[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Tuesday, April 30, 2002

٭ حامد پيغام داد که قراره وبلاگ نويسها تو نمايشگاه کتاب جمع بشن و با همديگه ملاقاتي داشته باشند. وبلاگ عمومي هم تذکر جالبي داد و هشدار حدردر مورد اين قرارها را يادآوری کرد. نميدونم چي بگم. جز اينکه احتياط کنيد. احتياط. هرچند که ما چيزی نمينويسيم که مستوجب تعقيب باشه ولي همه جا يکعده خودشيرين کن هستند که بخوان با دردسر درست کردن برای ديگران خودی نشون بدن و مراتب چاپلوسيشون رو به بالاييها ابراز کنند. مواظب باشيد بچه ها...دست حق به همراهتون
=============
آفتاب و آسمان آبي...آبي آبي...آنقدر آبي که ميشود تويش شناکرد.آبي آسمان مرايادآبي دريا مي اندازدو شوق بازی توی ماسه ها با بيل و سطل آبي و قرمز...قلعه هائي که با سطل ميساختي و با موجي فرو ميريخت و کمربند نجات که پلاستيکي بود و توپهای آبي و قرمز و زرد و صورتي ...... و حياط سنگفرش با آجر که جابجا ازش علف و گياهان خودرو خزه سربرآورده است.حوضي بززززرررررگ .. که وقتي بزرگتر شدی ميبيني همچين هم بزرگ نيست.با ماهيای قرمز داخل آن که هروقت جلوشان ميروی ميترسند و در لای و لجن ته حوض قايم ميشوند. درخت انجيری که آنوقتها فکر ميکردی به اندازه آسمان بلند است و انجيرهای لهيده ای که از شاخه برروی سنگفرش له ميشوند. پيرزن که انجيرها را جمع ميکند تا با آن سرکه درست کند و با خودش حرف ميزند..پسرکي 5 ساله با يک هفت تير آبپاش قرمز رنگ که از حوض هفت تيرش را آب ميکند و به درختها و خورشيد و آسمان ، به همه چيز آب ميپاشد و شليک ميکند.اسب چوبيش آن کنار سبزه ها را ميچرد... شليک آب به سوراخ مورچه ها که جمعشان را هراسان ميکندو سربازانشان سراسيمه به بيرون مي آيند .تابي که به درخت انجير بسته شده با طناب کنفي کلفتش و ..و نگاه کن..!...پسرک شلوار پايش نيست. لخت است .مادر دارد سرکوفتش ميزند :خرس گنده، هنوز هم خودشو خيس ميکنه، تو خجالت نميکشي؟ديگه بزرگ شدی .هنوز نميتوني خودتو نگهداری؟.... طعم شور اشک...دلداری و دست نوازش مادر: حالا برو لباستو بپوش اشکالي نداره...برو ديگه! مرد همسايه، همسايه آشنا که از روبرو به اين منظره مينگرد و برای پسر دست تکان ميدهد: قربان يو.، خوبي؟ ......خجالت و شرمندگي ، شرمندگي عرياني....... همه چيز پاک و همه چيز تازه..کودکي ام يا آنچه از آن بياد مانده است...



........................................................................................

Monday, April 29, 2002

٭ جناب آقای خامنه ای ، من از شما نمي ترسم .نبايد هم که بترسم. چون به خدای بزرگ و توانائي ايمان دارم که همه ما در يد قدرت او هستيم ومقهوراراده اش که ...شمانيز دراين مملکت بايد جوری حکومت کنيد که هيچکس دراين مملکت از شما نترسد و ....اگر جز اين رفتار نمائيد در حق مردم ستم کرده ايدو....به عدالت رفتار کنيد، به تقوا نزديکتر است
اين سخنان ، سخنان احمد باطبي در زندان نيست.اين حرفها مال يک ناراضي مقيم خارج از کشور هم نيست که دست جمهوری اسلامي بهش نرسد و با خيال راحت هرچه دلش خواست به رهبر بگويدو خواهر مادرش را هوا کند.اين سخنان، سخنان جناب محسن سازگارا است که در کمال دلاوری و شجاعت؟؟!! به رهبر هشدار ميدهد که از او نميترسد و تازه برايش راه و رسم مملکت داری هم تعيين ميکند که اينجوری بايد حکومت کنيد و اينکه اورا به ستمگری متهم ميکند و تازه به رهبر مسلمين جهان راه نزديکتر شدن به تقوا و مسلماني را يادآوری ميکند!!! آنهم در زمانيکه دادگاه انقلاب قزوين به جرم اهانت به رهبری در پي کشيدن خايه اش است (که چقدر هم بزرگ به نظر مي آيد) و آنهم نه در يک نامه خصوصي به رهبر، بلکه در يک نامه سرگشاده که در اينترنت هم منتشر شده و همه آنرا ميبينند.
خوب...چه فکری ميکنيد؟ اگر من فضول يک چهارم اينها را دريک جمع 4-5 نفری بيان کنم فردايش کونم پاره است و بايد جواب پس بدهم که اين گوه خوريها را چرا کرده ام و پايم را چرا از گليمم درازتر کرده ام و..اهانت به رهبری و...ملحد و ...کافر حربي و....و سنگسار و اعدام و..حداقلش اين بود که يک مدت در زندان جمهوری اسلامي آب خنک بخورم و با يک پرونده سياه برگردم و هيچ جائي دراين مملکت مرا آدم حساب نکنند... مگر نه اين است؟ من نه خود شما...اگر اين حرفها را ميزديد و جائي که نبايد ، شنيده ميشد چه بلائي برسرتان مي آوردند؟ تازه اين همه اش نيست...کلي اعتراض و انتقاد و غيره به مملکت داری و حتي دين و مذهب و شريعت رهبر کرده و بالکل اورا باطل نموده است و تازه همين نامه هم نيست. آن يکي نامه که دوسال پيش نوشت هم همچين ازاين سبکتر نبود و ديديم که تخمش را هم نخوردند.خب ، دوست من؟ حالا حق ندارم که شک کنم نکند اين سازگارا دمبش به جائي بسته است که کاريش ندارند و شايد اصلا" قرار مدار گذاشته اند که بيا اين حرفها را بزن . چنين حرفهائي که هيچکس خايه اش را ندارد و ما هم با بزرگواری و چشم پوشي برخورد ميکنيم که همه ببينند ما چقدر آدم خوب و متمدني هستيم و حکومت ايران چقدر انتقادپذير است و آزادی درآن به حديست که هر ننه قمری به خودش جرات ميدهد خواهر مادر رهبر را در مجاز يکي کند و از فرق سرش تا نوک پا ازش ايراد بگيرد و کسي هم نميگويد خرت به چند...، چون آزاديست؟؟و حتي BBC هم نوشته که اينقدر آزاديست؟ حق ندارم مثل حسين درخشان به اين خيمه شب بازی شک کنم؟ حق ندارم شک کنم که چرا طبرزدی که خودش را رهبر دانشجويان و رهبر خط سوم ميداند و علنا" با جمهوری اسلامي مخالفت ميکند هرچند وقت يکبار به مهماني به اوين ميرود و بدون صدور هيچ حکمي , دستهايش را تکان داده و به تخت رهبريش برميگردد اما احمد باطبي فقط چون زيرپوش خوني رو هوا بلند کرده اول به اعدام و بعد به 15 سال حبس محکوم ميشود؟؟؟!!!
بس کنيد...بس کنيد رجاله ها...دست شما پيش اين ملت رو شده..هرچند که اين همه مدت تحميقشان کرديد و اين ملت از خر احمقتر هم حرفتان را خريدند و خودشان را به نفهمي زدند(يا جدا" خرشدندو تحميق شدند) اما ديگر پرروئي هم حد و اندازه دارد. فرض حماقت هم برای اين ملت حدودی دارد. اگر قرار باشد ماست را سياه وانمود کنيد که بالاخره روزی يک خری پيدا ميشود که مثل اين فضول داد بکشد : لعنت بر جد و آباد آدم دروغگو که ميگويد ماست سياه است.بابا خريم..درست..خر نبوديم که اينهمه مدت بهتان سواری نميداديم اما خريت هم حد و حدودی دارد. نکنيد کاری که بالاخره اين خر به جفتک زدن بيفتد و خايه تان را قر کند!!! خود دانيد!!


........................................................................................

Sunday, April 28, 2002

٭ الان که ياهو سرويس پاپ و اس ام تي پي را پولي کرده ولي آنوقتها که پولي نبود تروجانهائي نظير اين يکي که جديدا در اينترنت شايع شده (و کلي از وبلاگ نويسان حتي حدر نيز به آن مبتلا شده اند) عادت داشتند که خودر از طريق ايميل تکثير کنند و روش کارشان به اينصورت بود که از طريق اکونت ايميل آدرس Default قرباني نامه هاي ويروسي به تمامي افراد و ادرسهاي حاضر در Address Book قرباني ارسال مينمودند. من اين مشکل را بدينصورت حل کرده بودم که در اوت لوک اکسپرسOutlook Express خود به عنوان Default E-mail Account يک ايميل آدرس الکي را Set کرده بودم که آدرسهاي Smtp , POP3 آن نيز الکي و بي ارزش Invalid بود. در نتيجه حتي اگر کامپيوترم مبتلا به ويروس هم ميشد ويروس قادر به ارسال خودش از طيق Outlook Express من نميشد چون سعي ميکرد با اکونت Default من نامه بفرستد که چون invalid بود خودبخود نامه اي ارسال نميشد. اينبار هم با اينکه کامپيوترم مبتلا به اين ويروس جديد شده بود به دليل استفاده ام از اين روش ابتکاري هيچکسي از من ايميل آلوده دريافت ننموده بود. فايده ديگرش اين بود که فايلهاي متني موجود در کامپيوترم نيز ناخواسته منتشر نميشد.چون اين نوع ويروسها عادت دارند بصورت اتفاقي يک فايل متني از کامپيوتر قرباني را به همراه فايل ويروسي به ادرس قربانيان بعدي بفرستند که اين فايل متني اتفاقي ممکن است هرفايلي حتي نامه عاشقانه شما به صغري و کلثوم يا غضنفر يا Resume, CV شما حاوي اسم آدرس و تلفن و ...باشد...که ملاحظه ميفرمائيد چه مشکلاتي ممکن است بوجود بياورد .... الان هم بهتر است آنهائي که هنوز از سرويسهاي Pop3 استفاده ميکنند با اين روش خود را در قبال ارسال ناخواسته اسناد و مدارکشان به ديگران بيمه فرمايند.


٭ يکي از دوستان عزيزي که وبلاگ اين حقير را قابل دانسته بودند ووقتشان را براي خواندنش تلف کرده بودند مطلب و اعتراضي داشتند دراينمورد که بعضيها (مثلا؛ اين فضول وشبح) اسلام را مسبب همه ناهنجاريهاي اجتماعي کشورمان ميدانند و به مسئله نفت اشاره فرموده بودند که مطلبشان را دراين آدرس ميتوانيد بخوانيد.. با کمال احترام به عقايد ايشان فقط ميخواهم نکته کوچکي را تذکر دهم و آن اينکه اگر گاهي اين فضول پايش را از گليمش درازتر کرده و به چنين مسائلي (که در سطح سوادش نيست) اشاره اي ميکند مسلما؛ دشمني و پدرکشتگي با مسلمانان و دين اسلام نداشته و آنچه که ازآن گريزان و متنفر است خرافات و خزعبلياتيست که به نام اسلام به ما قالب ميکنند و با استفاده ابزاري از آن درپي هين کردن خر خود و تحميق ملتي که به احترام مذهب صدايشان درنمي آيد برمي آيند. مطالبي که در وبلاگ اسلام شناسي به آن اشاره شده دقيقا اشاره به همين خرافات و روايات غلطي دارد که به عمد يا ... در مذهب اسلام وارد شده و اگر در پي حذفشان نباشيم از شان و اعتبار اين دين خدائي ميکاهد. والا کدام آدم عاقليست که در پي انکار قرآن و مذهب اسلام (واقعي ) برآيد و اصولا چه کسي ياراي ايستائي در برابر منطق بي بديل قرآن و دين محمد ي را دارد که من دوميش (يا شايد بعد از شبح سوميش ) باشم؟ من حرکات جلف و زننده و قمه زني و سينه زني وزنجيرزني عاشورا را اسلام نميدانم. اعمال و کردار مسئولين حکام وقت را که به اسم اسلام پوست از سر ملت کنده اند را مطابق اسلام نميدانم. خرافات وارد شده در دين و متبرک کردن دستمال و شورت -بدست بعضيها در بارعام ها را اسلام نميدانم.دعانويسي و ..که در تلويزون لاريجاني تبليغ ميشود را اسلام نميدانم. خرافات و خزعبلياتي که به اسم اسلام به خوردمان ميدهند را اسلام نميدانم.. اگر اينها اسلامند و من خبر ندارم پس شما درست ميفرماييد و بنده ضد اسلام و واجب القتل هستم. ولي اگر قبول داريد که اين مسائل خرافاتي هستند که به غلط در دين وارد شده اند... پس ديگر حرفي نداريم و هردو اسلام را محترم داشته ايم . والسلام



........................................................................................

Saturday, April 27, 2002

٭ هجوم (قسمت سوم)
پزشک از او خواسته بود که حتما" همراه با يکي از بستگانش برای معاينه و بررسي نتيجه آزمايشات به مطب مراجعه کند و همين نکته بيشتر اورا ميترساند. راستي مگر چه ميخواست بگويد که نياز به کس ديگری بود؟ ازطرف ديگر نوع آزمايشاتي که برايش نوشته بود بسيار شک برانگيز بود. در آزمايشگاه ديده بود که خيلي ها برای تشخيص سرطان به پاتولوژی مراجعه ميکردند و ديده بود که منشي آزمايشگاه با خوشحالي به بعضي ها تبريک ميگفت : نتيجه منفي..نگاتيو... ولي به او چيزی نگفته بود.... بزور استکاني چای خورد و با مادرش به سمت مطب پزشک به راه افتادند. دربين راه گيج و گنگ بود. نميدانست که بخاطر بيخوابي شب پيشش است يا اينکه از ترس است که فشارش افتاده و سرش گيج ميرود. در مطب پزشک تعداد زياد مشتريان خوشحالش کرد. دوست داشت هرچه بيشتر رفتن به داخل مطب را به تعويق بيندازد. از آنچه پزشک ميخواست بگويد ميترسيد.اما منشي با ديدن نتيجه آزمايشات در دستش از او پرسيد شما برای نشان دادن نتيجه آزمايش آمده ايد. جواب مثبت داد و با نااميدی شنيد که سری بعدی در فاصله بين دومريض نوبت اوست که به داخل برود. من و من کنان سعي کرد که خودش را بيکار نشان بدهد و به منشي گفت که عجله ای ندارد و نميخواهد که نوبت ديگران را تصاحب کند. اما منشي گفت موردی ندارد که نگران باشد و اين رسم آنجاست که نتيجه آزمايش را بدون نوبت نشان ميدهند. همانطور که روی صندلي اتاق انتظار نشسته بود در فکر و خيال زماني بود که از اتاق پزشک بيرون مي آيد. به نظرش بعد از آن و شنيدن حقيقت زندگي ديگری برايش آغاز ميشد. زندگي پر از دردو ترس و نااميدی .. سياه و مه آلود..زير لب با خودش تکرار کرد که طاقتش را ندارد و خودش را راحت خواهد کرد. مادرش پرسيد که چه شده و دلداريش داد که نگران نباشد. جوابي نداد و به فکر و خيال تاريک خود فرورفت. وقتي که مريض بيرون آمد منشي آنها را به داخل راهنمائي کرد . پزشک با خوشروئي آنها را به نشستن دعوت کرد. بعد از چند کلمه احوالپرسي عکس ريه و معده و نتيجه آزمايشات را گرفت و بعد از ديدن نتيجه آزمايشات به فکر فرو رفت . عکسها را روی تابلو گذاشت و به دقت بررسي کرد. بدون هيچ اظهار نظری اورا به اتاق معاينه برد و پس از گرفتن فشار خون و ضربان قلب و معاينه بدنش از او پرسيد که در روز چند سيگار ميکشد. بعد از کمي نصيحت در مورد مضرات سيگار به او گفت که دراتاق بماند تا صدايش کند.از او پرسيد که همراهش کيست و وقتي گفت که مادرش با اوست گفت که لازم است چند کلمه ای با مادرش تنها صحبت کند. با نااميدی گفت: آقای دکتر، من طاقتش را دارم به خودم بگوييد. دکتر لبخندی زد و گفت چيزی نيست ... اجازه بدهيد چند کلمه با مادرتان صحبت کنم. نگران نباشيد.آزمايشات چيزی نشان نميدهد و تکرار کرد که نگران نباشد... از او خواست که در اتاق معاينه بماند و اتاق را ترک کرد. دنيا به سرش خراب شد. آنچه از قبل ميدانست به سرش آمده بود و ديگر برايش همه چيز تمام شده بود. دوست داشت با صدای بلند گريه کند. سرش را ميان دستهايش گرفت و از شدت اندوه ناله ای کرد. بياد دائيش و آن دوماه آخر زندگي گياهي او که افتاد چشمهايش سياهي رفت و ديگر چيزی نفهميد....مدتي بعد وقتي چشمهايش را با عطسه ای باز کرد و پنبه آغشته به آمونياک را که دکتر زير بينيش گرفته بود به کنار زدديد که مادرش داشت گريه ميکرد وپسرش را صدا ميکرد. ميپرسيد که چه شده .... پرستار سعي داشت آرامش کند....
.................................
پزشک بعد از معاينه به داخل مطب آمد و به مادر پسر گفت که لازم است با هم کمي خصوصي صحبت کنند. مادر نگران پرسيد که جريان چيست که دکتر آرامش کرد و گفت که چيزی نيست. نتيجه آزمايشات نشان ميدهد که پسرش کاملا" سالم است و هيچ مشکلي ندارد. منتهي ميخواست از او بپرسد که در زندگي پسر چه مشکل عصبي يا رواني وجود داردو اينکه آيا مسئله عشق و عاشقي يا نظير آن دربين است يا خير...گفت که پسر به اين دليل در اتاق معاينه نگهداشته تا بتواند راحت با او صحبت کند و پسرش جلوی او خجالت نکشد.و از وضعيت خواب و غذای پسرش پرسيد. صحبت پزشک را صدای افتادن جسم سنگيني در اتاق معاينه قطع کرد و با عجله به آنجا رفت مادر نيز نگران بدنبالش رفت و با ديدن پسر که ضعف کرده بود و به زمين غلتيده بود ضجه ی زد. پزشک زنگ زد و به پرستار گفت که برای مادر آب قند درست کند و با پنبه آغشته به آمونياک پسر را بهوش آورد.پرستار سعي داشت مادر را آرام کند و پزشک از مادر ميپرسيد که آيا اين اولين بار است که پسر غش کرده يا قبلا" هم موردی داشته است.........
********************************
هجوم (قسمت چهارم) قسمت آخر
مدتي بعد در اتاق پزشک ، مادر و پسر به سخنان پزشک گوش ميدادند. پسر باورش نميشد.پزشک پس از پرسش از پسر درمورد غش کردنش (که با خجالت دليلش را به پزشک گفت) ، داشت توضيح ميداد که پسر بيمار نيست و هيچ موردی ندارد.تمام مشکلات پسر عصبي بود و تنگي نفسش بدليل استفاده مدام و زياد سيگار بود. تورم معده و ديگر موارد گوارشي و همچنان ناراحتي عصبيش بدليل بي خوابي های شبانه و استفاده از اينترنت بود. برايش توضيح داد که وقتي بيش از حد بيمار ميماند غذای موجود در معده هضم شده و چون بيدار است گرسنه اش شده و اسيد معده ترشح ميشود. سيگارهای پياپي که ميکشد نيز مورد ديگريست که سبب ترشح بيموقع اسيد و تورم معده اش شده و به او هشدار داد که هيچوقت معده اش را خالي نگذارد چون درصورت تکرار مبتلا به زخم معده خواهد شد... زخم معده؟؟ پسر از خدا ميخواست که معده اش زخم باشد. آخر فکر ميکرد که لااقل سرطان معده گرفته...پزشک به او هشدار داد که بيخوابيهای پي درپي که در نتيجه اعتيادش به اينترنت و کامپيوتر است ، سبب شده که از لحاظ عصبي مشکلاتي برايش پيش آيد و تنها چاره را در استراحت بيشتر و کنارگذاشتن شب زنده داری ميدانست . در مورد چيزی که در شکمش و معده احساس ميکرد توضيح داد که ترشح اسيد سبب تورم معده شده و برايش داروهای خاص آنرا تجويز خواهد کرد. ضمنا" برايش توضيح داد که در بدن بعضيها آنزيم خاصي که لازمه بدن است توليد نميشود يا ميزان توليدش کم است و کمبود اين آنزيم سبب ميشود که درصورت استعمال سيگار از 30 سالگي به بعد خطر آسم وجود داشته باشد. به او اطلاع داد که متاسفانه او نيز جزو آن موارد معدود است که توليد اين آنزيم در بدنش کم است و مجبور است سيگارش را ترک کند... مگرآنکه دلش بخواهد آسم بگيردو توضيح داد که تنگي نفسش علامت شروع بيماريست که اگر سيگار را ترک کند علائمش قطع خواهد شد و نيازی هم به معالجه (بجز ترک سيگار) نخواهد داشت. ولي درصورت ادامه سيگار کشيدن بايد در چند سال آينده منتظر بيماری تنگي نفس و آسم باشد....... در پايان بارديگر تذکر داد که علت تمام مشکلاتش بيدارخوابي های شبانه و اعتياد به اينترنت و همچنين اعتياد به سيگار مي باشد که خوشبختانه هنوز موجب آسيب جدی نشده و اگرزودتر اين دواعتياد را کنار بگذارد بدون هيچ مشکلي بدنش به وضعيت عادی خود برخواهد گشت. نسخه ای شامل ويتامين ب 12 و ساير ويتامينها و چند شربت ديفن هيدرامين برای باز شدن برنش و ريه ها نوشت و توضيح داد که در مورد پسر ، نوبت بعدی مراجعه در کار نخواهد بود و هروقت که برای چکاپ ساليانه بخواهند در خدمتشان خواهد بود. پسر با افکاری گيج اما سبک از دکتر تشکر کرد و با مادر که داشت اشکهايش را پاک ميکرد از مطب بيرون آمدند..
..................................
پسر با ناباوری به آنچه گذشته بود فکر ميکرد و خود را سرزنش ميکرد که چطور بخاطر يک توهم زندگي را به خودش و نزديکان سخت گرفته بود و داشت از بين ميرفت.آنهمه زجر و آنهمه فکر و خيال آنهم به خاطر هيچ ..؟ هرچند که خيلي احمقانه بود..اما ازآن درسي گرفته بود. به فکر تصميماتش برای خودکشي و راحت کردن خودش که افتاد، بي اختيار از حماقت خودش پوزخندی زد و در راه بازگشت ، قوطي سيگارش را مچاله کرد و به جوی آب انداخت...........
(پايان)
=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=
اخطار...توجه...اخطار
چه بگويم ازاين انسانهای نابالغي (از لحاظ فکری) که دراينترنت دانما" در پي هرج و مرج و ايجاد شلوغي، آلوده کردن ديگران و سوء استفاده از موقعيتهای مختلف جهت مقاصد بچگانه خود هستند. نامه زير همراه با فايلي که با آن Attached شده بود امروز به دستم رسيد. جانوری که آنرا ارسال نموده بود با سوء استفاده از موقعيتي که شيوع ويروس KLEZ در اختيارش گذارده پيغامي فرستاده و مدعي شده که فايل پيوست علاوه برپاک کردن ويروس از ابتلاء کامپيوتر به اين ويروس در آينده نيز جلوگيری خواهد کرد.. تنها چيزی که فکرش را نکرده بود اين بود که در اين خاک جاکش پرور، که ننه به بابا مجاني و بيدليل نميدهد اينکه شخصي ناشناس وقت و کرديت اينترنتش را هزينه کند و برای افراد ناشناس ديگر ضد ويروس بفرستد کمي شک برانگيز خواهد بود. ضمنا" ايشان ادعا کردند (جهت جلوگيری از لورفتن توسط ضد ويروسها) که چون اين فايل جديد است و حاوی ضد ويروس اين ويروس خاص است ممکن است ضد ويروسها عوضي آنرا خود ويروس تشخيص داده و سروصدا کنند که دراينصورت اعتنا نکنيد و آنرا اجرا کنيد (و متعاقبا" دهن کامپيوترتان را سرويس نماييد) . جهت اطلاع اين جانور گرامي نابالغ و ساير دوستان عرض ميکنم که ضدويروس اين ويروس خاص که در سايت کمپانيهای ويروسکش معتبر موجوداست حتي درصورت اسکن نمودن هيچگاه جيغ ضدويروسها را درنخواهد آورد. واگر در رابطه با فايلي (حتي اگر ادعا شود ويروس کش است) جيغ ضد ويروس خود سايت ياهو (يا هر ضد ويروس ديگر) درآمد ، مطمئن باشيد که کرم از خود فايل است و ضدويروستان ايرادی ندارد. مجددا" جهت دوستاني که مطلب قبلي را نخوانده اند عرض ميکنم که ضد ويروس اين ويروس جديد KLEZ درسايت SYMENTEC موجود است و دوستان ميتوانند با اطمينان ازينکه تقلبي نيست (خودم شخصا" امتحانش کردم و خوب هم کار کرد..7 تا ازين شپشک داشتم که نابود کرد) آنرا دانلود و استفاده کنند. آدرس آن اينجاست : Removal Tool
ضمنا" جهت اطلاع دوستان و جلوگيری از سوءاستفاده LamerZ لمرها (که خيلي دوست دارند هکر بشوند ولي عقلشان نميرسد) نامه Hoax ارسالي را دراينجا کپي ميکنم.آدرس فرستنده نيز مشخص است و اگر خواستيد ازايشان تشکری (فحش خواهر، مادری ) چيزی بکنيد ميتوانيد مستقيما بهش ايميل بزنيد و شرمنده اش نماييد.اينجاست .:

From: "Skip42FL"
To: fozoolak@yahoo.com
Subject: Worm Klez.E immunity
Date: Thu, 25 Apr 2002 19:32:40 -0700
Klez.E is the most common world-wide spreading worm.It's very dangerous by corrupting your files.
Because of its very smart stealth and anti-anti-virus technic,most common AV software can't detect or clean it.
We developed this free immunity tool to defeat the malicious virus.
You only need to run this tool once,and then Klez will never come into your PC.
NOTE: Because this tool acts as a fake Klez to fool the real worm,some AV monitor maybe cry when you run it.
If so,Ignore the warning,and select 'continue'.
If you have any question,please mail to me. Skip42FL@aol.com



........................................................................................

Friday, April 26, 2002

٭ توجه...توجه...توجه
پيرو پيغام قبلي در مورد ويروسي شدن کامپيوتر بعضي از دوستان وبلاگ نويس و ارسال نامه ويروسي از طرف آنها (بدون اطلاع خودشان) اگر شما هم جزو آن دسته از وبلاگنويساني هستيد که صابون اين ويروس (انواع مختلفش از قبيل W32.Klez.E@mm, W32.Klez.H@mm, W32.ElKern.3587, and W32.ElKern.4926.
و يا W32.Klez.gen@mm ) به تنتان خورده و همه نامه هايتان و فايلهای متني تان دارد يکي يکي لو ميرود... برای کشتن اين جاسوس پدرسوخته واجب القتل فايل ويروس کش خاص اين ويروس را که خيلي هم کوچولو(فقط 140کيلو)برداريد. W32.Klez Removal Tool
مال خودم نيست مال سايمنتک است.مجاني هم هست ولي اگر راضي بوديد رجيستر کردن آيدی ياهوی اين فضولک بيچاره فاقد کرديت کارت (در ياهو) را فراموش نکنيد...


........................................................................................

Tuesday, April 23, 2002

٭ هجوم (قسمت اول)
===============
توی سرش همهمه بود. نميتوانست درست فکر کند و فکر ميکرد همه چيز تمام شده است. به بعدش فکر ميکرد و اينکه چه جوری خودش را خلاص کند.دکتر که نتيجه آزمايشاتش را ديد به فکر فرو رفت و اخم کرد .بعد دستور سونوگرافي وعکسبرداری داده بود.عکس را که گرفت نامه راديوگرافي به پزشک معالج را باز کرد و هرچه بيشتر خواند کمتر فهميد. لعتهای تخصصي نامه مثل هيولاهائي بهش فشار مي آوردند. فکر ميکرد که شايد بهتر بود با مادرش برای معاينه ميرفت. شايد پزشک به مادرش حقيقت را ميگفت. ولي ديگر گذشته بود و حالا او بود و صدجور فکر و خيال . برای خودش صعب العلاج ترين مرضها را در نظر ميگرفت و فکر ميکرد که قدم بعديش چه ميتواند باشد. شب پيش از گرفتن نتيجه عکسبرداری تا صبح غلت زده بود و نتوانسته بود که بخوابد. فکر ميکرد که چيزی روی سينه اش سنگيني ميکند و نميگذارد نفس بکشد. تا صبح چند بار اسپری آسم را که بدون نسخه از داروخانه گرفته بود در دهانش پاشيد و قرص آرامبخش خورد. آنقدرکه اضطراب بهش فشار آورده بود، آرامبخش هم بي اثر بود. قرصها فقط منگش کرده بودند اما نميتوانست که بخوابد. عضلاتش بي اختيار ميپريد و پايش خواب ميرفت. تا چشمش گرم ميشد با تکان سختي بيدار ميشد و باز هم تلاشي بيهوده برای خوابيدن که کلافه اش کرده بود.نزديک صبح از خستگي و ضعف خوابش برد و عجيب ترين کابوس عمرش را ديد.
......................................
خواب ديد که در بالای قله يک کوه بلند که دورتادورش دره پرشيبيست ايستاده است. همه اش يک دايره به قطر دوسه متر و او آن وسط ايستاده بود. يادش نبود که چجوری به اين بالا آمده و گيج بود.دورتادورش فشا مه آلود و تاريک بود و صداهای عجيبي در فضا ميپيچيد. احساس کرد که درلبه دره چيزی حرکت ميکند. چيزی موذی و لزج و خطرناک ، که به قصد او مي آيد ..چشمهايش را تنگ کرد و سعي کردآنرا ببيند. ديد که از لبه دره ماری به سمت او ميخزد . از کودکي از مار نفرت داشت و از آن ميترسيد. فکر کرد اگر بيايد بالا چکار کند.ميخواست چند تا سنگ پرت کند تا مار نتواند بالا بيايدولي سنگها به زمين چسبيده بودند و هرچه زور ميزد از زمين جدا نميشدند. مار آرام و مطمئن ميخزيد و او از ترس زبانش بند آمده بود. ميخواست که فريادبکشد و کمک بخواهد اما انگار لال شده بود.مار به بالای پرتگاه رسيده بود و داشت زبانک ميزد. و بطرفش مي آمد.يکدفعه فکری بخاطرش رسيد . کفشش را درآورد به طرف مار پرت کرد. مار دورخودش پيچيد و انگار گيج شد. اما نه..... مار پيچ و تابي خورد و دوباره سرش را بلند کرد. سر بزرگي داشت مثل خربوزه مه رويش نقش و نگار داشت. بيادش آمد که در مورد اين نوع مار قبلا" زياد شنيده و سمش اسب را در چند ثانيه سياه ميکند. يادش آمد که داستانها درمورد اين مار شنيده که آب دهانش مثل اسيد ميسوزاند و به دشمنش تف ميکند.مار خيره بهش نگاه ميکرد و آرام آرام و مطمئن بطرفش ميخزيد... باز داشت به طرفش مي آمد که آن يکي کفشش را درآورد و ايندفعه آنرا محکمتر پرت کرد. با هرچه زور در بازو داشت کفشش را پرت کرد.اما احساس کرد که انگار قوه جاذبه ايرادی پيدا کرده و ضربه کفشش نيروئي ندارد. کفشش انگار که در خلاء حرکت ميکرد ...آرام آرام در فضا ميچرخيد و جلو ميرفت.... کفش به مار خورد وآنرا به ته دره پرت کرد.احساس سبکي کرد. ميترسيد به پايين نگاه کند. از کودکي از ارتفاع هم وحشت داشت. فکر کرد تمام شده واز دست مارنجات پيدا کرده است. اما ميدانست که پايين دره سه تا مار ديگر هم هستند. بزرگتر از اين يکي و خطرناکتر. يکدفعه ديد که انگار زمين ميلرزد و کناره های پرتگاه به داخل دره ريزش ميکند. همينجور سنگها به پايين ميريخت و محدوده ای که در آن بود کوچکتر ميشد... انگار که کوه داشت از هم ميپاشيد. ديگر خيلي کوچک شده بود. نميتوانست بايستد.روط يک پا ايستاده بود...راه فراری هم نبود.و افق تاريک بود، مثل ته دره ..که چشمان مارها درآن ميدرخشيد.....از نااميدی فريادی کشيد و از خواب بيدارشد.
===============
هجوم (قسمت دوم)
===============
از خواب پريده بودو دهنش تلخ بود و مزه شربت سرفه وداروها ته زبانش بود. باز به فکر بيماريش افتاد..راستي چه ميتواند باشد ؟ سرطان ؟ ام اس ؟ چرا دکتر چيزی نگفت؟ چرا اخم کرده بود؟ ديگر خوابش نميبرد. به فکرروزهای سياهي بود که انتظارش را ميگشيد. به فکر همان چيزهائي که ديده بود روی داني اش انجام داده بودند. دائي اش تومور معزي داشت. تازه انهم تنها نبود. تومور مغزی متاستازی بود که از غده سرطاني داخل ريه اش ناشي شده بود. و سالم سالم بود وقتي به بيمارستان بردنش .تومور سرطانيش را هنوز نديده بودندولي متاستازش در مغزش داشت اورا از بين ميبرد . دکترها شک کردند و از اندام داخلي بدنش عکسبرداری کردند و به ريشه مرض در ريه اش رسيدند. ولي وقت پرداختن به آن نبود و بايد به آنچه داشت اوراميکشت ميپرداختند. بعد از عمل و بيرون آوردن تومور از سرش همانشب سکته مغزی کرد و بعد دوران جهنمي زندگيش در رختخواب... دوماه تمام لمس در رختخواب افتاده بود و حتي قدرت سرفه کردن و صاف کردن ريه اش را نداشت .حتي قدرت پس زدن يک مگس از روی صورتش را نداشت..از فرط خوابيدن در رختخواب مرض رختخواب گرفته بود و پشتش يکسره زخم بود. روزهای آخر آنقدر زجرش زياد شده بود که ديگر دارو را بزحمت با زبانش پس ميزد. ميخواست بميرد و از اينکه نميتوانست اين را به بقيه بفهماندزجر ميکشيد.نه ميتوانست حرف بزند نه بنويسد و داشت تحمل ميکرد. تحمل؟ تحمل که اين نيست. تحمل آن است که به تصميم و اراده خود انجام دهند نه آنکه لمس و بي اراده دراز به دراز بيفتي و خواستن و نخواستنت که تحمل کني يا نه ، دست تو نباشد. ميخواست بميرد ميخواست ازين درد و رنج خلاص شود که پسرش فهميد.وقتي ديد که با زبانش دارو را پس ميزند و حتي شربت را از گلو پايين نميدهد فهميد که چه ميخواهد. دستش را در دستهايش گرفت به چشمانش نگاه کرد و ديد . در چشمان پدر استغاثه را ديد . پسرش پزشک بود و تا بحال هم با تمهيدات او زنده اش نگاهداشته بودند. کپسول و چادر اکسيژن ، سرم 24 ساعت و انواع داروها و تمامي دوستان پزشکش در تلاش بودند که پدر را کمي بيشتر زنده نگهدارند بي توجه به آنکه اين ديگر زندگي نيست، رنج است .زجر است.پدر با نگاهش التماس ميکرد، پسر فهميد و ديگر تلاش نکرد که بزور بهش دارو بدهد. 24 ساعت نکشيد و راحت شد. وقتي داشتند بدنش را برای سفر آخرت ميشستند منظره زخم عظيم روی پشتش دلخراش بود....وقتي که شستن جنازه تمام شد و کفن پيچش کردند همانجور خشکش زده بود و به دائيش نگاه ميکرد. مردی که تا چندی پيش زنده بود و آنقدر هم دوستش داشت.کمک خواستند که جنازه را به داخل اتاق ببرند. رفت که جنازه را بلند کند.فکر ميکرد که بايد خيلي سنگين باشد. شنيده بود که مرده ها سنگين ميشوند. اما با تعجب ديد که بدن مرده سبک بلند شد. تعجبي نداشت. دو ماه تمام فقط با سرم زنده بودو بيماری چيزی از جسمش باقي نگذاشته بود. همانوقت بود که آرزو کرد ايکاش اينطور نميرد. از خدايش خواست و از ته قلب خواست که اينطور نميرد. ازاينجور مردن تا سرحد مرگ وحشت داشت. وحشت از مردن ، تا سرحد مرگ.ازاين جمله بي اختيار خنده اش گرفت. ..فکر ميکرد که دائي بيچاره که در عمرش لب به سيگار و مشروب نزده حقش نبود که اينجور بميرد. نه اين انصاف نيست...و باز به خودش انديشيد که روزی يک پاکت سيگار ميکشيد و مشروب هم ميخورد. آنچه درمورد توارثي بودن سرطان شنيده بود هم دائم به فکرش مي آمد ...ولي سعي ميکرد فکرش را از مغزش براند.
ادامه دارد..
.............................


........................................................................................

Monday, April 22, 2002

٭ توجه ...توجه...توجه
توجه ...توجه...توجه
توجه ...توجه...توجه

تعدادی از دوستان وبلاگ نويس به ويروس جديدی بنام Virus W32.Klez.gen@mm مبتلا شده اند که از طريق ايميل انتشار مييابد. در دوروز گذشته نامه های زيادی از اين دوستان (بدون اطلاع خودشان) به آدرس ايميل من رسيده بود که به لطف آنتي ويروس نورتون تعبيه شده در سايت ياهو ويروس شناسائي شد. اين پولي شدن ياهو هيچ فايده ای نداشت لااقل باعث شد که اين جور ويروسها براحتي کار نکنند. مخصوصا" کساني که ايميلشان را از ياهو گرفته اند. چون اين ويروس از کامپيوتر قرباني با استفاده از POP3,SMTP آدرس ، و اکونت قرباني ، يک نسخه از خودش به اضافه يک فايل متني (تکست) اتفاقي از کامپيوتر قرباني را به آدرس تمام کساني که در آدرس بوک کامپيوتر آلوده وجود دارند پست ميکند. صاحب کامپيوتر هم بيخبر از همه جا فايلهای متني اش در اينترنت پخش ميشود....(نامه عاشقانه و ...غيره) اينطوريست که فضولي مثل من ممکن است به خيلي از اسرار اين آلودگان اينترنتي پي ببرد... پس تا دير نشده و تا اين فضول همه اسرارتان را نفهميده (يعني کامپيوترتان اسرارتان را برای من نفرستاده) زودتر آنرا ويروس کشي کنيد. ضمنا" برای کشتن ويروسهايتان ميتوانيد از لينک گوشه همين صفحه (ويروسکش و اسکن آنلاين) استفاده بفرماييد(مفت و مجاني) و اگر از آن راضي بوديد پولش را بعدا" برايم بفرستيد..اگر يک اکونت ياهو هم برايم رجيستر کنيد جای پولش قبول است .. همين آدرس ياهوی فضولک را هم رجيستر بفرماييد موجب امتنان است :))
===========================
مثل اينکه قرار بود از 24 آوريل سرويسهای POP3 و .. ياهو چولي بشه ولي انگار کل ايميلش از کار افتاده. چند ساعته که اصلا" ايميلي ندارم. تعجب کردم و خودم برای امتحان 5-6 تا ايميل برای خودم فرستادم ولي هيچکدوم تا حالا (بعد از 2 ساعت) نرسيده... اونم از يک اکونت ياهو به اکونت ديگر ياهو.. خداکنه که اين ايميلهائي که دراين چند ساعت ردو بدل ميشه دود نشه بره هوا.. حالا معلوم ميشه. اگر اين 5 تا ايميل بعد از درست شدن ياهو و عادی شدن وضعيت رسيد ..اگر نرسيد همه اونائي که امشب ايميل زدن بدونن که نخواهد رسيد..اونم بي برگشت
===============
سه شنبه غروب: نايب
برام جالب بود روش پذيرائي اين ها...روی ميز 6-7 تا روميزی روهم پهن کرده بودند و بعد از سرو هرغذا بجای پاک کردن ميز، روميزی را يکسره برميداشتند و روميزی زيری نمايان ميشد. اما از بچه های دمپائي فروش و دعا فروشي که پشت شيشه ها بودند.... غذا کوفتم شد.ولي مثل شکم سيرها و حيوونهائي که عين خيالشون نيست نشستم خوردم و يادم هم بود که براشون اشک تمساح بريزم. الان هم اومدم اينجا که مثلا" بگم وجدانم درد گرفته (بر وزن شکم درد يا کمردرد) و از اين چيزا...
------------------
چقدر سخته وقتي يه عمرتوی اطاقت تنها بودی مجبور باشي کس ديگه ای رو دور و برت تحمل کني. يه چيز ساده مثل خاموش کردن چراغ راهرو يا باز کردن پنجره ميتونه باعث آزارت بشه.. چقدر خودخواهم نه؟


٭ ازوقتي که اون خبرو شنيده ازين رو به اون رو شده. هي با خودش حرف ميزنه و اتاقو با قدماش گز ميکنه. هرچي هم که صداش ميکني حواسش نيست و چيزی نميگه..بالاخره کفرمو درآورد و بزور يقه شو گرفتم و آوردم روی صندلي نشوندمش. آخه از بس دور اطاق چرخيده بود سر منم داشت گيج ميرفت. گفتم تا نگي جريان چيه نميذارم بری.. توکه دهن منو سرويس کردی از صبح تابحال با اين قدم زدنت.. خب بگو چه مرگته ديگه؟ گفت: مگه خبر جديدو نشنيدی؟ گفتم :کدومش ؟حمله اسرائيل به فلسطين ؟ گفت: نه بابا ..اونکه مال هفته پيش بود .توهم که پرتي اصلا" از قضيه... گفتم: خب بگو کدومو ميگي، توکه جونمو به لبم رسوندی ، که ديدم نطقش باز شد:
ميدوني چيه؟ من فکر ميکنم اصلا" اينا با آمريکائيا با هم ساختن تا با همکاری همديگه فقط دهن ملت ايرانو سرويس کنن. وگرنه چه معني داره که تا تقي به نوقي ميخوره چپ و راست قانون ميذارن واسه اينکه دهن مارو سرويس کنن؟ آمريکا اگه از ايران دلخوره چرا همش قوانيني وضع ميکنه که به ضرر ملت ايران و به سود رژيم ايران باشه؟ مگه نشنيدی که آمريکا صدور ويزای تحصيلي و همينطور توريستي رو برای ايرانيها ممنوع کرده؟ اصلا" من نميدونم 11 سپتامبر چه ربطي به ملت ايران داره؟ اگر مرگ برآمريکا گفتن رو بد ميدونن که خودشونم ميدونن کار مردم نيست و فقط دولت ايرانه که مرگ برآمريکا......
همينجا حرفشو بريدم: وايستا بينيم...يواش... کجا همچين چيزيه؟ ما ايرانيها از اولش هم (بعد از انقلاب) ميگفتيم مرگ برآمريکا..
گفت: ده نه ديگه... قرار نشد حرف اون 4 نفرو نصفي آدم که تو نماز جمعه به دستور امام جمعه شعر مرگ برآمريکا ميدن رو نظر ملت ايران در نظر بگيری . ملت ايران با آمريکا و ملتش هيچ دشمني نداره و اينو تو همون تظاهرات ضد تروريست بعد از 11 سپتامبر نشون داد. اونم با تظاهراتي خودجوش که هيچ ربطي به نظام نداشت و خود مردم بدون مجوز و بدون دستور حکومت انجامش دادن... اصلا" مگه اون تروريستهائي که 11 سپتامبر رو ايجاد کردن کدومشون ايراني بودن؟ توشون از عرب و مراکشي و.. بود ولي ايراني نبود. حالا به بهانه مبارزه با تروريسم آمريکا ورود ايرانيها رو به کشورش قدغن ميکنه ولي عربها و مراکشيها و بقيه اونائي که همشهرياشون تو ترور 11 سپتامبر شرکت داشتند آزادانه ميتونن ويزا بگيرن و به آمريکا رفت و آمد کنن. حالا ميشه لطفا" بگي اينکار آمريکا به ضرر کيه؟ به ضررمردمي که بعد 11 سپتامبر شمع روشن کردن و برضد تروريسم و حمايت و همدرديشون رو با ملت آمريکا نشون دادن يا به ضرر جمهوری اسلامي؟ منکه ميگم اينا با هم دست به يکي کردن که فقط خدمت ملت ايران برسن .. آمريکا منافعش در خاورميانه نامينه و نيازی به تعويض نظام ورژيم درايران نداره.. واسه همينم داره تمام اقداماتش رو برضد ملت ايران انجام ميده..چرا؟ چون ملت مخالف نظامند ولي آمريکا موافق نظامه... خب وقتي آمريکا موافق يه چيزی باشه و مردم مخالف اون چيز باشن پس بين منافع آمريکا و منافع مردم تضاد پيش مطاد و نتيجه اش اين ميشه که آمريکا........
گفتم: خيلي خب ديگه...بسه سرمو خوردی.. حالا يه جمله بگو آمريکا جلوی ويزای تحصيلي و توريستي رو گرفته ناراحتم ديگه... هي چرا صغری کبری ميچيني يه حرفو 6 جور تودهنت ميچرخوني تحويل ميدی؟ يادش به خير خروس ..که گفته بود اين فضول همش فکر ميکنه داره انشاء مينويسه و يه حرفو 6 جور مختلف توی نوشته هاش تکرار ميکنه..تازه کي گفته ملت مخالف جمهوری اسلامي هستند؟ غلط نکنم تنت ميخاره که باز داری زبون درازی ميکني..
تازه شم مگه تو ميخواستي ويزای تحصيلي بگيری ازينجا بری؟ يا همونموقع هم که آمريکا ويزای توريستي به ايرانيا ميداد، مگه تو ميتونستي بگيری که الان غصه شو ميخوری؟
گفت: نه بابا انگار حاليت نيست...اصلا" ولش کن ..من غلط کردم... اصلا" آمريکا خوب کاری کرده..دمش گرم..ملتم همشون طرفدار جمهوری اسلاميند و همه شونم ميگن مرگ برآمريکا..... اون تظاهرات شمع بدستها هم همش الکي بود. نوار بود.تصوير مجازی بود... الکي شايعه درست کرده بودن. اصلا" کدوم شمع کدوم کشک ؟......................حالا راضي شدی؟


٭ باز اومده اين گوشه نشسته داره بال بال ميزنه که من پاشم برم دستشوئي ..جائي تا بپره پشت رل و حالا نگاز کي بگاز... بهش ميگم چته باز؟ ميگه آخه تو که نميدوني.. از کامپيوتر و اينترنت فقط همينو ياد گرفتي که بری تو اينترنت کسچرخ بزني و همه اش هم بيفايده. لااقل دوزار گيرت بياد يا يه چيزی ببيني که به نفعت باشه باز خوبه. امروز که رفته بودی حموم منم فرصتي دستم اومد که بيام رو خط و يه چيز جالب کشف کنم. بهش ميگم چي کشف کردی؟ ميگه کشف کردم کامپيوتر جنابعالی حدود 278 عدد شپش های نختلف (از همه نوع) توی سوراخ سمبه هاش لونه کرده و اگه اسمشو بذاری قرنطينه ويروس و تروجان ، همچين هم بيراه نيست.چند تاييشونو که دستگير کردم ديدم از انواع مختلف شپش توشون هست: شپشهای جاسوس که اطلاعاتتو برای اربابشون ميفرستن، شپشهای خرابکار که ميزنن برنامه ها و فايلهاتو پاک ميکنن يا اينکه جوری امضاء شونو پای اون فايل ميزارن که ديگه بدرد نميخوره و شپشهای مردم آزار و شوخ که همينجوری محض خنده کنترل کامپيوترو به دستشون ميگيرن و طبق دستور ارباب کارهايي مثل باز و بسته کردن سي دی درايو يا پشت و رو کردن دسکتاپ روی صفحه مونيتور يا دستکاری رنگهای ويندوز و بدست گرفتن کنترل موس و کيبردو....انجام ميدن.يه سری از شپشها هم فقط مسئول اين بودن که ببينن چي داری مينويسي (Key Logger Trojans) و هر حرفي که روی کيبردت تايپ ميکردی توی يه فايل جمع ميکردن و يا همونموقع بيسيم ميزدن به ارباب ميگفتن يا بعدا" سرفرصت واسه ارباب (هکر) ايميل ميکردن... معلوم نيست اين مدت که داشتي واسه خودت با خيال راحت تو اينترنت گشت و گذار ميکردی چند نفر باهم اشتراکي در حال بررسي فايلهات و برنامه هات و دستکاری کردن اونا بودن، اونم در تفاهم کامل و بدون اينکه واسه همديگه مزاحمتي فراهم کنند..... آخه خيلي ازون شپشهای گنده Back Door Trojan بودن و به محض آنلاين شدن جنابعالي با پيغام و پسغام وايميل و IP Notifier و IRC Message و غيره با صاحابشون تماس ميگرفتن و مورس ميزدن که بعله ... فضول اومده روخط و دستاشو گذاشته زمين و کون به هوا حاضره که تشريف بيارين برای عمليات والفجر...تو عجب اسکولي هستي که تابحال اينهمه گائيدنت اصلا" دردت نيومد و آخ هم نگفتي...اصلا" فهميدی؟ گفتم نه والله...راست ميگي؟ گفت بعله آقا...اومدم از هولم بزنم و Power off کنم که دستمو گرفت و گفت :هـــش ش ش .. اونموقع که بايد قطع ميکردی نکردی ، حالا که من برات همه شپشها رو کشتم ميخوای قطع کني؟ گفتم حالا مطمئني که همه شونو کشتي؟ اين شپشها خيلي سگ جونن ها..بعضياشون 9 تا جون دارن.... که گفت: والله من با جديدترين ضد ويروس که تاريخ آپديتش 20 آوريل 2002 بود به جنگشون رفتم و نبودی ببيني چه کشت و کشتاری راه انداخت. صدای چکاچک شمشيرو توپ و تفنگ وخمپاره همه جا رو گرفته بود و شپشها همه از سوراخهاشون ريخته بودن بيرون.. بعضي ها فوری خودشونو گريم ميکردن ، لباس مبدل تنشون ميکردن يا ميرفتن تو عميق ترين سوراخ سمبه های هاردت قايم مطشدن اما شواليه Pc Cillin همه حقه هاشونو ميدونست و در کمال شجاعت همه رو از سوراخهاشون بيرون کشيد و يکي يکي به درک اسفل فرستاد. هنوز نعش چندتاشون هست که وقت نکردم تو Recycle bin چالشون کنم . البته خيالت راحت باشه که اون جنازه ها همشون خلع سلاح شدن و حتي اگر يکيشون بخواد( عين اون پليسهای بازی نينجای کمودور 64 بعد از استراحت و خستگي در کردن) دوباره زنده بشه ، کاری ازش بر نمياد چون اسلحه نداره و ديگه غيرفعال شده. ... خلاصه غرض از اينهمه پرحرفي اينکه اين متن پاييني رو من نمينويسم ..اون ميخواد بنويسه... من ميخوام برم بيرون يه بسته سيگار بخرم و برگردم و تو اين فرصت اون براتون قشنگ توضيح ميده که چيجوری در يه جنگ تمام عيار کلک همه شپشهای جاسوس و خرابکار و .. رو کنده و خدمت همه شون رسيده. احتمالا" براتون تعريف ميکنه که کجا وچيجوری اون پيف پاف مخصوص شپش کش رو گير بيارين و کامپيوتر خودتونو شپش زدائي (ويروس کشي) کنيد.فقط اميدوارم حوصله تون سر نره ، چون اين رفيقمون هم توی پرحرفي چيزی از فضول کم نمياره...

*********************************************
اينترنت پر از ويروس و Trojan است، هاردديسک شما هم همينطور
يه دونه لينک اين بغل اضافه کردم برای اسکن و کلين آنلاين مجاني ويروس . Free Online Virus Scan & Clean اين سايت مال همون ضدويروس معروف PcCillin است که خدا خيرش بده و از آقائي کمش نکنه که جديدترين ضدويروسشو توی اين لينک گذاشته تا کاربرا بتونن بدون اينکه دانلودش کنن مستقيما" روی خط کامپيوترشونو ويروس کشي کنند. با اين همه ويروسي که توی صفحات مختلف اينترنت پراکنده هستند ، اين لينک از ضروريات هر کامپيوتريه. مخصوصا" اينکه چون محل برنامه در سرور کمپاني سازنده ضدويروسه ، هربارکه ويروس جديدی بياد اونجا روی سرور برنامه شون آپديت ميشه. من حاضرم شرط ببندم که هرکدومتون بالاخره يه چندتايي ويروس يا تروجان توی هاردتون داريد. ميگين نه؟ امتحانش ضرری نداره..من خيلي به کامپيوترم مطمئن بودم .چون نه فلاپي توش ميذارم و نه ايميل حاوی فايل باز ميکنم. اما با اسکن کردن کامپيوترم در اين سايت به رقم حيرت آور 278 رسيدم !!!
Total Scanned : 63406 Infected Files: 278
حالا زيادم به من نخندين. خودتون امتحان کنيد اول ، بعدش اگر گريه تون نگرفت ميتونيد به من بخندين .
برای اسکن کامپيوتر و کشتن شپشهای خودتون ميتونيد از اين پيف پاف استفاده کنيد. آن لاين..............يا از همون لينک بغل صفحه استفاده کنيد.
ضمنا" PcCillin 2002 هم لينکش اون گوشه هست و ميتونين دان لودش کنيد. البته اگر رجيسترش نکنيد فقط 30 روز کار ميکنه. ولي 30 روز هم غنيمته. تازه تا 30 روز ديگه خودم رجيستر کدشوRegister Code or Crack File براتون همينجا مينويسم تا بتونين رجيسترش کنيد و عمری استفاده کنيد.برين دعا کنيد که تو ايران هنوز قانون کپي رايت Copy Right Law رعايت نميشه:)


........................................................................................

Saturday, April 20, 2002

٭ بالاخره قهرمان مرتجعين فکری و مذهبي ،سعيد حنائي ، ناهي منکر زناکار که جهت رضای خدا و في سبيل الله ، به همين سادگي 16 نفر زن بدبخت رو (که خدا هم توی سرشون زده بود) خفه کرده بود و جنازه شون رو در چادرشون پيچيده و در خيابانهای مشهد انداخته بود، در حياط کوچک زندان مشهد به دار مجازات آويخته شد. اين سعيد خان هم جانور جالبي بود درست مثل آن يکي سعيد ديگر که واجبي خورد و مرد. خيلي هم پررو و وقيح بود. تا حديکه در آخرين مصاحبه خود با يکی از روزنامه های ايران بهيچوجه از ارتکاب قتل اين زنان ابراز ندامت نکرد و اقدامات خود را خداپسندانه می دانست. جمله ای که حنائي در مصاحبه با اين روزنامه بکار برد مرا شديدا" در فکر فرو برد:حنائي گفت که از کارش پشيمان نيست و از نظر او، قتل اين زنان مانند اين بود که سوسک هايی را زير پا بکشد.سوسک؟... ياد آن بازجوئي کذائي افتادم که جناب سردوزامي در سايتش گذاشته بود. در اونجا هم بازجو به زن حاج !! سعيد امامي ميگفت: از نظر من تو يه سوسکي ، يه سوسک کثيف که ميشه زير پا لهش کرد. آدم که دلش برای سوسک نميسوزه...من صدتا سوسک ، بيشتر کشتم تا حالا ..من تا بحال........
چقدر شبيه است طرز تفکر اين جانورقاتل با آن بازجوی کذائي.... همدست سابق حاج سعيد.......
جالب اينجاست که اقدام ايشون در ريشه کنی گناه و فساد ، مورد تاييد برخی محافل (و علمای عظام) قرار گرفت که او را نوعی قهرمان مردمی می دانستند.حسين شريعتمداری علنا" نقش اين جانور را تا حد يک قهرمان مذهبي در روزی نامه اش (کيهان) رسانده بود. جانور عجيب ما بر اين باور بود که با کشتن زنان خيابانی، ماموريتی مقدس را برعهده گرفته و ناحيه اطراف حرم مقدس در مشهد را از آلودگی پاک کرده است.اما بديش اين بود که نميتوانست زنای محسنه خودرا که در بازجوييها به آن اقرار کرده بود ، با اسلام مترقي اش توجيه کند... پيامبر ناهي از منکرمان در جواب بازجويان (در توضيح دلايلش برای کشتن اين 16 نفر) چنين فرموده بود که چون روزی يک راننده کاميون برای همسرش که از خيابان اطراف حرم ميگذشته ، مزاحمت ايجاد کرده او بسيار خشمگين شده و تصميم گرفته ريشه اين فسادی که باعث شده آن راننده کاميون زنش را با فاحشه اشتباه بگيرد را بخشکاندو اگر دستگيريش اتفاق نمي افتاد ريشه فساد را در شهر سوزانده بود. توجيه جالبيست..راننده کاميون مزاحم زنش شده و چون زورش به راننده کاميون نميرسد تلافيش را سر زنهای بدکاره درمي آورد. براستي که از مجالس وعظ بعضي از علمای (زيادی عالم) ما مستمعيني اينچنين ، شايسته ترين آنانند که با ذخيره اندک عقلي خود ،و با تفکر منگوليشان ، آنچه به خطا وناداني حکم کرده اند را خود به اجرا ميگذارند.. بي دليل نبود که بعضي ازين علما از جنايات حنائي پشتيباني و اورا مورد مرحمت خاصه قرار داده بودند.در فکر آنم که اگر بيم شورش مردم نبود ، همين علمای محترم ، ترتيبات آزادی اين سرباز فداکار اسلام وموجبات تشويق اورا فراهم کرده بودند.بيخود نبودکه تا آخرين لحظه به اميد حمايت حسين شريعتمداری و ساير محافلي که به او قول کمک داده بودند لبخند برلب داشت و باور نميکرد که قرار است اعدام شود. در لحظه آخر ميپرسيد که مگر قرار نبود کميسيون پزشکي تشکيل شود؟ (که لابد مجنونش بخوانند و تبرئه از اتهامات...) قرار بود 173 ضربه شلاق بخورد که نخورد..اورا به داخل اتاقي بردند و بعد از چند دقيقه (که حتي فرصت شمردن يک تا 173 نبود) لبخند برلب برگشت که يعني مثلا" شلاق خورده است... من در عجبم که اين آقايان که در ميدان ونک از خونين ومالين کردن جوانان ايران به اتهامات واهي هيچ اثری از رحم وترحم درشان ديده نميشود، در روبرو شدن با چنين جانوراني اينچنين دل نازک ميشوند و ترحمشان گل ميکند( يا شايد دستور داشته اند) ميگويند فقط وقتي در لحظه آخر طناب را دور گلوی خود ديد باور کرد که جريان شوخي نيست و شريعتمداری و همپالکيهايش تنهايش گذاشته اند. و آنجا بود که فحش را به جانشان کشيد و ابراز ندامت کرد.اينجا ميتوانيد مشروحش را بخوانيد. هرچه بود گذشت و حنائي هم رفت .... اما...... اما معلوم نيست که آيا تفکر حنائي هم همراهش به خاک سپرده شده باشد يا نه.
=====================
امروز ديگر خيالم کاملا" راحت شدکه آمريکا به ايران حمله بکن نيست... همه اين غمزه های شتری و محور شر خواندن و غيره بوش هم فقط در حرف است و درعمل دوستيش با ايران به جائي رسيده که حتي دولت آمريکا ،مسئله گروگانگيری سفارت را به فراموشي سپرده و در دادگاه قاضي را تحت فشار قرار ميدهد تا به نفع ايران رای صادر کند. ميگوييد نه؟ اينجا را بخوانيد.هرچند دولت آمريکا با اين توجيه که : مصالح امنيت ملى آمريكا ايجاب مى كند كه اين كشور به توافقنامه هاى بين المللي ، حتی اگر اين توافقنامه ها با كشورهائى باشد كه وزارت امور خارجه آمريكا آنها را به عنوان حامى تروريسم شناخته باشد، پايبند بماند.و طبق قرارداد الجزيره از قاضي درخواست مختومه نمودن پرونده را کرده اما کيست که نداند هيچ قرارداد و توافقي ، مخصوصا" اين روزها برای آمريکا محترم نيست و در مسائل خيلي از اين مهمتر نيز ثابت کرده که وقتي پای منافعش به ميان باشد، قرارداد و قانون و.. را به پشمش هم نميگيرد..
====================
خسته ام ازين همه فريب و وقاحت بعضيها که هرروز به بهانه ای ونمايشي مردم را فريب ميدهند و سرشان راگرم ميکنندوحتي اينقدر به سادگي و بيخيالی ملت و زرنگي خودشان مطمئنند که نمايششان را حتي تا آخر هم ادامه نداده و در اواسط کار ول کرده به سراغ پرده ای و نمايشي ديگر ميروند. هنوز چيزی از دستگيری و تعقيب اعضاء نهضت آزادی به اتهام براندازی نگذشته است. به کجا رسيد؟ کدامشان برانداز بود؟ آخر کار که همه شان از بزرگ تا کوچک و از رهبر تا رئيس جمهور و....فوت يدالله سحابي را تسليت گفتند و بيگناهان را به قيد ضمانت آزاد... ..آن قتلهای زنجيره ای و نمايش قاتلين آن و آن يکي کوی دانشگاه و...... تا کي اين چيزها را ادامه ميدهند ؟ تا کي ميتواند ادامه پيدا کند؟ تا زماني به وسعت حماقت ملت ؟ تا وقتي که خرمان کنند يا تا آن وقت که ما بخواهيم که خر باقي بمانيم و خرمان کنند؟ ================ انگار تب 11 سپتامبر هنوز فرو ننشسته است و بايد هرروز منتظر تصادماتي از نوع آنچه در مرکز تجارت جهاني اتفاق افتاد باشيم.. يک خلبان 68 ساله درميلان ايتاليا با آسمانخراش پيرلي تصادم نمود.برخورد هواپيما به اين آسمان خراش 30 طبقه، سوراخ بزرگی در طبقات بالايی ساختمان ايجاد کرد و باعث بروز آتش سوزی در آن شدو حداقل 3 تن کشته برجای گذاشت . هنوز مشخص نشده که اين برخورد عمدی صورت گرفته يا سهوی...



٭ وقتي که آدم به يه مرض لاعلاج مبتلاباشه ، وقتي که هيچ اميدی به معالجه نيست و حتي زمان تقريبي مرگش رو پزشکان بهش گفته باشند آيا اون زندگي بازم ميتونه شيرين باشه؟ چندين بار و در جاهای مختلف با اين سوال نيمه جدی و نيمه شوخي مواجه شدم که مثلا" ميپرسيدند اگر بدانيد کره زمين 48 ساعت بعد نابود خواهد شد اين 48 ساعت را چکار ميکنيد. فرض کنيد يه ستاره دنباله دار يا ي: شهاب آسماني به قطر کره زمين قراره 48 ساعت ديگه به زمين برخورد کنه و نوع بشر نابود بشه...ملت هم جوابهای مختلفي از سر شوخي ميدادند. يکي ميگفت در اين 48 ساعت فقط خدارا پرستش ميکنم و ديگری ميگفت اصلا" نميخوابم تا حتي يک ثانيه از اون 48 ساعت رو از دست ندم و... هرکدام نظری داشتند...
اما اين فرق ميکنه.. وقتي که يک مرض لاعلاج به بدن انسان چنگ بندازه اونوقت دنباله اون زندگي که هر دقيقه زجر و دردت بيشتر ميشه واقعا" غيرقابل تحمل خواهد بود. مثلا" يک بيمار سرطاني...ميدونه که يک ماه ديگه ميميره. ميدونه که اين يک ماه آخر هرروز درد و ناراحتيش از روز قبل بيشتر خواهد شد. ميدونه که دراين يک ماه پزشکان تلاش بيهوده ای را برای نجاتش انجام ميدن که جز زيادتر کردن درد و رنجش فايده ديگری نخواهد داشت. شيمي درماني ، اشعه درماني ، عمل جراحي و ...که هرکدام از اينها درد و رنج بيمار را زيادتر ميکنند. من از مرگ ميترسم. قبلا" نميترسيدم . قبلا" مرگ را آرامش و راحتي وخلاصي از درد و رنج ميدانستم..اون شعرو شنيدي که ميگه: مرگ اگر مرد است گو نزد من آی - تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ....
اما چند بار که وضعيتم به هم ريخت و مرگ رو جلوی چشمهام ديدم نظرم عوض شد. ديدم که برخلاف تصورم از مرگ ميترسم ..خيلي هم ميترسم.ديدم که تا سرحد مرگ از مردن وحشت دارم و ازون به بعد ديگه آرزوی مردن را ندارم. وحشتناک ترين نوع مردن را هم همين مريضيها و بيماريهای لاعلاج ميدونم که بيمار بدون هيچ اميدی به معالجه مجبوره روزهای باقيمونده عمرشو بشمره. مصيبت بدتر اونجاست که بيمار از لحاظ وضع مالي هم در وضعيت خوبي نباشه. معالجات بي ثمر و گرانقيمت پزشکي علاوه بر بيمار ، ذره ذره شيره خانواده بيماررو هم ميکشه و تا مدتها قادر به رفع معضلات اقتصادی ناشي از اون نخواهند بود...از همه اينها که بگذريم حتي فکرش که آدم بدونه که مدت کوتاهي به پايان مهلت داره باعث ميشه اون مدت کوتاه هم پر از درد و رنج روحي و رواني و غيرقابل تحمل بشه.
ديشب خوابي ديدم .خواب که نه ، کابوس ...در خواب ديدم که مبتلا به بيماری لاعلاجي شده ام و زمان زيادی ندارم. تنها چيزی ازون خواب که هنوز بعد از بيداری هم در من بجا مونده آن حالت عميق اضطراب و اندوهيه که با اون روبرو شده بودم. الان که بهش فکرميکنم ميبينم که در چنين مواردی تنها راه چاره اينه که آدم خودشو راحت کنه.... يک ماه زودتر يا ديرتر مهم نيست. مهم اينه که از اون حالت وحشتناک خلاص بشه و بيش ازون زجر نکشه..
===========
خودکشي
-==========
در فکر خوابم بودم و داشتم به قضيه خودکشي فکر ميکردمبه عنوان راه حلي برای خلاص شدن ازون کابوس وحشتناک و اون مرض لاعلاج. مذهب ما خودکشي رو منع کرده و اونو گناه ميدونه....ولي در چنان وضعيت وحشتناکي ، منع مذهب از لحاظ من يکي که چندان اهميتي نخواهد داشت. فقط ميماند طريقه کارو راحت شدن.... هر شيوه ای که فکرش را کنيد در لحظات آخر وحشتناک خواهد بود. برام زياد از بيمارستان *** تعريف کرده اند که کسانيکه خودکشي کرده اند رو برای درمان به اونجا ميبرند.مثلا" کسانيکه با دارو و قرصهای خواب آور اقدام به خودکشي ميکنند.دوستي دارم که در آنجا کار ميکند. طبق آنچه دوستم ميگفت ، عجيب اينجاست که همه اون افراد در لحظات آخر عمرشون کاملا هشيار ميشن و از شدت درد و ناراحتي برای نجات خودشون به پزشکان التماس ميکنند. هيچ موردی نبوده که شخص در لحظات آخر از عمل خودش پشيمون نشه و تقاضای کمک نکنه. تا اونموقع فکر ميکردم که خودکشي با قرص خواب آور راحتترين کارهاست . قرصها رو ميندازی بالا و خوابت ميبره و در خواب به درک واصل ميشي... اما اينطور نيست . مسموميت قرص وحشتناکه. بيمار بعد از مسموميت بيدار ميشه و در بيداری وحشتناک ترين دردها رو تجربه ميکنه و از خواب خبری نيست.شدت درد و اضطراب نزديکي مرگ به حدی بالاست که به التماس ميفته و از زمين و زمان تقاضا ميکنه که نجاتش بدن . از من به شما نصيحت که اگر يکوقت خواستيد ازين کارها بکنيد اصلا" طرف قرص نرين که وحشتناکترين کارهاست....
==================
شيوه های ديگری هم ديده ام که از لحاظ هراسناکي کمتر از قرص نبوده اند. تابحال ديده ايد که وقتي بدن انسان از يک ساختمان بلند به پايي سقوط ميکنه به چه صورتي درمياد؟ ميگن که طرف قبل از رسيدن به پايين ساختمان سنکوپ ( سکته)ميکنه و از برخوردش چيزی نميفهمه.... ولي چه تضميني هست که حتما" قبلش سکته کنه؟ يکبار کالبدی رو ديدم که دراثر سقوط از ارتفاع ترکيده بود....فرق زيادی با يک سوسک له شده زير دمپائي آشپزخانه نداشت..ديدين که وقتي دمپائي رو با ضرب روی سوسک ميکوبيد ..پوف ...ميترکه و اثرش روی کف زمين..کف شيری و خاکستری .. ... نه ولش کن..اينم راه جالبي نيست...
پند وقت پيش جريان اون دختر رو شنيدي که خودشو از بالای برج در دست احداث تلويزيون به پايين پرت کرده بود؟ اونائي که ديده بودن ميگفتن چند تکه شده بود....تصور کن که تکه ها هنوز گرم و خونفشان دارند ميلرزند و پرش دارند...وووو....برو بده مخت رو يه نيم تخت بزنن فضول جان..، سابيده شده .... عقلت کجارفته..اين حرفا چيه..؟خجالت بکش .
=================
بهترين راه استفاده از اسلحه است...البته اگر بدشانسي نيارين.. در جائي خوانده بودم که يک آدم بدشانس وقتي ميخواست خودکشي کنه و اسلحه رو روی گوشش گذاشت و شليک کرد ، گلوله از گوش ديگرش خارج شدو دراثر شوک ناشي از انفجار گلوله مخش منگ شد. تا آخر عمر هم فقط کر شد. بدبخت بود و ميخواست خودکشي کنه..بدبخت تر شد و با گوشهای کر يک عمر در بدبختي زندگي کرد....ولي اين اتفاقي بود..هميشه هم اينطور نميشه ..اين روش در اکثر مواقع خوب کار ميکنه...مخصوصا" اگر به سر شليک بشه. ضربه گلوله آدمو بيهوش ميکنه و در چند ثانيه مغز از کار مي افته و ديگه از درد هم خبری نيست.. فقط اينجا يک مشکل کوچولو هست و اونهم اينه که در ايران داشتن اسلحه ممنوعه... حتي اگر به طريقي اسلحه گيربياری (که بعيده بتوني گيربياری چون آدامس و شکلات نيست که هرجائي داشته باشندو بخری ) و کارتو انجام بدی تازه باعث گرفتاری و درگيريهای بعدی برای خانواده ات ميشوی که بايد به ماموران امنيتي توضيح بدن اسلحه کجا بوده ومال کي بوده و از کجا به دست تو رسيده.و... شوخي که نيست..داشتن اسلحه در ايران کار هرکسي نيست.فقط نيروهای انتظامي و يا قاچاقچيهای مواد مخدر دم مرز افغانستان بهش دسترسي دارن ..با يه آمريکائي بحث ميکردم . در مورد اينکه ايرانيها وحشي هستند داستانها شنيده بود و باور نميکرد که درايران افراد عادی ممکنه در عمرشون حتي يکبار هم اسلحه را لمس نکرده باشند... فکر ميکرد اينجا هم مثل افغانستانه..يا مثل خود آمريکا که بشه راحت از يه مغازه اسلحه فروشي سلاح تهيه کرد. بهانه خوبي به دستم افتاده بود تا کمي اذيتش کنم و بگم که ايرانيها از شما خيلي متمدن ترند چون اسلحه دراينجا آزاد نيست، برعکس غرب که هر کسي به بهانه دفاع از خودش ميتونه تقاضای جواز اسلحه رو بکنه و يا اصلا" با چند دلار بيشتر، يه دونه شو بدون جواز بخره......البته درست نميدونم..اينطور شنيده ام. لامپ حتما" بهتر ميدونه که اونجا داره زندگي ميکنه.. يادم باشه ازش بپرسم.
===============
پس قرص خواب که بده ، سقوط از بلندی که اخه ، اسلحه هم که گيرت نمياد... پس بايد چکار کني؟ يعني مجبوری همينطور زجر بکشي و تحمل کني تا جناب ملک الموت بالاخره دلش به حالت بسوزه و خودش بياد تو رو ببره؟ نه اين راهش نيست..يعني نبايد اين باشه..آخه بشر که خودشو عقل کل و اشرف مخلوقات ميدونه بايد برای رفع اين کمبود و معضل بزرگ يه فکری بکنه.. اين که نميشه آدم مجبور باشه در عين نااميدی روزها جون بکنه و منتظرلطف عزرائيل بشه.. تواين فکرا بودم که ديدم نه... انگار اين بشر دوپا فکر اينجاشو هم کرده..البته نه دراينجا .. درهلند:
عملی شدن مرگ اختياری در هلند
طبق اين خبر در هلند قانوني تصويب شده که به پزشکان اجازه ميده درصورت درخواست بيمار و لاعلاج بودن بيماری اون ، به مرگ بيمار کمک کنه و با تزريق يک آمپول سمي و کشنده بيمار آروم آروم به خواب ميره و درخواب به لقاء الله ميپيونده.. البته قوانين سفت و سختي هم وضع کرده اند که اين موضوع بهانه ای برای جرم و جنايت نشه..بعضيها پيش بيني ميکنند که با تصويب اين قانون ، احتمالا" درآينده قرصهای خودکشي هم به بازار خواهد آمد تا هرکسي که خوشي زير دلشو زده بتونه براحتي يه دونه از اون قرصها رو بخوره و بره تو تختش دراز بکشه برای سفر آخرت..
من فکر ميکنم اين قانون ، انساني ترين قانونيست که تابحال در مورد نوع بشر وضع شده. اعطای حق مرگ به يک بيمار که اميدی به زنده موندنش نيست و خودش هم اينو ميدونه کاملا" انسانيست. البته مطابق معمول بازهم دراين ميون مذهب پاشو گذاشته وسط ميدون و برعليه اينم قانون که اونو ضدشرعي ميدونه قيام کرده است... نميدونم مگه مسيحيا هم مجمع تشخيص مصلحتي ، چيزی دارن که شرعي بودن قوانين پيشنهادی رو بررسي کنه و به غيرشرعي بودن بعضي از اونا گيربده... حتما" هست ديگه...
ولي خودمونيم اگه اين غربيها و اروپاييها گوششونو بگيرن و نشنون تا از ما آتو بگيرن ، ميشه يواشکي گفت که اين تخم جن ها به فکر همه چيز هستند و ازين لحاظ مخشون خيلي بيشتر از ما کار ميکنه.ببين چيجوری يه مشکل بزرگي که امروز توش گير کرده بودم و دنبال بهترين طريقه خلاصي از درد و مرض ميگشتم رو حل کرده اند..عقل جن هم قد نميده.
اين قانون مرگ اختياری يه جورائي خيلي وحشتناکه و از طرف ديگه در عين وحشتناک بودن ، به شدت انساني و عاطفيه.به اين ميگن جمع اضداد.
++++++++++++
===========
++++++++++++
پيری کساد است... اين حرفي بود که هميشه از پيرمرد ميشنيدم. دستهايش داشت ميلرزيد . نميدانم از پيری ضعف بود يا از برخوردش با پرستار... انگار زنگ زده بود و لگن خواسته بود که پرستار اعتنا نکرده بود و دير کرده بود. اوهم ريده بود به تخت و ملافه و بعدش غرولند پرستار که چرا مواظب نيستي و اوقات تلخيش موقع عوض کردن لباس و ملافه .. که فريادش بلند شد. داد ميکشيد که پولش را ميگيريد. مگر مجاني ميکني؟ وظيفه ات است .. و پرستار برای اينکه سروصدا به گوش سرپرست آسايشگاه نرسد کوتاه آمده بود.يک عمر با عزت و آبرو زندگي کني و بعد که پير شدی و از کار افتاده اول مال و اموالت را تقسيم کني تا بچه ها تحويلت بگيرند و وقتي ديگر چيزی نداشتي که تقسيم کني مثل يک دستمال استفاده شده بيندازنت تو آسايشگاه سالمندان با اين منت که خرج اينجا چقدر گران است و کلي بابت نگهداشتنت اينجا پول ميگيرندو... ميگفت دخترم بي تقصير است . شوهرش نميگذارد. هنوز کينه آنوقتها که چند بار به خواستگاری دخترم آمد تا با ازدواجشان موافقت کردم توی دلش است.دخترم بي تقصير است . دلش ميخواهد که مرا پيش خودش نگهدارد اما چه کند که چاره ندارد. خانه خودش که نيست، خانه مردم است.. ولي در مورد پسرش چيز ديگری ميگفت. ميگفت که بدشانسي آورده و يک سليطه گيرش افتاده که اگر بخواهد مرا نگهدارد زندگي را بهش زهر ميکند. ميگفت امان از زن بد... ميگفت من ديگر عمرم را کرده ام .نميخواهم اين دم رفتن باعث درگيری اين زن و شوهر بشوم. همين که اين زنيکه سليطه را تحمل ميکند برايش بس است. نميخواهم بخاطر من هم غرولند بشنود و زندگيش خراب شود.من هم که ديگر دست و پا ندارم که بتوانم کارم را خودم انجام بدهم. آنجا هم که باشم کسي نيست پرستاريم را بکند يا لگن زيرم بگذارد..کي ؟ آن سليطه؟ صدسال ازين کارها ميکند. همان چندروزی هم که تحملم کرد صبر ميکردم تا پسرم بيايد........ولي اينجا لااقل لگن زيرت ميگذارند...هرچند با اوقات تلخي و اخ و پيف ، ولي ميگذارند ..چون دارند پولش را ميگيرند.....
. مانده بودم ازين همه گذشت، ازين همه محبتي که در قلب پدر بود ولي ازين همه چيزی به فرزندان ارث نرسيده بود و از اين همه ظلم که روزگار در حق سالخوردگان روا ميدارد.
پيرمرد مستاصل بود و چاره ای نداشت جز تحمل .حتما" اگر جريان قرص خودکشي و هلند رو شنيده بود، شايد...


........................................................................................

Wednesday, April 17, 2002

٭ به بهانه خبر توليد جنين مصنوعي
==============
در کتابهای تخيلي هميشه آرزوهای دور و دراز بشر به حقيقت ميپيوندد. مثلا" ماشين زمان ...يا طي طريق توسط تجزيه ماده و تبديلش به انرژی با سرعت معادل انتقال انرژی ... وجود حيات در سيارات ديگر و يا زندگي انسان در شهرکهائي در کرات ديگرو ... مثلا" هميشه برايم عجيب بود که چرا اکثر تخيلي نويسان داستان موجودات بيگانه شان را با فرض وجود حيات در مريخ مينويسند که الان ميبينيم دانشمندان به چيزهائي دراينمورد رسيده اند و وجود کلروفيل در مريخ را بعيد نميدانند.هرروز هم مسئله جديدی را دررابطه با کهکشان و سيارات ديگر کشف ميکنند.
طبق خبری که دراخبار علمي سايت BBC نوشته شده بود بالاخره دانشمندان موفق به توليد جنين مصنوعي شده اندو با آزمايشاتي روی آن دارند کاری ميکنند که ازين پس نيازی به جمع شدن دوجنس نر وماده برای توليد بشر نباشد. اصطلاحا" به اين نوع توالد، لقاح مطهر ميگويند و چنين موردی در پستانداران بيسابقه ميباشد. روزگاری بود که وقتي کتابهای آلدوکس هاکسلي يا ايزاک آسيموف را ميخواندم ، تحقق تئوريها و داستانهايشان را بسيار از زمانمان دور ميديدم . هاکسلي در کتابش با نام دنيای قشنگ نو زماني را مطرح ميکند که ديگر برای توليد مثل نيازی به هماغوشي نيست و نوع بشر در بطريهائي به تفکيک نوع توليد ميشود. در اين نوع توالد طبقه های مختلفي از جمعيت انساني بصورتي توليد ميشد که هر طبقه در نوع خود بيشترين راندمان را داشته باشد. مثلا" طبقه کارگر در بطری بصورتي توليد ميشد که دارای اندام قوی و طبيعت رام و طاعي و استعداد متوسط بود يا دانشمندان از لحاظ هوش و استعداد در بالاترين حد و برگزيدگان جامعه ورهبران با شم سياسي وتوان مديريت بالا توليد ميشدند. چنين شيوه ای صرف نظر از مضرات مشخصش ،(که در کتاب نيز بخوبي نشان داده شده ) در رابطه با ساخت جامعه ای نمونه ميتواند بسيار کارآمد و عالي باشد. مثلا" در آن جامعه هيچوقت حسني آدمي امام جمعه اروميه نخواهد شد که هرروز با صدور سخناني احمقانه ، بند را آب داده و آبروی خودش و رفقايش را ببرد. کارگران آن هيچگاه بخاطر کم بودن حقوق و سختي کار نق نميزنند و اعتصاب نميکنند و جراحان و پزشکانش هيچوقت قيچي جراحي را در شکم بيمار جا نميگذارند....کنترل جمعيت بسادگي انجام خواهد شد (کافيست بطريهای اضافه را آب ببندند و در دستشوئي خالي کنند) نه انقلابي انجام خواهد شد و نه کودتائي ، چون ملت همه از رهبرانشان حمايت ميکنند و در ارتش نيز سربازاني فداکار و وطنپرست و اطاعتگر محض و بي چون و چرا ، خدمت ميکنند.اصلا" اگر همه دنيا به همين سيستم بطری آدم بوجود آورند ديگر نيازی به وجود ارتش نيست چون جنگي درنخواهد گرفت که نياز به ارتش و سپاه داشته باشد.......
البته هنوز هيچي نشده داد واتيکان و پاپ درآمده و بوش هم (که در اين موقعيت خطير نياز به پشتيباني پاپ ومسيحيت دارد)، مخالفتش را با انجام هرگونه آزمايشي در رابطه با توليد مصنوعي انسان ، اعلام کرده است. پاپ اعظم واتيکان ، اين کار را فضولي در کار خدا ميداند و معتقد است که خلقت تنها مربوط به پروردگار است و انسان نبايد در کار خدا دخالت کند. اما تجربه ثابت کرده که هيچ چيزی قادر به جلوگيری از پيشرفت علم و دانش نيست .اگر ادامه تحقيقات را ممنوع کنند در آزمايشگاهها و لابراتوارهای سری و زيرزميني آزمايشات انجام خواهد شد و پس از حصول نتيجه ، در وقت مناسب دوباره موضوع را به پيش خواهند کشيد.به خصوص در مورد چنين مسئله مهمي که دانشمندان ذيربط آنرا به مسئله شناخت و معالجه بيماريهای صعب العلاج ربط داده اند.
فقط اين وسط تکليف عشق و احساس معلوم نيست. مهرمادری از بين خواهد رفت.(آخر نميشود که مادر يک بطری را بغل کند و منتظر بيرون آمدن فرزندش از آن بطری باشد).هماغوشي تنها وسيله ای برای کسب لذت و شايد (همانطور که درکتاب دنيای قشنگ نو مطرح شده) امری مذموم و خارج از اخلاق تلقي شود.تازه تکليف وبلاگ نويسهائي که از عشق و عاشقي مينويسند نيز مشخص نخواهد بود....
هرچند تجربه ژول ورن به من ثابت کرده بود که آنچه تخيلي نويسان مطرح ميکنند در آينده ميتواند بسيار طبيعي و معمولي مطرح شود اما تصور دنيايي اينچنين فقط حس کنجکاويم را تحريک ميکند نه تمايلم را..
================
قاتل زنان خياباني مشهد فردا صبح به دار مجازات آويخته خواهد شد. اين مهم نيست اگر برايش هورا بکشند يا اورا ناهي منکر لقب داده و به طرفداريش طومار جمع کنند. طرف ديگر به وجودش نيازی نيست. عنصری سوخته و بيفايده است که نابوديش بيش از وجودش ارزش دارد و وقتش شده که خارج از مسائل سياسي و جناحي کارش به قانون سپرده شود.. همان وقتها هم که تازه اورا گرفته بودند، تحقيقات نيروی انتظامي به نکاتي انجاميد که دماغ خيلي ها سوخته بود. جناب ناهي منکر به اتهامات ديگری از قبيل زنا نيز متهم ، و اعتراف هم ، نموده بودو قهرمان قشريون مذهبي ، ديگر آبروئي برايش نماند که بتواند جانش را نجات دهد. ياد آن يکي ، سرهنگ بوربور افتادم که اول چقدر برايش سروصدا کردند و شهيدش خواندند و قتلش را به منافقين نسبت دادند.ولي در آخر کار مشخص شد که جناب سرهنگ پايش در خلاف بزرگي گير بوده و به همان خاطر هم توسط رفقايش کشته شده است و تازه اگر زنده ميماند هم بايد به جرم حفاری غيرقانوني و صدور ميراث فرهنگي به خارج و.. دستگير و مجازات ميشد. القصه اينکه گند کار بدجوری درآمد، تا حدی که جريان شکايت سپاه از روزنامه ايران و باقي قضايا نيز بالطبع گوزمال شد...البته آنچه هميشه پابرجاست مايه روست که آقايان هيچوقت از آن کم نمي آورند.


........................................................................................

Monday, April 15, 2002

٭ اينقدر اين اکبرآقا از جاکشي بد گفته بود که نزديک بود خداينکرده کافر شويم و اين عمل را گناه بدانيم. جهت اطلاع ، نظر اکبرآقای عزيز را به وبلاگ اسلام جلب ميکنم که درآن به نقل از (جامع عباسی، علامه حلی) آن شغل شريف (که اسمش بداست ولي پول خوبي دارد) را علنا" حلال کرده وبه تبع آن جاکشي نيز که از فروع آن شغل شريف است ، به احتمال قريب به يقين حلال خواهد بود.
=====================
اثرات عمليات انتحاری که در فلسطين اشغالي جريان دارد تنها نتيجه اش ايجاد رعب و وحشت در اسرائيليها نيست. اسرائيل نيز به نوبه خود ازاين حوادث استفاده های تبليغاتي لازم را برده و آزادانه (به بهانه قتل و ترورمردمش ) حملات خودرا برعليه فلسطين افزايش داده است.حتي شايد بتوان گفت که اينگونه حرکات بيشتر به نفع شارون است تا ملت فلسطين. يک دختر فلسطيني به خودش بمب ميبندد و 9 تن اسرائيلي را با خودش هلاک ميکند. رسانه های غربي و اسرائيل بلافاصله تعداد کشته شدگان و زخميها را بسيار بالاتر از رقم واقعي (90 نفر) اعلام ميکنند. نتيجه ايجاد تنفر در ملل غربي و حمايت دولت به ازای پشتيباني اسرائيل خواهد بود. آمريکا نيز با اين تبليغات موافقت ضمني ملتش را برای پشتيباني از اسرائيل و همينطور حمله به عراق و احتمالا" ايران و.. بدست مي آورد......
تا اينجا مسئله فقط کاسبکاری بود يعني سود وزيان اين عمل را ديديم .اما نفس عمل که کشتن و هلاک کردن انسانهاست و از رفتار انساني بدور است خود جای بحث بسياردارد. ترور ، ترور است. اگر اين عمليات را تاييد کنيم بالطبع بايد عمليات 11 سپتامبر و ساير ترورهای اين چند سال اخير که بدست مذهبيون افراطي انجام شد را نيز تاييد کنيم. در نوشته های بعضي از دوستان ديدم که چگونه مخالفين عمليات انتحاری را تکفير و آنها را متهم به دفاع از جنايتکاران اسرائيلي ميکردند. اين شيوه مذموم در ادبيات ما بسيار معمول شده و بسياری از کساني که ازاين روش برای به کرسي نشاندن عقيده شان استفاده ميکنند از قبح و زشتي آن بيخبرند. هيچ انسان عاقل و با انصافي عمليات و نسل کشيهای صهيونيستها را تاييد نميکند. بسيار ساده انديشي (و شايد مغرضانه) خواهد بود اگر چنين رفتار کنيم و مخالفين ترور را غربزده و طرفدار اسرائيل بناميم. رسانه های غربي بدون اين حرکات هم سوژه به اندازه کافي برای وحشي و عقب افتاده نشان دادن مسلمانان دارند. ديشب شبکه تلويزيوني آلمان در برنامه ای حساب شده به پخش مراسم قمه زني در عزاداری عاشورا (مربوط به کشورهای عربي ) پرداخت . صحنه بقدری فجيع بود که حتي کسانيکه با اين نوع مراسم آشنائي دارند بي اختيار منزجر ميشدند. در کنار اين تصاوير صحنه های مانور و تمرين های جنگي حزب الله و همچنين صحنه های ترور و 11 سپتامبر مونتاژ شده بود و اينگونه، مسلمانها را چه از نظر طرز تفکر و ايده و چه از نظر عمل مشتي عقب مانده و متحجر و وحشي وانمود ميکردند. به اين فکر افتادم که از ماست که بر ماست. وقتي که هنوز در بين خودمان قادر به حل اختلافات و کنار گذاشتن اينگونه خرافات نيستيم و چنين بهانه هائي بدست غرب ميدهيم انتظارمان از اينکه رسانه های غربي چهره ای مخدوش شده از ما نشان ندهند بيجاست. چون آنکه از دور به ما مينگرد هماني را ميبيند که به او تلقين کرده اند. خودمان هم هيچ تلاشي برای رفع و زدودن اين چهره عقب مانده ، از خودمان نداريم. يکي از دوستان مقيم آلمان ميگفت که با همسايگانش تا قبل از پخش چنين فيلمهائي در رسانه های آلمان روابط بسيار عادی و خوبي داشته ولي بعد از چند بار نمايش اينگونه صحنه ها ، همسايه شان از روی احتياط ،فرزندش را از آمدن و بازی کردن با فرزند او بازداشته و به او گفته به کساني که با خود چنين ميکنند و آن را موجب نزديکي به خدا ميدانند (قمه زني) اعتمادی نيست !


٭ امروز با دوستي در آمريکا صحبت ميکردم .ميگفت جريان آن بمب گذاری در بازارچه خياباني اورشليم را شنيده ای؟ جنازه ها را ديده ای ؟ اخبار تلويزيون ميگفت که حدود 90 نفر کشته و زخمي شده اند.در فيلم خبری که ديديم جنازه ها همه جا پراکنده بودند.....گفت و گفت و گفت ..و من بياد دوست ديگری بودم که در همين ايران خودمان ديروز صبح خبر از 9 کشته و 20 زخمي در حادثه ترور بازارچه داده بود. هرچه اين 20 زخمي و 9 کشته را جمع ميزدم و از هرراهي ميرفتم به عدد 90 نميرسيدم و مسئله ام لاينحل مانده بود تا همان رفيقم به دادم رسيد و با محاسبه ای سرانگشتي مشکل را رفع کرد. دوستم چنين حساب کرد که خوب. 9 نفر کشته داريم و 20 نفر مجروح ، يک احتمال هم داريم که آمريکا بخواهد به عراق حمله کند ولذا بايد پشتيباني ملتش را برای حمله پشت سر داشته باشد، يک پارامتر ديگر هم داريم و آن هم بهانه لازم برای پشتيباني از اسرائيل توسط آمريکاست که پيش نياز آن حمايت ملت هيچوقت در صحنه آمريکا از اعمال و رفتار دولتش است. حالا همه اين متغيرها و پارامترها را جمع بزن.....
جمع زدم وديدم که جمع کل از آن عدد 90 که دوست آمريکاييم گفته بود هم بالا زد و از همانجا به صداقت خبرگزاريهای غربي کاملا" مطمئن شدم....
===============
عمليات انتحاری.....25 هزار دلاری که صدام حسين رئيس جمهور کشور دوست و برادر مسلمان عراق (تکريتي افلقي سابق ) بابت هر عمليات به خانواده تروريست پرداخت ميکند....نفعي که شارون و افراطيهای هر دوطرف از اين نوع عمليات و شلوغ شدن جو ميبرند...اينها را که جمع و کم کنيم چه عددی بدست مي آيد؟
==============
ياد يک شخصيتي افتادم که دريکي از سريالها بازی ميکرد و هرکس هرچه ميگفت فوری ميگفت: حق با شماست. آن يکي ضدش ميگفت، به او هم ميگفت:البته حق باشماست .... حالا کار ما شده. اين وبلاگ نويسها بعضي چنان مدلل و با منطق مينويسند که دوتاشان را که بر ضد هم نوشته اند را اگر بخواني ، ميبيني هردو حق دارند. سر اين جريان فلسطين و اسرائيل من آخرش نفهميدم که بالاخره حق با کيه. عمليات انتحاری آيا حق است يا باطل ؟ اعدام جوانان فلسطيني بدست صهيونيستها چه؟
==============
چاويز شانس آورد. شايد بيش تر از آنکه استحقاقش را داشت و مردم ونزوئلا اثبات کردند که در اين قرن به آن حد از آگاهي سياسي رسيده اند که حکومتي قانوني، هرچند خطاکار (اما قانوني ) را اصلحتر از حکومت زور و کودتا ميدانند.چاو فقط دوروز از سمتش دور بود.اما شما فکر ميکنيد که اگر چنين وضعيتي در کشور ديگری از آسيا پيش مي آمد، رهبرانش به اين حد شانس مياوردند؟ يا هرچه شود را بهتر از حال ميدانستند؟



........................................................................................

Saturday, April 13, 2002

٭ دل که رنجيد از کسي خرسند کردن مشکل است - شيشه بشکسته را پيوند کردن مشکل است .
تا بحال دل دوستي راشکسته ايد؟ يا دوستي دلتان را شکسته؟؟ هردو تحمل سوزند اما دومي را راحتتر ميشود تحمل کرد.
=================
چه ذوق و شوقي دارد به خواندن و نوشتن و دنيای مجازی اين فضول. چنان با حرارت از وبلاگها ميگويد و اين در وآن در ميزند که انگار اصلا" آنجا دارد نفس ميکشدو زندگي اصليش در اينترنت و وبلاگ است. من نميدانم چطور ميشود به اين آدم فهماند که آقاجان CyberSpace آنقدرها هم که تو خيال ميکني مهم نيست. کافيست کامپيوتر لکنتيت را خاموش کني و اصلا" طرفش هم نروی . يک کليد پاور را که off کني ميبيني که نه ندائي هست و نه سيب زميني.نه سيب گلابي هست و نه گوجه فرنگي.. نه وبلاگي هست و نه اينترنت. دنيای مجازی که به يک کليد بند باشد که اصلا" دنيا نيست . خودت را مسخره کرده ای با اين دنيات که شب تا صبح پشت کانپيوتر تق و تق ميکني و صبح تا شب سرکار چرت ميزني.پس تو کي ميخواهي آدم شوی و سر خانه زندگيت بروی... گفتم به کليدی بند است ياد ستون دين افتادم که ميگويند به گوزی بند است و اگر بگوزی نمازت باطل شده......استغفرالله..
وقتي اين فضول و باقي اين وبلاگ نويسها را ميبينم که چطور دنيای مجازيشان را جدی ميگيرند و عربده ميکشند و شمشير ميکشند بهتم ميزند. اينها چه ميخواهند؟ مگر نميبينند که بيفايده است؟ اييييييـن همه موضوع از آن اول پيش آمده.اولش صحبت چي بود؟.....نمي دانم ..... يادم رفته .بعدش صحبت گي ها ولزبين ها شد.يکي آمد به گي ها فحش داد. يک عده به طرفداری از همجنس بازان يا به بهانه دفاع از آزادی انتخاب آمدند عربده زدند. يک عده ديگر هم مدافع اخلاق شدند و آنها هم عربده کشيدند .يکي قهر کرد.يکي گفت اصلا"من مردم .. يکي ديگر در دهانش را باز کرد و هرچه فحش بلد بود به ديگران داد. يکي ديگر... آخرش چه شد؟ سری شکست؟ دستي شکسته شد؟ اصلا" ازينها بگذريم چه نتيجه ای حاصل شد؟ آيا همجنس بازی از کارش پشيمان شد؟ يا آنهائي که طرفدار همجنس گرائي بودند مگر عقيده شان تغيير کرد؟ يا آنهائي که دم از اخلاق ميزدند و همجنس بازی را تکفير ميکردند آطا به آزادی انتخاب و دمکراسي گردن نهادند؟؟ نه آقاجان ، فضول عزيز، دوست گرامي .....فقط وقتي بود که تلف شد پشت اين کيبرد و تق تق و چرتي که جنابعالي سرکارت به خاطر بيدارخوابي شبانه زدی..مگر نه اين بود؟
بعدش جريان اين وبلاگ عمومي پيش آمد که يکي هرچه دهنش بود به ديگران گفت .يکي ديگر دادش درآمد. يک عده سنگ آزادی بيان را به سينه زد و آن ديگری احترام به پيشکسوتها را مطرح کرد ودسته کشي و قشون کشي شد وشمشير کشيدند و اعلاميه و بيانيه دادند و جوابيه صادر کردند و .... آخرش هم معلوم نشد که چه شد و به کجا رسيد... ليلي مرد بود يا زن ...
هنوز چيزی نگذشته بود که جريان فلسطين پيش آمد. يک عده آمدند فحش خواهر و مادر بستند به اسرائيل و صهيونيست ها که بله چنين ميکنند و چنان ميکنند و جنايت کرده اند. کلي عکس و سند و مدرک هم بود که با ايميل دادند يا در وبلاگ گذاشتند که ببينيد اينها چقدر بد هستند. يک عده ديگر هم آمدند گفتند که وقتي فلسطينيها بمب به خودشان ميبندند و بچه های اسرائيلي را ميکشند اسرائيلي های ناز وو تيتيش ماماني کاری بجز دفاع ازشان برنمي آيد و اصلا" شارون طرفدار صلح است و اين فلسططنيها هستند که با ترور و عمليات انتحاری و غيره آتش جنگ را تيز ميکنندو غيره. يک سری هم بودند که ميانه را گرفتند وگفتند نه اين و نه آن و هردو را محکوم کردندو گفتند که جرم آن اسرائيلي که فلسطينيها را ميکشد با جرم آن فلسطيني که بمب به خودش ميبندد و ترور ميکند يکيست و هردو مقصرند... آخرش هم يا اين جريان درگيری ساکت ميشود و اين بروبچه ها ازين موضوع سرد ميشوند يا اينکه يک وبلاگ نويس ديگر يک چوبي تو يک سوراخ ديگر ميکند تا وبلاگدارها گروه بندی کنند و عده ای به طرفداری و عده ای عليه و عده ای هم ميانه را بگيرند و جريان آن سوراخ و چوب توش را بکنند يک موضوع ديگر برای سروکله شکستن (آنهم از نوع مجازی...چه حيف !)
گفتم حيف ..چون اگرمجازی نبود اميد آن ميرفت که با اين سروکله شکستنها شايد يکخورده مخشان جابجا شود و عقل به کله شان بيايد ...
همه اينها را بهش ميگويم و باز ميبينم که نه خير، اين درست بشو نيست ...سرش درد ميکند برای اين کسخل بازيها.چه ميشود کرد؟ فضول است ديگر...ازيکطرف با من همدردی ميکند و سرتکان ميدهد وبه من حق ميدهد که اينها را ميگويم وحرفهايم راتاييد ميکند، از طرف ديگر منتظر نشسته که ببيند من کي از پشت رل بلند ميشوم تا بيايد و توی آن دنيای مجازيش غرق شود و زير چشمي خدا خدا ميکند که زودتر کارم را تمام کنم و... انگار که همه اينها که توی گوشش خواندم ياسين بوده به گوش خر....


........................................................................................

Friday, April 12, 2002

٭ تشويق ملت به خرافات در شبکه لاريجاني
ببينيدکار به کجا رسيده است . اينها نه تنها ملت را احمق فرض ميکنند بلکه در عمل نيز با ملت رفتاری همچون عقب افتاده ها و بيشعورها دارند. پرچمدار جهل وحماقت ،لاريجاني کار را بدانجا رسانده که علنا" از خرافات در سيمای ارث پدريش جانبداری کرده وآنرا تبليغ ميکند.امروز در برنامه زنده ای که درساعت 12:45 از شبکه دو پخش ميشد ابتدا تکه ای از يک فيلم عربي را به نمايش گذاشتند که در آن مادر و دختری نگران ، با هم گفتگو ميکردند. مادر به دخترش ميگفت: نگران نباش ، ميروم از قلان دعا نويس برايت دعا ميگيرم. مطمئن باش بعد از گرفتن دعا مسئله براحتي حل خواهد شد. نميداني اين دعانويس چقدر کارش خوب است. هرکسي ازش دعا گرفته به حاجتش رسيده است... بعد از اتمام فيلم گوينده محترمه برنامه تشريف آوردند و علاوه براينکه حتي يک کلمه در مورد خرافات و حقه بازی که در پشت کار دعانويسان است صحبتي نکردند تازه طي بياناتي در مورد فوائد دعا ملت را ارشاد نمودند و بالنتيجه ملت شريف و هميشه در صحنه متوجه شدند که برای درست شدن مشکلاتشان کافيست که با مراجعه به دعانويس و دريافت دعا، ديگر خيالشان راحت باشد و به اطمينان اينکه دعايشان باطني و از ته قلب است (و همچنين به اطمينان خوب بودن دست دعانويس) حتما" گره از کارشان گشوده خواهد شد.به کجا رسيده ايم.؟ اينها کي هستند؟ چي هستند؟ يعني يک بي پدر و مادری توی اين مملکت پيدا نميشود که به اينها بگويدجاکش ها ، خر خودتان هستيد؟؟!! يکي نيست که از اينهمه خرافات و جهل دادش بلند شود و پته اين ها را روی آب بريزد؟؟!! چه روزگار غريبيست!!!
متاسفم برای خودم که به اجبار دراين خاک آريائي حماقت زا و جهل پرور به دنيا آمده ام.
دعاهای دعانويسان معمولا" با مرکب نوشته نميشود و آنرا با مخلوطي از آب زعفران+ پای چپ مورچه نرسرماخورده + موی زيرتخم چپ شتر حنائي ماده که پيشانيش سفيد باشدو تازه هم گوزيده باشد+ آپانديس اورانگ اوتان افريقائي يائسه + خاک الک کرده بغل توالت قبرستان جهودها+ *... ميسازند. اگر امتحان نکرده ايد عمرتان بباد است . امتحان کنيد!!، اگر عمل نکرد فحشش را به همان لاريجاني جاکش بدهيد که دعانويسي و خرافات را در نلويزيون ملک پدريش تبليغ ميکند.
* بعضي علما و دانشمندان دعانويس اعتقاد دارند که حتما" دراين مخلوط بايد سنده خشک شده پلنگ اکبرآقا را بشرط آن که شب جمعه ريده باشد و شب قبلش بستني وانيلي ميل کرده باشد نرم نمود و استفاده کرد تا دعا اثر کند. بر محققين و علمای کشورمان واجب است که درستي اين موضوع را تحقيق نموده و صحت يا عدم صحت آنرا به اطلاع اين ملت هميشه درصحنه حرف گوش کن ، برسانند ...باشد که دعا گيرندگان محترم گره از کار فروبسته شان گشاده شده دعا به جان مسئولين مملکت کنند .
======================
ميگويد چه خبر؟ هيــــــــچ ، سلامتي ...باز ميپرسد هي چه خبــــر؟و خبرش راميکشد که يعني مفهومي در خودش دارد. ميگويدپس تو کي ميخواهي يک کاری بکني؟ کي ميخواهي آدم بشوی؟و البتهمنظورش از اين يک کاری وآدم شدن ازدواج است. مي گويم انشااله....که نميگيرد. چون ديگر دوزاريشان افتاده که اين انشااله گفتنم فقط برای فرار از بحث است. بحثي مکرر که هربار از اوا دوباره تکرار ميشود و توهم هي مجبوری همان کلمات تکراری دفعه قبل و دفعه قبل ترو...30 دفعه قبل را تکرار کني و بهش پس بدهي. گير ميدهد که انشااله درست ولي کي؟ که باز توی همان حلقه بسته مي افتم وبحث و بحث و بحث و همه اش بي فايده. هميشه همينطور است . بعد از شنيدن دلايلي که هيچکدامشان برايش حتي يک پاپاسي ارزش ندارد (و علنا" هم ميگويد) آخرش چون به نتيجه نميرسيم مثل هميشه ميپرسد :پس چکار ميخواهي بکني؟ برنامه ات چيست... دلش را ندارم بهش فکر کنم. اينکه برنامه ای ندارم و زندگيم همينطوری بدون هدف دارد ميگذرد تا تمام شود را نه ميتوانم به او و نه حتي به خودم بگويم.ميگويم ميخواهم از اينجا بروم . ميگويد کجاو..بازهم بحث تکراری ديگری در ميگيرد که بي نتيجه ناتمام ميماند. چون او بقول خودش از اينهمه مکررات نتيجه گرفته که اگر من ميخواستم بروم بايد آن زماني که 17-18 سالم بود ميرفتم و نه الان که دير شده و تازه آنجا چکار ميخواهم بکنم و کارم اينجا چه ميشود و ..تکرار. تا جائي که ديگر گيج ومنگ بشوم ...چيزی هم نميشود گفت. قصدش خير است فايده ای هم ندارد که از جاکش پرور بودن اين خاک و جهل و حماقت آدميانش برايش بگويم که خودم نيز جزو همين احمقها هستم .....و اوهم.


........................................................................................

Thursday, April 11, 2002

٭ ميگويد اين حرفها چيست که توی وبلاگ من نوشته ای ...ميگويد تو با اين کارها داری از من فضول ، جلوی ديگران يک احمق ميسازی . ميگويد و ميگويد تا خسته ام کند. انگار حاليش نيست که من اين روزها رگلم و به هر بهانه ای برمي آشوبم. تازه مگر چه نوشتم؟ غير از آنچه در من و اطرافم ميگذرد را شرح دادم؟ ميگويد درست، ولي هر سخن جائي و هر نکته مکاني دارد. هر حرفي را که نبايد آدم بيايد در وبلاگش بنويسد. اما من ميگويم نه. وبلاگ جای همين حرفهاست و. يعني چيزی که در جاهای ديگر نميشود گفت را آدم ميايد توی وبلاگش مينويسد.والا اگر اينها را ميشد جای ديگری هم گفت کسي مرض نداشت بيايد برای نوشتن حرفهايش پول اکونت اينترنت بدهد و هي کرديت بسوزاند و تق تق کند. هي چرت بزند و تق تق کند تا فرداش سرکار هم هي چرتش بگيرد ولي تق تق نکندو نداند که چه خاکي برسرش کند. حالا مانده ام با اين فضول چه کنم که از فرط فضولي حتي توی کار خودش هم دائما" دوست دارد فضولي کند و نق بزند.
======================
اينجا دارد مثل چي باران ميبارد. آنوقت منهم که آدم مقوائي هستم و از زير باران رفتن هم اصلا" خوشم نمي آيد نشسته ام پشت اين کامپيوتر و هي تايپ کن...هي تايپ کن... اونوقت اين فضول جاکش همينطور نشسته دارد بروبر نگاهم ميکند مثلا" يعني اينکه بلند شو من ميخواهم بشينم پشت رل. يک جوری هم نگاه ميکند که آدم احساس گناه کند .دلش خوش است بخدا. خودش هم خوب ميداند که من اصلا" ازين عادتها ندارم که بخاطر همچه چيزهائي احساس گناه و ندامت بهم دست بدهد. خوب است که خودش هم هميشه ميگويد که مرا خشک سينه بزرگ کرده ، حالا نميدانم چطور شده که يادش رفته ...انگار همينطور که دارد پيرتر ميشود معزش هم درحال خشک شدن است ...
زياد شنيده ام که اين يکي يا آن يکي گفته اند از باران خوششان مي آيد و قدم زدن زير باران را دوست دارند يا مثلا" دوست دارند زير باران صورتشان را رو به آسمان بگيرند و قطره های باران را بنوشند و ازين حرفها که برای من فقط باعث ميشود که تنم گز گز بشود. يعني چه آخر؟ چه معني دارد که آدم سالم اطاق گرم و خشکش را ول کند و برود زير باران که مثلا" 4-5 قطره آب باران بخورد؟ و در عوض همه کس و کونش خيس خالي شود تا صبح توی رختخوابش اوهو اوهو سرفه کند و بر پدر هرچه شاعر وشاعر مسلکي که آدم را به رفتن زير باران تحريک ميکنند لعنت بفرستد... خوب آب ميخواهي برو تو يخچال..از آب معدني و آب ميوه و ويسکي و آبجو تا آب خالي خنک آنجا هست. آنقدر بخور تا جانت بالا بيايد. آن 4 قطره آب دوده آلود را هم ول کن بگذاربزمين بريزد ،شايد يک خيری به درخت سرکوچه تان برسد که شهرداری ماههاست آبياريش نکرده و دارد از بي آبي خشک ميشود. چه حرفها..قدم زدن زير باران..
==========================
مثل اينکه نميشود، اين فضول هم که بدتر از من از قدم زدن زير باران اصلا" دل خوشي ندارد و همينجور نشسته دارد ناخنهايش را ميجود . نگاهش را که نگو.... بهتر است کمي هم از پشت رل پياده شوم. قبل از اينکه زيرش بزند و بگويد که وبلاگ خودم است و خودم ميخواهم بنويسم و.... ازين حرفها... آخر منهم خوب ميشناسمش . ازين کارها هم گاهي ميکند. يک حرفي همينجوری کشککي ميزند ، قولي ميدهد ولي بعدش وقتي که ديد سخت است شروع به بهانه گيری ميکند و آخر سر هم بالکل منکر قول و قسمش ميشود.. بروم کنار اين بيايد تا نيامده و شر به پا نکرده...


........................................................................................

Wednesday, April 10, 2002

٭ نشسته بودم پشت کامپيوتر و تق تق ميزدم که ديدم اومد و سلام کرد. صندلي رو کشيد جلو و پرسيد اشکالي نداره؟ گفتم نه...خصوصي نيست. بشين... همونجور نشسته بود و به مونيتور خيره شده بود. گاهي هم زيرزيرکي به من نگاه ميکرد. فهميدم که حتما" باز کاری داره که روش نميشه بگه يا دنبال راهي ميگرده که با گفتنش همون دفعه اول خواسته شو بدست بياره. خيلي وقت بود که ميشناختمش و همه حالات و احوالش تو دستم اومده بود. بجز وقتهائي که غمگين بود و مرموز ميشد بقيه حالاتشو ميدونستم... شوخي نيست که ...يه عمری با هم بوديم. تو غم و شاديها...
بهش گفتم چي شده؟ جريان چيه؟ يه دفه يکه خورد و گفت: هيچي ، هيچي کارتو بکن. گفتم :نه من تورو ميشناسم. تو که تا حرفتو نزني نخواهي گذاشت به کارم برسم. پس زودتر بگو که کار دارم. من و من کرد و گفت : ميدوني ..من نشسته بودم فکر ميکردم...يعني فکر کردم که ...گفتم : خب بگو ديگه ، برو سر اصل مطلب . گفت : فکر کردم که بد نيست منهم تو وبلاگ بنويسم. گفتم : خب بنويس . کسي جلوتو نگرفته... گفت: نه...يعني منظورم اينه که فکر کردم چقدر خوبه اگر توی وبلاگ تو بنويسم. گفتم : حالا چرا تو وبلاگ من؟ خب برو يکي واسه خودت بزن. منم کمکت ميکنم تا درستش کني. گفت: نه..اونجوری نه..فکر کردم من و تو نداريم که ..خب با هم بنويسيم. گفتم: نه نميشه..آخه حرفامون قاطي ميشه اونوقت کسي اينجا رو بخونه با خودش ميگه فضول ديوونه که بود حالا ديگه کاملا" مجنون شده... آخه ميشناختمش و ميدونستم حرفاش گاهي وقتا سرو ته نداره... گفت : يعني ميگي من ديوونه ام....؟..... که ديدم الانه ازم دلخور بشه و باز مثل اوندفه چند ماه باهام حرف نزنه..
===============================
.حالا حرف نزدنش مهم نبود ولي حالتش خيلي اذيتم ميکرد. اونجوری که ميومد روبروم مينشست و بهم خيره ميشد. همش احساس ميکردم داره قضاوتم ميکنه... و اشکال اينجا بود که از همه چيزم خبر داشت و قضاوتش کاملا"صحيح بود... ازاون باری که باهام قهر کرد ديگه حواسمو بيشتر جمع ميکردم تا ازم نرنجه. چون خيلي زودرنجه.. گفتم : باشه..حالا بذار فکر کنم ببينم چيکار ميشه کرد.. که ديگه ولم نکرد. هميشه از اون اولي که شناختمش همينطوری بود. وقتي چيزی رو ميخواست همون موقع ميخواست و اصلا" صبر نداشت . خلاصه اينکه آخرش مجبورم بهش اجازه بدم که اينجا بنويسه. ولي بايد باهاش شرط کنم که خودشو معرفي کنه تا نوشته هاش با مال من قاطي نشه....
=======================
بذارين اول معرفيش کنم. خيلي وقته با منه و از همه چيزم خبر داره. برعکس من که از خيلي چيزاش خبر ندارم. بجز حالتهاش و روحيه اش که خوب ميشناسم. ولي وقتي که غمگين ميشه اونوقته که من هم نميتونم بشناسمش.. وقتي چيزی رو ميخواد درست عين يه بچه ميشه. بچه ای که اسباب بازی ميخواد و اگه بهش ندی لج ميکنه و دنيا رو روی سرت خراب ميکنه. يادمه يه بار ساعت 10 شب رسيورش سوخت. ساعت 11شب يه دفه هوس کرد که ماهواره تماشا کنه. اون وقت شب زنگ زد اينور و اونور و بالاخره ساعت 2 صبح يه رسيور با قيمت بالاتر از حد معمول (بخاطر عجول بودنش) توی خونه اش نصب شده بود و داشت تماشاش ميکرد.. يا يه بار ديگه ساعت 4 صبح بيدارم کرد چرا که سيگارش تموم شده بود و اونوقت صبح سيگار ميخواست. وقتي بهش گفتم ندارم و سيگارم تموم شده نذاشت بخوابم و وادارم کرد که با هم بريم و يه بسته سيگار بخريم..جالب اينجا بود که وقتي برگشتيم خونه اينقدر که خسته بود سيگارشو نکشيده گرفت خوابيد و منو که خوابم پريده بود تنها گذاشت تا بشينم بجاش شکم خالي سيگار بکشم..
برام جالبه چون اکثرا" خوابه. فکر ميکنم از 24 ساعت 10 يا 12 ساعتشو درشبانه روز ميخوابه بع هکس من که حتي 5 ساعت هم وقت خواب ندارم..
================================
بالاخره بهش گفتم...يه جوری گفتم که بهش برنخوره. گفتم ببين، من و تو همه چيزمون مال همديگه است. هرچي من دارم مال تو هم هست ولي اين يکي ِه خرده فرق داره چون يه چيز شخصيه ..مثل دفترچه خاطرات..که درآمد: مگه تو چقدر خاطرات تنهائي داری. اکثر اوقات که با هميم پس خاطره هامونم مشترکه. گفتم : ميدونم..منظورم اين نيست که نخوام اونجا بنويسي. منظورم اينه که اگه مينويسي لااقل خودتو اونجا معرفي کن تا حرفات با مال من اشتباه نشه. پوزخندی زد و گفت: مال من؟ گفتم ببخش ..من و تو نداريم ولي چه اشکالي داره حرفامونو جدا بزنيم؟ ساکت شد و رفت تو فکر.... چند ساعتي راحتم گذاشت و با خيال راحت تونستم به ايميل هام سر بزنم و جوابشونو بدم. ديگه فکر ميکردم يادش رفته که ناگهان اومد دوباره روبروم نشست . بازم خيره شده بود. نميتونستم به کارهام برسم. خودشم ميدونست که وقتي اينجوری به من خيره ميشه و قضاوتم ميکنه من ازش خجالت ميکشم. ديدم نميشه..بايد تمومش کنم. گفتم: چي شد پس؟ فکراتو کردی؟ گفت :آره...با پيشنهادت موافقم. گفتم :يعني چي؟ وبلاگ جدا واسه خودت ميزني ؟ گفت : نه...ولي نوشته هامو نميذارم با مال تو قاطي بشه. بازم خوب بود..هروقت ميخواست به چيزی برسه اگر تو دستای من بود مطمئنا بهش ميرسيد. بايد خدا روشکر ميکردم که لااقل قبول کرده مطالبشو با مال من قاطي نکنه...
==========================
سلام ، من فضول نيستم. نه اينکه فضولي نکنم..چرا ميکنم..ولي فضول نت پد ايراني نيستم. دلم گرفته بود اومدم اينجا يه هوائي تازه کنم و حرفامو بزنم و برم. فضول زياد خوشش نمياد که من صندليشو اشغال کنم. عاشق اينترنته و همين حالا هم که اونجا نشسته و داره سيگار ميکشه مطمئنم تو فکر اينه که کي کارم تموم ميشه که بياد اينجا به عشقش برسه.. راستش خوابيده بودم.ولي يهو يادم اومد که ميخوام بنويسم. ميدونم که فضول نگران نوشته های منه. آخه همه جيک و پيکشو ميدونم و فکر ميکنه ممکنه يه چيزائي بگم که به ضررش تموم بشه...حالا ميبينه که اينطور نيست. ميبينه که نوشتن من تازه به نفع خودشم هست. رگل روحي من باز شروع شده و اين روزها پاچه ميگيرم. خوشابحالم که اطرافيانم تحملم ميکنند. مخصوصا" فضول ... گاهي فکر ميکنم خودشو مجبور ميدونه که تحملم کنه. يعني فکر ميکنه چاره ديگری نداره. ولي من دوستش دارم. نميدونم ميدونه يا نه.ولي هميشه خوبيشو خواسته ام.
خيلي وقت است که ديگر با خودم جدی نيستم.خودم را بي قيد ميبينم. قابها و چارچوبهايم همه شکسته اند. ديگر از هيچ قالبي تبعيت نميکنم . همه چيز شده وقت کشي که بگذرد.. تا چه بگذرد؟ ميدانم روزی افسوس خواهم خورد بخاطر همه اين لحظه هائي که قتل عامشان کردم و بي هدف وبدون اينکه عاقبت انديشي کنم دوان دوان از کنارشان گذشتم. گذشتم تا بجائي که هيچکجاست برسم ؟ روزگاری بود که اينطور نبود. روزگاری بود که با خودم منضبط و بيرحم بودم. روزگاری بود که از هر لحظه زمان برای هدفي که در سر داشتم بهره ميبردم. حالا فقط کار امروز را به فردا و فردا را به پس فردا و پس فردا را به هيچوقت مي اندازم. گاهي فکر ميکنم پس اين کيست؟ اين من نيست.من اينقدر بي غيرت و بي قيد نبود. پس اين کيست که مرا با شتاب به جلو و هيچستان ميراند؟ اگر پايانش آن است که اين من ميخواهد پس چه فايده از زندگي؟ کي بود که ميگفت زندگي رسم خوشايندی است؟ پس اين بيمزه ترين قصه عالم چيست؟ زندگي من؟


٭ هميشه از کوچکي يادم است که چوب دوسر طلا بوده ام. البته اين لفظ بهداشتيش است که بزبان خودماني ميشود چوب دوسر گهي..... يادم هست که هروقت شاهد دعوا های پدر و مادر بودم با اظهار نظرهای خودم و صحبتهايم با آنها بصورت تک تک، کار را بجائي ميرساندم که هردوشان فکر ميکردند من طرف آن ديگری را ميگيرم و از من دلگير ميشدند. يعني همان چوب دوسر گهي معروف ميشدم.هرچند که قصدم آشتي دادنشان بود.................
حالا که مثلا" بزرگ شده ام هم ميبينم که فرقي نکرده و باز هم همان چوب دوسرگهي هستم . گيريم اين دفعه دوسر قضيه پدرو مادرم نباشند، ولي در آن چوب معروف بودنم ، تفاوتي نميکند و همان هستم که بودم...
================
دريکي از وبلاگها (لينکش را چه زود فراموش کردم ..جوان پيريست ديگر) خواندم که در مورد ديه نوشته بود و اينکه ديه زن نصف مرد است و اين موضوع حتي در مورد يک قاتل معتاد و دزد (يادم آمد..اخترک ب 612 بود انگار) که پيرزني را به قتل رسانده موجب اشکال کرده و برای مجازات قاتل خانواده مقتول مجبورند ديه قاتل را بدهند که در کمال بيعدالتي و بي انصافي دوبرابر ديه مقتول است...!!!
در عجبم که تا به کي ميخواهيم بجای منطق و تفکر به سنتها و خرافات تکيه کنيم و حتي در چنين مواردی که حق و حقيقت اظهرمن الشمس است آنرا زير پا گذاشته و به بهانه قوانين اسلامي اينهمه ظلم بر مردمان روا داريم؟
==============
تازه تنها همين نيست. تعزير و شلاق و سنگسار و بريدن اعضای بدن هم تحفه های ديگری از اين سنتهای غلط به اصطلاح اسلاميند که آقايان اگر دستشان برسد کاملا" عملياتي اش ميکنند. کما اينکه جسته و گريخته دهها مورد آنرا در شهرهای مختلف ايران داشته ايم و هربار با اعتراضات شديد مردمي کارشان را ادامه نداده اند....


........................................................................................

Tuesday, April 09, 2002

٭ زماني را بياد دارم که فلسفه هستي و آفرينش انسان سوال زندگيم بود. در مورد وجود يا عدم وجود خدا بحث ميکردم و دلايل صحت ماترياليسم يا تناقضات آنرا در ذهنم سبک و سنگين ميکردم .اول مرغ بود يا تخم مرغ ؟
اما نميدانم که از کي اين مسئله برايم بي اهميت شد. نميدانم چه شد که ديگر به وجود خدا يا عدم وجودش نپرداختم و بسادگي اطاعتش کردم. شايد فشار زندگي يا تحملم را گرفته بود يا ...هرچه بود الان ديگر به اين مسائل فکر نميکنم و با خدايم به آشتي رسيده ام.با او معامله هم ميکنم و خواسته هايم را ازاوطلب ميکنم.
===========
شکار وشکارچي... دخترهائي که بعد از عمری زندگي در شهرستان کوچکشان به تهران مي آيند و ميخواهند خود را همرنگ پايتخت نشينها کنند را ديده ايد؟ بعضيها در اين راه از هر تهراني هم تهرانيتر ميشوند و برای اينکه ثابت کنند که امل نيستند و متجدد تشريف دارند حتي به دادن هم راضي هستند و آنرا نشانه مدرنيسم ميدانند. يکي از وبلاگها را که ميخواندم به چنين نتيجه ای رسيدم...
===========
به زحمت13يا 12 سال داشتند. هيکل کوچکشان در برابر هيکل نکره پسر بسيار نحيف مينمود. پسر سرش را تراشيده بود. انگار که سرباز بود و برای مرخصي لباس شخصي و تيشرت جوادی تنش کرده بود. پشت موتورش با حالتي مغرور نشسته بود و چشمهايش داشت دودو ميزد. آب از لب و لوچه اش آويزان بود و به خيال خودش داشت دختر بازی ميکرد .اما يادش رفته بود که دختربازی و بچه بازی دو مسئله جدا هستند.همينطور که داشت با هيجان با دختربچه ها حرف ميزد يکدستش جلوی شلوارش بود و چيزش را جابجا ميکرد.....دخترها هم سعي ميکردند با لهجه لاتي صحبت کنند و سنشان را بيشتر از آني که هست وانمود کنند. موتور پسر توجهشان را جلب کرده بود و به خيال خودشان ميخواستند جوانک را عبدالله کنند و با موتورش سواری کنند. پسر هم در قالب شيادی که ميخواهد معصومانه از طرف مقابل سوء استفاده کند فرو رفته بود و هر کلمه ای که از خودش صادر ميکرد فني بديع و تازه در امر خطير دختربازی بنظرش ميامد. هردوطرف داشتند رل بازی ميکردند. هم آن سه تا دختربچه و هم سرباز سر تراشيده. دخترها چنان در نقش دخترهای بزرگتر از خودشان فرو رفته بودند که بعيد نبود برای اثبات بزرگيشان حتي بدن خود را در اختيار پسر بگذارند و پسر هم در نقش دون ژوان خود را محق ميدانست که مخ زني کند و آن 3 بچه کم سن و سال را در قالب پتياره هائي ميديد که ميتوانند کمي از حرارتش و خواهش تنش بکاهند. ظالم و مظلوم، گرگ و بره، شکارچي و شکار هردو نقششان را پذيرفته بودند و داشتند بخوبي رل بازی ميکردند. گاهي نقششان با هم عوض ميشد.......
و من سرگشته بياد دوران نوجوانيم بودم که بچه بازی را ننگ و عار ميدانستيم و به دخترهائي به اين سن و سال اصلا" نگاه هم نميکرديم. چه چيز عوض شده است ؟ در زمان ما فقط منحرفين جنسي و بچه بازها بدنبال دختربچه ها و پسربچه ها بودند. اما آن پسر منحرف جنسي نبود.اين را مطمئنم....
=============
سايت بلاگر هرروز از روز قبل بدتر است. اين اواخر ديگر اجازه پست مطالب را بزور ميدهد. شايد بقول آقای درخشان ميخواهند پوليش کنند. بايد از همين حالا به فکر سايت ديگری برای وبلاگ نويسي باشيم و البته مجاني.....
=============
مفاهيم چه زود عوض ميشوند. خيلي کارها بود که قبلا" بهش ميگفتند " حق خوری" و مرتکبش رو بي فرهنگي و زورگوئي متهم ميکردند. الان اسم اينکار عوض شده و بهش ميگن "زرنگي" و مرتکبش رو آدم باهوش و تيز و زرنگي ميدونند. مثلا" وقتي همه توی صف ايستاده اند به بهانه ای بروی جلوی صف و کارت را زودتر از بقيه انجام دهي...... يا مثلا" "رشوه " يا "باج سبيل" که الان به اين چيزها "پول چائي" و "کارراه انداز" ميگن و در دادن يا گرفتنش هيچ ابائي ندارند.اگر بدنبال زمانش ميگردين ميتونيد به 23 سال پيش برگردين . کلي از لغتها و مفاهيم بعد از انقلاب تغيير کردند و ارزشششون هم عوض شد .مثلا" نزول و ربا که الان شده اند بهره بانکي و شکنجه که شده تعزير و خرافات که الان شده سنت يا مثلا" شاه که الان با اختياراتي به مراتب بالاتر تبديل شده به "رهبر" با اين فرق که شاه آدم بدی بود ولي رهبر سلطان خوبان جهانه...مگه نه؟
در کشوری که روزنامه نگارش بازجو_(حسين شريعتمداری) باشد وتئوريهای اپوزوسيونش را مديرکل اطلاعات (حجاريان) بنويسد وقهرمان و انقلابيش کارمند سابق اطلاعات سپاه (گنجي) باشد ، اين چيزها اصلا" هم عجيب نيست.
============
وقتي گرفت ديگر کاريش نميشود کرد. وقتي اين حالت به من دست ميدهد نه ميتوانم بخوابم و نه اينکه بيدار بمانم.سرگيجه دارم .دهانم بدمزه شده و حس ميکنم نفسم بزور بالا مي آيد و بدون اينکه هيچ دردی داشته باشم احساس مردن دارم. در عين حال بشدت هم از مرگ ميترسم. جالب است. زماني که حالم طبيعيست اصلا" از مرگ نميترسم و حتي آنرا آرامش ميدانم . خواهانش هستم .اما وقتي اين حالت به من دست ميدهد بشدت از مرگ ميترسم. شايد تغييرات فشار خون باشد. شايد از قلب است و يا شايد بخاطر تنگي نفس باشد.شايد هم از بيخوابي ..... هرچه که هست بيچاره ام کرده. يکوقت ميبيني تا دوماه هم هيچ خبری نيست و يکوقت ديگر يک روز درميان به سراغت مي آيد.
الان هم همينطور شده ام. خودم را با کامپيوتر و اينترنت سرگرم ميکنم تا به فکرش نباشم ولي مگر ميشود؟ همين چند جمله را هم بيست بار از پای کامپيوتر لب پنجره رفته و نفس تازه کرده و دوباره برگشته ام.بايد به پزشک مراجعه کنم. اما اشکالش اينجاست که نميدانم چگونه توصيفش کنم. درد است و نيست. مرگ است و نيست...هرچه که هست بالاخره جانم را ميگيرد



........................................................................................

Saturday, April 06, 2002

٭ چقدر ازين دعواهای بچگانه بين وبلاگها خسته ام. احساس ميکنم اين انرژی که اينجا داره با بگومگوها، توضيحها، معذرت خواهيها و تو سروکله همديگرزدن هدر ميره نه تنها حيفه بلکه اصلا" مصرفش احمقانه است .چند جور ميشه برخورد کرد. ميشه همش دنبال حق و حقيقت باشي و با اينکه ميدوني طرف مقابلت ميفهمه ولي خودشو به نفهمي زده هي براش توضيح بدی و دليل و منطق بياری . ازش توقع انصاف داشته باشي و خودتو جر بدی تا قضيه رو واسه اون (و همينطور ديگران) روشن کني . يه راه ديگه هم هست. اونم اينه که اصلا" کاری بکارشون نداشته باشي . حرفاشونو نشنيده بگيری و هرچي تهمت و ناروا که بارت کردن ازين گوش بگيری و از گوش ديگه در کني. آخه اينجا ميشه به هيچکس (بجز وجدان خودت) حساب پس نداد. ميشه ديگرانو نديده گرفت . ميشه حرفاشونو نشنيده فرض کرد. ميشه اصلا" آدم حسابشون نکرد. مگه نه؟ کم کم دارم به اين نتيجه ميرسم که راه دوم عاقلانه تر و بي ضررتره. فايده اش چيه که چيزی که ميدوني طرف مقابلت هم ميدونه ولي به نفعش نيست که به دانستنش اذعان کنه رو صدبار توضيح بدی؟ فايده اش چيه که بخاطر جرم نکرده ات صدبار عذر بخوای ؟ فايده اش چيه که هي مودبانه آرزوی رفع مشکلات و کدورتها رو کني و بدوني که فردا بازم يه بامبول ديگه درانتظارته و بازم دلخوری ، کدورت و ... ولش کن. بيخيال دنيا و وبلاگ و وبلاگ صاحابها...کار خودتو بکن .به ديگران هم کاری نداشته باش. نه به خودشون نه به اتهاماتشون نه به ...اينجوری راحت تره..و منطقي تر
====================
وبلاگهای جديد هرروز به ليست حدر اضافه ميشوند . بعضيها حرفي برای گفتن ندارند و طبق مد و جرياني که براه افتاده طالب ايجاد وبلاگ هستند اما بعضيهای ديگر واقعا" جالب مينويسند. برای نمونه ، وبلاگ جديدی بنام وبلاگ خروس باز شده که سبک نگارشش اگرچه ممکنه موافق طبع بعضي از دوستان طرفدار وبلاگهای بهداشتي نباشه(مثلا" شمس الواعظين) ولي صداقتي که در نوشته هاش هست خيلي جالبه.نويسنده اين بلاگ مسائل روزمره اجتماعي را با لحني طنزآلود به نقد کشيده و از مسائلي صحبت ميکنه که ديگران کمتر به اون ميپردازند. اگر يک کليک تو سر اين لينک بزنيد مطمئنا" خوشتون خواهد آمد.با عرض تبريک به اين دوست جديد ، اميدوارم که وبلاگش هرروز آپديت و در زندگي هم مثل وبلاگ نويسي موفق و پيروز باشه
=========================
بالاخره اين مراسم مرسوم محرم هم تمام شد و همسايگان محترم لطف فرموده و بلندگوی گوشخراش مردم آزاريشونو جمع کردند تا سال ديگر که باز سروقت علم و بيرق بزنند و اين مراسم مسخره رو برپا کنند. وقتي حرکات و فريادهاشونو ميشنيدم بي اختيار به ياد مراسم سنتي رقص دور آتش قبايل آفريقائي بودم . از نظر ملل غربي اين حرکات هيچ تفاوتي با رسوم افريقاييها نداره و حتي دربعضي از مراحل (مثل قمه زني و زنجيرزني)از آنها هم بدوی تر و عقب مانده تر است . مقال] ای دريکي از روزنامه های غربي حتي آنرا به مازوخيسم و خودآزاری ربط داده بود. براستي که اگر بخواهيم بيطرفانه و منطقي فکر کنيم اين حرکات ديوانه وار و عربده های جانسوز برای اتفاقي در 1400 سال پيش (که حتي صحتش هم قابل اثبات نيست) چه توجيهي ميتونه داشته باشه ؟البته ميدونم که وقتي پای بحث پيش بياد اين دوستان عزادار (به نظر خودشون) دلايل منطقي و محکمي دارند که اين حرکاتشون رو توجيه ميکنه . ولي حتي اگر بزور دگنگ اين دلايل برای ما ايرانيها توجيه پذير باشه به هيچوجه برای ملل ديگر توجيه پذير نيست و تنها نمادی از عقب ماندگي و بدويت يک ملت جهان سوميست .در عزاداری امام حسين بدون هيچ ملاحظه ای مراسم اجرا ميشه. مثلا" برای آقايون اصلا" مهم نيست که شايد اين سروصداها و عربده کشيها موجب آزار و مزاحمت برای کساني باشه که مريض دارند يا حتي اصلا" مريض هم نيستند ولي به عنوان يک انسان حق دارند توقع آرامش و سکوت در محل زندگيشون رو داشته باشند. وضعيت طوريست که حتي بيان اين موضوع و طلب اين حق (آرامش در محل زندگي) هم نوعي جرم و گناه به حساب مياد و کسي حق اعتراض نداره .در ماه گذشته محله رو با چادری بزرگ پوشانده بودند و کارشون اين شده بود که با لباس سياه از صبح به پخت و پز (با نوای گوشخراش گريه وزاری از بلندگو) و آماده کردن غذا برای نهار و شام عزاداران محترم و سينه زني و زنجيرزني شبها مشغول باشند. انگار که همه زندگي تعطيل شده بود و اين مراسم حياتي از نان شب واجبتر شده بود.حتي اقشار کم درآمد هم با وجود تمام مشکلاتشون برای گذران زندگي ، فعاليتهاشون رو تعطيل کرده بودند و به اعتبار شام و نهار امام حسيني تمام وقتشون رو صرف اجرای اين مراسم بدوی ميکردند. دولت هم چون به نفعشه که ملت هميشه با چيزی مشغول باشند و وقتشون پربشه (تا از بيکاری به فکر انقلاب نيفتند) به اين مراسم دامن ميزد.
تا وقتي که ضرورت تغيير حس نشه هيچ تغييری در اوضاع پيدا نخواهد شد و با اين ملت بيخيالي (که ما هستيم) به اين زوديها هيچ ضرورتي حس نخواهد شد.


٭ درايام نوروز بعد از مدتها ،به سفر رفته بودم تا هوائي عوض کنم. نکته جالبي که دراين سفر به آن برخورد کردم تنزل فجيع سرويسدهي نهادهای خدماتي در جامعه بود. وضعيت جالبيست . اکثر کارهای خدماتي بر عهده بخش دولتيست و آن تعداد کم خدماتي که به بخش خصوصي واگذار شده نيز همچون بخش دولتي سرويسدهي بسيار نامناسب و سطح پائيني دارند. اين امر در بخش دولتي توجيه پذير (هرچند غيرمنطقي ) است . چون اکثر کارکنان اين بخش بدليل درآمد پايين و مشکلات اقتصادی به کم کاری و بقول معروف دزديدن از کارعادت کرده اندو از طرف ديگر چون منافع حاصله از سرويسدهي آنها مستقيما" در جيب خودشان نميرود (طبق مثل ديگي که برای من نجوشد بگذار کله سگ درآن بجوشد) و نظارت دقيقي نيز بر کارشان وجود ندارد خودرا ملزم به رعايت بسياری از آداب و رويه های سرويسدهي به مردم نميدانند. اين مسئله درتمام سطوح و انواع بخشهائي که به نحوی با ارباب رجوع سروکار دارند ديده ميشود. بعد از 23 سال ميبينيم که دراين مورد بجای پيشرفت، پسرفت چشمگيری داشته ايم . در بخش قليل خصوصي نيز به تبع بخش دولتي و کمبود عرضه نسبت به تقاضا ، و همچنين فرهنگ غلطي که مصطلح شده شاهد همين رکود و پسرفت هستيم. هميشه وقتي عرضه و تقاضا نابرابر و اختلافشان زياد باشد همين مشکلات پيش خواهد آمد. عرضه کننده براحتي بيان ميکند که :همينه که هست ، نميخواهي برو از جای ديگر بگير..... چون ميداند که اگر اين تقاضا کننده خدماتش را نخواهد ، تقاضای ديگری در نوبت و صف هستند که با کمال ميل منتش را هم ميکشند...
و آنچه در اين ميان فراموش شده و بيش از هرچيز مضر و خطرناک است همان فرهنگ غلطيست که دراين رابطه در جامعه مصطلح شده و به اين زوديها هم اثراتش قابل زدودن نخواهد بود.
==========================
يادم هست که 23 سال پيش ازين ، درزماني که هنوز شاه سابق فرار را برقرار ترجيح نداده بود و درهمان بحبوحه انقلاب در اثر اتحاد و همدلي که بين ملت بوجود آمده بود شاهد حرکتي اعتراض آميز از سوی مردم بودم . جريان اين بود که به دلايلي قيمت ميوه جات بسيار بالا رفته بود و چون قشر مرفه جامعه براحتي از پس هزينه آن برمي آمدند ميوه فروشها هم رغبتي به پايين آوردن قيمتشان نداشتند. تا جائيکه حتي قشر کارمند را به تمسخر ميگرفتند که فلان ميوه هنوز نوبرانه است و کارمندخور نشده است . در يک حرکت ابتکاری فرهنگيان دست به تحريم خريد ميوه زدند و ساير اقشار نيز بعضي به خاطر اتحاد با کارمندان (يا به هردليل ) چندين روز از خريد ميوه خودداری کردند.ميوه ها در مغازه ها و ميادين بار ميگنديد و کسي حاضر به خريدشان نبود. بخاطر دارم که اکثريت مردم از خريد ميوه (حتي وقتي مهماندار بودند) اکراه داشتند و بعضي هم از خجالت اينکه نکند پاکت ميوه را در دستشان ببينند جرات نميکردند ميوه بخرند. نتيجه اين شد که در عرض يک هفته قيمت ميوه سقوط کرد و بارفروشان گرانفروش ناچار شدند که دندان طمعشان را کشيده و ميوه را به نرخ پايين به فروش بگذارند تا در مغازه نگندد و لااقل قيمت تمام شده را بدست آورند.
يعني باز هم ميتوانيم شاهد چنين حرکات خودجوش و اتحاد و همدلي ملت باشيم ؟ ملتي که در اين 23 سال به ضرب وزور ....طبقات مختلفي را تشکيل داده اند که هرکدام ساز خودش را ميزند و ... به اميد آنروز


........................................................................................

Home