[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Friday, March 29, 2002

٭ خدا بگم اين شبح را چکارش کند. الهي که هيچوقت تجسد نيابد. آخر اين شبح فلان فلان شده وقتي منطقي ميشود ديگر تحملش مشکل است و آدم را توی دردسر مي اندازد. دردسر درگيری احساس و منطق !! حرفهای شبح به نظر منطقي مي آيد. من با همجنسگرائي و بالطبع با آزادی آن مخالفم . ولي نميتوانم منطقي بودن حرفهای شبح را منکر شوم و باز با اينکه نميتوانم درستي حرفهايش را قبول نکنم ولي شخصا" باز هم با اين مسئله مخالفم . اسم اين چيست؟ فاشيسم ؟ يعني من ناخواسته يک فاشيست کوچک هستم ؟ نميدانم . خيلي سعي کردم که منطقي فکر کنم ولي نميدانم چرا دلم راضي نميشود اين مسئله را صحيح يا آزاد بدانم. خيلي بد است که آدم اينجوری گير کند. مثل موشي که توی سوراخ گيرافتاده و نه راه پس دارد نه راه پيش. نه ميتواند غيرمنطقي باشد و نه توان سرکوب احساس غيرمنطقيش را دارد. احساس ميکنم به کمک نياز دارم . هضمش برايم مشکل است .مثل غذای شب مانده که روی دل ميماند.
======================
اين روزها بازار غذای نذری امام حسين داغ است . کساني را ميشناسم که هرسال در اين دوره محرم بساط طبخ شام و نهار در خانه شان تعطيل است و بجای آن هريک از اعضای خانواده با ديگ و سطل و ... در صفهای غذای نذری ايستاده اند تا نه فقط شام آن شب بلکه ناهار وشام فردا شبشان را هم مهمان امام حسين باشند. توجيه جالبي هم دارند. ميگويند غذای نذری چون متبرک است باعث دوری درد و مرض ميشود و ثواب دارد و ...اين وسط تنها چيزی که بهش توجه نميکنند فلسفه پخت غذای نذری و دليل پخش رايگان غذا ذراين ايام است .انگار نه انگار که اگر سنتي هم هست فلسفه اش سيرکردن فقرا و مستمندان است نه سيرکردن خانواده آن خانم تيتيش ماماني که با موبايل و عينک دوديش سطل ماستي بدست گرفته و در صف ايستاده (و بيشتر از همه هم سروصدا ميکند)تا بجای پخت وپز در منزل ، شام نذری به خانه ببرد و در آَشپزخانه وقتش تلف نشود. همه سنتهايمان همين است . در ظاهر با يک فلسفه عميق و قوی و انسانساز(که مو لای درزش نميرود) و در عمل سطحي نگری و خود را گول زدن و احيانا" سوء استفاده......باز ميگويند چرا آمريکای کافر بيدين و ظالم امپرياليسم موشک به هوا ميفرستد و ما هنوز درپي اثبات ضرورت آفتابه برای طهارت هستيم . ...
===========================
داشتم همينها را به جواني که پشت ديگ ايستاده بود و داشت برای ملت غذا ميکشيد ميگفتم که دوتا ظرف يک بار مصرف پر ازبرنج و قيمه را به طرفم دراز کرد و گفت بعدا" صحبت ميکنيم باشه ؟.دمت گرم. الان ميبيني که سرم شلوغه . داشتم به ظرفهائي که بطرفم دراز کرده بود نگاه ميکردم که درآمد: اگر کمه برو يه ديگ بيار تا برات بريزم .
======================
نظرتان در مورد اين جمله چيست ؟
سنتها هميشه هم بد نيستند(البته اگر فلسفه آن را بخوبي فهميده باشيم و طبق آنچه برايش بوجودآمده اند عمل شوند). اين ما هستيم که با سطحي نگری و قلب مفاهيم و تلفيقشان با خرافات آنها را بصورت عملي بيفايده و اضافي درمي آوريم تا حديکه عمل بدان ها نوعي ارتجاع و بازگشت به عقب قلمداد ميشود.تعداد اين سنتهای حسنه در فرهنگ ايراني کم نيست. بسياری از آنها از عهد زرتشت و قبل از حمله اعراب ومسلمان شدن ايرانيان بجا مانده اند.
با آنکه به صحت و درستي اين جمله معتقدم ولي نميدانم چرا حالم از هرچه سنت حسنه وغيرحسنه است برهم ميخورد.
=====================
سنتها معمولا" در رابطه با آلودگي به خرافات بسيار مستعد هستند. کافيست که آنرا بدون فهم علت وجوديش قبول کنيم تا تبديل به خرافه شود. اکثر سنتها مذهبيند و خرافات ازيکطرف آفت دين ومذهب است و از طرف ديگر از آن جدانشدنيست .
عکسهای وبلاگ روی جاده نمناک بسيار تکان دهنده بود. تکان دهنده تر از اشکهای آن کودک و خوني که روی پيشانيش خشکيده بود لبخند مادرش بود که با رضايت به دوربين خيره شده بود. انگار ايمان داشت که با چنين عملي در حق طفل خوبي کرده است .علاقه مادر به فرزند زبانزد همگان است و مهرمادری چيزی نيست که جای بحث داشته باشد.حال چه چيزی توان آنرا دارد که اين مهر مادری را به عقب نشيني وادار و يا آنرا تحميق کند؟ لبخند مادر فاجعه بود ونشانگر عمق تاثير خرافات در قلب و روح انسان . خرافات قدرتش را داشت که بر مهر مادری غلبه کند و از آن بدتر ، تحميقش کند.
===========================
قدرت خرافات به حديست که گاهي آدم از ديدن بعضي از انواع آن يک جفت شاخ روی سرش سبز ميشود. فيلمي مستند ديده بودم در مورد رسومات مختلف قبيله های آفريقائي. يکيش اين بود که وقتي بزرگ خانواده فوت ميکرد جسدش را روی تختي گذاشته و زير آن ظروفي تعبيه ميکردند تا آب و چرکاب مترشحه از جسد (بعد از گنديدن ) درآن بريزد .انگار ميترسيدند حرام شود. بعد همه افراد خانواده دور جسد جمع شده و آن گنداب متعفن را مينوشيدند. حتي فکر کردن بهش حال آدم را بد ميکند. مگرنه؟ در فيلم کاملا" نشان ميداد که حتي کرم هائي که بع تن جسد افتاده بودند واز آن در کاسه ميريختند را نزديکان متوفي مثل ماکاروني به دهان برده و ميل ميکردند.چونکه عقيده داشتند با اينکار اقتدار و شوکت متوفي به بازماندگانش منتقل ميشود. ميبينيد که قدرت خرافات در نوع بشر تا چه حد است که اورا به خوردن مايعي که فکرخوردنش هم آدم را مريض ميکند واميدارد.
يا رسم ديگری که داشتند اين بود که اگر شوهر زن ميمرد زن ميبايست در پشت پرچيني که يک سوراخ داشت دولا شود و تمام مردان قبيله از پشت پرچين و از طريق آن سوراخ ترتيب زن شوهر مرده را بدهند تا اصطلاحا" آن زن پاک شود و شايستگي ادامه زندگي درآن قبيله را داشته باشد.
چرا راه دوری برويم ؟ همين جلسات ديدار رهبری با ملت هميشه درصحنه را که حتما" از سيمای لاريجاني ملاحظه کرده ايد. آن روسريها و پارچه هائي که ملت احمق برای تبرک به دست مبارک ميدهند اسمش جز خرافات چه ميتواند باشد؟ منکه از تاثير تماس دست مبارک همايوني با آن پارچه ها حيرانم و در عجبم که اگر اين تماس کوچک آنهمه خاصيت (که برايش ساخته اند) دارد پس تف و آب دهانش چقدر بايد قوی باشد. بقول آن شاعر کرماني: آب دهنش دوا و مرهم ، قربان اخ وتفش بگردم


........................................................................................

Wednesday, March 27, 2002

٭ بالاخره هيس هم برگشت و هنوز نيامده کيبرد و چماق است که حواله ميدهد و ميگويد که درغيابش من فضول آتش سوزانده ام و خلاصه آنکه: ديدم، ديدم *...... ياد داستاني افتادم که دريک کتابي (که الان اسمش يادم نيست ) خوانده بودم . جريان اين بود که آخوندی سر منبر داشت از کربلا و عاشورا سخن ميگفت مستمعين تعدادشان زياد و مجلس حسابي گرم شده بود که ناگهان واعظ به مسئله شخصي خودش در باب اختلافي که سر زمين و ملک با کدخدای آبادی داشت پرداخت. ميزبان يواشکي اورا پايين منبر کشيد وگفت :پدرسوخته ، الان هم وقت صحبت در مورد مسائل شخصي خودت است ؟ ملت برای چيز ديگری در اينجا جمع شده اند نه برای شنيدن دعوای تو. آخوند گفت: آخر مجلس به اين گرمي ، مستمعين به اين حرف گوش کني و منبر و تريبون مفتي ديگر کجا گير من ميايد که بتوانم حقم را برآن زمين ثابت کنم؟ تو هم بودی همين کار را ميکردی . حالا کار ماست . وقتي هيس نباشد که شهر را شلوغ کند هرکس ديگر هم بود فضوليش ميگرفت و آنکاری را ميکرد که من کردم .
===================
* دنبه در هوا = به معني آبروريزی و پرده از راز برداشتن است . چنانکه ميش يا بره هنگام پريدن از جوی دنبه اش بالا رود و آنچه نهانست هويدا شود. و حکايتيست که ميگويند وقتي بزی و ميشي از جوی آبي پريدند ، دنبه ميش بالا رفت و بز چيزی ديد. پا به زمين زد و ميش را به طعنه گرفت که هان :
-ديدم ، ديدم
ميش گفت : عجب روزگاری است ! ما يک عمر ديديم و هيچ نگفتيم و تو يکبار ديدی و اينهمه سرو صدا راه انداختي؟
=================
=================

اين روزها کاری نداشتم جز خوابيدن،.صبحها تا ساعت 11 ميخوابم . تعطيلات عيد يک خوبي اگر داشته باشد همين است که ميتواني هرچه دلت خواست بخوابي و ترس دير رسيدن به کلاس دانشگاه ، يا محل کارت را نداشته باشي . بيرون منزل هم که فقط رنگ ميبيني . رنگ سياه وسبز و قرمز که با پارچه و کاغذ و هرچه بشود رنگش کرد توی چشمت ميرود.سبز سيدی و سياه عزا و قرمز يزيدی که بر در و ديوار آويزان است . اين روزها وقت بيرون آمدن دختران چادريست که بقول پدربزرگ آفتاب و مهتاب رويشان را اجازه نداشته ببيند . بعضي ها اينطوريند ديگر. تمام سال اجازه ندارند از خانه بيرون بيايند مبادا که آفتاب و مهتاب صورتشان را ببيند و عاشورا تاسوعا که ميشود به بهانه عزاداری امام حسين نوبت اينهاست که بيرون بيايند و با چادرهای ململشان نگاه زنجيرزناني که تازه پشت لبشان سبز شده را بسوی خود بکشند.
=================
توی محله مون يه دکه زده بودند .عين دکه روزنامه فروشي . بعد که جلوتر رفتم ديدم روزنامه فروشي نيست و نوشته :چای صلواتي ، با حروف درشت روی پارچه سفيد. با ليوانهای پلاستيکي يکبار مصرف و کاسه بزرگ قند روی پيشخوان که هرکسي به اندازه خودش برميدارد. مشتريانش بيشتر تاکسيها و مسافرکشهايي هستند که ميگذرند وگاهي بي توجه به غرولند مسافر که معطل شده چايشان را هورت ميکشند.
================
امروز ديدم صدای آهنگ ابرام تاتليس از تو خيابون مياد. هيئت حسينيه يه نفرو آورده بود واسه امام حسين بخونه. اونم آهنگ ابراهيم تاتليس رو روش سرود مذهبي گذاشته بود و اجرا ميکرد. خيلي با حال شده بود. ترکي هم ميخوند. اونائي که ترکي بلد نيستن ميتونن با همين آهنگ يه قرکمری هم بيان . آخه هموني که ابراهيم به ترکي ميخونه رو هم معنيشو نميدونن . مسئول بلندگو هم انگار خوشش اومده بود و صدای يارو رو ضبط کرد و تا شب چندين بار تو خيابون پخشش کرد.
===============
خيابان محشر کبری است . پير و جوان بيرون ريخته اند با لباس سياه . دخترها دوطرف خيابان و بلوار وسط به رهگذران و عزاداران لبخند ميزنند.اگر لباس های سياه و بلندگويي که دارد ضجه ميزند نبود با دسته ای که پيک نيک آمده اند ميشد اشتباهشان بگيری . دسته های جوانان سوار بر اتومبيل که مشتريان و شکارهای هميشگي ماشينهای گشت نيروی انتظامي هستند هم همچنان در خيابانها ويراژ ميدهند. فقط تيپ و سرولباسشان فرق کرده. لباس مشکي و عينک آفتابي ... مد محرم است ديگر. بلندگو دارد خودش را جر ميدهد.
==============
جا بجا طويله درست کرده اند و داخلش چند تا گوسفند و يک گوساله در انتظار اعدام بسر ميبرند. بوی تاپاله خيابان را گرفته . بغل هر طويله ای با سيم توری محوطه ای را حصار کرده اند و داخلش با چند تکه پارچه سبز و قرمز واسبهای پلاستيکي و پر و چوب خيمه امام حسين و يزيد ساخته اند.پسربچه ای با مف آويزان و لباس سياهي که دنباله اش از شلوارش بيرون زده با حسرت به اسبهای پلاستيکي نگاه ميکند. دختری دوربين در دست ازين شاهکار خياباني فيلمبرداری ميکند.
==============
اين روزها بلاگر عيب جديدی پيدا کرده . قبلا" نميشد توش نوشت وPublish کرد ولي الان اکثرا" به خواننده ها سرويس نميده. ولي اگر کسي بخواد وبلاگ بنويسه نوشته شو قبول ميکنه. همين روزهاست که مثل سرويس POP3 و Mail Forward ياهو بخوان پوليش کنن و اونوقته که خيلي ها داخل ايران چون کرديت کارت و .. ندارن مجبور به تعطيل وبلاگهاشون ميشن .
==============
غلام مشکي رو تو محله مون همه ميشناسن ، ساقي پارک محله است . چند بار هم همسايه ها شکايت کردند و کلانتری اومد بردش ، ولي هنوز شب نشده دوباره پيداش شد به مواد فروختن ...راهشو بلده چيجوری سبيل مامورا رو چرب کنه که کاريش نداشته باشن . بعضي ها ميگن نصف مامورای کلانتری محل حقوق بگير غلام هستند. الان ديگه با افراد محله يه جور همزيستي مسالمت آميز داره . کاری بکار دخترها و زنای محل نداره ودردسری هم درست نميکنه ، عوضش اهل محل هم وجودشو نديده ميگيرند. محل کارش ته پارکه ، نزديک دستشوئي ها . غلام مشکي فقط گرد نميفروشه. ميگه نامرديه .انگار که تل (ترياک )و حشيش فروختن مردانگيه ...عرق و ويسکي هم برای فروش داره ولي خودش نه، هرکي بخواد سفارش ميده براش بيارن .امروز سفارش بدی فردا مياره تحويلت ميده . اما واسه محرم فکر کنم آبکي رو تعطيل کرده باشه و فقط تل و حشيش بفروشه . امروز تو دسته سينه زني هيئت ديدم که علمدار شده و ملت واسش صلوات ميفرستن . روزگار غريبيه . ملت ما چه زود فراموش ميکنند . انگار نه انگار که اين همونيه که بچه هاشونو داره بدبخت ميکنه. بهش خدا قوت ميگن و برا سلامتيش صلوات ميفرستن ......
=====================
ديشب يه گربه خوشگل اومده بود مهموني خونمون . غذاشو که خورد توی کارتون پيشي سابقم گرفت خوابيد. فکر کردم ميخواد بمونه. ولي صبح که بيدار شدم رفته بود.ته کاسه شو هم ليسيده بود و چيزی نذاشته بود. حالا که راه اينجا رو ياد گرفته فکرکنم بازم سر بزنه.نه واسه خاطر من...واسه اون کاسه غذا


........................................................................................

Monday, March 25, 2002

٭ ديدم که بعضي از دوستان به پينک فلويديش خرده گرفتند که چرا به همجنس گراها توهين کرده و تخم نفرت پاشيده و........ بعضيهای ديگه هم ازشون طرفداری کردن و گفتن که ما عادت کرده ايم که افکار مخالفمون رو نقض کنيم و اينکه نبايد آزاديهای فردی ديگران رو زير سوال بردواينکه همجنس بازی ميتونه يک انتخاب باشه بين دو فرد سالم و....انتخاب؟ .....آزاديهای فردي؟ !! اينکه همجنسبازی رو جزو آزاديهای فردی بدونيم در وضعيت فعلی يه کمي اتوپياست . اون آرمان شهری که منظور نظر شماست هنوز در دنيا بوجود نيامده . ما هنوز ياد نگرفته ايم که در مسائل خيلي کوچکتر از اين آزادی و حق انتخاب داشتن بشر رو قبول داشته باشيم . حالا اينکه يکهو بخواهيم از همجنس بازی و حق همجنسگرا بودن دفاع کنيم يکخورده به نظر خيالبافي و رويايي مياد. اينطور نيست ؟ اصلا" نميخوام وارد بحث حق داشتن و نداشتن همجنسگرايان بشم . اما در مملکتي که زندگي ميکنيم همجنس گرائي نه تنها از لحاظ قوانين اجتماعي بلکه از لحاظ قوانين شرعي هم جرمه و ممنوعه . نشستن و از آزادی بيان وآزاديهای ديگه تو وبلاگ دم زدن خيلي آسونه. ولي بهتر نيست اول اون آزاديهائي که حقمونه و هيچ بني بشری هم نميتونه به هيچ بهانه ای اون تخطئه کنه (ولي اونا رو از ما گرفتن ) رو بخواهيم و از اونها دفاع کنيم ؟ آقاجان اول بيا برادری رو ثابت کن بعد طلب ارث و ميراث کن . ما هنوز در همون آزاديهای اوليه که حق هر انسانيه نتونستيم حق خودمونو ثابت کنيم و اونو بدست بياريم اونوقت اين ديگه خيلي حرفه که ادعای آزادی همجنسبازی رو داشته باشيم که با وجود آزاد بودنش در اروپا ، هنوز هم از سوی مردم عادی و نرمال و طبيعي اروپائي به عنوان يک بيماری (نه يک سليقه و انتخاب) بهش نگاه ميشه . همجنس بازی طبيعي نيست . اينو که بايد قبول داشته باشيم ؟ حالا اگه به خاطر مسائل هورموني يا هزار کمبود و چيزهای غيرطبيعي يه نفر به اين مسئله مبتلاست بهتره به فکر معالجه اش باشيم نه اينکه بگيم آزاديه و حق انتخاب داره و به کسي ربطي نداره و......


........................................................................................

Saturday, March 23, 2002

٭ طبق خبری که در وبلاگ کتابدارنيز به آن اشاره شده شبکه سه سيمای ملک پدری و متعلق به لاريجاني در برنامه ای بسيار جالب و آموزنده (20 دقيقه قبل از تحويل سال ) تلفني با حاج آقايي صحبت ميكرد كه طبق معمول برنامه هاي سيما راهنمايي ارزنده أي كرد. هفت سلام از قران را بر شمرد گفت كه اينها را با زعفران روي كاغذي بنويسيد بعد از سال تحويل با گلاب بشوييد بخوريد تا آخر سال مرض و درد و بلا سراغتان نميايد. بعد مجري محترم و دانشمند يكبار ديگر از او خواست حرفش را تكرار كند و سر آخر خود آقاي مجري ذوق زده براي بار سوم تكرار كرد كه شير فهم شود.....
چه بايد گفت ؟ در مملکتي که هنوز بعد از 1400 سال به نام عزاداری امام حسين قمه بر سر ميزنند و پشتها را با زنجير سياه ميکنند بايد هم تلويزيون رسميش چنين لاطائلاتي را به عنوان برنامه آموزنده و مفيد برای اين ملت تحميق شده پخش و بدان افتخار کند. چنين اعمالي با انگيزه های خاص و برنامه ريزی شده در رسانه های عمومي وابسته به حاکميت مطرح ميشود . مسئله فقط انتشار خرافات و تبليغ مسائل احمقانه در بين مردم نيست . مسئله پايين در نظر گرفتن سطح شعور ملت و مردم اين کشور است . به پايين بودن سطح شعور و فهم اين ملت آگاهي و بدان ايمان دارند که به خود جرات ميدهند چنين مسائل احمقانه ای را در چنان رسانه ای به خورد مردم بدهند. حق هم دارند. مگر ما نبوديم که به دست خودمان 23 سال پيش اختيارمان را دودستي بدست عده ای امل و مرتجع و واپس گرا داديم ؟ مگر ما نبوديم که تصوير خميني را در ماه و مويش را درميان اوراق قرآن ديديم و آنرا معجزه ای از سوی امام سيزدهم دانستيم ؟ مگر ما نبوديم که بعد از آنهمه تحقير و توهين و تصييغ حقوق مردميمان سرمان را همچون گاو پايين انداختيم و به خيال باطل مخالفت با حاکمان به پای صندوقهای رای رفته و رای هايمان را به صندوق شخصي مورد تاييد نظام و مدافع استبداد آن ريختيم و نام اين کارمان را مبارزه با استبداد گذاشتيم ؟ مگر ما نبوديم که شکنجه گران و مسئولين چند سال پيش نظام را بخاطر چند کلمه صحبت عوامفريبانه قهرمانمان کرديم و برايشان درود بر و مرگ بر و ترانه های آزادی سروديم ؟ مگر ما نيستيم که هنوز به خيال باطل اصلاحات بر طرفداريمان از شخصيتي مزور و دورو بنام خاتمي پای ميفشاريم و بر اينهمه نشانه ريا و دوروئيش چشم برميبنديم و دم از آزادی و اصلاحات ميزنيم ؟ اينها همه مگر نشانه حماقتمان نيست ؟ نشانه عدم بلوغ فکريمان نيست ؟ پس نبايد به لاريجاني و اعوان و انصارش خرده گرفت . چون طبق آنچه از خود نشان داده ايم با ما برخورد ميکنند. احمقانه رفتار ميکنيم و آنها هم به ما به چشم ملتي احمق و نفهم نگاه کرده و برای چنين ملتي دستورالعمل صادر ميکنند. ضعف فرهنگي ملت ما چيزی نيست که پنهان باشد . کافيست همين روزها سری به خيالانها بزنيد و خيل عزاداران حسيني را ببينيد که بخاطر ماجرائي در 1400 سال پيش چنان بر سرو روی خود ميکوبند که انگار پدرشان ساعتي پيش سقط شده است . ببينيد که چگونه زير علمهای سنگين فلزی باد فتقشان قر ميشود و تخمشان باد ميکند تا با تخمهای باد کرده درآن دنيا به بهشت بروند. به بهشت ساخته ملايان بروند که در آن هرچه دراين دنيا حرام و مذموم است (زن و حوری بهشتي و شراب و جوی مي ) در آنجا حلال و گواراست . اگر فردا اين آقايان بخواهند (همچون صليبيون) زمينهای بهشت را متری بفروشند فکر ميکنيد چند درصد از اين ملت برای خريد آن صف ميبندند؟ مطمئن باشيد بيش از نيمي ازين ملت پشت صف خريد آن مي ايستند. چنين ملتي شايسته حاکماني اينچنين هستند.


........................................................................................

Tuesday, March 19, 2002

٭ فضولي در کار وبلاگ عمومي
وبلاگ عمومي را خوانده ايد؟ ايده جالبيست و گرداننده آن هم دقيق و ماهرانه اين ايده را به اجرا گذاشته است . اگر من ميخواستم اخبار وبلاگها را بنويسم آنگاه چنين نوشته ای حاصل ميشد:
قاسمي کبير به تبعيت از دعوت ندا منسجم به خداگونه شدن ، دست از حقارتهای زميني کشيده و با استفاده از فرصت زيبائي که بدست آورده با مسلح شدن به هنر نقاشي عکس دوست دختر حور و غلمانش را همچون مينياتور الفيه و شلفيه ندا ، با رعايت اقدامات ايمني همچون پيشگيری از حمله قلبي و کليد شدن دندانها در لينکي با برچسب کمتر از 18 سال ممنوع ،به خوانندگان قالب نموده است. تا چه باشد در پس پرده آن لينک که تا رويش کليک نکرده باشي نتواني از سرش آگاهي يابي .ما که هنوز کليک نکرده ايم چون هرچند که صغير و مهجور نيستيم ولي از مامان جانمان اجازه مربوطه هنوز صادر و به ما ابلاغ نشده است . ضمنا" تا قبل از اين هروقت که روی لينک الواح شيشه ای کليک ميکرديم همراه آن يک صفحه آگهي ليکوس هم باز ميشد که پريروز تعداد اين صفحات آگهي به 3 صفحه افزايش يافته بود. ولي از آنجائيکه آش بقدری شور بود که خان هم فهميد از ديروز تا بحال اين تعداد به 2 صفحه کاهش پيدا کرده و شما با کليک روی لينک وبلاگ ايشان دفعتا" صاحب 3 صفحه باز(بجای يک صفحه قانوني و 4 صفحه پريروز) خواهيد شد.
نوشته جديد شيما در مورد فقر وتنگدستي مردم جنوب شهر و اعتراضش به ندا را خواندم که بسيار تاثيرگذار و دردناک بود. اما در ميان آن همه درد و تلخي هم بهانه ای برای شوخي پيدا ميشد . شوخي با شيوا هم که دل شير ميخواهد (که فضول دل آن را دارد) . خلاصه اينکه در راستای هدف مقدس پاسداری از زبان شيرين پارسي تعدادی از اغلاط املائي شيوا خانوم را ليست کردم که اين ها فقط غلطهای املائي هستند و اگر قرار بود اشتباهات تايپي ايشان را هم به آن اضافه کنم مثنوی هفتاد من ميشد. به محاسبه بنده اگر اغلاط تايپي را ارفاق محسوب کنيم و بابت آنها نمره ای کم نکنيم بابت فقط اغلاط املائي 8 لغت غلط در نوشته اخيرشان به چشم ميخورد:
فارسي را پاس بداريم و
ننويسيم واگزاری بنويسيم واگذاری
ننويسيم رعييتي بنويسيم رعيتي
ننويسيم اساسيه بنويسيم اثاثيه
ننويسيم نفوظ بنويسيم نفوذ
ننويسيم تردشده بنويسيم طرد شده
ننويسيم وصايل بنويسيم وسايل
ننويسيم غلت بنويسيم غلط
ننويسيم قناص بنويسيم قناس
با احتساب اغلاط تايپي شيوا در درس املاء مردود ميشد اما از آنجائيکه فضولک آدم با انصافيست اين غلطها را ارفاق داده و فقط بابت اشتباهات املائي 8 نمره (بابت 8 غلط کامل ) کسر ميشود. مبارک است شيوا جان. نمره املاء شما شد 12 تمام
سيب زميني پس از تعيين پيش شرطهای خود برای مذاکره با آمريکا يکهو رويايي شده و فکر ميکند بجای يک بوته کوچک ،سيب زميني درخت بزرگيست که گل هم ميدهد. کلي هم ناز ندا جان را کشيده و گفته که تو بنويس تا من بخوانم و اصلا" من ميخواهم بيشتر خواننده باشم تا نويسنده وبلاگ و دانم در وصف گوز کلمات قصار صادر کنم و در نتيجه اين مهم را به نداجانش سپرده .در خاتمه اظهار نموده که دکوراسيون وبلاگ را عوض کردم ! چطور شده؟ ما که هرچه نگاه کرديم نفهميديم چي تغيير کرده و بهترديديم که به سيب زميني نصيحت کنيم که آقا جان تو گوزت را بده و برو ، چکار داری با عوض کردن دکوراسيون وبلاگ ؟
راستي بالاخره دلم طاقت نياورد و روی لينکي که جناب قاسمي در وبلاگش معرفي کرده بود کليک کردم . ولي شما اگر از عکسهای پورنو خوشتان نمي آيد (هرچند که طرف هم کافر است و هم ارمني ولي )کليک نکنيد سنگينتريد.
لامپ به سلامتي سال نو و پايان موقتي پروژه هايش تصميم گرفته که بعد از تذکر آيين نامه ای به ندا در مورد فيلسوف شدنش ،يک بزم تک نفره برگزار نموده و با عرق سگي (اگر گيرش بيايد) و ماست و خيار نعنا زده ثابت کند که برايش محرم و رمضان با ديگر ماههای سال فرقي ندارد و خودرا از شمول عرق خورهای 3 ماه روزه (که قبلا" در نوشته های قبليم ذکر خيرشان رفته بود) برکنار بدارد. احتمالا" با اين کار جد آقای خاتمي (يا شايد هم آقای حسني اروميه) به کمرش زده و موهای باقيمانده اش نيز خواهد ريخت . در اين صورت لقب لامپ بيشتر برازنده ايشان خواهد بود چون انعکاس نور در سرهای براق و طاس جلوه ای با شکوه و فراموش نشدني پديد مي آورد.
داستان خواستگاری محبوبه در وبلاگ دخترک شيطان به آن نقطه قابل پيشبيني که هيچکس فکرش را هم نميکرد رسيد و داماد از زن گرفتن منصرف شد. گفتم که هيچکسي فکرش را نميکرد چونکه نوشته های دخترک چنين القاء کرده بود که 50% کار خواستگاری (موافقت داماد) بديهيست و فقط مانده است گرفتن موافقت محبوبه ...داستان محبوبه قصه تلخ همه کسانيست که در ازدواج اولشان شکست خورده اند و زير فشار سنتها ورسومات غلط اين خاک ناپاک مجبورند که نام بيوه را همچون داغي بر پيشانيشان همه عمر تحمل کنند. دخترک ازاينکه گذر تعطيلات را بشمارد در بيم و هراس است ازينکه مبادا با شمارشش ، تعطيلات زودتر از آنچه بايد ، بگذرد .
زهير معصوميان همشهری ندا حريری آدرس ايميلش را عوض کرده و با ارسال نامه ای به وبلاگ نويسان از آنها خواسته تا چگونگي وبلاگ نويس شدنشان را برايش تعريف کنند.
اين مثلو شنيدين که ميگن : عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد؟ سايت بلاگر با قاط زدنش لطفي نمود به همه خوانندگان وبلاگها چونکه يک مطلب طولاني و دراز سپيده خانوم را يکجا خورد و بالا کشيد و خوانندگان را از زحمت خواندن يک صفحه نوحه و مرثيه در رسای گلدان سنبل سپيده نجات بخشيد. تازه خانوم بعد از رنگ کردن تخم مرغهاو درست نکردن شيريني و خريد جانشيني برای سنبل مرحومش تازه يادش افتاده که موقع سال تحويل نه خودش و نه همسرمهربانش خانه نيستند ولي شخصيتي موهوم و نامشخص بنام جيم جين قرار است سفره هفت جيم در خانه اش برپا کند.
امير حسابدار هنوز موفق نشده در متروی تهران از موبايلش آنتن بگيرد و انگار قرار است تا وقتي اينکار انجام نشده از وبلاگ نويسي خبری نباشد. تازه بين آنهمه عيوب مختلفي که عالم و آدم به مترو تهران ميچسبانند ايشان تنها عيب مترو تهران را همين دانسته که موبايل در آن آنتن نميدهد.
خورشيد خانوم بازهم دير به سرکارش رسيده و ناچار است برای در امان ماندن از توبيخ پينک فلويديش در وبلاگش از ايشان تعريف کرده و حسابي لي لي به لالای رئيس جانش بگذارد. ولي از من به خورشيد نصيحت که روزهای آينده سعي کند به موقع سرکارش حاضر شود چون Pinkfloydish(اينجور که در وبلاگش نوشته ) اين روزها کاملا" مگسي است و حتي از برادرش هم حالش بهم ميخورد.
آذر آينه اش را برداشته و رفته است . در نوشته آخريش سخن از کوچيدن نموده و وعده داده که وقتي به مقصد رسيد دوباره خواهد نوشت .از انعکاس تاريخ و مذهب رياکارمان در بدگوييهای بعضي مغرضين نيمه تاريک سخن به ميان آورده که سخنش به دل مينشيند و ايکاش که مخاطبش را شرمنده کند از آن همه زخم بيدليل و نيش کين که بدو زدند و آزرده اش فرستادند.
کاپيتان هادوک مرغش را در فر گذاشته بود اما از بس در فکر پيدا کردن کلماتي بود که در زبان انگليسي وجود ندارند لحتمالا" يادش رفته آنرا به موقع از فر دربياورد. مرغ که سوخت ترجيح داد بجای غصه خوردن پای بشقاب مرغ جزغاله شده جملات قصار مشاهير جهان را بزبان اصلي در وبلاگش بنويسد که بيکارش نخوانند و در معلومات زبان انگليسيش تشکيکي صورت نگيرد.
حسين درخشان بعد ازينکه يک شام مجاني به حضرت شمس داد تازه ياد سيامک پورزند بينوا افتاده و ازينکه سيامک را مجبورش کرده اند که بگويد برای دخترش يک خانه 40 هزار دلاری در نيويورک خريده دادش به هوا بلند شده و اين وسط يک دوربين ديجيتال کنون هم خريده که منبعد در وبلاگش فرت و فرت عکس بگذارد.
پينک فلويديش سر سال نو باز بقول خودش سگ شده و نميداند که چرا از برادرش حالش به هم ميخورد. تازه آن ترجمه کذائي هم هست که قرار بود با خورشيد خانوم با هم انجام بدهند و خورشيد به بهانه تصحيح آن 70 صفحه ورقه باقيمانده از زيرش در رفته و ماه پيشوني هم که بدجوری باعث خارشش شده و..........و ترجيح داده که بيشتر ازين در وبلاگش زهر نپاشه و سال نو را تبريک گفته است . خدا به داد خورشيد برسد که با اين اخلاق تند و اعصاب خراب رئيسش چه بلائي در انتظارش خواهد بود.
هکر وبلاگشهر تبليغ بلاگ اسپات را بدون پرداخت آن 12 دلار کذائي از وبلاگش پاک کرده تا ثابت کند که همه جای دنيا اين ايرانيها هستند که اعتماد متقابل و حس همکاری و خيلي چيزهای خوب ديگر توی کتشان نميرود و هميشه چوب تری لازم دارند تا فرمان ببرند و حس اعتماد و ديگر چيزهای خوب خوب را خدشه دار نکنند. تازه با حذف 2 خط از تمپالت وبلاگ فکر کرده کير غول را شکانده و اعمال محيرالعقول هکری انجام داده که اين شاهکارش را در وبلاگ هم تعريف کرده و به آن مباهات ميکند.
يولداش توی آپارتماني در وسط سانفرانسيسکو برداشته مقاله ای در مورد تلقي تروريستي از دين نوشته و تازه به همين هم بس نکرده و ماجرا را از وصيتنامه شهدای بچه سال جنگ ايران و عراق به ماجرای سکته کردانده شدن سعيدی سيرجاني و واجبي خوری سعيد امامي کشانده و از بيم حوادث مشابه برای شهرام جزائری تذکر کروبي را واگويه کرده است.
پلاک 1+12 به بهانه وبلاگ نويسي خودش را از خواندن کتاب فيزيک هاليدی در شب امتحان خلاص کرده و دور نيست که ببينيم در وبلاگش بخاطر مردود شدن از درس فيزيک گريه و زاری راه انداخته است .
تنبل خانوم در همه چيز تنبلي ميکند ،حتي در وبلاگ نويسي و دير به دير در وبلاگش مينويسد.
ساعت 4 صبحه ولي خورشيد خانوم فقط 30 تا ورقه رو تصحيح کرده و 70 تا ديگه رو هنوز بايد تصحيح کند. تازه فردا کلي هم کار دارد ولي همه اين شلوغيها نتيجه مثبتش اين بوده که خورشيد فهميده که :" زندگي خيلي عجيبه ، انگار تازه دارم کشفش ميکنم.
خانوم خانومي عادت داره که تند تند سلام کنه و تازه دلش ميخواد که زار هم بزنه چون دلش گرفته و خوابش نميره .
هيس .....نگو که دلم براش کبابه . از وقتي که يارش به ديار يواس آ پرواز کرده ديگه اصلا" حال و هوای وبلاگ نويسي نداره و معلوم نيست کي دوباره مياد و وبلاگشو به روز ميکنه. البته تجربه نشون داده که اين سکوت های دلگير بازگشتي هجوم آسا و پربار به دنبال خواهد داشت و بايد منتظر بود که بحر طويلي به عنوان داستان های وبلاگستان در نوشته های بعدی ايشان ظاهر شده و از فرط درازا خوانندگانش را به کفرگوئي وادار نمايد.

====================

به علت مسافرت و عدم دسترسي به اينترنت تا تاريخ 5/1/81 اين وبلاگ Up to date نخواهد شد. عيد همگي مبارک


........................................................................................

Tuesday, March 12, 2002

٭ يک مسئله و دو راه حل
............................................
فرض کنيد همسايه ديوار به ديوارتان يکشب ساعت 11 شب زنگ در شما را به صدا درآورده و نسبت به سروصدا ی شما در خانه اعتراض دارد. شما از پشت آيفون به همسايه تان جواب ميدهيد:
-بله؟
همسايه: آقا سلام ، من همسايه ديوار به ديوار شما هستم .
-سلام ، بفرمائيد؟
همسايه : من چند وقت بود که ميخواستم به منزل شما مراجعه کنم و بگويم که ما از دست سروصدای وقت و بيوقت شما در عذاب هستيم.
- چه سروصدائي ؟ حتما" اشتباه گرفته ايد. اينجا ما هيچ سروصدائي نداريم.
همسايه: نه آقا من اشتباه نميکنم. ديوار اتاق ما چسبيده به اتاق شماست و من هرشب از سروصدای شما نميتوانم بخوابم .
-داداش ، گفتم که اشتباه گرفته ای ، چه سروصدائي؟ حتما" صدا از جای ديگريست.
همسايه: آقا من اشتباه نميکنم سروصدا از خانه شماست. همسر من مريض است و از سروصدای شما ما آسايش نداريم.صدای ظرف شستن و جاروبرقي ساعت 11 شب...
-گوش کن داداش، منکه نميتونم تو خونه از جام تکون نخورم که شما ناراحت نشي؟ سروصدای اضافه ای هم ندارم که شما بابت اون ناراحت باشيد. منکه نميتونم ظرفامو نشسته بذارم که شما يه وقت ناراحت نشي..
همسايه: جناب، من نگفتم از جات تکون نخور ولي ساعت 11 شب ميخ به ديوار نکوب ، تنه به ديوار نزن، با هم کشتي نگيريد که خانه بلرزد!!
- مثل اينکه شما حرف حساب حاليت نميشه، من ساعت 11 شب هيچوقت ميخ به ديوار نکوبيده ام.مجسمه هم نيستم که تکون نخورم که يه وقت شما ناراحت نشي.همينه که هست. چار ديواری اختياری
همسايه: چارديواری اختياری؟ بيا پايين اگه مردی تا حاليت کنم يه من ماست چقدر کره داره. اگه آدمت نکردم نامردم.
-منو تهديد ميکني؟ وايسا بينيم. وايُا همونجا تا بيام خشتکتو رو سرت بکشم. همينه که هست ،ناراحتي برو يه جا ديگه خونه بگير. وايسا مادر...
همسايه : بيا پايين بيشرف ، مردی بيا پايين تا حاليت کنم. مرتيکه الاغ ..
- الاغ جدو آبادته خارک...اگه مردی وايسا تا...
-بي ناموس مادربخطا بيا پايين تا....
.........................................
.......................................
راه حل ديگر:

شما از پشت آيفون به همسايه تان جواب ميدهيد:
-بله؟
همسايه: آقا سلام ، من همسايه ديوار به ديوار شما هستم .
-سلام ، بفرمائيد؟
همسايه : من چند وقت بود که ميخواستم به منزل شما مراجعه کنم و بگويم که ما از دست سروصدای وقت و بيوقت شما در عذاب هستيم.
-سروصدا؟ مطمئن هستيد که سروصدا از طرف ماست ؟
همسايه : بله ، ديوار اتاق ما چسبيده به اتاق شماست و صدا از طرف اتاق شما مي آيد.صدای ظرف شستن، جارو برقي و..
- جدي ميفرمائيد؟ من فکر نميکردم سروصدای من اينقدر زياد باشد که مزاحمتي برای شما بوجود آورده باشم .
همسايه: متاسفانه ديوارها نازکند و صدا را منتقل ميکنند. منهم خانمم مريض است و نياز به استراحت دارد.
-واقعا" از شما معذرت ميخوام. ايکاش زودتر تذکر داده بوديد. من چون روزها سرکار هستم شبها ناچارم به نظافت منزل و شستن ظرفها برسم . فکرنميکردم که صدا اين قدر شديد منتقل شود. ازاينکه مزاحم شما شدم معذرت ميخوام.
همسايه : خواهش ميکنم قربان، تقصير شما هم نيست. اين خانه ها بساز بفروشي هستند و ديوارهايشان نازک است .
-در هرصورت بنده بسيار شرمنده شدم . ايکاش زودتر به من تذکر ميداديد که اينقدر شرمنده تان نشوم .
همسايه: خواهش ميکنم جناب، ببخشيد که برای مسئله ای به اين کوچکي ديروقت مزاحم شدم.شرمنده
-خواهش ميکنم قربان، بفرماييد بالا، بفرماييد يک چای و شيريني در خدمتتان باشيم.
همسايه :قربان شما، مزاحم نميشوم .
-نه دوست عزيز چه مزاحمتي، اينطوری که باعث شرمندگيست .بفرماييد تا از خجالتتان دربيايم .بفرماييد بالا..
همسايه : نه متشکرم، انشاالله بعدا" مزاحمتون ميشم . بازهم ازينکه مصدع اوقاتتان شدم عذر ميخوام .
-خواهش ميکنم . در خدمتتان هستم .خوشحال ميشم تشريف بيارين. بازم عذرميخوام که سروصدای من مزاحمت ايجاد کرده..
همسايه: شرمنده ام. قربان شما ، خداحافظ
============================
کداميک ازين راه حلها را ميپسنديد؟ فرض کنيد که اصلا" قبول نداشته باشيد که سروصدای شما بيش از حد معمول بوده و همسايه تان را در اعتراضش محق ندانيد. دراين صورت کداميک ازين را ه حلها را انتخاب ميکنيد. البته اين مسئله ممکن است هزاران جواب داشته باشد اما همه اين جوابها زير مجموعه ای از يکي ازين دوراه حل هستند.من با اينکه سروصدايم آنقدر نميدانم که سبب ايجاد مزاحمت برای همسايه ام شده باشد اما راه دوم را برگزيدم . اميدوارم که اشتباه نکرده باشم .شما چظور فکر ميکنيد؟


........................................................................................

Monday, March 11, 2002

٭
از سر بيکاری Tv را روشن کردم ....برنامه ای برای نوجوانان ....با سعي فراوان در شستشوی مغزی آنها (که البته تجربه اين 23 سال ثابت کرد که بيفايده بوده) صحبتي در مورد خرافات و فرق آن با سنتها... مثلا" وقتي ميگويند جغد شوم است يا وقتي ميگويند ديدن گربه سياه صبح زود بدبختي مي آورد...اينها خرافاتند. اما برگزاری تعزيه و عزاداری حسين و... سنت هستند.(محرم نزديک است و دارند از همين حالا قرم قرم ميکنند..تا کي ساقش برسد..) شايد بهتربود که ميگفت آن يکي خرافات است و اين يکي سنتهای خرافي...بعد از 1400 سال زنجير را چنان بر پشتش فرود مي آورد و ضجه ميزند که انگار پدرش همين يکساعت پيش فوت کرده است. قمه را چنان با ضرب به مغز سرش ميکوبد که اگر مغزش تکان نخورده باشد خوب است. هرچند که از اولش هم مغزش تکان خورده بود. والا آدم سالم که با بدنش اينگونه رفتار نميکند.صجه ميزند، صيحه ميکشد و با ناخن صورتش را چنگ مي اندازد.عجب ........چقدر ...داشتيم و خبر نداشتيم ..
===============================
برنامه بعدی :مصاحبه با جوانان و نوجوانان ....پسری روبروی دوربين ژست ميگيرد. مجری ازش در مورد تعطيلات عيد نوروز ميپرسد. جوان اعتراض ميکند که تعطيلات عيد خيلي زياد است و اين امر به اقتصاد لطمه ميزند.14 روز تعطيلي ضررهای اقتصادی فراواني را به بخش توليد وارد ميکند که مجری تذکر ميدهد که برای محصلين 14 روز است و برای ادارات و شرکتها تعطيلي فقط 5 روز است. پسر اصرار ميکند که با وجود اينکه بطور رسمي 5 روز تعطيل است ولي بطور غيررسمي و درواقع همه ادارات تق و لق هستند و همان 14 روز هيچ کاری در آنها انجام نميشود...يادم مي آيد که محرم نزديک است و عزاداری 2 ماه يعني 60 روز است...
ياد صحبتهای آن آخوند افتادم که ميگفت امسال عيد و محرم يکي شده اند و مردم بايد بجای نوروز عيد غدير را جشن بگيرند و ديد و بازديد بروندو در ايام نوروز عزاداری کنند.. عزاداری؟ کدام عزا؟ همه روزمان که عزاداريست..رنگهای تيره وغم واندوهي که در فضا موج ميزند.و همه برای آنچه 1400 سال پيش واقع شده و سنت است نه خرافات!!!
===============================
صدای بلندگو که عزاداری پخش ميکند توی حياط طنين انداخته.داخل حياط اداره چادر زده اند. 2 چادر بزرگ، يکي زنانه و يکي مردانه .. هيئت رهروان حسين..بسيج مقاومت... کارمندان گوش تا گوش توی چادر نشسته اند و با قيافه مغموم حليـــم و نان و حلواميل ميکنند. ساعت 9:30 صبح است .همان ساعتي که بايد جوابگوی ارباب رجوع باشند. اما کي جرات ميکند که بگويد شما بايد الان سرکارتان باشيد؟ کي جرات ميکند که بگويد شما مگر برای سينه زدن حقوق ميگيريد؟ همه سرصبح بعد از اين که کارتشان را زدند و نايلون ظرف غذايشان را در اطاق گذاشتند به حياط برميگردند تا صبحانه بخورند.حليم ونان وحلوا.....و کمي هم گريه و سينه زدن .. ياد اعتراض آن جوان ميافتم که 14 روز تعطيلي عيد را درست نميدانست .
===============================
با افتخار ميگويد که من همه سال را عرق ميخورم . به جز محرم و صفر و ماه رمضان... اين 3 ماه را اصلا" بهش لب نميزنم. اين را کرده يک قانون برای خودش و چه مغرور هم به آن ميبالد...
چشمهايش قرمز شده است .لبهاش داغمه بسته و با ضرب زنجير را روی پشتش فرود مي آورد. پشت پيراهنش دگمه دارد و قسمت پشت آن وقتي دگمه ها را باز کني پشتت لخت ميشود و آماده برای زنجير کوبيدن ..پيراهن تکيه و مخصوص عزا..بلندگو دارد خودش را پاره ميکند. پشتش قرمز شده از ضربت زنجير و بعدا" کبود ميشود. زبانش را روی لبهای داغمه بسته اش ميکشد و بياد آبجوی خنکي ميافتد که توی يخچالش دارد.....اما نه..محرم است !!. استغفرالله ميگويد و زنجير را محکمتر بر پشتش فرود مي آورد.
===============================
دفترچه قبض در دست زنگ همه خانه های محله را بصدا درمي آورد. صاحبخانه در را باز ميکند. ميگويد سلام عليکم...برای هيئت عزاداران حسيني ...قبض کمک نقدی .. صاحبخانه دلخوريش را پنهان ميکند و ميرود که پول بياورد. قبض را ميدهد و صاحبخانه به داخل خانه ميرود. قبض را داخل سطل آشغال پرت ميکند. اما نه...دوباره برش ميدارد..شايد لازم شود.مدرک است .دخترش امسال قرار است به دانشگاه برود و گزينش و..باقي قضايا.. خدا را شکر ميکند که پول را پرداخته...
===============================
ميگويند که با رای اکثريت ملت به خاتمي آنهم در زماني که همه ميدانستند نظر رهبری چه شخصيست ، ملت ايران جواب دندانشکني به قدرت طلبان و محافظه کاران داد. ميگويند اتحاد خودجوش ملت در مقابل ناطق و به طرفداری از خاتمي (که دلخواه بعضيهانبود) جواب نه بود به جمهوری اسلامي ...ميگويند...اما من ميگويم نه.اينطور نبود. چرا يکجور ديگر فکر نکنيم ؟ رای اکثريت ملت به خاتمي نشاندهنده ساده لوحي اکثريت ملت ايران بود. ملتي که برای مخالفت با نظامش به شخصي که خود ساخته و پرداخته و مورد تاييد نظام است رای بدهد تنها اين نکته را اثبات نموده که هنوز به بلوغ فکری نرسيده ، سره را از ناسره نميشناسدو بدتر از آن آنقدر ساده لوح است و احمقانه مي انديشد که هجوم به صندوقهای رای گيری (خواست نظام) و رای به خاتمي (مورد تاييد نظام و حامي آن) را نوعي مخالفت بشمار ميآورد. مخالفتي که تثبيت کننده مشروعيت همان نظام جابراست و منافعش به جيب همان نظامي مي رود که از آن متنفر است .



........................................................................................

Sunday, March 10, 2002

٭


چقدر خرم من . بلانسبت شما خيلي خرم .يا خرم يا خيلي فراموشکارم .بدتر ازون اينکه هيچوقت هم ياد نميگيرم. اين يکيش ديگر نوبر است .آخه آقاجان از قديم گفته اند: خريت نه تنها علف خوردن است...پس چرا همش اين جمله يادم ميره ؟؟ آخر مگر همين اکبر گنجي نبود که در اطلاعات سپاه تئوريهای انقلابي مينوشت ؟ پس چه شد که اکبر گنجي قهرمانم شد؟مگر سعيد حجاريان نبود که سازماندهي وزارت اطلاعات را انجام داد؟ پس چه شد که گفته ها و نوشته هايش را بر ديده نهادم و اورا تئوريسين و طراح آينده کشورم ديدم ؟ مگر آقای موسوی اردبيلي رئيس قوه قضائيه نبود.مگر همين آقای موسوی خوئينيها دادستان نبود .پس چه شد که برای موسوی خوئينيها بخاطر بسته شدن سلام تظاهرات کردم و به همين خاطر کوی دانشگاه را به خاک و خون کشيدند؟؟ مگر آقای عباس عبدی مدير جلادخانه اوين نبود؟؟ پس چه شد که مقالات عباس عبدی شد راهنمای زندگيم ؟مگر خلخالي همان جانوری نبود که به او لقب جلاد داده بودند؟ پس چرا وقتي اصلاح طلب شد نگفتم تو گه خوردی اصلاح طلب شدی ؟ نگفتم غلط کردی مرتيکه کثافت؟ مگرآقای محمد خاتمي همان وزير ارشادی نبود که در ستاد تبليغات جنگ در بوق فتح کربلا و غلبه اسلام بر کفر و پيروزی معنويت بر مادی گری ميدميد و در وزارتخانه خود از سانسور معتدل حمايت ميکرد. پس چه شد که دو دوره پشت سرهم عين گاو سرم را پايين انداختم، برای سلامتيش دعا کردم و برنده شدنش را در انتخابات آرزو کردم؟ مگر خانم شهلا شرکت در مجله زن روز کيهان کار نميکرد؟ مگرماشاالله شمس الواعظين و رضا تهراني در کيهان فرهنگي کار نميکردند؟ پس چه شد که من احمق همه اينها يادم رفت و برای آزادی شمس الواعظين يقه جر ميدادم ؟ حالا فهميديد من چقدر خرم ؟ شما چطور ؟ شما خر نيسنيد؟


........................................................................................

Saturday, March 09, 2002

٭ ميخواستم آدم باشم . ميخواستم آدم وار زندگي کنم. ميخواستم برای خودم زندگي کنم و کاری به کار ديگران حتي الامکان نداشته باشم . ميخواستم خری باشم در طويله خران مثل هر خر ديگر و علفم را نشخوار کنم. ميخواستم..خيلي چيزها ميخواستم که حقم بود که بخواهم .ولي مگر ميگذارند؟؟ خسته ام خيلي خسته.. باشد بعدا" بنويسم. هرچند که هميشه بد مينويسم و بدرد کسي نميخورد. ولي اينبار، امشب اگر بنويسم تلختر ا ز هميشه خواهد بود و بدرد عمه جانم هم نخواهد خورد. پس تا فردا..


........................................................................................

Friday, March 08, 2002

٭ اکبرم باز از پيشي هايش نوشته بود ولامصب چه قشنگ هم نوشته بود.آنقدر قشنگ که مرا باز هوائي کرد. از اشي خانوم کوچولو که بزرگش کرده بود نوشته بود و از رفيقاني که در اين سالهای بد از دست داده بود.از اين خاک قحبه و دانشجوها ومبارزان و گربه هايش .آنقدر دلتنگ پيشي خودم شده بودم که 2 تا گربه های کوچه را ساعت 3 بعد از نيمه شب به نهار فردايم دعوت کردم . رفتم دم پنجره و صداش کردم :پيشي پيشي...پيش و ديدم که 2 تا دويدند زير پنجره به مئو مئو ...خوب شد که همه خواب بودند و نديدند که اين فضول خرس گنده نصفه شبي گربه بازيش گرفته ...دويدند و آمدند ولي هيچکدامشان پيشي من نبود. مئوشان به دلم نشست. گرسنه بودند. بد روزگاريست . آنقدر سخت است که ته مانده آشغالها حتي گربه های ولگرد کوچه را هم سير نميکند . رفتم سر يخچال که ببينم چه دارم. ديدم به جز نهار فردايم هيچ خبری نيست.کمي پنير برداشتم و برايشان ريختم . با اشتها پنيرها را خوردند. تا سرشان گرم بود برگشتم سراغ کامپيوتر. ديدم که صدايشان ميايد.مئو مئو ..زير پنجره ... به روی خودم نياوردم .ولي مگر ميشد؟ با چنان التماسي مئو مئو ميکردند که دلم آب شد. دوباره رفتم و از يخچال نهارم را درآوردم .هي تکه تکه برايشان انداختم و از خوردنشان و ملچ ملوچشان کيف کردم. يک وقت ديدم که ظرف خالي دستم مانده و گربه ها آسوده وسير به ليسيدن دست و پوزه شان مشغولند. باز خوب بود که سير شدند والا ديگر چيزی نداشتم که به خوردشان بدهم.
======================
حسين درخشان در وبلاگش به مسئله حجاب و لباس پرداخته و لينکي نيز برای نظرخواهي در آن قرار داده است .از همين حالا ميتوانم تصور کنم که چه خطابه هائي همچون رساله قو در آن مکتوب خواهد شد . وبلاگ نويسي بسرعت در بين ما شايع شد. ازاين ميان خيلي ها خوب مينويسند، قشنگ مينويسند اما نه صادقانه... اما آنکه صادق مينويسد اگر هم قشنگ ننويسد بازهم خواندنيست و به دل مينشيند. بعضي ها فقط قشنگ مينويسند. انگار که تمرين انشاء ميکنند يا دارند مقاله ادبي صادر ميکنند. در چنين مسئله ای چنين کساني يا به گوشزد کردن فرامين دين و روايات امامان در مورد حجاب ميپردازند يا کپي شعارهای فلان سازمان سياسي را در مورد مسخره بودن حجاب و حق آزادی حجاب برای ملت را در نوشته شان کپي ميکنند. حجاب به عنوان ملبوسي اجباری توهين به شخصيت آدمي و محدود کردن آزاديهای فرديست و غيره ...اما ... اما تا بحال پسری را که با آرايش و لباس دخترانه در خيابان راه افتاده و تغدادی بيکار و مريض يا بچه دنبالش را افتاده اند را ديده ايد؟ در جامعه ای زندگي ميکنيم با يک فرهنگ خاص و سنتي. حجاب البته بايد آزاد باشد و نوع آن و حتي وجودش بايد در يد اختيار خود شخص باشد . ولي ظاهرمان اگر مطابق با معيارهای جامعه (نه با معيارهای مذهبي...منظورم معيارهای اجتماعي حقيقي است) نباشد سبب انگشت نما شدن و مزاحمتهای بعديست ، مگر نه؟ با روسری و مانتو و چادر کاری ندارم که استفاده يا عدم استفاده ازآنها بستگي به نظر شخص دارد. اما اينکه به تقليد از فرهنگهای ديگر جهان پسرها گوشواره در گوش کنند و مويشان را دم اسبي ببندند هم موافق نيستم . لااقل نه الان که چنين قيافه ای انگشت نماست و چه بسا موجب ايجاد مزاحمت از سوی بعضي ها برای صاحبش شود. يادم هست که ميگفتند (از قول ژاپنيها) آن کشوری به تکنولوژی و دانش بالا دست مييابد که وقتي هواپيمائي از آسمانش رد ميشود کسي سرش را بالا نکند و آنرا تماشا نکند. چنين تيپ و قيافه ای نيز آنگاه در اجتماعمان پذيرفتنيست که اگردر خيابان ظاهر شد با تعجب بهش نگاه نگنند و با انگشت به هم نشانش ندهند. هر کس آزاد است که هرچه ميخواهد بپوشد يا نپوشد بشرط آنکه ظاهری که برای خود مي آرايد انگشت نما و غيرطبيعي نباشد. حال بگذريم که عده ای دقيقا" برای جلب توجه و انگشت نما شدن در جامعه ظاهری متفاوت و عجيب برای خودشان انتخاب ميکنند که اينان اگر اين عملشان به مقتضای سن (نوجواني) نباشد ، حکايت از نوعي کمبود رواني خواهد داشت . اگر پسربچه يا جواني مويش را دم اسبي ببندد ميتوان به پای اقتضای سن و نيازش به جلب توجه دانست اما پيرمردی که چنين خودش را مي آرايد تنها ميتوان گفت که يک چيزيش ميشود.



........................................................................................

Thursday, March 07, 2002

٭ وقتي ميبينم اکبر از پلنگش مينويسه از حسودی ميخوام بترکم . آخه خانوم حنای من گذاشته و رفته. همه چيزائي که اکبر از پلنگش ميگه عينا" همون حرکاتيه که اين پيشي فسقل منم ميکرد. شيطنتهاش، بازيگوشيهاش، قهر و آشتيهاش زندگيمو پر کرده بود. يادمه هميشه وقتي از سرکار ميخواستم بيام خونه تنبليم ميومد. تا 2-3 ساعت بعد از ساعت کارم هم تو شرکت ميموندم و خونه نميرفتم. ولي از وقتي اين خانوم حنا اومده بود پيشم ، دقيقه شماری ميکردم که کي ساعت کارم تموم بشه تا بسرعت برم خونه و به پيشي کوچولوم غذاشو بدم . ميدونستم که تو خونه منتظر منه و داره چرت ميزنه تا من برسم تا جلوم غلت بزنه و خودشو لوس کنه. وقتي ميرسيدم خونه با خوشحالی ورجه وورجه ميکرد و دمشو تکون ميداد و کلوم هي خرغلط ميزد. يه جور خاصي هم اينکارو ميکرد. يعني اول با يه آداب و ترتيی خاص دست راستشو خم ميکرد وروی دستش خم ميشد.بعدش روی پهلوی راست يه غلت ميزد و دوباره بلند ميشد. چند بار اينکارو ميکرد تا برم بغلش کنم و ادای فشار دادنشو دربيارم تا اونم الکي نفس نفس بزنه و صدای بريده بريده از خودش دربياره. بعضي وقتا هم که نميدونم زيادی خوشحال بود يا شايدم از دستم حرصش دراومده بود دستامو گاز ميگرفت .محکم و تا ميگفتم آخ آخ ، دستمو ول ميکرد دور اطاق ميدويد. منم دنبالش ميکردم و اونم از دستم فرار ميکرد وفش فش ميکرد و اداشو درمياورد که مثلا" ميخواد به من حمله کنه و گاز بگيره. آخرشم ميرفت زير ميزی مبلي جائي چناه ميگرفت و دستمو که ميبردم بگيرمش به دستم فش فش ميکرد و پنچول مينداخت. ولي همش شوخي بود. با هم خيلي حال ميکرديم . ميدونست دوستش دارم و خودشو برام لوس ميکرد. ولي انگار دوستم نداشت .چون واسه 3 روز، فقط 3 روز..گذاشت رفت...شايدم يکي تو خيابون ديدتش ،ازش خوشش اومده و انو برده خونه اش . شايد الان جای خوب و گرم ونرمي باشه. اما هرجائي که باشه مطمئنم اون غذاهای خوشمزه ای که من بهش ميدادم ديگه خبری نيست.شايد باور نکنيد ولي يک هفته که جگر مرغ پيدا نکرده بودم هرچي مرغ و ماهي تو فريزر داشتم براش پختم و دادم بخوره. ماهي ها فکر کنم 4 کيلوئي ميشد. همشونو تا ته خورد. با لذت ملچ ملوچ ميکرد و ميخورد بعدشم بدون تشکر(انگار که وظيفه ام باشه) کونشو به من ميکرد ميرفت رو گلدون، با چشمهای گشاد شده و جدی و فکور به من خيره ميشد و زور ميزد. زور ميزد و گاهي گوز هم ميداد:))) کارشو ميکرد و روش خاک ميريخت. بعدشم ميومد کنار گلدون منتظر من واميستاد تا بيام سنده هاشو جمع کنم بريزم دور و خاک تازه تو گلدونش بريزم ......
==========================
جنگ قدرت بد چيزيست. چه بسيار حق ها ناحق و باطل حق نشان داده ميشود. با چنگ ودندان با هم ميجنگند.همديگر را افشاء ميکنند. تهديد ميکنند. يکديگر را به لو دادن خلافهايشان تهديد ميکنند و سرانجام مصالحه ميکنند تا دوباره در پس پرده به جرمهای بيشمارشان ادامه دهند و برادرانه با همکاری يکديگر سر مردم را بتراشند. دراين ميان هميشه کوچکترها زير دست و پای دايناسورهای خشمگين له ميشوند. طبيعت دايناسور همين است ، مغزی کوچک و اندامي بزرگ که خواسته يا ناخواسته ضعيفترها را زير دست و پای خودشان له ميکنند.دادگاه امثال شهرام جزايری از همين قبيل تحريکات جناحي (جهت کسب امتياز از جناح رقيب) افشاگريها و در پايان مصالحه بود. چه باک که يک شهرامي ، بهرامي ...هم اين وسط زير دست و پا له شود؟
....................................................................................
بعد از سروصدای اوليه مبارزه با اختلاس، رشوه و مافيای اقتصادی اکنون شاهد مصالحه مجدد دوجناح ،بعد از درگيری وبر سر تقسيم غنائم هستيم وآنکه دراين ميان باخت مثل هميشه ملت بود..... حتي اگر ليست رشوه گيرندگان را منحصر به همان مقامات و مسئوليني که جزايری در دادگاه نامشان را عنوان کرد و سيمای لاريجاني نيز آن را پوشش داد محدود کنيم (که اين نيست و عده شان بسيار بالاتر ازاين 60 نماينده و 8-9 امام جمعه و خبرگان و...است) باز هم فاجعه است . در کشوريکه سردمداران نظامش از ريز و درشت ريا ميکنند،فکرو ذکری جز حق کشي و زراندوزی ندارند و تازه به همين هم راضي نيستند و به القاء و اجبار و سنتها و قوانين غلط هاله ای از تقدس نيز بدورشان ميکشند تا کسي را يارای اعتراض و يا حق طلبي نباشد. بيچاره ملتي که اينچنين خوار و ذليل شده اند.بيچاره ما که چنين ملتي هستيم.
..............................................................................
مسخره تر از همه اين است که تعدد اين رسوائيها و افتضاحات به حدی رسيده که در اين مملکت خيلي راحت مسائل بعد از افشا شدن بدون آنکه کوچکترين خللي به پايه های قدرت مافيايي شب پرستان وارد آورد ، ماستمالي شده و هيچ پيگيری و اراده قانوني نيز برای دنبال کردن ريشه اين خلافکاريها و نابودی آن وجود ندارد. ملت هم از سر ناچاری عادت کرده اند که هيچيک ازين سروصداها را جدی نگرفته و حتي نسبت به اين عدم پيگيری اعتراضي هم نميکنند. قانون در مورد قدرتمداران اصلا" وجاهتي نداشته و هيچ قدرتي نداردو بالعکس در مورد مردم کوچه و بازار با قدرت فراوان همچون چماقي عمل کرده و به نفع آقايان مورد استفاده قرار ميگيرد.
....................................................................................
رو هم خوب چيزيست . من متعجبم از 2 چيز......... اول از پرروئي اين آقايان که کوس رسوائيشان در همه جا پيچيده و سياه نامه اعمالشان با هيچ توجيهي پاک شدني نيست .دوم از حماقت خودم ....و حماقت ملتي که با وجود همه اين شواهد و دلايل هنوز هم با کهنه پرستي و سنت طلبي آقايان را عين اسلام و مذهب ميدانند و به احترام اسلام اين تافته های جدا بافته را سرور و حاکم ميشناسند.تا بحال به روستاهای کشور سری زده ايد؟ به تهران نگاه نکنيد که ملت در کوچه و بازار به اينها دريوری ميگويند. در روستاها چنان جهل و بيخبری سياهي حاکم است که به يک اشاره همين سياهکاران به دليل اينکه لباس ريای روحانيت به تن دارند روستائي ساده دل حاضر به هرگونه فدا کردن جان و مال خود درراه تحکيم وبقای حکومت اسلام و مسلمين ؟!! در اين کشور هستند. هر سخني از اينان را وحي منزل ميدانند و معترضين به آنان را به پرهيز از توهين و اعتراض نسبت به نوادگان امام حسين و سيدين آل پيغمبر ميخوانند و البته اين جهل مرکب اساسي ترين پايه ادامه اين اوضاع و زراندوزی و حق کشي آقايان است.
........................................................................
خب حالا شما بگوييد؟ در چنين مملکتي، چنين وضعيتي، چنين جامعه ای و چنين ملت تحميق شده ای چه ميتوان کرد؟ حتي بيان اينگونه مسائل و درج چنين نوشته هايي در وبلاگ نيز چيزی جز حماقت و ساده انديشي نيست. وقتي فکرش را ميکنم از حماقت و سادگي خودم خنده ام ميگيرد و خودم را تحقير ميکنم. برای اينکه مي آيم و اين حرفها را برايتان مينويسم. با آنکه ميدانم همه اش را خودتان هم ميدانيد. شايد خيلي بهتر از من هم بدانيد و در جريان باشيد. شايد فقط ميخواهم دل خودم را خالي کنم .شايد ميخواهم با بيان آنچه در ذهنم و فکرم ميگذرد خودم را سبک کنم و از فشاری که برمن وارد مي آيد بکاهم . راست و حسيني بگويم. قصدم از بيان اين مسائل ، اصلاح نيست.اصلا" به چنين چيزی اعتقاد ندارم که با چنين مردمي (که خودم هم از بدترينشان هستم) و چنين مملکتي بشود اصلاحي انجام داد يا به اميد تغييری بود. نه قصد سياسي نوشتن دارم و نه اميد حاکميت مردم و شکست شب پرستان .... عقيده دارم که اينها تا هروقت که بخواهند (و منافع غرب تامين شود) ميتوانند بمانند و ميمانند. نوشتن احمقهائي مثل من هم هيچ اثری در کاهش قدرت آنها يا اصلاح اوضاع نخواهد داشت. اين که هيچ..حتي اگر همه ملت هم مخالف اينها باشند( همه...) همه شان هم طالب تغيير اوضاع باشند ، بازهم بي اثر است . دوستي ميگفت قدرت مردم را دست کم گرفته ای منهم گفتم که توهم حماقتشان را دست کم گرفته ای و ثبات اين ساختار جهنمي را... ملتي که به چای نماز جمعه امثال حسني برود و با علاقه خزعبلات و مهملاتش را با گوش جان بشنودو دستمال و پيراهن بدست آقا بدهد تا تبرک کند محکوم است که همينطور سواری دهد و بدبخت باشد. تازه حتي اگر بفهمد هم هيچ غلطي نميتواند بکند. چه برسد به حالا که اصلا" نميفهمد. ملتي که بخاطر اضافه حقوق، حق ماموريت و شغل و منصب (يا حتي ايمان قلبي و با چشمان باز) هرسال 15 خرداد پای پياده و برهنه از آن سر مملکت بر سر زنان تا مرقد مطهر پياده روی کند( يا با دوچرخه پا بزند يا گيريم حتي با اتوبوس بيايد) تا در آنجا عزاداری کند و بعد از 1400 سال هنوز عقيده دارد که: خنده زنان ميرود ،روز جزا در بهشت ---آنکه به دنيا زند ، سينه برای حسين ، مستحق بدتر ازينهاست.خر آفريده شده که سواری بدهد، بار بکشد و صدايش هم درنيايد. مگرنه؟ تازه اگر برای اين هم آفريده نشده باشد، انسانهای زرنگ اين بيگاری را بهش اجبار کرده اند. شنيده ايد که ميگويند هر ملتي مستحق فرمانروايانيست که براو حکومت ميکنند. شنيده ايد؟ من اين را از عمق وجودم درک کرده ام . ملتي که فضولش (صاحب وبلاگ) با حماقت هرچه تمامتر وبا آگاهي به اينکه حرفهايش بيهوده است، بيايد و حرفهائي را در وبلاگش مطرح کند که شايد سبب شود خايه اش را بکشند و پدرش را دربياورندو بيچاره اش کنند، ولي با پرروئي و در نهايت ابلهي به اينکارش ادامه دهد ، مستحق بدتر ازينهاست. نيست؟
................................................................
روستائي ساده دلي را ديدم که از يکطرف برای شاه سابق فاتحه ميفرستاد (و اورا مرد خوبي ميدانست ) و از طرف ديگر خود را فدائي رهبر و حکومت اسلامي ميدانست.



........................................................................................

Monday, March 04, 2002

٭ **************************
چه ميگويد اين علي؟ نميخواهم باور کنم آنچه ميگويد. نميخواهم باور کنم که آموزگارانمان را در زير ضربات باتوم و قنداق تفنگ ميکشند. نميخواهم باور کنم.چون اگر باورکردني باشد فاجعه است. غم نان و پاسخ گلوله و سرنيزه؟ آنهم با که ؟ با معلمان فرزندانمان؟ کدامين دست خيانتکار و نمک نشناسي ميتواند تا بدين پايه رذل و بيرحم باشد که درخواست به حق استادانمان را با سرنيزه و باتوم پاسخ دهد؟وای برما اگراختر قاسم زاده معين محمد ابراهيم احمدي نيا زير ضربات باتوم و قنداق تفنگ شهيد شده باشند. وای برما که چنين خوار و بيمايه شده ايم . وای برما که حق نمک را اينگونه بجا مياوريم و نمکدان ميشکنيم....وای برما...
============================
گفت : صبر کن ، هيس ...ساکت .بذار ببينم چي ميگه.... معلم بود...پدرم بود، پدر پيرم بود که عمری گچ تخته سياه خورده بود و اکنون با اميد و چشمان آرزومند نظاره گر اخبار سيمای لاريجاني بود، به اميد خبری که نويد گذران راحت از مخارج عيد امسال را بدهد، امسال ..........و اخبار داشت اضافه حقوق فرهنگيان را اعلام ميکرد. گفت : هيس ، بذار ببينم چي ميگه. بالاخره چقدر دادن...و وقتي شنيد آن 20% حقير را ،به نااميدی گفت:فقط 20 درصد؟ کلش مگر چقدره که 20 درصدش بخواد چيزی بشه؟ کمي دورتر اما ....گفت: خداراشکر..از خرس موئي ، از هيچي که بهتره....و نيم راضي رفت..... ميگفت :امسال با اين 20درصد يک کاريش ميکنيم، ميسازيم ..(مثل هميشه که ساخته بود) تا سال ديگر هم خدابزرگ است!!!
اما من حيرانم ازين که خدا چقدر بزرگ است؟ چقدرررررر؟؟!!
بگيريد اين 20% اضافه را که بسيار گرانبها بدست آمده است .اين تکه ناني که به تحقير ، همچون ناني که جلوی سگ بيندازند جلومان انداخته اند آغشته به خون است. لااقل 2 نفر، لااقل 2 آموزگار اين نان را با خون خود خمير کرده اند. بگيريد اين لقمه کوچکي را که به تحقير برايتان پرت کرده اند، بگيريد که کوچکي و حقارت در خون ماست. در فرهنگ ماست که تابع زور و استبداد و حقير و کوچک باشيم . در فرهنگ لعنتي ماست که فارغبال از روی جنازه هموطنانمان به شادی پرواز کنيم و لقمه های حقير را از آنانکه خونمان را در شيشه کرده اند گدائي کنيم . چقدر حقير و کوچکيم ما....چقدر؟ به اندازه بزرگي خدايمان حقيريم ما....

============================
شبنم و برگها يخ زده اند و آرزوهای من نيز...........
همه چيز به سرعت ميگذرد. روزها و شبها ميگذرند بدون تغيير ، بدون هيچ جهشي ، جنبشي ، و هيچ چيزی که بشود اسمش را زندگي گذاشت . کار امروز را به فردا و فردا را به پسين فردا مي اندازم .هميشه همينطور بوده اين روزها...زمان ميگذرد و عمر من نيز..اين عمر است که چنين به سرعت ميگذرد و از من فرار ميکند. ميدانم که روزی حسرت همه اين روزهای رفته را بر دل خواهم داشت و افسوس خواهم خورد. ولي چه کنم؟ چه ميشود کرد؟
===========================================
گربه نامه من
پيشي کوچولوی من رفت. چند ماهي بود که با هم خوش بوديم تا اين مسافرت لعنتي پيش آمد. ناچار بودم تنهايش بگذارم . چون آنجائي که ميرفتم جای رفيق داشتن نبود. برايش غذا گذاشتم ، که چند روزی گرسنه نماند تا ياد بگيرد که خودش غذايش را بدست آورد و الان که برگشتم ميبينم که ترکم کرده است. يا شايد هم جای گرم و نرم تری پيدا کرده که رفاقتمان از يادش رفته است. مادرم که آمده بود نگران بود. ميگفت اين پيشي بازی بالاخره ترا مريض ميکند. ولي وقتي نبودم خودش برای پيشي نازم غذا ميگذاشت و باهاش صحبت ميکرد. ميديدم که باهاش جور است و خودش را برای مادرم لوس ميکند. ولي وقتي بودم همش از من ميخواست که ابيرونش کنم. قبل ازينکه مريضم کند. پيشي من اصلا" هم مريض نبود. خودم بهش کلي داروی ضد انگل و ويتامين داده بودم. اوائلش هر 3 روز يکبار با شامپو و آبگرم حمامش ميکردم . هميشه هم به اين کارم اعتراض داشت. وقتي بغلش ميکردم و ديوارهای حمام را ميديد به التماس مي افتاد و مثل يگک بچه کوچک گريه ميکرد. منهم نازش ميدادم و باهاش صحبت ميکردم .ميذاشتم گازم بگيرد و پنچولم بزند تا دلش خنک شود. اونم هيچوقت محکم گازم نميگرفت . وقتي تو لگن آب فروش ميکردم و ميديد که کار از کار گذشته ديگر جيغ و داد نميکرد .فقط سعي ميکرد که سرش را از آب بيرون نگهدارد. وقتي با شامپو حسابي ميشستمش و با حوله خشکش ميکردم ميگذاشت که عين بچه ها تروخشکش کنم. بعد هم با سشوار خشکش ميکردم تا تميز و براق ميشد و پشمهاش پف ميکرد. =========================================
روزهای اول از سشوار ميترسيد .فکر ميکرد اين چه جانور عجيب غريبيست که فش و فش ميکند و به آدم باد ميزند. با بي اعتمادی نگاهش ميکرد و اگر نزديکش ميبردم به سشوار چنگ و دندان نشان ميداد، فش فش ميکرد و پنچول ميانداخت. يکبار که سشوار خاموش بود و يک گوشه اطاق افتاده بود رفت سروقتش. داشتم زير چشم نگاه ميکردم.نگاهي به من کرد و منهم به روی خودم نياوردم و خودم را مشغول کامپيوتر نشان دادم . با احتياط به سشوار نزديک شد و چند بار بهش دندان نشان داد. وقتي ديد عکس العملي نشان نميدهد به خودش جرات دادو چند پنجول برايش پرت کرد. ديد که نه خير انگار خواب است... رفت جلو و سيمش را بدندان گرفت و کشيدش اينور و آنور. چند بار کوبيدش روی فرش و وقتي ديد اصلا" اعتراضي نميکند حوضله اش سر رفت و رويش دراز کشيد. گاهي وقتها هم ادا درمياورد که مثلا" سشوار ميخواهد فرار کند و دودستي ميگرفتش و بهش دندان ميزد. بعد از آن ديگر از سشوار نميترسيد. هرچند هميشه با بي اعتمادی بهش نگاه ميکرد...
========================================
اين بي اعتمادی گربه ها هم عجب داستانيست. اکبرآقا هم بارها اين موضوعو نوشته بود که گربه ها به هيچکس حتي صاحبشان هم اعتماد ندارند. اين پيشي کوچولوی من هم همينطور بود. با اينکه ميدونست چقدر دوستش دارم و لوسش ميکنم ولي بازهم هربار بغلش ميکردم و مثلا" ميخواستم از خونه بيام بيرون روی راه پله ها از ترس انکه زمين نخوره چارچنگولي به من ميچسبيدو بغلم ميکرد. يا اگه موقع ناز کردن دستم به دمش ميخورد يه دفه انگار برق ميگرفتش و يه پنچول حواله ميکرد. منم کم سر اين بيچاره بلا نياوردم . علاوه بر حمامهای زورکي هر چند روز يه بار هرهفته با کلي دعوا و نزاع و جيغ وداد ناخن هاشو ميگرفتم تا وقتي پنچول ميکشه تو دستم فرو نره. بيچاره تقصيری هم نداشت .يعني ميخواست مثلا" با پنچولش يه نوازشي بکنه ولي چون خيلي پنچولاش تيز و خميده بود آدمو خراش ميداد. اين بود که به زور پنجه هاشو نگه ميداشتم و ناخناشو کوتاه ميکردم . کلي هم چنگ و دندون نشون ميداد ولي وقتي ميديد که منم مثلا" عصبانيم و دارم سرش داد ميزنم با حرص و عصبانيت سرشو برميگردوند و غرغر ميکرد ولي ميذاشت که کارم. بکنم.
======================================
اين دم گربه ها هم واقعا" مسئله بزرگي برای اوناست. اينقدر به اين دم حساسند که اگر يکي دمشونو بگيره انگار که داره بهشون فحش خواهرمادر ميده. منم که مرض داشتم و وقتي ميديدم اين پيشو کوچولو دمشو مثل ناموسش ميدونه باهاش شوخي ميکردم و دمشو دست ميزدم .اونم مثلا" وحشي ميشد و ادای گاز گرفتنو در مياورد. ولي معلوم بود که ميدونه شوخيه و گازهاش الکي بود. فشار نميداد فقط دستمو تو دهنش نگه ميداشت و گاز گاز ميزد تا من بگم :آی آی ....اگر نميگفتم يه خورده بيشتر فشار ميداد و صبر ميکرد ببينه ميگم "آی "يا نه. پدرسوخته اينقدر فشار ميداد تا بگم "آی" اونوقت انگار خوشحال ميشد و کيف ميکردو دمشو تکون تکون ميدادو تپ تپ ميکوبيد رو فرش يا مبل ...
====================================
شبا که ميخواستم بخوابم تازه نوبت بيداری اين خانوم کوچولو بود. تمام بعدازظهرو ميرفت روی مبل دراز ميکشيد و منو ميپائيد و چرت ميزد. شب که ميخواستم بخوابم تا چراغها خاموش ميشد شروع ميکرد اينور و اونور دويدن و اذيت کردن من... اگر پام از زير پتو بيرون ميموند باهاش موش بازی ميکرد. ميرفت يه گوشه کمين ميکرد و اگه کوچکترين تکوني از انگشتام ميديد خودشو پرت ميکرد رو پام و گازگازش ميگرفت. منم ميگرفتمش پتو رو ميکشيدم روش که بخوابه..ولي مگه ميخوابيد؟...تا حواسم نبود يواشکي ليز ميخورد در ميرفت تا دوباره بيفته رو انگشتای پام به کشتي گرفتن. يا دنبال دستم ميگشت تا گازش بگيره من بگم :آی آی
====================================
صبحها رو که نگو...سر ساعت 7 صبح ميومد اول دور سرم يه چرخي ميزد و دمشو ميماليد به صورتم .وقتي اعتنا نميکردم ميومد سراغ انگشتای دستم يا پام. دستمو هي گاز ميگرفت. اگر اعتنا نميکردم کم کم گازاش شديدتر ميشد تا جائيکه ديگه از درد بيدار ميشدم و وقتي ميديد بيدار شدم ميپريد رو مبل و از دور بهم نگاه ميکرد و مسخره ام ميکرد. دمشو هم تکون تکون ميداد. چون ميدونست که خواب آلودم و حالش ندارم بلند شم دنبالش کنم...
===================================
اينقدر به کامپيوتر حسودی ميکرد که فکر کنم اگر دستش ميرسيد حتما" خرابش ميکرد. وقتي ميديد دارم با کامپيوتر کار ميکنم ميرفت زير صندلي و اينقدر پامو گاز ميگرفت تا بلندش کنم بنشونم رو صندلي يا رو پاهام. بعدش تو مونيتور نگاه ميکرد و گاهي هم با پنجه های کوچولوش تق تق ميکوبيد رو کيبرد. وقتي وب کم رو روشن ميکردم و عکس خودشو تو مونيتور ميديد ديگه عشق دنيا رو ميکرد و ميخ عکس خودش ميشد.
===================================
ازين پيشي حقه باز تر نديده بودم. چند دفعه که بغلش کرده بودم و زياد تقلا ميکرد محکم تو بغلم فشارش دادم تا نفس نفس افتاد و يه صدای نفس بريده بريده از خودش درآورد. ازون به بعد هروقت بغلش ميکردم کافي بود ادای فشار دادنشو دربيارم (نه که فشارش بدم ..فقط اداشو درمياوردم) اونم فوری همون صدای نفس بريده بريده رو از خودش درمياورد. که يعني مثلا" چون تو داری فشارم ميدی من دردم گرفته و اينجوری نفس ميکشم. منم که ميدونستم اصلا" فشارش ندادم و اين ادا اصولش الکيه از حرصم محکم فشارش ميدادم و اونم جدی نفس نفس ميزد:)
====================================
اين پيشي من خيلي هم خوش خوراک بود. اصلا" هيچي به جز جگر و گوشت نميخورد. يعني اگر از گشنگي ميمرد امکان نداشت مثل گربه های ديگه نون يا برنج و خورشت و ازين چيزا بخوره. حتي سوسيس گوشت کيلوئي 2 هزارتومني رو هم با بيعلاقگي بو ميکشيد و ميزد کنار.... گوشتو هم حتما" بايد ميپختم و يا سرخ ميکردم و تکه تکه اندازه دهنش لقمه ميکردم تا بخوره. اگر گوشت قلمبه و گنده بود نميخورد و منو نيگا ميکرد و ميو ميکرد که يعني بيا برام ريزش کن....تنهه چيزی که خام ميخورد چگر مرغ بود. اونم حتما" بايد ريزش ميکردم والا نميخورد. جگر مرغو که ريز ميکردم ميريختم تو بشقابش ميومد جلو برام جير جير ميکرد. اصلا" خيلي کم ميوميو ميکرد. ولي هروقت ميديد براش غذا آوردم از تو گلوش صدای جيرجير درمياورد. عين گنجشک و با لذت جگرها رو ميخورد. اينقدر با لذت ميخورد که چند بار باهاش شريک شدم . جيگرو سرخ کردم با هم همسفره شديم ..
====================================
بازيهای مورد علاقه اش همش موش بازی بود. يه توپ کوچولو داشت که هي قلش ميداد رو کف زمين .ميگرفت و. دوباره ولش ميکرد. چند تا گردو هم داشت که باهاشون بازی ميکرد. يه توپ ديگه هم داشت که با نخ به ميز آويزون کرده بودم و هربار که از کنارش رد ميشد با پنجه های کوچولوش يکي ميزد رو سر توپ ووقتي مثل آونگ توپه نوسان ميکرد دودستي ميگرفتش...از همه بيشتر سوسيس بازی رو دوست داشت.سوسيسو نميخورد ولي باهاش بازی ميکرد. يه تيکه سوسيسو پرت ميکردم رو فرش بغلطه اونم ميپريد ميگرفتش و عين سگها اونو مياورد جلوم مينداخت تا دوباره پرتش کنم دورتر....
=====================================
وقتي بفلش ميکردم وولش نميکردم اگر دراز ميکشيدم اونم تو بغلم ميخوابيد. عين آدما....به پشت دراز ميکشيد و چار دست و چاشو باز ميکرد و ميخوابيد و خرخر ميکرد. منم با شکمش بازی ميکردم ولي اصلا" قلقلکي نبود و فقط محض اينکه يادم بياره پيشي يه گاز کوچولو از دستام ميگرفت. يا اينکه يه وری رو بازوم دراز ميکشيد و ميخوابيد. جای مورد علاقه اش روی دستگاه ويديو بود. در شيشه ای ميز تلويزيونو با پوزه و پنجه هاش باز ميکرد ميرفت رو ويديو دراز ميکشيد ، خودشو گرد ميکرد و ميخوابيد. آخه رو ويدئو گرم بود اون خوشش ميومد.
======================================
هيچوقت تو اتاقو کثيف نميکرد. يه گلدون داشت پر خاک که هروقت تنگش ميگرفت ميرفت رو گلدون . خاکا رو بهم ميزد و سرشو بالا ميگرفت و با يه نگاه جدی به من نگاه ميکرد و زور ميزدو کارشو ميکرد. چند بار وقتي فشارش ميدادم ازش در رفت:)) گربه گوزو نديده بودم :)) کارشو که ميکرد روشو با خاک ميپوشوند تا من بعدا" برم خاکا رو بريزم بيرون و خاک تازه براش تو گلدون بريزم. هنوز نگاه جدی و مصممش وقتني داشت زور ميزد يادمه...انگار که داره يه کار خيلي مهمي انجام ميده:))
=====================================
وقتي حوله رو دستم ميديد يه دفه غيب ميشد. تا شستش خبردار ميشد که قراره حمومش کنم خودشو گم و گور ميکرد و هرچي صداش ميکردم از ترسش اصلا" جواب نميداد. اصلا" تکون نميخورد که نتونم پيداش کنم. زير تخت..زير ميز و زير کمد..همه جا رو بايد ميگشتم تا پيداش کنم.يه مخفيگاه مشتي واسه خودش جور کرده بود که مدتها طول کشيد تا تونستم اونو کشف کنم. يه بار که حوله رو برداشتم بيام ببرمش حموم سرمو برگردوندم غيب شد. تا 3 ساعت بعد هم هرچي صداش کردم پيداش نشد. تا موقع شام شد. داشتم شاممو ميخوردم که يکهو نميدونم از کجا پيداش شد و اومد که سهم شام خودشو بگيره. منم نامردی نکردم و گذاشتم شامشو بخوره ولي بعدش يقه شو گرفتم و بردم حموم و همون داستان جيغ وداد.و پنچول ....تا مدتها اين مخفيگاهو نفهميدم کجاست...
====================================
يه بار ديدم اينکه نميشه. اين حقه باز هروقت دلش ميخواد ميره خودشو قايم ميکنه و صداش در نميادو منم هي بايد صداش کنم وحرص بخورم. با يه نقشه حساب شده اين مخفيگاهو هم کشف کردم .يعني وقتي رو مبل دراز کشيده بود و چرت ميزد وانمود کردم که نگاش نميکنم و حواسم بهش نيست و رفتم سراغ حوله حموم....يواشکي از گوشه چشم ديدم که پريد رفت زير همون مبلي که روش دراز کشيده بود. ولي وقتي زير مبلو نگاه کردم ديدم خبری ازش نيست. ديگه داشتم شاخ درمياوردم . مبلو بلند کردم گذاشتم کنار. دورو ور وزيرشو بازرسي کردم و ديدم نه خير خبری نيست. اومدم مبلو بذارم سرجاش متوجه يه صدائي از داخل مبل شدم . وقتي دقت کردم ديدم پارچه کف پايين مبلو پاره کرده و ازون پارگي رفته توی مبل قايم شده... خلاصه از اون تو بيرونش آوردم و بخاطر پاره کردن مبل يه گوشمالي کوچولو بهش دادم . اونم با چند تا پنچول مخالفت خودشو با اين تنبيه ابراز کرد و بعدش زير مبلو با نخ و سوزن دوختم که ديگه اونجا نره قايم بشه....
======================================
اصلا" دورو بر حموم و راهروی منتهي به اون براش خط قرمز و منطقه ممنوعه بود. هروقت بغلش ميکردم و ازون طرف ميرفتم چارچنگولي به من ميچسبيد و بلوزمو ميگرفت ميرفت بالا همينطور تا بالای شونه ام . اونجا وايميستاد و ميو ميو التماس ميکرد که نشورمش. چند بار اونقدر دردناک التماس ميکرد که دلم سوخت و از شستنش منصرف شدم و حمومش يکي دوروز عقب افتاد. ولي چاره ای نبود. داشت با من زندگي ميکرد و بايد تميز ميبود. يه باربيشتر از همه دلم سوخت وقتي بود که برده بودمش حموم. تو حموم تا داشتم لگنشو پر آب ميکردم از ترسش خودشو خراب کرد و جيش زد. اونجا بود که فهميدم چقدر از آب بدش مياد و وحشت داره. با يکي از دوستای گربه بازم قضيه رو مطرح کردم و اون به من گفت: خره مگه گربه رو ميشورن؟ گربه از آب به حد مرگ وحشت داره. اونو فقط بايد با دستمال نمناک تميز کرد. ازون به بعد سعي ميکردم کمتر بشورمش و فقط هرروز با دستمال نمناک پشماشو تميز ميکردم و برق مي انداختم. کاری که بي فايده بود چون خودش بهتر از من بلد بود که چيجوری خودشو تميز کنه. تا يه وقت بيکاری گير مي آورد شروع ميکرد به شستن خودش و همه بدنشو با اون زبون زبر کوچولوش ميليسيد و تميز ميکرد.
======================================
چقدر از شير و خامه خوشش ميومد......هرچقدر من از شير بدم ميومد اون برعکس خوشش ميومد. وقتي تو ظرفش شير ميريختم و يه قاشق خامه هم وسط شير جزيره درست ميکردم اوال از دور ظرف شروع ميکرد ليسيدن و خوردن شير ...قتي شيرها تموم ميشد ميومد سروقت خامه و عين بستني ليس ميزد تا همشو بخوره. وقتي هم همشو ميخورد ميرفت يه گوشه واسه خودش داراز ميکشيد لب و دهنشو ميليسيد و با پنجه های کوچولوی خوشگلش دور لبشو پاک ميکرد.
===================================
اين پيشي رو وقتي خيلي کوچيک بود يکي به من داد تا براش نگهدارم. بعدش هم خودش گذاشت رفت از ايران و اين پيشي اينجا موندگار شد. پيشي کوچولوی لاغر و خوشگلي با بدن سفيد و لکه های حنائي..واسه همينم خواهرم اسمشو گذاشته بود "خانوم حنا"...يه مسافرت پيش اومد و اين بي وفا هم گذاشت و رفت...حالا يه هفته ای ميشه که نديدمش.دلم براش تنگ شده.مرتيکه خرس گنده!!
==================================

شوخي با وبلاگ نويسان
ما فکر ميکرديم فقط ندا و کيارش يک چيزيشان ميشود ولي با خواندن قطعه هجدهم 40 قدم تا...الواح شيشه ای به اين کشف مهم واقف شديم که نه خير...جناب قاسمي هم يک چيزيش ميشود . اگر يک چيزيش نميشد چکار داشت به وسط پای سوفيالورن و تيوپ دوچرخه و شلوار آبي رنگ جمعه ؟
حالا يکي پيدا نميشه اين وسط به من بگه آخه فضولک ، شوخي شوخي با آقای قاسمي هم شوخي؟ چطور جرات ميکني پا تو کفش بزرگترا کني ؟ آخه پسرجان ، مگه نديدی که اون از اولش رو در وبلاگش اطلاعيه زده که "وه چه بي چاک ودهن که منم ..." نميگي يه وقت از دستت شاکي بشه ورداره هرچي لايقته بهت بگه و يه کاری کنه وبلاگ و وبلاگ نويسي رو ببوسي بذاری کنار؟
ولي چه کنم ؟ چاره ندارم .طبيعته ديگه ، طبيعت فضول هم همينه که در راستای رسالتي که داره دائم سرشو تو هر سوراخي ببره و فضولي کنه، حالا يه وقتم ديدی سره به باد رفت ...
..............................................
و اما اکبرآقای نازنينو بگو که چند وقته تنبلي ميکنه و انگار فشار بادش بهم ريخته . يه روز مياد 5 تا وبلاگ با هم ميزنه و تو همشون هم مينويسه . يه روز ديگه يکي يکي کرکره همشونو پايين ميکشه و يکي رو تعطيل و يکي ديگه رو نيمه تعطيل و آخری رو بي توضيح ول ميکنه ميره پي کارش...تازگيها هم که ياد گرفته واسه نوشتنش قانون ميذاره که بعله...منبعد فقط شش شنبه ها اينجا مينويسم . حرفم بزني که ديگه هيچي .اگه شانس بياری و باهات يه خورده رودرواسي داشته باشه برميگرده بهت ميگه : من نويسنده ام ، نه وبلاگ نويس . اگرم بيشتر فضولي کني يه وقت ديدی هرچي گند و گوزه حواله ات کرد و يه کاری کرد که ديگه نتوني سرتو بلند کني ، چه برسه به اينکه تو کار پيشکسوتا فضولي هم بکني....
..........................................
قسمت اول داستان وبلاگستان سری جديد ، وعده اش توسط هيس از چند روز پيش داده شده است. مثل تبليغهای صدا و سيما که هروقت ميخواد يه فيلم سينمائي نشون بوده از 2 هفته پيشش راه به راه اعلام ميکنه که ميخوايم شق القمر کنيم ، ميخوايم معجزه کنيم ، ميخوايم فيلم سينمائي نشون بديم .فقط خدا کنه داستان هيس مثل فيلم سينمائي صدا و سيما سرو دم بريده و نامفهوم نباشه . آخه فيلمهای سينمائي تلويزيون ما ورژن کاملا" جديدی از فيلم اصليست که نه تنها داستانش ، بلکه حتي بعضي جاها صحنه های فيلم هم با فيلم اصلي کاملا" متفاوته .يادمه يه زماني فيلم اوشين رو بورس بود اما بعد از ترجمه و سانسور فيلم و نمايش درايران ( به شوخي ) شايع شده بود که ژاپن ميخواد فيلم اوشينو دوباره از ايران بخره. چون آنچه مامورين لاريجاني به سر فيلم آورده بودند سبب شده بود که يه فيلم کاملا" جديد با داستاني متفاوت ( و حتي جالبتر ) از داستان اصلي بوجود بياد.
.............................................
فيلمهای ترجمه (و سانسور) شده تلويزيون يه سری قوانين ثابت و لاتغير دارند که واجب الاجرا هستند. مثلا" تمام دوست دختر دوست پسرها ، همه مردا و زنائي که با نامحرمشون رفيقن، همه و همه يا با هم خواهروبرادر ميشن يا اگه فضای فيلم يه جوری باشه که نشه اونا خواهرو برادر جا زد، با هم مفت و مجاني مزدوج ميشن . واسه همينه که آدم تعجب ميکنه وقتي ميبينه زن آقاهه يه خونه جدا از مرده داره و شوهر تقلبي ميره مهموني خونه زن تقلبيش... هنر ديگر هنرمندان برشکار صدا و سيما استفاده ماهرانه از صوت بجای تصوير است . مثلا" شما وقتي ميبيني توی يه صحنه فيلم 10 دقيقه تمام مرده رو به ديوار حرف ميزنه و يه صدای زنونه جوابشو ميده بايد اينقدر عقلت برسه که تو ذهنت تجسم کني الان روبروی مرده يه خانمي نشسته که وضع لباساش همچين هم پوشيده و مطابق ميل آقايون سانسورچي نبوده. يا وقتي يه کادر مربع مشکي جلوی سينه خانم ميبيني که همراه تصوير حرکت ميکنه و بالا پايين ميره بايد بفهمي که اون مدل لباس خانمه نيست و زنه چون جلوی لباسش از حد معمول باز تر بوده خياطان لاريجاني اين کادر مربع رو واسه جلوی لباسش دوخته اند.
.......................................
نکته جالب اينجاست که سانسور فيلمها باعث پيشرفت بسيار بالای قدرت خلاقه و ذهنيتهای تماشاچيان شده و ملت باهوش ومستعد ما عادت کرده اند که تمام نکات پنهان فيلمها را براحتي حدس بزنندو در ذهنشون مجسم کنند. همانطوريکه ميبينيد اين عمل (سانسور و قيچي کاری ) فقط جنبه منفي نداره و اين ، يکي از جنبه های مثبتشه که مردم هوششون بالا رفته و با شنيدن "ف " تا "فرح آباد" خواهند رفت .
.......................................
در راستای اقدام بجا و قابل تقدير دوستمان آرش که بخاطر نداشتن مطلب برای وبلاگ نويسي بالاخره تصميم گرفت که هرروز يه رکورد از رکوردهای معروف گيتس رو بنويسه منهم تصميم گرفته ام هرروز قسمتي از فايل ديتای شماره و تاريخ وموضوع نامه های ورودی و خروجي به دبيرخانه شرکتمون رو در وبلاگ کپي کنم. اين کار منافع فراواني خواهد داشت و اولين امتيازش اينه که چون هرروز کلي نامه به دبيرخونه وارد يا از اون خارج ميشه من هيچوقت مطلب کم نميارم و هرروز کلي ديتا بهش اضافه ميشه که ميتونم اينجا کپي کنم. تازه يه کتاب مفاتيح الجنان هم اينجا دارم و ميتونم اونو هم بنويسم و هرروز يه دعای مشتي بر ضد گاز سگ و نيش مار و عقرب و عطسه شغال و سکسکه زرافه از توش استخراج کنم و براتون بنويسم تا فايده شو ببرين و دعا به جونم کنيد .اينکه شما اينکاروبپسندين يا نه اصلا" مهم نيست چون وبلاگ خودمه و هرکار دلم بخواد ميتونم توش بکنم .مگه نه؟
.....................................
آذر کابوس وحشتناکي را به تصوير کشيده است از خوابي که خواب نيست و کابوسي که از بيداری هم واقعي تر است. فرض کنيد که روز دوشنبه را زندگي کنيد ، تمام و کمال و شب به رختخواب برويد و فردا که بيدار شديد باز دوشنبه باشد و اين دوشنبه ها فردا و فرداها همچنان بدون تغيير هرروز بيايد و برود تا صبحدم فردا دوباره دوشنبه ای نو آغاز شود.
=======================
نمايش دوباره فيلم "دشمن امنيت ملي" از صدا وسيمای جمهوری اسلامي بدان علت بود که نشان دهد در کشوری مانند آمريکا که ادعای دمکراسي و آزاديخواهي دارد تمامي مکالمات تلفني خارج از کشورشهروندان ضبط و شنود ميشود و وجود عناصر مسئول فاسد در سازماني به نام NSA که حتي از CIA نيز مهمتر است چگونه ميتواند موجب مزاحمت در زندگي شهروندان اين کشور گردد. در پايان فيلم گوينده با توضيحاتي در مورد اين سازمان و وظائف آن قصد افشاگری هرچه بيشتر حکومت فاسد آمريکا را دارد اما نکته ای که لاريجاني و همپالکيهايش به آن توجه نکرده اند اين است که تا در کشوری دمکراسي وجود نداشته باشد سينماگرانش قادر به ساختن چنين فيلمهائي که سازمانهای امنيتي آن کشور را زير سوال ببرد نخواهند بود. فرض کنيد که درايران فيلمي در مورد گروه سعيد امامي يا فعاليتهای غيرقانوني و ضد مردمي گروهي فاسد در داخل سازمان اطلاعات ساخته شود. اصولا" فکر اين که چنين فيلمي در داخل کشور قابل تهيه و ساخت باشد ساده انديشي و غيرقابل باور است .توضيح پايان فيلم گوينده در مورد اينکه چگونه دولت آمريکا اجازه ساخت چنين فيلمي را داده است مبهم و غيرقابل قبول بود. گوينده اشاره ای به موضوع نمود اما جوابي منطقي برای آن ارائه نکرد تا بدينوسيله با طرح موضوع شائبه جوابگوئي و ارائه دليل را در بيننده بوجود آورده باشد.تنها دليلي که ميتوانند ارائه کنند اين است که ابرقدرت آمريکا به حدی قدرتمند و قويست که حتي نمايش چنين افشاگريهائي هم نمي تواند صدمه ای به ساختار آن بزند که چنين برهاني خود اعتراف به قدرت دشمن و ضعف خود ميباشد.
جای لامپ خالي که ببيند در طرفداری از سياستهای آمريکائي و وجود دمکراسي در جامعه آمريکا تنها نيست .


٭ مدتيست که با بالا رفتن تعداد وبلاگهای فارسي زبان بعضي از وبلاگ نويسها به شيوه های خاصي برای اشتهار و معروفيت دست ميزنند. اول از همه بهتر است که هدفمان از ايجاد وبلاگ را لااقل برای خودمان مشخص کنيم . اينکه برای خودمان وبلاگ مينويسيم يا برای خواندن و به به و چه چه ديگران مسئله مهميست که در ابتدا بايد برای خودمان مشخص کنيم. همانطور که جناب درخشان در وبلاگشان متذکر شدند وبلاگها همچون خانه هائي هستند که ديوارهايشان بجای آجر و بلوک سيماني از جنس شيشه است. اينکه هرکس در خانه خود راحت است و همانگونه که ميخواهد رفتار ميکند کمترين انتظارمان ازيک خانه است . اما بايد دقت داشت که چنين خانه ای که هيچ منظره خصوصي برايمان باقي نميگذارد و دربش همچون کاروانسرا باز و پذيرای مهمانان ناخوانده است نميتواند در آن آزادی کاملي همچون خانه های معمولي خودمان داشت. همانگونه که هروقت مهمان داريم سعي ميکنيم وضع لباس و آرايشمان قابل قبول و آبرومندانه باشد در وبلاگ ها نيز بايد سعي کرد که با عدم استفاده از کلمات رکيک و بي قيدی منظره ای قابل قبول و پذيرفتني ارائه داد. وبلاگ مجله و روزنامه نيست که حتما" درآن مقررات خاصي اعمال شود و ازين نظر وبلاگ مکان راحت تری برای نوشتن و ابراز عقايد است.
===============================================
بايد توجه داشت که وبلاگ درآغاز به عنوان نوعي دفترچه خاطرات روزانه اشخاص که در آن با خود دردل کرده و صرف نظر ازينکه ديگراني باشند آنرا بخوانند يا نه بعنوان مفری برای خالي کردن سخنان ذهني و آنچه در مغز اشخاص ميگذرد ظهور پيدا کرد. بسياری از دوستان هستند که هنوز هم به وبلاگ ازين منظر (که صحيح ترين شيوه وبلاگنويسيست) مينگرند و همانگونه که بايد ، وبلاگشان را اداره ميکنند.اما با بالا رفتن تعداد وبلاگها وسلايق مختلف نويسندگان آنها تعاريف و اهداف ديگری هم در مورد وبلاگ ظهور يافت. مثلا" تعدادی ازدوستان به وبلاگ به عنوان يک رسانه عمومي و محلي برای نشر اخبار و افکارشان بصورت آزاد و بدون سانسور مينگرند که اين برداشت نيز بصورت محدود قابل قبول و پسنديدنيست.
================================================
اما با بالا رفتن تعداد وبلاگهای فارسي زبان به بيش از 400 وبلاگ،مدتيست که ميبينم بعضي از دوستان از شيوه های زشتي برای جلب مشتری و خواننده و بالا بردن کنتور وبلاگ استفاده ميکنند که زياد هم محترمانه و قابل پسند نيست. مثلا" يکي از دوستان با اهانت و نسبتهای رکيک به ساير وبلاگ نويساني (که تصور ميشود پرخواننده تر هستند) برای خود خوانندگان فراواني دست و پا کرده که هرروز به اميد خواندن اهانتهای جديد ايشان به وبلاگش سر ميزنند. يا تعدادی از دوستان با زباني نه چندان مودبانه بحث دائمشان مسائل جنسي و موارديست که در فرهنگ ما به عنوان خطوط قرمز و محدوده های ممنوع معرفي شده اند. در اين بين بحثهای انحرافي همچون انحرافات جنسي و موارد غيرمعمول کسب لذت جنسي بسادگي و راحتي دراين وبلاگها مورد بحث قرار ميگيرد . همچون مواردی علاوه بر مخدوش نمودن چهره واقعي وبلاگ و بدآموزی برای يوزرهای کم سن و سال تر اينترنت، تبعات ناگزير ديگری را نيز به دنبال خواهد داشت .
=================================================
وقتي شمس الواعظين در پيامش به وبلاگ نويسان آنها را به بهداشتي نوشتن دعوت نمود چه احساسي داشتيد؟ به نظرتان کمي تحقيرآميز نبود ؟ ايشان مانند پدرخوانده ای که بدون دعوت رهبری خلق قهرمان وبلاگ نويس را بر عهده گرفته باشند با نگاهي از بالا به پايين و به شيوه بزرگتری که بچه بي ادب و بددهني را با زبان سرزنش و نصيحت ميکند وبلاگ نويسانمان را به پاکيزه نوشتن و عدم استفاده از کلمات خشن يا رکيک دعوت نمودند. صرف نظر از شخصيت سياسي شمس و اينکه قبولش داشته باشيم يا خير، آنچه که سبب شد شمس به خود اجازه دهد چنين با ما سخن بگويد همانا استفاده نابجا از کلمات نه چندان مانوس و مودبانه و پرداختن به مسائلي در محدوده ممنوعه فرهنگي از سوی تعدادی از وبلاگ نويسان بود. از ماست که برماست.
===================================================
نتايج ناگزير اين شيوه وبلاگ نويسي خواه و ناخواه به جاهای باريکتری نيز خواهد کشيد. مطمئنم که هم اکنون نيز وبلاگها به عنوان دريچه ای آزادتر از حد معمول و رسانه ای غيرقابل سانسور نظر بسياری از شب پرستان و محدودکنندگان آزادی و سانسورچيان را به خود جلب نموده است. از همين حالا به فکر مقابله با اين پديده و بستن اين پنجره کوچکي که به باغ آزادی باز شده ، هستند. تصور کنيد که بخواهند با منتسب کردن مواردی همچون تهاجم فرهنگي يا مضر بودن مطالب داخل وبلاگها و بدآموزی يا انتشار موارد خلاف قانون و شرع بخواهند که وبلاگها را کنترل يا حتي اين دريچه را مسدود کنند. هميشه هويت سازاني مانند حسين شريعتمداری و روزِی نامه نويسان کيهان هستند که با يک اشاره شب پرستان ، تهاجم به اين رسانه نوظهور را آغاز کنندودر چنين وضعيتي نوشته های دوستاني که غيرمعمول يا زشت مينويسند به عنوان مدارک غيرقابل دفاع تهاجم فرهنگي در اينترنت موجود هستند. شايد حتي افرادی نفوذی از هم اکنون شروع به نوشتن اين قبيل وبلاگها و تراشيدن مدارک قابل قبول برای شروع تهاجم نيز نموده باشند. بنابراين شايسته است که همه دوستان يکرنگ وبلاگ نويس توجه داشته باشند که ملعبه دست بازيگران و دست اندرکاران تهيه برنامه هويت 3 و 4 نگردند. نگذاريد اين دريچه کوچکي که به يمن تکنولوژی و اينترنت به باغ آزادی نيمه باز شده را بدست خودمان و به تقصير،برای هميشه ببندند. بالارفتن کنتور وبلاگ، اشتهار و معروفيت، تعداد بالای خوانندگان و...هيچيک ارزش آن را ندارند که بخاطرشان ،اين چاهي که در آن فرياد ميکنيم و درددلهايمان را خالي ميکنيم را پر و مسدود کنند. ارزشش را دارد؟


........................................................................................

Sunday, March 03, 2002

٭ وقتي ميام جلوی پنجره و ميگم :پيش پيش پيشي...و خانوم حنای کوچولومو صدا ميزنم ، 3-4 تا گربه گردن کلفت فوری ميوميوکنان زير پنجره جمع ميشن تا سهميه غذاشونو بگيرن . ولي پيشي من نمياد. انگار ازم قهر کرده که چرا تنهاش گذاشتم .پيشي بد بي وفا.....روزی چند دفعه صداش ميکنم و اون نمياد عوضش اين چند تا گربه غريبه به يه نوائي ميرسن....براش نگرانم.
===============================
عيد ، عيد من ، عيد تو، عيد ما...چقدر عيدها بيرنگ شده اند.امروز مثلا" عيده ....اماعيد واقعي ما روزيه که ...ولش کن. اونروز که هيچوقت نمياد ، پس بهتره در موردش خيالبافي نکنم و با همين عيدهای کمرنگ الکي بسازم.کي ؟ من ؟ تقصير منه؟ نه بخدا...تقصير همه است. خب تقصير منم هست ولي کمتر از بقيه....... .نميشه؟ باشه ..اندازه بقيه...خوبه؟
===============================
کاپيتان هادوک ميپرسه که يعني چي حکمتيار ايران را به مقصد نامعلومي ترک کرد؟ راست ميگه واله ...مگه ميشه اينجا به يه مقصد نامعلوم ؟!!سوار هواپيما بشي و بری ؟ تازه اونم حکمتيار که اونهمه خدم و حشم داشت و کلي از مامورای امنيتي حتي نفس کشيدنش رو ميپاييدن چيجوری ميتونه يه دفه غيب بشه؟ اين جناح بازی ايران به نفع هرکي نباشه به نفع اينا و فلسطينيها که بوده ... کمکها که هميشه رسيده و انگار که وظيفمون باشه هيچ تشکری هم در کار نيست. انگار که ما تعهد داديم هرچي بدبخت بيچاره تو دنياست بهشون کمک کنيم. ولي کي مياد به ما کمک کنه؟
================================
مادرم يه اخلاقي داره که نميدونم اسمشو خوب بذارم يا بد...با سيلي صورتشو سرخ نگهميداره. کلي مشکلات اقتصادی داره و هميشه بدهکار وامهای ريز و درشته ولي جلوی ديگران وانمود ميکنه که هيچ مشکلي نداره وازون بدتر با کمک بيشتر به اين و اون خودشو بيشتر تو قرض و بدهي فرو ميبره. حالا شده کار ما.. خودمون پول نداريم به درد ملت خودمون برسيم ولي هرروز به بورکينا فاسو و افغانستان و فلسطين کمک های مختلف مالي ، داروئي، تسليحاتي و غذائي و غيره ميکنيم.
چراغي که به منزل رواست به مسجد حرام است..مگه نه؟ پس چرا همش الکي ادای ابرقدرتها رو درمياريم وبرای اينيکي اسلحه ، اون يکي مواد غذائي و داروئي و اون يکي ديگه پول ميفرستيم؟عوضش معلمها مون از درد نداری مجبورن بيان زير باتوم لباس شخصيها خرد و خمير بشن. عوضش کارگرهامون 5 ماهه که حقوق نگرفته اند و مجبورن بيان جلوی مجلس از نيروی انتظامي کتک بخورن و به اسم ضدانقلاب آب خنک بخورن. چه دنيای وارونه ايه.....
===============================
گاهي فکر ميکنم که چقدر بدبختم.بعضي وقتها هم برعکس، فکر ميکنم خيلي هم خوشبختم چون پايينتر از خودمو ميبينم که با چه مشکلاتي دست به گريبانه. دارم عين خر کار ميکنم و آخرشم حقوقم به آخر ماه نميرسه .تا آخر ماه بايد خونمو عوض کنم ولي نه پولشو دارم نه اينکه هنوز تونستم خونه جديد گيربيارم. جريان اين اسباب کشي هم خيلي مفصله که شايد بعدها براتون تعريف کردم. بگم ميفهمين چرا اکبر به اين خاک ميگه جاکش پرور.....تازه ارواح عمه ام مدرک مهندسي هم دارم و جائي کار ميکنم که به آسوني هرکسي رو استخدام نميکنن.مثلا" ميگن حقوق مزاياش خوبه و هرجائي اين حقوقو نميدن. تازه الان مجردم و خودم هستم و پولم و دولم ...پس فردا که مزدوج بشم اونوقته که دردسرهای واقعي شروع ميشه . به خاطر همينه که هميشه از ازدواج وحشت داشته ام.در خودم توانشو نميبينم که بخوام مسئوليت يه نفر ديگه رو هم به عهده بگيرم . گاهي وقتها که مادرم گير ميده به زن گرفتنم ،ميام براش منطقي حساب ميکنم که من اينم،درآمدم اينه، اينو دارم ، اينو ندارم و آخرش نتيجه ميگيرم که ازدواج غيرعاقلانه ترين کاريه که ميتونم دراين زمان انجام بدم ...ولي کو گوش شنوا ؟ کو يه تفکر منطق پذير؟ هميشه آخرش اينطوری تموم ميشه که مامانم ميگه: خدا ميرسونه نگران نباش و برو جلو و منم ميگم : من نسيه معامله نميکنم. از کجا معلوم که خدا برسونه؟ اگر نرسوند چي ؟ اگر هم خودمو و هم يه دختر بيچاره رو بدبخت کردم چي؟ اگه ناچار شدم جلو زن و بچه بگم "ندارم" چي؟ اينه که هيچوقت اين دعواها و جروبحثها تو خونه ما تمومي نداره. ايکاش زوعده نها هم ميتونستن کمي منطقي فکر کنند ايکاش عوض سرخرمن خدا و ضرب المثل "هرآنکس که دندان دهد نان دهد"چيز منطقي تری هم بود که منو دلگرم کنه تا بتونم جرات جلو رفتنو داشته باشم. ايکاش ...
============================
اين ناله هايي که از روی نداری کردم برای خيلي از شماهائي که اين نوشته ها رو ميخونيد نامفهومه .خيلي هاتون خانواده پولداری دارين که حتي اگر کار هم نکنيد از لحاظ مالي مشکلي ندارين ومطمئنيد سر ماه اجاره خونتون عقب نمي افته. گفتم اجاره؟ خيلي هاتون همين حالا که هنوز ازدواج نکردين سند يه آپارتمان شش دانگ به نامتونه . تو کارخونه باباجون يه شغل راحت و پردرآمد منتظرتونه که اگه ازدواج کردين هيچ وقت به زنتون اون کلمه جهنمي "ندارم" رو مجبور نشين که بگين.... نوش جونتون ..حتما" لياقتشو داشتين که دارين ، من حسود نيستم . ولي يه چيزی من دارم که با هيچي ديگه تو اين دنيا عوض نميکنم . يه پدر و مادر گل که حتي اگه هيچي هم نداشته باشن دلشون پاکه و ميدونم که برای خوشبختي من حاضرن جونشونو هم بدن . حاضرن تا خرخره تو قرض برن و داروندارشون رو حراج کنن تا من خوشبخت باشم . منم اونقدر بيغيرت نيستم که راضي بشم به قيمت تو زحمت افتادن اونا صاحب زندگي بشم.اون چيزی که من دارم به يه دنيا مي ارزه ....همه ثروت دنيا رو با پدرو مادر خوبم که يه دنيا ثروت محبت تو دلشونه عوض نميکنم. من حسود نيستم ، شمام حسودی نکنين به اونچه من دارم..باشه؟
============================
من آموخته ام که درد کوچک ديگران رو هيچوقت بي اهميت وحقير نبينم .شايد اون درد در نظر من کوچکه و برای اون خيلي هم بزرگ باشه ... درد ، درده ...حالا يکيش جانسوز تر و جديتر، يکيشم درد بيدردی و دردهائي که برای من (يا شما) هيچوقت جدی نبوده اند. اما اين جدی نبودنشون باعث نميشه که صورت مسئله تغيير کنه. درد باعث شکنجه و زجر و خرد شدن اوني ميشه که داره اون درد رو ميکشه و تحمل ميکنه. ياد گرفته ام که هيچوقت مقايسه نکنم. چون ممکنه اون کسي که داره غصه ميخوره چرا بابا جون براش دوو اسپارو نميخره و بجاش يه هيوندا براش خريده، دردش از درد من که درآمدم به آخرماه نميکشه و تموم ميشه و مشکلات ماليه خيلي جديتر و جانسوزتر باشه .يکي ديگه ميبيني ناراحتي کليه داره و حسرت خوردن يه ليوان آب خنک سالهاست به دلش مونده... مسئله ماهيت و کوچکي و بزرگي درد نيست..مسئله اون شکنجه ايه که به دردمند ميده. حالا ميخواد درد نداشتن يه سرپناه و خونه باشه يا درد نداشتن يه عروسک سخنگو ...چون ممکنه دومي دردی که ميکشه بزرگترو سهمگينتر از اولي باشه. هيچوقت نبايد درد ديگران را کوچک شمرد .حتي اگه برامون قابل درک نباشه .هيچوقت...


........................................................................................

Saturday, March 02, 2002

٭ سرگذشت من و دختری بنام سميه...قصه دوستي نيما و سميه که در وبلاگي به نام يک داستان واقعي نيمه تمام بحال خودرها شده و با جمله ای خبری در مورد ناراحتي روحي نويسنده ، اعلام شده که تا مدتي (يا برای هميَشه) اين وبلاگ آپ ديت نخواهد شد. داستان ساده ايست. يک پسر جوان و دختری که برای درس کامپيوتر به پسر مراجعه ميکند. حالات روحي پسر که قبل ازين با دختری نبوده و سرانجام دل باختن و زورگوئي پسر برای هيچ. نيما نميخواهد که با سميه ازدواج کندو از طرف ديگر دلش را ندارد که اورا از دست بدهد. اورا به خاطر روسری کوتاهش ، عطر مست کننده اش و بدنش دوست دارد و از طرف ديگر همينها را ازو ميخواهد که پنهان کند و اگر ميخواهدش گوش بفرمان باشد. خواسته های نيما بسيار ناپخته و متناقض به نظرم رسيد. همانطور قصدش ازينهمه بازيگری با روحيه سميه..... مشخص است که با دخترک بازی زشتي را شروع کرده که پايانش برای هردو بسيار سخت خواهد بود و البته برای سميه بسيار سختتر خواهد بود. متاسفانه اين اخلاق رايج بسياری از پسرهای همسن و سال نيماست. خود از دستمالي کردن دختری که برای درس خواندن به نزدش آمده خودداری نميکند اما نمازش را به وقت ميخواند و علنا" اعلام ميکند که همسرش بايد چادر سرش کند و ..و...و...سميه را به عنوان همسر نميپذيرد اما بعنوان دوست دختر چرا...دوست دختر لازم نيست مثل زن آدم حتما" چادر سرش بگذارد و تنش بوی عطر ندهد. خودخواهي نيما کمي منقلبم کردو همينطور بيچارگي و ناچاری سميه که صميمانه نيما را دست ميدارد ، نه به عنوان دوست پسرش ، بلکه به عنوان شريک زندگي آينده اش . زندگي آينده ای که نيما در آن سميه و امثال سميه را هيچگاه راه نخواهد داد. فرهنگ رايج و خودپسندانه ما پسرها که ميخواهيم دوست دخترمان شوخ و شنگ و شاد و بذله گو باشد. روسريش دائما" عقب برود و تنش بوی عطر بدهد. دستش را که گرفتي پس نزند و بگذارد که لبانش را ببوسي ووقتي خم ميشود سينه هايش معلوم شود.روژ لبش سرخ باشد و لبانش دعوتت کند به بوسه ای عاشقانه و داغ..... دوستت داشته باشد و برايت بميرد. ولي وقتي که در مورد ازدواج فکرميکنيم زنمان بايد چادر سرش کند، آفتاب و مهتاب رويش را نديده باشد. با مردها حرف نزند و خيلي سنگين ورنگين باشد. عطر به خودش نزند و روژ لب نيز نمالد . فرمانبردار باشد و... اين تضاد از کدامين کمبود، عقده و يا ضعف فرهنگي برميخيزد که اينگونه ميرنجاند و عشق را ميکشد؟ دلم گرفت ازينهمه بيرحمي و خودخواهي....
================
من يک دوست داشتم.که شب و روز با من بود. دوستم رفت و الان ديگر دوستي ندارم که شب وروز با من باشد. جای خاليش بدجوری اينجا روی قلبم سنگيني ميکند. از صبح تا بحال ده ها بار رفتم جلوی چنجره و صداش کردم . اما نيامد. ديگر نيست که بيايد. نميدانم کجا رفته اما ته دلم گواهي ميدهد که ديگر برنميگردد. شايد دوست بهتری پيدا کرده يا شايد از من رنجيده و خودش را پنهان کرده . نميدانم .اما ميدانم که جای خالي خانوم حنای کوچولو بدجوری اينجا مشخص است. خانوم حنا پيشي ناز من بود که بخاطر مسافرت ناچارشدم چند روزی ترکش کنم. وقتي برگشتم ديگر نبود. راست ميگويند که گربه ها بيوفا هستند. اکبر گفته بود(يا شايد هم نگفته بود..يادم نيست) که گربه ها بيوفا نيستند اما اين يکي بيوفا بود. ميديد که چقدر دوستش داشتم ولي گذاشت و رفت...آنهم به خاطر 3 روز که نبودم بهش غدا بدهم...وقتي اينجا بود تنها نبودم با شيطنتهايش با گازها و پنچول گرفتنش عشق ميکردم . با جير جير نازکش وقتي بهش جگر مرغ ميدادم کلي حال ميکردم . حالا همه جگرهايي که خريده ام بي مشتری مانده. وقتي جلوی پنجره صداش ميکنم 3 چار تا پيشي ديگه ميدوند و مي آيند اما از او که دوستش دارم ديگر خبری نيست.اين گربه ها هيچکدام خانوم حنای من نيستند. ولي بهشان غذا ميدهم چونکه وقتي صداش ميکنم مي آيند.ميدوند و مي آيند. جيرجير نميکنند ولي ميو ميو ميکنند...من ميو کردنشان را دوست دارم اما از جيرجير خانوم حنا بيشتر خوشم مي آمد.يک جور خاصي بود.به دلم مينشست. ديگر تنها هستم...
=========================
اولش گفتم که از خانوم حنا ننويسم. گفتم که الان ميگويند پسره خرس گنده خجالت نميکشه . الان ميگن مرتيکه اومده از گربه بازيش مينويسه و واسه يه گربه آه ميکشه . ولي چکار کنم که آهم آه بود. دلم سوخته بود . بايد مينوشتم حتي اگر خلم بدونيد. حتي اگر ديوانه ام بدانيد. ولي دوستش داشتم و تنهايي و جای خالي پيشي خوبم بدجوری درد ميکند.تازه مگه وبلاگ خودم نيست؟ بقول خورشيد خانوم که ميگه من کي تعهد کردم جوری بنويسم که همه خوششون بياد؟ يا بقول يکي ديگه که ميگه وبلاگ خودمه ، دوست دارم بذارمش بالای درخت... مگه نه؟...




........................................................................................

Friday, March 01, 2002

٭ مطلبي که خطاب به شمس الواعظين در لينک آقای درخشان نوشته بودم به مذاق بعضي از دوستان خوش نيامده بود.وآنرا بيربط به موضوع خواندند. اما به نظر خودم اصلا" هم بيربط نبود. آقای شمس در مورد وبلاگها اظهار نظر و نصايح خردمندانه صادر فرموده بودند و منهم به عنوان يک وبلاگ نويس نظرم را در مورد گفته ايشان و دليلم (برای اين که نظر ايشان برايم بي اهميت است ) را بيان کرده بودم. من ازين تيپ افراد دل خوشي ندارم که يکروز مبارز و آزاديخواه دوآتشه و فردا ساکت و بيصدا و پس فردا طالب قدرت هستند. , ,و وقتي آن نگاه از بالا به پايين و لحن تبختر ماب ايشان را خطاب به وبلاگ نويسها خواندم نتوانستم طاقت بياورم . در اين دوره غير بهداشتي همينش مانده که فقط به فکر بهداشتي نوشتن باشيم تا به شيوه کاملا" بهداشتي با پنبه سرمان را ببرند..آقای شمس و گنجي و..اکنون در نوبت انتظار قدرت هستند. اگر که شانسشان ياری کند و اصلاح طلبان تندروتر بر سر کار بيايند مسلما" برای آنها جائي در نظرخواهند گرفت اما اگر اين بن بستي که اصلاحات دچارش شده ادامه يابد و محافظه کاران قدرت را دوباره قبضه کنند(که طليعه هايش مشخص است ) مفت باخته اند.....بخصوص گنجي ونوری ... آنچه هيس در مورد گنجي و نوری نوشته بود را خوانديد؟ پس اينرا هم در مورد شمس بخوانيد...اين شخصيت شخيصي که دوست دارد شمسش بخوانند....و افسوس که از آنچه شمس الحق داشت توشه ای ندارد.......
==========================================.
خيلي خسته ام. روزها ميگذرند و هيچ کورسوی اميدی هم نيست. درآمد پايين ....قيمتها بالا...فشار اقتصادی ...و تازه به مصداق مثل :زن زايد و خر ميرد و مهمان عزيزی ز در آيد..صاحبخانه محترم بنده تقاضای تخليه (تا قبل از عيدنوروز) را نموده اند. امروز يک سری به بنگاههای اطراف منزلم زدم و تازه متوجه شدم اين صاحبخانه (نزديک به سابق ) ما عجب آدم نازنين و گلي است که خانه اش را همينجوری با اين قيمت پايين و مفت در اختيارمان گذاشته است. با يک حساب سرانگشتي متوجه شدم که تا بحال 30 درصد کرايه واقعي منزلم را پرداخت ميکرده ام. ديديد چقدر اين صاحبخانه گل بود و قدرش را ندانستم...حالا ميبينم که کل حقوق بنده بايد به صاحبخانه جديد پرداخت شود. لباس خريدن قدغن... لباسهای کهنه را بايد رفو کنم..و شام و نهار هم با اجازه دوستان محترم بايد آب و هوا بخورم و خودبخود مشخص است که که با چنين خوراکي آنچه در توالت پس خواهم داد به جز کف نخواهد بود. تازه همين کف را هم مجبورم کمي نگهدارم .و بقول معروف کمتر دستشوئي بروم تا گرسنه ام نشود.....دوستان اگر پيشنهاد ديگری دارند بفرمايند چون من يکي که با وجود پاس کردن چندين واحد رياضيات عمومي و تخصصي و..در محاسبه و چگونگي پرداخت نرخ جديد اجاره خانه شديدا" مشکل دارم و هرجور حساب ميکنم دوتايش بيرون ميماند...!!! به هيچوجه هم هيچ راهي برای سنکرون کردن درآمد و هزينه به نظرم نميرسد. راستي معلمها هم يک آب نبات چوبي 20 درصدی گرفتند ولي هنوز بعضيهاشان ساکت نشده اند و گول آبنبات چوبي را نخورده و گريه ميکنند و نق ميزنند....
===================================
ای وای به من زين غم......دزدی کنم و شلغم ؟!
اين بيت بالا از همان کتابي که قبلا" گفتم نوشته شده است. شيخ حسن پاريزی ، پيغمبر دزدان که ميگويد:
که تا هست دنيا به پا، دزد هست ........جزای بدوخوب را مزد هست
بود تا خدای زمين و زمان ............نه دزدی به آخر رسد ،نه جهان ...............................(نبي السارقين)
از امتان اين پيغمبر که بعد از مرگش هنوز در زمره امتش شمشير ميزنند يکي همين جناب شهرام جزايريست که بايد گفت:
کادم از دزدی فلاني ميشود.................رفته رفته جزايري ميشود.......................................(توضيح اينکه در نسخه اصلي بجای جزايری نام ايلخاني نوشته شده است ...بدينصورت : کادم از دزدی فلاني ميشود.................رفته رفته ايلخاني ميشود.............(که ايلخاني زماني حاکم ووالي فارس بوده است...).





........................................................................................

Home