[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Monday, April 15, 2002

٭ اينقدر اين اکبرآقا از جاکشي بد گفته بود که نزديک بود خداينکرده کافر شويم و اين عمل را گناه بدانيم. جهت اطلاع ، نظر اکبرآقای عزيز را به وبلاگ اسلام جلب ميکنم که درآن به نقل از (جامع عباسی، علامه حلی) آن شغل شريف (که اسمش بداست ولي پول خوبي دارد) را علنا" حلال کرده وبه تبع آن جاکشي نيز که از فروع آن شغل شريف است ، به احتمال قريب به يقين حلال خواهد بود.
=====================
اثرات عمليات انتحاری که در فلسطين اشغالي جريان دارد تنها نتيجه اش ايجاد رعب و وحشت در اسرائيليها نيست. اسرائيل نيز به نوبه خود ازاين حوادث استفاده های تبليغاتي لازم را برده و آزادانه (به بهانه قتل و ترورمردمش ) حملات خودرا برعليه فلسطين افزايش داده است.حتي شايد بتوان گفت که اينگونه حرکات بيشتر به نفع شارون است تا ملت فلسطين. يک دختر فلسطيني به خودش بمب ميبندد و 9 تن اسرائيلي را با خودش هلاک ميکند. رسانه های غربي و اسرائيل بلافاصله تعداد کشته شدگان و زخميها را بسيار بالاتر از رقم واقعي (90 نفر) اعلام ميکنند. نتيجه ايجاد تنفر در ملل غربي و حمايت دولت به ازای پشتيباني اسرائيل خواهد بود. آمريکا نيز با اين تبليغات موافقت ضمني ملتش را برای پشتيباني از اسرائيل و همينطور حمله به عراق و احتمالا" ايران و.. بدست مي آورد......
تا اينجا مسئله فقط کاسبکاری بود يعني سود وزيان اين عمل را ديديم .اما نفس عمل که کشتن و هلاک کردن انسانهاست و از رفتار انساني بدور است خود جای بحث بسياردارد. ترور ، ترور است. اگر اين عمليات را تاييد کنيم بالطبع بايد عمليات 11 سپتامبر و ساير ترورهای اين چند سال اخير که بدست مذهبيون افراطي انجام شد را نيز تاييد کنيم. در نوشته های بعضي از دوستان ديدم که چگونه مخالفين عمليات انتحاری را تکفير و آنها را متهم به دفاع از جنايتکاران اسرائيلي ميکردند. اين شيوه مذموم در ادبيات ما بسيار معمول شده و بسياری از کساني که ازاين روش برای به کرسي نشاندن عقيده شان استفاده ميکنند از قبح و زشتي آن بيخبرند. هيچ انسان عاقل و با انصافي عمليات و نسل کشيهای صهيونيستها را تاييد نميکند. بسيار ساده انديشي (و شايد مغرضانه) خواهد بود اگر چنين رفتار کنيم و مخالفين ترور را غربزده و طرفدار اسرائيل بناميم. رسانه های غربي بدون اين حرکات هم سوژه به اندازه کافي برای وحشي و عقب افتاده نشان دادن مسلمانان دارند. ديشب شبکه تلويزيوني آلمان در برنامه ای حساب شده به پخش مراسم قمه زني در عزاداری عاشورا (مربوط به کشورهای عربي ) پرداخت . صحنه بقدری فجيع بود که حتي کسانيکه با اين نوع مراسم آشنائي دارند بي اختيار منزجر ميشدند. در کنار اين تصاوير صحنه های مانور و تمرين های جنگي حزب الله و همچنين صحنه های ترور و 11 سپتامبر مونتاژ شده بود و اينگونه، مسلمانها را چه از نظر طرز تفکر و ايده و چه از نظر عمل مشتي عقب مانده و متحجر و وحشي وانمود ميکردند. به اين فکر افتادم که از ماست که بر ماست. وقتي که هنوز در بين خودمان قادر به حل اختلافات و کنار گذاشتن اينگونه خرافات نيستيم و چنين بهانه هائي بدست غرب ميدهيم انتظارمان از اينکه رسانه های غربي چهره ای مخدوش شده از ما نشان ندهند بيجاست. چون آنکه از دور به ما مينگرد هماني را ميبيند که به او تلقين کرده اند. خودمان هم هيچ تلاشي برای رفع و زدودن اين چهره عقب مانده ، از خودمان نداريم. يکي از دوستان مقيم آلمان ميگفت که با همسايگانش تا قبل از پخش چنين فيلمهائي در رسانه های آلمان روابط بسيار عادی و خوبي داشته ولي بعد از چند بار نمايش اينگونه صحنه ها ، همسايه شان از روی احتياط ،فرزندش را از آمدن و بازی کردن با فرزند او بازداشته و به او گفته به کساني که با خود چنين ميکنند و آن را موجب نزديکي به خدا ميدانند (قمه زني) اعتمادی نيست !


٭ امروز با دوستي در آمريکا صحبت ميکردم .ميگفت جريان آن بمب گذاری در بازارچه خياباني اورشليم را شنيده ای؟ جنازه ها را ديده ای ؟ اخبار تلويزيون ميگفت که حدود 90 نفر کشته و زخمي شده اند.در فيلم خبری که ديديم جنازه ها همه جا پراکنده بودند.....گفت و گفت و گفت ..و من بياد دوست ديگری بودم که در همين ايران خودمان ديروز صبح خبر از 9 کشته و 20 زخمي در حادثه ترور بازارچه داده بود. هرچه اين 20 زخمي و 9 کشته را جمع ميزدم و از هرراهي ميرفتم به عدد 90 نميرسيدم و مسئله ام لاينحل مانده بود تا همان رفيقم به دادم رسيد و با محاسبه ای سرانگشتي مشکل را رفع کرد. دوستم چنين حساب کرد که خوب. 9 نفر کشته داريم و 20 نفر مجروح ، يک احتمال هم داريم که آمريکا بخواهد به عراق حمله کند ولذا بايد پشتيباني ملتش را برای حمله پشت سر داشته باشد، يک پارامتر ديگر هم داريم و آن هم بهانه لازم برای پشتيباني از اسرائيل توسط آمريکاست که پيش نياز آن حمايت ملت هيچوقت در صحنه آمريکا از اعمال و رفتار دولتش است. حالا همه اين متغيرها و پارامترها را جمع بزن.....
جمع زدم وديدم که جمع کل از آن عدد 90 که دوست آمريکاييم گفته بود هم بالا زد و از همانجا به صداقت خبرگزاريهای غربي کاملا" مطمئن شدم....
===============
عمليات انتحاری.....25 هزار دلاری که صدام حسين رئيس جمهور کشور دوست و برادر مسلمان عراق (تکريتي افلقي سابق ) بابت هر عمليات به خانواده تروريست پرداخت ميکند....نفعي که شارون و افراطيهای هر دوطرف از اين نوع عمليات و شلوغ شدن جو ميبرند...اينها را که جمع و کم کنيم چه عددی بدست مي آيد؟
==============
ياد يک شخصيتي افتادم که دريکي از سريالها بازی ميکرد و هرکس هرچه ميگفت فوری ميگفت: حق با شماست. آن يکي ضدش ميگفت، به او هم ميگفت:البته حق باشماست .... حالا کار ما شده. اين وبلاگ نويسها بعضي چنان مدلل و با منطق مينويسند که دوتاشان را که بر ضد هم نوشته اند را اگر بخواني ، ميبيني هردو حق دارند. سر اين جريان فلسطين و اسرائيل من آخرش نفهميدم که بالاخره حق با کيه. عمليات انتحاری آيا حق است يا باطل ؟ اعدام جوانان فلسطيني بدست صهيونيستها چه؟
==============
چاويز شانس آورد. شايد بيش تر از آنکه استحقاقش را داشت و مردم ونزوئلا اثبات کردند که در اين قرن به آن حد از آگاهي سياسي رسيده اند که حکومتي قانوني، هرچند خطاکار (اما قانوني ) را اصلحتر از حکومت زور و کودتا ميدانند.چاو فقط دوروز از سمتش دور بود.اما شما فکر ميکنيد که اگر چنين وضعيتي در کشور ديگری از آسيا پيش مي آمد، رهبرانش به اين حد شانس مياوردند؟ يا هرچه شود را بهتر از حال ميدانستند؟



........................................................................................

Saturday, April 13, 2002

٭ دل که رنجيد از کسي خرسند کردن مشکل است - شيشه بشکسته را پيوند کردن مشکل است .
تا بحال دل دوستي راشکسته ايد؟ يا دوستي دلتان را شکسته؟؟ هردو تحمل سوزند اما دومي را راحتتر ميشود تحمل کرد.
=================
چه ذوق و شوقي دارد به خواندن و نوشتن و دنيای مجازی اين فضول. چنان با حرارت از وبلاگها ميگويد و اين در وآن در ميزند که انگار اصلا" آنجا دارد نفس ميکشدو زندگي اصليش در اينترنت و وبلاگ است. من نميدانم چطور ميشود به اين آدم فهماند که آقاجان CyberSpace آنقدرها هم که تو خيال ميکني مهم نيست. کافيست کامپيوتر لکنتيت را خاموش کني و اصلا" طرفش هم نروی . يک کليد پاور را که off کني ميبيني که نه ندائي هست و نه سيب زميني.نه سيب گلابي هست و نه گوجه فرنگي.. نه وبلاگي هست و نه اينترنت. دنيای مجازی که به يک کليد بند باشد که اصلا" دنيا نيست . خودت را مسخره کرده ای با اين دنيات که شب تا صبح پشت کانپيوتر تق و تق ميکني و صبح تا شب سرکار چرت ميزني.پس تو کي ميخواهي آدم شوی و سر خانه زندگيت بروی... گفتم به کليدی بند است ياد ستون دين افتادم که ميگويند به گوزی بند است و اگر بگوزی نمازت باطل شده......استغفرالله..
وقتي اين فضول و باقي اين وبلاگ نويسها را ميبينم که چطور دنيای مجازيشان را جدی ميگيرند و عربده ميکشند و شمشير ميکشند بهتم ميزند. اينها چه ميخواهند؟ مگر نميبينند که بيفايده است؟ اييييييـن همه موضوع از آن اول پيش آمده.اولش صحبت چي بود؟.....نمي دانم ..... يادم رفته .بعدش صحبت گي ها ولزبين ها شد.يکي آمد به گي ها فحش داد. يک عده به طرفداری از همجنس بازان يا به بهانه دفاع از آزادی انتخاب آمدند عربده زدند. يک عده ديگر هم مدافع اخلاق شدند و آنها هم عربده کشيدند .يکي قهر کرد.يکي گفت اصلا"من مردم .. يکي ديگر در دهانش را باز کرد و هرچه فحش بلد بود به ديگران داد. يکي ديگر... آخرش چه شد؟ سری شکست؟ دستي شکسته شد؟ اصلا" ازينها بگذريم چه نتيجه ای حاصل شد؟ آيا همجنس بازی از کارش پشيمان شد؟ يا آنهائي که طرفدار همجنس گرائي بودند مگر عقيده شان تغيير کرد؟ يا آنهائي که دم از اخلاق ميزدند و همجنس بازی را تکفير ميکردند آطا به آزادی انتخاب و دمکراسي گردن نهادند؟؟ نه آقاجان ، فضول عزيز، دوست گرامي .....فقط وقتي بود که تلف شد پشت اين کيبرد و تق تق و چرتي که جنابعالي سرکارت به خاطر بيدارخوابي شبانه زدی..مگر نه اين بود؟
بعدش جريان اين وبلاگ عمومي پيش آمد که يکي هرچه دهنش بود به ديگران گفت .يکي ديگر دادش درآمد. يک عده سنگ آزادی بيان را به سينه زد و آن ديگری احترام به پيشکسوتها را مطرح کرد ودسته کشي و قشون کشي شد وشمشير کشيدند و اعلاميه و بيانيه دادند و جوابيه صادر کردند و .... آخرش هم معلوم نشد که چه شد و به کجا رسيد... ليلي مرد بود يا زن ...
هنوز چيزی نگذشته بود که جريان فلسطين پيش آمد. يک عده آمدند فحش خواهر و مادر بستند به اسرائيل و صهيونيست ها که بله چنين ميکنند و چنان ميکنند و جنايت کرده اند. کلي عکس و سند و مدرک هم بود که با ايميل دادند يا در وبلاگ گذاشتند که ببينيد اينها چقدر بد هستند. يک عده ديگر هم آمدند گفتند که وقتي فلسطينيها بمب به خودشان ميبندند و بچه های اسرائيلي را ميکشند اسرائيلي های ناز وو تيتيش ماماني کاری بجز دفاع ازشان برنمي آيد و اصلا" شارون طرفدار صلح است و اين فلسططنيها هستند که با ترور و عمليات انتحاری و غيره آتش جنگ را تيز ميکنندو غيره. يک سری هم بودند که ميانه را گرفتند وگفتند نه اين و نه آن و هردو را محکوم کردندو گفتند که جرم آن اسرائيلي که فلسطينيها را ميکشد با جرم آن فلسطيني که بمب به خودش ميبندد و ترور ميکند يکيست و هردو مقصرند... آخرش هم يا اين جريان درگيری ساکت ميشود و اين بروبچه ها ازين موضوع سرد ميشوند يا اينکه يک وبلاگ نويس ديگر يک چوبي تو يک سوراخ ديگر ميکند تا وبلاگدارها گروه بندی کنند و عده ای به طرفداری و عده ای عليه و عده ای هم ميانه را بگيرند و جريان آن سوراخ و چوب توش را بکنند يک موضوع ديگر برای سروکله شکستن (آنهم از نوع مجازی...چه حيف !)
گفتم حيف ..چون اگرمجازی نبود اميد آن ميرفت که با اين سروکله شکستنها شايد يکخورده مخشان جابجا شود و عقل به کله شان بيايد ...
همه اينها را بهش ميگويم و باز ميبينم که نه خير، اين درست بشو نيست ...سرش درد ميکند برای اين کسخل بازيها.چه ميشود کرد؟ فضول است ديگر...ازيکطرف با من همدردی ميکند و سرتکان ميدهد وبه من حق ميدهد که اينها را ميگويم وحرفهايم راتاييد ميکند، از طرف ديگر منتظر نشسته که ببيند من کي از پشت رل بلند ميشوم تا بيايد و توی آن دنيای مجازيش غرق شود و زير چشمي خدا خدا ميکند که زودتر کارم را تمام کنم و... انگار که همه اينها که توی گوشش خواندم ياسين بوده به گوش خر....


........................................................................................

Friday, April 12, 2002

٭ تشويق ملت به خرافات در شبکه لاريجاني
ببينيدکار به کجا رسيده است . اينها نه تنها ملت را احمق فرض ميکنند بلکه در عمل نيز با ملت رفتاری همچون عقب افتاده ها و بيشعورها دارند. پرچمدار جهل وحماقت ،لاريجاني کار را بدانجا رسانده که علنا" از خرافات در سيمای ارث پدريش جانبداری کرده وآنرا تبليغ ميکند.امروز در برنامه زنده ای که درساعت 12:45 از شبکه دو پخش ميشد ابتدا تکه ای از يک فيلم عربي را به نمايش گذاشتند که در آن مادر و دختری نگران ، با هم گفتگو ميکردند. مادر به دخترش ميگفت: نگران نباش ، ميروم از قلان دعا نويس برايت دعا ميگيرم. مطمئن باش بعد از گرفتن دعا مسئله براحتي حل خواهد شد. نميداني اين دعانويس چقدر کارش خوب است. هرکسي ازش دعا گرفته به حاجتش رسيده است... بعد از اتمام فيلم گوينده محترمه برنامه تشريف آوردند و علاوه براينکه حتي يک کلمه در مورد خرافات و حقه بازی که در پشت کار دعانويسان است صحبتي نکردند تازه طي بياناتي در مورد فوائد دعا ملت را ارشاد نمودند و بالنتيجه ملت شريف و هميشه در صحنه متوجه شدند که برای درست شدن مشکلاتشان کافيست که با مراجعه به دعانويس و دريافت دعا، ديگر خيالشان راحت باشد و به اطمينان اينکه دعايشان باطني و از ته قلب است (و همچنين به اطمينان خوب بودن دست دعانويس) حتما" گره از کارشان گشوده خواهد شد.به کجا رسيده ايم.؟ اينها کي هستند؟ چي هستند؟ يعني يک بي پدر و مادری توی اين مملکت پيدا نميشود که به اينها بگويدجاکش ها ، خر خودتان هستيد؟؟!! يکي نيست که از اينهمه خرافات و جهل دادش بلند شود و پته اين ها را روی آب بريزد؟؟!! چه روزگار غريبيست!!!
متاسفم برای خودم که به اجبار دراين خاک آريائي حماقت زا و جهل پرور به دنيا آمده ام.
دعاهای دعانويسان معمولا" با مرکب نوشته نميشود و آنرا با مخلوطي از آب زعفران+ پای چپ مورچه نرسرماخورده + موی زيرتخم چپ شتر حنائي ماده که پيشانيش سفيد باشدو تازه هم گوزيده باشد+ آپانديس اورانگ اوتان افريقائي يائسه + خاک الک کرده بغل توالت قبرستان جهودها+ *... ميسازند. اگر امتحان نکرده ايد عمرتان بباد است . امتحان کنيد!!، اگر عمل نکرد فحشش را به همان لاريجاني جاکش بدهيد که دعانويسي و خرافات را در نلويزيون ملک پدريش تبليغ ميکند.
* بعضي علما و دانشمندان دعانويس اعتقاد دارند که حتما" دراين مخلوط بايد سنده خشک شده پلنگ اکبرآقا را بشرط آن که شب جمعه ريده باشد و شب قبلش بستني وانيلي ميل کرده باشد نرم نمود و استفاده کرد تا دعا اثر کند. بر محققين و علمای کشورمان واجب است که درستي اين موضوع را تحقيق نموده و صحت يا عدم صحت آنرا به اطلاع اين ملت هميشه درصحنه حرف گوش کن ، برسانند ...باشد که دعا گيرندگان محترم گره از کار فروبسته شان گشاده شده دعا به جان مسئولين مملکت کنند .
======================
ميگويد چه خبر؟ هيــــــــچ ، سلامتي ...باز ميپرسد هي چه خبــــر؟و خبرش راميکشد که يعني مفهومي در خودش دارد. ميگويدپس تو کي ميخواهي يک کاری بکني؟ کي ميخواهي آدم بشوی؟و البتهمنظورش از اين يک کاری وآدم شدن ازدواج است. مي گويم انشااله....که نميگيرد. چون ديگر دوزاريشان افتاده که اين انشااله گفتنم فقط برای فرار از بحث است. بحثي مکرر که هربار از اوا دوباره تکرار ميشود و توهم هي مجبوری همان کلمات تکراری دفعه قبل و دفعه قبل ترو...30 دفعه قبل را تکرار کني و بهش پس بدهي. گير ميدهد که انشااله درست ولي کي؟ که باز توی همان حلقه بسته مي افتم وبحث و بحث و بحث و همه اش بي فايده. هميشه همينطور است . بعد از شنيدن دلايلي که هيچکدامشان برايش حتي يک پاپاسي ارزش ندارد (و علنا" هم ميگويد) آخرش چون به نتيجه نميرسيم مثل هميشه ميپرسد :پس چکار ميخواهي بکني؟ برنامه ات چيست... دلش را ندارم بهش فکر کنم. اينکه برنامه ای ندارم و زندگيم همينطوری بدون هدف دارد ميگذرد تا تمام شود را نه ميتوانم به او و نه حتي به خودم بگويم.ميگويم ميخواهم از اينجا بروم . ميگويد کجاو..بازهم بحث تکراری ديگری در ميگيرد که بي نتيجه ناتمام ميماند. چون او بقول خودش از اينهمه مکررات نتيجه گرفته که اگر من ميخواستم بروم بايد آن زماني که 17-18 سالم بود ميرفتم و نه الان که دير شده و تازه آنجا چکار ميخواهم بکنم و کارم اينجا چه ميشود و ..تکرار. تا جائي که ديگر گيج ومنگ بشوم ...چيزی هم نميشود گفت. قصدش خير است فايده ای هم ندارد که از جاکش پرور بودن اين خاک و جهل و حماقت آدميانش برايش بگويم که خودم نيز جزو همين احمقها هستم .....و اوهم.


........................................................................................

Thursday, April 11, 2002

٭ ميگويد اين حرفها چيست که توی وبلاگ من نوشته ای ...ميگويد تو با اين کارها داری از من فضول ، جلوی ديگران يک احمق ميسازی . ميگويد و ميگويد تا خسته ام کند. انگار حاليش نيست که من اين روزها رگلم و به هر بهانه ای برمي آشوبم. تازه مگر چه نوشتم؟ غير از آنچه در من و اطرافم ميگذرد را شرح دادم؟ ميگويد درست، ولي هر سخن جائي و هر نکته مکاني دارد. هر حرفي را که نبايد آدم بيايد در وبلاگش بنويسد. اما من ميگويم نه. وبلاگ جای همين حرفهاست و. يعني چيزی که در جاهای ديگر نميشود گفت را آدم ميايد توی وبلاگش مينويسد.والا اگر اينها را ميشد جای ديگری هم گفت کسي مرض نداشت بيايد برای نوشتن حرفهايش پول اکونت اينترنت بدهد و هي کرديت بسوزاند و تق تق کند. هي چرت بزند و تق تق کند تا فرداش سرکار هم هي چرتش بگيرد ولي تق تق نکندو نداند که چه خاکي برسرش کند. حالا مانده ام با اين فضول چه کنم که از فرط فضولي حتي توی کار خودش هم دائما" دوست دارد فضولي کند و نق بزند.
======================
اينجا دارد مثل چي باران ميبارد. آنوقت منهم که آدم مقوائي هستم و از زير باران رفتن هم اصلا" خوشم نمي آيد نشسته ام پشت اين کامپيوتر و هي تايپ کن...هي تايپ کن... اونوقت اين فضول جاکش همينطور نشسته دارد بروبر نگاهم ميکند مثلا" يعني اينکه بلند شو من ميخواهم بشينم پشت رل. يک جوری هم نگاه ميکند که آدم احساس گناه کند .دلش خوش است بخدا. خودش هم خوب ميداند که من اصلا" ازين عادتها ندارم که بخاطر همچه چيزهائي احساس گناه و ندامت بهم دست بدهد. خوب است که خودش هم هميشه ميگويد که مرا خشک سينه بزرگ کرده ، حالا نميدانم چطور شده که يادش رفته ...انگار همينطور که دارد پيرتر ميشود معزش هم درحال خشک شدن است ...
زياد شنيده ام که اين يکي يا آن يکي گفته اند از باران خوششان مي آيد و قدم زدن زير باران را دوست دارند يا مثلا" دوست دارند زير باران صورتشان را رو به آسمان بگيرند و قطره های باران را بنوشند و ازين حرفها که برای من فقط باعث ميشود که تنم گز گز بشود. يعني چه آخر؟ چه معني دارد که آدم سالم اطاق گرم و خشکش را ول کند و برود زير باران که مثلا" 4-5 قطره آب باران بخورد؟ و در عوض همه کس و کونش خيس خالي شود تا صبح توی رختخوابش اوهو اوهو سرفه کند و بر پدر هرچه شاعر وشاعر مسلکي که آدم را به رفتن زير باران تحريک ميکنند لعنت بفرستد... خوب آب ميخواهي برو تو يخچال..از آب معدني و آب ميوه و ويسکي و آبجو تا آب خالي خنک آنجا هست. آنقدر بخور تا جانت بالا بيايد. آن 4 قطره آب دوده آلود را هم ول کن بگذاربزمين بريزد ،شايد يک خيری به درخت سرکوچه تان برسد که شهرداری ماههاست آبياريش نکرده و دارد از بي آبي خشک ميشود. چه حرفها..قدم زدن زير باران..
==========================
مثل اينکه نميشود، اين فضول هم که بدتر از من از قدم زدن زير باران اصلا" دل خوشي ندارد و همينجور نشسته دارد ناخنهايش را ميجود . نگاهش را که نگو.... بهتر است کمي هم از پشت رل پياده شوم. قبل از اينکه زيرش بزند و بگويد که وبلاگ خودم است و خودم ميخواهم بنويسم و.... ازين حرفها... آخر منهم خوب ميشناسمش . ازين کارها هم گاهي ميکند. يک حرفي همينجوری کشککي ميزند ، قولي ميدهد ولي بعدش وقتي که ديد سخت است شروع به بهانه گيری ميکند و آخر سر هم بالکل منکر قول و قسمش ميشود.. بروم کنار اين بيايد تا نيامده و شر به پا نکرده...


........................................................................................

Wednesday, April 10, 2002

٭ نشسته بودم پشت کامپيوتر و تق تق ميزدم که ديدم اومد و سلام کرد. صندلي رو کشيد جلو و پرسيد اشکالي نداره؟ گفتم نه...خصوصي نيست. بشين... همونجور نشسته بود و به مونيتور خيره شده بود. گاهي هم زيرزيرکي به من نگاه ميکرد. فهميدم که حتما" باز کاری داره که روش نميشه بگه يا دنبال راهي ميگرده که با گفتنش همون دفعه اول خواسته شو بدست بياره. خيلي وقت بود که ميشناختمش و همه حالات و احوالش تو دستم اومده بود. بجز وقتهائي که غمگين بود و مرموز ميشد بقيه حالاتشو ميدونستم... شوخي نيست که ...يه عمری با هم بوديم. تو غم و شاديها...
بهش گفتم چي شده؟ جريان چيه؟ يه دفه يکه خورد و گفت: هيچي ، هيچي کارتو بکن. گفتم :نه من تورو ميشناسم. تو که تا حرفتو نزني نخواهي گذاشت به کارم برسم. پس زودتر بگو که کار دارم. من و من کرد و گفت : ميدوني ..من نشسته بودم فکر ميکردم...يعني فکر کردم که ...گفتم : خب بگو ديگه ، برو سر اصل مطلب . گفت : فکر کردم که بد نيست منهم تو وبلاگ بنويسم. گفتم : خب بنويس . کسي جلوتو نگرفته... گفت: نه...يعني منظورم اينه که فکر کردم چقدر خوبه اگر توی وبلاگ تو بنويسم. گفتم : حالا چرا تو وبلاگ من؟ خب برو يکي واسه خودت بزن. منم کمکت ميکنم تا درستش کني. گفت: نه..اونجوری نه..فکر کردم من و تو نداريم که ..خب با هم بنويسيم. گفتم: نه نميشه..آخه حرفامون قاطي ميشه اونوقت کسي اينجا رو بخونه با خودش ميگه فضول ديوونه که بود حالا ديگه کاملا" مجنون شده... آخه ميشناختمش و ميدونستم حرفاش گاهي وقتا سرو ته نداره... گفت : يعني ميگي من ديوونه ام....؟..... که ديدم الانه ازم دلخور بشه و باز مثل اوندفه چند ماه باهام حرف نزنه..
===============================
.حالا حرف نزدنش مهم نبود ولي حالتش خيلي اذيتم ميکرد. اونجوری که ميومد روبروم مينشست و بهم خيره ميشد. همش احساس ميکردم داره قضاوتم ميکنه... و اشکال اينجا بود که از همه چيزم خبر داشت و قضاوتش کاملا"صحيح بود... ازاون باری که باهام قهر کرد ديگه حواسمو بيشتر جمع ميکردم تا ازم نرنجه. چون خيلي زودرنجه.. گفتم : باشه..حالا بذار فکر کنم ببينم چيکار ميشه کرد.. که ديگه ولم نکرد. هميشه از اون اولي که شناختمش همينطوری بود. وقتي چيزی رو ميخواست همون موقع ميخواست و اصلا" صبر نداشت . خلاصه اينکه آخرش مجبورم بهش اجازه بدم که اينجا بنويسه. ولي بايد باهاش شرط کنم که خودشو معرفي کنه تا نوشته هاش با مال من قاطي نشه....
=======================
بذارين اول معرفيش کنم. خيلي وقته با منه و از همه چيزم خبر داره. برعکس من که از خيلي چيزاش خبر ندارم. بجز حالتهاش و روحيه اش که خوب ميشناسم. ولي وقتي که غمگين ميشه اونوقته که من هم نميتونم بشناسمش.. وقتي چيزی رو ميخواد درست عين يه بچه ميشه. بچه ای که اسباب بازی ميخواد و اگه بهش ندی لج ميکنه و دنيا رو روی سرت خراب ميکنه. يادمه يه بار ساعت 10 شب رسيورش سوخت. ساعت 11شب يه دفه هوس کرد که ماهواره تماشا کنه. اون وقت شب زنگ زد اينور و اونور و بالاخره ساعت 2 صبح يه رسيور با قيمت بالاتر از حد معمول (بخاطر عجول بودنش) توی خونه اش نصب شده بود و داشت تماشاش ميکرد.. يا يه بار ديگه ساعت 4 صبح بيدارم کرد چرا که سيگارش تموم شده بود و اونوقت صبح سيگار ميخواست. وقتي بهش گفتم ندارم و سيگارم تموم شده نذاشت بخوابم و وادارم کرد که با هم بريم و يه بسته سيگار بخريم..جالب اينجا بود که وقتي برگشتيم خونه اينقدر که خسته بود سيگارشو نکشيده گرفت خوابيد و منو که خوابم پريده بود تنها گذاشت تا بشينم بجاش شکم خالي سيگار بکشم..
برام جالبه چون اکثرا" خوابه. فکر ميکنم از 24 ساعت 10 يا 12 ساعتشو درشبانه روز ميخوابه بع هکس من که حتي 5 ساعت هم وقت خواب ندارم..
================================
بالاخره بهش گفتم...يه جوری گفتم که بهش برنخوره. گفتم ببين، من و تو همه چيزمون مال همديگه است. هرچي من دارم مال تو هم هست ولي اين يکي ِه خرده فرق داره چون يه چيز شخصيه ..مثل دفترچه خاطرات..که درآمد: مگه تو چقدر خاطرات تنهائي داری. اکثر اوقات که با هميم پس خاطره هامونم مشترکه. گفتم : ميدونم..منظورم اين نيست که نخوام اونجا بنويسي. منظورم اينه که اگه مينويسي لااقل خودتو اونجا معرفي کن تا حرفات با مال من اشتباه نشه. پوزخندی زد و گفت: مال من؟ گفتم ببخش ..من و تو نداريم ولي چه اشکالي داره حرفامونو جدا بزنيم؟ ساکت شد و رفت تو فکر.... چند ساعتي راحتم گذاشت و با خيال راحت تونستم به ايميل هام سر بزنم و جوابشونو بدم. ديگه فکر ميکردم يادش رفته که ناگهان اومد دوباره روبروم نشست . بازم خيره شده بود. نميتونستم به کارهام برسم. خودشم ميدونست که وقتي اينجوری به من خيره ميشه و قضاوتم ميکنه من ازش خجالت ميکشم. ديدم نميشه..بايد تمومش کنم. گفتم: چي شد پس؟ فکراتو کردی؟ گفت :آره...با پيشنهادت موافقم. گفتم :يعني چي؟ وبلاگ جدا واسه خودت ميزني ؟ گفت : نه...ولي نوشته هامو نميذارم با مال تو قاطي بشه. بازم خوب بود..هروقت ميخواست به چيزی برسه اگر تو دستای من بود مطمئنا بهش ميرسيد. بايد خدا روشکر ميکردم که لااقل قبول کرده مطالبشو با مال من قاطي نکنه...
==========================
سلام ، من فضول نيستم. نه اينکه فضولي نکنم..چرا ميکنم..ولي فضول نت پد ايراني نيستم. دلم گرفته بود اومدم اينجا يه هوائي تازه کنم و حرفامو بزنم و برم. فضول زياد خوشش نمياد که من صندليشو اشغال کنم. عاشق اينترنته و همين حالا هم که اونجا نشسته و داره سيگار ميکشه مطمئنم تو فکر اينه که کي کارم تموم ميشه که بياد اينجا به عشقش برسه.. راستش خوابيده بودم.ولي يهو يادم اومد که ميخوام بنويسم. ميدونم که فضول نگران نوشته های منه. آخه همه جيک و پيکشو ميدونم و فکر ميکنه ممکنه يه چيزائي بگم که به ضررش تموم بشه...حالا ميبينه که اينطور نيست. ميبينه که نوشتن من تازه به نفع خودشم هست. رگل روحي من باز شروع شده و اين روزها پاچه ميگيرم. خوشابحالم که اطرافيانم تحملم ميکنند. مخصوصا" فضول ... گاهي فکر ميکنم خودشو مجبور ميدونه که تحملم کنه. يعني فکر ميکنه چاره ديگری نداره. ولي من دوستش دارم. نميدونم ميدونه يا نه.ولي هميشه خوبيشو خواسته ام.
خيلي وقت است که ديگر با خودم جدی نيستم.خودم را بي قيد ميبينم. قابها و چارچوبهايم همه شکسته اند. ديگر از هيچ قالبي تبعيت نميکنم . همه چيز شده وقت کشي که بگذرد.. تا چه بگذرد؟ ميدانم روزی افسوس خواهم خورد بخاطر همه اين لحظه هائي که قتل عامشان کردم و بي هدف وبدون اينکه عاقبت انديشي کنم دوان دوان از کنارشان گذشتم. گذشتم تا بجائي که هيچکجاست برسم ؟ روزگاری بود که اينطور نبود. روزگاری بود که با خودم منضبط و بيرحم بودم. روزگاری بود که از هر لحظه زمان برای هدفي که در سر داشتم بهره ميبردم. حالا فقط کار امروز را به فردا و فردا را به پس فردا و پس فردا را به هيچوقت مي اندازم. گاهي فکر ميکنم پس اين کيست؟ اين من نيست.من اينقدر بي غيرت و بي قيد نبود. پس اين کيست که مرا با شتاب به جلو و هيچستان ميراند؟ اگر پايانش آن است که اين من ميخواهد پس چه فايده از زندگي؟ کي بود که ميگفت زندگي رسم خوشايندی است؟ پس اين بيمزه ترين قصه عالم چيست؟ زندگي من؟


٭ هميشه از کوچکي يادم است که چوب دوسر طلا بوده ام. البته اين لفظ بهداشتيش است که بزبان خودماني ميشود چوب دوسر گهي..... يادم هست که هروقت شاهد دعوا های پدر و مادر بودم با اظهار نظرهای خودم و صحبتهايم با آنها بصورت تک تک، کار را بجائي ميرساندم که هردوشان فکر ميکردند من طرف آن ديگری را ميگيرم و از من دلگير ميشدند. يعني همان چوب دوسر گهي معروف ميشدم.هرچند که قصدم آشتي دادنشان بود.................
حالا که مثلا" بزرگ شده ام هم ميبينم که فرقي نکرده و باز هم همان چوب دوسرگهي هستم . گيريم اين دفعه دوسر قضيه پدرو مادرم نباشند، ولي در آن چوب معروف بودنم ، تفاوتي نميکند و همان هستم که بودم...
================
دريکي از وبلاگها (لينکش را چه زود فراموش کردم ..جوان پيريست ديگر) خواندم که در مورد ديه نوشته بود و اينکه ديه زن نصف مرد است و اين موضوع حتي در مورد يک قاتل معتاد و دزد (يادم آمد..اخترک ب 612 بود انگار) که پيرزني را به قتل رسانده موجب اشکال کرده و برای مجازات قاتل خانواده مقتول مجبورند ديه قاتل را بدهند که در کمال بيعدالتي و بي انصافي دوبرابر ديه مقتول است...!!!
در عجبم که تا به کي ميخواهيم بجای منطق و تفکر به سنتها و خرافات تکيه کنيم و حتي در چنين مواردی که حق و حقيقت اظهرمن الشمس است آنرا زير پا گذاشته و به بهانه قوانين اسلامي اينهمه ظلم بر مردمان روا داريم؟
==============
تازه تنها همين نيست. تعزير و شلاق و سنگسار و بريدن اعضای بدن هم تحفه های ديگری از اين سنتهای غلط به اصطلاح اسلاميند که آقايان اگر دستشان برسد کاملا" عملياتي اش ميکنند. کما اينکه جسته و گريخته دهها مورد آنرا در شهرهای مختلف ايران داشته ايم و هربار با اعتراضات شديد مردمي کارشان را ادامه نداده اند....


........................................................................................

Tuesday, April 09, 2002

٭ زماني را بياد دارم که فلسفه هستي و آفرينش انسان سوال زندگيم بود. در مورد وجود يا عدم وجود خدا بحث ميکردم و دلايل صحت ماترياليسم يا تناقضات آنرا در ذهنم سبک و سنگين ميکردم .اول مرغ بود يا تخم مرغ ؟
اما نميدانم که از کي اين مسئله برايم بي اهميت شد. نميدانم چه شد که ديگر به وجود خدا يا عدم وجودش نپرداختم و بسادگي اطاعتش کردم. شايد فشار زندگي يا تحملم را گرفته بود يا ...هرچه بود الان ديگر به اين مسائل فکر نميکنم و با خدايم به آشتي رسيده ام.با او معامله هم ميکنم و خواسته هايم را ازاوطلب ميکنم.
===========
شکار وشکارچي... دخترهائي که بعد از عمری زندگي در شهرستان کوچکشان به تهران مي آيند و ميخواهند خود را همرنگ پايتخت نشينها کنند را ديده ايد؟ بعضيها در اين راه از هر تهراني هم تهرانيتر ميشوند و برای اينکه ثابت کنند که امل نيستند و متجدد تشريف دارند حتي به دادن هم راضي هستند و آنرا نشانه مدرنيسم ميدانند. يکي از وبلاگها را که ميخواندم به چنين نتيجه ای رسيدم...
===========
به زحمت13يا 12 سال داشتند. هيکل کوچکشان در برابر هيکل نکره پسر بسيار نحيف مينمود. پسر سرش را تراشيده بود. انگار که سرباز بود و برای مرخصي لباس شخصي و تيشرت جوادی تنش کرده بود. پشت موتورش با حالتي مغرور نشسته بود و چشمهايش داشت دودو ميزد. آب از لب و لوچه اش آويزان بود و به خيال خودش داشت دختر بازی ميکرد .اما يادش رفته بود که دختربازی و بچه بازی دو مسئله جدا هستند.همينطور که داشت با هيجان با دختربچه ها حرف ميزد يکدستش جلوی شلوارش بود و چيزش را جابجا ميکرد.....دخترها هم سعي ميکردند با لهجه لاتي صحبت کنند و سنشان را بيشتر از آني که هست وانمود کنند. موتور پسر توجهشان را جلب کرده بود و به خيال خودشان ميخواستند جوانک را عبدالله کنند و با موتورش سواری کنند. پسر هم در قالب شيادی که ميخواهد معصومانه از طرف مقابل سوء استفاده کند فرو رفته بود و هر کلمه ای که از خودش صادر ميکرد فني بديع و تازه در امر خطير دختربازی بنظرش ميامد. هردوطرف داشتند رل بازی ميکردند. هم آن سه تا دختربچه و هم سرباز سر تراشيده. دخترها چنان در نقش دخترهای بزرگتر از خودشان فرو رفته بودند که بعيد نبود برای اثبات بزرگيشان حتي بدن خود را در اختيار پسر بگذارند و پسر هم در نقش دون ژوان خود را محق ميدانست که مخ زني کند و آن 3 بچه کم سن و سال را در قالب پتياره هائي ميديد که ميتوانند کمي از حرارتش و خواهش تنش بکاهند. ظالم و مظلوم، گرگ و بره، شکارچي و شکار هردو نقششان را پذيرفته بودند و داشتند بخوبي رل بازی ميکردند. گاهي نقششان با هم عوض ميشد.......
و من سرگشته بياد دوران نوجوانيم بودم که بچه بازی را ننگ و عار ميدانستيم و به دخترهائي به اين سن و سال اصلا" نگاه هم نميکرديم. چه چيز عوض شده است ؟ در زمان ما فقط منحرفين جنسي و بچه بازها بدنبال دختربچه ها و پسربچه ها بودند. اما آن پسر منحرف جنسي نبود.اين را مطمئنم....
=============
سايت بلاگر هرروز از روز قبل بدتر است. اين اواخر ديگر اجازه پست مطالب را بزور ميدهد. شايد بقول آقای درخشان ميخواهند پوليش کنند. بايد از همين حالا به فکر سايت ديگری برای وبلاگ نويسي باشيم و البته مجاني.....
=============
مفاهيم چه زود عوض ميشوند. خيلي کارها بود که قبلا" بهش ميگفتند " حق خوری" و مرتکبش رو بي فرهنگي و زورگوئي متهم ميکردند. الان اسم اينکار عوض شده و بهش ميگن "زرنگي" و مرتکبش رو آدم باهوش و تيز و زرنگي ميدونند. مثلا" وقتي همه توی صف ايستاده اند به بهانه ای بروی جلوی صف و کارت را زودتر از بقيه انجام دهي...... يا مثلا" "رشوه " يا "باج سبيل" که الان به اين چيزها "پول چائي" و "کارراه انداز" ميگن و در دادن يا گرفتنش هيچ ابائي ندارند.اگر بدنبال زمانش ميگردين ميتونيد به 23 سال پيش برگردين . کلي از لغتها و مفاهيم بعد از انقلاب تغيير کردند و ارزشششون هم عوض شد .مثلا" نزول و ربا که الان شده اند بهره بانکي و شکنجه که شده تعزير و خرافات که الان شده سنت يا مثلا" شاه که الان با اختياراتي به مراتب بالاتر تبديل شده به "رهبر" با اين فرق که شاه آدم بدی بود ولي رهبر سلطان خوبان جهانه...مگه نه؟
در کشوری که روزنامه نگارش بازجو_(حسين شريعتمداری) باشد وتئوريهای اپوزوسيونش را مديرکل اطلاعات (حجاريان) بنويسد وقهرمان و انقلابيش کارمند سابق اطلاعات سپاه (گنجي) باشد ، اين چيزها اصلا" هم عجيب نيست.
============
وقتي گرفت ديگر کاريش نميشود کرد. وقتي اين حالت به من دست ميدهد نه ميتوانم بخوابم و نه اينکه بيدار بمانم.سرگيجه دارم .دهانم بدمزه شده و حس ميکنم نفسم بزور بالا مي آيد و بدون اينکه هيچ دردی داشته باشم احساس مردن دارم. در عين حال بشدت هم از مرگ ميترسم. جالب است. زماني که حالم طبيعيست اصلا" از مرگ نميترسم و حتي آنرا آرامش ميدانم . خواهانش هستم .اما وقتي اين حالت به من دست ميدهد بشدت از مرگ ميترسم. شايد تغييرات فشار خون باشد. شايد از قلب است و يا شايد بخاطر تنگي نفس باشد.شايد هم از بيخوابي ..... هرچه که هست بيچاره ام کرده. يکوقت ميبيني تا دوماه هم هيچ خبری نيست و يکوقت ديگر يک روز درميان به سراغت مي آيد.
الان هم همينطور شده ام. خودم را با کامپيوتر و اينترنت سرگرم ميکنم تا به فکرش نباشم ولي مگر ميشود؟ همين چند جمله را هم بيست بار از پای کامپيوتر لب پنجره رفته و نفس تازه کرده و دوباره برگشته ام.بايد به پزشک مراجعه کنم. اما اشکالش اينجاست که نميدانم چگونه توصيفش کنم. درد است و نيست. مرگ است و نيست...هرچه که هست بالاخره جانم را ميگيرد



........................................................................................

Saturday, April 06, 2002

٭ چقدر ازين دعواهای بچگانه بين وبلاگها خسته ام. احساس ميکنم اين انرژی که اينجا داره با بگومگوها، توضيحها، معذرت خواهيها و تو سروکله همديگرزدن هدر ميره نه تنها حيفه بلکه اصلا" مصرفش احمقانه است .چند جور ميشه برخورد کرد. ميشه همش دنبال حق و حقيقت باشي و با اينکه ميدوني طرف مقابلت ميفهمه ولي خودشو به نفهمي زده هي براش توضيح بدی و دليل و منطق بياری . ازش توقع انصاف داشته باشي و خودتو جر بدی تا قضيه رو واسه اون (و همينطور ديگران) روشن کني . يه راه ديگه هم هست. اونم اينه که اصلا" کاری بکارشون نداشته باشي . حرفاشونو نشنيده بگيری و هرچي تهمت و ناروا که بارت کردن ازين گوش بگيری و از گوش ديگه در کني. آخه اينجا ميشه به هيچکس (بجز وجدان خودت) حساب پس نداد. ميشه ديگرانو نديده گرفت . ميشه حرفاشونو نشنيده فرض کرد. ميشه اصلا" آدم حسابشون نکرد. مگه نه؟ کم کم دارم به اين نتيجه ميرسم که راه دوم عاقلانه تر و بي ضررتره. فايده اش چيه که چيزی که ميدوني طرف مقابلت هم ميدونه ولي به نفعش نيست که به دانستنش اذعان کنه رو صدبار توضيح بدی؟ فايده اش چيه که بخاطر جرم نکرده ات صدبار عذر بخوای ؟ فايده اش چيه که هي مودبانه آرزوی رفع مشکلات و کدورتها رو کني و بدوني که فردا بازم يه بامبول ديگه درانتظارته و بازم دلخوری ، کدورت و ... ولش کن. بيخيال دنيا و وبلاگ و وبلاگ صاحابها...کار خودتو بکن .به ديگران هم کاری نداشته باش. نه به خودشون نه به اتهاماتشون نه به ...اينجوری راحت تره..و منطقي تر
====================
وبلاگهای جديد هرروز به ليست حدر اضافه ميشوند . بعضيها حرفي برای گفتن ندارند و طبق مد و جرياني که براه افتاده طالب ايجاد وبلاگ هستند اما بعضيهای ديگر واقعا" جالب مينويسند. برای نمونه ، وبلاگ جديدی بنام وبلاگ خروس باز شده که سبک نگارشش اگرچه ممکنه موافق طبع بعضي از دوستان طرفدار وبلاگهای بهداشتي نباشه(مثلا" شمس الواعظين) ولي صداقتي که در نوشته هاش هست خيلي جالبه.نويسنده اين بلاگ مسائل روزمره اجتماعي را با لحني طنزآلود به نقد کشيده و از مسائلي صحبت ميکنه که ديگران کمتر به اون ميپردازند. اگر يک کليک تو سر اين لينک بزنيد مطمئنا" خوشتون خواهد آمد.با عرض تبريک به اين دوست جديد ، اميدوارم که وبلاگش هرروز آپديت و در زندگي هم مثل وبلاگ نويسي موفق و پيروز باشه
=========================
بالاخره اين مراسم مرسوم محرم هم تمام شد و همسايگان محترم لطف فرموده و بلندگوی گوشخراش مردم آزاريشونو جمع کردند تا سال ديگر که باز سروقت علم و بيرق بزنند و اين مراسم مسخره رو برپا کنند. وقتي حرکات و فريادهاشونو ميشنيدم بي اختيار به ياد مراسم سنتي رقص دور آتش قبايل آفريقائي بودم . از نظر ملل غربي اين حرکات هيچ تفاوتي با رسوم افريقاييها نداره و حتي دربعضي از مراحل (مثل قمه زني و زنجيرزني)از آنها هم بدوی تر و عقب مانده تر است . مقال] ای دريکي از روزنامه های غربي حتي آنرا به مازوخيسم و خودآزاری ربط داده بود. براستي که اگر بخواهيم بيطرفانه و منطقي فکر کنيم اين حرکات ديوانه وار و عربده های جانسوز برای اتفاقي در 1400 سال پيش (که حتي صحتش هم قابل اثبات نيست) چه توجيهي ميتونه داشته باشه ؟البته ميدونم که وقتي پای بحث پيش بياد اين دوستان عزادار (به نظر خودشون) دلايل منطقي و محکمي دارند که اين حرکاتشون رو توجيه ميکنه . ولي حتي اگر بزور دگنگ اين دلايل برای ما ايرانيها توجيه پذير باشه به هيچوجه برای ملل ديگر توجيه پذير نيست و تنها نمادی از عقب ماندگي و بدويت يک ملت جهان سوميست .در عزاداری امام حسين بدون هيچ ملاحظه ای مراسم اجرا ميشه. مثلا" برای آقايون اصلا" مهم نيست که شايد اين سروصداها و عربده کشيها موجب آزار و مزاحمت برای کساني باشه که مريض دارند يا حتي اصلا" مريض هم نيستند ولي به عنوان يک انسان حق دارند توقع آرامش و سکوت در محل زندگيشون رو داشته باشند. وضعيت طوريست که حتي بيان اين موضوع و طلب اين حق (آرامش در محل زندگي) هم نوعي جرم و گناه به حساب مياد و کسي حق اعتراض نداره .در ماه گذشته محله رو با چادری بزرگ پوشانده بودند و کارشون اين شده بود که با لباس سياه از صبح به پخت و پز (با نوای گوشخراش گريه وزاری از بلندگو) و آماده کردن غذا برای نهار و شام عزاداران محترم و سينه زني و زنجيرزني شبها مشغول باشند. انگار که همه زندگي تعطيل شده بود و اين مراسم حياتي از نان شب واجبتر شده بود.حتي اقشار کم درآمد هم با وجود تمام مشکلاتشون برای گذران زندگي ، فعاليتهاشون رو تعطيل کرده بودند و به اعتبار شام و نهار امام حسيني تمام وقتشون رو صرف اجرای اين مراسم بدوی ميکردند. دولت هم چون به نفعشه که ملت هميشه با چيزی مشغول باشند و وقتشون پربشه (تا از بيکاری به فکر انقلاب نيفتند) به اين مراسم دامن ميزد.
تا وقتي که ضرورت تغيير حس نشه هيچ تغييری در اوضاع پيدا نخواهد شد و با اين ملت بيخيالي (که ما هستيم) به اين زوديها هيچ ضرورتي حس نخواهد شد.


٭ درايام نوروز بعد از مدتها ،به سفر رفته بودم تا هوائي عوض کنم. نکته جالبي که دراين سفر به آن برخورد کردم تنزل فجيع سرويسدهي نهادهای خدماتي در جامعه بود. وضعيت جالبيست . اکثر کارهای خدماتي بر عهده بخش دولتيست و آن تعداد کم خدماتي که به بخش خصوصي واگذار شده نيز همچون بخش دولتي سرويسدهي بسيار نامناسب و سطح پائيني دارند. اين امر در بخش دولتي توجيه پذير (هرچند غيرمنطقي ) است . چون اکثر کارکنان اين بخش بدليل درآمد پايين و مشکلات اقتصادی به کم کاری و بقول معروف دزديدن از کارعادت کرده اندو از طرف ديگر چون منافع حاصله از سرويسدهي آنها مستقيما" در جيب خودشان نميرود (طبق مثل ديگي که برای من نجوشد بگذار کله سگ درآن بجوشد) و نظارت دقيقي نيز بر کارشان وجود ندارد خودرا ملزم به رعايت بسياری از آداب و رويه های سرويسدهي به مردم نميدانند. اين مسئله درتمام سطوح و انواع بخشهائي که به نحوی با ارباب رجوع سروکار دارند ديده ميشود. بعد از 23 سال ميبينيم که دراين مورد بجای پيشرفت، پسرفت چشمگيری داشته ايم . در بخش قليل خصوصي نيز به تبع بخش دولتي و کمبود عرضه نسبت به تقاضا ، و همچنين فرهنگ غلطي که مصطلح شده شاهد همين رکود و پسرفت هستيم. هميشه وقتي عرضه و تقاضا نابرابر و اختلافشان زياد باشد همين مشکلات پيش خواهد آمد. عرضه کننده براحتي بيان ميکند که :همينه که هست ، نميخواهي برو از جای ديگر بگير..... چون ميداند که اگر اين تقاضا کننده خدماتش را نخواهد ، تقاضای ديگری در نوبت و صف هستند که با کمال ميل منتش را هم ميکشند...
و آنچه در اين ميان فراموش شده و بيش از هرچيز مضر و خطرناک است همان فرهنگ غلطيست که دراين رابطه در جامعه مصطلح شده و به اين زوديها هم اثراتش قابل زدودن نخواهد بود.
==========================
يادم هست که 23 سال پيش ازين ، درزماني که هنوز شاه سابق فرار را برقرار ترجيح نداده بود و درهمان بحبوحه انقلاب در اثر اتحاد و همدلي که بين ملت بوجود آمده بود شاهد حرکتي اعتراض آميز از سوی مردم بودم . جريان اين بود که به دلايلي قيمت ميوه جات بسيار بالا رفته بود و چون قشر مرفه جامعه براحتي از پس هزينه آن برمي آمدند ميوه فروشها هم رغبتي به پايين آوردن قيمتشان نداشتند. تا جائيکه حتي قشر کارمند را به تمسخر ميگرفتند که فلان ميوه هنوز نوبرانه است و کارمندخور نشده است . در يک حرکت ابتکاری فرهنگيان دست به تحريم خريد ميوه زدند و ساير اقشار نيز بعضي به خاطر اتحاد با کارمندان (يا به هردليل ) چندين روز از خريد ميوه خودداری کردند.ميوه ها در مغازه ها و ميادين بار ميگنديد و کسي حاضر به خريدشان نبود. بخاطر دارم که اکثريت مردم از خريد ميوه (حتي وقتي مهماندار بودند) اکراه داشتند و بعضي هم از خجالت اينکه نکند پاکت ميوه را در دستشان ببينند جرات نميکردند ميوه بخرند. نتيجه اين شد که در عرض يک هفته قيمت ميوه سقوط کرد و بارفروشان گرانفروش ناچار شدند که دندان طمعشان را کشيده و ميوه را به نرخ پايين به فروش بگذارند تا در مغازه نگندد و لااقل قيمت تمام شده را بدست آورند.
يعني باز هم ميتوانيم شاهد چنين حرکات خودجوش و اتحاد و همدلي ملت باشيم ؟ ملتي که در اين 23 سال به ضرب وزور ....طبقات مختلفي را تشکيل داده اند که هرکدام ساز خودش را ميزند و ... به اميد آنروز


........................................................................................

Friday, March 29, 2002

٭ خدا بگم اين شبح را چکارش کند. الهي که هيچوقت تجسد نيابد. آخر اين شبح فلان فلان شده وقتي منطقي ميشود ديگر تحملش مشکل است و آدم را توی دردسر مي اندازد. دردسر درگيری احساس و منطق !! حرفهای شبح به نظر منطقي مي آيد. من با همجنسگرائي و بالطبع با آزادی آن مخالفم . ولي نميتوانم منطقي بودن حرفهای شبح را منکر شوم و باز با اينکه نميتوانم درستي حرفهايش را قبول نکنم ولي شخصا" باز هم با اين مسئله مخالفم . اسم اين چيست؟ فاشيسم ؟ يعني من ناخواسته يک فاشيست کوچک هستم ؟ نميدانم . خيلي سعي کردم که منطقي فکر کنم ولي نميدانم چرا دلم راضي نميشود اين مسئله را صحيح يا آزاد بدانم. خيلي بد است که آدم اينجوری گير کند. مثل موشي که توی سوراخ گيرافتاده و نه راه پس دارد نه راه پيش. نه ميتواند غيرمنطقي باشد و نه توان سرکوب احساس غيرمنطقيش را دارد. احساس ميکنم به کمک نياز دارم . هضمش برايم مشکل است .مثل غذای شب مانده که روی دل ميماند.
======================
اين روزها بازار غذای نذری امام حسين داغ است . کساني را ميشناسم که هرسال در اين دوره محرم بساط طبخ شام و نهار در خانه شان تعطيل است و بجای آن هريک از اعضای خانواده با ديگ و سطل و ... در صفهای غذای نذری ايستاده اند تا نه فقط شام آن شب بلکه ناهار وشام فردا شبشان را هم مهمان امام حسين باشند. توجيه جالبي هم دارند. ميگويند غذای نذری چون متبرک است باعث دوری درد و مرض ميشود و ثواب دارد و ...اين وسط تنها چيزی که بهش توجه نميکنند فلسفه پخت غذای نذری و دليل پخش رايگان غذا ذراين ايام است .انگار نه انگار که اگر سنتي هم هست فلسفه اش سيرکردن فقرا و مستمندان است نه سيرکردن خانواده آن خانم تيتيش ماماني که با موبايل و عينک دوديش سطل ماستي بدست گرفته و در صف ايستاده (و بيشتر از همه هم سروصدا ميکند)تا بجای پخت وپز در منزل ، شام نذری به خانه ببرد و در آَشپزخانه وقتش تلف نشود. همه سنتهايمان همين است . در ظاهر با يک فلسفه عميق و قوی و انسانساز(که مو لای درزش نميرود) و در عمل سطحي نگری و خود را گول زدن و احيانا" سوء استفاده......باز ميگويند چرا آمريکای کافر بيدين و ظالم امپرياليسم موشک به هوا ميفرستد و ما هنوز درپي اثبات ضرورت آفتابه برای طهارت هستيم . ...
===========================
داشتم همينها را به جواني که پشت ديگ ايستاده بود و داشت برای ملت غذا ميکشيد ميگفتم که دوتا ظرف يک بار مصرف پر ازبرنج و قيمه را به طرفم دراز کرد و گفت بعدا" صحبت ميکنيم باشه ؟.دمت گرم. الان ميبيني که سرم شلوغه . داشتم به ظرفهائي که بطرفم دراز کرده بود نگاه ميکردم که درآمد: اگر کمه برو يه ديگ بيار تا برات بريزم .
======================
نظرتان در مورد اين جمله چيست ؟
سنتها هميشه هم بد نيستند(البته اگر فلسفه آن را بخوبي فهميده باشيم و طبق آنچه برايش بوجودآمده اند عمل شوند). اين ما هستيم که با سطحي نگری و قلب مفاهيم و تلفيقشان با خرافات آنها را بصورت عملي بيفايده و اضافي درمي آوريم تا حديکه عمل بدان ها نوعي ارتجاع و بازگشت به عقب قلمداد ميشود.تعداد اين سنتهای حسنه در فرهنگ ايراني کم نيست. بسياری از آنها از عهد زرتشت و قبل از حمله اعراب ومسلمان شدن ايرانيان بجا مانده اند.
با آنکه به صحت و درستي اين جمله معتقدم ولي نميدانم چرا حالم از هرچه سنت حسنه وغيرحسنه است برهم ميخورد.
=====================
سنتها معمولا" در رابطه با آلودگي به خرافات بسيار مستعد هستند. کافيست که آنرا بدون فهم علت وجوديش قبول کنيم تا تبديل به خرافه شود. اکثر سنتها مذهبيند و خرافات ازيکطرف آفت دين ومذهب است و از طرف ديگر از آن جدانشدنيست .
عکسهای وبلاگ روی جاده نمناک بسيار تکان دهنده بود. تکان دهنده تر از اشکهای آن کودک و خوني که روی پيشانيش خشکيده بود لبخند مادرش بود که با رضايت به دوربين خيره شده بود. انگار ايمان داشت که با چنين عملي در حق طفل خوبي کرده است .علاقه مادر به فرزند زبانزد همگان است و مهرمادری چيزی نيست که جای بحث داشته باشد.حال چه چيزی توان آنرا دارد که اين مهر مادری را به عقب نشيني وادار و يا آنرا تحميق کند؟ لبخند مادر فاجعه بود ونشانگر عمق تاثير خرافات در قلب و روح انسان . خرافات قدرتش را داشت که بر مهر مادری غلبه کند و از آن بدتر ، تحميقش کند.
===========================
قدرت خرافات به حديست که گاهي آدم از ديدن بعضي از انواع آن يک جفت شاخ روی سرش سبز ميشود. فيلمي مستند ديده بودم در مورد رسومات مختلف قبيله های آفريقائي. يکيش اين بود که وقتي بزرگ خانواده فوت ميکرد جسدش را روی تختي گذاشته و زير آن ظروفي تعبيه ميکردند تا آب و چرکاب مترشحه از جسد (بعد از گنديدن ) درآن بريزد .انگار ميترسيدند حرام شود. بعد همه افراد خانواده دور جسد جمع شده و آن گنداب متعفن را مينوشيدند. حتي فکر کردن بهش حال آدم را بد ميکند. مگرنه؟ در فيلم کاملا" نشان ميداد که حتي کرم هائي که بع تن جسد افتاده بودند واز آن در کاسه ميريختند را نزديکان متوفي مثل ماکاروني به دهان برده و ميل ميکردند.چونکه عقيده داشتند با اينکار اقتدار و شوکت متوفي به بازماندگانش منتقل ميشود. ميبينيد که قدرت خرافات در نوع بشر تا چه حد است که اورا به خوردن مايعي که فکرخوردنش هم آدم را مريض ميکند واميدارد.
يا رسم ديگری که داشتند اين بود که اگر شوهر زن ميمرد زن ميبايست در پشت پرچيني که يک سوراخ داشت دولا شود و تمام مردان قبيله از پشت پرچين و از طريق آن سوراخ ترتيب زن شوهر مرده را بدهند تا اصطلاحا" آن زن پاک شود و شايستگي ادامه زندگي درآن قبيله را داشته باشد.
چرا راه دوری برويم ؟ همين جلسات ديدار رهبری با ملت هميشه درصحنه را که حتما" از سيمای لاريجاني ملاحظه کرده ايد. آن روسريها و پارچه هائي که ملت احمق برای تبرک به دست مبارک ميدهند اسمش جز خرافات چه ميتواند باشد؟ منکه از تاثير تماس دست مبارک همايوني با آن پارچه ها حيرانم و در عجبم که اگر اين تماس کوچک آنهمه خاصيت (که برايش ساخته اند) دارد پس تف و آب دهانش چقدر بايد قوی باشد. بقول آن شاعر کرماني: آب دهنش دوا و مرهم ، قربان اخ وتفش بگردم


........................................................................................

Wednesday, March 27, 2002

٭ بالاخره هيس هم برگشت و هنوز نيامده کيبرد و چماق است که حواله ميدهد و ميگويد که درغيابش من فضول آتش سوزانده ام و خلاصه آنکه: ديدم، ديدم *...... ياد داستاني افتادم که دريک کتابي (که الان اسمش يادم نيست ) خوانده بودم . جريان اين بود که آخوندی سر منبر داشت از کربلا و عاشورا سخن ميگفت مستمعين تعدادشان زياد و مجلس حسابي گرم شده بود که ناگهان واعظ به مسئله شخصي خودش در باب اختلافي که سر زمين و ملک با کدخدای آبادی داشت پرداخت. ميزبان يواشکي اورا پايين منبر کشيد وگفت :پدرسوخته ، الان هم وقت صحبت در مورد مسائل شخصي خودت است ؟ ملت برای چيز ديگری در اينجا جمع شده اند نه برای شنيدن دعوای تو. آخوند گفت: آخر مجلس به اين گرمي ، مستمعين به اين حرف گوش کني و منبر و تريبون مفتي ديگر کجا گير من ميايد که بتوانم حقم را برآن زمين ثابت کنم؟ تو هم بودی همين کار را ميکردی . حالا کار ماست . وقتي هيس نباشد که شهر را شلوغ کند هرکس ديگر هم بود فضوليش ميگرفت و آنکاری را ميکرد که من کردم .
===================
* دنبه در هوا = به معني آبروريزی و پرده از راز برداشتن است . چنانکه ميش يا بره هنگام پريدن از جوی دنبه اش بالا رود و آنچه نهانست هويدا شود. و حکايتيست که ميگويند وقتي بزی و ميشي از جوی آبي پريدند ، دنبه ميش بالا رفت و بز چيزی ديد. پا به زمين زد و ميش را به طعنه گرفت که هان :
-ديدم ، ديدم
ميش گفت : عجب روزگاری است ! ما يک عمر ديديم و هيچ نگفتيم و تو يکبار ديدی و اينهمه سرو صدا راه انداختي؟
=================
=================

اين روزها کاری نداشتم جز خوابيدن،.صبحها تا ساعت 11 ميخوابم . تعطيلات عيد يک خوبي اگر داشته باشد همين است که ميتواني هرچه دلت خواست بخوابي و ترس دير رسيدن به کلاس دانشگاه ، يا محل کارت را نداشته باشي . بيرون منزل هم که فقط رنگ ميبيني . رنگ سياه وسبز و قرمز که با پارچه و کاغذ و هرچه بشود رنگش کرد توی چشمت ميرود.سبز سيدی و سياه عزا و قرمز يزيدی که بر در و ديوار آويزان است . اين روزها وقت بيرون آمدن دختران چادريست که بقول پدربزرگ آفتاب و مهتاب رويشان را اجازه نداشته ببيند . بعضي ها اينطوريند ديگر. تمام سال اجازه ندارند از خانه بيرون بيايند مبادا که آفتاب و مهتاب صورتشان را ببيند و عاشورا تاسوعا که ميشود به بهانه عزاداری امام حسين نوبت اينهاست که بيرون بيايند و با چادرهای ململشان نگاه زنجيرزناني که تازه پشت لبشان سبز شده را بسوی خود بکشند.
=================
توی محله مون يه دکه زده بودند .عين دکه روزنامه فروشي . بعد که جلوتر رفتم ديدم روزنامه فروشي نيست و نوشته :چای صلواتي ، با حروف درشت روی پارچه سفيد. با ليوانهای پلاستيکي يکبار مصرف و کاسه بزرگ قند روی پيشخوان که هرکسي به اندازه خودش برميدارد. مشتريانش بيشتر تاکسيها و مسافرکشهايي هستند که ميگذرند وگاهي بي توجه به غرولند مسافر که معطل شده چايشان را هورت ميکشند.
================
امروز ديدم صدای آهنگ ابرام تاتليس از تو خيابون مياد. هيئت حسينيه يه نفرو آورده بود واسه امام حسين بخونه. اونم آهنگ ابراهيم تاتليس رو روش سرود مذهبي گذاشته بود و اجرا ميکرد. خيلي با حال شده بود. ترکي هم ميخوند. اونائي که ترکي بلد نيستن ميتونن با همين آهنگ يه قرکمری هم بيان . آخه هموني که ابراهيم به ترکي ميخونه رو هم معنيشو نميدونن . مسئول بلندگو هم انگار خوشش اومده بود و صدای يارو رو ضبط کرد و تا شب چندين بار تو خيابون پخشش کرد.
===============
خيابان محشر کبری است . پير و جوان بيرون ريخته اند با لباس سياه . دخترها دوطرف خيابان و بلوار وسط به رهگذران و عزاداران لبخند ميزنند.اگر لباس های سياه و بلندگويي که دارد ضجه ميزند نبود با دسته ای که پيک نيک آمده اند ميشد اشتباهشان بگيری . دسته های جوانان سوار بر اتومبيل که مشتريان و شکارهای هميشگي ماشينهای گشت نيروی انتظامي هستند هم همچنان در خيابانها ويراژ ميدهند. فقط تيپ و سرولباسشان فرق کرده. لباس مشکي و عينک آفتابي ... مد محرم است ديگر. بلندگو دارد خودش را جر ميدهد.
==============
جا بجا طويله درست کرده اند و داخلش چند تا گوسفند و يک گوساله در انتظار اعدام بسر ميبرند. بوی تاپاله خيابان را گرفته . بغل هر طويله ای با سيم توری محوطه ای را حصار کرده اند و داخلش با چند تکه پارچه سبز و قرمز واسبهای پلاستيکي و پر و چوب خيمه امام حسين و يزيد ساخته اند.پسربچه ای با مف آويزان و لباس سياهي که دنباله اش از شلوارش بيرون زده با حسرت به اسبهای پلاستيکي نگاه ميکند. دختری دوربين در دست ازين شاهکار خياباني فيلمبرداری ميکند.
==============
اين روزها بلاگر عيب جديدی پيدا کرده . قبلا" نميشد توش نوشت وPublish کرد ولي الان اکثرا" به خواننده ها سرويس نميده. ولي اگر کسي بخواد وبلاگ بنويسه نوشته شو قبول ميکنه. همين روزهاست که مثل سرويس POP3 و Mail Forward ياهو بخوان پوليش کنن و اونوقته که خيلي ها داخل ايران چون کرديت کارت و .. ندارن مجبور به تعطيل وبلاگهاشون ميشن .
==============
غلام مشکي رو تو محله مون همه ميشناسن ، ساقي پارک محله است . چند بار هم همسايه ها شکايت کردند و کلانتری اومد بردش ، ولي هنوز شب نشده دوباره پيداش شد به مواد فروختن ...راهشو بلده چيجوری سبيل مامورا رو چرب کنه که کاريش نداشته باشن . بعضي ها ميگن نصف مامورای کلانتری محل حقوق بگير غلام هستند. الان ديگه با افراد محله يه جور همزيستي مسالمت آميز داره . کاری بکار دخترها و زنای محل نداره ودردسری هم درست نميکنه ، عوضش اهل محل هم وجودشو نديده ميگيرند. محل کارش ته پارکه ، نزديک دستشوئي ها . غلام مشکي فقط گرد نميفروشه. ميگه نامرديه .انگار که تل (ترياک )و حشيش فروختن مردانگيه ...عرق و ويسکي هم برای فروش داره ولي خودش نه، هرکي بخواد سفارش ميده براش بيارن .امروز سفارش بدی فردا مياره تحويلت ميده . اما واسه محرم فکر کنم آبکي رو تعطيل کرده باشه و فقط تل و حشيش بفروشه . امروز تو دسته سينه زني هيئت ديدم که علمدار شده و ملت واسش صلوات ميفرستن . روزگار غريبيه . ملت ما چه زود فراموش ميکنند . انگار نه انگار که اين همونيه که بچه هاشونو داره بدبخت ميکنه. بهش خدا قوت ميگن و برا سلامتيش صلوات ميفرستن ......
=====================
ديشب يه گربه خوشگل اومده بود مهموني خونمون . غذاشو که خورد توی کارتون پيشي سابقم گرفت خوابيد. فکر کردم ميخواد بمونه. ولي صبح که بيدار شدم رفته بود.ته کاسه شو هم ليسيده بود و چيزی نذاشته بود. حالا که راه اينجا رو ياد گرفته فکرکنم بازم سر بزنه.نه واسه خاطر من...واسه اون کاسه غذا


........................................................................................

Monday, March 25, 2002

٭ ديدم که بعضي از دوستان به پينک فلويديش خرده گرفتند که چرا به همجنس گراها توهين کرده و تخم نفرت پاشيده و........ بعضيهای ديگه هم ازشون طرفداری کردن و گفتن که ما عادت کرده ايم که افکار مخالفمون رو نقض کنيم و اينکه نبايد آزاديهای فردی ديگران رو زير سوال بردواينکه همجنس بازی ميتونه يک انتخاب باشه بين دو فرد سالم و....انتخاب؟ .....آزاديهای فردي؟ !! اينکه همجنسبازی رو جزو آزاديهای فردی بدونيم در وضعيت فعلی يه کمي اتوپياست . اون آرمان شهری که منظور نظر شماست هنوز در دنيا بوجود نيامده . ما هنوز ياد نگرفته ايم که در مسائل خيلي کوچکتر از اين آزادی و حق انتخاب داشتن بشر رو قبول داشته باشيم . حالا اينکه يکهو بخواهيم از همجنس بازی و حق همجنسگرا بودن دفاع کنيم يکخورده به نظر خيالبافي و رويايي مياد. اينطور نيست ؟ اصلا" نميخوام وارد بحث حق داشتن و نداشتن همجنسگرايان بشم . اما در مملکتي که زندگي ميکنيم همجنس گرائي نه تنها از لحاظ قوانين اجتماعي بلکه از لحاظ قوانين شرعي هم جرمه و ممنوعه . نشستن و از آزادی بيان وآزاديهای ديگه تو وبلاگ دم زدن خيلي آسونه. ولي بهتر نيست اول اون آزاديهائي که حقمونه و هيچ بني بشری هم نميتونه به هيچ بهانه ای اون تخطئه کنه (ولي اونا رو از ما گرفتن ) رو بخواهيم و از اونها دفاع کنيم ؟ آقاجان اول بيا برادری رو ثابت کن بعد طلب ارث و ميراث کن . ما هنوز در همون آزاديهای اوليه که حق هر انسانيه نتونستيم حق خودمونو ثابت کنيم و اونو بدست بياريم اونوقت اين ديگه خيلي حرفه که ادعای آزادی همجنسبازی رو داشته باشيم که با وجود آزاد بودنش در اروپا ، هنوز هم از سوی مردم عادی و نرمال و طبيعي اروپائي به عنوان يک بيماری (نه يک سليقه و انتخاب) بهش نگاه ميشه . همجنس بازی طبيعي نيست . اينو که بايد قبول داشته باشيم ؟ حالا اگه به خاطر مسائل هورموني يا هزار کمبود و چيزهای غيرطبيعي يه نفر به اين مسئله مبتلاست بهتره به فکر معالجه اش باشيم نه اينکه بگيم آزاديه و حق انتخاب داره و به کسي ربطي نداره و......


........................................................................................

Saturday, March 23, 2002

٭ طبق خبری که در وبلاگ کتابدارنيز به آن اشاره شده شبکه سه سيمای ملک پدری و متعلق به لاريجاني در برنامه ای بسيار جالب و آموزنده (20 دقيقه قبل از تحويل سال ) تلفني با حاج آقايي صحبت ميكرد كه طبق معمول برنامه هاي سيما راهنمايي ارزنده أي كرد. هفت سلام از قران را بر شمرد گفت كه اينها را با زعفران روي كاغذي بنويسيد بعد از سال تحويل با گلاب بشوييد بخوريد تا آخر سال مرض و درد و بلا سراغتان نميايد. بعد مجري محترم و دانشمند يكبار ديگر از او خواست حرفش را تكرار كند و سر آخر خود آقاي مجري ذوق زده براي بار سوم تكرار كرد كه شير فهم شود.....
چه بايد گفت ؟ در مملکتي که هنوز بعد از 1400 سال به نام عزاداری امام حسين قمه بر سر ميزنند و پشتها را با زنجير سياه ميکنند بايد هم تلويزيون رسميش چنين لاطائلاتي را به عنوان برنامه آموزنده و مفيد برای اين ملت تحميق شده پخش و بدان افتخار کند. چنين اعمالي با انگيزه های خاص و برنامه ريزی شده در رسانه های عمومي وابسته به حاکميت مطرح ميشود . مسئله فقط انتشار خرافات و تبليغ مسائل احمقانه در بين مردم نيست . مسئله پايين در نظر گرفتن سطح شعور ملت و مردم اين کشور است . به پايين بودن سطح شعور و فهم اين ملت آگاهي و بدان ايمان دارند که به خود جرات ميدهند چنين مسائل احمقانه ای را در چنان رسانه ای به خورد مردم بدهند. حق هم دارند. مگر ما نبوديم که به دست خودمان 23 سال پيش اختيارمان را دودستي بدست عده ای امل و مرتجع و واپس گرا داديم ؟ مگر ما نبوديم که تصوير خميني را در ماه و مويش را درميان اوراق قرآن ديديم و آنرا معجزه ای از سوی امام سيزدهم دانستيم ؟ مگر ما نبوديم که بعد از آنهمه تحقير و توهين و تصييغ حقوق مردميمان سرمان را همچون گاو پايين انداختيم و به خيال باطل مخالفت با حاکمان به پای صندوقهای رای رفته و رای هايمان را به صندوق شخصي مورد تاييد نظام و مدافع استبداد آن ريختيم و نام اين کارمان را مبارزه با استبداد گذاشتيم ؟ مگر ما نبوديم که شکنجه گران و مسئولين چند سال پيش نظام را بخاطر چند کلمه صحبت عوامفريبانه قهرمانمان کرديم و برايشان درود بر و مرگ بر و ترانه های آزادی سروديم ؟ مگر ما نيستيم که هنوز به خيال باطل اصلاحات بر طرفداريمان از شخصيتي مزور و دورو بنام خاتمي پای ميفشاريم و بر اينهمه نشانه ريا و دوروئيش چشم برميبنديم و دم از آزادی و اصلاحات ميزنيم ؟ اينها همه مگر نشانه حماقتمان نيست ؟ نشانه عدم بلوغ فکريمان نيست ؟ پس نبايد به لاريجاني و اعوان و انصارش خرده گرفت . چون طبق آنچه از خود نشان داده ايم با ما برخورد ميکنند. احمقانه رفتار ميکنيم و آنها هم به ما به چشم ملتي احمق و نفهم نگاه کرده و برای چنين ملتي دستورالعمل صادر ميکنند. ضعف فرهنگي ملت ما چيزی نيست که پنهان باشد . کافيست همين روزها سری به خيالانها بزنيد و خيل عزاداران حسيني را ببينيد که بخاطر ماجرائي در 1400 سال پيش چنان بر سرو روی خود ميکوبند که انگار پدرشان ساعتي پيش سقط شده است . ببينيد که چگونه زير علمهای سنگين فلزی باد فتقشان قر ميشود و تخمشان باد ميکند تا با تخمهای باد کرده درآن دنيا به بهشت بروند. به بهشت ساخته ملايان بروند که در آن هرچه دراين دنيا حرام و مذموم است (زن و حوری بهشتي و شراب و جوی مي ) در آنجا حلال و گواراست . اگر فردا اين آقايان بخواهند (همچون صليبيون) زمينهای بهشت را متری بفروشند فکر ميکنيد چند درصد از اين ملت برای خريد آن صف ميبندند؟ مطمئن باشيد بيش از نيمي ازين ملت پشت صف خريد آن مي ايستند. چنين ملتي شايسته حاکماني اينچنين هستند.


........................................................................................

Tuesday, March 19, 2002

٭ فضولي در کار وبلاگ عمومي
وبلاگ عمومي را خوانده ايد؟ ايده جالبيست و گرداننده آن هم دقيق و ماهرانه اين ايده را به اجرا گذاشته است . اگر من ميخواستم اخبار وبلاگها را بنويسم آنگاه چنين نوشته ای حاصل ميشد:
قاسمي کبير به تبعيت از دعوت ندا منسجم به خداگونه شدن ، دست از حقارتهای زميني کشيده و با استفاده از فرصت زيبائي که بدست آورده با مسلح شدن به هنر نقاشي عکس دوست دختر حور و غلمانش را همچون مينياتور الفيه و شلفيه ندا ، با رعايت اقدامات ايمني همچون پيشگيری از حمله قلبي و کليد شدن دندانها در لينکي با برچسب کمتر از 18 سال ممنوع ،به خوانندگان قالب نموده است. تا چه باشد در پس پرده آن لينک که تا رويش کليک نکرده باشي نتواني از سرش آگاهي يابي .ما که هنوز کليک نکرده ايم چون هرچند که صغير و مهجور نيستيم ولي از مامان جانمان اجازه مربوطه هنوز صادر و به ما ابلاغ نشده است . ضمنا" تا قبل از اين هروقت که روی لينک الواح شيشه ای کليک ميکرديم همراه آن يک صفحه آگهي ليکوس هم باز ميشد که پريروز تعداد اين صفحات آگهي به 3 صفحه افزايش يافته بود. ولي از آنجائيکه آش بقدری شور بود که خان هم فهميد از ديروز تا بحال اين تعداد به 2 صفحه کاهش پيدا کرده و شما با کليک روی لينک وبلاگ ايشان دفعتا" صاحب 3 صفحه باز(بجای يک صفحه قانوني و 4 صفحه پريروز) خواهيد شد.
نوشته جديد شيما در مورد فقر وتنگدستي مردم جنوب شهر و اعتراضش به ندا را خواندم که بسيار تاثيرگذار و دردناک بود. اما در ميان آن همه درد و تلخي هم بهانه ای برای شوخي پيدا ميشد . شوخي با شيوا هم که دل شير ميخواهد (که فضول دل آن را دارد) . خلاصه اينکه در راستای هدف مقدس پاسداری از زبان شيرين پارسي تعدادی از اغلاط املائي شيوا خانوم را ليست کردم که اين ها فقط غلطهای املائي هستند و اگر قرار بود اشتباهات تايپي ايشان را هم به آن اضافه کنم مثنوی هفتاد من ميشد. به محاسبه بنده اگر اغلاط تايپي را ارفاق محسوب کنيم و بابت آنها نمره ای کم نکنيم بابت فقط اغلاط املائي 8 لغت غلط در نوشته اخيرشان به چشم ميخورد:
فارسي را پاس بداريم و
ننويسيم واگزاری بنويسيم واگذاری
ننويسيم رعييتي بنويسيم رعيتي
ننويسيم اساسيه بنويسيم اثاثيه
ننويسيم نفوظ بنويسيم نفوذ
ننويسيم تردشده بنويسيم طرد شده
ننويسيم وصايل بنويسيم وسايل
ننويسيم غلت بنويسيم غلط
ننويسيم قناص بنويسيم قناس
با احتساب اغلاط تايپي شيوا در درس املاء مردود ميشد اما از آنجائيکه فضولک آدم با انصافيست اين غلطها را ارفاق داده و فقط بابت اشتباهات املائي 8 نمره (بابت 8 غلط کامل ) کسر ميشود. مبارک است شيوا جان. نمره املاء شما شد 12 تمام
سيب زميني پس از تعيين پيش شرطهای خود برای مذاکره با آمريکا يکهو رويايي شده و فکر ميکند بجای يک بوته کوچک ،سيب زميني درخت بزرگيست که گل هم ميدهد. کلي هم ناز ندا جان را کشيده و گفته که تو بنويس تا من بخوانم و اصلا" من ميخواهم بيشتر خواننده باشم تا نويسنده وبلاگ و دانم در وصف گوز کلمات قصار صادر کنم و در نتيجه اين مهم را به نداجانش سپرده .در خاتمه اظهار نموده که دکوراسيون وبلاگ را عوض کردم ! چطور شده؟ ما که هرچه نگاه کرديم نفهميديم چي تغيير کرده و بهترديديم که به سيب زميني نصيحت کنيم که آقا جان تو گوزت را بده و برو ، چکار داری با عوض کردن دکوراسيون وبلاگ ؟
راستي بالاخره دلم طاقت نياورد و روی لينکي که جناب قاسمي در وبلاگش معرفي کرده بود کليک کردم . ولي شما اگر از عکسهای پورنو خوشتان نمي آيد (هرچند که طرف هم کافر است و هم ارمني ولي )کليک نکنيد سنگينتريد.
لامپ به سلامتي سال نو و پايان موقتي پروژه هايش تصميم گرفته که بعد از تذکر آيين نامه ای به ندا در مورد فيلسوف شدنش ،يک بزم تک نفره برگزار نموده و با عرق سگي (اگر گيرش بيايد) و ماست و خيار نعنا زده ثابت کند که برايش محرم و رمضان با ديگر ماههای سال فرقي ندارد و خودرا از شمول عرق خورهای 3 ماه روزه (که قبلا" در نوشته های قبليم ذکر خيرشان رفته بود) برکنار بدارد. احتمالا" با اين کار جد آقای خاتمي (يا شايد هم آقای حسني اروميه) به کمرش زده و موهای باقيمانده اش نيز خواهد ريخت . در اين صورت لقب لامپ بيشتر برازنده ايشان خواهد بود چون انعکاس نور در سرهای براق و طاس جلوه ای با شکوه و فراموش نشدني پديد مي آورد.
داستان خواستگاری محبوبه در وبلاگ دخترک شيطان به آن نقطه قابل پيشبيني که هيچکس فکرش را هم نميکرد رسيد و داماد از زن گرفتن منصرف شد. گفتم که هيچکسي فکرش را نميکرد چونکه نوشته های دخترک چنين القاء کرده بود که 50% کار خواستگاری (موافقت داماد) بديهيست و فقط مانده است گرفتن موافقت محبوبه ...داستان محبوبه قصه تلخ همه کسانيست که در ازدواج اولشان شکست خورده اند و زير فشار سنتها ورسومات غلط اين خاک ناپاک مجبورند که نام بيوه را همچون داغي بر پيشانيشان همه عمر تحمل کنند. دخترک ازاينکه گذر تعطيلات را بشمارد در بيم و هراس است ازينکه مبادا با شمارشش ، تعطيلات زودتر از آنچه بايد ، بگذرد .
زهير معصوميان همشهری ندا حريری آدرس ايميلش را عوض کرده و با ارسال نامه ای به وبلاگ نويسان از آنها خواسته تا چگونگي وبلاگ نويس شدنشان را برايش تعريف کنند.
اين مثلو شنيدين که ميگن : عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد؟ سايت بلاگر با قاط زدنش لطفي نمود به همه خوانندگان وبلاگها چونکه يک مطلب طولاني و دراز سپيده خانوم را يکجا خورد و بالا کشيد و خوانندگان را از زحمت خواندن يک صفحه نوحه و مرثيه در رسای گلدان سنبل سپيده نجات بخشيد. تازه خانوم بعد از رنگ کردن تخم مرغهاو درست نکردن شيريني و خريد جانشيني برای سنبل مرحومش تازه يادش افتاده که موقع سال تحويل نه خودش و نه همسرمهربانش خانه نيستند ولي شخصيتي موهوم و نامشخص بنام جيم جين قرار است سفره هفت جيم در خانه اش برپا کند.
امير حسابدار هنوز موفق نشده در متروی تهران از موبايلش آنتن بگيرد و انگار قرار است تا وقتي اينکار انجام نشده از وبلاگ نويسي خبری نباشد. تازه بين آنهمه عيوب مختلفي که عالم و آدم به مترو تهران ميچسبانند ايشان تنها عيب مترو تهران را همين دانسته که موبايل در آن آنتن نميدهد.
خورشيد خانوم بازهم دير به سرکارش رسيده و ناچار است برای در امان ماندن از توبيخ پينک فلويديش در وبلاگش از ايشان تعريف کرده و حسابي لي لي به لالای رئيس جانش بگذارد. ولي از من به خورشيد نصيحت که روزهای آينده سعي کند به موقع سرکارش حاضر شود چون Pinkfloydish(اينجور که در وبلاگش نوشته ) اين روزها کاملا" مگسي است و حتي از برادرش هم حالش بهم ميخورد.
آذر آينه اش را برداشته و رفته است . در نوشته آخريش سخن از کوچيدن نموده و وعده داده که وقتي به مقصد رسيد دوباره خواهد نوشت .از انعکاس تاريخ و مذهب رياکارمان در بدگوييهای بعضي مغرضين نيمه تاريک سخن به ميان آورده که سخنش به دل مينشيند و ايکاش که مخاطبش را شرمنده کند از آن همه زخم بيدليل و نيش کين که بدو زدند و آزرده اش فرستادند.
کاپيتان هادوک مرغش را در فر گذاشته بود اما از بس در فکر پيدا کردن کلماتي بود که در زبان انگليسي وجود ندارند لحتمالا" يادش رفته آنرا به موقع از فر دربياورد. مرغ که سوخت ترجيح داد بجای غصه خوردن پای بشقاب مرغ جزغاله شده جملات قصار مشاهير جهان را بزبان اصلي در وبلاگش بنويسد که بيکارش نخوانند و در معلومات زبان انگليسيش تشکيکي صورت نگيرد.
حسين درخشان بعد ازينکه يک شام مجاني به حضرت شمس داد تازه ياد سيامک پورزند بينوا افتاده و ازينکه سيامک را مجبورش کرده اند که بگويد برای دخترش يک خانه 40 هزار دلاری در نيويورک خريده دادش به هوا بلند شده و اين وسط يک دوربين ديجيتال کنون هم خريده که منبعد در وبلاگش فرت و فرت عکس بگذارد.
پينک فلويديش سر سال نو باز بقول خودش سگ شده و نميداند که چرا از برادرش حالش به هم ميخورد. تازه آن ترجمه کذائي هم هست که قرار بود با خورشيد خانوم با هم انجام بدهند و خورشيد به بهانه تصحيح آن 70 صفحه ورقه باقيمانده از زيرش در رفته و ماه پيشوني هم که بدجوری باعث خارشش شده و..........و ترجيح داده که بيشتر ازين در وبلاگش زهر نپاشه و سال نو را تبريک گفته است . خدا به داد خورشيد برسد که با اين اخلاق تند و اعصاب خراب رئيسش چه بلائي در انتظارش خواهد بود.
هکر وبلاگشهر تبليغ بلاگ اسپات را بدون پرداخت آن 12 دلار کذائي از وبلاگش پاک کرده تا ثابت کند که همه جای دنيا اين ايرانيها هستند که اعتماد متقابل و حس همکاری و خيلي چيزهای خوب ديگر توی کتشان نميرود و هميشه چوب تری لازم دارند تا فرمان ببرند و حس اعتماد و ديگر چيزهای خوب خوب را خدشه دار نکنند. تازه با حذف 2 خط از تمپالت وبلاگ فکر کرده کير غول را شکانده و اعمال محيرالعقول هکری انجام داده که اين شاهکارش را در وبلاگ هم تعريف کرده و به آن مباهات ميکند.
يولداش توی آپارتماني در وسط سانفرانسيسکو برداشته مقاله ای در مورد تلقي تروريستي از دين نوشته و تازه به همين هم بس نکرده و ماجرا را از وصيتنامه شهدای بچه سال جنگ ايران و عراق به ماجرای سکته کردانده شدن سعيدی سيرجاني و واجبي خوری سعيد امامي کشانده و از بيم حوادث مشابه برای شهرام جزائری تذکر کروبي را واگويه کرده است.
پلاک 1+12 به بهانه وبلاگ نويسي خودش را از خواندن کتاب فيزيک هاليدی در شب امتحان خلاص کرده و دور نيست که ببينيم در وبلاگش بخاطر مردود شدن از درس فيزيک گريه و زاری راه انداخته است .
تنبل خانوم در همه چيز تنبلي ميکند ،حتي در وبلاگ نويسي و دير به دير در وبلاگش مينويسد.
ساعت 4 صبحه ولي خورشيد خانوم فقط 30 تا ورقه رو تصحيح کرده و 70 تا ديگه رو هنوز بايد تصحيح کند. تازه فردا کلي هم کار دارد ولي همه اين شلوغيها نتيجه مثبتش اين بوده که خورشيد فهميده که :" زندگي خيلي عجيبه ، انگار تازه دارم کشفش ميکنم.
خانوم خانومي عادت داره که تند تند سلام کنه و تازه دلش ميخواد که زار هم بزنه چون دلش گرفته و خوابش نميره .
هيس .....نگو که دلم براش کبابه . از وقتي که يارش به ديار يواس آ پرواز کرده ديگه اصلا" حال و هوای وبلاگ نويسي نداره و معلوم نيست کي دوباره مياد و وبلاگشو به روز ميکنه. البته تجربه نشون داده که اين سکوت های دلگير بازگشتي هجوم آسا و پربار به دنبال خواهد داشت و بايد منتظر بود که بحر طويلي به عنوان داستان های وبلاگستان در نوشته های بعدی ايشان ظاهر شده و از فرط درازا خوانندگانش را به کفرگوئي وادار نمايد.

====================

به علت مسافرت و عدم دسترسي به اينترنت تا تاريخ 5/1/81 اين وبلاگ Up to date نخواهد شد. عيد همگي مبارک


........................................................................................

Home