[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Saturday, July 13, 2002

٭ مقاله جناب کاظم انبارلوئي را خوانده ايد؟ سرمقاله روز پنجشنبه روزنامه رسالت.... اينجا ميتوانيد بخوانيدش تا ببينيد اين متحجرين هنوز هم که هنوز است ترفندها و شيوه های سوخته خودرا چندباره تکرار ميکنند و ازينکه مورد تمسخر خوانندگان قرار بگيرند نيز ابائي ندارند.
اسم مقاله اين است: با نظام يا برنظام
هنوز بعد از گذشت اينهمه سال ايشان نفهميده اند که حتي امثال مصباح يزدی و .. هم بحث خودی و غير خودی را رها کرده اند و اگرچه عميقا" به آن اعتقاد دارند ولي در ظاهر دراينمورد سکوت اختيار ميکنند تا بيش ازين تنفر ملت را برنينگيزند. آقاجان جمهوری اسلامي :آری يا نه مال سال 57 بود و بعد 23 سال مردم فهميده اند که جواب به چنين سوالاتي بصورت آری يا نه تا چه حد ميتواند سبب بدبختي ملتي شود.همانگونه که 23 سال است دارند ميکشند. پس يعني اگر با نظام هستي بايد خفه خون بگيری و صدايت هم درنيايدو اگر درآمد پس بر نظام هستي؟ پس اينطور است ؟ اگر اينطور است لطفا" اسامي 90 درصد ملت ايران را هم ثبت بفرماييد که برعليه نظام هستند. ميگوييد نه؟ تشريف ببريد توی خيابانها، اتوبوس و تاکسي تا ببينيد که چه انتقاداتي از نظام دارند و با منطق شما هم حساب کنيم پس همه شان بر عليه نظام هستند.
ميفرمايند: ادبيات بکار گرفته شده در اين نامه هيچ همخواني با خطبه های نماز جمعه ايشان ، سخنرانيهای مردمي و يا در اطلاعيه های صادره از سوی آقای طاهری ندارد.
جناب انبارلوئي ابتدا در صحت بيانيه صادر شده اظهار شک نموده اند و سپس (از آنجائيکه احتمال تکذيب از سوی آيت الله طاهری نميرود) سعي نموده اند تا انشاء آنرا منتسب به ديگران (که مسلما" مغرض هم هستند) نمايند.
در جای ديگری ميفرمايند: اينطور سخن گفتن با عالمان ديني سابقه ندارد.
بايد از ايشان ممنون باشيم که همانند ديگر متحجران اين مرز و بوم آيت الله طاهری زا به دو درجه پايينتر از ميمون تنزل نداده اند. اينگونه سخن گفتن برای همه ما آشناست . به عنوان يک اصل بديهي به خواننده القاء ميکنند که طبقه روحانيت و علمای دين از قداست برخوردارند و هيچکس حق ندارد به ساحت مقدسشان تعرض يا انتقادی بنمايد. مشک آنست که خود ببويد نه آنکه عطار بگويد. بزور که نميشود از مردم احترام خواست ؟ رويه و عملکرد افراد است که طرز برخورد ملت با آنها را مشخص ميکند. تازه انگار يادشان رفته برخوردی که با آيت الله منتظری کردند. چطور چنين برخوردی از داخل نظام با روحانيت مجاز است اما....
در جای ديگری در پاسخ به اعتراض آيت الله طاهری در مورد دلخوش بودن به سخنان کليشه ای و سان ديدن از جمعيت های خياباني بلافاصله موضوع را منحرف کرده و منظور نظر ايشان را جناب خاتمي در نظر ميگيرند.اينگونه روشها مدتهاست که کهنه شده و تاثير خودرا از دست داده است. آدرس عوضي دادن از شيوه های مرسوم در اين 23 سال بودو حتي در وبلاگها نيز شاهد چنين رويه ای از سوی وبلاگنويسان به مزد و مزدور رژيم هستيم. ايشان با آدرس عوضي دادن دو منظور دارند. اول آنکه وانمود کنند منظور انتقاد آيت الله طاهری سفرهای اخير خاتمي به استانهای کشور است و ثانيا" آنها که تا حالا نفهميده اند شيرفهم شوند که حتي فکر اينکه نکند منظور ايشان شخص رهبر بوده باشد گناه است . بنابراين فرض را برآن ميگيرند که چون شخص رهبر معصوم و عاری از خطا و غيرقابل انتقاد هستند پس طبعا" منظور خاتمي است ....باز هم قداست دروغين و.......اينها کي ميخواهند بفهمند که با عسل عسل کردن دهان شيرين نميشود؟ و قداست خريدني يا فروختني نيست؟
در پايان انتشار اطلاعيه شورای امنيت ملي مبني بر حصر مطبوعاتي آيت الله طاهری را در روزنامه نوروز را توطئه ديگری در نظر گرفته اند که پيام آن از دست رفتن مشروعيت ديني نظام است. و وعده داده اند که مردم تکليف اپوزوسيون درون نظام را مشخص خواهند کرد.
باز هم همان شيوه های قديمي ....سپردن کار به ملت هميشه در صحنه و.. يادتان هست که رهبر معظم هم چندين بار از همين تهديدها استفاده کرده بودند؟ و همين اواخر نيز در مورد آقاجری چنين تهديدی اعمال شد که اگر مسئولين کاری نکنند من جلوی مردم را نميتوانم بگيرم و...الخ...البته ديديم که در حمله به بيت آيت الله منتظری اين مردم هميشه در صحنه کسي نبودند بجز افراد سپاه و شخصي پوشهای انصار و اطلاعاتيها ......
من ازينکه آقايان تا اينحد شعورخوانندگان و مردم را پايين (و در حد مغز کوچک خودشان) در نظر ميگيرند واقعا" تعجب ميکنم.


........................................................................................

Thursday, July 11, 2002

٭ هيچيِ.... حرفي نيست. فقط اين را بخوانيد. هيس برگشته و سنگ تمام گذاشته.اگر خوانديش و صورتت تر نشد مردی...
..................
مه فشاند نور سگ عوعو کند
ياد مجلس زمان نمايندگي بازرگان افتادم که در جواب چرنديات و توهينهای زن رجائي فرموده بود:
بسم الله الرحمن الرحيم...اوني که به ما نريده بود کلاغ کون دريده بود
حالا کار ما هم با اين خانم رزمنده اسبق و تواب سابق (و آرزومند حزب اللهي شدن فعلي ) به همين جا کشيده شده ... خانم تازه يادشان افتاده که بهتر است تعارف را کنار بگذارند و کمي از هم سازمانيها حمايت و با شياطين مبارزه کنند.چند وقتي بود که فقط داستان و خاطره صد تا يک غاز تعريف ميکرد ولي اينبار از حرف حق اکبر در مورد رفيقش دلش بدرد آمده و .....
بيخيال... هميشه گفته ام حقيقت تلخ است اما بيمزه نيست. اکبر هم کسي نيست که به قار قار چنين کلاغاني اعتنا کند و اصلا" در شخصيتش نيست که بخواهد به چنين آدم مبتذلي جواب دهد. پس هرچه ميخواهد دل تنگت بگو که جواب ابلهان خاموشيست.


........................................................................................

Wednesday, July 10, 2002

٭ ساعت 12:30 شب ...جلوی دانشگاه تهران و ميدان انقلاب
نيروهای تا بن دندان مسلح در اتوبوسها ، ميني بوسها، وانتها، ماشينهای قفس دارولندکروزها در حال ترک ميدان هستند. خيابان در تصرف موتورسواران لباس شخصيست. نيروهای ويژه انتظامي و لباس شخصيها علنا" با يکديگر همکاری ميکنند .کاش ميشد با دوربين عکسي از اين جانوران بگيرم. انصار فاتحان بلامنازع خيابانها هستند. با حالتي مغرور و وقيح با يکديگر شوخي ميکنند و در 20 متر جا مي آيند و ميروندو دور ميزنند. گاز ميدهند و به عابران و داخل اتومبيلها خيره ميشوند. حدود 40 نفر از آنها با هم بطرف کوی دانشگاه حرکت ميکنند. روی هر موتور سيکلت 2 يا 3 نفر نشسته اند. در خيابان اثری از دانشجويان نيست. اما انصار انگار هنوز راضي نشده اند. جلوی خوابگاه با موتورهايشان دور ميزنند و با حالتي تحريک آميز جلوی کوی دانشگاه گاز ميدهند. عده ای از آنها در حال چسباندن اعلاميه هائي روی در و ديوار هستند. در تاريکي نميتوانم متن آن را بخوانم.شهر در کنترل حزب الله است . قيافه هايشان آنقدر کريه است که باورکردني نيست. راستي اينها را تا بحال کجا نگهداشته بودند؟ کدام باغ وحش قايمشان کرده بودند که الان بيرون آورده اند؟ راست ميگويند که سياهي دل برروی صورت نيز اثر ميگذارد. با يک نگاه به صورت زشت و کريه شان ميتواني بفهمي که چه باطن خبيث و کثافتي دارند.
بيچاره ملتي که بقای نظامش متکي به اين حيوانات باشد .ننگ بر رژيمي که برای بقای خودش به اين جانوران ريشدار باج بدهد. و بيچاره مردمي که اسير دست چنين نظامي شده اند. با ديدن اين صحنه ها براستي ميتوان باور کرد که ايران تسخير شده است. اينان برنده جنگ هستند و ملت ايران بازندگاني که بايد به پيروزمندان سواری بدهند. براستي که انگار برای گرفتن غنيمت به خاکمان آمده اند....
با ديدن اين جانوران بيش از پيش از هرچه حزب اللهيست متنفر ميشوم. (به هرمعني دوست داری در نظرش بگير)
..................................................
قاسمي ميگويد:تظاهرات 18 تير می‌توانست ما را به نقطه‌ی ديگری برساند اگر که کار نمی‌کشيد به آتش زدن و ويران کردن. کار خودشان بود؟ احتمالش هست. اما آنکس که رايشتاک را آتش می‌زند می‌داند که هميشه کسانی هستند که از ته دل چنين آتشی را آرزو می‌کنند. تصوير اتومبيل‌ها و ساختمان‌های شعله ور در 18 تير تصوير ژنتيکی* همه‌ی دستاوردهايی است که در اين دو سال يکی پس از ديگری دود شد و به هوا رفت. اين سرخوردگی امروز جوانان از عمل سياسی پيامد طبيعی عمل به احساسات است. آنچه ما را از اين مهلکه در امان نگه می‌دارد خردورزی‌ست. قهر کردن از مسئوليت همانقدر عملی احساساتيست که شورشگری و هلهله در پای آتش. اينها دو وجه يک سکه اند.
با ايشان موافقم.حرف بزرگتر شنيدن ادب است علي الخصوص وقتي که درست و منطقي بگويد، بايد از آن پند گرفت.
========================
جناب نوش آذر مينويسد: در يک کلام: وبلاگ دريچه ايست به آنچه که هستيم يا آنچه که می خواهيم باشيم.
اين حرفش را هميشه احساس کرده ام. هميشه معتقد بوده ام که وبلاگ آينه ای نيست که حقيقت وجود نويسنده اش را منعکس کند. بلکه آينه ايست که آنچه نويسنده دوست دارد باشد (که نيست) را نشان ميدهد. در واقع بسياری از وبلاگ نويسان در وبلاگهايشان شخصيتي که ميپسندند و دوست دارند که در زندگي واقعي داشته باشند را از خود نشان ميدهند. نميتوان نام آنرا فريب يا ظاهرسازی گذاشت .دروغ هم نيست. چون واقعا" تمايل قلبيش آن است که آنگونه باشد...
تنها آنجا که احساس بر عقل پيشي ميگيرد ، آنجا که کنترل از دست عقل بيرون است و ملاحظه ای در کار نيست ميتوان چنين در نظر گرفت که اين آينه حقيقت را نشان ميدهد.
====================
اين راهم بخوانيد: شيوه‌ي مبتذلان روزگار که ادامه دهنده يادداشتهای اميد ميلانيست در مورد وبلاگ سايه -روشن ....همان وبلاگ .....که پيشتر در همينجا معرفي شد.
اکبر سردوزامي با کسي شوخي ندارد. خرده پرده ای هم از کسي ندارد. طالب حق و حقيقت است و برايش شهرام بهرام فرقي نميکند. يادداشت امروزش مطمئنم با عکس العمل شديد آنوريها روبرو خواهد شد و صد البته که مثل هميشه هماهنگ و چند تائي با هم بر ضدش عمل خواهند کرد...مثل هميشه...ولي با اکبر اين حقه ها نميگيرد. مطمئنم.


........................................................................................

Tuesday, July 09, 2002

٭ پس اينطور؟ پس اگر من مخالف ديکتاتوری و ولايت مطلقه هستم لزوما" بايد طرفدار تظاهرات دانشجويان و اعلام مخالفتشان با ولايت هم باشم؟ پس لزوما" بايد در وبلاگم بنويسم مرگ براين و درود برآن و از برگزاری تظاهرات به مناسبت سالگرد 18 تير دفاع کنم و همه را به آن دعوت کنم؟من اين منطق را نميفهمم. يک نفر من خنگ خدارا روشن کند. پس انقلابي بودن و عمل کردن يعني شعار دادن؟ يعني از هر حرکت ضد دولتي حمايت کردن؟ حتي اگر بداني که بيفايده است و فقط موجب گرفتار شدن عده بيشتری از بيگناهان خواهد شد؟ نه من اين منطق را نميفهمم. شمارا به خدا يکي روشنم کند. اين چگونه منطقيست؟من مخالف تظاهرات ضد استبداد نيستم. بخدا نيستم. ولي وقتي که آنقدر تعداد تظاهرکنندگان زياد باشد که مزدوران انصار ماستها را کيسه کنند. وقتي که تعداد معترضين آنقدر زياد باشد که نيروی انتظامي هم جرات نکند به آنها حمله کند. نه با 100- 200 نفر دانشجو که يکشبه بشود همه شان را به زندان فرستاد و برايشان پرونده سازی کرد.
=====================
دوستان بر من خرده گرفته اند که چرا با دژخيمان همزبان شده ام وبر عليه تظاهرات دانشجويي در 18 تير نوشته ام. من هيچگاه برعليه چنين همايشي ننوشته ام. اما نظرم اين است که تظاهرات محدود و کوچک هيچ نتيجه ای نخواهد داشت و بالعکس باعث گرفتار شدن تعداد ديگری از دانشجويان خواهد شد. اگر اين عقيده را غلط ميدانيد متقاعدم کنيد والا با ايميل فحاشي هيچکس تاکنون نتوانسته مخالفش را متقاعد کند. با 100- 200 يا 1000 يا حتي 2000 نفر هم هيچ نتيجه ای حاصل نخواهد شد. هيچ رژيمي در دنيا با تظاهرات 2000 نفر آدم سرنگون نشده که اين يکي بشود. اگر هم ديديم که در زمان شاه شد، اولا" تعداد زيادتر بود ثانيا" مقرر شده بود که شاه برود و اين ساده انديشيست که تصور کنيم ما شاه را بيرون انداختيم.
نميدانم. شايد هم اشتباه ميکنم. اگر اينطور است متقاعدم کنيد. من همانطور که گفتم هزينه دادن دانشجويان و مردم را در چنين موقعيتي و در نبردی نابرابر بين دژخيمان ولايت و ملت ، صحيح نميدانم. اينها از کشتن و دستگيری مردم ابائي ندارند. از دروغ و ريا هم همينطور. 200 نفر را هم که بکشند بسادگي انکار ميکنند و اخبار راهم فيلتر ميکنند....
فحش ندهيد. متقاعدم کنيد اگر اشتباه فکر ميکنم.


........................................................................................

Monday, July 08, 2002

٭ سايه بيسر را تازه کشف کرده ام:
لبالبم از دشمن !
دشمن از من سر ريز كرده است
دوباره امروز
انكه بر من و بامن و گاه در من است
با دست من بر من ستيز ميكند امروز
بالا مياورم
دوباره امروز
دشمن بالا مي آورم
دوباره امروز !
اين گزارش نويسي برای وبلاگ عمومي باعث شده که هرروز با وبلاگهای جديدی برخورد ميکنم. وبلاگهائي که مسحورم ميکنند. وبلاگهائي که متعجبم ميکنند. مثل باکره که يکروز عميق و پرمعني مينويسد و روز ديگر تنها خودش را رها ميکند...بيخيال خواننده ها و هرچه ميخواهند فکر کنند...... اين رها شدن از خود را دوست دارم.
راستي ميدانيد که فروغ يواشکي خانه اش را عوض کرده است؟ آدرس خانه جديدش اينجاست.صد ملک دل...
..........................
کاش ميشد که به بعضيها بگويم چقدر دوستشان دارم و چگونه نوشته هايشان روح و روانم را تحت تاثير قرار ميدهد. همانهائي که شايد دشمنم ميدارند. اين اسمش حماقت است؟ يا سادگي که دشمنت را ستايش کني؟گفتم دشمن؟ من دشمنش نميدارم ...که اگر ميداشتم ديگر جائي برای تحسين نميماند. منکه فرشته نيستم.
کاش مي شد که آريا را مجبور کنم که هرشب وبلاگش را آپديت کند. کاش ميشد که پينک فلويديش برگردد. کاش مرهمي برای سردردهای قاصدک داشتم. کاش ميشد که گل کو آنچه مينويسد دروغ بود...ولي نيست..
-------------------------
اينبار قرار است چه کسي را علم کنند؟ خاتمي که هيچ...اگر هم ميتوانست در انتخابات شرکت کند با اين رفتارهای اخيرش رايي نمي آورد.اينبار نوبت کيست؟ مهاجراني؟ سازگارا؟ اينبار به چه حقه ای 4 سال ديگر زمان ميخرند؟
........................
چه کسي تعيين ميکند که در چنين موقعيتهائي چگونه بايد برخورد کرد؟ از طرفي گروههای سياسي خارج از کشور دانشجويان را به تظاهرات و حضور در خيابانهای اطراف دانشگاه و تظاهرات به مناسبت سالگرد 18 تير تحريک و تشويق ميکنند.از طرف ديگر همه ميدانيم که اين نظام به افکار عمومي کوچکترين ارزشي نميدهد و تظاهرات محدود در دانشگاه تنها به گرفتار شدن تعداد بيشتری از دانشجويان و ضرب و شتم مردم منتهي خواهد شد. افکار عمومي در ايران نيز حافظه بسيار ضعيفي دارد و ظرف مدتي کوتاه قربانيان تهاجم به فراموشي سپرده ميشوند.در چنين وضعيتي چه کسي تعيين ميکند که برخورد دانشجويان و مردم در سالگرد 18 تير چگونه بايد باشد؟ نميدانم...تنها اين را ميدانم که گروههای اپوزوسيون خارج از کشور کمترين صلاحيت را برای اين گونه راهبردها دارند. تجربه نشان داده است که اين گروهها از وضعيت سياسي و اجتماعي داخلي ايران اطلاعات بسيار محدود و گاهي اشتباه دارند که سبب ميشود در برخورد با مسائل سياسي کاملا" غلط برخورد کنند. تنها تظاهراتي فراگير و وسيع است که ميتواند دراين موقعيت اثر بخش باشد. در غير اينصورت مثل هميشه با سرکوب نيروهای ويژه ( يا واحدهای تحت امر رهبری و مزدوران انصار) هرگونه حرکت مسالمت آميز نيز به خاک و خون کشيده خواهد شد.
خدا به خير بگذراند . سرنوشت اين ملت انگار با درد و رنج رقم خورده است و نکته مضحکش درآنجاست که دشمن غريبه نيست. از خودمان است و برادر با برادر ميستيزد. هموطن با هموطن... هرچند که اين دژخيمان شايسته نام هموطن نيستند.


........................................................................................

Sunday, July 07, 2002

٭ در استانه سالگرد 18 تير خبر دلجوئي پرزيدنت اطلاح طلب ايران از سردار نظری چه معنائي جز دهن کجي به ملت ايران و دانشجويان بيگناه دربند و چاپلوسي رئيس جمهور از عوامل ولايت ميتواند داشته باشد؟
مگر غير از اين است که در هنگامي كه رهبرگريان و ترسان از اين موج به هواداران چماقدارش نصيحت ميكرد : اگر ديديد عكس مرا هم پايين كشيدند آرام باشيد!! خاتمي آرام و صبور فرمان حمله به صف دانشجويان و مردم را صادر ميكرد و آنان را مشتي اراذل مي ناميد! حال سردار نظری چه دلگيری از خاتمي ميتواند داشته باشد که نياز به دلجوئي باشد؟
هرروز که ميگذرد چهره واقعي خاتمي بيش از پيش برای ملت هويدا ميشود. اين همان خاتميست که برای جمع کردن آرای ملت آنگونه خودرا آزاديخواه و روشنفکر جا زده بود و اکنون که دوره رياست جمهوريش رو به پايان است ازينکه چهره واقعيش برای ملت آشکار شود هيچ ابائي ندارد. حق هم دارد چون اميدی که به تمديد دوره نيست (رفسنجانيش هم هرچه زور زد ، نتوانست اينگونه رفتار کند) بعد از پايان دوره هم بايد با يک مشت قشری مرتجع که از حقيقت قضيه بيخبرند و اورا مخالف روحانيت مي پندارند بسازد ، پس بهترين راه همين است که کم کم چهره واقعيش را آشکار و اعتماد محافظه کاران خارج از حکومت را به خود جلب نمايد و دراين ميان بازندگان هميشگي ملت ايران هستند که 8 سال تمام گول چنين شخصيت مزوری را خوردند.


........................................................................................

Friday, July 05, 2002

٭ 18 تير فرا ميرسد. و احمد باطبي هنوز در زندان است با بدني بيمار و کليه ای که از فرط شکنجه از کار افتاده است و جنايتکاران آزادند.قاتلان قتلهای زنجيره ای ، آمران آنها و بازجويانشان ....همه يا اصلا" گرفتار نشده اند يا به عفو رهبر معظم به دامان پرمهر!!! خانواده هايشان بازگشته اند. راستي يک مزدور آيا خانواده هم ميشناسد؟ وقتي براحتي خانواده ها را ويران ميکند آيا مفهومي به عنوان خانه و خانواده هم در ذهنش دارد؟ و مسئولين حکومتي کماکان به فريب و ريا مشغولند. اينهمه فرياد آزادی ، اصلاحات و اصلاح طلبي، دولت در دست خاتمي ، در دست مردم...مردم؟!! هيچکدام نتوانست که باطبي را از زندان کينه ولايت نجات دهد. هيچيک نتوانست که داد مظلومان 18 تير را ازمقام معظم ولايت و مزدورانش بستاند. هيچيک نتوانست داد خانواده بيش از 300 نفر مقتولين قتلهای زنجيره ای را از مافيای اطلاعات بستاند. و ما ايستاده ايم هنوز... و دوره ميکنيم....شب را و روز را
........................
هليا! يک سنگ بر پيشاني سنگي کوه خورد . کوه خنديدو سنگ شکست . يک روز کوه ميشکند . خواهي ديد
به اميد آن روز
.......................
جالب است ....در سالگرد 18 تير طبرزدی باز فعال شده. بعضيها رويشان از سنگ پای قزوين هم زيادتر است . حتما" اکبر شاه بهش گفته که باز دارد گوزگوز ميکند
.......................
هيس سرگرم امتحاناتش است . فروغ ديگر نمينويسد و .... دلم برای نوشته های خيلي از دوستان قديمي تنگ است .
........................
دخترک بيش از 20 سال نداشت . مرقد مطهر بود و پناهگاهي برای اينگونه فراريان.... سروان آگاهي ازش پرسيد فراری هستي؟ گفت :نه برای زيارت آمده ام. گفت اگر عکست را از توی آلبوم درآوردم چه؟ که دخترک خودش را باخت. همين کافي بود که تا نگهش دارند برای آوردن آلبوم....و در صفحه آخر آلبوم عکسش بود ... سروان ميخواست اورا به بازداشتگاه بفرستد. که دست بدامن يکي از لباس شخصيها شد. گفت ازين 10 روز 7 روزش را با همين ها بوده ام. پليس 110- گشت سپاه و نيروی انتظامي و آگاهي.. الان هم بروم بازداشتگاه بايد در خدمت کل کلانتری باشم.... .
دخترک بيش از 20 سال نداشت. و چاره ای هم نداشت.
........................
کاش اين گشت های جديد و مهيب ويژه بجای گرفتن دختران آرايش کرده و پسران ژل زده کمي هم با اراذل و اوباش برخورد ميکردند که خواب سردار قاليباف راست دربيايد. ما که جز برخورد با ژل سر و آلودگي صوتي !! (چه اصطلاح جالبي) چيز ديگری ازين غول بيابانيها نديديم. يک فرضيه لامپي ميگويد که آقايان چون ديگر به نيروی انتظامي و گشت 110 اعتماد نداشتند و ميدانستند که متخلفين با تعدادی اسکناس سبز هزاری براحتي از چنگ آنها رها ميشوند دست بدامان اين هيولاها شده اندو فرضيه ديگری هم علت حضور آنها را ايجاد رعب و وحشت دربين مردم ميداند..... خدا عالم است . آنچه ما ميبينيم فقط برخورد با منکرات (آنهم به شيوه خودشان) است و بس... کجا يک جيب بر يا کيف زن را گرفتند؟ سری به وبلاگ روی جاده نمناک بزنيد تا نمونه هائي از برخورد اين مامورين وظيفه شناس را با مردم تهران ببينيد.



........................................................................................

Thursday, July 04, 2002

٭ از اهانتها و حملات بعضيها نسبت به سخنان آغاجری بياد دوران انگيزيسيون وآنچه ازآن در تاريخ بجا مانده مي افتم. راستي اين آقايان فکر ميکنند ازتقدس برخوردارندو و بری از نقد هستند؟کم مانده که خودرا معصوم بنامند و همه آن ديگران را مرتد و گناهکار.....البته منظور و قصد اصلي آغاجری بر تيزهوشان از ابتدا نيز مشخص بود و او نيز امامزاده ای نيست که شفا بدهد اما خوراک اين هفته تشنج طلبان را فراهم کرد تا براحتي از آب گل آلود ماهي بگيرند .


........................................................................................

Monday, July 01, 2002

٭ چقدر حقير است اينکار که به هر قيمت بخواهي طرفت را از ميدان خارج کني و چقدر احمقانه است اگر خودت را بالاتر از ديگران دانسته و شعور خوانندگان را پايين تر از خودت در نظر بگيری چون سرانجام اين قضاوت همان خوانندگاني که حقيرشان داشته ای است که تکليفت را يکسره خواهد کرد. آن يکي برای اينکه وانمود کند در اين موضوع از حمايت آقايان قاسمي و نوش آذر برخوردار است ، گرفته مقاله چند وقت پيش آنها را که اصلا" مربوط به درگيری و جريان ديگری بوده در وبلاگش گذاشته و به خيال خود ميخواهد خوانندگانش را قانع کند که بخاطر جريان اخير، آقايان چنين حرفهائي زده اند و از ايشان ؟؟!! طرفداری کرده اند. اهه؟ پس اينطور؟ ممنون که روشن فرموديد!!!...خب دليل ازين واضحتر؟ کوچولوی عزيز ، تورا با هوشتر ازين حرفها ميدانستم که با چنين دروغ آشکاری ته مانده آبروی نداشته ات را هم در وبلاگشهر ببری ....دروغگو کم حافظه هم ميشود...ديگر نيازی به دليل و مدرک بيشتر ندارم . همين دروغ و دونگها و دست و پا زدنهای مذبوحانه توام با نيرنگ ، آيا کافي نيست که ماهيت اين وبلاگهای وابسته را روشن کند؟؟!! آنانکه ميدانند که دانسته اند. آنها که نميدانند خدا آگاهشان کند ولي آنانکه ميدانند وآگاهانه انکار ميکنند مسلما" تبهکارند.
****************
راستي اينهم متن ايميل پرشين بلاگ به بنده....که گفته بودم:
از: Pooya Soft Info
به : fozoolak@hotmail.com
موضوع : Your New PersianBlog Account
دوست عزيز، با سلام
اين e-mail قديمي است و به علت خراب بودن ميل سرور به دست شما نرسيده است. بنابراين دوباره براي شما مي فرستيم:
سايت اينترنتي پرشين بلاگ به عنوان اولين سرويس وبلاگ ويژه كاربران فارسي زبان، از امروز فعاليت خود را آغاز كرد.
با توجه به كيفيت وبلاگ و يادداشتهاي نوشته شده توسط شما، شناسه كاربري زير توسط اين سايت برايتان درنظر گرفته شده است. لازم به ذكر است كه در اين سايت علاوه بر محيط كاملا" فارسي، قادر به استفاده از ويرايشگر قوي فارسي و همچنين تقويم خورشيدي خواهيد بود.
شناسه كاربري: fozool
كلمه عبور: ******
براي ورود به سايت از اين لينك استفاده نماييد: www.persianblog.com/signin.asp

به اميد ديدار شما در پرشين بلاگ.
--------------------------------------
حالا نوبت مسئولين سايت پرشين بلاگ است که روشن کنند چرا بعد از اعلام بنده سريعا" نسبت به پاک کردن وبلاگي که بنام فضول ساخته بودند اقدام نمودند. جريان چيست؟ خنده دار است ...مگر نه؟
***********************
قطعه ای کوتاه از شب طولاني تيزدندان:
بعد از انقلاب
....در همين حين ناگهان صدای مشت که به در خانه کوبيده ميشد صحبتمان را ناتمام گذاشت. هردو از جا بلندشديم و مبهوت عين برق گرفته ها به هم خيره مانديم .ضربه ها خيلي بيشتر از آن بود که ما بتوانيم در را باز نکنيم.......در را که باز کردم دو سياهپوش مسلح وارد شدند . يکيشان تفنگ را رو به من گرفت و گفت : بي حرکت ........
با عصبانيت دادزدم :نميخواين بگين واسه چي ريختين تو خونه ما؟ مرد مسلح فاتحانه لبخندی زد و گفت : يعني خودت نميدوني؟
در اين حين صدای چند تازه وارد پوتين به پا را شنيدم و بعد صدای گفتگوی آنها را با مرد مسلح کنار پنجره. .........بعد يکي از تازه واردها که کلت بدست داشت آمد کنار در اتاق خواب و گفت: اينجا که آپارتمان شماره 13 است . من به تو گفته بودم آپارتمان شماره 12. بعد خطاب به من گفت: آقا ميبخشين. عرق سردی بر پيشانيم نشست و ضعف شديدی در خودم احساس کردم . .......
به طرف در آپارتمان رفتم و ديدم که آپارتمان کناری درش باز است و گارد سويلي که دستگاه تکثير بدست داشت از آنجا بيرون آمد. چند لحظه بعد يکي ديگر با يک بغل جزوه.از ستاره های روی جزوه ها ميشد حدس زد که يکي از نشريه های مخفي چپ گراهاست. پس از اين دو هرکدام از افراد گاردسويل که از آپارتمان به بيرون مي آمد بجای جزوه يا کتاب يا دستگاه تکثير، تلويزيون ، راديو، ضبط صوت ، بطری مشروب ، آباژور، يا ظروفي بدست داشتند که بنظر ميرسيد ميشود در بازار به قيمت خوبي فروخت شان. مردان مسلح داخل آپارتمان ما که پنج نفر بودند بيرون آمدند و يکيشان به من گفت: شما تشريف ببرين تو، اگر هم کمکي خواستين ما هستيم..................
چند لحظه بعد ديدم يکي از افراد گارد سويل از آپارتمان کناری از پشت در دارد مي آيد بيرون .دقت کردم . باورم نميشد. يعني آن صحنه ای را که ديدم واقعيت داشت ؟
مرد سياهپوشي زير بغل دختر هفده هجده ساله ای را گرفته بود و داشت روی زمين کشان کشان بيرون مي آورد. دهان دختر بيش از حد معمول باز بود. چون پارچه گلوله شده را با فشار در دهانش فرو کرده بودند.چشم هايش باز بود.داشت از حدقه بيرون مي آمد. از سينه اش خون مي آمد. يکي از پستانهايش نبود. من همچنان داشتم اين صحنه را نگاه ميکردم، که يکي از افراد گارد سويل دست برسينه ام گذاشت و مرا به داخل آپارتمان هل داد. و در آپارتمان را بست . من پشت در ميخکوب شده بودم و داشتم صحنه را در ذهنم مرور ميکردم . پيراهن دريده و يک سينه بريده. من سينه بند دختر راهم ديدم. چطور ما صدای ناله اش را نشنيده بوديم؟ لابد دستمال در دهنش بود. بعد آرزو کردم اين کابوس مربوط به زمان بيداری نباشد. اما نه ، در بيداری بود. آرام دستم را به ديوار تکيه دادنم و خودم را به اولين صندلي رساندم و رويش افتادم . احساس ميکردم هوای آپارتمان سنگين شده و نفس کشيدن برايم مشکل بود......شدت کابوس به اندازه ای بود که فکرم را از کار انداخته بود....................



........................................................................................

Sunday, June 30, 2002

٭ ***************
بازمي گردم . هميشه بازميگردم .
مراتصديق کني يا انکار، مرا سرآغازی بپنداری يا پايان، من در پايان پايان ها فرو نميروم .
مرا بشنوی يا يا نه ، مرا جستجو کني يا نکني ، من مرد خداحافظي هميشگي نيستم.
بازميگردم ، هميشه بازميگردم
.....................................
جاتون خالي يک شکم سير خنديدم وقتي دلايلي که برای اين غيبت دوهفته ای فضولک اعلام شده بود را خواندم:)))
دوست عزيزم هيس و خيلي از دوستان خوب ديگرم در جريان بودند که بدليل خستگي و نياز به استراحت دوهفته ای خودم را از سايبر اسپيس و کامپيوتر و اينترنت و وبلاگشهر و... معاف و به تعطيلات رفته بودم . اما وقتي توجيهات عميق و حکيمانه آنهايي که چشم ديدن فضولک و فضوليهايش را ندارند را ديدم، جای شما خالي از ته دل خنديدم . حسن ختامي شد بر اقامت دوهفته اي ام در کنار دريای شمال ، غرق شدن در آبي عميق دريا و فکرکردن به هيچ - با آبجو و ماهی کولي کباب و اوزن برون ......و بدون اينترنت (اين يکيش از همه مهمتر بود و جالبتر ) .دوستان هم ، هرروز هم يک کشف تازه ميکردند. کجائي اکبرآقا که دوستان حزب اللهی مان هم در وبلاگشهر به تقليد از وبلاگت هرروز کشف جديدی ميکنند. ولي انگار با هيچکدامش هم خنک نميشوند.....يک روز ميگويند ميخواهد وبلاگش بروز نشود تا نوشته هايش در صفحه اصلي باقي بماند، روز ديگر ابراز خوشحالي ميکردند که طرف ديد تحويلش نگرفتند سرخورده شد و گذاشت رفت، روز ديگر.....LOL .مشکلي نيست.خيلي بيشتر ازينها بايد بگوييد تا خنک بشويد .... آنچه بايد ميگفتم گفتم . تا آنجا که به من مربوط بود وظيفه ام را انجام دادم .ايکاش که خوب و کامل ادايش کرده باشم. آنروز که در مورد سايت پرشين بلاگ اخطار کردم خيلي ها به من تاختند که چرا حالا که يک سايت ايراني (همينجوری في سبيل الله و در راه رضای خدا و ولايت) آمده اين خدمات را در اختيار ايرانيان عزيز گذاشته دارم جوسازی ميکنم و تهمت ميزنم و.... اما خوشحالم که امروز ديدم خيلي ها به نتايج جديدی رسيده اند و اثبات کرده اند که فضوليهای اين حقير چندان بيراه هم نبوده و زير کاسه نيم کاسه ايست...
توضيح اينکه بنده نه سايتي دارم که بخواهم وبلاگ به ديگران کرايه بدهم که سايت پرشين بلاگ جايم را تنگ کرده باشد يا نانم را آجر کرده باشد، نه اينکه اصلا" (مثل همه شما) نه موسس ناشناخته و دست اندرکاران آنرا ميشناسم که مثلا" با آنها دشمني شخصي داشته باشم. طبق قوانين عقلي هرکس ديگری هم بود شک ميکرد. درکشوری که ننه به بابا مجاني نميدهد (با عرض پوزش از اينکه باز بي ادب شدم) در کشوری که از بقال و چقالش گرفته تا دکتر و مهندسش ، جاکش به وفور يافت ميشود نبايد به چنين خدمات انساندوستانه (بخوانيد وبلاگنويس دوستانه) مجاني شک نمود؟؟!!! آنهم وقتي که بدون اجازه ات برايت وبلاگ ميزنند و آيدی و پسوورد ارسال ميکنند که بيا اينجا بنويس؟
جالب اينجاست که بعد ازينکه اعلام کردم که عاليجنابان بدون اطلاع بنده وبلاگي بنام فضول در پرشين بلاگ تاسيس کرده اند و برايم آيدی و پسوورد فرستاده اند به خيال خودشان جهت پاتک بلافاصله وبلاگ فضول را از ليستشان حذف کردند. غافل از اينکه نامه ارسال آيدی و پسوورد جهت ورود به وبلاگ فضول را بنده پاک نکرده ام وهنوز دارمش . اينجا هم چاپش ميکنم تا ببينيد که چقدر مزورند اين دوستان بي منظور و وبلاگنويس دوست....
خود دانيد. ديدم که نسل سوخته در پرشين بلاگ مينويسد. خدايش به سلامت دارد از چنگ اهريمنان که مطمئنم از همينکIP و کل مشخصاتش در امنيت خانه مبارکه ثبت است .
......



........................................................................................

Monday, June 17, 2002

٭ ما در روزگاری هستيم هليا، که بسياری چيزها را ميتوان ديد و باور نکرد و بسياری چيزها را نديده باور کرد.
هليا! يک سنگ بر پيشاني سنگي کوه خورد . کوه خنديدو سنگ شکست . يک روز کوه ميشکند . خواهي ديد.
هليا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نميکند. من روح جاری اين خاکم .
من روان دائم يک دوست داشتن هستم .

......
سايت پرشين بلاگ در جديدترين اقدام خود برای تمام وبلاگنويسان وبلاگشهر (بدون اطلاع ) آنها وبلاگ تاسيس نموده و برای بعضيها آيدی و پسوورد نيز صادر نموده است .(نمونه اش برای من ارسال شد...همينطور آزاده سپهری)
البته تعدادی از دوستان شخصا" اقدام به تاسيس وبلاگ درآنجا نموده اند اما بنده وبلاگي بنام "فضول" در آنجا ندارم (البته اگر برويد ميبينيد که خودشان زحمتش را کشيده اند و برايم وبلاگ زده و دعوتنامه هم صادر فرموده اند) .!! به سايت آزاده سپهری و حسن آقا و اکبر سردوزامي و اميد علمدار ميلاني مراجعه کنيد تا نتيجه تحقيقات آنها را هم ببينيد و ببينيد که فضولک دچار توهم نشده و با اين سايت پدرکشتگي هم ندارد!!
شمائي که درايران زندگي ميکنيد و نرخ خدمات اينترنتي را ميدانيد با چه توجيهي باور ميکنيد يک تشکيلات عريض و طويل اينترنتي مفت و مجاني و همينطور في سبيل الله امکان برايتان ايجاد کند و هيچ منفعتي هم انتظار نداشته باشد؟؟/ تازه آنهم بزور و با ايجاد نام تمام وبلاگهای وبلاگشهر در سايت خودش....
خود دانيد...اگر آنجا مينويسيد سربزير و ارام و معقول باشيد، حزب اللهي باشيد و همش از ولايت تعريف کنيد،يک عکس خميني هم سردر وبلاگتان آويزان کنيد.... البته اگر نميخواهيد برايتان در سازمان اطلاعات پرونده سازی شود..... يا اگر ازينکارها خوشتان نمي آيد فقط شعر در وبلاگتان بنويسيد (از نوع غيرسياسي ) و بس!!!!
والسلام



٭ ديدم که باز خانم توابمان به صحرای کربلا زده بود و برای به انحراف کشيدن قضيه مسئله وبلاگ عمومي و جارچي را به ميان کشيده بود. خانم تواب محترم، حزب اللهي عزيز مزدور رژيم ،ملت ايران و وبلاگ خوانها ، خر نيستند. باخواندن مطالب من و جوابيه های شما نتيجه لازم را ميگيرند. هزاران بار گفتم و بار ديگر ميگويم که اينقدر شعور خواننده را دست کم نگيريد. من چه ميگويم شما چه جواب ميدهيد؟ پيدا کنيد پرتقال فروش را....چرا بجای جواب به سوالاتم صورت مسئله را پاک ميکنيد؟
من ديگر انتظار جوابي از شما ندارم اگر هم داديد مهم نيست چون من ديگر وبلاگ شما را نميخوانم و به ديگران نيز سفارش ميکنم که نخوانند چون آنچه به مزد نوشته شود آنهم توسط شخصيتي چون شما ، ارزش خواندن را نخواهد داشت .
ضمنا" من ديگر عطای وبلاگ عمومي را به لقايش بخشيدم و دسترسي مديريتش را به کسي دادم که از من لايقتر بود. پس اين يکي را ديگر بهانه نکنيد و موضوع بحث را به انحراف نکشانيد. هرچند که از اول هم برمن معلوم بود که با چنين نکات انحرافي بحث اصلي و صورت مسئله را پاک خواهيد نمود، اما فضولک آن نيست که در دامتان بيفتد. چون دراين چندين سالي که از خدا عمر گرفته نان گندم اگر نخورده دست مردم ديده و لااقل 7-8 تا رفيق تواب دارد که بالعکس شما اصلا" هم با رژيم همکاری نميکنند، آرزوی حزب اللهي بودن را ندارند و تمام ماجراها و چگونگي تواب شدنشان را هم به اضافه گزارشات ماهانه ای که مدتها بايد ميدادندبرايم تعريف کرده اند.
راستي شما کشتار سال 60 را يادتان هست ؟آن راهم با ذن و تعاليم مذهبي زندان قابل قبول يافتيد و تطهير ميکنيد؟ بعد توبه کرديد يا قبل از آن ؟
از من منبعم را ميخواهيد؟ بي اختيار از اين سوالتان به کنار آينه رفتم و درازی گوشهايم را چک کردم . يعني اينقدر حماقت از من ميبارد که تصور نموده ايد بايد منبع اطلاعاتم را به شمائي که تشنه بدام کشيدن و مجازاتش هستيد لو بدهم؟ يا خيلي مرا ساده فرض کرده ايد يا زيادی زرنگ تشريف داريد.
مسئله پشتگرمي من و وابسته بودنم به رژيم و غيره هم نيم ساعتي باعث تفريحم شد. چه شيوه های جالب و نويني ، براستي که برای فضولک بي آبروئي ازآن بالاتر نيست که وابسته به رژيم قلمداد شود. آنرا از شما بعنوان چيزی بدتر از فحش خواهر و مادر ميپذيرم که دراين روزها توسط ايميل نيز زياد دريافت داشته ام. ......
مسئله هيس هم چيز ديگری بود ودر مورد شخص ديگری بود و اصلا" در مورد شما نبود . آنرا بخود نگيريد که باز مسئله همان آدرس اشتباه دادن است که همسازمانيهای شما به آن بسيار ماهرند و استاد....ميگوييد نه ازش بخواهيد خودش علنا" و مشخص منظورش را اعلام کند.
......................................................................
بيش ازين بحثي نيست. قبلا" به ابي کوچولو هم گفتم و تکرار ميکنم. من دشمن ولايت مطلقه فقيه هستم و هيچ دشمني شخصي با شما ندارم که بخواهم با شما بحث و جدلي چنين بيحاصل راه بياندازم. آنهم چنين نامردانه و منحرفانه که شما مطرح ميکنيد.
پيشرفت وبلاگ جارچي و ساير وبلاگهای مرجع وبلاگنويسان فارسي نيز آرزوی من است بشرطي که درآن سانسور اعمال نشده ويا توسط مدير وبلاگ استفاده سوء و ابزاری از آن نشود. شايد فراموش کرده ايد که قسمت اعظم خبرنگاران وبلاگ جارچي و وبلاگ عمومي مشترک هستند؟؟؟!!!
آنچه سبب شد که به افشای وبلاگهای وابسته به ولايت بپردازم اين بود که احساس کردم ممکن است عده ای جوان احساساتي و کم سن و سال بدون رعايت موارد ايمني مطالب سياسي نوشته وبا لو دادن ناآگاهانه IP ADDRESS خود ، سابقه خود را در سازمانهای شما خراب کنند. گوشزدی بود به آنها که دوستشان ميدارم و همين..
من ديگر با شما سخني ندارم . نه با شما نه با ديگر مزدوران رژيم ولايت... فضولک ديگر دهان بربسته ...ديگر راحت بتازيد.
آنانکه بايد بدانند دانستندو آنان که ندانستند اميدوارم که هيچوقت بهای نادانيشان را نپردازند آنهم به تير نامردماني چون شما.......فضولک ديگر خاموش است ...
======================================
به پايان آمد اين دفتر...من مسئول همه جهان نيستم...يک نفرم و يک حقيرترين اعداد است....
======================================
======================================
قطعات زير از کتابيست از خورخه کاره راگومز با عنوان " شب طولاني تيزدندان"
اين قسمتش را به پلنگ خانوم تقديم ميکنم:
....................
آن روزها بود که گربه همسايه يکي از بچه هايش را ، زيباترينشان را به خانه ما آورد. بچه ها با خوشحالي از بچه گربه استقبال کردند . وقتي مادر گربه ها ديد بچه اش را دوست داريم و حتما" غذايش را تامين ميکنيم ، گربه کوچولو را برايمان گذاشت . البته هرچند روز يکبار مي آمد به ديدار بچه اش ، مادرم هم مانده بود که چه کند> اگر گربه کوچولو را مي انداخت کوچه ، ممکن بود سگ های ولگرد کوچه پاره اش کنند. علاوه برآن از پس اعتراض شش پسر و دخترش چگونه ميتوانست بربيايد. از طرف ديگر بچه ها با بزرگ کردن خطر سگ سر کوچه ، مادر را با همه غرغرش آرام آرام ، راضي به نگهداشتن بچه گربه کردند. بچه ها ميدانستند، شبها نبايد گربه را توی اتاق بسته نگهداشت .چون ممکن بود جائي را کثيف کند و آنوقت است که مادر بچه گربه را بدون توجه به خطر سگهای ولگرد از خانه بيرون بيندازد. بچه گربه با شيطنتهايش ، همه را سرگرم ميکرد. ...........
.................
مردم ممتد ميخواندند. (با آهنگ : برپاخيز ، از جا کن ، بنای کاخ دشمن)
ال پو بولو elpoblo
اونيدو unido
گاماسه را gamasera
وسيدو ve-nsido
ترانه ويکتور خارا با عنوان " خلق متحد هرگز شکست نميخورد"
...................
بچه گربه پشمالوی پلنگيمان را "آروکان" ناميدم. پدرم که در جواني گربه داشت ، هرشب وقتي مي آمد خانه با "آروکان" بازی ميکرد و واين باعث ميشد مادرم اعتراضي نتواند بکند. شيطنت ، تيزهوشي و غمي مبهم را در چشمهای "آروکان " ميشد ديد.البته شيطنت و تيزهوشيش بيشتر ديده ميشد تا غم مبهم. شايد من چنين برداشتي از چشمهای آروکان داشتم
...............
آن روز 27 ژوئيه ، همه به آزادی رسيده بودند . حتي دزدها و جانيها. شب که به خانه رسيدم خانه از شدت هيجان ميلرزيدم . ظرفيت اينهمه دگرگوني را نداشتم .مادرم متوجه حالم شد و گفت :آخرش کارتونو کردين؟ من که باور نميکردم شما بتونين از پسشون بر بياين .
با چشم های پر از اشک نگاهش کردم و و گفتم : وقتي که مردم متحد باشن ، هرگز شکست نميخورن.
پدرم آنشب مست به خانه آمد.آمد. آنقدر مست که نميتوانست سرپا بند شود . کف هال ، طاقباز افتاد ."آروکان" بنا بر عادت آمد روی سينه اش نشست. پدر نوازشش کرد و بهش گفت : توهم ميدوني آزادی يعني چي؟
پدرم آنشب همانجا خوابيد و آروکان هم پيش اش . خواب من خيلي سبک است . در خواب هر صدائي را که در اطرافم باشد ميشنوم و بيادم ميماند و اگر صدا غيرعادی باشد ، بلافاصله از جا ميپرم . صدای "فف" (( آروکان )) بود . نصف شب با کدام گربه دعوا داشت ؟ چه وقت دعوا بود؟! دوباره "فف" "فف" بلند شد و بعد صدای ميوی غضبناکش . باز "ميو" ، اما اينبار صدايش مايوسانه بود و باز "ميو " مايوسانه و نزديک به ناله . ديگر وقت خوابيدن نبود. از جا بلند شدم . چيزی نپوشيدم. دنبال صدا رفتم به حياط . صدای "آروکان" از کوچه مي آمد. در را باز کردم . چهار سگ بزرگ و سياه از چهار طرف "آروکان" را گرفته بودند و آروکان داشت آخرين ناله اش را ميکرد. چهارتاسگ تا مرا ديدند نه تنها نترسيدند بلکه با غضب نگاهم کردند. بلافاصله با چشم خودم ديدم که "آروکان" چهار تکه شد. صدای تکه شدن آروکان را، صدای خرد شدن استخوانهايش را ، خودم شنيدم .خون ريخت روی زمين . ديگر صدای آروکان نبود. فقط صدای دندان سگها بود . و صدای پايشان که داشتند دور ميشدند. مثل کسي که کوسه زده باشدش ، هنوز دردش را احساس نميکردم . همچنان خواب آلود و منگ داشتم به اتاقم برميگشتم .ديده بودم چه بر سر آروکان آمده ، عين صاعقه زده ها بودم و احساس ناراحتي نميکردم .ميدانستم بعدها دردش مرا خواهد گرفت . با صدای آروکان ، خواهر کوچکم که از خواب بيدار شده بود ، تا مرا ديد پرسيد: چي شده؟
-آروکان رو چهارتا سگ خوردن .
جيغ کوتاهي کشيد و گفت : چي ؟!
-هيس همه خوابن.....
...............................................................................................
گارد سويل که بعد از 27 ژوئيه به قدرت رسيد دارای ساختاری همچون کميته های بعد از انقلاب ايران بود. لمپنها در گارد سويل ، همچون انقلاب ايران حاکم انقلاب شدند وشد آنچه نبايد ميشد...
آروکان دراين داستان تمثيليست از سرخپوستاني که ساکنين اصلي شيلي بودند و توسط اسپانيائيها به اعتياد يا به خاک و خون کشيده شدندو نماد ملت اصلي شيليايي هستند.. سگها نماد گارد سويل يا لمپنها و ميراث خواران انقلاب و....
بازهم برايتان ازين کتاب مينويسم: شب طولاني تيزدندان


........................................................................................

Sunday, June 16, 2002

٭ درآغاز فقط يک احساس بود. بعد که مقالات جهت دارشان را با هم ديدم مشکوک شدم و بعدکه خبر رسيد.......يقين کردم ..............و.اکنون که پاسخ مسخره و دروغپردازيهای اسب آتش را خواندم به يقين کامل رسيدم .
- ميگويد: حزب اللهي نيستم ، چون به اون درجه از درك معنوي و اعتلاي روحي نرسيدم كه لايق يك همچين تفسير زيبائي باشم . ولي آرزوي قلبيم اينه كه يك روزي بتونم اين تعبير رو در مورد خودم به كار ببرم .
برای يک مبارزبا استبداد اين اعتلا و پيشرفت بسيار والاييست که به آرزوی حزب اللهي بودن و حکومتمدار بودن رسيده باشد مگر نه؟؟ راستي خانم چه کسي هنوز شما را مجبور ميکند که اينگونه چاپلوسانه در مورد حزب الله بنويسيد؟
-ميگويد: دوست عزيز ، توابين زير شكنجه توبه نكردند
-ميگويد: ندامت من از راهي كه در پيش گرفته بودم زماني حاصل شد كه ديگه نه شكنجه اي بود و نه فشاري كه بتونه منجر به اينكار بشه
-ميگويد: اين پشيموني بر اثر يك شناخت جديد نسبت به مسائل بود ، و با ايجاد اين تحول فكري ، من عوض نشدم ، هدفم كه يك ايران آزاد و آباد و البته اسلامي بود عوض نشد ، فقط راهم عوض شد . هيچ وقت از اين توبه پشيمون و سرافكنده نبودم و نيستم
خنده دار نيست؟ وقاحت تا چه حد؟؟؟!! همه عالم و آدم ميدانند که در زندانهای ايران چگونه با زندانيان برخورد ميشود . شکنجه که علنيست. در مورد شيوه ها ی تواب سازی هم بيش از آن ديده و شنيده ايم که براحتي بر هرکس واضح است که اين سخنان اين خانم محترم جز ياوه ای بيش نيست... و تواب شدن درسايه تعاليم مهربانانه زندانبانان لااقل درايران وجود ندارد. خانم ، شما چگونه در روز روشن ماست را سياه به اين وبلاگنويسان وانمود ميکنيد؟ وقاحت تا به کجا؟؟؟
خانم عزيز ، شما در گزارشات ماهانه ای (که هر تواب ملزم است بدهد) از وبلاگتان هم نوشته ايد؟ چه رهنمودی دريافت کرده ايد؟
و در پايان ايشان مرا متهم کرده اند که در نامه های مختلفي با آدرسهای مختلف سعي داشته ام به ايشان القا کنم که سالک عنصر خطرناکيست...و .... و اين اتهام بيهوده مطمئنم نمود که اسب آتش مطمئنا" ريگي در آستين دارد. چون من تابحال هيچ نامه يا مکاتبه ای با ايشان يا هيچکس ديگر دراينمورد نداشته ام و اصلا" از اسب آتش بود که من به سالک رسيدم .نه برعکسش... از اين تهمت و دروغ آشکارش ديگر به يقين کامل رسيده ام.
هيچ چيز خطرناکتر از مبارزی نيست که همه چيزش را به دشمنان فروخته باشد و برای آنان چاپلوسي و با آنان همکاری کند. هيچ موجودی ...
*****************************
آرزو داشتم ايکاش اشتباه کرده بودم . به خدا قسم که آرزويم اين بود که اشتباه کرده باشم .دوست داشتم باور کنم که همه اينها خيالات است. که آنکه منبع اين اطلاعات است ازروی بغض و کينه يا دشمنط شخصي چنين خبردارم کرده باشد. اما به عينه ديدم . تهمتها و دروغهای آشکارشان در جواب مطمئنم کرد که اشتباه نکرده ام. ممکن است اسب آتش يا ابي کوچولو را نشناسم . اما خودم را که ميشناسم؟!!! و وقتي در دروغها و تهمتهائي که به من ميبندند مينگرم ، ميبينم که اشتباه نکرده ام. ميبينم که به هدف زده ام که اينگونه به دروغ و دونگ متوسل شده اند. متاسفم ...بسيار متاسفم . هر مبارزی که اينگونه به دامان ابتذال بيفتد متاسفم ميکند...دقت کنيد ، آرشيوها هنوز موجودند مقالات جهت دار و هماهنگ هنوز هم موجودند....مراقب باشيد که تغييرشان ندهند.سيوشان کرده ام قبلا" و هر تغييری را در اينجا گزارش خواهم کرد..عاقل باشيد. فقط همين
*****************************
ما در روزگاری هستيم هليا، که بسياری چيزها را ميتوان ديد و باور نکرد و بسياری چيزها را نديده باور کرد.


٭ بدبيني و ياس بايد وسيله باشد نه هدف ......و بايد........به قوائي سازنده تبديل شود....
"سزار واله خو"
***************************
بازمي گردم . هميشه بازميگردم .
مراتصديق کني يا انکار، مرا سرآغازی بپنداری يا پايان، من در پايان پايان ها فرو نميروم .
مرا بشنوی يا يا نه ، مرا جستجو کني يا نکني ، من مرد خداحافظي هميشگي نيستم.
بازميگردم ، هميشه بازميگردم .
هليا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نميکند. من روح جاری اين خاکم .
من روان دائم يک دوست داشتن هستم .

**************************
روزی طبيبان را از سر بالينت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوی آخرين کلام خواهند آمد.روزی تصوير چشمه های خشک ، اسبان تشنه را خشمگين خواهد کرد ، و گدائي يال اسبها را آتش خواهد زد. ...........
و شيهه اسبان يال سوخته بر دشت ، تو را هشيار نخواهد کرد.
هفت روز است که گيسوان تورا شانه نکرده اند ........
**************************
چرا پنهان شدن ؟ چرا گريختن ؟
يک مرد ايستاده بود و به ما نگاه ميکرد. يک مرد ميگذشت و ما را نگاه نميکرد .
- هليا "يک" مفلوک ترين و پژمرده ترين اعداد است . ما به آنکه ميگذشت مشکوک بوديم ، به پنجره های بسته بيشتر از درهای باز، به دستفروش کنار خيابان بيشتر از مردی که يقه اش را بالا زده بود.(و من فقط يک نفرم ، مگر نه؟)
***********************
هليا! يک سنگ بر پيشاني سنگي کوه خورد . کوه خنديدو سنگ شکست . يک روز کوه ميشکند . خواهي ديد.

***********************

- خسته شده ايد آقا؟
- من ؟ آه .... بله ....... شايد.....
- با من يک استکان مشروب ميخوريد ؟
- متشکرم .... نمي دانم..... بله .
- بازهم حرف ميزنيد آقا ؟
- من؟ من حرف ميزنم؟ اشتباه نميکنيد؟
*************************
- حرف بزن برادر حرف بزن !
- دير نيست؟
- برای من که ميشنوم دير نيست. (ايکاش که آنانکه بايد، شنيده باشند)
************
************
نادر ابراهيمي از کتاب "بار ديگر شهری که دوست ميداشتم "


٭ مگر من کيم ؟ منکه مسئول همه دنيا نيستم....اين همه نجاست هم با 4 تا کلمه من که اينجا بنويسم پاک بشو نيست چون نجاست جاريست در زير متن و هرچه کني يک نفری نميتواني جلويش به ايستي ...
چه خوب بود که منهم دلم در تب و تاب جام جهاني ميسوخت و نتايج جدول بندی برايم مهم بود. چه کنم که فضولک فهمش را ندارد که به اينگونه بازيها علاقه نشان دهد. انکارش نميکنم.دوستم و برادرم که به سروری قبولشان دارم چنان شيفته فوتبالند که اينروزها سر از پا نميشناسند و تازه در موارد ديگر هم از من سرند.... اما من نميفهمم اين هيجان را... نميفهممش...ضعف است؟ شايد...
چقدر لذتبخش است که با خيال راحت بدون اينکه به ويروسهای رسيده يا نامه های فحاشي حتي فکر کني همه شان را به زباله دانت بفرستي و بي خيال دنيا بيايي اينجا برای خودت شعر بنويسي.... نه اينهم نشد. چون فضولک فهم اين يکي را هم ندارد. خب طبيعت انسان است ديگر ...يکي مثل دوست خوبم هيس هم ميتواند حرف حق بگويد هم شعر بنويسد. ولي من دوميش را بلد نيستم. ضعف است؟ شايد...
چقدر لذتبخش است وقتي فکر ميکني حرفت را زده ای و ازين به بعدش ديگر با خودشان است که با دنبال کردن مطالب و آرشيوها تحقيق کنند و نتيجه بگيرند....
چقدر لذتبخش است وقتي بقول دوستي با شورت و زيرپوش و يک اکونت موقت کارت اينترنت پشت مونيتورت نشسته ای يک پروکسي الکي هم روی اينترنت اکسپلوررت محض اطمينان ست کرده ای و ميروی وبلاگها را ميخواني و برای وبلاگ عمومي خبر تهيه ميکني وبنام پرشينوبلاگ درآنجا ميگذاری .... ....
همه را ميخواني ....ميخواني آنها که فحشت داده اند ، آنها که متهمت کرده اند يا آنها که جرات کرده ونيمچه لينکي داده اند....همه را ميخواني بي بغض و کينه و فقط با لبخندی....چون ميداني آنها که بايد بفهمند ، فهميده اند ، و تو وظيفه ات را به انجام رسانده ای....بقيه اش مهم نيست.....و خواب بعد از آن ميچسبد.
فضولک


........................................................................................

Home