[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Friday, May 31, 2002

٭ محمود جعفرزاده با نام سازماني محمود حق وردی خود را "سرتيم عملياتي " معرفي ميکندو در بازجوئي ميگويد: به دستور مسئول اداره ، با مسئوليت فلاح وارد منزل شديم. فلاح و اثني عشر دستان فروهر را گرفتند. هاشم با دستمال آغشته به دارو دهان فروهر را گرفت و اينجانب ضربات کارد راوارد نمودم .
چقدر شبيه است به گزارش کار ماموری که بعد از انجام ماموريتي اداری به مافوق خود گزارش ميدهد: با هماهنگي آن مديريت محترم به محل خرابي لوله گاز مراجعه نموديم . ابتدا مهندس فلاح گاز کل ساختمان را از طريق شير مرکزی قطع نموده و من و جباری لوله معيوب را تعويض نموديم. ماموريت در ساعت 15:00 با موفقيت انجام شد وگاز ساختمان مجددا" وصل گرديد!!
علي محسني با نام سازماني مصطفي نوروزی مي گويد: برادر رضائي از پشت گردن سوژه را و برادر هاشم داروی بيهوشي را گرفتند جلوی دماغ و دهان و من رفتم چند ضربه با گفتن ذکر ؟؟!! زدم. .... من در طول خدمت کارهای زيادی انجام دادم و چون در وزارت بودم ، اين کارها را به عنوان کار برای رضای خدا؟؟!! انجام ميدادم.
تمامي هواپيماربايان فاجعه ترور 11 سپتامبر نيز روضه بودند و بعد از وضو و نماز به درگاه خداوند هزاران نفر را روانه آخرت نمودند.
عليرضا داودی با نام مستعار "امير اکبری" تصريح ميکند که : تمام برادران در هر کاری که شرکت کنند با وضو ؟؟!! بوده و با ذکر ماموريت انجام ميدهند. مجددا" بايد اظهار کنم قتلي اتفاق نيفتاده بلکه حذف دو عضو پليد که دستور آن توسط مقامات تشکيلات صادر گرديده و اينجانب به دستور موسوی و صادق طبق روال ، شرکت کردم .اتهامي قبول ندارم .اين نوع از ماموريتها را تيمهای بسيار انجام داده اند و برای تمام آنها هم جوائز بزرگ دريافت کرده اند.
چقدر شبيه رهبر معظم سخن ميگويند آنجا که ميگويد :قتلي اتفاق نيفتاده...بقول رهبر عزيز و معصوممان اينها اصلا" آدم مهمي نبوده اند که نظام بخواهد آنها را بکشد. اصلا" آدم هم نبوده اند...آدم حسني است امام جمعه اروميه.آدم شريعتمداريست بازجوی روزنامه نگار. آدم سعيد اماميست، حاج سعيد معتقد به نظام و مامور آن!!!
مصطفي قربان زاده (با نام سازماني هاشم ) هم اضافه ميکند که به علت طولاني شدن کار ، اضافه کاری آن شب را برای بنده محاسبه نموده و به همراه حقوق به بنده توسط فيش حقوقي پرداخت شد.
اضافه کاری؟ فيش حقوقي؟ چطور محاسبه شده؟ برای هر ضربه کارد جداگانه محاسبه شده يا اينکه کلي و درهم حساب کرده اند؟؟مقامات تشکيلاتي که جوائز بزرگ ميدهند کيها هستند و چرا در محاکمه اسمي ازآنها برده نميشود؟
عاملان و مباشران اين جنايات به صراحت ميگويند که در اجرای وظايف اداری -شرعي خود اوامر مافوق را اجرا کرده اند. همچنانکه در گذشته معمول و مرسوم بوده و نه تنها مورد عتاب و خطاب قرار نگرفته اند که ترغيب و تشويق هم شده اند.
اوامر مافوق. کدام مافوق ؟ قوه قضائيه کجاست ؟ وقتش با بازداشت نويسندگان و دانشجويان پر است که به چنين مسائل کوچکي نميتواند بپردازد؟ رئيس جمهور کجاست؟ رهبر معظم کجاست ؟ کر شده اند؟ کور شده اند؟
به دستور بن لادن ربايندگان چند هواپيما ، هواپيماها را به برجهای دوقلوی ساختمان تجارت جهاني نيويورک و پنتاگون ميکوبند و علاوه بر مسافرين هواپيما، هزاران نفر در اين ساختمانها کشته ميشوند.به ادعای سران القاعده تمامي هواپيما رباها قبل از اجرای عمليات وضو داشته و با دهان روضه به اين کار خداپسندانه مبادرت ورزيده اند.
دانيل پرل خبرنگار يهودی توسط افراطيون مسلمان پاکستاني ربوده شده و در جلوی دوربين سربريده (ذبح اسلامي) ميشود. فيلم اين سربريدن توسط گروه ياد شده با افتخار در دنيا پخش ميشود.
.........................
سينه چاکان اسلام ناب محمدی کجايند که اين جنايات را توجيه کنند؟ توجيه کنندگان و مدافعان حزب الله (چه معني مصطلح و چه معني منظور نظر وبلاگ نويسان مکتبي) کجايند که ازين جنايات دفاع کنند؟ کجايند که بي توجهي و ناديده گرفتن آمران جنايت توسط رهبر و رئيس جمهور را توجيه نموده و از نظام جمهوری اسلامي دفاع کنند؟ آيا جای دفاعي هم مانده؟ با کدام سنگ پای قزوين ميتوان اين جنايات را که به نام اسلام در دنيا اتفاق افتاده و مي افتد را ناديده گرفت يا توجيه کرد؟ و با کدامين رو و حيا ميتوان از پاکي و عطوفت رهبر و رئيس جمهور و ديگر مسئولين گفت و نوشت ؟
هرجا که کم مي آورند آنها هم اين جنايات را محکوم ميکنند . حتي مدعي مخالفت با رهبری ميشوند و دم از دوم خرداد ميزنند. اسلام واقعي را از اينان جدا ميکنند و برای آن اسلام خيالي که جز در توهماتشان وجود ندارد اشک به چشم مي آورند. هرکس که ازين جنايات دفاع کند ، هرکس که درصدد توجيه اين جنايتکاران برآيد خود نيز جيره خوار آنان است . والا هيج عقل سليم و هيچ انسان واقعي به جز تنفر از اين جانيان احساس ديگری نخواهد داشت.
نتيجه: تهاجمي شديد به ايران ، کشورهای مسلمان و هرچه که ربطي به اسلام و مسلمين داشته باشد در راه است . مهاجمين در صددند که با معرفي اسلام به عنوان مذهبي منحرف و شيطاني آنرا دشمن اصلي تمدن و صلح جهاني وانمود کرده و به اين بهانه با تهاجم به کشورهای مسلمان ، اهداف امپرياليستي خود را به اجرا گذارندو در راه اين هدف ، رهبر و مسئولين ايراني ، حزب الله و گروههای مسلمان و تمامي افرادی که بنام مذهب در سياست دخالت کرده (و بقول خودشان قصد تقويت اسلام واقعي را دارند) مامور بي جيرهو مواجب و ناخواسته امپرياليسم هستند. اين ابلهان با اعمال مثلا" مذهبي خود هرروز ما را به سوی جنگ و روياروئي مستقيم با آمريکا و جبهه متحد امپرياليسم ميکشانند. تحريم مذاکره با آمريکا و حتي تحريم نوشتن مطلب دراين مورد تنها سبب ميشود که جهانيان ما و رهبرانمان را مشتي مردم احمق و عقب افتاده و شايسته سرکوب فرض کنند. ملتي که از روی حماقت و اعتقادات (بدون تعقل ) اسلامي تروريسم و ترور را حمايت کرده و به آن ياری ميرسانند و در نتيجه خود را روياروی دشمني قدرتمند قرار ميدهند (که اين روياروئي آرزوی اين دشمن غدر است چون از طريق آن بي دردسر به اهداف خود خواهد رسيد) از هم اکنون تلويزيونهای خارجي با پخش مراسم مذهبي منسوخ شده ای همچون قمه زني (منسوخ شده؟) درباره مسلمين و ايرانيان در حال شستشوی مغزی و مسموم کردن اذهان ملتهای خود نسبت به مسلمانان هستند. چنين دست اوامر و احکام (خارج از قانون) که توسط رهبر وضع شده و توسط عده ای ناآگاه و حزب اللهي (همان مفهوم بد و کريه اش را ميگويم، نميپسنديد با کلمه ديگری عوضش کنيد!) حمايت ميشوند بيش از پيش ايران را روياروی اين قدرتهای بزرگ امپرياليستي قرار داده و سرانجام سبب نابوديمان ميگردد. خدا بخير بگذراند!
پينوشت : معني عدالت از ديد ولايت فقيه و حزب اللهي های طرفدارش را اگر ميخواهيد بيشتر بدانيد به اين مقاله کريم لاهيجي مراجعه کنيد!!
با Save target as ميشود آنرا Save کرد و بصورت آفلاين خواند.


........................................................................................

Wednesday, May 29, 2002

٭ نقص در قوانين
برای آنها که قوانين جمهوری اسلامي را قوانيني کامل و بي نياز از تغيير ميدانند تنها به نمونه کوچکي از نقائص قانون ، که اتفاقا" اجتماعيست و به سياست ربطي ندارد جلب ميکنم:
كودك يك‌ونيم ساله‌اي كه بر اثر ضرب‌وشتم و شكنجه به بخش اورژانس اطفال يكي از بيمارستانهاي مشهد انتقال يافته بود، شنبه شب به رغم تلاش پزشكان معالج، جان سپرد................. پدر اين كودك مدعي است كه فرزاد به علت خواب‌آلودگي از پله‌ها سقوط كرده، اما تشخيص پزشكان، كودك‌آزاري و شكنجه فرزاد بوده است. وي افزود: بر روي بدن كودك آثار سوختگي بر اثر سيگار، سيخ مخصوص استعمال مواد مخدر و ضربات چاقو مشاهده شده است.
تا اينجايش را خوانديد؟ حالا اين يکي را ببينيد:
شايان ذكر است، نيروي انتظامي به دليل شكايت نكردن اولياي دم، از پيگيري ماجرا خودداري كرده است.
مثل اينکه تا پرونده شاکي خصوصي نداشته باشد کسي با قاتل يا قاتلين کاری ندارد. مدعي العموم هم که سرش شلوغ است و اينقدر نويسنده و روشنفکر و روزنامه و ... در نوبت توقيف موقت (ابد مدت) نشسته اند که اصلا" وقت پرداختن به اين مسائل کوچک و بي اهميت را ندارد.
..........................................
محمد خرداديان را قبل ازينکه به ايران بيايد در شبکه های تلويزيوني فارسي زبان خارج از کشور ديده بودم که مثل بعضيهای ديگر خايه مالي ميکرد و ايران - ايران ميگفت...به آن اميد که وقتي برای مسافرت وارد ايرا ن ميشود کاريش نداشته باشند و ............ ديديم که نشد و گرفتندش . طبق آخرين خبرها محمد خرداديان که مدتي پيش از طريق دوبي به ايران وارد شده بود توسط نيروی انتظامي دستگير و به زندان اوين منتقل گرديد. مثل اينکه قاضي 20 ميليون تومان وثيقه صادر کرده بود که بدليل عجز مالي ايشان در پرداخت ، خرداديان به اوين منتقل شد. خرداديان فکر ميکرد که با تعريف کردن از حکومت ايران کاريش نخواهند داشت. نميدانست که اينها مار خورده اند تا افعي شده اند و به اين خايه ماليها بارشان بار نميشود..شايع است که دارو دسته شريعتمداری ترتيب اين دستگيری را داده اند و با توجه به سرنوشت دلخراش فريدون فرخزاد بايد در مورد اين زنداني وسرنوشتش بيشتر نگران بود.
...........................................................................
ماجرای آدم ربايي و شکنجه وحيد صادقي (از نيروهای هوادر ملي مذهبي) در شيراز و بدست عوامل نامعلوم از جمله وقايعيست که هرروزه در اينجا انواع مختلفش اتفاق مي افتد ، اما هيچيک به اندازه وحيد صادقي جسارت (يا شايد حال و حوصله اش) را ندارند که با در اطلاع گذاشتن نيروهای انتظامي و امنيتي خودرا درگير بازی مسخره ديگری کنند. با طرز عمل حرفه ای ربايندگان و شيوه های بازجوئي و شکنجه آنها ، بايد مطمئن بود که کسي جز ماموران امنيت خانه مبارکه نميتواند با چنين آسودگي و خيال راحت و بدون ترس از دستگيری و لورفتن به چنين عملي دست بزند. عکسهايش را اينجا ميتوانيد ببينيد که با اسيد چگونه گوشت تنش را آب کرده و با تيغ و سيگار روشن نامهای مصدق - پيمان و منتظری را روی بدنش نقش و خالکوبي نموده اند.ميتوانيد ببينيد مصاف تيغ را با گوشت تن ، آنهم در حالي که قرباني را لخت مادرزاد به تختي فنری بسته ای و از سر تنفنن چنان عميق با تيغ روی تنش خط ميکشي که هرکمدامش بيش از 15 بخيه بخورد. ميتواني همان حيوانيتي که در حرفهای بازجويان زن سعيد امامي بود را در اينجا باز بشناسي . در آن اصراری که برای توهين کردن قرباني به مصدق و منتظری داشتند همان اسرار آن تسخيری و آملي را در به لجن کشيده شدن زني بي دفاع توسط خودش و اعترافاتش ، مشهود است .
يادم هست که در بحبوحه پيروزی انقلاب ، مردم ، مردمي که عزيزشان را در تظاهراتها از دست داده بودند، چه برسر ارتشيان و پاسبانهای خاطي آوردند. تازه آنها مگر چه کرده بودند؟ من در تعجبم که اگر ورق برگردد اين ملت عذابديده چه برسر امثال شريعتمداری ، جنتي و ...و همپالکيهايشان خواهند آورد. متعجبم ..... و زياد نمانده تا بدانم ....



........................................................................................

Sunday, May 26, 2002

٭ ای وای که چقدر جالب است وضعيت قوانين و قوه قضا در اين مملکت گل و بلبل ...انگار همين ديروز بود که همه از چپي و راستي برای ايجاد رابطه با آمريکا و فشردن دست عموسام به آشتي ، گوی سبقت را از همديگر مي ربودند و از ترس اينکه نکند جناح مقابل زودتر اتينکار را بکند و منافعش را ببرد پابرهنه وسط ميدويدند و جملات قصار در مدح روابط غير استعماری و رابطه دوجانبه مبتني بر احترام بر يکديگر و غيره سر ميدادند. فقط کافي بود که يکروز جناب رهبرالملوک تشريف بياورند و بگويند رابطه با آمريکا پذيرفتني نيست....يکهو همه دارودسته پيرو رابطه با آمريکا 180 درجه چرخيدند و همه شان علاوه بر ابراز نفرت و برائت از رابطه با آمريکا جناح مقابلشان را به تلاش برای ايجاد رابطه با آمريکا متهم کردند. کار به جائي رسيد که عقل کلهای نظام چاره ای جز اين نديدند که برای خنثي کردن اين همه توطئه و توهمات آن ، به رئيس امنيتخانه مبارکه دستوردادند بيايد در سيمای لاريجاني با زباني واضح و شيوا و به فارسي صره اعلام کند که تا بحال هيچ کس يا گروه خاصي چه در دولت و چه در بيرون از آن ( واصلا" در منظومه شمسي) هيچ حرکت ياقصدی برای ايجاد رابطه با آمريکا انجام نداده است.....که معني و مفهوم آن اين بود که: آقايان اراذل و اوباش نديدبديد قدرت، اينقدر به همديگر گير ندهيد..برادرانه با هم بخوريد و به همديگر تهمت ناموسي نزنيد...
امروز خواندم که قوه قضائيه نيز در راستای چاپلوسي و خايه مالي از رهبر ، اعلام کرده (يعني قانون گذاشته...انگار قوه مقننه پشم است دراين مملکت) انتشار هر نوع گزارشی به جانبداری از تماس ايران با آمريکا جرم تلقی می شود. يعني خودش جرم است هيچ حتي صحبت کردن يا طرفداری از آن هم جرم است . اينهم يعني خفه شويد. وقتي آقا يک حرفي ميزند خفه خون بگيريد و اينهمه اصولولو سرهم نکنيد. ضمنا" چاکر آقا هم هستيم.
قبلا" هم چند بار قوه قضائيه مراتب خايه مالي خودرا با حرکات شديدا" چاپلوسانه اظهار داشته بود. مثلا" آنروز که آقا يک گافي کردند و از دست روزنامه ها گلايه کردند فردايش يکهو 18 تا روزنامه و مجله رفتند به توقيف موقت (ابدمدت) يا اينکه آن روز که آقا.... ولش کن ...چه فايده؟ شايسته کساني هستيم که برما حکومت ميکنند. مگر رای نداديم ؟ همانروز که آری را برای جمهوری اسلامي توس صندوق مي انداختيم بايد حسابش را ميکرديم. مگر همانوقتها هم کي سردمدار تظاهرات و اعتصاب و غيره ميشد؟ به جز خادم مسجد و آفتابه دار و... ما هم که سرمان را مي انداختيم پايين و مرگ برشاه ميگفتيم. آنوقت که گفتند بگوييد درود برخميني کداممان خميني شناس بوديم؟ اصلا" اسمش را هم نشنيده بوديم....حالا هم حقمان است.. ..
.....................
اينهم اصل خبر به نقل از بي بي سي فارسي :
قوه قضاييه ايران: جانبداری از مذاکره با آمريکا جرم است
يکی از کميسيون های مجلس راه های کاهش تنش با آمريکا را بررسی کرده است قوه قضاييه ايران که در کنترل محافظه کاران قرار دارد با انتشار بيانيه ای هرنوع گزارش رسانه ها در مورد بهبود روابط با ايالات متحده را ممنوع اعلام کرده است. بر اساس گزارش خبرگزاری دولتی ايران - ايرنا - دادگستری کل استان تهران با صدور اطلاعيه ای اعلام کرده است که "تبليغ و اطلاع رسانی جانبدارانه درباره مذاکره با آمريکا طبق قانون مطبوعات جرم تلقی می شود."دادگستری استان تهران منع مذاکره با آمريکا از سوی آيت الله علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی را در اين اطلاعيه مورد تاکيد قرار داده است.آيت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی حمايت از بهبود روابط با آمريکا را خيانت دانسته است .به گفته اطلاعيه داگستری استان تهران، درج مطالب در پيشبرد روابط بين ايران و آمريکا باعث لطمه زدن به مصالح و منافع جمهوری اسلامی می شود و جرم است.بر اساس اطلاعيه دادگستری کل تهران، اعلام سياست های کلی در برخورد با دشمنان خارجی و تعيين سياستهای کلی نظام طبق قانون اساسی در اختيار رهبر جمهوری اسلامی قرار دارد.هفته گذشته، آيت الله خامنه ای گفته بود که دفاع از بهبود روابط بين ايران و آمريکا خيانت تلقی می شود.سخنان رهبر جمهوری اسلامی در پی تشکيل جلسه کميسيون امنيت ملی و سياست خارجی مجلس بيان شد. اين کميسيون که در آن طرفداران اصلاحات اکثريت دارند، نحوه کاهش تنش بين دو کشور را مورد بررسی قرار داده بود.درخلال هفته های اخير، قضات محافظه کار تعدادی از روزنامه های طرفدار اصلاحات را بسته و گروهی از رهبران مخالف را به دادگاه احضار کرده اند.


........................................................................................

Friday, May 24, 2002

٭ **********
اسمش چيست؟ تطبيق؟ تطابق با محيط؟ قبول اجبار؟کم شدن حساسيت عمومي؟ من نميفهمم اين جريان را. انگار نه انگار که تا چند ماه پيش همه سياسي بودند و برای آنچه در مملکتشان ميگذرد يقه جر ميدادند. ديروز وقتي شنيدم که به تجمع تحکيم وحدت در اراک حمله کرده اند و مطابق معمول جمعي ناشناس !! که هويتشان حتي برای پليس و دولت هم روشن نبود خدمت دانشجويان رسيده اند در درجه اول از بيخيالي خودم تعجب کردم. اگر چند ماه پيش بود جوش مي آوردم و ميامدم اينجا دری وری بارشان ميکردم تا خودم را سبک کنم. ولي ديدم که انگار اصلا" برايم مهم نيست و هيچ خشمي نسبت به اين جريان احساس نميکنم. جالبتر اينکه ديدم اين موضوع تنها در مورد من صادق نيست بلکه همه همکارانم نيز با اين مسئله خيلي بي تفاوت و مثل يک واقعه معمولي برخورد ميکنند و به اين نتيجه رسيدم که در کل حساسيت عمومي4 نسبت به وقاي, جاری کشور در بين ملت تا حد بسيار بالايي کم شده است. شايد ملت آنقدر گرفتار مشکلات اقتصادی و تورم و ...هستند که وقت انديشيدن به چنين مسائلي را ندارند. يا آنکه تجربه اين چند سال و بي اثر بودن اعتراضات مردمي باعث شده که به بي فايده بودن هرنوع اعتراضي (با چنين مسئولين) واقف شده و ديگر وقتشان را با بحث و جدل سياسي هدر ندهند. نميدانم اينرا بايد به فال نيک گرفت يا ازآن نگران بود. مسلما" خيلي از آنها (که هدف اعتراضات مردمي بودند) آنرا به فال نيک گرفته اند و از بروز چنين حالتي در بين ملت خشنودند.
کار تا آنجا پيش رفته که ديگر کسي نسبت به دله دزديها و اختلاسهای کلان آقازاده ها و مسئولين نظام هم اعتراض و حساسيتي ندارد. همين ديروز بود که جريان آقازاده واعظ طبسي را در کوچه و بازار جار ميزدند و همه ازين که دست آقايان رو شده خوشحال بودند. اما امروز حتي شنيدن اينکه آقازاده با ويزای آمريکا و پولهای دزدی زندگي شرافتمندانه ای؟ !!؟ را در ايالات متحده شروع کرده و به ريش ملت ايران ميخندند هم منشاء هيچ اثر و بروز احساسي در ملت نيست. انگار اينرا طبيعي ميدانند. زورگيری و سوء استفاده از رانتها و اختلاسهای کلان و ... انگار در اين خاک پرگهر عادی شده و بصورت مرسوم درآمده است .اينکه دريای خزر را دارند مفتي مفتي به 4 تا و نصفي روستا که اسم کشور روی خودشان گداشته اند ميبخشند يا حتي دادن جزاير خليج به امارات و غيره هم اصلا" هيچ اعتراضي را برنمي انگيزد. من نميدانم اين آقايان چه فکری ميکنند که اينقدر دست و دلبازانه دارند منابع حياتي کشورمان را بذل و بخشش ميکنند. منابع نفتي موجود دردريای خزر آنقدر مهم است که اين کشورهای کوچولوی دورش با پشتيباني غرب قصد غصب آن را داشته باشند و سهم ايران را از بيش از 50 درصد به 11 درصد (و بقولي حتي کمتر ازآن) تقليل دهند و اين وسط مسئولين (فعلي) انگار احساس کرده اند که عمرشان به بهره برداری از اين منابع قد نخواهد داد و بهمين دليل برايشان علي السويه است که آنرا ببخشندو بيخود اعصابشان را با جروبحث بخاطر حفظ آن خرد نکنند. در اين ميان آنچه اصلا" مطرح نيست آينده ايران و ايرانيان است .خدا آخر و عاقبت همه مان را با اين بيخيالي تاريخيمان به خير کند
++++++++++++++
در مورد فيلتر شدن سايت آقای حسين نوش آذر : من از اکونتهای اينترنت مختلفي تا بحال استفاده کرده ام. در4 تا ازين سرويس دهنده ها (که مربوط به بخش دولتي بودند) و از پروکسي سرور استفاده ميکردند (متاسفانه اسم نميتوانم ببرم ، دليلش هم فکر نميکنم نياز به توضيح داشته باشد)به اين قضيه برخوردم که سايتهای زير بسته و فيلتر شده بودند.:
الف) سايت آقای حسين نوش آذر:پروکسي سرور جواب ميداد: Access Is Denied (در 2 سرويس دهنده مشاهده شد)
ب) سايت خانم مرجان عالمي (مرمرو) بدليل اينکه در اسمش marjanalemi (وسطش) کلمه Anal بکار رفته بود و پروکسي سرور مربوطه به اين کلمه حساس بود.پروکسي سرور جواب ميداد: Access Is Denied (در 2 سرويس دهنده مشاهده شد)
ج) وبلاگ EXXXTREME2000 و ساير سايتهايي که وسط اسمشان از لغت XXX استفاده شده بود و پروکسي نسبت به آن حساس بود.پروکسي سرور جواب ميداد: Access Is Denied ( در هر 4 سرويس دهنده مشاهده شد)
د) کليه وبلاگها و آدرسهايي که درآنها از آندراسکور (_) استفاده شده بود مثل Majide_tafreshi پيغام ميداد: Url Error که البته اين آخری نبايد بخاطر فيلترباشد. چون پيفام پروکسي در مواردی که سايتي فيلتر باشد Access Is Denied خواهد بود. (در 3 تا از سرويس دهنده ها مشاهده شد)
.............
*توضيح اينکه در سرويس دهنده های مختلفي که No Proxy بودند (چه دولتي و چه شخصي ) هيچيک ازين موارد بجز مورد (د) مشاهده نشد.
++++++++++++++
فقط چند سوال و ديگر هيچ
خسته ام ازاين دعواهای بيدليل و بيحاصل . نميدانم که چرا زمانه اين جور شده است. اصلا" ما برای چه مي آييم و در اينجا مينويسيم؟ نويسنده ای مثل قاسمي برای چه مينويسد؟ حال که مينويسيم (به هردليلي) چرا بايد هرروز درگير بحث و جنجالي تازه باشيم و باهم بجنگيم؟ اين ها چيزهائيست که برايم تا بحال بي جواب مانده......
هيچ چاره ای هم ندارد مگر اينکه نگاهمان را به مسائل وبلاگشهر تغيير دهيم . آنچه دراين چند روز گذشت بيشتر از حد تحمل اعصابم را فشرده اسنت و ممکن است به همين دليل زيادی به کس يا کساني گير داده باشم. اما خود قضاوت کنيد که چه بايد ميکردم.
جناب قاسمي مقاله ای در مورد سانسور نوشتند....تا اينجا درست ... من بر جمله ای ازآن نظر انتقادی داشتم و آنرا در نت پد ايراني نوشتم . بيجواب ماند. منتظر بودم که اگر اشتباه ميکنم به من اشتباهم را يادآور شوند...که نشد. بعد ديدم اميد علم دارميلاني نيز همين مشکل را دارد. ديدم هرروز دارد خطاب به جناب قاسمي مينويسد ولي عوض جواب هي گوشه کنايه دريافت ميکند. منهم فقط در وبلاگم نوشتم که يک وبلاگنويس به اين نام دارد خودش را به درو ديوار ميزند و جوابش را ميخواهد ، منهم به همچنين...همين
در وبلاگ عمومي نيز به طبيعت کارآن وبلاگ از 40-50 وبلاگ گزارش تهيه کردم (که در ضمن لينک وبلاگهائي که از جناب قاسمي انتقاد کرده بودند هم درآنها بود) بقيه اش را که ميدانيد. برخورد شديد ايشان و بقول خودشان افشاگری و تهديد اينکه اگر انکار کني مدارکم را رو ميکنم و غيره... حال سوالاتي که هنوز به جوابشان نرسيده ام اينها هستند:
1- چرا بايد نويسنده ای مانند رضا قاسمي تا اين حد نسبت به انتقاد حساس باشد و در قبال آن بي منطق عمل کند؟ من 100 سال اگر زور بزنم نميتوانم مقاله ای مثل مقاله سانسور و لبه های آزادی ايشان بنويسم (منظورم از لحاظ ادبيست ، نه مفاهيم چون به مفهوم آن معترضم) برای ايشان آيا ساده تر نبود که بجای تهديد و ... در چند جمله جوابي بر انتقادم بنويسند .يا متقاعدم کنند و يا متقاعد شوند؟ در مورد اميد علمدار هم همينطور...برای ايشان هم ميتوانستند جوابي بدهند و هيچ مشکلي هم پيش نمي آمد. آقای قاسمي چرا اينکار را نکردند؟
2- طبيعت کار وبلاگ عمومي گزارش وبلاگهای بروز شده است. آن 4 وبلاگ بروز شده بودند (مثل آن 60 تای بقيه که گزارش آنها را هم نوشته بودم) چرا من بايد مطالبي که درآنها نسبت به نوشته رضا قاسمي انتقاد شده سانسور کنم و آنرا گزارش نکنم؟
3- اينکه فضولک پرشين وبلاگ است يا نيست چه ربطي دارد به انتقاد فضولک از مقاله جناب قاسمي؟ و ايشان با اين افشاگری خواسته اند چه چيزی را ثابت کنند؟
من اين مورد را نيز تهديد و تلاش ديگری برای سانسور ارزيابي ميکنم. اينکه بجای جواب دادن به انتقاد از افشاگری صحبت کني و تهديد کني که اگر بگوئي نه مدارک رو ميکنم چه چيزی جز سانسور شخص و تحت فشار قرار دادنش برای اطاعت و خفه خون گرفتن است؟
4- وهمه اينها چه ربطي دارد به اينکه من جزو باند مافيايي پدرخوانده (سردوزامي) باشم ؟ حمله کجاست؟ سيرک کدام است؟
===================
من جواب اين سوالاتم را هنوز نگرفته ام و متاسفانه طرف مقابل را نيز آدمي نميدانم که بخواهد به اين سوالات پاسخ دهد. اما جواب سوالاتي که ممکن است از من داشته باشند را پيش پيش داده ام.
1- چرا فضولک به مقاله سانسور و لبه های آزادی رضا قاسمي آن انتقاد را درمورد وجود قوه قضائيه و هيئت منصف نمود؟ از روی پدرسوختگي ؟ يا به چه دليل؟
ج- چون برخلاف رضا قاسمي به قضاوت خوانندگان اعتماد کامل دارم و خواننده را دارای شعور ميدانم. ميدانم که همين خوانندگان از هر قاضي و هيئت منصفه ای جديتر هستند و سختتر و دقيقتر (و منصفانه تر) قضاوت (يامجازات) ميکنند.چون نظر جناب قاسمي (در مقاله اش) برخلاف اين بود ازش انتقاد کردم و نظرم را گفتم .بد کردم؟
.........
2- چرا فضولک به رضا قاسمي در مورد انتقادات اميد علمدار ميلاني هشدار داد و از او جواب خواست ؟ مگر فضول مردم است يا اينکه قصد پدرسوخته بازی و کرم ريختن و انگولک کردن رضا قاسمي را داشت؟
ج- چونکه معتقدم ناديده گرفتن اميد علمدار ميلاني نوعي سانسور است . اينکه انتقاد کسي را نشنيده بگيری يا اينکه بدون اعلام انتقاد ، جوابي به ميل خود و بدون ذکر اصل سوال بدهي که ربطي هم به اصل انتقاد نداشته باشد (بدون اشاره به اصل انتقاديا لينک دادن به منتقد) ، خود نوعي سانسور است ، ناديده گرفتن اشخاص سانسور آنان است که بايد با آن مبارزه کرد. چون در مورد خودم هم اعمال شده بود و در مورد اميد (به فاصله چند روز ) تکرار شد آنرا يادآوری کردم.
...................
3- چرا فضولک از آن 4 وبلاگ گزارش تهيه کرد؟ از آنجا که خبيث است و ميخواهد قاسمي را بکوبد؟يا شايد از دعوا و جنجال درست کردن خوشش مي آيد؟
جواب- همانطور که بارها گفتم آن 4 وبلاگ مورد اشاره همراه با 40 تای ديگر باهم گزارش شد نه بصورت اختصاصي و هدفدار، آنهم بر طبق وظيفه ای که در وبلاگ عمومي برای خودمان تعيين کرده ايم. يعني گزارش وبلاگهای بروز شده...
اگر بدليل آنکه ازايشان انتقاد کرده اند مطالب آنها را نميگفتم خود نوعي سانسور بود. بارها از جانب دشمنان و دوستاني که مخالف پاک کردن مطالب و آيدی بچه بي چاک و دهن بودند به سانسورچي بودن متهم شده بودم . تازه مگر فقط لينک کساني که انتقاد کرده بودند را گزارش کردم؟ همه را درهم (به سبک بازار روز شهرداری) نوشتم چه انتقاد و چه طرفداری......
4- چرا پرشين وبلاگ بعد ازين جريان طريقه مديريت وبلاگ عمومي را تغيير داد؟
ج - چون در طي اين مدت و بعد از جريان حذف آيدی بچه بي چاک و دهن همواره نوع خاصي از سانسور با تحريکات بعضي از دوستان در وبلاگ عمومي وجود داشت و نويسندگانش هميشه دست به عصا راه ميرفتند. براثر اعمال فشار تعدادی محدود ، وبلاگ عمومي بزور بر طبق سليقه آنها اداره ميشد. بعد ازينکه آب از سر گذشت ديگر موردی نداشت که تن به آن سليقه خاص آن عده بدهيم. ايکاش زودتر آن مقررات مستبدانه و سانسور گرانه تغييرميکرد.
5- آيا اينکار پرشين وبلاگ (اعلام مقررات جديد يا بهتر است بگوييم آزادی جديد) سبب بي عدالتي و نوشتن عده ای خاص در آنجا و تحريک و توطئه برعليه اين و آن و ايجاد تشنج نخواهد شد؟
ج- خير چون وبلاگ عمومي محدوديتي برای اشخاص (بغير از آنکه وبلاگ صاحاب باشند) برای دريافت پسوورد و نوشتن در آنجا نگذاشته است. هر شخصي مجاز است بشرط احراز هويت (وبلاگي) در آنجا بنويسد. پس اگر انتقادی از شخصي در آنجا بشود ، شخص مقابل نيز مجاز خواهد بود که جوابش را مستدل در وبلاگ عمومي بنويسد و اگر هم دوست نداشت ميتواند برای من بفرستد تا بنامش درآنجا منتشر کنم. پس ميبينيد دمکراسي برای دو طرف قضيه وجود دارد و هردو از امکانات مشابهي برخوردارند. پس بي عدالتي هرگز اتفاق نخواهد افتاد. بلعکس...اگر بحثي هم بوجود آطد با برخورد منطقي و مستدل نفرات ، زودتر به نتيجه خواهد رسيد و اين عين دمکراسي خواهد بود.
==================
اين سوالات را اميدی به يافتن جوابشان ندارم. بيش از اين هم قصد مردم آزاری و کش دادن مطلب را ندارم. اميدوارم ازين لحظه ديگر مجبور نباشم دراين مورد چيزی در اينجا (يا وبلاگ عمومي) بنويسم.



........................................................................................

Thursday, May 23, 2002

٭ دلم نيامد قسمتهای آينده سريالي نمايشنامه ای که توسط قاسمي و شرکاء در جريان است را نگفته بروم . قبل ازآنکه اين اتفاقات بيفتد آنها را پيش بيني ميکنم:
1- قهر جناب رضا قاسمي و يا اينکه اعلام کناره گيريشان از وبلاگ نويسي بدليل کسالت و مريضي...... يا اينکه چون محيط وبلاگشهر ديگر قابل تحمل نيست و ....به اين بهانه ها در چند روز آينده احتمالا" اعلام ميکنند که ديگر نميخواهند وبلاگ بنويسند.
2- تحريم مجدد وبلاگ عمومي ...واينبار به همراه نت پد ايراني و کسر شدنشان از وبلاگهای مورد علاقه جناب قاسمي در الواح شيشه ای با اعلام رسمي ايشان که : من ديگر وبلاگ عمومي و فضول را نميخوانم..
3- سينه زني و حمايت يکصدای طرفداران و عشاق و مريدان استاد و تقاضای بازگشت از ايشان
5- تحريم و تکفير هماهنگ فضولک بيچاره و پرشين وبلاگ... به همچنين تحريم وبلاگ نت پد ايراني و وبلاگ عمومي از سوی شرکاء...احتمالا" کيسه اين اشخاص به تن اميد علم دار ميلاني نيز اصابت خواهد نمود.
4-ابراز تاسف بعضيها در وبلاگهايشان مبني بر نمک نشناسي بعضي ديگر و احترام نگاه نداشتن و ...
6-...... باز هم بگم ؟
توضيح: به هم ريختن ترتيب منطقی اعداد تصادفی نيست. اشتباه تايپی هم پيش نيامده.
..............
ببينيد يک سوء تفاهم ساده ، عدم قبول يک انتفاد ساده ، اعصاب خوردی ناشي از ترک سيگار، برخورد تند و بيدليل با انتقادی ساده و کوچک ، لجبازی و يک بعدی فکر کردن و توهم وجود دشمن سازماندهي شده چگونه ميتواند کار را به چنين جای باريکي بکشاند که فضولک بيچاره بر خلاف تمايل قلبيش (و تنها جهت دفاع و پيشگيری از حمله ) ناچار به نوشتن چنين چيزهائي در وبلاگش ، آنهم بر عليه کي ؟..... شود.
آقای قاسمي ارزشش را داشت؟ ارزشش را داشت که جواب انتقادی ساده از طرف اميد ميلاني را چنان با اهانت و خطاب به شخصي نامشخص بدهيد که حتي پژمان (يک وجب خاک اينترنت) نيز آن را به خودش بگيرد و با وبلاگشهر خداحافظي کند؟ارزشش را داشت که کاری کنيد من مجبور به گفتن اين حرفها در اينجا و وبلاگ عمومي شوم ؟ اصلا" در شخصيت شما هست که با يک فضولک بي مايه درگير شويد؟ آقای قاسمي ... ارزشش را داشت ؟؟
فقط اميدوارم دوستان ديگر جناب قاسمي خود را درگير اين وضعيت ناهنجار نکنند.... که فضولک اينبار به قصد جان آمده و آنقدردلش از دست بي انصافي بعضيها گرفته و دادش درآمده که حاضر نيست حتي يک سانتيمتر ، يا حتي يک ميليمتر ناقابل عقب نشيني کند. به عکس هرچه فشار بيشتر شود ناچار است بيشتر (و بدتر) بگويد!!!
=======================
کشفيات فضولک (پرشين وبلاگ )
امروز ميخوام از کشفيات خودم بنويسم . البته با ترس و لرز . چون بعضيها در وبلاگشهر منطق خاصي دارند و اگر مثلاَ" من امروز بخواهم کشفي بکنم با در نظر گرفتن کشفيات اکبرسردوزامي نتيجه ميگيرند که فضولک هم همان اکبر سردوزاميست يا اينکه حداقل باندی مافيايي به رياست پدرخوانده مافيايي سردوزامي در ذهنشان نقش ميبندد که فضولک نيز يکي از افراد گروه مافيايي و جزو باند ايشان است .
امروز کشف کردم که بعضيها وقت خواندن نوشته های ديگران به تنها چيزی که فکر نميکنند مفهوم جملات است و فقط آن چيزی را از آن استنباط ميکنند که خودشان دوست دارند استنباط کنند. جرقه اين کشف در ذهن شکاک و فضولانه ام موقعي زده شد که وبلاگ اميد ميلاني را خواندم . ديدم که ايشان فقط نظرش را نسبت به مقاله آقای قاسمي بيان کرده آنهم نه به قصد بحث يا انتقاد يا شروع جدالي با آقای قاسمي..... اما آقای قاسمي با خواندن اظهار نظر ايشان چه ميبيند؟ انتقاد و اعلام جنگ جواني که کمر به قتل فرهنگيش بسته و بهش توهين کرده است و با اين حساب واجب القتل (يا لااقل واجب السانسور) است ..... اينطور ميشود که وقتي هم ميخواهد جواب آن جوان را بدهد (صرفنظر از فحاشي عرفانيش) به سبکي از آن جوان نام مِيبرد (علمدار) که اگر کسي خواست وبلاگش را بخواند و بهمد که دليل اين همه فحاشي قاسمي چيست ، نه در ليست وبلاگهای حدر و نه هيچ کجای ديگر نتواند(طبق راهنمائي جناب قاسمي) پيدايش کند و اصلا" هم هيچ لينکي بهش در نوشته اش نميدهد....خب همه که فضولک نيستند که فکر کنند حتي برای کلمه (بعضيها) در بالای همين متن ، وظيفه دارند لينک بدهند که نکند اين بعضيها با آن بعضيهای ديگر اشتباه شده يا اينکه ناخواسته اينکارش سانسور نوشته ها به حساب آيد.
در نظر امثال آقای قاسمي افراد دو گونه اند:
1-يا موافق نوشته های ايشان بدون قيد و شرط ، و جزو مريدانشان هستند.
2- در غير اينصورت دشمنند و بايد کوبيدشان و لهشان کرد تا ديگر هيچ کسي جرات نکند که از گروه اول بيرون بيايد.
اميد علم دار ميلاني تنها نظرش را نسبت به مقاله ايشان بيان نمود. ايشان هم با ذکر مقادير متنابهي فحش و ناسزای عرفاني جوابش را دادند.... آنهم به سبکي که کسي نفهميد اصلا" اميد چه گفته است که چنين مستوجب نفرين و تحريم است و بدون لينک دادن به او که لااقل ملت بفهمند اين آقای مجرم علم دارد يا علم دارد...
. تازه بعد ازين کشف اولي تبعات آن و نتايج ديگری هم پشت سرهم در ذهنم متبلور شد . مثلا" اينکه بعضيها حد وسط ندارند.
البته اين کشف جديد من که جرقه اش با خواندن نوشتار اوليه اميد در مورد مقاله سانسور و لبه های آزادی زده شده بود با عکس العمل جناب قاسمي به نوشته بنده (که در آن ازيشان خواسته بودم به اميد ميلاني جواب بدهند) کاملا" برايم اثبات شد.
مگر من چه نوشته بودم؟ مگر نه آنکه گفتم : جناب قاسمي .دوست عزيز ، استاد گرامي ......دراين آدرس جواني دارد خودش را به در و ديوار ميزند تا جوابش را از شمائي که بزرگي و عارفي و همه جوابها را داری بگيرد؟ نگفتم که من هم هنوز بعد يکهفته نوشته ام در مورد مقاله شما و انتقاد کوچکم از مقاله تان هنوز جوابم را نگرفته ام؟ مگر غير ازين بود که تذکر دادم اين ناديده گرفتن نوشته ها و سوالات ديگران خود ميتواند نمونه ای از سانسور باشد؟
خوب ........با طرز تفکر جناب قاسمي اين يعني اعلام جنگ ... اين يعني اينکه من و اميد علم دار ميلاني و سردوزامي و ... دست به يکي کرده ايم تا خداينکرده ترشحات فکری گرانبهای ايشان را که در مقاله سانسور و لبه های آزادی ازشان نشت کرده را نجس کنيم و با انتقادمان ميخواهيم خداينکرده ايشان را بکوبيم و له کنيم.
قبلا" هم دوستي داشتم که همشهری جناب قاسمي بود و ديده بودم که حد وسط ندارد. يا رومي روم يا زنگي زنگ و اطرافيانش يا ميبايست مريد و عاشقش بودند يا دشمن و خونخوارش....برايش اصلا" قابل تصور نبود که يکي دوستش داشته باشد ولي به منظور اصلاح اشتباهي ، ازش انتقاد کند. انتقاد را برابر با حمله و دشمني ميدانست....
خلاصه اينکه .... کشف کردم (کشف آخر) که در برخورد با چنين اشخاصي بايد خيلي احتياط کرد چون وقتي در تصور خود کسي را دشمن بپندارند به هر وسيله ای برای کوبيدن و له کردنش دست مي يازند. تهمت و افترا و افشاگری تازه چيزهاييست که برايشان جوانمردانه است .... پس اگر ديديد که قاسمي مقاله ای نوشت و نظرش را بيان کرد و من در جائي ازآن مشکل داشتم و بهش انتقاد کردم ، کمترين انتظاری که ميتوانم داشته باشم اينست که ايشان به عوض پاسخ به سوال يا انتقادم شجره نامچه هفت پشتم را بيرون بکشد و اثبات کند که هفت پشت پدری من همان شمری بوده که به پدر جد ايشان در بيابان آب نرسانده و تازه خودم هم همان پرشين وبلاگ هستم. البته دليلش را نفهميدم که کجايش اشکال دارد که من ، پرشين وبلاگ يا پرشين وبلاگ ، فضولک باشد. منکه به هردوشان افتخار ميکنم و هردو اين شخصيتها را ميپسندم. فضولک يا پرشين وبلاگ هيچکدام در وبلاگشهر بدنام نبوده اند که اگر به هم منتسب شوند موجب سرافکندگي باشد و بالعکس به گواهي اکثر خوانندگان هردو خوشنام تر از آنند که با منتسب کردنشان به يکديگر آبروئي از يک کدام يا هردو بريزد!
يا اينکه کمترين انتظار اميد ميلاني بايد اين باشد که ويروسهای KLEZ (که بدليل شيوعش همه مان روزی 17-18 تايش را دريافت ميکنيم ) ارسالي به ايميل جناب قاسمي آنقدر مهم شوند که حضرت ايشان با استفاده از ابزار کارشان ( هنر نوشتن ،که درآن استادند) جوری در وبلاگش از اميد در مورد ارسال آن ايميلهای ويروسي رفع اتهام کند و بگويد که اونکرده که همه بفهمند کار کار خود حضرت شيطان صفتش (اميد) است که از زورخباثت و ناچاری چاره ای جز ويروس فرستادن برای حضرت استاد ندارد!!!
يا اگر پرشين وبلاگ موقع گزارش کردن از وبلاگهای بروز شده يادش رفت که اخبار مربوط به وبلاگهائي که از نوشته حضرت اجل انتقاد کرده بودند را سانسور کند و آنها را ناديده بگيرد پس حتما" غرض و مرضي در کارش است و بايد افشايش کرد. حد وسط نداشتن يعني همين ديگر...يا با مني يا برمن ...فرض ديگری هم وجود ندارد!!
اينکه ميبينيد هنوز دارم ازين جريان مينويسم برای اينست که حتي با وجود نامه ام به جناب قاسمي و درخواستم جهت بيان منطقشان ازين حرکات بچگانه (بقول خودشان افشاگری) هنوز جوابي دريافت نکرده ام و در کمال تاسف نميدانم که برهان ايشان و منطقشان برای اينکار چه بوده است .
مگر نه اينکه از همان روز اولي که برای برخي از دوستان دعوتنامه وبلاگ عمومي را ارسال کرده بودم ، خودم به جناب قاسمي نوشتم و اعلام کردم که من پرشين وبلاگ ، همان فضولک نت پد ايراني هستم و حتي در امضاء نامه نام واقعي خودم را بکار بردم ؟ پس اينکه پرشين وبلاگ همان فضولک است چه ربطي به جواب انتقاد و سوال من از آقای قاسمي دارد و ايشان با چه توجيهي در آن ذهن دو بعديشان فکر کرده اند که گفتن اين مطلب (بقول خودشان افشاگری) مشکلي ازايشان (يا من ) حل ميکند و يا اينکه من جواب سوالم و انتقادم را منطقي و مستدل مي گيرم؟
.......................................
وبلاگ عمومي مدتها بود که درزير فشار اين طرز تفکر خاص منبعث از عقايدی نظير آنچه جناب قاسمي در مقاله سانسور و لبه های آزادی به آن اشاره کردند قرار داشت و بسختي پيش ميرفت. هيچ نويسنده ای مطمئن نبود که چه نوع متني را ميتواند در آنجا بگذارد و با شک و ترديد هر مطلبي را (با ذکر احتياط شديد) در آنجا ميگذاشت و تازه همان موقع گذاشتنش هم منتظر بود تا با اولين ايميل اعتراضي از سوی ديگر نويسندگان آنرا بردارد و حذف کند... البته بودند کساني مانند اکبر سردوزامي که حتي درآن جو فشار و سانسور ناخواسته نيز آن قوانين مسخره را به تخمش هم نگرفته و هرچه دلش ميخواست درآنجا مينوشت. اکبر اول که از اين سبک اداره وبلاگ عمومي نااميد شده بود اعلام کرد که آيديش را از آنجا حذف کنم ( که اين از لطفش بود ، چون نميخواست با تخلف از آن قوانين برايم دردسر ايجاد کند و موجب شود که باز گروه قاسمي و شرکاء در آنجا ايجاد تشنج کنند) و بعد که با سرپيچي من و اصرارم مبني برماندنش روبرو شد اعلام نمود که ديگر نويسنده وبلاگ عمومي نيست و چون بازهم من با سرپيچي از او آيديش را پاک نکردم با اين توجيه حاضر به ماندن شد که نويسنده وبلاگ عمومي نباشد ولي بدليل عمومي بودن اين وبلاگ حق خودش ( و هر وبلاگنويس ديگر) ميدانست که هروقت دلش خواست درآن بنويسد.تا روز آخر هم آنگونه که خودش صلاح ميدانست رفتار کرد و آن قوانين مسخره را به چيزی نگرفت .
مسخره بودن آن قوانين در آن بود که نمونه بارز سانسور بود . يعني اينکه اگر وبلاگي در نوشتار خود به شخصي انتقاد کرد (يا حتي توهين کرد) وبلاگ عمومي حق نداشت به آنجا لينک بدهد(بخصوص اگر آن انتقاد مربوط به بزرگان ميشد!! ) . چرا که اگر ميداد به همدستي با آن وبلاگ و همعقيده بودن با وبلاگ صاحابش متهم ميشد. همانطور که همين ديروز ديديم که چون درآنجا به 4 وبلاگ که بنوعي به نوشته قاسمي انتقاد داشتند لينک داده شده بود ايندليلي شد برای آنکه ايشان اين جريان را سيرک مسخره ای بدانند که عليه ايشان براه افتاده و آنرا به تهاجم سراسری مخالفانشان تعبير کنند. من که متعجبم ازين طرز تفکر.... مگر نه آنکه به ضرب و زور همان قوانين اجباری شما وبلاگ عمومي محدود شد به اينکه فقط (و فقط) گزارش لينک وبلاگهای بروز شده را بنويسد؟ مگر آن 4 وبلاگ بروز نشده بودند؟ پس چه استبعادی داشت که گزارش آن وبلاگها سانسور شود و در وبلاگ عمومي نوشته نشود؟ به چه منطقي بايد اينکار ميشدو حالا که نشد به چه منطقي ازآن بعنوان سيرک مسخره يا تهاجم همه جانبه ياد شد؟...... حتما" با همان منطقي که جواب سوال فضولک و انتقادش در مورد نوشته ايشان را اين ميداند که جار بزنند فضولک همان پرشين وبلاگ است و اگر انکار کند مدارکش را رو ميکنم !!!!!
البته وبلاگ عمومي در طول مدت فعاليتش که از روزی 10 خواننده شروع کرد و اکنون بيش از800 نفر در روز خواننده دارد کم کم مسيرش را پيدا کرد. اصلي ترين رسالت و وظيفه آن همان گزارش لينک وبلاگهای بروز شده و متن و خلاصه کوتاهي از آخرين نوشتار وبلاگهاست که اکثريت خوانندگان نيز به همين دليل به آنجا مي آيند.اما اين دليل نميشود که ديگر هيچ نوشته عمومي ديگری حق انتشار درآن را نداشته باشد يا حتي در گزارش وبلاگهای بروز شده سانسوری از روی مصلحت اعمال شود.
......................................................
مصلحت.... چقدر ازين کلمه متنفرم. چون هرجا که بخواهند فريب يا کژی را توجيه کنند به آن متوسل ميشوند. دروغ مصلحتي ، ننوشتن خيلي چيزها و سانسورکردنشان از روی مصلحت .انجام يا عدم انجام عملي از روی مصلحت .... نه دوست من . اين وبلاگ مصلحت پذير نيست. مگر نه آنکه قرار است هرکس در وبلاگ آينه ای جلوی خودش بگذارد و آنچه درآينه ميبيند بدون بزک دوزک و دروغ بيان کند؟ مگر نه آنست که هرکس آنچه در او ميگذرد بدون هيچ خيانتي در وبلاگش اظهار ميکند؟
وبلاگ که روزنامه بنيان نيست که بخاطر مصلحت مجبور باشد مقاله نويسنده اش را سانسور يا تعديل کند و در آخر هم با توقيفش بفهمد که هرچه کرده بيهوده بوده و آنانکه بخواهند با بهانه يا، بي آن ، قادرند که درش را تخته کنند...
------------------------------------------
وبلاگ عمومي همانگونه که تابحال رشد کرده و راهش را پيدا نموده به کار خود ادامه خواهد داد ولي اينبار بدون در نظر گرفتن هيچ مصلحت ، يا سانسور... رسالت نويسندگان آن کماکان گزارش وبلاگهای بروز شده است اما اينبار بدون هيچ ملاحظه ، سانسور يا طرفداری ازاين و آن دسته يا گروه.
خوشبختانه نويسندگان وبلاگ عمومي افرادی هستند با عقايد گوناگون و شيوه های مختلف کار که اصولا" با چنين بافتي از جمع امکان دسته بندی و باند بازی وجود ندارد.


........................................................................................

Wednesday, May 22, 2002

٭ اينجا را بخوانيد تا بفهميد در بين همه ملل دنيا بخصوص در ممالک غربي هم الاغ پيدا ميشود و بعضي ازين آمريکائيها تا چه حد توسط اخبار دروغ خبرگزاريهای غربي مسموم شده اند. بله اين همان لينکيست که حدر به فيلم دانيل پرل داده بود و در اين لينک شما ميتوانيد علاوه برفيلم سربريده شدن آن بيچاره ، اظهار نظرهای عالمانه تعدادی از غربيان را در مورد عربها ، افغانها و ايرانيها ببينيد.(البته به سبک حدر کلمه اورگيش را به فارسي نوشته ام که برای تبديلش ميتوان آنرا به لاتين تبديل نموديعني برعکس اين کلمه:hsigro.) به عقيده آنها اعراب که مشتي شترسوارند اصلا" آدم نيستند. تکليف ساير کشورهای خاورميانه منجمله ايران هم که روشن است. نوشته اند که بايد برويم اين کشورها را بمباران کنيم. نفتشان را بدزديم ، مردمانشان را بکشيم و هرکه زنده ماند به اسيری ببريم تا شايد بتوانيم آدمشان کنيم.حتي يکي صحبت از بمب اتم و هيدروژني برای کوبيدن ما ميکرد. به اسلام و مسلمين هم توهيني نيست که نکرده باشند. بارها ديده بودم که چگونه اخبار خبرگزاريهای غربي ملت را مسموم ميکند اما تابحال چنين نظرات تند و آتشيني (که در نتيچه تاثير مستقيم همان خبرگزاريهای غربيست) را از آمريکائيها نشنيده بودم. صحنه سربريده شدن دانيل پرل توسط تروريستها چنان خشمگينشان کرده که به کمتر از گاييدن زن و بچه اعراب و نابودی کشورشان و به اسيری بردنشان راضي نيستند. بوالعجب از حماقت آدمي که نقطه پاياني برآن متصور نيست.
.................................
اين متن بالارا قبل از ديدن فيلم نوشتم. چون داشتم آنرا دانلود و روی هاردم سيو ميکردم. اما بعد از ديدن فيلم که توسط همان تروريستها تهيه شده ديدم که شايد منهم اگر آن آمريکائي بودم که چنين صحنه فجيعي را با زيرنويس عربي و تبليغ فلسطين و غيره ميديد شايد بدتر ازين هم به تروريستها ميگفتم. صحنه فجيعيست. مثل سربريدن يک گوسفند....خدا ازشان نگذرد که با اين اعمال و حرکات آبروئي برای اسلام و مسلمين باقي نگذاشته اند.واقعا" خجالت آور است که بخواهي ادعای مسلماني کني و آنگاه خيلي راحت از ذبح جاسوس آمريکاني ( بقول خودشان در فيلم)فيلم بسازی و با افتخار هم نمايش دهي. که ما بوديم اينکار را کرديم. اگر مسلماني اين باشد که اين رهگمکردگان تبليغش را ميکنند تا نابودی اين دين خدائي ديگر چيزی نمانده ، آنهم دراثر برداشت غلط پيروانش و اعمال غيرانسانيشان. قبلا" هم فيلمي از سربريدن يک سرباز روس توسط مجاهدين افغان در اينتنرنت ديده بودم ولي اين يکي وحشتناکتر بود.نميتوانم چيز ديگری دراينباره بنويسم .وضعيتم را بهم ريخته اين فيلم قهرماني و غرور آفرين مسلمين پاکستاني . از حيوان هم بدترند اين نوع مسلمانان!!!



........................................................................................

Tuesday, May 21, 2002

٭ الواح شيشه ای را که خواندم داشتم شاخ درمي آوردم :)) يعني چه؟ يعني اصلا" فکرش را هم نميکردم که بزرگاني چون رضا قاسمي هم وقتي عصبي ميشوند همچون کودکان و يا حداکثر مثل اين فضول بي مايه اختيار از کف داده و به هرراهي برای کوبيدن (و له کردن ) نفر مقابل دست مي يازند. اول گفتم که حتما" از اثرات ترک سيگار است . چون ميدانم که تا چه حد سبب اعصاب خوردی و حساس شدن است . دوست من ، استاد گرامي... لطفا" يکبار ديگر (و اينبار بدون غرض و مرض ) به نوشته هايم (چه در نت پد ايراني و چه در وبلاگ عمومي) مراجعه کنيد و ببينيد که چه از شما خواسته ام. سيرک مسخره ؟ حمله گاز انبری ؟ رو کردن مدارک ؟ از چه حرف ميزنيد؟
برايم بسيار سخت است نوشتن اين کلمات. از آنجائيکه احترام بسياری برای شما و ساير پيشکسوتان و نويسندگان وبلاگشهر قائلم و وجود شما ، جناب سردوزامي و نوش آذر و نگاهي را منبع برکت برای وبلاگشهر ميدانم. اما چه کنم که ناچارم سوء تفاهم بوجود آمده را رفع کنم و دراين راه چاره ای جز تشريح جزئيات آنچه گذشت نيست.
دوست من، شايد ندانيد که من نه اميد علمدار ميلاني را ميشناسم و نه حتي يک ايميل به ايشان داده يا از ايشان دريافت کرده ام. همينطور هفت خط و ساير اعضای باند مخوفي که در تصورتان برای کوبيدن شما بپا خاسته اند. اکبر سردوزامي را دوست دارم و نوشته هايش را ميپسندم (همچون مقالات شما)و همه هم از نوشته هايم محبتم را نسبت به اکبر ميدانند.اما در مورد برخورد شما و ايشان کاری با نظرات اکبر نداشته ام و ندارم. انتقادم برخاسته از تحليل و تفکر شخصيم بوده و ربطي به باند بازی يا طرفداری از جناب سردوزامي ندارد. بگذريم که اصلا" سردوزامي شخصيتي نيست که نيازی به طرفداری من و امثال من داشته باشد و اگر قرار حمايت کردن باشد اين منم که به حمايتش محتاجم . کيست که نداند فضولک همان پرشين وبلاگ است . به غير از خود شما (که خودم علنا" هويتم را برايتان نوشته بودم) و خيلي های ديگر که طي ايميل من ، از همان آغاز کار ميدانستند فضولک همان پرشين وبلاگ است ، هرکس ديگری هم نوشته های وبلاگ عمومي و نت پد ايراني را مقايسه کند برايش بسيار ساده خواهد بود که شباهت نگارش را دريابد و بداند که فضولک و پرشين وبلاگ يکي هستند. حال اين که من فضولک ، همان پرشين وبلاگ هستم چه جرم و خلافي را از لحاظ شما اثبات ميکند را من درآن مانده ام و نميفهمم. همچنين برايم عجيب است تهديدهای شما مبني بر روکردن مدارک و غيره که ثابت کنيد من پرشين وبلاگ هستم.
اصلا" فکر کرده ايد که ربط اين موضوع به انتقادی که از نوشته شما در مورد سانسور شده چيست؟ ميدانيد ازين جريان به ياد چه چيزی افتادم ؟ بياد درگيريهای سياسي جناحها در داخل ايران که وقتي فردی از يک جناح انتقادی از جناح مقابل را مطرح ميکند بعضي از افراد جناح مقابل بجای جواب دادن به انتقاد طرف ، در پي تحقيق و تفحص در مورد سوابق منتقد برآمده و بجای جواب به انتقاد مثلا" ثاتبت ميکنند که اين شخص منتقد 5 سال پيش چراغ قرمز را رد کرده و از پرداخت جريمه خودداری نموده است . دوست من ، اين موضوعات ربطشان با هم چيست؟ من چه فضولک باشم يا پرشين وبلاگ يا هفت خط يا خود آقای سردوزامي بيا و به انتقادم پاسخ بده. يا متقاعدم کن يا اينکه متقاعد شو.... اينکه با تهديد افشاگری و ارائه مدارک (که فضولک همان پرشين وبلاگ يا هفت خط همان سردوزاميست) بخواهيد موضوع اصلي بحث را ماستمالي کنيد که درست نيست و بجائي نخواهد رسيد.اين چه ربطي دارد به جواب انتقاد من يا اميد علمدار ميلاني از مقاله تان؟؟!!!.. ازينکه بگذريم بايد جواب آنچه در وبلاگتان نوشته ايد را تک تک برايتان بنويسم.:
*در مورد لينک دادن به 4 وبلاگي که بنوعي بشما حمله کرده اند ، در وبلاگ عمومي :
مگر نه آن است که در وبلاگ عمومي قرار است به مطالب وبلاگهای بروز شده اشاره شده و به آنها لينک داده شود؟ بنابراين چه دليلي وجود دارد که بنده گزارش مطالب آن وبلاگها را (بدليل اينکه از شما انتقاد کرده اند) سانسور کنم و اسمي ازآنها به زبان نياورم؟ طبق آنچه که طبيعت کار وبلاگ عمومي (صفحه يک) است هروبلاگي را که بخوانم به آن لينک ميدهم و برايم تفاوتي نميکند که از شما يا من تعريف کرده باشد يا بقول شما حمله!!
مگر نه آنست که هربار در گزارش وبلاگها (بدون استثناء) به مطالب وبلاگ شما و حسين نوش آذر و اکبر سردوزامي هم پرداخته ام؟ حال اينکه گزارش نت پد ايراني را هم هربار ميدهم چه خلافي را اثبات ميکند؟گزارش نقاش خيابان چهل و هشتم را هم هربار ميدهم و همينطور خيلي های ديگر که بنا به سليقه شخصيم هرروز وبلاگشان را چک ميکنم. نکند چون هربار به الواح شيشه ای لينک ميدهم پس من رضا قاسمي هستم (يا جزو باند ايشان هستم؟) بنابراين به هيچوجه ازاينکه به 4 وبلاگ مورد نظر شما لينک داده ام پشيمان نيستم و درآن غرض خاصي نميبينم. اين سيرک (به زعم شما ) مسخره ای هم که براه افتاده فقط در توهمات شما موجود است و من در عالم واقع ازآن اثری نميبينم.بنا به موقعيت خاصي که در وبلاگشهر پيش آمده بود و ربط موضوع اين 4 وبلاگ به يکديگر وظيفه داشتم که مطالبشان را گزارش کنم و کردم . همانطور که مطالب وبلاگ شما و ديگران را هم گزارش نمودم.
حال برميگرديم به موضوع انتقادم از مقاله شما و مطالبي که در نت پدايراني نوشته بودم .مگر من چه نوشته بودم و از شما چه خواسته بودم؟ تندی کلمات اخير شما در وبلاگتان نسبت به اميد و همچنين تلاش اميد علمدار ميلاني برای متقاعد کردنتان و اثبات عقيده اش (که با عقيده شما همگون نبود) سبب شد که از شما بخواهم با اين قضيه معقولانه تر برخورد کنيد. جواب اميد را بدهيد و يا متقاعدش کنيد يا اينکه به استدلالش گوش فرا دهيد. يکبار ديگر به نوشته ام مراجعه کنيد. آيا در آن اثری از اهانت يا غرض ورزي يا ... ميبينيد؟ حتي در نوشته هفته پيشم که به استدلال شما در مورد نبودن قاضي وهيئت منصفه و ...در محيط مجازی وبلاگها انتقادی داشتم هم اثری از بي احترامي يا بقول خودتان کوبيدن و آبروبری نميبينيد.دوست من ، بزرگوار.. انتقاد حق من است ، حق هرکسيست . و حق شما و جواب آن استدلال است نه بي احترامي و توهين يا متهم نمودن طرف مقابل به غرض ورزی وباندبازی .... در جريان بحث بين شما و اميد ميلاني هر خواننده ای که دقت کند ميبيند که بروز اين تشنج و به افتضاح کشيده شدن بحث در نتيجه منطقي برخورد نکردن شما بوده و شما بوديد که با برخورد تند و بي دليل خود به انتقاد ايشان و ابراز عقيده شان در مورد مقاله شما کار را به اينجا کشانده ايد.
بسيار متاسفم ازينکه ميبينم حتي بزرگواری چون شما که بايد الگوی من و ديگر کوچکان اين وبلاگشهر باشيد طاقت انتقاد را ندارد و به يک انتقاد ساده و بي غرض چنين جواب غيرمنطقي و تندی ميدهد. من با مقاله شما در مورد سانسور تا آنجائيکه برای حفظ آبروی افراد و جلوگيری از کوبيدن بي انصافانه افراد بود موافق بودم ولي ميبينم که انگار شما کاملا" نظر ديگری داريد و سانسور را هرجا که به نفعتان باشد مجاز و هرجا که به ضررتان باشد غيرمجاز ميدانيد... اميد هم همين را ميگفت. که چون حق ميگفت به لقب ني ني کوچولو وسگ و .... از طرف شما مفتخر گرديد و انگار الان نوبت اين فضول است که بايد بقول خودتان له شود تا جرات نکند ديگر بار به ساحت مقدستان کوچکترين خدشه ای وارد کند!!
نه دوست من ... اين راهش نيست. اين برخورد شما اصلا" اصولي نيست. اين طرز برخورد با برخورد بچه بي چاک ودهن يکيست . شما علنا" تبليغ سانسور را ميکنيد و هرکسي هم به شما معترض شود با آبروبری و تهديد به ارائه مدارک و روکردن دست طرف و غيره (که هيچ ربطي هم به اصل موضوع بحث ندارد) ميخواهيد طرف مقابلتان را خفه کنيد. آنجا که ميگوييد: در واقع خود سانسور نيست که زشت است، بلکه سمتِ سانسور است که می‌تواند ماهيت آن را زشت ‌کند هر خری ميتواند در ورای آن استدلال تمام ديکتاتورها و سانسورچيها را بخواند ولي شما در قبال اين تذکر ساده کمر به ساقط کردن نفر مقابل( يا بقول خودتان کوبيدن ، له کردن ، افشاکردن و ارائه سند و مدرک) بسته و هرراهي را برای خفه کردنش و جلوگيری از انتقادش مجاز ميدانيد.در جواب انتقاد بنده از مقاله تان سکوت ميکنيد و در جواب اميد اورا سگ و ني ني کوچولو ميناميد . بخاطر اينکه حتي الامکان سانسورش کنيد حتي يک لينک کوچولو هم به وبلاگش و نوشته هايش نميدهيد تا کسي نداند و نتواند که انتقادش نسبت به شما را بخواند و حتي وقتي که ميبينيد وبلاگ عمومي به ايشان لينک داده عصباني ميشويد و با تهديد به افشاگری و آبروبری سعي در خفه کردن نويسنده وبلاگ عمومي ميکنيد. خودتان قضاوت کنيد بزرگوار...اين راهش است ؟ يعني پس ما هم بايد از شما ياد بگيريم که قبولتان داريم وشاگردانتان هستيم ...مگرنه؟.
وقتي کتاب شما در ايران اجازه انتشار گرفت همه ما خوشحال شديم . هيچيک از ما هم اصلا" به اين قضيه فکر نکرد که چرا مثلا" کتاب شما اجازه چاپ ميگيرد ولي مال فلاني سالهاست که ممنوع الچاپ است. چون همين يکي دوتا کتابي هم که از زير دست سانسورچيهای جمهوری اسلامي در برود را هم غنيمت ميدانيم. اما ديگر انتظار نداشتيم که به خاطر اين مسئله سياق نوشتنتان را به مصلحت نزديک کنيد و علنا" از سانسور دفاع کنيد. بعد هم دوستانه از اظهار نظرتان انتقاد کرديم. وقتي ديديم که درگيری بين شما و جناب سردوزامي سبب شده که دائما" در وبلاگها دسته بندی شود و گروهي به طرفداری از اين يا آن نويسنده محبوب خود شلوغ کنند (و گاهي دراين راه کار را به توهين و ايجاد تشنج بکشانند) موضوع را به شما ، نوش آذر و سردوزامي متذکر شديم و تقاضا کرديم که کمي بزرگانه تر و در حد شخصيت والايتان با اين مسائل برخورد کنيد و با برخورد منطقيتان مانع از بروز تشنج و باندبازی و دسته ايجاد کردن در وبلاگشهر شويد . خوب ، کجای اينکار بد است کجايش توهين است کجايش زشت است که اينگونه شمشير برداشته ايد و ميخواهيد فضولک و هفت خط و پرشين وبلاگ و اميد ميلاني و سردوزامي و ...را بهم بدوزيد و بقول خودتان بکوبيد و له کنيد؟
من با ديگران کاری ندارم. اما نسبت به اين طرز برخورد شما با نوشته های خودم (چه در وبلاگ عمومي يا نت پد ايراني ) معترضم و اين را بي انصافي ميدانم که در جواب انتقاد ملايم و بي غرضم اينگونه با من برخورد کنيد. نکنيد دوست من. بخدا قسم در شخصيت شما نيست اين رفتاری که به رفتار ديکتاتورها و مستبدين ميماند و هيچ انتقادی را برنمي تابد. همين هائي که تا اينجا گفتم را هم با خون دل مينويسم چون دوست ندارم کوچکترين بي ادبي و اهانتي از طرف من نسبت به شما، سردوزامي عزيز و حسين نوش آذر گرامي در هيچ کجای وبلاگها صورت گيرد. احترامتان را واجب ميدانم...نه بخاطر تعارف...... بلکه بخاطر بزرگواری که درشما و ديگر پيشکسوتان و نويسندگان وبلاگشهر(همچون سردوزامي و نوش آذر و نگاهي) سراغ داشتم و دارم و دوست دارم همچون گذشته و مثل هميشه برادر بزرگتری باشيد که حقيراني چون من فضول (يا پرشين وبلاگ) را راهنمائي و ارشاد کنيد.
با احترام : فضولک


٭ وقتي به وبلاگ پينک فلويديش رفتم و آن آهنگ کدائي خورشيد خانوم را شنيدم که اورا به بازگشت دعوت ميکرد... وقتي دستم ناخودآگاه روی لينک خورشيد رفت و ديدم که دوباره به وبلاگش برگشته ودوباره مينويسد قلب پيرم داشت ازآنهمه زندگي و سرزندگي که از وبلاگ اينها ميجوشد ، مي ايستاد.
وقتي ديدم که نوش آذر در نامه جداگانه ای هک کردن وبلاگ آزاده سپهری را (با وجود آن دشمني که با يکديکر داشتند) محکوم کرد تا فرهنگ حذف را رد کند از او ممنون شدم. ولي وقتي ديدم که با اشاره قلمي فروغ را کوبيده که چرا مثلا" در نوشته هايش به طنز خود را جگر اين يا آن معرفي ميکند دلم گرفت.
پس باندبازيست؟ پس جريان اينست. بگوييد که ماهم بدانيم. پس يا بايد اينور جو باشي يا آنور جوی و اگر ازيکي انتقاد کردی خواهي نخواهي طرفدار آن يکي هستي و..
اين درست نيست. اين فضای مسمومي که ايجاد شده را نميپسندم. بي تعارف بگويم. از 3 نفر بيش از همه دلخورم. رضا قاسمي - اکبر سردوزامي و حسين نوش آذر. هرچه اختلاف و تشنج است در بين وبلاگها نتيجه جنگ و جدال اين بزرگان با يکديگر است. اينکه حق با کدامشان است مسئله ای جداست . ولي اينکه دسته کشي شده و يکعده به طرفداری اين و يکعده بطرفداری آن يکي شمشير کشيده اند نه تنها درست نيست بلکه في الواقع کمي بودار مينمايد. کمي فضولانه تر فکرکنيم و کمي بدبينانه تر... چنين تشنجاتي در بين وبلاگها به نفع کيست؟ البته ميدانم که الان به خيالبافي متهم ميشوم ولي منتيجه اين درگيريها مسلما" به نفع کسانيست که هيچيک چشم ديدنشان را نداريم و اگر دستشان برسد بساط وبلاگ و وبلاگنويسي را ازين مملکت و از اينترنت بر خواهند انداخت.
بزرگان ، عزيزان کمي بيشتر طاقت داشته باشيد. وقتي که شخصيتي چون شما طاقت انتقاد را نياورد تکليف من فضول خودخواه و بِي مايه خود بخود مشخص است که اگر کسي بگويد بالای چشمت ابروست لابد بايد شلوارش را از پايش در بياورم!! کمي بيشتر ازين فکرکنيد و مصلحت ها را هم در نظر بگيريد. آخر ما در عرض چند ماه توانستيم تعداد وبلاگهای فعال فارسي را بيش از حد انتظار بالا ببريم. کار کوچکي نيست. و حيف است اين پيروزی بدست آمده را با چنين دسته بنديها و تشنجاتي به کام خودمان تلخ کنيم.


٭ بعضي وقتها آدم زيادی خودش را جدی ميگيرد. مگر نه؟ از خودش ميگويد..از موفقيتهايش ، زرنگيهايش وغير مستقيم از تفکر والا و منطقيش که مو لای درزش نميرود و از هوشمندی و درايت خداداديش .. بعضي وقتها اگر آدم يک نگاهي به خودش درآينه بياندازد بد نيست. يک نگاه بدون نظر و پارتي بازی ... انگار که داری کس ديگری را نگاه ميکني و قضاوتش ميکني...... من چند بار اينکار را کرده ام. و هربار از آنچه ديده ام متعجب شده ام.
هربار از خودم پرسيده ام که آيا راستي اين جانوری که آنجاتوی آينه ايستاده و به من خيره شده خود منم؟
...............................................
به من مشکوک است. همش ميپرسد که چه چيزی را ازش پنهان ميکنم. بيشتر فکر ميکنم حسادت زنانه است و ترديدش دراينمورد که نکند کس ديگری هم در زندگيم باشد. صداقت هم همه مواقع بدرد نميخورد. آنوقت که ازم در مورد زندگي گذشته ام پرسيد مثل بچه مدرسه ايهای با وجدان و راستگو همه اش را برايش تعريف کردم. نه همه اش را..لااقل آن چيزهائي که در آن لحظه يادم نبود را جا انداختمو الان خوشحالم ازين فراموشي ناخواسته آن روز. چون ميبينم هرآنچه با صداقت گفته ام الان خمير مايه سوء ظنها و شکهای بيموردش شده. يکش ب که دير به خانه برگردم فردايش بايد لحظه به لحظا را تعريف کنم تا خداينکرده شک نکند با فلان دختر بوده ام.از همين مسائل بود که هميشه ميترسيدم والان ميبينم با سادگيم خودم رادر دامي انداخته ام که هميشه ازش وحشت داشته و فرار ميکزده ام. وجدان؟ Honnest بودن؟ برو بابا... نشاشيده شب دراز است. وقتي پای صحبت پدر و مادر و بزرگترها مينشينم ميبينم حتي تجربه عمر زيادشان (که از خدا طلب افزون شدنش را ميکنم، از ته قلب) هم نمي تواند کمکي باشد. در بعضي موارد 100 سال تجربه هم کم است.
ميگويد حالتي UNsecure در مورد روابطمان برايش پيش آمده. به حس ششم تکيه ميکند و معتقد است که خدايش حامي و نگاهبان اوست. تجربه ناگواری که در گذشته داشته هميشه روی زندگيش سايه انداخته و نميگذارد که روان و بدون سوء ظن به مسائل نگاه کند. سبب چه چيز باعث اين توهم برايش شده ؟اگر بداند که چقدر بي بخارم و بي توجه به جنس مخالف ...شايد اصلا" ديگر نخواهدم.
........................
هميشه از ازدواج ترسيده ام. نه اينکه مشکلي داشته باشم. مادی يا معنوی ....مشکلم تحمل است. نميدانم چطور ميشود تحمل کرد. عقيده ای ناهمگون و گاهي متضاد را چگونه ميتوان تحمل نمود آنهم وفتي که سالها تنها زيسته ای و بدون اجبار به تفکر در مورد رويه ای ديگر زندگيت را کرده ای . اگر او نبود اصلا" به ازدواج فکر هم نميکردم و دور اين يکي سنت را هم مثل آن يکي های ديگر خط ميکشيدم. . اما متعجبم ازينکه همه هراسم از آن چيزهائي که تابحال مانع ازدواجم شده در برخورد با او رنگ ميبازد. حتي با وجود اينکه نگرانيهای سابقم را در مورد مشکلات زندگي مشترک ، به عينه در او ميبينم (و حتي گاهي بسيار پررنگ و قوی احساسشان ميکنم) اما با اينحال به بريدن اين رابطه ، اصلا" فکر نميکنم. اين اسمش چيست؟ عشق است ؟
......................................
اين اسمش چيست؟ عشق است ؟ نميدانم. آن روزگار نوجواني که يکبار عاشق شده بودم اصلا" اينطور نبود.آن يکي خاطره گذشته عشق بود يا اين يکي که الان درگيرش هستم ؟ يا عشق صورتهای گوناگوني بخود ميگيرد يا اينکه من در اشتباهم ..
خدا اين يکي را به خير کند چون راه بازگشتي نيست . دارم پلهای پشت سر را يکي يکي خراب ميکنم.
----------------
چه جالب است اين حس ، کمي هم خوش خوشانم شده ازين کار. خودخواهيست ؟ نه؟ اينکه يکهو پشت پا بزني به آنچه طي سالها ساخته ای و سبکبار رويه ديگری در پيش بگيری. بايد تجربه جالبي باشد.بشرط اينکه سرت جمجمه ای قوی داشته باشد و اگر به سنگ خورد نشکند. يکهو به اين فکر افتادم .
................................
يکهو به اين فکر افتادم . نشستم دودونا چار تا کردم . ديدم که نه ...همچين هم بد نيست . طي اين سالهائي که از خدا عمر گرفته ام کمتر وقتم را تلف کرده ام . با اينکه اصلا" و مخصوصا" بدنبال پيشرفت نبودم ولي در مسير جا افتادم و خوب پيش رفتم. ولي حالا که جلوی آينه مي ايستم ميبينم هيچ کدام ازين پارامترها ارضايم نکرده. ميبينم از يک چيز مهم که در زندگيم هميشه هراس داشته ام کمک کمک دارد به سرم مي آيد. فسيل شدن را ميگويم.
.............................
اين احساس فسيلي وقتي به سراغم آمد که در شرکت جشن بازنشستگي چند تن از همکاران را گرفته بودند. ديدم که بعضي با بيش از 30 سال سابقه کار و حتي داشتن مدارک تحصيلي معتبر(بسيار بالاتر و معتبر تر از روسايشان يا حتي وزرای دولتمان) در پايان کار با سمت و شغلي به مراتب پايينتنر از ديگران در حال بازنشسته شدن و کنار گذاشته شدن هستند. خيلي ها دليل اين موضوع را عدم پشتکار و ..آن پيرمردان و پيرزنان ميدانستند. اما برای من روشن بود که چنين چيزی نيست. باند بازی مرسوم جامعه سبب شده بود که آنها امکان رشد و پيمودن مدارج ترقي را پيدا نکنند. يادم هست يکبار يکي از آنها( که هنوز 2-3 سالي به بازنشستگيش مانده بود) با ديدن موفقيتهای شغلي من نصيحتي دوستانه به من کرده بود. دوست وارسته ام ميگفت: خيال نکني که همينطور که الان موفقي ميتواني پله های موفقيت را يکي يکي و بدون اشکال طي کني و مطابق با شايستگي و درايتت پاداش بگيری ...آنوقتها منظورش را نميفهميدم و (خدا مرا ببخشد) تا حدي هم بپای حسادتشان ميگذاشتم. الان ميبينم که آن رفيق بازنشسته ام درست ميگفت. در ادارات و شرکتهای خصوصي درست است که به مدرک و تخصص اهميت بيشتری داده ميشود.ولي بازهم پست و سمتها حساب و کتابي دارد جدای از مدرک و تخصص .شرکتهای دولتي هم که اصلا" اظهر من الشمس است که فقط يک عده بخصوص هستند که انگار مديرکل و رئيس زاده شده اند و تغيير سمتها در حد جابجائي اين برگزيدگان با يکديگر است . هرکس هم بيشتر کار کند ازش بيشتر کار ميکشند و باد توی آستينش ميکنند که دمت گرم خوب کارمندی هستي ، کارمند نمونه... و بازهم سرسال که قرار است کارمند نمونه انتخاب شو.د يادشان ميرود که فلاني چند ماه پيش کارمند نمونه بود(درحرف) و باز سکه طلا و پاداش به خود آن برگزيدگان ميرسد که البته از بقيه نمونه ترند و شايسته تر....
شايسته سالاری و اين نوع خزعبلات هم همه اش حرف مفت است و فقط بدرد سخنرانيهای اين برگزيدگان ميخورد که 4 تا ازآن کلمات را لای سخنرانيشان بلغور کنند و بقيه فسيلهای بعد ازين هم با چشمهای گشاد شده و عزت و احترام اغراق آميز برايشان کف مرتب بزنند. انگار که طرف دارد از عالم غيب و سرالاسرار ميگويد و هرکه نشنود دنيا و مافيهاش برباد است.
...........................................
بيچاره 7 سال است پاشنه در اتاق مديرعامل را از جايش درآورده و از بالا تا پايين شرکت همه ميدانند که چقدر نيازمند خانه شرکتيست. آخر شرکتي که درآنجا کار ميکنم از قديم و نديم چند ده تا آپارتمان در سطح شهر خريدهبود به اسم خانه شرکتي که مثلا" دور بگردد و بدست آنها که نياز دارند باشد. البته همانطور که مطمئنا" حدس خواهيد زد استفاده ازين خانه ها نيز در درجه اول برای برگزيدگان است. اين دوست ما با 4 سر عائله و...کلي مدرک تحصيلي و تخصص و غيره 7 سالي ميشود که در نوبت خانه شرکتي نشسته و هنوز گيرش نيامده. حتي يادم هست دفعه آخری که با مديرعامل جلسه عمومي داشتيم ايشان در توضيح کمبودهای شرکت و فداکاريهای کارکنان به نمونه اين مهندس بيچاره و 7 سال انتظارش اشاره ای داشت و از خدا طلب ميکرد که زودتر يکي از خانه ها خالي شده تا مشکل وی را حل کنند. البته تا آنجا که بخاطر دارم اين مسئله خانه های شرکتي هميشه سکرت بوده و هروقت يکيشان خالي ميشود بدون اينکه کسي بفهمد يکهو يک نفر از تو قوطي درمياورند و آنجا مينشانند. ديروز ديدم که اين بيچاره با آن سر کچلش خيلي دمغ است و از عصبانيت کچلي سرش از قرمزی به بنفش ميزند. پرسيدم هان؟ چه شده ؟کشتي پشگلت غرق شده که اينجوربا خودت دست به يقه شده ای؟ که ترکيد. با ذکر مقادير متنابهي کلمات غيربهداشتي (غير بهداشتي که خوب است ، بهتر است بگويم ضدبهداشتي) که از واگويه شان معذورم گفت که بله پريروز يکي از خانه ها خالي شد و ديروز دادندش به مرتضوی. گفتم اوکه خودش صاحبخانه است؟ مگر جزو مقررات شرکت نيست که آنهائي که خودشان خانه دارند نبايد از خانه های شرکتي استفاده کنند؟ گفت: بله ، به حضرت جاکشش هم همين را گفتم (مديرعامل شرکت را ميگفت، همانکه در سخنرانيهايش براس سر کچل اين بيچاره اشک تمساح ميريخت) اما يک کاره برگشته و ميگويد خانه که همه اش مال خودش نيست. نصف و نصف با کس ديگری شريک است. 3 دانگش بنام خودش است و سه دانگ ديگرش به اسم کس ديگريست....
گفتم خب حق دارد بيچاره. اگر همه اش مال خودش بود ميشد گفت تخلف کرده اند ولي وقتي نصف خانه ...که حرفم را با فرياد بريد و گفت : برو درش را بگذار... نکند تو هم خايه مال حضرت اجل شده ای و ما نميدانستيم؟ گفتم : برای چه؟ گفت: ميداني آن نصف ديگر خانه به اسم کيست؟ گفتم نه..گفت 3 دانگ ديگر به اسم خانمش است!!! حالا بازهم بگو حق دارد. مرتيکه جاکش فلان به فلان....... ديدم کم کمک دارد محفوضات کلمات غيربهداشتي (که قرار است در وبلاگم استفاده کنم) از کثرت فوران توسط اين کچل بيچاره سرريز ميکند و عنقريب است که سروصدا و فحشها تا اتاق حضرت اجل هم صدايش برسد. اين بود که در اثر تمايلات مطلحت طلبانه و خايه مالانه يواشکي از اتاق جيم شدم که اگر يکهو طرف از اتاقش بيرون آمد نبيند که بنده هم شريک جرم اين کچل دماغ سوخته شده ام.
.............................................
فکر ميکنيد چقدر خر داريم در اين مملکت؟ ماجرای گل بهار و فرزند نامشروعش را که در روزنامه امروز خواندم اشکم درآمد. تازه وقتي فهميدم به دليل جايگزيني قوانين اسلامي!! 1400 سال پيش با قوانين سابق قضائي ، خون اين بيچاره و بچه اش پامال است و حاکم شرع تخم قاتلينش را هم نخواهد خورد بيشتر جر خوردم. جريان ازينقرار بود که دختری 20 ساله به نام گل بهار(از عشاير) گول پسر همسايه را خورده و فرزند نامشروعي ميزايد. پسر همسايه هم قضيه را منکر ميشود. آخر کار پدر و برادران و عمو و پسرعموهای گلبهار خودش را آتش زده و فرزندش را با خوراندن سم ميکشند تا لکه ننگي که بر دامان خانواده شان نشسته با خون بشويند. آنهم وقتي که نيروی انتظامي و دادگاه از قبل در جريان اين ماجرا بوده و برايشان مبرهن بود که با آن فرهنگ پايين خانواده گل بهار، خونش را خواهند ريخت. اين مدعي العموم جاکش را ما نفهميديم به چه درد ميخورد. انگار فقط بدرد توقيف ابد مدت روزنامه ها ميخورد و نه بيش از آن ..
...........................................
======================

٭ اولش فکر کردم که مرا قابل ندانسته ويا اينکه آنقدر نوشته ام بي ارزش و تخميست که حتي شايسته دوخط جواب هم نيست. جريان مطلبم خطاب به جناب رضا قاسمي را ميگويم. همانکه نوشته بودم حتي در اين محيط مجازی هم هم قاضي داريم هم هيئت منصفه . هم پاداش داريم و هم مجازات و...نوشتم و حتي اکبر هم ايرادی از آنچه نوشته بودم گرفت ....آنجا که سايبر اسپيس را دنيای مجازی خوانده بودم. اما دريغ از يک کامه جواب ...گفتم خب حتما" تا حدی قبول دارد آنچه گفته ام و نميخواهد که به بحث ادامه دهد. اما اينبار که دادخواهي اميد ميلاني علمدار را ديدم که چند روز است خودش را به در و ديوار ميزند تا جوابش را از قاسمي بگيرد تازه متوجه جريان شدم. شايد هنوز هم در اشتباهم؟؟؟ نميدانم ...خدا ميداند. اما به نظرم بعيد ميرسد که جناب قاسمي نه مطلب مرا در مورد سانسور و نه مطلب اميد ميلاني را نديده باشد. اين بي اعتنائيش تنها يک دليل ميتواند داشته باشد : سانسور از طريق بي اعتنائي و ناديده گرفتن. همينکه که يکي را ناديده بگيری و اجازه ندهي نظرش را مطرح کند خودش يعني سانسور. اميد نظرش را گفت قاسمي به او (يا يکي ديگر) توپيد . اميد پافشاری کرد و اکنون قاسمي از رودررو سخن گفتن طفره ميرود. ...نه دوست من.. نه ...اين آن قاسمي که من از نوشته هايش شناخته بودم نيست. اين نگاه بالا به پايين را نميپسندم . اين نگاه بزرگمنشانه ای که با حقارت به پايين دستيها يش مينگرد و هرجا صلاح ديد ناديده شان ميگيرد نگاهي سانسورگرانه است که من نميپسندم . دوست من ، اين راهش نيست. يا به آنچه گفته ای ايمان داری که ازش دفاع کن و ثابتش کن يا اينکه اشتباه است و مرد آنست که اشتباهش را بپذيرد. راه سومي هم نداريم. ماستمالي و ناديده گرفتن و ...هم پذيرفته نيست. ازآنجائيکه ميدانم اين نوشته ها را لااقل ماهی يکبار ميخوانيد نظرتان را به فرياد اميد ميلاني جلب ميکنم که در تلاش است که آنچه بدان معتقد است (و برخلاف آنچه شما به آن معتقديد است) را اثبات کند. در تلاش است که جواب توهيني که بهش شده (يا شايد نشده و اشتباه گرفته و خطاب آن جمله اميد نبوده و کس ديگری بوده) را بدهد. شما هم بعنوان بزرگتر ، به عنوان دوست ، بعنوان همکار به عنوان وبلاگنويس شايسته است که پاسخش گوييد ...............
و نمي توانيد ناديده اش بگيريد. چون بقيه وبلاگخوانها و وبلاگنويسها آنچه بايد ديده اند و ميبينند. جناب قاسمي همان باشيد که بوديد .


........................................................................................

Monday, May 20, 2002

٭ راستي مگر فرقي هم ميکند؟ اين کس (به فتح کاف بخوان تا بهداشتي باشد) که آمده و وبلاگي در اينترنت گذاشته تا افکار و آنچه در ذهنش ميگذرد را بيان کند مگر به اعتبار هويت و اسمش است که نوشته هايش مي ارزد؟ انگار که شعری را بخواني و بعد به اعتبار نام شاعر بخواهي که آنرا نغز يا مهمل تعريف کني. 7 خط يا 6 خط يا خطخطي هرکه هست آنچه مهم است نوشته ايست که بنام خود يا ديگری در اينترنت ميگذارد. حرفي که ميزند يا حق است يا مهمل . اينکه آنرا فضولک احمق نوشته باشد يا حسين درخشان چه فرقي ميکند؟ بخوان و تفسير کن و در ضمير خود برايش ارزشي قائل شو. به نوشته ها بنگر نه به نام و نويسنده آن. مگر نميشود؟ مگر اين تنها راه ممکن برای قضاوت در مورد نوشته ها بدون در نظرگرفتن اينکه نويسنده پسرخاله ات باشد يا بن لادن يا خود امام زمان نيست؟ اين چند وقته دائما" ميشنويم که افشاگری ميکنند، بحث و تحليل ميکنند، فاکت مي آورند و مچ ميگيرند ...که چه؟ که اين هفت خط همان هفت خطيست که درآنجا آنجور گفته بود. هويتش اين است و وبلاگ ديگرش آن است و .. بقول اکبرآقا بيماری کشف گريبانمان را گرفته که بفهميم اين نوشته ها کار کيست. تازه آخرش که چي؟ مگر نه اينکه همه مرا بنام فضولک ميشناسند که ربطي هم با هويتم در زندگي روزمره ندارد؟ حالا اينکه بيايي ثابت کني فضولک همان هفت خط است يا مثلا" ندا و دخترک ونت پد ايراني و هيس هر4 وبلاگ مال يک نفر هستند و... ، چه چيزی را روشن ميکند؟ چه مشکلي حل ميشود و چه برداشتي بر استنباطت از آن 4 خطي که دريک وبلاگ نوشته شده اضافه ميشود؟ اصلا" چه ارزش و اعتباری به آن افکار تحرير شده ميدهد يا از آن کم ميکند؟
.....................................
يادم هست هنوز آن واويلايي که در وبلاگ عمومي بپا شده بود و آخرش به آنجا کشيد که خط و خطوط تعيين کنند و مقررات بگذارند (کدام مقررات؟ به حکم کي ؟ با چه نضمين اجرائي ؟) .
يکي نوشت و انتقاد کرد و ازآن بالاتر توهين کرد. ديگران به عوض آن که توجيهش کنند و بي ارزشي انتقادات مهملش و پليدی توهينش را با ذکر دليل و شواهد متذکر شوند فرياد وا مصيبتا بلندشد . تحريم و بايکوت و ...در پي آمد و آنچه پيش آمد که افتد و داني ...
يک نفر، حتي يکنفر از اين علما نيامد که با 4 کلمه حرف حساب توک بچه بد بي چاک و دهن را بچيند و با دليل و منطق کاری کند که طرف تنبيه شده و به گه خوردن بيفتد. در عوض با تحريم و بايکوت و تشنج و شانتاژ و شکنجه گر خواندن پرشين وبلاگ بيچاره کاری کردند که درعوض متهم او به گه خوردن و معذرتخواهي افتاد و تازه آخر کار ملقب به لقب سانسورچي هم شد..(که حتما" بايد بر خودش ببالد که ديگر شکنجه گر نيست و فقط سانسورچيست!!!) حال اين يکي که گذشت...ديگر کاريش نميشود کرد ...گه ها خورده شده ، معذرتها (یحق يا ناحق خواسته شده) ويکي را به گه ماليدند تا تطهيرش کنند(حکايت شکنجه گری که سانسورچيش کردند تا مطهر شود) ...بگذريم... اما بعديهايش را از همين حالا بايد جلويش را گرفت . مگرنه؟
اينبار هم ميبينيم که باز در اين محيط برسر چيزهائي بحث و جدال در ميگيرد که اصلا" ارزشش را ندارد. يکي مطلبي نوشته.درست يا غلط ، ديگری انتقاد ميکند و اين يکي انتقادش را به تندی پاسخ ميدهد(حالا شايد اصلا" طرف تنديش کس ديگر بوده و اين وسط سوء تفاهمي پيش آمده باشد). نتيجه آن ميشود که اين يکي هم شمشير ميکشد و جواب تندی را تندتر ودندانشکن تر ميدهد. تازه از همه اينها که ميگذری ميبيني که طرفين ماجرا کسانيند که اصلا" در شخصيتشان نيست که در وادی چنين درگيريهای مبتذل و حقيرانه ای پا بگذارند.
از آن بزرگ هم دلگيرم که جواب انتقادرا با شمشير قلم به کام منتقدش تلخ ميسازد. اکبر يکروز گفته بود که نوشتن ابزاريست دردستهای توانای نويسنده. به اختيار اوست که قلم ميتواند شمشيری شود برنده يا دستي نوازشگر و نويسندگانمان در بکاربردن اين ابزار استادند چون ابزار دستشان است مثل پتک در دست آهنگر يا اره دست نجار
نتيجه اين ميشود که سيب زميني ساده و بيرگ و رنگ و رويمان وصيتنامه مينگارد و آنرا به فروغ ميدهد تا درآن از رنگ و نيرنگ وفضای مسموم آنهم حتي درين محيط مجازی (که گفته ام برای من بسيار هم از آن ديگری واقعيتر است) بنالد و گلايه کند.از آلودگي (که دراينجا هم ) گريبانمان را گرفته بگريد و طلب نگاهي انساني ، به انسان باشد و آنرا نيابد. حتي در اينجا.... و فروغ هم از درد پيکاني که جهتش به سمت اوست بنالد و درد بکشد.
يا آن ديگری از تلنگری که دوستان عاشقش! بر خطاگويان زده اند داد سخن دهد و با وجود اذعان خود به موافق نبودن با به خرج دادن خشونت ، از نتيجه آن راضي و خشنود باشد. براستي کسي باور ميکرد که نويسنده آن کلمات زيبا و شعرهای عرفاني چنين قلب سختي در سينه داشته باشد و از هک شدن اين و آن يا گوشمالي دادن به هموبلاگيها خشنود شود؟از او دلگيرم چون که مهرش را در دل داشتم (و هنوز هم دارم) اما نميدانم اين بي انصافيش را چگونه توجيه کنم.
اضافه کنم که اين دوست عاشق يا ازآنجائيکه در شرمندگي عمل عجولانه و احمقانه اش نميدانست که چه کند وبلاگش را امروز کاملا" پاک کرد يا اينکه آنها (که ميگويند دست بالای دست بسيار است) زحمت کشيده و با هک وبلاگش اين وظيفه را برعهده گرفتند تا از شرمندگيش بکاهند. همانکه نامه ويروسي به گروپ ياهو فارسي بلاگينگ ميفرستاد و به خدا و پيغمبر و جان اين وآن قسم ميخورد که از ويروسي بودنش خبر نداشته.... بقول وبلاگ عمومي بعيد است کسي در کار هک باشد و نداند که ويروس چيست !!!
ازين تلنگری که گفته بود ياد تلنگر ديگری افتادم که آن يکي ، سعيد امامي (که خود از ميان جوجه حزب الله ايها برخاسته بود) به سعيدی سيرجاني زده بود و بدان افتخار ميکرد.همان تلنگر سختي که باعث مرگ سيرجاني شد. با تلخي بياد آوردم که همين تلنگرزنندگان و تلنگر دوستانند که پس فردا سربازان گمنام امام زماني ميشوند که مصرف شيره روزانه اش خرج ماهانه چند خانواده است و همين اماميها و حنائيها وعسگرها وره گم کردگانند که با اعمال ابلهانه و وحشيانه معرفي غلطشان از اسلام کاری ميکنند که نسل بعدی صفحات کتاب خدارا به قدر دستمال کاغذی هم ارزش ننهد.
تجاوز غلط است . تجاوز به محدوده ديگران خلاف است و غيرانساني . حال چه تجاوزدشمني متجاوز به خاک همسايه اش باشد يا تجاوز مشتي بچه حزب الهي (يا مدعي حزب الهي بودن) به وبلاگهای ديگر همسايه.تجاوز عده ای از جوجه حزب الله يها که خودرا مسلمان هم مينامند به وبلاگ آزاده سپهری نمايانگر آن است که اينان به بنيان آنچه ازآن دفاع ميکنند مشکوکند و آنرا سست تر ازآن ميپندارند که با نوشته شخصي در وبلاگي با حداکثر 100 خواننده نلرزد و صدمه نبيند.
برايم از روز روشنتر است که اکنون شمشير ميکشند و اين فضول را به ارتداد و طرفداری از کفار و خروج از دين و ..متهم ميکنند. ولي چه باک. بيش ازينش برايم علي السويه است. وقتي در مملکتي زندگي ميکني که روزی هزار بار به بهانه های شرعي و عرفي و قانوني يا غيرقانوني بهت تجاوز ميشود آنهم توسط همين جوجه متدينهائي که اسلام را ابزار کارشان کرده اند و وقتي در کل ميبيني خود اين جوجه ها هم اکثرشان زير تجاوز بالاتريشان درحال دادن مدامند و در زيرند، ديگر 4 تا فحش و فضيحت و گه خوری اضافه اين جوجه بچه های تازه مسلمان چيزی از فضول کم يا بهش زياد نخواهد کرد. وقتي در خاکي زندگي ميکني و در هوائي که جاکش پرور است و جاکشي را ميپسندند ازينکه جاکشت بخوانند چه باک؟ تازه نشان ميدهد که خوب درست را فرا گرفته ای و مستعد و با استعداد هستي ...اگر چه در جاکشي... پس ای هواخواهان شمشير و مرگ بر ...بشتابيد که وقت تنگ است .
اينجا محل ديگريست . اينجا ديگر آن محلي نيست که با آن 20-30 وبلاگ نويس اول تاسيس شد و همه (با وجود اختلاف عقيده و تناقضات فکريشان) در نگهداشتن حرمت اين جمع و گسسته نشدن رابطه ها يکدل و همزبان بودند.اينجا هم به ملاحظات حقير زندگي روزمره ، چاپلوسي ها و دشمني ها آغشته شده. انگار جائي نيست درين دنيای وسيع , و بي در و پيکر که بتوان درآن پاکي و حقيقت را تجربه کرد و در محيطش ، خود خود بود. انگار نيست محلي که در آن انسان را به انسانيتش بسنجند نه به اشتهار يا ميزان جاکشي اش .


٭ من ، دست مادرم را مي بوسم.من دست پدرم را ميبوسم .
............................
الان وقت چيه؟ وقت خداحافظيه.
............................
من يک احمق درازگوش هستم. . من اندازه يک خر جفتک زن گوش دراز هم حاليم نيست. بايد اين جمله را 1000 بار رونويسي و تکرار کنم تا هيچوقت يادم نرود که چقدر احمقم. تو هم بکن . ضررنميکني بخدا ضرر نميکني جانم
........................
وقتي که همه معيارها با پول سنجيده ميشود و اين پول است که در هر جامعه ای (حتي جوامعي مثل خودمان ) که ادعای اسلامي بودن و عرفان را دارند ، حرف اول را ميزند آنوقت است..... آنوقت است که چي ؟ چي ميشود مگر؟ نه زياد هم مهم نيست . اشکالش اينجاست که زيادی خودم را جدی گرفته ام فقط همين!
شما اصلا" خودش را ناراحت نکن !!
...........................
تا پول داری رفيقتم ، قربون بند کيفتم.
بايد خدارا شکر کنم که تا بحال هيچوقت بطور جدی خالي بودن کيف پولم را بطور جدی تجربه نکرده ام.شانس بوده يا همت ؟ برو خودبزرگ بين پر مدعا...همت؟ کدام همت ؟ مرتيکه مهمل بي همت....
.............................
از دی که گذشت بيش ازو ياد مکن.
فردا که نيامدست فرياد نکن .
برنامده و گذشته بنياد مکن
حالي خوش باش عمر برباد مکن
............................
آرد 150 گرم- وانيل نصف قاشق چايخوری .....
کيک که چرب باشدن در فر نميچسبد اما خوردن کيکي چرب وشيرين با شيرقهوه يا چاي خيلي هم مي چسبد.
.............................
. طالبان مجسمه بودا را خراب کرد. با بمب و مواد منفجزه جوری خرابش کرد که الان فقط يک جای خالي در دل آن سنگ بزرگ چسبيده به کوه ديده ميشود.زمين هنوز به دور خورشيد ميگردد و توالي شب و روز بهم نخورده است .اما انتقام بودا طالبانيان را به خاک سياه نشاند.طالبان مضمحل شد.
راستي ميگويند تخت جمشيد هم دارد خراب ميشود. حتي ستونهای عظيم و سنگين آنرا هم يک جوری (که کسي نميداند چجوری ) از ايران در بردند و اکنون موزه لوور فرانسه تخت جمشيدی تقريبا" کامل در دل خود دارد.
.................................
به مردم شهرشلوغ که نگاه ميکنم ازينهمه عجله ای که برای رسيدن دارند بهتم ميزند. مگر رسيدن چه درپي برايشان خواهدداشت؟ اينهمه عجله برای رسيدن به پايان ...و مرگ ، ظبيعي نيست.
..........................
دارد تاريک ميشود. تاريک . طلمت و تاريکي ، تيرگي و افسردگي ، اتدوه و دلمردگي و تاريکي نفرت با مرگ ،برادران تني همديگرند.
..........................
توسگ خيلي خوبي هستي ، آره توسگ خوبي هستي.
.........................
اينها که مينويسم يعني چه ؟ تاثير چيست؟ منکه علف نکشيده ام؟ الکل هم سالهاست که مصرف نميکنم. پس اين جملات نامفهوم از کجای اين ذهن خسته متصاعد شده ؟
راستي بلدی که مثل گربه ماده 3 روززاييده که ناهار قرمه سبزی خورده باشد خور خور کني؟
.........................
پيشگيری بهتر است يا درمان ؟مردن از هردوتايش راحت تر است .
........................
برای قسمت کردن آنچه دارم هيچگاه شريکي پيدا نشده .چون آنچه دارم طالبي ندارد. درست که فکر ميکنم ميبينم حق با آنهاست. خودم هم بودم هيچوقت اندوه را بعنوان متاعي برای شراکت ، نميپذيرفتم..
......................................
فکر ميکنيد يک خانواده سالم (صالح؟) چه مشخصاتي دارد؟ اين يکي را توی برنامه ای تلويزيوني که برای ايرانيان عزيز؟! فراری و مهاجر خارج از کشور پخش ميشد شنيدم. جوابها هم بسيار اديبانه و هوشمندانه بود. انگار که انشاء را از بر بخواني..ديدگاههای مختلفي ميتواند وجودداشته باشد مثلا"وجود تفاهم در بين افراد خانواده، سلامت روحي و رواني آنها و ...
برنامه های تلويزيون هم گاهي وقتها چقدر مبتذل و کليشه ايست.
.......................................
چند سالته ؟ 15 سال؟ وای که چه دنيای قشنگي داری . چه آرزوهای دور و درازی که همه هم بدست آمدني بنظر مي آيند. چقدر زيباست دنيايي که ميخواهي بسازی و به جد ايمان داری که خواهي ساخت... اگر همه بخواهند ميشود.بخدا ميشود..مگرنه؟
.....................................
چند سالته؟ 25 سال؟ هنوز هم فکر ميکني ميشه؟ سخته...نه؟ ولي ميشه..مگرنه؟اگه اين جاکشا بذارن ميشه .
...................................
هي پيرخر...چقدر ازخداتابحال عمرگرفتي؟ 35؟ ديگه نميشه؟ پس چي شد اون رسالتت ؟ رسالت انسان برتر؟ کجا رفت اون شور و شوق 15 سالگي؟ چي؟ برم درشو بذارم؟ چي ؟ چه بي ادب. زنده باد جاکشي؟برم از عمه ام سوال کنم؟ باشه فهميدم. تا ته شو خوندم ..... موفق باشي!!
...................................
من مينويسم پس هستم.
من مينويسم ولي نيستم بدليل آنچه مينويسم.
من مينويسم ولي صدحيف که فقط کسشعر مينويسم.
من مينويسم پس ....ولش کن .الاغ!
تقصير بلاگر است که اين محيط مفت و مجاني را گذاشته تا توهي.....مرتيکه بي قابليت!


........................................................................................

Saturday, May 18, 2002

٭ چقدر فرياد کشيديم ، غرغر کرديم، بقول خودمان (ارواح عمه جانمان) افشاگری کرديم. آبرو برديم .آبرو خريديم. اين و آن را محکوم يا تبرئه کرديم و بابت همه اينها هزينه داديم....... آخرش چه شد؟ همه آنچه هزينه کرديم به هدر رفت . ظالمان ظالمانه تر سرکوبمان کردند و کلفتها و آقازاده ها کلفت تر و قدرتمندتر شدند. آنهائي که افشا شده بودند دوباره در مقام و مناصب مهمتری بکار گمارده شدند و پرروتر و وقيح تر از قبل به کشيدن شيره خون ملت پرداختند. از همه اينها چه ميشود نتيجه گرفت؟ نااميدی؟ ياس ؟ الان تازه نفسترها و معتقدتر ها به اصلاحات و مبارزه در راه اصلاحات به جازدن متهمم ميکنند. مرا به ضعف شخصييت ، بي ارادگي و نااميدی متهم ميکنند. اما همه اينها به کنار. عميقا" معتقدم که تابحال را هم را اشتباه پيموده ام. به اميدهای واهي دل بسته ام و ميدانم که سرانجامي براين آشفته بازار ميهنمان متصور نيست. هرچه بيشتر خودمان را جر بدهين ، وقيحتر ميشوند. هرچه از ظلم وستم دادخواهي کنيم ستم افزون ميکنند.اصلاحات ؟ لطيفه ايست مسخره و بچه گول زن که مدتهاست ديگر فراموش شده و همچون جکي بيمزه و قديمي ديگر کسي را نخواهد خنداند. کسي را راهي نيست . هيچ راهي نيست و نه هيچ سوراخي برای آسودن و فراموشي .دوستي به نقل از گلسرخي ، سرخ گل انقلاب ضد پهلوی ميگفت : بايد رفت . بايد تفنگ ديگری برداشت . بايد با گلوله درآمد. اما من ازآن نيز گذشته ام. نه حرف نه منطق و نه گلوله و تفنگ يارای راست نمودن اين جامه ناساز اصلاح را برقامت ايران و ايرانيان ندارند چون اين جامه از اصل به قامتش دوخته نشده و سعي بيخود هم بجائي نخواهد رسيد. بعد ازاينهمه اکنون به فکر فرارم . به فکر دوری و فراموشي . به آنجا که ديگر ايران و ايراني به تخمم باشد و مصلحت و صلاح لطيفه ايست که ديگر کسي را نميخنداند. . بايد رفت . بدون تير ، بدون تفنگ ، با يکجو خيانت و شهامت نه گفتن به مام ميهن که تاکنون از نامادری نيز بيشتر تحقيرمان نموده. برو اگر ميتواني و برو حتي اگر نميتواني ...که ديگر به اين آب و خاک جاکش پرور اميدی نبوده و نيست. آنها که رفتند پيش از ما به اين نتيجه رسيده بودند و ما هم عادت کرده ايم که بدون توجه به تجارب ديگران ، آزموده را دوباره بيازماييم و خود با سری به سنگ خورده راه رفته را افتان و خيزان برگرديم. اگر تواني برای بازگشت يا گريز در اين بدن ستمديده باقي مانده باشد. برو ، بگريز ،اگر ميتواني و حتي اگر نميتواني...بازهم بگريز ..از خود و از مام قلابي ميهني فرزندکش ، که بدتر از نامادری فرزندانش را ميخورد و نابود ميکند، بگريز و اين مانده عمرت را نجات بده. الهي آمين
..................
اينهمه هزينه ، اينهمه کشته و معلول ، اينهمه دربند ، اينهمه ظلم اينهمه... هيچيک نميتوانند آنچه از اصل کج بنا نهاده شده را راست نمايند. آتشي بايد ...که بسوزاند و نابود کند. شايد برويرانه های اين خاک آدمکش بتوان محصولي از نيکي و اميد برداشت کرد. با اين مردم ، با اين دولت، با اين مسئولين و با اين فضول غرغرو هيچ وقت کار بجائي نخواهد رسيد. چاره درآتش است . آتش تطهيرکننده و سوزنده که تخم بدی را بخشکاند و از نو برویرانه ها علف شيرين و ماکول سربرآورد. کجاست يحيي؟ يحيي تعميد دهنده کجاست که خدارا شمشير ميديد؟ شمشيری از آتش که همچون شمشير داموکلس برفراز سر آدميان معلق است ؟ کجاست يحيي آن پيامبرآتش که دنيايي نو پي افکند بر ويرانه ها و خاکستر اين خاک جاکش پرور و آدمکش ؟ کجاست ؟


........................................................................................

Thursday, May 16, 2002

٭ از سر صبح تا بحال نشسته همينجور توی گوشم و ور ميزند. حرفهايش را نميشود نشنيده گرفت . نه ميشود يک گوش را در و گوش ديگر را دروازه کرد. نه لااقل با او.بدتر از همه اينکه راست هم ميگويد و نميشود محکومش کرد. نه ميشود محکومش کرد و نه کاری از دستم برمي آيد . مانده ام که چه جوابي بهش بدهم . خودش هم ميداند که بي فايده است . خودش هم ميداند که آدم بشو نيستم ولي اين شکوه مدامش زير گوشم دارد ديوانه ام ميکند. نميدانم تا چه حد به بيهوده بودن تلاشش معترف است اما هرچه هست ، دارد زورش را ميزند:
خوب که چي ؟ چقدر غر ميزني ؟ چقدر بهانه گيری ميکني ؟ هنوز هم بزرگ نشده ای. هنوز هم بالغ نشده ای و مثل آدم بزرگها نميتواني با خودت بحث کني ، تحليل کني و نتيجه بگيری . اين همه مدت برايت تجربه نشد؟ اين همه سرت به سنگ خورد هرکس ديگر بود لااقل يک چيزی توی آن مخ پوکش ميرفت. اما تو مثل بچه های لجباز فقط بلدی اشتباهاتت را تکرار کني و خودت را گول بزني .کاش يکي بود ميزد تو سرت تا آدمت کند. فقط تنه گنده کرده ای و مغزت بزرگ نشده در حال پير شدن است . مخت چروک خورده از بس که تو رويا با خودت خواب و خيال کرده ای و جهان را آنطور که ميخواهي تصور کرده ای . بس است ديگر. هنوز وقتش نشده؟ هنوز هم نميخواهي قبول کني که اينهمه مدت در اشتباه بودی ؟ هنوز هم نميخواهي يک فکری برای خودت بکني؟ هنوز هم...
........................
روزهای سختيست اين روزها و نامطمئن .آيا موفق خواهم شد؟ وقتم محدود است و فرصت زيادی ندارم . حدود يک ماه آخرين مهلتيست که دارم .مهلتي نه فقط برای التيام. مهلتي تا به جبران و ترميم.اگر راست بگويند که شانس تنها يکبار درخانه آدم را ميزند ، اين تنها مهلتم برای درگشودن به آن است و اگر پشت در بماند ديگر نميتوانم خودم را ببخشم. بخشش که هيچ ...ديگر دليلي هم برای ماندن نخواهد ماند.
*************
پنجشنبه عصر -سينما عصر جديد - فيلم شام آخر
*************
بخاطر ترافيک و شلوغي شب جمعه خيابانها به سينما دير ميرسيم و دقايق اوليه فيلم را از دست ميدهيم. خانم بليط فروش چند بار تکرار ميکند که فيلم شروع شده و بهتر است تا سانس بعدی صبر کنيم . اما کو وقت و حال و حوصله اش که بخواهي 2 ساعت ديگر منتظر شوی . به هر زحمتي هست متقاعدش ميکنم و بليطها را ميگيرم . متصدی تحويل بليط به طبقه بالا راهنمائيمان ميکند و کنترلچي از اينکه بليطها به رديف نيست ابراز تعجب ميکند. نميدانم که چرا بليط فروش اينطور پخش و پلا شماره ها را داده. با مزاحمت برای چند نفر و جابجا کردنشان بالاخره موفق ميشويم که چند نفری کنارهم بنشينيم.. قيافه ثريا قاسمي که چادرش را به کمرش زده با آن سيگار مدام گوشه لبش نشاندهنده کلفتي خانه خوديست که بيشتراحساس صاحبخانگي دارد تا کلفت خانه . بعدش ميفهميم که در اصل لله کتايون رياحي بوده و..الخ.
داستان فيلم (با کمک فهم و شعور تماشاگرو کمي خيالبافي برای توجيه مبهمات فيلم ) ازين قرار است که:
زن و شوهر هردو در کادر آموزشي دانشگاه (دو محل مجزا) هستند. شوهر با وجود سنت گرا بودن ، پدرسالاری ، عصبيت و بداخلافيش (و گاهي مرتجع بودنش) به زن اجازه داده که ليسانس و فوق ليسانس و دکترايش را گرفته و استاد دانشگاه شود و ناگهان بدون دليل با ادامه کارش در خارج از خانه مخالفت ميکند . با مقاومت زن ، کار بجای باريک و به پيشنهاد دختر(ستاره) کار به طلاق ميکشد. يکي از شاگردان استاد (ماني) که در خانه آنها با خواهرش رفت و آمد دارد از طرفي مورد علاقه ستاره (دختر استاد) قرار گرفته و از طرف ديگر عاشق استاد (کتايون رياحي ) ميشود. با ابراز عشق ماني نسبت به استاد کار به ازدواج ميکشد وستاره نيز با اين توهم که مادرش عشقش را از او ربوده و ماني به او خيانت کرده در صدد کشتن آنها برمي آيد و با نقشه قبلي استاد و ماني را در شب زفافشان با تفنگ شکاری به قتل ميرساند.
سوژه جالبي برای فيلمش انتخاب کرده . ازآن سوژه ها که فقط در فضای بعد از دوم خرداد اجازه بيرون آمدن از زير تيغ سانسور را دارد.چون مخالفت با عرف جامعه است و اينچنين فيلمهائي قديمترها اجازه نمايش که هيچ ، اصلا" امکان ساخت نمي يافتند. اما حيف اين سوژه که کمي خام پرداخت شده و نامفهوم . انگار که تهيه کننده عجله داشته زودتر فيلمش را برای نمايش آماده کند. آنچه ميخواهد بگويد مشخص است اما توجيه خيلي از حرکات و صحنه های فيلم مبهم است . نياز به همکاری بيننده و خيالبافي دارد تا جا بيفتد. مثلا" چگونگي خانه خودی شدن ماني و خواهرش در خانه استاد ، يا مراحل ايجاد شدن عشق ماني نسبت به استادش يا حتي چگونگي عوض شدن عقيده استاد و قبول کردن درخواست ازدواج ماني . اصلا" بهتر است ليستش کنم . چون اين حالت کافي نبودن توجيهات در کل فيلم به چشم ميخورد.
البته نميخواهم اين فيلم را نقد کنم چون نه تخصصش را دارم و نا آنقدر از سينما و هنر چيزی حاليم ميشود که بخواهم خودم را صاحب نظر بدانم. فقط از لحاظ يک تماشاچي نا آشنا به هنرسينما که به قصد وقت گذراني شب جمعه اش را در سينما گذرانده ميخواهم کمي در مورد سوژه فيلم و پرداخت آن ، بنا به طبيعت شخصيت وبلاگر (فضول) فضولي و دخالت بيجا کنم .
* همان اول فيلم که شوهر استاد سخنراني زنش را برهم ميزند بروشني مشخص نيست که قبلا" چه درگيريها و بحثهائي بينشان بوده که به اين عمل غير معمول شوهر منتهي شده و دلايل زن و شوهر برای محق بودنشان دراين بحث اصلا" روشن نيست.همينطور بحث طلاق و اينکه ستاره (دختر استاد) طبق چه مراحلي به اين نتيجه رسيده که طلاق برای پدرو مادرش بيشتر صلاح است .
* چگونگي خانه خودی شدن ماني و خواهرش در خانه استاد. بنظر نميرسد قبل از طلاق زن و شوهر اين برخوردها و روابط بين استاد و شاگردش موجود بوده باشد.
* روابط قبلي بين ستاره و ماني ... توهم ستاره در مورد ماني و اينکه چطور ستاره اينقدر خودش و ماني را نزديک ميداند که براحتي به پدرش (که شخصي سنتي وپدرسالار و تا حدی مرتجع است ) پيشنهاد ميکند او و ماني را برای ادامه تحصيل به ايتاليا بفرستد. چرائي موافقت پدرش با اين پيشنهاد.. و اينکه چرا ستاره با وجود اينکه حتي يکبار هم در کل فيلم از طرف ماني به او علاقه ای ابراز نشده ،اورا عاشق خودش ميپندارد.
* مراحل علاقمند شدن ماني به استادش و عاشق او شدن و همينطور جواب مثبت استاد به عشق ماني بطور ناگهاني و بدون دليل . که البته ميتوان آنرا نتيجه فشار کميته انضباطي به استاد و نوعي لج کردن او با عرف جامعه ای که با بي انصافي دارد خردش ميکند دانست .
* اينکه چرا با وجود عمل نمودن استاد به خواسته های کميته انضباطي و تسليم شدنش و معامله با آن جانور بي تربيت حراست ، بازهم حراست به قولش عمل ننموده و استاد و شاگرد هردورا اخراج ميکنند.بنظر ميرسد که تسليم استاد در برابر آن کثافت بيدليل بوده و شايد اگر تسليم نميشد يکي يا هردو از اخراج شدن نجات مييافتند.
* عدم توجه مادر به احساسات دخترش در مورد ماني . بعيد به نظر ميرسد که يک مادر با وجود خبر داشتن از احساس دخترش در مورد مردی تا اين حد نسبت به آنها بي توجه باشد تا اين حد که او را از دخترش بربايد.اگر خيالبافيهای تماشاچي نباشد قبول درخواست ازدواج از طرف استاد ، با توجه به خبر داشتن استاد از احساس دخترش نسبت به ماني و آرزوهای او ، به هر دليلي ، نامعقول مينمايد.
*بي توجهي ستاره به حالات ماني و حرکات خاصش نسبت به مادر، آن دفتر خاطرات کذائي که ربوده شدنش توسط ماني نه اعتزاض جدی دختر و نه ناراحتي چندان جدی مادر را سبب ميشود، عدم برخورد استاد با ماني بخاطر نوشتن آن شعر عاشقانه در دفترش نيز نامشخص است .
* وجود پدر با آنکه لازم است اما در کل فيلم بيرنگ شده و اصلا" منشاء اثری نيست. آن تنفر بي دليلش با آن اظهارش (که اگر برگردد بازهم دوستش خواهد داشت) با داده های فيلم متناقض است .
* آن کابوس ستاره در مورد سنگسار شدن مادرش که بيربط مينمايد چون از يک دختر 25 ساله بعيد است که نداند وقتي پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند ديگر مادرش يک زن شوهردار نيست و رابطه اش با ماني موجب سنگسار و برخورد شرعي نخواهد شد.بيشتر به وقث تلف کردن و فيلم الکي پر کردن ميماند. آنهم به قصدی نامفهوم چون ستاره حتي راضي نيست به حرفهای مادرش گوش کند و دلايلش را بشنود ولي در جای ديگر آنقدر به او علاقه دارد که راضي نيست کوچکترين چشم قصدی بهش برسد ولي براحتي اورا فاحشه ناميده و ب بدگويي از او در جلوی پدرش سبب اخراجش از دانشگاه ميشودو باز جای ديگر براحتي اورا ميکشد.
* با وجود سنت گرا بودن استاد که در کارش نيز بصورتي پررنگ برآن تاکيد ميورزد (ترجيهش در مورد بناهای سنتي و قديمي بجای برجها و ساختمانهای جديد) مشخص نيست که چگونه استاد ناگهان با عرف جامعه به مبارزه برميخيزد و در اين کار تا آنجا پيش ميرود که بدون توجه به عرف جامعه راضي به ازدواج با پسری که 20 سال از او کوچکتر است (ماني) ميشود.
*در صحنه آخر فيلم نيز مبهمات زيادی به چشم ميخورد. عدم تاثير نامه مادر به دخترش (ستاره) که چنين مينمايد کوچکترين تاثيری در دختر نگذاشته يا تاثيرش برعکس انتظار مادر بوده . تصميم غريب الوقوع دختر برای کشتن مادر و ماني که آنهم بيدليل مينمايد چون تا آنجا که مشخص است ماني هيچ قولي برای ازدواج به او نداده و حتي يکبار هم علاقه اش را به او ابراز نکرده .... ضمنا" بي توجهي ماني و مادر به همراه داشتن تفنگ توسط ستاره و باز هم بي توجهي آنها به حالت عصبي و غيرمعقول ستاره. بي توجهيشان به وجود ستاره در خانه و رفتن به اطاق زفاف . بي توجهي استاد به حالت تند و عصبي ستاره (با تفنگ روی زانويش) و تنديش با مادر قبل از رفتن به اطاق زفاف و اصولا" کشته شدن آنها توسط ستاره (که بيدليل مي نمايد) از نقاط مبهمي هستند که اگر کمي خيالبافي تماشاگر به توجيهشان کمک نکند سوژه را هدر داده اند.
دو شخصيت پدر و همچنين شخصيت کلفت= لله (ثريا قاسمي) در فيلم شخصيتهای کمکي هستند که دومي (لله) اصلا" منشاء اثری نيست و بود و نبودش حتي يکي مينمايد. فقط هنر بازيگری ثريا قاسميست که ميتواند اين شخصيت اضافي را در کل فيلم موجه جلوه داده و پررنگ کند.
البته همانطور که گفتم با کمي کمک تماشاچي ، خيالافي تماشاچي و توجيه نمودن دلخواه اين مبهمات ميتوان کل فيلم را قبول کرد. فيلم نقاط قوت زيادی هم دارد.آن حرکت استاد در بستر بيماری که حاضر نميشود دستي به سر و رويش بکشد و آرايش کند.به اين قصد که چهره واقعي و پيرشده خودرا به نمايش بگذارد و درآن حالت با سوالي زيرکانه در مورد راضي بودن او به سفر ، قبول يا عدم قبول چهره واقعي و پيرش را از ماني سوال کند. همچنين صحنه خنده و قهقهه استاد از ابراز عشق ماني با آن شعر در دفترچه خاطرات که مشخص است دلش را برده و همچنين استفاده خطابهای دوم شخص مفرد و بي ادبانه توسط آن کارمند حراست نسبت به خانم استاد که کاملا" شخصيت باطني اينگونه جانوران در جامعه امروزمان را به تصوير کشيده است . صحنه آخر فيلم که درآن بهم ريختگي روحي ستاره (دختر استاد) کاملا" مشخص است. با يک شاخه گل و با قصد آشتي وارد ميشودو محبتش را به مادر نشان ميدهد و حتي از او بيخيال(با احساس همدستي دو زن در قبال مردان) در مورد اينکه ماني چگونه شوهريست ميپرسد و شوخيش در مورد شکار و مکالمه خياليش با پدر با مبايل .....که همه اينها کاملا" واقعيند و دروغ نيستندو در همانحال با قصد قبلي خيال کشتنشان را دارد (که اينهم واقعيست چون اگر نبود تفنگ با خود نمي آورد) اين درهمريختگي روحي بسيار جالب بيان شده است . در کل فيلمي بود که ارزش ديدن را داشت. هرچند که هرفيلمي ارزش يکبار ديدن رادارد اما اين يکي را ميشود مطمئن بود که فردای رفتن به سينما هنوز ميتواند فکرتان را مشغول کند.


........................................................................................

Wednesday, May 15, 2002

٭ بالاخره جناب بهرام خان لامپ به وعده اش عمل کرد و شرايط گرفتن ويزای تحصيلي از شيطان بزرگ را در وبلاگش نوشت. آنهم درست در دقيقه 90 که عنقريب است راه گرفتن اين نوع ويزا بروی جوانان مشتاق ايراني لااقل تا مدتي بسته شود.
ولي ميبيني که چطور اکثر جوانهای ايراني مشتاق رفتن به همان آمريکائي هستند که در نماز جمعه فحشش ميدهند و مرگش را ميخواهند؟ فرار مغزها هم که خودبخود لوث شده و به فرمايش بزرگان بايد گفت مهاجرت مغزها. فرار ؟ کدام فرار؟ اصلا" کدام مغز؟ راستي دليلش چيست که اينهمه مشتاق رفتن در اين کشور هست ؟ طرف اينجا شغل خوب و کاری با عزت و احترام دارد . حقوق و درآمدش هم نسبت به بقيه بيشتر و بالاتر است . با اينحال ترجيح ميدهد در مملکت غريب ظرفشوئي کند ، ماشين شوئي کند ولي ازينجا برود...فقط برود....
يعني اينقدر هوای اينجا غيرقابل تحمل است ؟ يا فضاست که اين خواسته ها را ايجاد کرده و به آنها دامن ميزند؟
.........................
خنده ام ميگيرد وقتي که ميبينم برای خودمان کارت تبريک ميفرستيم و خودمان را به داشتن استعداد و ...نابغه بودن مفتخر ميکنيم و ادعا داريم که مثلا" اين تعداد از مهندسين ناسا ايراني هستند.... خوب آدم باهوش . اگر 2 درصد مهندسين آنجا ايراني اند 98 درصد ديگر آمريکائي و اروپائي اند. پس آنها هم بايد به حکم آمار طلبکار شوند که استعدادشان بالاتر است و... بگذريم.... چند وقت پيش در کتابي خواندم که... نه بگذاريد از اولش بگويم. ازين گنده گوزيها و لاف زدنها در تاريخمان زياد است .
يادتان هست حماسه آن جلال الدين محمدخوارزمشاه دلير را که وقتي چنگيز حمله کرد اول زنان و کودکانش را در دجله غرق کرد و بعد از ترس جان به آب زد و در رفت و آنوقت ما داشتانها از دليری و شهامتش ساختيم و از زبان چنگيز حسرت بدلش گذاشتيم که ايکاش پسرانم اين چنين بودند و...
اما حقيقت ... اولا" که من دراين داستان دليری نميبينم که مشتي زن و بچه بيگناه را غرق کني و خودت جانت را گرفته درببری که چي؟ مبادا زنانت بدست مغول بيفتند و ترتيبشان را بدهند؟ اصلا" به تو چه که اختيار دار آنها شده ای ؟ شايد خوابيدن زير سرباز مغول را به غرق شدن درآب ترجيح بدهند. مگر تو اختيار دار جان آدميان هم هستي که تشخيص بدهي اين يکي برايشان بهتر است و از آن بدتر اينکه اين عقيده غلطت را بزور دگنگ هم اجرا کني؟
تازه اگر اسم اين يکي را شجاعت هم بگذاری در اصل ماجرا تغييری ايجاد نميکند. چون اين سلطان شجاع ! به شهادت تاريخ بعد از آن جريان از ترس مغولها رواني شده بود وصدايش در نمي آمد و ضمن اينکه از برابر مغول فرار ميکرد فقط گاهي ميگفت : "قره تتار گلدی" يعني قره تتر (مغول ) آمد.. و ميلرزيد و رنگ و رويش ميپريد. تا آخر عمر هم با همين وضعيت بسر برد و اواخرش ديگر به تصوف و عرفان گرائيده بود و در لباس دراويش از دست چنگيز در ميرفت . آخرش هم با آن وضع مسخره به قتل رسيد و الخ...
تازه اين نمونه کوچکيست ازحقيقت آنچه به آن مفتخريم و پير و جوان در اثبات شجاعت و دليری ايرانيان به آن مثال مي آورند.
.........................
روزگار غريبيست نازنين .....اين يکي با کلامي نه چندان پاکيزه عقايدش را داد ميزند، عقايدی که چندان هم قابل دفاع نيستند و بخصوص با بيان ناقص ولوطي منشي که بکار برده واصلا" با هدفي نامعلوم و مشخص نيست که چه ميخواهد بگويد و آن ديگران را ببين که لشگر کشيده اند وآشنايان اهل بيت و غيره را به شهادت ميطلبند و از آنانکه حب آل الله را در دل دارند تقاضای دفاع ! يا کوبيدن آن ديگری را دارند. همه اش را که نگاه کني جز حماقت نميبيني . حماقتي دوطرفه . نه آن يکي کارش و حرفش قابل دفاع است و نه اينان ديگر عمل و کردارشان . هردو به اشتباه افتاده اند و ناداني و بيخردی را فرياد کرده اند. همه اينها را که ميبيني تازه بيادت مي افتد که براستي که هرملتي شايسته حکاميست که برآنان حکومت ميکنند. من اگر اينم و يا آن ، هردو مان حالا حالاها بايد کولي بدهيم.جالب اينجاست که درين بين پای ديگران هم به ميان کشيده شده و از حدر وبلاگ نويس تا ندای سوئيس نشين و اکبرپلنگ و ... را هم دراين ميان به بحث کشيده اند.بهانه است ديگر. چشم ديدن کسي را که نداری منتظر بهانه باش تا لجن مالش کني مهم هم نيست که اصلا" ربطي به موضوع داشته باشد يا نه. اصل کار لجن مال کردن است که آنرا خوب بلدی و در اين چندساله سنت شده و چه شاگردان با استعدادی هستيم ما که آنچه تعليممان داده اند از دوني و جاکشي به وقتش درسمان را ازبريم و مشقمان را پس ميدهيم.


........................................................................................

Tuesday, May 14, 2002

٭ عقايد خاصي داشت . مثلا" به هيچوجه حاضر نميشد در صف مرغ و گوشت و کره و.. بايستد. ميگفت اينکار توهين به شخصيت بشريست ، ميگفت اين صف يعني تحقير و ايستادن در آن صف به معني پذيرش تحقير و بالاتر ازآن ... به معني شايستگي تحقير شدن است . خيلي هم سعي کرد که حتي الامکان برسرعقيده اش بماند. و ايستاد تا جائيکه ديگر حقوق بازنشستگي کفاف جنس آزاد خريدن را نکرد و .....و بقول خودش تحقير شد.
***************
32 سال در آن اداره جان کنده بود. حتي آن چند سال آخری که به خجالت سن و تجربه اش پستي گرفته بود هم چيزی از بارش کم نشد که به عکس. مسئوليت را جدی گرفت و بيش از آنچه سنش تقاضا ميکرد برای کار اداره انرژی ميگذاشت. رئيس اداره ... آخرين پستش بود که 2 سال اضافه خدمتي که با موافقت کارگزيني در اداره مانده بود به پايان رسيد و ديگر بايد ميرفت.
*************
هميشه افتخار ميکرد که سمت و رياستش را نه به ضرب رانت و دم کلفتها ، بلکه با پشتکار و هميت خودش بدست آورده و عميقا" به شايسته سالاری معتقد بود. ولي ميديد که انتخاب روسای قسمتها طبق سليقه بالادستيها و هميشه مخالف با آنچه شايستگي ميناميد صورت ميگرفت. آنرا هم پذيرفته بود، مثل خيلي چيزهای ديگر که اگر ميخواست بهشان فکر کند عصبي ميشد.ميديد که بالادستيش جوانيست بي عرضه و ناوارد که با 3 سال سابقه کار به يمن فاميليتش با مديرکل (که اوهم پسر عمه نماينده مجلس .. بود) بناحق در صندلي مسئول نشسته است . ولي قبولش کرده بود و تجربه اش را در اختيار جوان ميگذاشت. رئيس جوان نيز ازينهمه هيچ به چشمش نمي آمد. طبيعي ميديد که کارهايش را برايش انجام دهند و هيچ سپاسي از آن همه تجربه که به رايگان در اختيارش گذاشته ميشد ، نداشت. حداکثر ، اورا هم مثل بقيه ميديد و کمک و راهنمائيش را نوعي خودشيريني و چاپلوسي در نظر ميگرفت .
******************
بار غمش را با خود به خانه آورده بود. همسرش ، يار ديرين و هميشه دلسوز، عادت کرده بود که دردلهايش را بشنود و دلداريش دهد. 5 ساعت اضافه کاری اضافه برسازمان ، پاداشي بود که جوانک برای آن همه کمک و ياريش درنظر گرفته بود و به اين ميانديشيد که ايکاش خرابش نميکرد. ايکاش با اين 5 ساعت ارزش کارش را پايين نمي آورد. بهش گفته بود . گفته بود که برای اضافه کاری و پاداش ياريش نکرده و جوانک آنرا هم به حساب تعارف و چاپلوسي زيردستي گذاشته بود و اين داشت خفه اش ميکرد. وقتي که همه را برای چندمين بار برای همسرش تعريف کرد و حسابي به جوانک نادان فحش داد احساس کرد کمي تسکين يافته است. همسرش هم دلداريش ميداد و با عاقبت انديشي توصيه ميکرد که دل نگيرد و مثل سابق جوانک را ياری کند.
*****************
حکم کارگزيني که رسيد باورش نميشد. تا چندی پيش بازنشستگي را نعمت ميدانست . چه لذتبخش است که ديگر مجبور نباشي در تاريک روشن صبح سحر سوار سرويس شوی تا سروقت به سرکارت برسي و ديگر مجبور نباشي با موی سفيد و قامت خم شده جلوی آن جوانک احمق ادای احترام کني.... و حقوقت سرماه در حسابت باشد.... حقوق؟ دوست نداشت به آن فکر کند. ميدانست که با بازنشسته شدن حقوقش کاهش مي يابد. اما نميدانست که چقدر و دعا ميکرد که مبلغ کاهشش زياد نباشد.
****************
جشن بازنشستگي ، هديه همکاران ، سخنراني غرای جناب رئيس و سکه ربع آزادی هديه اداره به همکار عزيز بازنشسته .... ..زود گذشت . و فردای آن روز فهميد که ديگر وجود ندارد.
تا ديروز به يمن سمتش و شغلي که درآن اداره داشت تحويلش ميگرفتند. بهش نياز داشتند. . ولي از فردای آن روز فکر ميکرد که تکه ای از وجودش را گم کرده است. چند ماه بعد که برای ديدن همکاران سابقش به اداره رفته بود ، ميزش را در اختيار جوانکي ديد که حتما" پسرخاله يا پسردائي فلان نماينده ...بود و قراردادی استخدام شده بود.هنوز رسمي نشده بود.ولي پله هائي که او در 32 سال و با تاني و پشتکار و جان کندن پيموده بود يکشبه پيموده بود کارمندان جديدی که آمده بودند با احترامي زورکي پذيرايش شدند با اين پرسش که چه خدمتي از دستشان برمي آيد.چايش را که خورد ديگر فهميده بود که در آنجا زياديست و برای کسي مهم نيست که او 32 سال در آنجا جان کنده بود.
آنجا بود که فهميد بعد از بازنشستگي برايش تره هم خرد نخواهند کرد. اولين حقوق بازنشستگيش را که گرفت تازه فهميد که با يک سوم حقوق قبليش بايد بسازد.
***************
همسرش ، سنگ صبورش دلداريش ميداد . بغضش داشت خفه اش ميکرد . از برخورد کارمندان جديد اداره گفت و از حقوق بازنشستگي که ديگر کفاف خرج منزل را نميداد. همسرش دلداريش داد: خدارا شکر که سقفي روی سرمان هست . با وام اداره و بانک و قرض و قوله در 25 مين سال خدمتش موفق شده بود که آپارتماني يکخوابه را بخرد و هنوز هم داشت قسطش را ميداد. به اين فکر افتاد که کاری دست و پا کند.
******************
باورش نميشد. تجربه 32 سال کار کردن در آن اداره ، در بيرون آنجا پشيزی نمي ارزيد. دو کار بهش پيشنهاد شده بود که هيچکدام را نپذيرفت. دربان يک شرکت و مسئول آسانسور هتل .. او که از ايستادن در صف ارزاق شرم داشت اکنون چگونه دربان شود؟ بعد از 32 سال جان کندن برای دولت اين سرانجامش بود؟ نه ...نه ...ترجيح ميداد بميرد ولي تن به اين خواری ندهد. دوستانش چه ميگفتند؟ آنهائي که زير دستش بودند اگر اور اميديدند که با آن کلاه مسخره در آسانسور هتل مسافرين را جابجا ميکند و چمدانهايشان را به اطاق ميبرد... نه ...نه ...به هيچوجه.. ترجيح ميداد بميرد اما تن به اين خفت ندهد. رئيس شعبه ...اداره کل ...باشي و بعد از بازنشستگي دربان ؟ نه...نه ..
***************
ايکاش فرزندی داشت . داشت به اين فکر ميکرد که اگر همانوقت که فهميده بود همسرش بچه دار نميشود، بچه ای را به فرزندی قبول کرده بودند الان اينجور دست تنها نميشد. اگر پسری داشت الان ياريش ميداد و کمکش ميکرد . ايکاش از پرورشگاه بچه ای را به فرزندی پذيرفته بود... ايکاش...
***************
همانطور که در صف روغن با سبد پلاستيکي قرمزش جلو ميرفت در مغزش غوغا بود. تلفن قطع شده بود و پول پرداخت قبض ماه پيش و هزينه نصب مجددش را نداشت . برق هم همين روزها قطع ميشد. همسر هميشه غمخوارش نيز ديگر بپای درددلش نمينشست . فشار اقتصادی ، داشت شالوده خانواده را مي گسست . بهش گفته بود که بايد فکری بکند. گفته بود که بايد رويای داشتن کاری آبرومند و سطح بالا را از سر بدر کند. مگر شوخي بود؟ اينهمه جوان با مدرک تحصيلي و ... بيکار ايستاده بودند و حتي راضي بودند که کارهائي که او نميپذيرفت را براحتي انجام دهند....
پيرمرد همانطور که درصف قدم بقدم جلو ميرفت تصميمش را گرفت . بايد فراموش ميکرد که 32 سال در آنجا کار کرده ، رئيس بوده و....و بايد در آن شرکت شغل درباني را ميپذيرفت. ايکاش که تا بحال آنرا به کس ديگری نداده باشند......
پيرمرد بعد از 32 سال بغضش شکست و بصورت قطره اشکي در چين و چروکهای صورتش گم شد...........



........................................................................................

Home