قاليباف راست دربيايد. ما که جز برخورد با ژل سر و آلودگي صوتي !! (چه اصطلاح جالبي) چيز ديگری ازين غول بيابانيها نديديم. يک فرضيه لامپي ميگويد که آقايان چون ديگر به نيروی انتظامي و گشت 110 اعتماد نداشتند و ميدانستند که متخلفين با تعدادی اسکناس سبز هزاری براحتي از چنگ آنها رها ميشوند دست بدامان اين هيولاها شده اندو فرضيه ديگری هم علت حضور آنها را ايجاد رعب و وحشت دربين مردم ميداند..... خدا عالم است . آنچه ما ميبينيم فقط برخورد با منکرات (آنهم به شيوه خودشان) است و بس... کجا يک جيب بر يا کيف زن را گرفتند؟ سری به وبلاگ روی جاده نمناک بزنيد تا نمونه هائي از برخورد اين مامورين وظيفه شناس را با مردم تهران ببينيد.



........................................................................................

Thursday, July 04, 2002

٭ از اهانتها و حملات بعضيها نسبت به سخنان آغاجری بياد دوران انگيزيسيون وآنچه ازآن در تاريخ بجا مانده مي افتم. راستي اين آقايان فکر ميکنند ازتقدس برخوردارندو و بری از نقد هستند؟کم مانده که خودرا معصوم بنامند و همه آن ديگران را مرتد و گناهکار.....البته منظور و قصد اصلي آغاجری بر تيزهوشان از ابتدا نيز مشخص بود و او نيز امامزاده ای نيست که شفا بدهد اما خوراک اين هفته تشنج طلبان را فراهم کرد تا براحتي از آب گل آلود ماهي بگيرند .


........................................................................................

Monday, July 01, 2002

٭ چقدر حقير است اينکار که به هر قيمت بخواهي طرفت را از ميدان خارج کني و چقدر احمقانه است اگر خودت را بالاتر از ديگران دانسته و شعور خوانندگان را پايين تر از خودت در نظر بگيری چون سرانجام اين قضاوت همان خوانندگاني که حقيرشان داشته ای است که تکليفت را يکسره خواهد کرد. آن يکي برای اينکه وانمود کند در اين موضوع از حمايت آقايان قاسمي و نوش آذر برخوردار است ، گرفته مقاله چند وقت پيش آنها را که اصلا" مربوط به درگيری و جريان ديگری بوده در وبلاگش گذاشته و به خيال خود ميخواهد خوانندگانش را قانع کند که بخاطر جريان اخير، آقايان چنين حرفهائي زده اند و از ايشان ؟؟!! طرفداری کرده اند. اهه؟ پس اينطور؟ ممنون که روشن فرموديد!!!...خب دليل ازين واضحتر؟ کوچولوی عزيز ، تورا با هوشتر ازين حرفها ميدانستم که با چنين دروغ آشکاری ته مانده آبروی نداشته ات را هم در وبلاگشهر ببری ....دروغگو کم حافظه هم ميشود...ديگر نيازی به دليل و مدرک بيشتر ندارم . همين دروغ و دونگها و دست و پا زدنهای مذبوحانه توام با نيرنگ ، آيا کافي نيست که ماهيت اين وبلاگهای وابسته را روشن کند؟؟!! آنانکه ميدانند که دانسته اند. آنها که نميدانند خدا آگاهشان کند ولي آنانکه ميدانند وآگاهانه انکار ميکنند مسلما" تبهکارند.
****************
راستي اينهم متن ايميل پرشين بلاگ به بنده....که گفته بودم:
از: Pooya Soft Info
به : fozoolak@hotmail.com
موضوع : Your New PersianBlog Account
دوست عزيز، با سلام
اين e-mail قديمي است و به علت خراب بودن ميل سرور به دست شما نرسيده است. بنابراين دوباره براي شما مي فرستيم:
سايت اينترنتي پرشين بلاگ به عنوان اولين سرويس وبلاگ ويژه كاربران فارسي زبان، از امروز فعاليت خود را آغاز كرد.
با توجه به كيفيت وبلاگ و يادداشتهاي نوشته شده توسط شما، شناسه كاربري زير توسط اين سايت برايتان درنظر گرفته شده است. لازم به ذكر است كه در اين سايت علاوه بر محيط كاملا" فارسي، قادر به استفاده از ويرايشگر قوي فارسي و همچنين تقويم خورشيدي خواهيد بود.
شناسه كاربري: fozool
كلمه عبور: ******
براي ورود به سايت از اين لينك استفاده نماييد: www.persianblog.com/signin.asp

به اميد ديدار شما در پرشين بلاگ.
--------------------------------------
حالا نوبت مسئولين سايت پرشين بلاگ است که روشن کنند چرا بعد از اعلام بنده سريعا" نسبت به پاک کردن وبلاگي که بنام فضول ساخته بودند اقدام نمودند. جريان چيست؟ خنده دار است ...مگر نه؟
***********************
قطعه ای کوتاه از شب طولاني تيزدندان:
بعد از انقلاب
....در همين حين ناگهان صدای مشت که به در خانه کوبيده ميشد صحبتمان را ناتمام گذاشت. هردو از جا بلندشديم و مبهوت عين برق گرفته ها به هم خيره مانديم .ضربه ها خيلي بيشتر از آن بود که ما بتوانيم در را باز نکنيم.......در را که باز کردم دو سياهپوش مسلح وارد شدند . يکيشان تفنگ را رو به من گرفت و گفت : بي حرکت ........
با عصبانيت دادزدم :نميخواين بگين واسه چي ريختين تو خونه ما؟ مرد مسلح فاتحانه لبخندی زد و گفت : يعني خودت نميدوني؟
در اين حين صدای چند تازه وارد پوتين به پا را شنيدم و بعد صدای گفتگوی آنها را با مرد مسلح کنار پنجره. .........بعد يکي از تازه واردها که کلت بدست داشت آمد کنار در اتاق خواب و گفت: اينجا که آپارتمان شماره 13 است . من به تو گفته بودم آپارتمان شماره 12. بعد خطاب به من گفت: آقا ميبخشين. عرق سردی بر پيشانيم نشست و ضعف شديدی در خودم احساس کردم . .......
به طرف در آپارتمان رفتم و ديدم که آپارتمان کناری درش باز است و گارد سويلي که دستگاه تکثير بدست داشت از آنجا بيرون آمد. چند لحظه بعد يکي ديگر با يک بغل جزوه.از ستاره های روی جزوه ها ميشد حدس زد که يکي از نشريه های مخفي چپ گراهاست. پس از اين دو هرکدام از افراد گاردسويل که از آپارتمان به بيرون مي آمد بجای جزوه يا کتاب يا دستگاه تکثير، تلويزيون ، راديو، ضبط صوت ، بطری مشروب ، آباژور، يا ظروفي بدست داشتند که بنظر ميرسيد ميشود در بازار به قيمت خوبي فروخت شان. مردان مسلح داخل آپارتمان ما که پنج نفر بودند بيرون آمدند و يکيشان به من گفت: شما تشريف ببرين تو، اگر هم کمکي خواستين ما هستيم..................
چند لحظه بعد ديدم يکي از افراد گارد سويل از آپارتمان کناری از پشت در دارد مي آيد بيرون .دقت کردم . باورم نميشد. يعني آن صحنه ای را که ديدم واقعيت داشت ؟
مرد سياهپوشي زير بغل دختر هفده هجده ساله ای را گرفته بود و داشت روی زمين کشان کشان بيرون مي آورد. دهان دختر بيش از حد معمول باز بود. چون پارچه گلوله شده را با فشار در دهانش فرو کرده بودند.چشم هايش باز بود.داشت از حدقه بيرون مي آمد. از سينه اش خون مي آمد. يکي از پستانهايش نبود. من همچنان داشتم اين صحنه را نگاه ميکردم، که يکي از افراد گارد سويل دست برسينه ام گذاشت و مرا به داخل آپارتمان هل داد. و در آپارتمان را بست . من پشت در ميخکوب شده بودم و داشتم صحنه را در ذهنم مرور ميکردم . پيراهن دريده و يک سينه بريده. من سينه بند دختر راهم ديدم. چطور ما صدای ناله اش را نشنيده بوديم؟ لابد دستمال در دهنش بود. بعد آرزو کردم اين کابوس مربوط به زمان بيداری نباشد. اما نه ، در بيداری بود. آرام دستم را به ديوار تکيه دادنم و خودم را به اولين صندلي رساندم و رويش افتادم . احساس ميکردم هوای آپارتمان سنگين شده و نفس کشيدن برايم مشکل بود......شدت کابوس به اندازه ای بود که فکرم را از کار انداخته بود....................



........................................................................................

Home