[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Thursday, February 28, 2002

٭ در بين وبلاگها يکي هست (وبلاگ کيارش ) که بي خجالت در مورد تجربه های جنسي متعددش با دوست دخترهای طاق و جفتش بي پرده نوشته و حتي منشور فمينيسم جديدی که بيشتر به حل المسائل روابط جنسي و راههای مختلف لذت بيشتر از سکس و.. شبيه است را به خورد خوانندگانش ميدهد.البته کاملا" با شيوه نگارش نداخانوم متفاوت است. ندا هرچه هم بي پرده بنويسد من درآن چيزی که ضدارزش باشد و مثلا" بوی تمايلات جنسي و تحريک داشته باشد نميبينم. راستش وقتي اين وبلاگ را خواندم ديدم که از ماست که برماست. اگر کيهان شريعتمداری يا صداو سيمای لاريجاني يک برنامه هويت 3 درست کنند و نمونه های اين وبلاگها را به عنوان هنجارهائي از تاثيرات تهاجم فرهنگي وانمود کرده و آنرا بهانه يورشهای ديگری به حقوق ملت قرار دهند مقصر خودمان هستيم. اگر شمس الواعظين يا فلان شخصيت مثلا" سياسي ديگر در گفتاری (با ديد ازبالا به پايين) وبلاگ نويسان ما را خطاب کنند و آنها را به بهداشتي نوشتن نصيحت کنند!!! تقصير از خود ماست . چون اين ما هستيم که با بي قيديمان نسبت به فرهنگ رايج بهانه چنين نصايحي را در اختيارشان گذاشته ايم. شمس الواعظين ، گنجي ، نوری و ...ساير کساني که به بهانه سياست مدتي در راس توجه ملت قرار داشتند اکنون ادعای رهبری خلق قهرمان و اطلاح طلبان را در سر دارند. اما من به آنها معتقد نيستم. چون عقيده شان را دروغين ميدانم. اصلاحاتشان را هم همينطور. عميقا" اعتقاد دارم که مخالف خواني امثال گنجي و نوری تنها از روی آينده نگری و قدرت طلبيست (گيريم که شانس نياورده اند و تا بحال امکان استفاده از مزايای زنداني شدن در جمهوری اسلامي برايشان نبوده...) اما کيست که امثال نوری را نشناسد آنگاه که در دادستاني انقلاب جوانانمان را گروه گروه به اتهامات واهي محکوم و روانه شکنجه گاهها ميکرد؟ کيست که خلخالي را نشناسد که اکنون اصلاح طلبي سفت و سخت شده است و کتاب هم مينويسد. من اين تئوری تحول يک شبه ، يک ماهه يا يکساله توی کتم نميرود. مگر زور است ؟ باورم نميشود که بعضي ازين آقايان يکهو خواب نما شده و طرفدارحقوق از دست رفته ملت شده باشند. آنوقتها که خودشان در راس قدرت بودند چرا ازين شکرخوريها نميکردند؟ دکانشان که اکنون رونق گرفته روزی چهره واقعي خودرا نشان خواهد داد و فريبي که با آن ،ما ملت را خام کرده اند روزی آشکار خواهد شد. فقط اميدوارم که زودتر، هرچه زودتر اين اتفاق بيفتد چون از بس ملت را فريب خورده ، گول خورده و حقير و دماغ سوخته ديده ام ديگر حالم دارد ازين حمق ذاتيش به هم ميخورد.
===============================
هفته پيش ايميلي که يک فايل PDF هم به آن چسبيده بود دريافت کردم . آنهم از حزب کمونيست کارگری ايران.... انگار کار به جائي رسيده که از فرط بي مشتری بودن نشريه شان را در قالب Hoax و بدون درخواست اينور و آنور ميفرستند. بعد از يک هفته بالاخره آمدم ببينم که دراين به اصطلاح شبنامه چه نوشته اند. انترناسيونال هفتگي با شعار کارگران جهان متحد شويد در بالای صفحه و......و حالا اين يکي را ببينيد" "درباره معالجات منصور حکمت" و در متن : بدينوسيله به اطلاع ميرسانيم که معالجات منصور حکمت آغاز شده است و هزينه اوليه!!!آن 120 هزار پوند برآورد شده. اينهم شماره حساب برای اينکه کمکهای ماليتان را در اين حساب بريزيد تا خداينکرده ايشان به خاطر کمبود پول معالجه شان متوقف نشود.....بياد خيل بيماران و دردمنداني افتادم که بغل گوشمان توی همين تهران لعنتي قادر به پرداخت هزينه های عمل جراحي ومعالجه شان نيستند و بخاطر نداشتن 20 پوند از آن 120 هزار پوند، بسياری قبل از شروع معالجه و فراهم شدن امکانات آن با درد و زجر به آن دنيا ميروند. هيچ شماره حسابي هم ندارند که اعلام کنند تا کمونيستهای جهان متحد شوند و نجاتشان دهند. بعدش به اين فکر افتادم که: منکه اين آقای منصور خان را نميشناسم و اولين بار است اسمشان را ميشنوم ..ولي از کجا معلوم ؟ شايد ايشان شخصيت شخيصي هستند . جانشان بيشترازينها ارزشمند است که بخاطر 120 هزار پوند ناقابل (هزينه معالجه 6 هزار نفر از آن 20 پونديها) در زحمت و دردسر بيفتند. آخر ايشان حتما" رئيس هستند و کارگران جهان هم همه وامدارايشان هستند و چشمشان کور دندشان نرم وظيفه شان است که 120 هزار پوند را پرداخت کنند.....بگذريم که اکثر اين گروههای سياسي خارج از کشور همان چندنفری هستند که بيانيه بيرون ميدهند. مثلا" 2 نفر تصميم ميگيرند يک سازمان سياسي تاسيس کنند و خواهر و برادر و عمه و داني هم عضو ميشوند و آخرش يک کادر 10-12 نفری دور هم جمع ميشوند و هي بيانيه صادر ميکنند. تازه شنيده ام که بعضي ازين سازمانهای سياسي فقط و فقط برای آن تاسيس شده اند که به بهانه عضويت درآن بتوانند برای پسرخاله و دختردائي پناهندگي جور کنند يا شايد کسب و کاری راه بيندازند برای پناهندگي گرفتن برای هرکسي که حاضر است پولش را بدهد...اينجوريست که ميبينيم با وجود اينهمه سازمان سياسي طرفدار اپوزوسيون خارج از کشور(که هرکدامشان هم ساز خودشان را ميزنند) هيچ تاثيری در وضعيت داخل نداردوقتي زيربنای يک ساختمان کج بالا رفت بنا تا آخر همانطور کج بالا ميرود. فرهنگ غلط و ضعيف هم هميئطور عمل ميکند و چه داخل و چه خارج از کشور تاثيرش را اينگونه ميگذارد.


٭ چقدر بد است وقتي ملتي ازحکام متنفر باشد. در چنين مواقعي بدبيني شدت ميگيرد تا حديکه هرچه شر و بديست منتسب به حکومتگرانش ميکند. با دليل و بدون دليل تقصير همه چيز را به گردن نظامي مياندازد که از آن متنفر است و دشمنش ميدارد. بارها به اين نکته برخورده ام. حتي وقتي هواپيمائي سقوط ميکند بدون تفکر دراينمورد که اصولا" سقوط اين هواپيما و کشته شدن 119 نفر چه سودی برای نظام ميتواند داشته باشد ، آنرا عمدی و منتسب به حکومتگران ميدانند و دنبال دليل تراشي برای اين عمل حاکمان هستند. همه اش هم به اين خاطر است که مردم حکام را دشمن ميدارند. در اين چند مدت شاد مطالب بسياری در اينترنت و همچنين صحبتهای درگوشي مردم بوده ام که به نحوی سعي در عمدی نشان دادن سقوط هواپيمای خرم آباد و مشهد ، آنهم از سوی دولت و نظام داشتند اما هيچيک دليل منطقي يا حتي مردم پسندی برای اين اتهام ارائه ندادند. حتي وقتي زلزله بيايد آنرا با انفجار بمب از سوی حکومت و يا وقتي سيل مي آيد آنرا با خراب شدن سد افتتاحي سردار سازندگي يا بازهم انفجار، انفجاری در سد مرتبط ميدانند. هر حادثه ای ، عمل رذيلانه ديگری بر ضد مردم و توسط رژيم برداشت ميشود.....چقدر بد است وقتي مردم از حاکمانشان متنفر باشند......
=====================
ايميل جالبي براين رسيده بود و يکي از دوستان عزيزی که بر من منت ميگذارند و اين صفحه را لايق کليک ميدانند برايم نوشته بود:
تو منظورت از نوشتن اين مطالب چيه؟ دوست داری معروف بشي؟ ميخوای کنتور وبلاگتو بالا ببری ؟که چي که مثلا" سياسي مينويسي؟ نه که خيلي حاليته... خجالت بکش. .... در پاسخ به اين دوست بايد بگويم که اصلا" و ابدا" چنين قصدی ندارم.قبول هم دارم که ازسياست چيزی حاليم نيست. در مورد بالا بردن کنتور هم ، خودم هم بارهابه چشم ديده ام که بعضي از دوستان (که نياز به توجه و جلب توجه دارند) با استفاده از روشهای گوناگون و عجِيب و غريب (و گاهي غيرمودبانه و غيراخلاقي) ميخواهند در بين وبلاگها معروف شوند. بعضي از کلمات رکيک و يا اصطلاحات محاوره ای لمپني (که به غلط در جتمعه مرسوم شده) استفاده ميکنند و يا با تحريک ديگران نسبت به ميوه ممنوع (سکس) وبلاگشان را محلي برای ابراز بي پرده ترين مطالب سکسي و پورنوگرافي کرده اند. يا حتي بعضي را ديده ام که وطن وطن ميکنند و در عزای تمدن و فرهنگ (نداشته مان ) غني ايرانيان که اکنون به تاراج ميرود ، ناله و فغان سرميدهند. اما دوست من ، مطمئن باش که آنچه من مينويسم با اين هدف نيست. نميگويم که اينکه ديگران وبلاگم را بخوانند يا نه برايم بي اهميت است و... چون واقعا" برايم مهم است که بدانم آيا آنها که همسو با من فکر ميکنند زيادند يا انگشت شمار...حتي اگر بخواهم چنين دروغي بگويم هم نميتوانم چون دم خروس (کنتور وبلاگ) پيداست و ناگفته مشخص است که چرا کنتور گذاشته ام. اما سوگند ميخورم که آنچه مينويسم خالي از بزرگ نمائي، تبليغ يا جلب توجه کردن است. حتي به جرات ميتوانم بگويم که در زير فشار سانسور ناچارم نيم برزگتر آنچه در قلبم ميگذرد را نديده گرفته و در وبلاگ از آن نگويم. من نه مبارز سياسي هستم و نه اصولا" فهم سياست را دارم. . تازه اگر هم همه اينها را داشته باشم ، خايه اش را ندارم که سياسي بنويسم. ولي آنچه که مينويسم همان است که در قلبم ميگذرد. نه ادعای وطن پرستي دارم و نه درد وطن بيچاره ام کرده که شب وروز از داغش بنالم. حتي بعکس ميتوانم ادعا کنم که ازين لحاظ در کمال شرمندگي خيلي بي غيرت و بيخيال هستم. خيلي هم خودخواه و خودپسندم. چون طاقتش را ندارم که خودم الان سختي بکشم تا 300 سال بعد آيندگان ايران بهتری داشته باشند. بقول معروف ديگي که برای من نجوشد برايم فرقي نميکند که کله سگ در آن بجوشد يا آبگوشت بزباش. وقتي که من زنده ام و دارم نفس ميکشم ، ميخواهم که راحت و در صلح و آرامش و بدون مشکل زندگي کنم. ميدانم که بيان اين رای از لحاظ اخلاقي اصلا" صحيح نيست (لااقل با قراردادهای مرسوم و کليشه ای موجود) اما عميقا" معتقدم که در اين رای تنها نيستم. خيلي های ديگر هم هستند که همينطور فکر ميکنند(گيريم که از بيانش شرم داشته باشند) ولي خودخواهي هم مثل ساير صفات خوب و بد ، از صفات بشريست.


........................................................................................

Tuesday, February 26, 2002

٭ هي به خودم ميگم نه...نميتونه درست باشه. ولي از طرف ديگه ميبينم وقايع اخير زيادی مشکوکه....آخه دوتا هواپيما اونم در اين فاصله کوتاه؟ در اين موقعيتي که همه نگرانند و لااقل از لحاظ بازديد فني (بعد از سقوط هواپيمای خرم آباد) کاررو بيشتر جدی ميگيرند چطور ممکنه هواپيمای مشهد به همين سادگي خراب و معيوب از دستشون دررفته باشه و پرواز کرده باشه؟ اولش نمايش حاج اکبرو آقازاده هيس يه جورائي قلقلکم ميدادولي بازم برام منطقي نبود ولي اينبار چيزی شنيدم که اگه درست باشه بايد خيلي احتياط کرد. يعني ممکنه؟ يعني ميتونه درست باشه؟
حتما" شنيده ايد که 150 نفر از نيروهای طالبان و شبکه القاعده که قصد ورود به خاک ايران را داشتند دستگير شدند.در بين اين عده يکي از کله گنده های القاعده که معاون بن لادن هم بوده به نام الضواهری (يا همچين اسمي) هم هست. اينطور که شايع شده (درست و غلطش رو نميدونم، بعدا" طلبکار نشين) ميگن که حادثه سقوط هواپيمای خرم آباد و مشهد هر 2 عمدی و انفجار بوده و عوامل بن لادن و القاعده اين جنايتو مرتکب شده اند. آنهم به اين خاطر که از جمهوری اسلامي خواسته اند که اين يارو (الضواهر) رو آزاد کنه و به آمريکا يا افغانستان تحويل نده... خواسته اند اينطوری ايران را تحت فشار بگذارند تا به دستورات القاعده عمل کنند. من فقط فکريم که ....که حالا که اين 150 نفرو گرفتند چرا زودتر تکليفشونو روشن نکردند؟ يا تحويل به آمريکا يا دولت موقت افغانستان و يا هم آزاديشون ...يعني در فکر معامله بوده اند که تا بحال دست دست کرده اند؟ معامله بر سر اونها با آمريکا؟؟...دليل اين تاخير هرچه که بوده فعلا" نتيجه اش رو با سقوط 2 هواپيما(يا انفجارشون) نشون داده...با 118 کشته ..... دعا کنيم که زودتر تکليف اين 150 نفر دردسرزا روشن بشه و شاهد اعمال تروريستي بعدی اين خشک مغزان طالباني نباشيم. يعني راسته؟ اگر درسته پس چرا حقيقتو به مردم نميگن؟ شايد نميخوان باعث هراس ملت بشن يا شايدم دليل ديگری داره...خدا کنه که دروغ باشه....


٭ دوکلمه حرف حساب
فريادهائي از سر درد ، از سر دوست داشتن ، دوست داشتن وطني که ديگر يکسره تاراج شده وديگر وطن من و تو، ما نيست را شنيديد؟ هيس را ميگويم که فريادش ، فرياد دردآلودش دلم را لرزاند. شبح را ميگويم که صدای پای فاشيزم در گوشهايش طنيني سخت و مرگبار بپاکرده و هشدارش مرا هم ميترساند واز اينهمه تنها بيشتر و بيشتر مطمئن ميشوم که ديگرراهي نيست. راهي به رهائي نيست. نه مثل شبح اميددارم که با انديشيدن، خواندن و آموختن تجربيات ديگران و مبارزه جسورانه برای آزادي و برابري بتوان ازين دام گريخت و نه مانند هيس درد را به ريش ميگيرم. چون ميدانم که راهي نيست. نه از آن متاسفم و نه تلاشي برای اثبات عکس آن برايم مهم است. تنها ميدانم ، بدون تاسف ، بدون تاثر و بدون درد...بدون درد؟ مگر ميشود؟ اما ميدانم که راهي نيست. دوست من درد يکي دوتا نيست. مشکل ما ريشه در سالها حماقت و ناداني و ضعف فرهنگي و نتايج ناگزير آن که همان تغيير طينت و رويه زيستن ,و غلط زيستن است برميگردد. خود من ، خود تو...، آيا ميداني که من چقدر ضعف فرهنگي دارم که از آن بي خبرم؟ همان مني که سنگ فرهنگ و مدنيت را به سينه ميزنم... ميداني که چقدر در برابر آنانکه در جوامعي به جز ايران و همسنگانش پرورش يافته اند مضحک و منحرفم و چقدر طرز فکر و عملم در قبال آنان که اينگونه نياموخته اند مزخرف و کوته بينانه است؟ و تو هم...تو هم از من و ما جدا نيستي ...آخرش يک گهي هستي مثل من .شعار دادن هم دلنشين است و هم ساده. اما من ساليان درازيست که آموخته ام با خودم وديگران بيرحم باشم و با شعار و اميد بيجا دل خوش نکنم. آموخته ام که خود را به صرف ايراني بودن به فضائل دروغين و خصائل نيکوی هرگز نبوده ، منتسب نکنم. ميدانم که سخنم خيلي ها را خوش نخواهد آمد. حتي آنانکه دوستشان ميدارم.. ميدانم که شماتتم خواهند کرد ازينکه تخم نااميدی ميپاشم. اما حقيقت جز اين نيست. حقيقت تلخ است اما بيمزه نيست. اين ويران هرگز آبادان نخواهد شد ، چونکه ما آن ملتي نيستيم که بعد از بمباران هيروشيما اکنون اولين کشور صنايع الکترونيک دنياست.چونکه حتي به قامت نوادگان هيتلر نيستيم که مغلوب و خوار شدند و کشورشان دوتکه ناهمگون شدو اکنون نه تنها تکه ها را به هم پيوسته اند بلکه از چنان قدرت اقتصادی برخوردارند که زر نابشان را همسنگ حلبي بي ارزش تکه ناهمگونشان ، مثقال به مثقال معامله کردند و پشتشان خم نشد. براستي اگر ما بوديم و مارک بي ارزش آلمان شرقي را يکشبه همسنگ دورچه مارک آلمان غربي کرده بوديم، حتي با وجود همه چاههای نفتمان ....آيا سنگ روی سنگ ميتوانست بند شود؟ نه نميشد..به جرات ميتوان گفت که از توانمان خارج بود آنچه آن شکست خوردگان پيروز يکشبه کردند وهمينجاست که سنگ آدمي را ميتوان بجا عيار زد. همانکه در آن به حق سکه قلب هستيم. دوست من ، بگريز اگر ميتواني......و بگريز اگر حتي نميتواني ،که جز اين راهي نيست و باخته ای يکسر، اگر جز اين کني.....
شبح عميق نوشت و توضيح داد، آنچه که هميشه در دلم بود و قادر به بيانش نبودم اما هيس فرياد کشيد، عاصي و سرخورده از آنهمه فريب ، آنهمه دروغ و آنهمه جاکش که خاکمان را آدمکش و جاکشپرور ميخواهند.شبح اما هنوز اميدوار است.شايد هيس هم...ايکاش منهم ميتوانستم ، ايکاش من هم اميدداشتم که بالاخره راهي هست که بالاخره يکروز به آن "چه بايد کرد" حياتي دست مي يابيم. اما....افسوس که اميدی در دل ندارم. انسان موجود غريبيست . بسيار مواقع بدون آنکه بخواهد، بدون آنکه بداند ، دست به خودفريبي ميزند. اميد مي آفريند و ميپندارد که هميشه راهي هست.اما صدافسوس که حتي ايمان به وجود راه نيز راهگشای اين کلاف سردرگم نخواهد بود. ترسم از آن است که در جستجوی راه ، عمر به سررسد و هنوز نرسيده باشم . ترسم ازآنست که همه تلاشها و ترفندها راه به جائي نبرد و در مسير غلط وبي سرانجام پيش روم. ترسم از...ترسم ..ترسم...ترس ...شايد همين ترس اينگونه تلخم کرده و اميد را ازم دزديده است. نميدانم .......وميدانم که نميدانم. و صدحيف که دانائي هميشه توانائي نيست يا اگر هست من نميدانمش هنوز....
=======================================
نويسنده وبلاگ "اين يک وبلاگ نيست" به مسئله جالبي اشاره کرده.در مورد دوست دختری که دارد و هميشه مجبور بوده تقصيرها رو به گردن بگيره و بطور خلاصه يعني دائم در حال منت کشي بوده تا ثابت کنه دوستش داره واينکه الان ديگه خسته شده و دوست داره اين رابطه رو با وجود درد و ناراحتي تمام شدنش ، تموم کنه. چي ميشه اسمشو گذاشت؟اين اشتباه بعضيها رو دائم از طرف مقابل ميخوان که دوست داشتنشو ثابت کنه...با گذشتن از حق خودش به ناحق اينو ثابت کنه.....مگه به خودت شک داری؟ اين نشون ميده که خودتو لايق دوست داشته شدن نميدوني که به طرف مقابلت شک داری و دائم ميخوای که ثابت کنه دوستت داره..اين اشتباه بعضيها غالبا" برای هردوطرف گرون تموم ميشه. چون خواه و ناخواه سرانجامش همين جازدن طرف مقابل خواهد بود. تازه اين که خوبه .من خيلي ها رو ميشناسم که با اين وضعيت ساختند و کار به ازدواج کشيد و اون وقت که خواستند کار اين دوستمونو بکنند ديگه کار از کار گذشته بود. يکبار گفتم که هميشه عقيده داشته ام آدم به کسي که گفت "دوستت دارم" ديگه نميتونه باهاش بدون ترس ازدواج کنه. چون اگر طرفش آدمي باشه که به خودش و عشق طرف شک داشته باشه يا نياز به اثبات دائمي عشق طرف مقابل داشته باشه ،دائما" ازش ميخواد که اين دوستت دارم کذائي رو با گذشتن از خواسته های خودش و عمل به خواسته های طرف مقابل اثبات کنه که بعد از مدتي اين رويه بصورت يک عذاب دائمي برای عاشق درمياد. اينکه از خواسته های به حق خودت بگذری و به ناحق تن به خواسته های غير منطقي طرف مقابل بدی به هيچوجه نشانه دوست داشتن نيست. اسمش مجنون بودن و ديوانگيه. تازه چرا هيچوقت برعکسشو در نظر نميگيريد؟ من اگر در همچين وضعيتي گير بيفتم شايد مقابله به مثل کنم و بگم راستي من دوستت دارم ولي تو چي؟ توهم دوستم داری يا نه؟ که جواب بلي رو ميشه به همون خواسته منطقي ربط دادو گفت خب پس اگر من دوستت دارم و تو هم دوستم داری پس چرا به خاطر من ازين خواسته غيرمعقول نميگذری و به خواسته منطقي من توجه نميکني. البته ميدونم که چنين رويه ای خواه ناخواه به جدائي خواهد کشيد. تازه مطمئن هم نيستم که در چنين وضعيتي توان اعمال چنين رويه ای رو داشته باشم. بقول معروف حرف زدن بيرون گود آسونه ولي خيلي وقتها اصلا" عملي نيست.
===============================================================
کتاب جالبي خوانده بودم ساليان پيش...چند روز پيش وقتي کتابها رو مرتب ميکردم چشمم به اون افتاد و دوباره تکه هایي ازون رو بازخوني کردم. براتون در موردش ميخوام بنويسم چون ازش خوشم اومد. چون ميخوام شما را هم در لذتم سهيم کنم. اين کتاب به نام "پيغمبر دزدان" نوشته باستاني پاريزيیست که احتمالا" اسمش براتون آشنا است. ملاحسن يا پيغمبر دزدان که شخصي متدين ولي بذله گو بوده در روستاهای پاريز از طريق منفي بافي سعي در نشون دادن محسنات دين اسلام داشته بدينمعني که خودش را پيغمبر دزدان معرفي کرده و با توضيح مضرات کارهای خود و دزدی خواسته که ديگران رواز اين کارهای بد دور نگهدارد. شعرهاو نامه های جالبي ازين پيامبر ناحق بجا مونده که در کتاب هست و جالبترين آنها را برايتان تعريف خواهم کرد....


........................................................................................

Sunday, February 24, 2002

٭ داستان يک وبلاگ
ميخواهم داستاني برايتان نقل کنم . روزي روزگاری (حدودا" يک سال پيش ) يک سفينه فضائي ناشناس از يکي از سيارات خارج از منظومه شمسي به زمين نشست. در داخل اين سفينه فقط يک سرنشين وجود داشت . سرنشين سفينه بلافاصله دگمه ای که روی لباس فضائيش تعبيه شده بود را فشار داد و دستگاه شبيه ساز هيئتي مطابق با انسانها برايش فراهم کرد. با فشار دگمه ديگری سفينه بدون سرنشين به اعماق اقيانوس (در محلي نزديک به خليج فارس) روانه شد و از ديد آدميان پنهان شد. آدم فضائي خيلي جالب بود(از ديد آدميان) فقط يک چشم داشت که آنهم پس گردنش بود. ابروهايش روی شست پايش و در وسط صورتش (آنجا که همه دماغ دارند) آلت شريفه اش خودنمائي ميکرد.. بجای يک دهان دودهان داشت که در دوطرف کله اش (جای گوشها) قرار داشت و گوش هم اصلا" نداشت . بجای گوش روی شکمش يک پرده ديافراگمي مرتعش شونده بود که اصوات را آشکار ميکرد. يک پا داشت و 3 دست که پايش را مثل نيش عقرب بالای سرش معلق نگهداشته بود و با 3 دست خود مثل خرگوش چلاق ميتوانست بدود. ملاحظه مِيفرماييد که اگر قرار بود اين آدم فشائي دستگاه شبيه ساز انساني به همراه نداشته باشد همان يک قلم آلت شريفه وسط صورتش موجبات کلي اشکال و ايراد را برايش فراهم ميکرد. از طرف ديگر از بد حادثه اين موجود تيره بخت در کشوری بنام ايران به زمين نشسته بود که اصولا" آلت ضريفه اگر آنجورآشکار در خيابان ظاهر ميشد مسلما" به عنوان مفسد في الارض و... واجب القتل ميشد. همين بود که از قبل متخصصان فکر دستگاه شبيه ساز را کرده بودند . خلاصه کنم. آدم فضائي ما پس از آنکه خودش را مثل بقيه يک سر دوگوش درست کرد با يک ماشين دربستي ( و توسط پولهای تقلبي شبيه اصل ) به تهران آمد. اولين کارش هم اجاره يک اطاق ، خريد يک دستگاه کامپيوتر آخرين مدل و خط اينترنت و سرانجام تاسيس يک وبلاگ به زبان فارسي (بنام دفترچه يادداشت ايراني يا همان فضول بود) الان هم مدتيست که در ظاهر آدمها دارد وبلاگ مينويسد و چسناله صادر ميکند..........
راستش را بخواهيد مدتها بود که ميخواستم اين حقيقت را برايتان افشا کنم و رويم نميشد ولي حالاکه ميبينم بساط افشاگری و خودافشائي داغ است به نوبه خود اعتراف ميکنم که بنده اصلا" و ابدا" آدم نيستم و موجودی فضائي هستم که از کره ناشناخته ای فقط و فقط به قصد وبلاگ نويسي به اينجا آمده ام.. باور نميکنيد؟ عجب ... چطور باور نميکنيد؟ مگر شما همانهائي نيستيد که يک روز يک جنده ...فردا يک خبرنگار با هوش و عاقل ويک استاد کامپيوتر باز پس فردا يک دوجنسي يا پسر دختر نما (يا دختر پسر نما) را باور کرديد و در جمعتان پذيرفتيد؟ پس لطفا" مرا هم باور کنيد. اگر باور نداريد حاظرم آلت شريفه ام را نشانتان بدهم که مثل دماغ از صورتم آويزان است. آنوقت حتما" باورم خواهيد کرد...


........................................................................................

Wednesday, February 20, 2002

٭ خيلي با خودم فکر کردم تا ببينم مثلا" اون تسخيری يا آملي چه جور آدمهائي هستن. گفتم آدمها؟ ببخشيد، منظورم اين بود که چه جور جونورهائي هستند. قيافه شون هنوز توی نظرمه . هرچند که تصويرخيلي بد بود و امکان سيوش هم نبود. ولي همون يکبار که ديدمشون قيافه شون تو نظرم حک شده. از تسخيری بگم. همونکه لهجه ترکي داشت و اکبرم ازون به عنوان بازجوی دوم نام برده. يک آدم خپله ريشو با لباسهای شلخته و لمپني و لهجه و صوتي که سعي داره خودشو متعهد و مذهبي نشون بده. با ريش ژوليده و کثيفي که صورتشو پرکرده و گونه های تپلشو زير اون مخفي کرده. انباني از حماقت و کثافت و عقده و کمبود..... بيشتر شبيه اين حاجي يکشبه های ميدون باره . يه آدمي که پول خداشه و فحش خوار مادر براش مثل آبنبات ميمونه که با دوستای مثل خودش تقسيم ميکنه.. آدمي سرشار از کمبودها و عقده ها که نسبت به قشر تحصيلکرده و روشنفکر بيشترين تنفر رو داره. سعي ميکنه با تحقير و تمسخر متهمين عقده هاشو تسکين بده . حتما" زن و بچه هم داره. يه زن چادری ترک که فارسي هم بلد نيست صحبت کنه و شوهرشو نعمتي ميدونه که خدا براش فرستاده تا از گشنگي نميره و بهش و بچه هاش نون و آب برسونه. و بچه های مفنگي که مفشون آويزونه و هميشه شکمشون از زير بلوز کاموائي کوتاهشون بيرون زده و تو کوچه دارن فحش خوار مادر تمرين ميکنن. زني گوش به فرمان و کدبانو که از شغل شوهرش فقط همينو ميدونه که در يکي از ارگانهاست. تفريحش هم برگزار کردن سفره حضرت فاطمه و افتخارش هم شرکت کردن در کلاس قران محله است.زنشو به اسم پسرش صدا ميکنه....صادق ....صادق خانومو ميگم ..... آره بايد همچين جونوری باشه، ديپلم ردی که همون يه سال مونده به ديپلم رو هم با شرکت در جبهه و رزمندگي بزور نمره آورده و با دمپائي لاستيکي هرروز سوار موتور هوندا 128 ميشه و مياد سرکارش. يه کلاه پشمي هم داره که ميکشه رو سرش تا سرما نخوره. از دم در که وارد ميشه با دربون اداره و راننده و مستخدم شوخي ميکنه و از کمي حقوق و سختي معيشت ميناله و يادش هست که در مورد پاداشهای تعزيراتي که با اضافه کار روی متهمين بدست مياره با اونا چيزی نگه..از همونائي که بقای اين حکومت به وجود امثال اونا بستگي داره که هيچي نميفهمن چون مخشون کشششو نداره که بفهمن .هميشه جنب و ناپاک ولي هميشه نفر اول نماز جماعت تو اداره که پشت حاجي وايميسته و والضالين رو بهتر از خود پيشنماز بلده که از ته گلو ادا کنه.. از اونائي که هميشه وقتي از کنارشون رد ميشي بوی عرق شب مونده همخوابگي با حلالش (زنش) حتي از پشت اون عطر گل سرخ مشهدی هم ميزنه بيرون و بعد از ناهارها آروغش بوی پياز ميده. خودشو نوکر حاج آقا معرفي ميکنه ولي پشت سر حاج آقا جلو بقيه بهش القاب رکيک ميبنده .... آرزوش هم اينه که اون جوونهای جوجه دانشجو واونائي که بعد فوتبال قر کمر اومده بودن رو بدن دستش تا حسابي عقده هاشو خالي کنه. اينائي که فکر ميکنن چون درس خوندن ازون سرن. بايد بهشون ثابت کنه که نه، اينطورام نيست. که درس خوندن امتيازی براشون محسوب نميشه چون وقتي زير دست اون بيفتن بايد زمينو بليسن.خيلي دلش ميخواست محکم بکوبه توصورت زنه..ولي حيف که مجبور بود تظاهر کنه که محرم نامحرم حاليشه. واسه همينم دمپائيشو درآورد و با حرص کوبيد تو صورت زنه. همون صورتي که دلش ميخواست گازش بگيره.ببوسش ولي چون نميشد با دمپائي زد وزد تا حرصش بخوابه. وقتي ازش ميخواست که تکرار کنه و اسم اون جاهای بد بدو بياره حسابي تحريک شده بود. صداش معلوم بود. ميگفت : دقيق بگو. اسمشو دقيق بگو. اگه ميخوای دست از سرت بردارم اسمشو دقيق بگو. اگه زنه ميگفت :کس (KOS) که ديگه عروسيش بود ولي بي پدر نگفت. گفت: وادارشون ميکردم که جلومو.بليسن......واسه همين بود که از دستش حرصش گرفت و با دمپائي تو صورتي کوبيد که دلش ميخواست ببوسه.راست کرده بود و اگر اين آملي جوجه عينکي اونجا نبود حتما" به بهانه کتک زدن و تعزير سينه زنه رو ميچسبيد. ازونائي که وضو ميگطرن بعدش به متهم تجاوز ميکنن و تظاهر ميکنن که فقط به خاطر مصالح نظامه که اينکارو ميکنن و ازين کار تجاوز که بايد اجبارا" بخاطر پيشرفت بازجوئي انجام بدن متنفرند.قبلش وضو ميگيرن و بعد ازينکه کارشون تموم شد لاالاالله گويان از اتاق بيرون ميان و ميرن که غسل کنن.رفتن تايلند رو بيشتر از مکه و حاجي شدن دوست داره ولي ميدونه که شرط اول بالارفتن از نردبون ترقي تو همچون جائي اينه که بری حاجي بشي. هرچند که دوستاش همينجوری هم حاجي صداش ميکنن ولي بدش نمياد يه عمره ای چيزی بره و حاجي بودنش رو دوقبضه و 4 ميخه کنه.....
يا اون آملي که کيف ميکنه وقتي اونو آقای آملي خطاب ميکنن مخصوصا" وقتي متهما التماسش ميکنن: آقای آملي ، ترو خدا، نه تروخدا آقای آملي...... يه چهره مثلا" درس خوانده و متعهد با عينک فلزی که کتابهای مطهری رو 3 بار دوره کرده و شريعتي رو با استدلالات دقيق علمي و مذهبي لامذهب و گولخورده ميدونه. به زور سهميه نهادها رفته دانشگاه اونجا هم گوساله رفته گاو دراومده و آخرش تو اطلاعات اسمش به عنوان تحصيلکرده و فهميده اداره در رفته. هميشه تظاهر ميکنه که با اونای ديگه (مثل تسخيری ) فرق داره و دلش به حال متهم ميسوزه. تظاهر ميکنه که از شکنجه و کتک زدن متهم بدش مياد ولي ناچاره وقتي متهم راه نمياد اونو دست امثال تسخيری بده و دستاشو از خون عيسي مسيح (متهم) بشوره. همه احترامشو تو اداره دارن و مثلا" باسواد و فهميده اونهمه جونوريه که اونجان. وقتي تسخيری با دمپائي تو صورت زنه ميکوبه صورتشو در هم ميکشه و چشماشو ميبنده و تظاهر ميکنه ناراحت شده ، ناراحت ازينکه چرا متهم نميخواد همکاری کنه و اونو مجبور ميکنه که بدش دم تسخيری و تعزيرچيهای ديگه. بهش ميگه که خودت مقصری . اگه از اول راه اومده بودی اينجور نميشد. ازونائي که متهم بيچاره که مثل غريق به هر تار موئي چنگ ميندازه گول عطوفت و رقيق القلبيشو ميخورن و به اون التماس ميکنن. ازون کثافتهائي که خودشونو فهميده تر ازامثال تسخيری ميدونن و تو دلشون اون جونورا رو تحقير ميکنن ، اما حيف که وجود خودشونم انباني پر از کثافته. عينک ميزنن که بگن سواد داريم و حاليمونه. ولي سوادشون در حد همون مفاتيح الجنان و گاهي هم نهج البلاغه است که البته ازون هيچي نميفهمن ولي تظاهر ميکنن که اون کتابيه که زندگيشونو طبق احکام اون و برطبق موازين نصايح علي به مالک اشتر دارن ميگذرونن. وقتش که ميشه چند تا جمله از امامان و حضرت علي و محمد هميشه حاضر داره که با اونا متهمين رو نصيحت ميکنن. همون جملاتي که امثال تسخيری هيچوقت نتونستن بفهمن يا لااقل حفظش کنن و به همين دليل هم آملي جانوری را تحصيلکرده و منورالفکر ميدونن. از زندگيش بگم که خانمش هم مثل خانم تسخيری محجبه و اهل سفره حضرت فاطمه و کلاس قرآن خونيه. گيريم که خانومش ديپلمه هم هست و مستقيم از بسيج دانش آموزی فلان مدرسه در 17 سالگي اومده سرسفره عقد اين جاکش و زنش شده. بچه هائي که هميشه بهشون ميگه درس بخونين و تحصيل علم ودانش (هموني که خودش نداره ) رو بهشون سفارش ميکنه. زن اين يکي ميدونه که شوهرش اطلاعاتيه ولي نميدونه که بازجوست. فکر ميکنه يه جائي تو اطلاعات کار دفتری داره يا رئيسه. آرزوش اينه که با شوهرش با هم برن کربلا و مکه. آملي پدرزن و مادر زنشو پارسال خارج از نوبت فرستاده مکه. واسه همينم ازش هميشه ممنونندو زنه شوهرشو به چشم يه آدم مهم ميبينه. بعدازظهرها وقتي خوابه زنش بچه ها رو سساکت نگهميداره و ميگه هيس.باباتون خوابه. بايد زود بيدار شه بره اداره. هيس سروصدا نکنين. بچه هاش هم لاغر مردنين و يکيشون عينکييه با جشمای درشت و صورت لاغر که استخونای گونه اش بيرون زده. به کارش به چشم وظيفه الهي نگاه ميکنه ولي خودشو خيلي فهميده ميدونه و حتي تو دلش اون گوشه موشه ها گاهي از مسئولين رده بالا انتقاد هم ميکنه. ولي فقط تو دلش....خودشو قرباني نفهمي بالادستياش ميدونه .انگار که قدرشو ندونسته اند و جاشو به ناحق بالائيها غصب کرده اند. هميشه يواش و زيرلب حرف ميزنه و چشماشو از طرف مقابل ميدزده و ميدوزه به يه جائي کف زمين جلو پاهاش که خودشو متفکر نشون بده. وقتي خرد شدن متهم رو در دستهای کثيف امثال تسخيری ميبينه ته دلش از لذت مالش ميره و صبر ميکنه تا لمپنها حسابي طعمه رو براش بپزن و خرد و خاکشير کنن تا بموقع در نقش ناجي متهم وارد بشه و با پنبه سرشو ببره. متهم خرد و خسته وقتي سروکارش به اون ميفته ديگه کارش تمومه. واسه متهم دلسوزی ميکنهو ميگه ببين. اگر از اول همکاری کرده بودی اينقدر اذيت نميشدی. ميگه من ميخوام کمکت کنم که ازين وضعيت خلاص بشي. ميگه ببين اينا هيچي حاليشون نيست و اگه بخوای همينطور ادامه بدی کارتو ميسازن ولي من سعي دارم کمکت کنم. برای متهم ابراز تاسف ميکنه و حتي بعضي از چيزهای کوچيکو ناديده ميگيره و يادش هم هست که اين چشم پوشيو به رخ متهم بکشه.تظاهر ميکنه که ازينکه اين جوون، اين مرد، اين زن دست امثال تسخيری افتاده متاسفه وسعي داره متهمو ازين وضعيت ناجور خلاص کنه.متهم خرد و خسته هم ناچاره بهش اعتماد کنه و کورکورانه هرچي بهش ميگه و نصايحشو ميپذيره بيخبر ازينکه همين عينکي متفکر داره تو پرونده چوبه های دارشو ميخ ميکنه و طنابو برای انداختن به گردن متهم حاضر ميکنه. از متهم تقاضای بخشش ميکنه برای بلاهاوآزار و اذيتي که همکارای نفهمش به سر متهم آورده اند ولي وقتي ببينه هنوز متهم نفس داره و داره مقاومت ميکنه يادش هست که تسخيری روصدا کنه تا براش متهمو بالانس کنن، تنظيم کنن و نيمه جون تحويلش بدن. ، به جائي برسونن متهمو که اونو فرشته ببينه. ناجي ببينه و ...................
من بين اين دوشخصيت آملي به نظرم کريه تر و خطرناک تره با اون تظاهر به دلسوزيش برای متهم و اداهای فهميده و با سواد بودنش...برای تسخيری اما...فقط دلم بخاطر حماقت ذاتيش ميسوزه. بخاطر اينکه هيچکس، حتي امثال آملي هم آدم حسابش نميکنن و اونو فقط يه هيکل گنده وخشن وبيمغز ميدونن که دستاش واسه کتک زدن خوب زور داره.....با مغزی اندازه يه گنجشک که حتي نميتونه بفهمه که اين متهم نيست که واسه فساد اخلاقي نداشتنش بايد 2 تا شاهد بياره، بلکه اونه که بايد شاهد جورکنه تا شهادت بدن متهم فساد اخلاقي داره. حتي خود آملي هم ازين استدلال تسخيری بهش ميخنده و مسخره اش ميکنه. خودشم به خودش ميخنده چون چاره ای نداره . جلوی آملي بايد ازينکه خنگيش رو شده خوشحال هم باشه چون خنگي اونه که دانش کوچک و حقير آملي رو بزرگنمائي ميکنه و اونو (که مقام بالاتره) خوشحال ميکنه.. نميدونم ازين جونورا متنفر باشم يا براشون دلسوزی کنم. اما ميدونم که اگه ورق برگرده هردو اينها رو از يه دار آويزون ميکنن. هميشه جونورای ديگه ای هم هستن که از ريختن خون دلشاد ميشن و اينجور وقتا که توجيه هم دارن دست بکار ميشن. مگه نه؟ مردم ايران حافظه خوبي دارن و اين چيزا رو خوب به خاطر ميسپرند. ولي کو تا اون روز؟.....
==============
*راستي چيکه چرا اون خوابو ديده؟؟ نکنه قراره تهران زلزله بياد؟من يه خرده خرافاتيم ....نميدونم چرا..ولي اصلا" ازين خواب چيکه راضي نيستم....!!!!
ای وای ی ی ی کاپيتان هادوک هم نوشته :(((( اين چه وضعشه . چه خبر قراره بشه؟ خدا رحم کنه :((
=============
هي ميخواهم چيزی نگويم و بگذرم .اما مگر ميشود؟ مگر ميگذارند؟؟ تا سرت را برميگرداني ميبيني هيس بي تربيت توالت خانه را ورداشته گذاشته وسط وبلاگ وهرچه چس و گند و گوز است حواله خوانندگان کرده که چي ؟که هيچي آقا امشب دلش پر است و همچين عشق کرده که امشبه را اينجوری حال کند...ميگويم ای دوست عزيز ، ای سر به فدای تو نازنين، ای هيس گرامي و گرانقدر.ای آريای خوب و دلبندم.آخر اين هم شد کار؟ تو تا آخر داد بابای دختره را در نياوری و اين اينترنت زپرتي ما را تعطيل نکني دست برنميداری ؟ نميگوئي يکوقت به بهانه وبلاگ تو بگويند تهاجم فرهنگي شده و اصلا" هرچي وبلاگ و وبلاگ نويس و وبلاگ خوان و وبلاگ گاست مزدوروجاسوس دشمن و مامور به تهاجم فرهنگيست و به همين بهانه کاسه کوزه ما که هيچ ، وبلاگ صاحاب همه اينهمه مشتاقان وبلاگ نويسي را دربياورند و يک چيزی توی آن چه نه بدترمان بکنند که تو بودی ميخواستي تهاجم فرهنگي کني. مگر نخواندی آنچه اکبر نوشته بود؟حالا هي بيا بگو من نبودم ، من نکردم وبازجوی عزيز دربيايد که تو بودی تو کردی ...هي بگي من نکردم و بازجو بگويد کاری ميکنيم که کرده باشي..هي بگوئي نکردم هي بگويد که خواهي کرد، ما کاری ميکنيم کرده باشي...يا يکهو دربيايد ما را به فساد اخلاقي و هزار فساد ديگر متهم کند و تازه ازت بپرسد که: آخرين باری که کون دادی کي بود؟ يا يک کاره برگردد بگويد 2 تا شاهد بيار که فساد اخلاقي نداری..حالا تو هي زور بزن بگو که بالام جان آخر اينطور که نميشود ..برعکسش بايد باشد.. بعيد نيست ازت بخواهد قسم بخوری که زنت را به ديگران نداده ای يا اينکه همجنس باز نيستي .يا اسرائيل چکار داشتي يا...موش نيستي و سوسک نيستي يا هستي .يا هزار اتهام ديگر که سرآخر با ميل ورغبت امضا خواهي کرد که هيچ جلوی دوربين هم درپيشگاه ملت هميشه درصحنه با تضرع تکرار خواهي کرد چرا؟چون طاقتش را نداری که زمين را ليس بزني مثل پدر آن جاکش ...چون طاقتش را نداری يکبار 50 تا دفه بعد 70 تا بعد..1000 تا به قصد کشت بزنند طوريکه آخرش تاييد کني که خانوادگي و جد و آبادی شما اصلا" مهاجم فرهنگي بوده ايد از جد بزرگوار گرفته تا نوه 4 ساله خانواده که شير آمريکائي استکباری کوفت ميکند و آروق و گوز نخودي به سبک کاملا" غربي و مهاجم!! ول ميدهد...و از گوزش مشخص است که پدرسوخته از همين کوچکي تمايلات منحرفانه و وطنفروشانه ضد اسلامي دارد...فکر ميکني به همين نان و مفتيها ول ميکنند؟ نه جانم آنقدر آملي و تسخيری و... 1000 مادرقحبه ديگر درين مملکت هست که به وقتش از کون آويزانت کند ودستت به هيچ جا بند نباشد...... ...لاالااالله........خدايي هم هست آيا؟....
بخوان آنچه اکبر گفت و ببين چه ميکنند در اين ديار گند و گوز بنام اسلام ومسلمين .......خدايي هم هست آيا؟....



٭ طبق اصل 38 قانون اساسي که از اصول فراموش شده آن است هرگونه شکنجه و تحت فشار گذاردن متهم برای اقرار ممنوع و هر اعترافي که بدينصورت اخذ شده باشد معتبر نيست.البته البته ...همه اينها کسشعری بيش نيست. در زندانهای ايران متهم اگر سياسي باشد اصلا" آدم به حساب نمي آيد بلکه سوسک و موش است که کشتن و له کردنش حتي ترحمي در بازجو برنخواهد انگيخت (از سخنان گهر بار عاملي بازجوی محترم در نوار بازجوئيها-سايت گويا) در اين بازجوييها آنچه که اصلا" مهم نيست اتهام متهم است . چون اتهام که مشخص است و در مملکت عدل ما ،خود اتهام برابر است با جرم. وقتي به اتهامي دستگير ميشوی جرمت که همان اتهام است خودبخود ثابت شده است و نيازی به اثبات ندارد.تازه بازجوها سعي ميکنند اتهامات ديگری (که هيچ ربطي هم به اتهام اصلي ندارد) را پيدا کنند که بيشتر جنبه آبروبری داشته باشد (طبق گفته های فرج سرکوهي) مثلا" اعتياد به مواد مخدر يا صرف مشروبات الکلي يا لواط يا زنا يا....در نوار بازجوئيها شاهد بوديم که اتهام اصلي متهمين نه شرکت در قتلهای زنجيره ای بلکه فساد اخلاقي و زنا و لواط و همجنس بازی بود...تازه جالب اينجاست که اين نواررا با افتخار در مجلس شورای اسلامي هم برای نمايندگان (مرد) پخش کرده اند .
آنچه بيش از همه در نوار بازجوئي آزارم ميداد اين بود که متهم همه چيزش در اختيار بازجو بود. جانش ، بدنش ، روح و روانش ... و بازجو متهم را نه به چشم انسان بلکه به چشم پست ترين شيئي که ميشود درنظر گرفت ميديد. اتهام مهم نبود. بازجو هم به اتهام کاری نداشت چون اتهام در اين مملکت برابر با جرم است و نيازی به اثبات ندارد. آنچه بازجو ميخواست دلايلي ديگر برای خرد کردن روح وروان و شخصيت متهم بود. اتهام لواط ، زنا، مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلي ، همجنس بازی و غيره .....که دروغ يا راست عنوان ميشد و متهم مجبور به پذيرفتن آن بود تا خودش را خرد کند و در هم بشکند. تا نشان بدهد که تسليم محض است در برابر بازجوئي که که از انسان حتي نامش را هم شايسته نيست که يدک بکشد. ديگر مسئله مهم آن بود که اينها وقتي با همکاران سابقشان آنطور رفتار ميکنند با ديگران و ما چه ميکنند؟ و مايوس کننده ترين موضوع آن بود که به فرض صحت اين همه پلشتي و فساد در بين آنان که به ديانت تظاهر ميکنند و در رده های بالای مسئولين کشور قرار دارند چطور ميشود ديگر به کسي اعتماد کرد؟ اگر سعيد امامي مديرکل اطلاعات ، حاج آقا, مومن و متعهد ، در زندگي واقعيش اينگونه پلشت و منحرف باشد ديگر به که ميشود اعتماد کرد؟
آنچه سبب شد دوباره به اين موضوع اشاره کنم طرح جديديست که جهت ممنوعيت از شکنجه توسط عده ای از نمايندگان تسليم مجلس شده است. خنده دارتر از اين ديگر نميشود. انگار شکنجه تا بحال آزاد بوده که الان ميخواهند ممنوعش کنند. انگار که دراين مملکت هرکاری اگر قانوني برايش تصويب نکنند آزاد است و فقط بايد قانون سفت و سختي در موردش باشد تا ممنوع شود.ضمنا" ما در مملکتي زندگي ميکنيم که چون شرعيست بنابراين استفاده از انواع کلاههای شرعي در آن مرسوم و متداول است.مثلا" اگر زنداني شکايت کند که بازجو با سيگار اورا سوزانده ، بازجو ميتواند ادعا کند که اصلا" قصد شکنجه نبوده و فقط به خاطر شباهت ظاهری پس گردن زنداني با جاسيگاری ايشان به اشتباه سيگارشان را آنجا خاموش کرده اند و. اصلا" تقصير خودش است که پس گردنش شبيه زيرسيگاريست !!!
=====================
در راستای اين طرح ، طرحهای ديگری هم جهت استفاده نمايندگان محترم (جهت پيشگيری ) بشرح زير معرفي ميشود:
*ممنوعيت اجبار زنداني به خوردن واجبي و داروی نظافت
تبصره: اصلح است که اين قانون درمورد همه مواد خطرناک مثل : اسيد، آرسنيک، سيانور، توالت شور، زرنيخ، مايع ظرفشوئي، بنزين و نفت و هرگونه ماده ای که خوردنش ممکن است سبب شود که زنداني يکخورده بميرد نيز تعميم يابد.
* ممنوعيت پرت کردن انواع سه چرخه و دوچرخه و چهارچرخه که متهم توش است به داخل دره
اين ان چرخه ها شامل سواری ، اتوبوس ، ميني بوس و کاميون و گاری نيز ميشوند.
اتوبوس و ميني بوس و گاری
*ممنوعيت فروکردن شياف پتاسيم به مقعد متهم
* ممنوعيت استفاده از چاقو و طناب جهت ميراندن مقطعي يا دائمي متهم
* ممنوعيت تجاوز جنسي به متهم.
البته اين ممنوعيت علاوه بر استفاده از کير شامل انواع استفاده از دست ، انگشت ، پا ، شيشه نوشابه، باتوم ، نيمسوز، چوب و اتوبوس و خلاصه هرچيزی که بشود در يکجای انسان فرو کرد نيز بايد بشود.
* ممنوعيت استفاده از پس گردن متهم بجای زيرسيگاری
*ممنوعيت بازداشت موقت بيش از 10 سال
*ممنوعيت منفجر کردن هواپيما روی آسمان و جنگل
*ممنوعيت پرت کردن دانشجو از طبقه چهارم خوابگاه
*ممنوعيت فرو بردن کله متهم در کاسه توالتي که گرفته و مسدود شده باشد.
تبصره : اين ممنوعيت شامل انواع کاسه توالتهای گرد و بيضي و گرفته و نگرفته نيز خواهد شد.
*ممنوعيت پيچاندن و شکاندن انگشت دست وزرا و پرت کردن عمامه شان وسط خيابان
* ممنوعيت تشبيه متهم به سوسک ماده و موش ماده آبستن و سوزاندن جگر متهم يا جگرگوشه هايش !! (نوار بازجوئيها)
تبصره: اين ممنوعيت شامل تشبيه به انواع جانوران نيز هست اعم از نر يا ماده



٭ فرض کنيد که هرکسي قبل از خواب دعای شب ميخواند . آنوقت دعای هرکس با ديگران مسلما" متفاوت بود. مثلا"
دعای شب اقشار مختلف ممالک محروصه مشروعه ايران
دعای حسني : خدايا، اين روزنامه نگاران مغرضي که حرفهای مارا چپکي نوشته و ملت را ميخندانند از کون آويزان و اين کلينتون جبهه نرفته را برکنار!! بفرما...
دعای حسيني (اخلاق در خانواده): خدايا ، هرچه اسيد و مواد سوزاننده است از دسترس عيال (اول ) ما و از داخل آفتابه دور بفرما....
دعای شريعتمداری (بازجوی کيهان): خدايا تيراژ روزنامه مارا زياد بفرما و هرچه اصلاح طلب و دوم خرداديست در زندان اوين نصيب بازجويي خودمان بفرما..
دعای خاتمي: خدايا ، خداوندا آبروی ما را جلوی اين ملت احمق حفظ بفرما و بگذار اين دوره آخر را هم يواشکي بدون اينکه کسي دوزاريش بيفتد در خدمت رهبر عظيم الشان رياست بفرمائيم...
دعای گنجي و نوری در زندان : خدايا، قبل ازينکه عمرمان تمام شود يک ورقي برگردان و ما را وزيری وکيلي چيزی بکن که از اينهمه ادای آزاديخواهي که درآورده ايم نفعي برده باشيم ...
ضيا آتابای : خدايا ، اين حميد شبخيز را بکش و هرکسي که تو تلويزيون (غير از NITV) برنامه اجرا ميکند را مفتضح و رسوا بگردان ...
----------------------------------------
و اما دعای شب وبلاگ نويسها....
دعای سيب زميني : خدايا گوز ما چنان قوی بگردان که با آن بتوان در وبلاگ اينترنت را تکان داد... ...
دعای لامپ: خداوندا ، اين سيزيف و فضول و بقيه دشمنان را بکش و وبلاگشان را تعطيل و گرين کارت را از آنها دريغ بفرما...
دعای سيزيف: پروردگارا، اين لامپ کچل جاسوس اجنبي را رسوا کن و يک کاری کن دپورتش کنند ايران ....
دعای ندا: پروردگارا، هرچه توالت فرنگيست در هرکجای دنيا ، تبديل به مستراب ايراني ,و اين اکبرآقای مارا قهرمان دوچرخه سواری بفرما...
دعای امير حسابدار: خداجان ، اين دندانپزشک وبلاگ نويس را رسواکن که اينهمه از خودش تعريف نکند.
دعای خورشيد خانم: خدايا هرچه راننده تاکسي و مسافرکش و فحشميل نويس است از زمين بردار و نابودشان کن...
دعای مرمرو: خداوندا، يک کاری بکن اين حسين آقای ما مهر کامپيوتر و عشق وبلاگ از دلش بيفتد...
دعای هيس : خداوندا ، چي بگم که هرچي بگم نميشنوی ، پس بيخيال ....
دعای بابا و دخترش: خدايا هرچه وبلاگ نويس بي تربيت است اينترنتشان را قطع و وبلاگشان را بالکل تعطيل بفرما...
دعای حسين آقا درخشان: خدايا ، تعداد وبلاگهای فارسي را يکساله به بيش از 10 هزار افزون بفرما و اين مرجان را يک کاری بکن به وبلاگ نويسي و کامپيوتر بازی ما گير ندهد....
دعای شيما: پروردگارا ، اين فضول بدجنس را هرچه سريعتر از زمين محو کن يا لااقل سوسکش بفرما
دعای شيطان : آخدا...اين وبلاگ ما را از پاره پانزدهمش به پاره شانزدهم و هفدهم و پاره های بعدی رهنمون بفرما.......
دعای دندانپزشک : خداجان ، يک 5-4 تا دختر خوشگل برايمان بفرست که به عنوان منشي استخدام و از ساير مزايايشان استفاده بفرمائيم ....
دعای اکبر آقا: خداوندا ، هرچه گربه گرسنه و بي صاحب است سير بفرما و گند و گوزت را از ما دريغ مدار....
دعای نوش آذر: پروردگارا ، نسل هرچه گربه و گربه باز و گربه دوست است از زمين بردار و اين سردوزامي را هم همينطور....
دعای آقای قاسمي :خدايا ، اين بي چاک ودهني را از ما نگير و هردم بي چاک ودهن ترمان و از حمايت و پشتيباني پسرخاله مستفيض بفرما...
دعای خاک: خداجان ،اين کنتور وبلاگ ما فريز شده يک لطفي بکن و با چندتا کليک اونوبکار بينداز....
دعای فضولک: خدايا به خيرت که اميدی نيست لااقل شر مرسان ....







........................................................................................

Monday, February 18, 2002

٭ ميگم که چي ؟ منم خودمو مسخره کردم ...هرروز ميام تو اين وبلاگ از بدبختيهای مملکتم مينالم و آرزو ميکنم که ايکاش اينطور نبود و ايکاش يه طور ديگه بود. خودمو چس کردم فکر ميکنم با اين 4 تا کلمه کس شعری که بلغور ميکنم شايد چيزی عوض بشه . ولي نه..اين نيست. اين راهش نيست. اينو ميدونم که اين راهش نيست. هرچند که راهشو نميدونم ولي لااقل اينو ميدونم که اين راهش نيست. بهتره بگم کون لق مملکت و هرچي جاکشه که توش داره خون ملتو تو شيشه ميکنه يا سعي داره اونا رو هم مثل خودش جاکش کنه. کون لق همه چي . اگه خيلي مردم برم گليم خودمو از آب بيرون بکشم. به من نيومده که بخوام اصلاحات کنم، بخوام انتقاد کنو گله های صد تا يک غاز اينجا بنويسم. .. بهتر آنست که برخيزم.... شما چرا هيچي نميگين ؟ چرا برام ايميل نميزنين بگين که : جاکش ، بس کن چس ناله هاتو ، اينائي که ميگي فکر ميکني فقط خود خرت ميدوني؟ يعني فکر ميکني هيشکي نميفهمه و تو عقل کلي ؟ بس کن اين زنجموره هاتو. بس کن اين ادا اصول روشنفکری و انتقاد از وضع موجودو.بس کن ديگه سرمون پوک شد از بس حرف تکراری ازت شنيديم.فکر ميکني توکي هستي؟ پيغمبری ؟ يا رهبر خلق قهرمان وبلاگ نويسها که داری اينجور ادا اصول درمياری و چس ناله صادر ميکني؟
راس ميگه واله ... خودمم ديگه داره حالم از اين نوشته ها به هم ميخوره. بهتره من بزنم شما برقصين .يا نه ، شما بزنين من برقصم . اينجوری بهتره . بيشتر هم طرفدار داره .اصلا" وسطش 4 تا گوزم ميدم بيشتر بخندين بهم...شمام بدين من ميخندم. مگه نه؟...
====================
داشتم مينوشتم ياد اون جک تلخي افتادم که در مورد يه کارگر ساده رفتگر تعريف ميکردن..شايدم جک نبود حقيقت بود.يادم نيست ...ولي جريانش اين بود:
از رفتگره ميپرسن شما معمولا" شام و ناهار چي ميخورين ( زمان شاه ) اونم ميگه آبگوشت. يه ذره آشغال گوشتو با نخودلوبيا و مخلفات آبگوشت ميکنيم ظهر و شب نون بربری تيليت ميکنيم ميخوريم (آخه اون موقع ها گوشت يخزده ارزون بود و به کارگرا ميدادن )از بچه اش ميپرسن تفريحتون چيه ؟ پارک ميرين؟ سينما ميرين ؟ تلويزيون دارين ؟ بچه هه ميگه نه. ميگن پس شما چه تفريحي دارين ؟ پسره ميگه بعد از شام بابام دراز ميکشه ميگوزه ما ميخنديم . ما ميگوزيم بابامون ميخنده...


٭ مسعود تو چرا؟ تو که حتي سيگار هم نميکشيدی؟ پدر و مادرت چه گناهي کردن که بايد بچه شون وارد اين ماجراها بشه؟ مگه مرض داری؟ چي؟ تفنني؟ اين حرفا چيه؟ حرف مفت ميزني ديگه..
اين جريان سريال پريشب خشايار بود. راستي چرا اينهمه اعتياد توی کشورمون داره روز بروز بيشتر ميشه؟ چرا؟ مشروب الکلي حرامه ...هرکي بخوره از سگ نجس تره ودر عوض ترياک اينقدر همه گير شده که ميگن حتي خيلي از مسئولين رده بالا بهش معتادن .گناه ما فقط اينه که توی مسير ترانزيت مواد مخدر از افغانستان به اروپا قرار گرفته ايم . در داخل کشور هم مبارزه جدی و اصولي با اين معضل نميشه. کاروانهای موادی که بسمت اروپا ميرن گاهگاهي با جانفشاني مامورين مرزی و چندين شهيد و کشته بدست مامورين مي افتند. اما از مبارزه اصولي با مصرف مواد در داخل کشور خبری نيست. همه ما معتاد را نه به عنوان بيمار بلکه به عنوان ديو هيولا و مجرمي قلمداد ميکنيم که فقط بايد به شورآباد و زندان فرستاد. هيچوقت سعي نکرديم که بفهميم ريشه اين معضل در کجاست و چه مسائلي باعث ميشه که ملت ما به سمت اين مواد خطرناک کشيده ميشوند.وبلاگ معتاد را که خواندم افسوس خوردم . جواني اينهمه منطقي و باهوش که از نوشته هايش پيداست آدم مستعديست در دام اعتياد گرفتاره و داره برای بيرون آمدن ازون وضعيت دست و پا ميزنه. ما چکار کرديم ؟ برای بيرون کشيدنش ازين وضعيت چه عملي انجام داديم ؟ در نوشته های آخرش از کمبود دارو و تنهائيش ودردش ناليده بود. کداميک از ما سعي کرديم براش دنبال دارو و کمک به اون باشيم ؟ براش نوشتم که در چه حاله و برام نوشت که خوبه و فقط مشکل دارو داره. نامه ای طولاني برام نوشت که ازش اجازه خواستم در وبلاگم کپي کنم. گفت که خودش در وبلاگ معتاد همه را خواهد نوشت.چرا در مملکتي که مواد مخدر مثل نخودچي کشمش در پارکها و جلوی سينماهاپخش ميشه داروهای ترک اعتياد اينقدر کمياب و دور از دسترسه؟ چه دستهايي درکاره که نميخواد جوانان معتاد ما بتونن ترک کنند و خودشونو ازين وضعيت نجات بدن .نوشته بود که همه همه اين انجمنهای ترک اعتياد و روانشناسي که در محله های مختلف تشکيل شده اند فقط سعي دارند از لحاظ رواني لزوم ترک کردن را به فرد معتاد ثابت کنند تا خودش از صميم قلب بخواد و ترک کنه ولي از لحاظ داروهای ترک اعتياد اونها هم در مضيقه هستند و نميتونن کمکي به معتاد بکنند. اين يعني چه ؟ چرا؟ چرا داروی ترک اعتياد در اينجا کميابه؟
=================
اصلا" ازونهم بگذريم . چرا اونهمه داروهای ديگر که مال سرطان و تشنج و غش و يا ايدز و مرضهای خوني و غيره است اينهمه کميابه و فقط بايد در صف های طولاني داروخانه 13 آبان قابل تهيه باشه؟ چند ساله که اين کمبود داروها هست و دولت هيچ کاری نميکنه؟ مگه براش کاری داره که يه قرارداد با شرکتهای داروئي ببنده و اين داروها رو در حجم وسيع وارد کنه و توسط داروخانه ها بدست مردم برسونه؟ اون مريض سرطاني چه گناهي کرده که با اون حال خرابش مجبوره يا بياد هرهفته توصف داروخانه هلال احمر يا بستگانشو توی زحمت بندازه تا هربار با منت فقط مصرف يک هفته اون داروهای خاص رو بهش بدن ..تا اگر تا هفته بعد زنده موند دوباره بره توصف تا يه هفته ديگه داروئي که زندگيش به اون بستگي داره رو بدن دستش ؟ اگه نيست، اگر کميابه پس چرا از شير مرغ تا جون آدميزاد و انواع داروهای ناياب رو پشت شهرداری و توی ناصر خسرو به قيمت خون پدرشون ميفروشن ؟ چند ساله که وضعيت دارو در اين کشور همينه؟يعني نميشه همه داروهای مورد نياز مردم رو ريخت توی داروخانه ها تا حديکه همه جا داشته باشند و ديگه کسي به پشت ناصرخسرو مراجعه نکنه؟ يعني هيچ راه حلي نداره؟ يعني دولت معظم فخيمه هيچکاری از دستش برنمياد که اين مشکلو حل کنه؟ اگه مسئله به اين سادگي اينقدر حلش براشون مشکل و لاينحله پس در مورد مسائل مهمتر چه اميدی ميشه بهش داشت؟ اما نه... من فکر نميکنم تغيير اين وضعيت زياد هم براشون مشکل باشه. اگر اراده تغيير وجود داشته باشه بهتون قول ميدم که يکماهه همه مشکلات داروئي کشور حل خواهد شد.فقط اگر اراده ای برای تغيير وجود داشته باشه. منافع اين وضعيت پيچيده و اسفناک داروئي به جيب چه کساني ميره که اين قدرتو دارن اراده تغيير رو از بين ببرند؟ فکر ميکنيد که اگر مثلا" داروهای بيماران سرطاني به حجم زياد وارد بشه و در همه داروخانه ها توزيع بشه اونوقت کسي نيازی به مراجعه به ناصرخسرو خواهد داشت يا خودبخود وقتي تقاضا نباشه عرضه هم از بين ميره؟ ايکاش که اراده تغيير و اصلاح در مملکتمون وجود داشت. ايکاش اون آقايوني که ادعای اصلاح طلبيشون داره کون خر رو هم پاره ميکنه عوض اينهمه شعار يه کم هم به فکر اصلاحات واقعي بودند. ايکاش که خاتمي اينقدر با ملتي که بهش اعتماد کردند دورو نبود .ايکاش که اراده اصلاح در مملکت وجود داشت . ايکاش......



........................................................................................

Sunday, February 17, 2002

٭ شبح تحليل جالبي درمورد حادثه 11 سپتامبر و وضعيت کشورهای منطقه و اهداف آمريکا نوشته بود که من باهاش موافق نيستم.چون به نظرم منطقي نيست که اگر آمريکا بخواد به افغانستان يا کشورهای ديگه حمله کنه چنين تلفاتي در کشور خودش به راه بيندازه. با حقه های خيلي کوچکتر و کشته خيلي کمتر هم ميتوانست اين بهانه را بدست بياره. مثلا" بجای کوبيدن دو هواپيما به برجها فقط بمبگذاری کنه و اونو گردن بن لادن بندازه. احتياجي به زدن پنتاگون هم نبود. به غير ازون اگر به مشکلات عظيم اقتصادی و همچنين صدمه ای که به ديد جهانيان در مورد شکست ناپذير بودن آمريکا خورده توجه کنيم ميبينيم که منافع آمريکا از اين جريان و حمله به افغانستان از مزايايي که بدست آورده خيلي کمتره. 1- اکثر شرکتهای آمريکائي ورشکست شده اند و کارمندانشون رو بصورتي ناگزير اخراج کرده اند. 2- شبهه شکست ناپذير بودن آمريکا به حدی صدمه خورده که به هيچوجه ديگر قابل جبران نيست. 3- تلفات بالای اين حادثه ملت آمريکا را هم نسبت به توانائي دولت در حفظ امنيت مشکوک کرده است. *با درنظر گرفتن اين موارد مضرات بعيد به نظر مياد که آمريکا قبلا" همه اين مشکلات را پيش بيني نکرده باشد و اگر پيش بيني کرده بود هرگز دست به چنين کاری نميزد. با درنظر گرفتن اعتراف خود بن لادن _که تکذيبش هم نکرد_ فکرنميکنم نقشه عمدی از طرف خود آمريکا مسبب اين فاجعه بوده باشد.



٭ چند ساليست که به مدد اينترنت و سايبراسپيس دوستاني در اقصي نقاط دنيا دارم که گاهي آموخته هايمان، شادی و رنجمان را با هم تقسيم ميکنيم. گفتگوی تمدنها را در سطح کوچکش 2 سال پيش آغاز کردم. اينبار که با دوست آمريکائيم صحبت ميکردم بسيار متعجب شده بود از نرخ ارزان زندگي و مرگ در کشورم . 118 مسافر توپولف 4 شنبه سالم و شاداب بودند و 5 شنبه ديگر نبودند. 118 زندگي ، 118 مرد و زن و پسر ودختر و کودک با آرزوهايشان ، غمها و شاديهايشان ديروز به دنيا بودند وامروز ديگر نيستند. چقدر ساده است مردن درين ديار عجايب.دياری که اپوزوسيونش طرفدار دولت است و مردمي که طرفدار دولت و رئيس جمهورش هستند مخالف محسوب ميشوند. و چه ارزان است نرخ جان در آن که حتي به قيمت 1 صدوهجدهم قيمت يک هواپيمای قراضه و از رده خارج شده توپولف هم نيست. شنيديم که قرار است هواپيماهای روسي نظير آن را از ناوگان هوائي ايران (چه لفظ خنده داری ) جمع آوری کنند و چه دير. حتما" بايد چند تا هواپيما بيفتد و صدها نفر کشته شوند تا ما مردم بفهميم که هواپيمائي که عمر مفيدش به سر آمده نه فقط در خطوط بين المللي بلکه حتي در خطوط داخلي هم قابل استفاده نيست و تازه چه تضميني وجود دارد که ميان پرده هيس (حاج اکبر و آقازاده) رنگي از واقعيت در خود نداشته باشد؟ گفته بودم که دراين ديار عجايب هيچ چيز عجيب نيست . چه ميتوان کرد با دياری که در آن مزد گورکن از آزادی آدمي افزون باشد.دياری که قاصدک به کنايه دردش را با درد ايران خانم يکي و تجويز ديگران ؟!! را برای همه دردهاش ،آبغوره بيان کرده است. بشتابيد که بازار آبغوره داغ است . محرم و عاشورا نزديک است....
===============
با اين دوستاني که گفتم از هر دری سخن ميگوييم ، از تفاوتهای حکومت و جامعه و مهمتر از آن تفاوتهای فرهنگيمان. آنچه به نظر آنها هميشه عجيب آمده تعدد روزهای عزاو شايع بودن غم و اندوه عمومي در اين ديار عجايب است. آخر چه تقصيری دارند اين اجنبي های بيگانه با آبغوره؟ اينها همه تعطيليهايشان شاديست و ماهي لااقل يکبار جشني دارند که به آن بهانه به خيابانها ميريزند وشادی ميکنند. چه بگويم وقتي که از جريان برخورد حاکمان با مردمي که به خاطر برد در فوتبال شادی ميکنند حيرت ميکنندوشاخشان درمي آيد و حرفم را باور نميکنند؟چه بگويم که قداره زني عزاداران حسيني به سرو صورت خودرا نميفهمند و مردمي که چنين کنند را ديوانه ميپندارند؟ چه بگويم که بعضي از سنن غيرمنطقيمان را نميفهمند و مرا باور ندارند؟ روزهای اولي که از من ميشنيدند تصور ميکردند که بر سر کارشان نهاده ام و حتي مرا دروغگو و فريبکار ناميدند.اما بعدها که فهميدند گوسفندان چگونه زندگي ميکنند با اظهار تاسف مرا به رفتن ازين ديار غريب تشويق ميکردند چون برايشان آنقدر عجِب و غريب بود که حتي احتمال تصحيح اوضاع را هم در نظر نميگرفتند.حتي يکي از آنها ساده انگارانه برايم دعوتنامه ای فرستاد وتا مدتها باور نميکرد وقتي که به او ميگفتم که دولت کشورش هرگز به من ويزا نخواهد داد. دعوتنامه اش را جهت يادگاری ته کوی ميزم نگاهداشته ام . بيچاره حتي تا اداره پليس و شهرداری هم رفته و متن دعوتنامه و امضاء خودش را با تمبر دولتي تاييد نموده است و حمايت مالي ازمن را در خلال اقامت در خاک شيطان بزرگ بر عهده گرفته است. اما چه فايده؟ ..........
==================
نميدانم جريان چيست که بعد از آنهمه سروصدا و اتهام به اين و آن ناگهان اينطور سروصداها در مورد محاکمه شهرام جزائری خوابيده است و انگار نه انگار که اختلاسي بوده يا رشوه ای پرداخت شده يا جعفر آقائي خط ميداده و غيره...يعني مثل هميشه به توافق رسيده اند و مثل هميشه سر ملت بيکلاه ماند؟



........................................................................................

Saturday, February 16, 2002

٭ خبر: تيم های کشتي آزاد و فرنگي آمريکا که قرار بود با ترکيب کامل در مسابقات جام بين المللي جهان پهلوان تختي شرکت کنند ازشرکت در اين مسابقات انصراف دادند. علتي هم اعلام نکرده اند.....(بدون شرح)
================
در صورت حمله احتمالي آمريکا به ايران چه کسي جوابگوی خسارتها و جان مردميست که به خاطر يک شعار 23 سال است ايران را در معرض تحريم های اقتصادی و انواع محدوديتها قرار داده اند و قراردادهايشان را با آمريکا از طريق کشورهای واسطه و با هزينه بالاتری ميبندند؟ هيچ کس مخالف کوتاه کردن دست آمريکا از منابع ايران و جلوگيری از روابط استعماری نيست. اما مگر نميشود روابطي عادی با همه کشورها داشته باشيم و کاری بکار اينکه حکومتشان چه کاره است نداشته باشيم؟مگر آنها کاری بکار حکومت شما دارند که اينهمه بي عدالتي و بيقانوني در حق ملتش روا ميدارد؟ يک شعار آبکي "مرگ برآمريکا" که هيچوقت هم عملي نخواهد شد مگر چه ارزش عرفاني و اسلامي دارد که آرزومند مرگ انسانهای ديگر باشيم وآنها را نسبت به خودمان بدگمان کنيم ؟ ما که کاری از دستمان برنمي آيد. 1000 سال ديگر هم بگوييم مرگ برآمريکا نه آمريکا ميميرد نه اصلا" به تخمش هست که يک عده اينور دنيا دارند الکي خودشان را جدی ميگيرند و فرياد مرگ بر سر ميدهند. فقط همين بهانه ای ميشود برای اينکه 100 جور تحريم و محدوديت برای ايران ايجاد کنند. از طرف ديگر اين شعار و تعدادی از شعارهای مشابه به نظر ميرسد که اصلا" ربطي به آمريکا و مرگش نداشته باشد و فقط عده خاصي جهت بهره برداری های سياسي و جناحي هرچند وقت يکبار علمش ميکنند. ملت هميشه گوسفندمان هم گول اين شعارها را خورده فکر ميکنند با گفتن مرگ بر آرنولد شده اند و ميتوانند يک تنه ارتش آمريکا را شکست دهند بيخبر از آنکه با اولين موشکي که آمريکا به ايران بزند همه آقايان دست و پايشان را جمع ميکنند ودنبال سوراخ موش ميگردند. حداکثرش هم 4 تا نصفي شعار ديگر ميدهند و جزای ظالم را به آخرت حواله ميکنند. مي گوييد نه؟
=============
اصلا" بگذاريد کمي جلوتر فکر کنيم. تصور کنيد (خداينکرده) همين امشب آمريکا چند تا هواپيما بفرستد و فرودگاه تهران و نيروگاه بوشهر و چند جای مهم ديگر را بزند. در اولين اظهار نظرات دولت کريمه ايران فورا" به سازمان ملل متحد و چند جای ديگر شکايت ميبرد که بعله اين کشور ظالم به کشور ما تجاوز نظامي کرده و مراکز مهم ما را بمباران کرده است. بعدش هم از يک طرف در صدا وسيما چند تا از سردارا سپاه مي آيندوکمي گردن کلفتي ميکنند که بعله چنين ميکنيم و چنان ميکنيم و ايران را برای آمريکا ويتنام ديگری ميکنيم و غيره... از طرف ديگر چند تا از آقازاده ها را ميفرستند انگليس و آلمان و ..دست بدامن آنها ميشوند که بيا جان مادرت يک کاری کن اين آمريکا از ما بکشد بيرون و بيشتر ازين شهر را شلوغ نکند. حق هم دارند چون نه هواپيما و تکنيک پيشرفته ای داريم که بتوانيم بفرستيم مثلا" کاخ سفيد را بمباران کند و نه موشکي که بردش تا آمريکا برسد. غير از هارت و پورت و روی زياد چيز ديگری نداريم که در قبال حمله آمريکا بر عليه اش انجام دهيم. شما با من مخالفي ؟ خب بيا بگو چه غلطي ميتوانيم بکنيم؟ اين وسط فقط چند تا کارخانه و تاسيسات ويران شده (فدای سرمان ) و تعدادی کشته و مجروح بمباران روی دستمان ميماند که مطابق معمول خسارتش را بايد به روز قيامت و جزای پروردگار حواله کنيم. مگر آمريکا ايرباس ايران را همينطور الکي بالای خليج فارس زد چه غلطي توانستيم بکنيم که اينبار بکنيم؟ بهتر نيست کمي واقع گرايانه تر فکر کنيم و کونمان را با شاخ گاو درنيندازيم؟
=============
اصلا" ما هميشه هارت و پورتمان خوب بوده . هميشه هم چوب همين پرروئيمان را ميخوريم والا خيلي از کشورهای دنيا از قوي تا ضعيف آمدند حق ما را خوردند کونمان را پاره کردند هيچ گهي نتوانستيم بخوريم و فقط همه اش هارت و پورت کرديم و از خدا در روز قيامت جزای ظالم را خواستيم و مگر غير از اين است؟
=============
از ضعيف ترين کشورش شروع ميکنم که افغانستان است:
12 خبرنگار و ديپلمات ايراني را نيروهای طالبان ناجوانمردانه و برخلاف تمام مقررات بين المللي کشتند و ما چکار کرديم ؟ اصلا" چکار توانستيم بکنيم به جز نامه های غلاظ و شداد به طالبان که بايد قاتلين اينها را تحويل بدهي والا جزايت با خدا روز قيامت..... شکايت به سازمان ملل و غيره که مثل هميشه گوز شد و فراموش شد.
=============
حالا بياييم ببينيم کشور دوست و برادر مسلمان عربستان سعودی :
بخاطر همين پرروبازی و گفتن مرگ برآمريکای زوری در مراسم زوری برائت از مشرکين شرطه های عربستان حجاج ايراني را قلع و قمع کردند و از زن و دخترشان هم نگذشتند و آنها را به کنيزی و کلفتي گرفتند که هنوز که هنوز است خيليهاشان مفقودالاثر هستند و دست خانواده شان بهشان نرسيده و دولت معظم و فخيمه ما چکار کرد؟چند تا تظاهرات و قطعنامه که عربها به تخم چپشان هم نگرفتند. چند تا نامه و پيغام تهديد به عربستان که اگر حجاج ما را پس ندهي پس کي ميخواهي پس بدهي؟ و مطابق معمول شکايت به سازمان ملل و مراجع بين المللي که مطابق معمول به جائي نرسيد . الان هم کشور عربستان دوست جان جاني دولت فخيمه است و حتي پيغام ميدهد که اگر آمريکا از دست ايران دلخور است ما با ايران رفيقيم و رفاقتمان را آمريکا نميتواند برهم بزند و ساير تعارفات ديپلماتيک که دست اندکاران خودشان ميدانند که وقتش برسد هيچ کدامش را هم بياد نخواهد آورد..
=============
يادم رفت اين کشور عزيز ترکيه را هم بگويم که با خيال راحت داخل خاک ايران کردهای مخالفش را بمباران ميکند و ايرانيان ساکن ترکيه را به هر بهانه ای بازداشت و زنداني و دپورت ميکند و تازه انگار برای اثبات اينکه بگويد من هرکاری بکنم هيچ غلطي نميتواني بکني چند تا چاسگاه مرزی ايران را هم به موشک ميبندد. نتيجه اش را بخواهم بگويم که ديگر تکراری ميشود. چند تا تهديد و احضار کاردار وسفيرو شکايت به سازمان ملل متحد و...
=============
کشور دوست و برادر عراق را هم که حتما" فراموش نکرده ايد که 8 سال جنگ تحميلي که هيچ هنوز هم که هنوز است دم مرزش مجاهدين را پناه داده تا از آنجا هروقت دلشان خواست مانور راه بيندازند و به خاک ايران خمپاره پرت کنندو غيره...الان هم که عراق با همه اينکارها مسلمان است و کشور دوست و برادر. ماها چقدر پررو هستيم به خدا. تا ديروز مرگ بر صدام حسين افلقي تکريتي ميگفتيم و حالا با وجود اينهمه تجاوزات عراق برادر صدام برايمان پرچم امام حسين (ع) ميفرستد تا توی ميدانمان نصب کنيم و بخاطر اينکه راه کربلا را (که قرار بود رزمندگان باز کنند) باز کرده و ايرانيها را برای زيارت راه ميدهد برادر صدام را دعا ميکنيم...
============
آخر از همه ميرسيم به شيطان بزرگ آمريکای جنايتکار که بيش از 200 نفر را با يک موشک توی خاک ايران شهيد کرد و فقط گفت اشتباه شده و جريان تمام شد. تازه شايعاتي هم هست که زمان جنگ ايران و عراق در فاو و جزاير خليج نيروهای آمريکائي مستقيما" و علنا" بسود عراق با نيروهای ايراني درگير شده اند که مطابق معمول به روی مبارک نياورديم. جزای آمريکا را هم به روز قيامت و جزای الهي واگذار نموديم .
============
تازه از رفتار پليس اين کشورهای کوچولوی نازنازی تازه استقلال يافته شوروی با ايرانيان چيزی نميگويم که برخوردمان با آنها به احظار کاردار و وابسته سفارت و 4 تا تهديد توخالي محدود است.
============
خب ، با درنظر گرفتن همه اينها فکر ميکنيد اگرآمريکا بيايد 6 تا موشک بزند ما چه کار ميکنيم؟اصلا" در اين موقعيت خططری که آمريکا منتظر بهانه است که با قدرت نمائي و کشت و کشتار آبروی از دست رفته اش و شبهه شکست ناپذير بودنش را که با ترور 11 سپتامبر خدشه دار شده را دوباره بدست بياورد کدام عقل کلي فکر کرده که موقع مناسبي برای هارت و پورت و استفاده سياسي جناحي از شعار مرگ بر آمريکاست؟ آنهم آمريکائي که با واسطه صدها قرارداد پشت پرده با خود آقايان دارد؟ حتي ملت آمريکا هم در اثر تبليفات رسانه های جمعي غرب (همان ملتي که سنگشان را به سينه ميزنيد و حسابشان را از دولت آمريکا جدا ميکنيد) خواهان مجازات هرکشوری هستند که به زعمشان حامي تروريستها و ضد آمريکائي است. اصلا" اگر آمريکا حمله کند چه ميکنيد؟آن فرمانده سپاهي که عرو گوز ميکند که ايران را ويتنام ميکنيم آيا خبر دارد که ملت ويتنام چه بهای سنگيني در ازای حمله و اشغال نظامي آمريکا پرداخته اند که هنوز هم نتوانسته اند بعد از اين همه سال کمرشان را راست کنند؟گيريم که آخرش پيروز شدند. کدام پيروزی ؟ تازه رسيدند خانه اولشان . آمريکا که از اول در ويتنام نبود. به آنجا لشگرکشي کرد و آخرش هم برگشت جای اول . يعني ويتنام را خالي کرد. همين. شما چه خواهيد کرد؟
به جز همين کارهای هميشگي و در آخر هدر رفتن خون قربانيان چيزی نصيب اين ملت هميشه در صحنه ای که به تحريک شما به خيابانها ميريزند و فرياد " مرگ بر آمريکا " سر ميدهند خواهد شد؟
اگر ميشود که هيچ ..مثل گوسفند تشريف ببريد دلتان را با "مرگ بر آمريکا" خوش کنيد..



........................................................................................

Friday, February 15, 2002

٭ عربستان اعلام کرده که در مراسم حج امسال هيچگونه تظاهرات ضد امپرياليستي و سياسي را تحمل نخواهد کرد و شديدا" با اينگونه حرکات در مراسم حج مقابله خواهدکرد. چند سال پيش يادتون هست که در مراسم برائت از مشرککين چه بلائي برسر حجاج ايراني آوردند. شرطه های عربستان حجاج ايراني رو به بادچوب و چماق و شمشير و گلوله گرفتند و عربهای محترم مسلمان هم انگار که در جنگ احد غنيمت گرفته باشند از زن و دختر های ايراني نگذشتند بطوريکه بعد از اينهمه سال هنوز هم تعداد زيادی از اين زنان مفقودالاثر هستند و اکثرشون يا به اجبار به عقد عربها دراومدند يا به سبک برده داری قديم کنيز و کلفت اونها شده اند. جالب اينجاست که مائي که با يک کلمه حرف جرج بوش غيرتي ميشيم و ميخوايم آمريکا رو تيکه و پاره کنيم و دولت محترممون به جز عربده کشي و خط و نشون کشيدن برای دولت عربستان هيچ کار ديگری انجام نداديم و خون اون بيگناهان همه هدر رفت. الان هم که کشور عربستان کشور دوست و برادر اسلاميه و بازار دل دادن و قلوه گرفتن بين دولت ما و عربستان گرمه. اينو واسه اين نوشتم چون ميدونم که امسال هم به بهانه مراسم برائت از مشرکين خيلي ها که گول شعارها رو ميخورن توی دردسر خواهند افتاد. شمائي که دارين ميرين حج يا شمائي که دارين پدرومادرتون يا بستگانتون رو ميفرستين بهشون سفارش کنيد که مواظب خودشون باشند و دورو بر تبليغات ضد امپرياليستي و سياسي لااقل در مراسم حج نرن . چون اگر امسالم مثل اون سالها بزنن و بکشن و ببرن هيچ کدوم از اين آقايوني که واسه برگذاری برائت از مشرکين يقه جر ميدن به جز شعار و خط و نشان کشيدن از دور هيچ عملي انجام نخواهند داد. همانطور که اون سالها کاری نکردند و هنوز هم زنهای ايراني اونجا به سيستم برده داری به زور نگه داشته شده اند.


٭ روزگار غريبيست نازنين . در دنيايي زندگي ميکنيم که بسياری از چيزها را ميشود ديد وباور نکردوبسياری ديگر را ميتوان نديده باور کرد. باور کنم يا نه، اين نامه را که باورش سخت است و دردناک؟ باور کنم يا نه آنچه را که شيما مينويسد از درد کودکان گرسنه شهر که با ما چند قدم بيشتر فاصله ندارند؟ آن يکي حادثه هواپيمای خرم آباد را عمدی ميداند و اين يکي برای کمکهای مردم به کودکان دردمند شماره حسابي معرفي کرده است که:
برای علاقه مندان شماره حساب 4277 بانک ملی شعبه اسکان برای دریافت کمک هایتان اختصاص داده شده .
شيما با جنجال آمد تلخ آمد و تلخ نوشت تا شيوا شد. اکنون که بدون نقاب مينويسد نوشته هايش به دل مينشيند وصدافتش شيرين است.
===========تو وبلاگ دخترک شيطان خوندم که نوشته بود از دست لامپ اساسي شاکيه چونکه متن نامه ای که به لامپ نوشته بوده رو اين کچل خان عوض کرده و بخاطر همين هم ديگه وبلاگ لامپ رو تحريم کرده. راستش يادم نميومد که کدوم نامه رو ميگه و کرم افتاد تو جونم که برم آرشيو لامپ رو تورق کنم ببينم اين نامه موضوعش چي بوده و لامپ چه شکری خورده که شيطونک ما از دستش دلخورشده. ميدونم که شماهم همتون دارين از کنجکاوی ميميرين که بفهمين جريان چي بوده. واسه همين کارتونو راحت ميکنم و با گذاشتن نامه ای که به نظر ميرسه همون نامه مورد بحث (البته با تحريف لامپ ) باشه شما رو از خوندن دوباره خزعبلات اين يارو لامپ نجات ميدم. اينم متن نامه :
■ نامه وارده:
«... آي لامپ! من من هر وقت که وبلاگ تو رو مي خوام بخونم خدا خدا مي کنم که مامانم يا داداشم نيان تو که ببينن چي دارم مي خونم. وبلاگت عينهو صفحه هاي پورنو مي مونه. لطفا يه کم با ادب باش
بقيش با خودتون که بگين کي مقصره و اصلا" آيا تقصير و جرمي اتفاق افتاده يا نه. بقول معروف بدون شرح
راستي يادم رفت بگم که لامپ ولخرجي کرده و 12 دلار داده که آرم سايت بلوگر بالای سايتش نمايش داده نشه. اينقدرم که نديد بديد و نوکيسه است دلش طاقت نياورده و اين جريان پرداخت 12 دلار رو (که انگار به جونش بسته بوده ) تو بوق کرده که ايهاالناس بدانيد وآگاه باشيد که لامپ دوازززززززززززده دلار خرج کرده). خب مبارکه. دوست عزيز يه زحمتي برات داشتم. اگه لطف کني يه دونه يه دلاری يا پنجاه سنتي (يا حتي 10 سنتي) برام بفرستي يِه عمر دعات ميکنم. چون واسه ته کيسه ای * ميخوام...
*جهت اطلاع اونائي که نميدونن ته کيسه ای چيه عرض ميکنم که طبق عقايد عوام اگر از شخصي که دستش تو جيبش نميره (و اگه هم بره بيرون نمياد تا خرج کنه) يه پولي بگيرين و تو جِبتون نگهدارين (خرجش نکنين) اون پول باعث برکت جيبتون ميشه و در نتيجه جيب مبارک هميشه پر و پيمون و لبريز از پول خواهد بود.
================
صحبت از لامپ شد ياد ماجرای خريد کامپيوترش برای دوستش افتادم که خيلي با حال نوشته بود. آخه همچين جرياني واسه منم اتفاق افتاده بود. يکي از دوستان (که زيادهم با هم رفت و آمد نداريم) ازم خواست که در خريد کامپيوتر کمکش کنم. يعني يه ليست سخت افزار آورد که براش چک کنم کدومش خوبه و کدومش بايد عوض بشه تا بده براش اسمبل کنند. من خرهم فکر کردم که خب ليستو براش مينويسم جريان تموم ميشه ميره. غافل ازاينکه فرداش برگشت گفت تو هم با من بيا بريم بازار چون من قطعاتو نميشناسم سرم کلاه نره. ما هم بيخبر از دردسرهای بعدی يه روز پنجشنبه رو باهاش رفتيم سفارش داديم. دردسرتون ندم بعدش که ميخواست کامپيوترو تحويل بگيره بازم بنده بايد حاضر ميبودم که نکنه سرش کلاه گذاشته باشند و بعدش که تحويل گرفت يه مشکلي براش پيش اومد که دوبار ديگه هم ناچار شدم برم خونه شون. 5-6 دفه ای که رفتم وبرگشتم با خودم فکر کردم که آخه بشر تو مگه مرض داری ؟ يه نه بگو 9 ماه به دل نکش . کار به جايي رسيد که ديگه اشکالات داداش کوچيکه اش در نصب وکار با برنامه ها هم مستلزم اين شد که بنده برم خونه شون و ثابت کنم که اين اشکال از سخت افزار کامپيوتری که (من گردن شکسته تاييدش کردم ) و خريده نيست و اشکال همون Error معروف کامپيوتر (Error 16280 -User Stupidity ) است. هنوزم که هنوزه گارانتي اون کامپيوتر با من احمقه که اومدم "نه " نگم خودمو تو دردسر انداختم.
===============
جمله حکيمانه: اگر توقعت رو از ديگران محدود کني هيچوقت ازشون دلگير نخواهي شد.
===============
خدايا به داده هات شکر، به نداده هات هم شکر. تا حالا فکر کردی که چي داری و و چي نداری؟ تاحالا به فکرش افتادی که بهترين آرزوئي که ميتوني داشته باشي چيه؟ خونه وماشين و پول و ثروت و اينا مال داستانهاست. من تنها آرزوم اينه که تن سالم داشته باشم و سلامتم رو هيچوقت از دست ندم. فقط اونهائي که لااقل يه بار سلامتيشون رو از دست داده باشن و اونو بزحمت دوباره بدست آوردن ميتونن اين بزرگترين آرزوی منو بفهمند. ببين يه وقت فکر نکني ميخوام داستان بگم و نصيحت کنما، نه به خدا.
فرض کن اون غول چراغ جادو بياد پيشت و بپرسه که چه آرزوئي داری بگو تا ايکي ثانيه برات رديف کنم. اونوقت چيکار ميکني ؟ دلت ميخواد ميلياردر باشي؟ دلت ميخواد خونه و ماشين و ويلا وهمه چي داشته باشي؟ ولي اگه اون غوله رو خدا بزنه پس گردنش و بفرستتش پيش من اين تنها چيزيه که برای خودم آرزو ميکنم. يه ميلياردری که MS داشته باشه پولشو ميخواد چيکار؟ اما اون گدائي که تنش سالمه از اون ميلياردر ثروتمندتر ما خيلي هم داراتر و خوشبخت تره.....، .نيست؟!


........................................................................................

Thursday, February 14, 2002

٭ بله همينه ديگه...پس ميخواستي چي بشه؟ وقتي که به خاطر پافشاری روی شعارهای آبکيت ، شعارهائي که هيچوفت به حقيقت نميپيونده بهانه ميدی دستشون که تحريمت کنن، وقتي که مجبوری به خاطر تحريم ، هواپيمای قراضه و اکسپاير شده رو با خلبان روسي (شايد روسي) قراضه تر از اون بفرستي رو هوا، وقتي که از سپور محله بگير تا کارمند و معلم و مهندس پرواز و غيره حقوقشون کمه و دخلشون به خرجشون نميخونه و به همين خاطر از کارشون ميدزدن.وقتي که 118 نفر رو با اون هواپيمای توپولف اوراق قراضه ميفرستي رو هوا که بگي ما هم هواپيمائي داريم و تحريم به ما اثر نداره و بازم مرگ بر امريکا، وقتي اونقدر برای جان آدما ارزش قائل نيستي که اونا رو با اون قارقارک اکسپاير شده نفرستي اون بالا ، وقتي که هرکي به هرکي باشه و حتي اگه 118 نفرو يکجا بکشي هيچ کس نيست بهت بگه خرت به چند، وقتي که قبلشم چندبار همين اتفاق افتاده باشه و هيچ کس ازت نخواسته باشه حساب پس بدی ،وقتي که بعد اينهمه مدت هنوز تکليف اون ياک 40 که رو جنگلای ساری افتاد رو معلوم نکردن و قبلياشم همينطور.. ، وقتي که صدای شعارتکراری آبکي مرگ برآمريکای خودت نميذاره صداهای جعبه سياه هواپيماهای سقوط کرده رو بشنوی و بفهمي ، وقتي که توی یه کشوری به اسم ايران زندگي ميکني، وقتي که ايراني هستي اونوقت نبايد از اين خبر تعجب کني ، نه اصلا" نبايد تعجب کني اگه تو روزنامه خوندی :در حادثه سقوط هواپيمای مسير تهران به خرم آباد همه 118 تن سرنشين آن کشته شدند!!


٭ بازهم درمورد مهاجرت مغزها...
امشب در اخبار علمي و فرهنگي گوينده خبر با افتخار اعلام کردند که طبق تحقيقات انجام شده اکثريت ايراني های مقيم آمريکا از تحصيلات بالا برخوردار بوده و درصد افراد تحصيل کرده دربين ايرانيان مقيم USA از ساير مهاجرين بطور قابل توجهي بالاتر است. البته گوينده خبر روی اين خبر دقت کافي نکرده بودند چون اگر درست فکر کنيم اينکه افراد تحصيل کرده ايراني مهاجرين از وطن را تشکيل ميدهد نه تنها جای افتخار ندارد بلکه موجب شرمندگيست. حتي کشوری مانند ترکيه به جز عمله و کارگر ساده بي تخصص به کشورهای ديگر صادر نميکند. يعني درهمه کشورهای دنيا افراد بي تخصص وبيسواد که در داخل کشور کاری ازشان ساخته نيست مهاجرت ميکنند ولي درايران اکثريت قريب به يقين مهاجرين را تحصيل کرده ها و رتبه های اول المپيادهای مختلف علمي تشکيل ميدهند. البته بايد توجه داشت که طبق فرمايش رهبر معظم مان اين مسئله اصلا" هم فرار مغزها نيست و بلکه مهاجرت مغزهاييست که بدنبال محيط مساعدتر پيشرفت از کشور در ميروند. البته لغت "در رفتن" با "فرار کردن "تومني 12 زار فرق دارد که آنهاييکه تفاوتش را نميدانند ميتوانند يواشکي از آنهاييکه ميدانند تفاوتش را بپرسند.
=================
سينمای بعد از انقلاب
يکي ديگر از برکات انقلاب 57 رشد و تعالي تئاتر وسينمای ايران است . حتما" شما هم فيلمهای آبگوشتي قبل از انقلاب را ديده ايد که تلفيقي از فيلمهای هندی و فيلمهای ترک را بعنوان سينمای فارسي به ملت قالب ميکردند. ناگفته پيداست که ازين نظر واقعا" سينمای ايران پيشرفت چشمگيری داشته است که جايزه های مختلف فستيوالهای سينمائي دنيا گواه اين رشد و تعالي است. به غير از آن تماشاچيان فيلم های فارسي نيز بتدريج دارای هوش و ذکاوت فوق العاده ای شده اند که با ديدن ف تا فرح آباد خواهند رفت و مثلا" وقتي هنرپيشه زن فيلم بشقاب شله زرد را به دست هنرپيشه مرد ميدهد (همراه با نگاهي معني دار و پراحساس) البته معني و مفهوم آن اينست که در اينجا هنرپيشه زن و مرد يک ماچ آرتيستي ممتد از همديگر گرفته اند . يا اگر بشقابي بشکند يا ليواني از دست بيفتد و آبش بريزد يا رعد و برق بزند (يا قطاری بوق کشان وارد تونل بشود) معني و مفهوم آن اين خواهد بود که مرد داستان چوب پرده دختره را انداخته است و آنچه نبايد بشود (يا بايد بشود) شده است.. البته گاهي اين قسمت نياز به صحنه نمايشي هم ندارد و توسط صدا به بيننده القا ميشود. مثلا" بعد از ورود مرد به اتاق زن و بستن در پشت سرش (دوربين هنوز بيرون اتاق را ميگيرد) صدای آمبولانسي ،آژير پليسي چيزی (بظاهر بي دليل و بيربط) مي آيد و تماشاچي نابغه موظف است که در اين مواقع تا ته ماجرا را بخواند. اگر هم نخواند تقصير خودش است که عقلش نميرسد يا قوه تخيلش ضعيف است. اين گونه کنايه ها، به ناگزير در سينمای فعلي ايران بصورت وسيعي مورد استفاده هستند. تماشاچي هم ميداند که مثلا" اگر مادر دستهايش را به دو طرف باز کرد و پسر هم با لحني پر احساس و چشمان پر از اشک (از فاصله 4 متری ) گفت :آه مادر ، آنوقت اينجا يعني مادر پسرش را در آغوش گرفته و دارد غرق بوسه ميکند. البته در بعضي از قسمتها اين محدوديتها جنبه بسيار مضحک و خنده آوری به داستان ميدهد مثلا" وقتي که تماشاچي غربي ميبيند که هنرپيشه زن فيلم با روسری و مقنعه و مانتو زير لحاف خوابيده است به عقل نداشته ايرانيان شک ميکنند که آيا همه ايرانيان عادت دارند با لباس کامل به رختخواب بروند يا فقط قهرمان اين داستان عقلش پاره سنگ ميبرد. البته فيلمسازان هوشمند ايراني اين مشکل را نيز با حقه ای مصلحتي بدينصورت حل کرده اند که مثلا" هنرپيشه زن بين هر جمله يک عطسه ميکند و گوشزد ميکند که : آخ سرما خورده ام وسرم درد ميکند و بجای مقنعه و روسری هم يک متر و نيم حوله را دورسرش ميپيچد (در رختخواب ) که خداي نکرده سرماخوردگيش آنفولانزای مزمن (يا ايدز) نشود.خلاصه اينکه برکات اين انقلاب تنها محدود به سينماگران نيست و تماشاچيان ايراني نيز به مدد ترفندهای سينماگران دارای هوش و نبوغ پيشرفته ای شده اند که قسمتهای بازی نشده فيلم را هم ناديده ميخوانند و در ذهن تصور ميکنند.
=============
آخ که بازم اين ندا خانوم گل زد به سيم آخر و يک دوره کلاس کامل پورنوتراپي برای عموم خوانندگان وبلاگها در افکار منسجمش تاسيس کرد.درسشم 6 واحديه و جزو واحدهای اختصاصي محسوب ميشه . ببينم دختر تو مثل اينکه خوشت مياد ازون ايميلهای کذائي هي برات بفرستنا..درست هم دستتو ميذاری جای حساس (نه از لحاظ فيزيکي...بلکه از لحاظ شيميايي) ....خلاصه اينکه اگر ميخواين در سکس با جنس مخالفتون هردو به ارضای کامل برسيد و از همديگرراضي باشيد حتما" يک دوره فشرده نزد استاد نداخانوم حريری منسجم بگذرونيد. مطمئن باشيد با گذراندن اين واحد مهم و اختصاصي هيچگاه در ترمهای زندگي مشترکتان مشروط يا رفوزه نخواهيد شد.اين کارآموزی هم مثل ساير کآرآموزيهای ندا خانوم از دروس مهم زندگي سکسي مشترک به شمار ميان و هرکس نتونه اين واحدو پاس کنه مسلما" در ترم زندگي مشترک بالکل رفوزه شده و نظر به بالا بودن تعداد واحدها (6 واحد) عدم قبولي در اين درس مهم خودبخود به مشروطي کل ترم خواهد انجاميد.
قابل توجه اينکه قبول شدگان اين کلاس که کارنامه شون Certificate به امضاء استاد اعظم "ندا" رسيده باشه طبيعتا" در پيشگاه دختران حوا از سوکسه بيشتری برخوردار بوده و سينه چاک های زيادی خواهند داشت. يادمه يه زماني ميگفتن هرکس مدرک ميکروسافت داشته باشه تو خارج زودتر کار گيرش مياد و کمپانيهای خارجي ميقاپنش . حالام بايد گفت هرکسي مدرک سکسولوژی با امضاء خانم حريری رو داشته باشند تو ايران زودتر ميتونن مخ بزنن و دختران حوا اونو با عجله (و اشتها) خواهند قاپيد.(باش به همين خيال....)


........................................................................................

Wednesday, February 13, 2002

٭ فرهنگ ما و فرهنگ ديگران
بر همگان واضح و مبرهن است که ما ايرانيان علاوه بر هوش و استعداد خدادادی و آي کيو بالا وارث تمدن 2500 ساله شاهنشاهي و تمدن 1400 ساله اسلامي هم هستيم و تازه کلي نفت مفت و مجاني هم زير پايمان قلقل ميکند و با وجود اين همه دارندگي باز هم در مقايسه با کشورهای غربي و اروپائي همچون گوسفند زندگي و طي طريق ميکنيم . چرا؟؟!!
ديشب به اين فکر ميکردم که چرا کشورهائي مثل آلمان وژاپن بعدازجنگهای خانمانسوز و ويراني کامل توانسته اند در مدت کوتاهي رشد کنند ولي ما با وجود اينکه درگير مستقيم اين
جنگها نبوده ايم هيچگاه به گرد آنها هم نرسيده ايم ؟ چرا انگ جهان سومي روی پيشاني ما حک شده و هيچگاه پاک نميشود؟ من اين مسئله را ناشي از عقب ماندگي فرهنگي و عدم تمايل خودمان به تصحيح يا بازسازی اين فرهنگ ميدانم. متاسفانه در کشورهائي مثل ايران ، ملت هيچگاه منافع جامعه را به منفعت شخصي خود ترجيح نميدهند و تازه بالعکس آن هم عمل ميکنند. حاضريم که برای سود بردن از مسئله ای خاص ضرر چندين برابر آن را به ديگران تحميل کنيم اما از منفعت خودمان نگذريم.رفتارهای افراد در اجتماع بعد ديگری از اين مسئله فرهنگيست. طرز تفکرهای خاصي در جامعه ما وجود دارند که خورشيد خانم و ديگران از آنها به نام "جوات بودن " يا لمپنيسم نام برده اند. موارد بسياری که در جامعه به عنوان کژی از آنها ياد ميشود کماکان به حيات خود ادامه ميدهند بدون اينکه کوچکترين کوششي از طرف ما مردم ، برای اصلاح اين وضعيت صورت گيرد. نمونه بارز آن طريقه رعايت قوانين جامعه (مثلا" قوانين راهنمائي و رانندگي) توسط افراد است.
===============
به عنوان مثال قوانين راهنمائي و رانندگي هيچگاه از سوی مردم به عنوان قوانيني لازم اجرا که رعايتشان به نفع کليه آحاد جامعه باشد در نظر گرفته نميشوند. به حديکه انجام تخلف
بصورت پنهان و از طريقي که دور از چشم پليس باشد حتي زرنگي و تيز بودن درنظر گرفته ميشود. عبور سريع از کوچه ای که يکطرفه است در جهت مخالف و قبل از سررسيدن پليس ، عبور از چراغ قرمز و نارنجي در صورت عدم حضور مامور، پارک در محلهای ممنوعه وعبور غيرمجازاز محدوده طرح ترافيک ، همه و همه درصورتيکه پنهان از چشم پليس راهنمائي انجام شوند نه تنها مذموم نيستند بلکه دليلي بر تيز بودن و هوشمندی و زرنگي فرد متخلف به حساب مي آيند. از طرف ديگر طرز عمل راهنمائي و رانندگي نيز بر اين گونه تخلفات و عادی شدن آنها در چشم ملت مي افزايد. مثلا" يکروز قرار ميشود که همه در اتوبانها از کمربند ايمني استفاده کنند. يکهو به همه مامورين راهنمائي آماده باش داده ميشود که هرکس کمربندنداشت با شدت هرچه تمامتر عمل کنند و جريمه کنند. يک ماهي اين مسئله تمامي تخلفات ديگررا تحت الشعاع قرار ميدهد و در اين مدت مثلا" با ماشينهای دودزا هيچ کاری ندارند و فقط به کمربند گير ميدهند. بعد از يک ماه کم کم اجرای قانون کمربند ايمني بقول معروف شل ميشود. ديگر با کمربند کاری ندارند و رانندگان هم که اين مسئله را احساس ميکنند ديگر تمايلي به استفاده از کمربند ايمني نشان نميدهند. يکباره قانون ديگری را بزرگ نمائي ميکنمند و ميگويند از تاريخ فلان اتومبيلهای دودزا در شهر تهران جمع آوری خواهد شد. (انگار که قبل از اعلام ، اين قانون قابل اجرا نبوده ) از فردا ديگر هيچ ماموری با کمربند ايمني کاری ندارد و فقط به اگزوز شما نگاه ميکند که مبادا دود کند.از طرف ديگر رانندگان نيز ديگر به کمربند کاری ندارند و خود را ملزم به بستنش نميدانند. خب ..؟ حالا به نظر شما در چنين مملکتي و با چنين مردمي چگونه ميتوان برخورد کرد که رعايت مقررات را بر خود لازم الاجرا بدانند؟ تنها حالت ممکن نظارت مستمر و مداوم مامورين قانون بررعايت قوانين ميباشد . اين نظارت ميتواند برای مدتها ادامه پيدا کند تا زماني که اين گوسفنداني (که بنده هم جزوشان هستم ) که در گذرهستند اين مطلب بهشان حقنه شود که چشم قانون شب و روز باز است و اگر خلاف کنند ازجريمه آن راه فراری ندارند. بعد ازآن ميتوان کم کم اين نظارت را کمرنگ نمود.اما اين نيازمند زماني دراز و طولانيست.
==================
کساني که به اروپا سفر کرده اند مطمئنا" از حالت اعتمادی که بين دولت و ملت وجود داردحيرت نموده اند. مثلا" در اکثر کشورهای اروپائي جهت سوار شدن به مترو و وسايل نقليه
عمومي هيچگونه نظارت آشکاری بر خريد بليط يا باطل نمودن آن صورت نميگيرد. فرد مسافر اروپائي فهميده و با فرهنگ ، خود از دستگاه اتوماتيک فروش بليط ، بليط مترو را ابتياع نموده و توسط دستگاه ديگری قبل از ورود به واگن مترو (يا داخل آن) بليط را باطل مينمايد. نه ماموری برای فروش بليط وجود دارد نه ماموری برای کنترل يا باطل کردن آن . اصلا" بند و بست و حصاری هم نيست که مسافر را مجبور به عبور از مسير خاصي که در آن بليط کنترل شود بنمايد. تنها مسئله ای که باعث ميشود ملت خودشان راسا" اقدام به خريد بليط و باطلنمودن آن ميکنند وجدان ملتيست که اعتقاد دارند اين اعتماد بين سرويس دهنده و مردم بايد حفظ شود و ميدانند که اگر بهای بليط پرداخت نشود چنين سرويس منظمي نخواهد توانست به وجود خود ادامه دهد. يا برای خريد روزنامه صندوقهای خاصي در پياده روها تعبيه شده که در کنار صندوق قلکي متصل است. هرکس روزنامه مورد نظرش را برميدارد و پولش را شخصا" داخل قلک مي اندازد. هيچ روزنامه فروش و مسئول دخلي هم حضور ندارد که مبلغ دريافتي يا پرداخت و عدم پرداخت آنرا کنترل کند.
حال تصور کنيد در کشور عزيزمان ايران برای ما گوسفندان محترم چنين سرويسهائي ايجاد شود. همان هفته اول شرکت مترو و واحد ورشکست شده و جناب حسين خان شريعتمداری ، بازجو و سردبير محترم کيهان به ورشکستگي خواهند افتاد.
البته از آنجائيکه ايراني جماعت جهت گند زدن در همه جای دنيا نيز حضور دارند بازرسان خاصي در ايستگاههای مترو بصورت اتفاقي درصد کمي از واگنها را چک ميکنند و اگر
مسافری خودش مثل بچه آدم بليطش را باطل نکرده باشد با يک جريمه (حدود 100 برابر بهای بليط اصلي ) متخلف را نقره داغ ميکنند تا حواسش از آن پس جمع باشد که در مملکت آدميان مثل گوسفند نميشود زندگي کرد. اگر هم طرف خارجي باشد نامش در ليست سياه دريافت ويزاقرار ميگيرد تا دفعه ديگر به مملکت آدميان متمدن راهش ندهند.
==========
در مورد قوانين راهنمائي و رانندگي نيز کنترل شديدی بصورت مکانيزه در اروپا صورت ميگيرد. از آنجائيکه برعکس کشورما هر نمره ماشيني در آن طرفها مشخص است که متعلق به چه کسيست و آدرسش کجاست، اگر يک وقت شخصي ناپرهيزی کند و مثلا" چراغ قرمز را رد کند دوربين پليس بصورت خودکار عکس اتومبيل متخلف را گرفته و فردای آنروز توسط پست قبض جريمه ( که عکس متخلف هنگام انجام خلاف به آن الصاق شده است ) و هزينه عکسبرداری و يک وقت ملاقات در اداره پليس به خانه متخلف تحويل ميشود. گوسفند متخلف موظف است در اسرع وقت نسبت به شرکت در کلاسهای آيين رانندگي و انسان بودن اقدام و نمره قبولي را احراز نمايد. درصورتيکه خلاف سنگين باشد يا نتواند در کلاس نمره قبولي بياورد گواهينامه اش برای مدتي (که در قانون پيش بيني شده ) توقيف شده و تا دريافت مجدد آن اجازه رانندگي را نخواهد داشت.
ميبينيم که در همه جای دنيا جهت وادار نمودن ملت به اجرای دقيق قوانين کنترل را بصورتي نامحسوس افزايش ميدهند و اين مهم بر عهده پليس و نيروی انتظامي آن مملکت ميباشد.البته بايد در نظر داشت که درصورت اعمال چنين قوانيني در ممالک گوسفند نشين اين امر تنها موجب بالا رفتن نرخ رشوه و پول چائي مامورين خواهد شد و اثری جزاين نخواهد داشت.
===========
نتيجه: از اين همه روده درازی و حرف مفت چه نتايجي گرفتيم :
1- دليل عقب ماندگي ما از ديگران اختلاف و ضعف فرهنگيست.
2- انسان هرچقدر هم غربي و متمدن باشد تا وقتي کنترل شديد رويش نباشد گوسفندوار زندگي و عمل خواهد کرد.
3- اگر کنترل شديد براجرای قوانين وجود داشته باشد کم کم مردم نيز فرهنگ رعايت قوانين و لزوم اجرای آن ها را خواهند آموخت و دردراز مدت ميتوان اين کنترل را کمرنگ نمود.
4- وقتي فرهنگ بالا برود اعتماد در جامعه بوجود خواهد آمدو وجدان هر کس پليسي خواهد شد که اعمالش را کنترل و مطابق با معيارهای جامعه و مقررات آن هماهنگ ميسازد
5- تمام حرفهائي که گفتيم در مورد آدمهای متمدن است و در مورد گوسفندها اعتبار ندارد.
6- همه چيز نسبي است و از آنجائي که هميشه استثنا هم وجود دارد در يک گوشه دنيا_ قاره آسيا- خاورميانه- کشوريست که نقشه اش شبيه گربه است و اين کشور از هيچيک از قوانين طبيعي و ..تبعيت نميکند. کنترل باشد يا نباشد ، مقررات باشد يا نباشد، ما کار خودمان را ميکنيم ، خر خودمان را هين ميکنيم و متمدن بشو هم نيستيم . تازشم مرگ بر آمريکا..همين
توضيح:
* قصد توهين به هيچ شخص خاصي را ندارم پون خودم هم ايراني و جزو همين گوسفندان هستم. هرکي هم ناراحت است ميتواند کونش را در آب سرد بگذارد....!


٭ چند روز پيش آنها که ماهواره داشتند شاهد مصاحبه و برنامه تلويزيون شبخيز با داريوش بودند .در اين مصاحبه داريوش اعلام کرد که مدت 2 سال است اعتيادش را ترک کرده و تصميم دارد با همراهي گروهي در اروپا و آمريکا و در صورت مساعد بودن موقعيت نسبت به سازماندهي گروههای پزشکي و روانپزشکي ترک اعتياد اقدام نمايد. بلافاصله پس از آن در تلويزيون ان آی تي وی ، ضياء آتابای با عکس العملي کاملا" زشت و حسودانه به تقبيح عمل داريوش بخاطر شرکت در برنامه تلويزيون ايران (آي تي ان ) نمود و اورا خائن به ملت و....خواند. پس از آن باز به صحرای کربلا سری زد و گوگوش را نيز از سخنان خردمندانه لمپني خود بي نصيب نگذاشت. داشتم فکرميکردم که:
وای بر ملتي که ده نمکي و حاجي بخشي و الله کرم رجال سياسيش و رهبر اپوزوسيون داخليش طبرزدی و سخنگو رهبر اپوزوسيون خارج از کشورش ضياء آتابای باشد.وای برما

==========================
در دهه فجر بسر ميبريم . جشني که بعد از 23 سال هنوز نتوانسته است که جای عيد سنتي ايرانيان ، نوروز باستاني را بگيرد. در اين دودهه سعي بسياری در جهت کمرنگ نمودن جشن نوروز و سنتهای مربوط به آن صورت گرفته که به دلايل بسيار اين امر با شکست روبرو شده است. حتي ميتوان گفت که تمامي تلاشها دراين راه نتيجه معکوس ببار آورده و در سالهای اخير ميبينيم که مذهبيون با شرکت در اين جشنها سعي در بدست گرفتن کنترل آن و تلفيق آن با رسوم و سنن اسلامي هستند. از قديم گفته اند دستي که نميتواني گاز بگيری را ببوس. به نظر ميرسد که قبول جشن های نوروزی توسط متشرعين حکايت از پيروی آنان ازين ضرب المثل داشته و در کنار آن تلاشهائي جهت مخلوط نمودن اين سنن کاملا" ايراني با مسائل مذهبي و سنت های ميراث اعراب صورت ميگيرد. دهه فجر در ايران (که مردم بشوخي از آن به عنوان دهه زجر ياد ميکنند) عبارت است از اجرای مراسمي مشابه همانچه در زمان قبل از انقلاب در 28 مرداد يا سالگرد فرمان 12 ماده ای انقلاب سفيد انجام ميشد، گيريم که ديگر از پارتيهای آنچناني و صرف مشروب در جشنها خبری نباشد. از نظر ملت نه تنها دهه فجر بلکه هر موقعيت کوچکي که بهانه ای برای شادی باشد بخوبي استقبال ميشود چون شادی و جشن کمبود هميشگي اين ملتيست که از عزاداريهای هميشگي مذهبي به تنگ آمده و جامعه جوان آن خواستار شاديهای بيشتر در عوض عزاداريها و مراسم مذهبي کسالت آور هميشگي هستند. متاسفانه ميبينيم که در اين مملکت چهره رسمي ملت چهره ای خوددارو غمزده است که حکام آن جز اين را برای ملت نميپسندند و در همين جهت حتي در مراسمي همچون جشنهای دهه فجر نيز با فشار و اعمال کنترل برروی ملت از تظاهرات ناگزير شادی و جشن جلوگيری ميشود و طعم اين شاديها را هم در کام ملت تلخ ميسازند.


........................................................................................

Tuesday, February 12, 2002

٭ چيزى كه مرا در سفرهايم به ايران آزار مىداد و سخت آزارم ميداد، كينه ورزى هاى مردم بود نسبت به يك ديگر. در كشور من مردم از همديگر بدشان مي آيد. فروشنده از مشترى, كارمند از ارباب رجوع، مقامامت از مردم، مردم از مقامات، نويسنده از نويسنده، شاعر از شاعر، فيلمساز از فيلمساز و .... اين قطعه را از وبلاگ يولداش در اينجا گذاشتم چونکه سوال هميشگي من هم بوده است ،چرا که هميشه برايم اين مسئله باعث تعجب بوده که چرا در اين مملکت همه بدخواه يکديگرند يا لااقل از همديگر بدشان مي آيد. از آن راننده اتوبوس بگير که 500 متر مانده به ايستگاه يا 200 متر بعد از آن نگهميدارد تا به مسافراني که از ايستگاه بسوی اتوبوس ميدوند و به آن نميرسند بخندد تا آن کارمندی که بي دليل به ارباب رجوع کار امروز را به فردا و کار فردا را به پس فردا حواله ميدهد. آن فروشنده ای که مقررات فروشگاه را چماقي ميکند برای کوبيدن در سر مشتری تا آن کارمند بانکي که به 1001 بهانه از انجام کار مشتری طفره ميرود. از آن راننده تاکسي و مسافرکش که به طرز بستن در مسافر تا مسير بد و ..گير ميدهد تا آن داروخانه داری که داروهای کمياب را به بهانه "نداريم"با دفترچه بيمه به بيماران نميدهد. و..و..و..و هنوز نميدانيم که مشکل در کجاست و چرا اينهمه بدخواه يکديگريم . بارها به عينه ديده ام کساني را که از ناراحتي يا بدشانسي ديگران شاد ميشوند يا با بدخواهي به شادی و موفقيت ديگران مينگرند. شايد اين تاثير فشارهای مختلف اقتصادی ,اجتماعي ،سياسي و...(و چند تا ئي ديگر} باشد که به اين وسيله ميخواهند فشار را از روی خود به ديگران منتقل کنند..و چه کار بيهوده ای . چون همانگونه که فشار را از روی خود به ديگران منتقل ميکنيم ديگراني که ميتوانند هم ، آنرا به ما بازپس ميدهند و آنچه ازين تبادل بيهوده بجای ميماند همان اخلاق مذموميست که مارا بدخواه ديگران و آن ديگران را بدخواه ما ميسازد.انگار اين يک عادت هم در عداد ساير عادات و فرهنگ غني ايرانيان درآمده است.
بياييد متعصب نباشيم . گفته ام که هميشه ازين که ما ايرانيان خودرا به غلط گل سرسبد ملل و دارای استعداد خدادادی و هوش سرشار ميدانيم و به فرهنگ مثلا" غني 2500 ساله شاهنشاهي يا فرهنگ اصيل اسلامي 1400 ساله خود ميباليم حرص خورده ام . ملل ديگری که ازين ادا و اصولها و تعصبها هم نداشته اند و خودشان را برتر از ديگران نميدانستند براحتي از ما سبقت گرفته اند تا حدی که امروزه علنا" کشور ايران را Primative قلمداد ميکنند و مردمش را بي فرهنگ مي نامند. مقصر هم خودمان هستيم که با قبول بعضي از سنن و يا اجرای تعدادی رسومان منسوخ شده اين چهره را از خودمان در دنيا ارائه ميکنيم .و متاسفانه ميبينيم که به اسم اسلام نيز حرکاتي از قبيل شلاق زدن و تعزير و حد شرعي و سنگسار و بريدن اعضاء بدن به کلي چهره ای عقب مانده و متحجراز ايرانيان در برابر ساير ملل دنيا به نمايش گذاشته ايم . در اينکه مجرم بايد مجازات شود حرفي نيست. زندان و حتي اعدام را (با آنکه آنرا انساني و حق بشر نميدانم) برای همين گذاشته اند. مگر کشورهائي همچون سوئد و ساير کشورهائي که در آنها به اخلاقيات احترام بسيار گذاشته شده و ميزان جرم وجنايت درآنان بسيار پايين است تخته شلاق و سنگسار داشته اند؟ چطور است که در اين کشورها دزدی بدتر از جنايت محسوب شده و فرهنگ مردمش نيز همين را پذيرفته ولي در کشور ما با آن همه تعزيرات گوناگون و منع شرعي و غيره ،دزدی (حالتهای مختلف آن) گاهي حتي زرنگي محسوب شده و مرتکب آن را آدمي زرنگ و باهوش ميدانند؟چطور است که با آنهمه کيفرهای سخت شرعي و قانوني امثال جزائريها و خداداد و رفيق دوست در اين کشور امکان رشد دارند و هرکه بيشتر بدزدد احتمال گرفتار شدنش کمتر است ؟ تجربه اين چند سال و اعمال قوانين مختلف شرعي در برخورد با جرائم بايد تا بحال به ما فهمانده باشد که اشکال جای ديگريست .... اما حيف که بقول ملانصرالدين بعضي ها هيچوقت نميفهمند...و تا نفهميم بقول شياطين!!! Primative هستيم و خواهيم ماند.


٭ به گزارش سيب زميني بيرگ سايت اکبرآقا رو آی- اس- پي آپادانا بسته است. انگار که اين سايت هم جزو سايتهای پورنو و سکسي باشد. مسئول محترم اين سايت احتمالا" تا بحال وبلاگهای ندا و هيس و لامپ ( و بقيه سکسي نويسان وبلاگدار) را مطالعه نفرموده اند که چار تا گوز و چس (که زياده بر صدهزارش توی وبلاگ همان سيب زميني روزانه خيرات ميشود) را جزو مسائل پورنو قلمداد کرده اند. البته به نظر ميرسد که اين بستن سايتها از طريق پروکسي دستورالعمل قانوني خاصي ندارد و مسئول هر آی-اس-پي بنا به عقل ناقص خودش و با سليقه شخصي هرچه را دل تنگش بخواهد ميبندد و هرچه که نخواهد را باز ميگذارد.
====================
خب که چي؟ اين صحبتهائي که روزنامه نوروز در مورد مصاحبه اوائل سال 80 با هاشمي شاهرودی نوشته يعني چه و چه نتيجه ای ازش ميخواهد بگيرد؟ تا حالا اين مصاحبه کجا بوده و چرا تابحال چاپش نکرده؟ حالا که چاپش کرده چه کنيم؟منکه آخرش نفهميدم اينهمه ساختمانهای قشنگ و بهشت موعود و غيره که با حرف و شعار برايمان ميسازند (از خاتمي بگير تا شاهرودی و ..) کدامش بدرد ملت ميخورد و نتيجه مثبتي در وضعيت اين ملت بدبخت دارد؟ نميدانم شايد از خنگي من است ولي من هنوز بعد از 23 سال به اين حرفهای قشنگ عادت نکرده ام و نميدانم که خوردني هستند يا پوشيدني يا کردني...اين مقاله هم همين را ميگويد.
====================
اشکال اينجاست که همه ، حتي خارج نشينها و نويسندگاني که دور از سانسور در خارج از کشور قلم ميزنند هم چنين در نظر ميگيرند که ايران دارای حاکميت دوگانه ايست که در دوجهت مخالف هم در حرکت هستند. در داخل هم چنين شايع ميکنند که خاتمي ميخواهد اما نميگذارند!!! اما حقيقت جز اين است. اتفاقا" همين را ميخواهند و برايش تبليغ ميکنند که بگوييم چپ و راست دوجناح مخالف هم هستند و کار همديگر را خراب ميکنندو..والخ. آقاجان اين دوجناح هرچه هم به خون هم تشنه باشند و گوشت و پوست همديگر را بدرند استخوان را باقي ميگذارند چون اصولا" هدف از تشکيل خودشان و اين جبهه بنديها را ميدانند و علايق و اهداف مشترکي (که همانا تثبيت جمهوری اسلاميست ) دارند.
آنهائي که به هواداری از جناح خودشان عربده ميزنند ، افشاء ميکنند و يکديگر را مفتضح ميکنند دوفرقه هستند. يک عده اصلا" به اين کار مامور شده اند و ماموريت دارند که به توهم اختلاف ميان دوجناح دامن بزنند. اين کاررا هم آگاهانه و با دقت و از روی نقشه حساب شده انجام ميدهند.....ملت هم سرشان گرم ميشود و به طرفداری ازين جناح يا آن يکي در راه تحقق اهداف جناح خودشان عربده ميکشند. عده ديگر اما ، همچون حسني اروميه و هم فکرانش بازی را زيادی جدی ميگيرند. يا عقلشان نميرسد يا اينکه اصلا" قابلشان ندانسته اند که حقيقت را درگوشي بهشان بگويند. اينها بازی را جدی ميگيرند و به خاطر همين ضربه های کاری به يکديگر ميزنند (که همينشان را دوست دارم چون تنها اينان هستند که ناخواسته به سود ملت عمل ميکنند)همديگر را افشاء ميکنند ، پرده از تخلفات و سوء استفاده های مالي و رانت خواريهای همديگر برميدارند تا اينکه بالاخره ندای غيبي از يکجائي در همين دنيا و همين کشور و همين شهر بهشان صادر شود که هووووش...يواششش...زياد تند نرو که صفحه کلاج ميسوزوني...تا اين ندا نرسيده خيلي خوب به سود ملت عمل ميکنند. خدا زيادشان کند اين گروه دوم را...............
====================
ميگويند که کلوخ انداز را پاداش سنگ است. من نميدونم کي اول شروع کرده، خنگي ام را ببخشيد ولي متوجه نشدم که اول اکبرم به پروپای آکل و کاکل پيچيد و به الواح شيشه ای سنگ انداخت يا از همون اولش آکل وکاکل با گربه ها مخالف بودند........نگوئيد که اصلا" اين جريان نفرت کاکل از گربه ها ربطي به پلنگ اکبرم ندارد که باور نميکنم. ديشب هم گفته بودم که بوی دردسر به مشام ميرسد. نه در آن حد هستم که بخواهم قضاوت کنم ونه در آن حد که بتوانم اساتيدم را نصيحت کنم. آنچه ميگويم از طرف خودم است و حق خودم .من به خودم حق ميدهم که از اکبرم و نوش آذر و قاسمي طلبکار شوم .چرا که استادان منند و آنچه انجام دهند منهم کورکورانه مي آموزم . پس اينطور... پس قرار است که توی سروکله هم بزنيم؟ پس قرار است که از هم ايراد بگيريم و رک وراست يا در پرده و با کنايه خشتک همديگر را پرچم کنيم ؟هيس جان منتظر باش .شيما توهم ، چون قرار است کيبردم را چماق کنم و سروکله بشکانم . لامپ عزيز توهم حواست را جمع کن وتو...و تو............ نه، نه ....اين يکي را ديگر نميخواهم. اگر قرار است برای همديگر شمشير بکشيد خواهشا" نه در وبلاگ ، برويد توی هوم پيجتان برای همديگر خط و نشان بکشيد. آخر اينجا 170 نفر چشم به دست شما دارند. 170 مريد داريد. 170 نفر نشسته اند که ببينند چکار ميکنيد تا از شما ياد بگيرند.حيف آن نوشته های قشنگتان نيست. حيف آنهمه شورو نشاطتان نيست که با چنين جملاتي آنرا به بدخواه همديگر بودن مبدل کرده ايد؟ميدانم که سخنم هيچکدامتان را خوش نخواهد آمد. حتي انتظار آنرا دارم که با قلم تيزتر از شمشيرتان اين فضول دهن گشادی که جرات کرده و توی کاربزرگترها دخالت کرده را ادب کنيد.اما چه کنم که دلم ميسوزد. اگر نگويم دلم ميسوزد. ببخشيد مرا که پا از گليمم فراتر نهادم . بپای فضول بودنم بگذاريد.



........................................................................................

Sunday, February 10, 2002

٭ بازهم جنگي ديگردر سرزمين وبلاگها
اکبرم باز کيبردش رو چماق کرده و درقالب نامه ای به دخترک شيطان آنچه حق است (و آنچه نيست) را به هم آميخته و دورنيست که باز شر به پا شود.با آنچه ميگويد موافقم اما گفتنش رو مصلحت نميدونم. شايد اين حرف از مني که کمتر تابع مصلحت بوده ام بنظر عجيب بياد ولي معتقدم که خوبيهای يک نفر وقتي به نقطه ضعفهاش بچربه دوراز مردانگيست که نقطه ضعفهاش رو بزرگ نمائي کنيم و خوبيهاشو نبينيم. هميشه از اکبر خوشم اومده، از صراحتش ، صداقتش وبيرحميش در قبال خود و ديگران. ازينکه نون به کسي قرض نميده و براش شهرام بهرام فرقي نداره... ولي بعضي وقتها از بي انصافيش دلم ميگيره.دلم نميخواد توی اين يه وجب جا هم شاهد جنگ و دعواهای بين وبلاگها باشم. آخه قرار نبود وبلاگ ايني باشه که الان هست. اولش فکر ميکردم که وبلاگ برای نوشتن واسه دل خود آدماست.ولي الان که تعدادشون زياد شده ميبينم که اينجا هم روابط داره جای حرفهای صادقانه تنهائي آدمو ميگيره. به من لينک بده تا منم بهت لينک بدم. ازمن تو وبلاگت بنويس وتعريف کن تا منم از خجالتت دربيام.و بدتر ازون...:مواظب باش اگه بخوای ازم بد بگي منم تو وبلاگم سوسکت ميکنم.لهت ميکنم و...من با اينکه اکبرو قاسمي ونوش آذر و..بخوان صنعتشون رو در وبلاگ نويسي استفاده کنند مخالف نيستم. اما فکر ميکردم که چقدر بهتر بود که اگر وقت وبلاگ نويسي فراموش ميکردند که شاعرند، نويسنده اندو فقط وبلاگشون رو مينوشتند.با همون تعريف اصلي وبلاگ که بايد باشه . اون بعد نويسندگي و اشتهار رو هم در هوم پيج شخصي خودشون محصور ميکردند و توی وبلاگ يکي ميشدند مثل همون دخترک شيطاني که حتي طاقت دروغگوئي از روی مصلحت رو هم نداره و جا به جا خودشو لو ميده و اظهار شرمندگي ميکنه.
=========================
بالاخره اين منشور فمينيستي سيب زميني کار دست ما داد و مجبور شدم اينجا در موردش اعلام موضع کنم. از اونجا که من خودم اصلا" دنبال اونجور آزاديهای ( هرکي به هرکي ) نيستم و اين موردو برای خودم هم آزاد نميدونم خودبخود در مورد بند يک منشور با جناب سيب زميني موافق نخواهم بود ،يعني بهتره بگم اصلا" با صورت مسئله موافق نيستم . انگار که بگيم چون بعضي از مردا ميرن دزدی پس خانمها هم بايد حق دزدی داشته باشند.....اصلا" چه ربطي داره؟ مگه رابطه بين دختر و پسر فقط در دوچرخه سواری يا روابط جنسي قبل از ازدواج خلاصه ميشه که اونارو آزاد بدونيم يا ممنوع ؟ به نظر من برای پسرها هم اين حالت که هرروز با يه دختر رابطه داشته باشند و هي نت عوض کنند معقول و درست نيست چه برسه برای دخترها...تا حالا با خيليها هم دوست بودم که رابطه مون از صحبت تلفني و حضوری و گردش با هم و شرکت در پارتي فراتر نرفته و هم من و هم دوستم ازين رابطه راضي بوده ايم و ازش لذت ميبرديم .هيچوقت هم به خودم اجازه ندادم که بخوام اون رابطه رو به مسائل جنسي بکشونم. حالا نياين بگين اين فضوله خنثي است يا اصلا" مرد نيست وبي خايه است و ازين حرفها... ارزش انسان بالاتر ازينهاست که فقط برای رفع نياز جنسي مورد سوء استفاده قرار بگيره و رابطه جنسي قبل از ازدواج تنها در صورتي مجازه که دوطرف واقعا" همديگرو دوست داشته باشند و قصد ازدواج با هم رو داشته باشند. والا اينکه فقط به خاطر لذت بردن امروز با يکي باشي و فردا با ديگری حکايت همون مرد جنده است که قبلا" گفته بودم. بارها به خاطر اين مسئله و مسائل ديگه با دوستانم اختلاف نظر و برخورد داشته ام. مثلا" يکيش اينکه اجازه نميدادم در خونه من (وقتي که خاليه و مثلا" خونه خالي دارم)کسي جنده بياره يا حتي دوست دخترشو برای حال کردن و دستمالي کردن بياره اونجا.(شايد بعدا" براتون تعريف کردم) .موارد ديگر منشور شامل يکسان بودن قوانين در مورد سمت ها و مناصب دولتي و غيره کاملا" صحيحه و فقط اشکالي که اينجاست تضاد اون با بعضي قوانين مذهبي يا شايد هم رواياتيست که به غلط در مذهب وارد شده و طبيعتا" در اين کشور (که ادعای اسلامي بودن داره ) اجرا ميشه. در پايان بايد عرض کنم که اين مسئله برابر نبودن زن و مرد در کشور ما بعضي وقتها حتي به نفع زنها هم هست و خودشون با کمال ميل از اين نابرابری استقبال و ازش استفاده ميکنند. مثلا" همين که در اتوبوس و ميني بوس و صف نان و صفهای ديگه و... خانمها مقدمند ويا وقتي ماشينشون پنچر ميشه اين آقايون هستند که بايد به حکم زن بودن راننده زحمت پنچرگيری و تعويض لاستيک رو بکشن خلاصه اينکه در اين موارد خود خانمها هم بدشون نمياد که به عنوان جنس ضعيف قلمداد بشن و استفاده شو ببرن.
====================
وقتي پيداش کردن توی تختش مچاله شده بود. دو رگه خون ازدماغش بيرون زده بود و مرده بود. هميـن. هنوز 30 سالش نشده بود. وقتي ميخواستند ببرنش عضلاتش خشک شده بود و نميتونستن بدنش رو صاف کنند. حامد قرباني اعتياد پدرش بود.من دورادور درباره اش ميشنيدم. چند باری باهاش برخورد داشتم و از تيزبيني و هوشش تعجب ميکردم که چطور با اين همه هوش و استعداد دنبال اعتياد و اينکارهاست.
وقتي کوچيک بود پدرش نايلون بسته ترياک رو ميداد دستش و ميگفت تو سوپر سر کوچه وزنش کنه تا بفهمه وزن ترياکي که بهش دادن درسته يا نه. هميشه هم به سوپری ميگفت روغن کرمانشاهيه يا شکرسياهه. بسته حسابي نخ پيچ شده بود و توش معلوم نبود. ولي سوپری سر کوچه هم ميدونست توش چيه. همونموقع ها از توی اون بسته يه تيکه از ترياک باباهه رو کش ميرفت و يواشکي با دوستاش ميکشيد.از پدرش ياد گرفته بود که چيکار بايد بکنه. از همون بچگي به بوی ترياکي که پدرش با دوستاش تو اتاق ميکشيدند عادت کرده بود.پدره با دوستاش وقتي ميکشيدند و خوش بودند اعتنائي به اين پسر نداشتند که ميومد کنارشون مينشست و يواشکي از سيگاراشون کش ميرفت. حداکثر يه دستي به سرش ميکشيدن و ِه خرما تو دهنش ميچپوندن. اونم همش دلش ميخواست که بفهمه اينا چرا وقتي اون ماده سياه بدبو رو دود ميکنند اينقدر خوشند.اينقدر پرحرف ميشن و ميخندند. ...............
خانواده اش خيلي دير فهميدند که معتاد شده.وقتي فهميدند که ديگه کار از کار گذشته بود. از مدرسه بيرونش کردند. خانواده بهش سخت گرفتند.ولي فايده ای نداشت. پدر خودش معتاد بود و کلاهش جلوی پسره پشم نداشت. يه بار که خواست مثلا" پدری کنه و با سيلي خوابوند تو گوشش، حامد دستشو پيچوند .دستشو نگهداشت و بوسيد و ازش خواهش کرد مجبورش نکنه که روش دست بلند کنه. ازون به بعد ديگه دست روش بلند نکرد. حامد ديگه از دست رفته بود. همسايه ها ، فاميل و همه دور و بريها بچه هاشونو از رفت و آمد با حامد منع ميکردند. حامد رفت. خونه پدريشو ترک کردو رفت شاگرد راننده تريلي شد. چند سال شاگردی کرد. راننده خودش هم معتاد بود و کاری بکار حامد نداشت. بعد از چند سال رفت دنبال گواهينامه پايه یک. وقتي ازش آزمايش اعتياد خواستن با قرص ضد حاملگي و آبليموو...کاری کرد که نتيجه آزمايش منفي دربيادو راحت گواهينامه اش رو گرفت.رفت راننده يه تريلي دار شد که از اعتيادش خبر نداشت. دومين سرويسي که با تريلي رفته بود بندرعباس موقع برگشت خوابش ميگيره و تريلي قيچي ميکنه. صاحب تريلي بيرونش کرد و با سفته هائي که برای تضمين ازش گرفته بود انداختش زندان . يارو خسارتشو ميخواست. حامد هم که از 7 آسمون حتي يه ستاره نداشت. حتي تو هزينه ترياک روزانه اش درمونده بود. تو زندان هروئيني شد. روزای اولي که انداختنش زندان حالش بد شد. يکي از زندونيها دلش به حالش سوخت و پشت انگشت شستشو گرفت زير دماغش و گفت عميق نفس بکش. همين شد که از ترياک به هروئين رو آورد. تو زندان هروئين راحت تر از ترياک گير ميومد. ارزونترهم بود. با پولي که مادره روزهای ملاقات براش مياورد فقط گرد ميخريد. غذای زندانو ميخورد لباس زندانو ميپوشيد و هيچ خرج اضافه ای نميکرد تا اون پول واسه خريدن هروئين براش بمونه . يه سال زندان بود تا با گريه ها و التماسهای مادرش صاحب تريلي رضايت داد و اومد بيرون. ولي ديگه هروئيني شده بود. چند دفه صعي کرد تبديلش کنه دوباره به ترياک ولي نتونست. اين اواخر ديگه نميکشيد. تزريق ميکرد. ...........................
روزهای آخر برگشته بود پيش خونواده. تو اتاقش دراز ميکشيد و به آرزوهای دورو درازش که ديگه سوخت شده بود و عمری که هدر داده بود فکر ميکرد. پدره هم کاری به کارش نداشت. همينکه از ترياک باباهه نميدزديد و ازش پول نميخواست براش کافي بود. مادره هرروز ميرفت ختم قران ، سفره حضرت فاطمه و ابوالفضل و برای پسرش دعا ميکرد دعا ميکرد که پسرش دوباره خوب بشه . عاقل بشه و مثل پسرای ديگه ازدواج کنه و..ولي نشد. روز آخر مادرش رفته بود قرآن خوني منزل همسايه ها. پدرش هم معلوم نيست کدوم گوری بود. صبح که مادرش بيدارش کرد گفته بود که سرش درد ميکنه.همين. مادرش وقتي برگشت برای ناهار صداش کرد:حامد، حامد. پسرم بيا غذا سرد شد. ولي حامد ديگه نميشنيد.
...................................
يه روزنامه توی اتاق نشيمن باز بود که صفحه حوادثش نوشته بود: مرگ مشکوک 37 معتاد در تهران و شهرستانها .
...................................
بعد از رفتن مادر با زحمت بلند شد و وسائلو آورد . با يه تيکه کش رگشو گرفت و سرنگ رو تو رگش فرو کرد. همينطور که اون ماده شيطاني داشت تو خونش حل ميشد سرش داغ شد. نشئه تازه داشت تو تنش ميدويد که يکهو سرش گيج رفت. سرنگ رو به زحمت توی پارچه پيچيد و زير دشکش قايم کرد. فشارش افتاده بود پايين و سرش داشت گيج ميرفت. طعم بدی توی دهن و گلوش بود. به زحمت خودشو روی تخت دراز کرد. همه خاطراتش از دوره کودکي داشت تو سرش رژه ميرفت. بعدازظهرهای آغشته به بوی ترياک که تو اتاق پدرش ميلوليد و دوستای پدرش باهاش شوخي ميکردند. نازش ميکردند .سيگارائي که يواشکي از بسته سيگار اونا کش ميرفت. گريه های مادرش وقتي که فهميده بود پسرش معتاد شده، بسته های ترياک که از روشون کش ميرفت و با علي و حسن با هم يواشکي ميکشيدن. جاده داغ و شاگردی تريلي..روزی که تريلي اربابش قيچي کرده بود. خاطرات زندان و ....همه توسرش رژه ميرفتن. دلش درد ميکرد. از درد داشت به خودش ميپييچيد.صدا کرد مادر....ولي مادر داشت خونه همسايه قرآن ميخوند و دعا ميکرد که پسرش نجات پيدا کنه.... دهن و گلوش طعم بدی داشتند.سعي کرد اين طعم بدو از دهنش تف کنه بيرون ، ولي نتونست .همونطور که تو خودش مچاله شده بود دورشته خون از بينيش بيرون زد و بيحرکت موند.هميـــــن.
يکي ديگه به اون 37 نفر تو روزنامه اضافه شده بود.


٭ بالاخره آمد. دمت گرم روزنه که چه خوب شناخته بودی قماربازمان را. خوش آمدی جناب قاسمي...دمت گرم و وبلاگت هرروز، بروز باد
اميدواريم پسرخاله هم برگرده و بازهم بگه که با شما نيستم.
---------------------------
اينهمه عاشق ؟ از سر بيکاری رفتم و وبلاگهای جديدی که تا بحال وقت نکرده بودم بخونم رو بهشون سر زدم. ديدم که همه عاشقند. همه ميان که خودشونو خالي کنندوهمه ميان که اونچه در ذهنشون ميگذره رو روی دايره بريزند. وبلاگ نويسي (که به همت حسين درخشان در ايران راه افتاد ) داره راهي ميشه برای ابراز عقيده ، گفتن حرفهائي که اگر رودرروی مردم بگي شايد فکر کنند ديوونه ای يا فکر کنند که زيادی خودتو جدی ميگيری.ولي همون حرفهای به ظاهر ديوونه وار وقتي که در وبلاگ مياد ميشه آينه ای که افکار نويسنده وبلاگ رو منعکس ميکنه. زيبائيهای وجود آدمي رو نشون ميده. کجا به اندازه اين محيط مجازی ميشه صادق بود، بدون ترس از تمسخر ديگران؟ بدون هراس از اينکه حرفات باعث گرفتاری يا برداشت اشتباه ديگران در موردت بشه ؟ اينهمه سيمهای درهم پيچيده و روترها و دستگاههای مسيرياب با هم دنيای مجازی جالبي به پا کرده اند. دنيايي که در عين مجازی بودن واقعيه و حتي گاهي وقتها از دنيای بيروني مان واقعي تر و موثرتر در روان آدمي عمل ميکنه. لااقل برای من اينطور بوده. با وبلاگم با شما حرف ميزنم و يه روز که بهش سر نزنم انگار که اونروز رو زندگي نکرده ام. شيما رو ببينيد که چطور با وبلاگش با ما رابطه برقرار کرده و هرچند روز اول با تظاهرآمد ولي امروزبا چهره حقيقي خودش آنچه ميدونه با ما تقسيم ميکنه . معتاد را ببينيد که چطور از وبلاگ برای صعود خودش داره استفاده ميکنه و دردش رو با ما درميون ميذاره.اينها رو وقتي ميبينم ميفهمم که تنها من نيستم که وبلاگ رو فراتر از اونچه در سايبراسپيس بهش بها ميدهند ميبينم و احساس ميکنم. تنها من نيستم که در اين سيمهای در هم پيچيده و دستگاهها زندگي ميکنم و گاهي اين زندگي رو واقعي تر از دنيای بيرون ميبينم. واقعي تر، منطقي تر و صادقانه تر
---------------------------------
مدتيست که تنبلي ميکنم . مدتها پيش بايد تمپالت را دستکاری ميکردم . وبلاگهای برگزيده نياز به بازنگری دارند. آنها که ديگر نمينويسند بايد حذف شوند و آنها که دوستشان دارم را بايد اضافه کنم. مدتهاست......ميخواستم طناز را اضافه کنم .با تيتر (نصايح طناز) و لقب گوزنامه سردوزامي را به سيب زميني تفويض کنم که به حق شايسته اعطای اين عنوان به وبلاگش است. خلوت تنهائي (که اسم نويسنده اش را نميدانم) و وبلاگهای اکبرآقا را درليست وارد کنم و شيما را هم و خيلي های ديگر که الان خاطرم نيست. شيطان يک ماهيست که ديگر نمينويسد و داستان خلقتش را نيمه تمام گذاشته است. بدون خداحافظي؟! پس اگر ليست وبلاگهای دلخواهم بي تغيير مانده از تنبليم ببينيد و ترسم از دستکاری تمپالت،نه از کوربودنم و نديدن اينهمه وبلاگ خوب.


........................................................................................

Home