[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Thursday, January 31, 2002

٭ وخدا خاتمي را آفريد
فرشاد اسماعيلي در مقاله ای به ذکر دلايل خود برای شکست قطعي اصلاحات و اطلاح طلبي در ايران پرداخته است که خواندن آنرا به همه توصيه ميکنم. در روزهائي که نارضايتي مردم ميرفت تا فاجعه بيافريند خاتمي وارد ميدان شد و از همان ابتدا با صحبتهای و وعده های شيرين و غيرمعمول خود توانست که توجه اکثريت قريب به اتفاق ملت تشنه آزادی را به خود جلب نمايد. اينک پس از گذشت دو دوره از رياست جمهوری ايشان شاهد عقب نشيني همه جانبه ايشان و همچنين مجلس بصورتي ناگزير هستيم. مجلس با ادعاهای شهرام جزايری مجبور است که پس از اين بيشتر محافظه کارانه عمل کند. چون با اثبات ادعاهای جزايری ديگر نه پشتگرمي ملت ايران را خواهد داشت و تازه ناچار است جهت جلوگيری از ضربات کاری بعدی محافظه کاران ، طوری که مطابق ميل آنان باشد رفتار کند. روزگار غريبيست نازنين...


٭ پروژه جزايری ميرود تا ضربه مهلکي به اصلاح طلبان و مجلس بزند. هرچند که اين افشاگريها بصورت جناحي مطرح شده است (ماجرای دريافت پول توسط احمد جنتي که توسط قاضي از ابراز آن توسط شهرام جزائری جلوگيری شد) اما هرچه باشد قدميست به جلو و به سود ملت. اين افشاگری سبب خواهد شد که مردم ازين پس ديگر به راحتي اعتماد تکرده و حتي در قبول وعده های اصلاح طلبان نيز بيشتر از اين محتاط باشند. آنچه مشخص است اين است که پای تعداد زيادی از نمايندگان مجلس ، مقامات دولتي و افراد سرشناس اصلاح طلب و محافظه کار در اين قضيه درگير است . بازی و نمايشي که شروع شده کم کم دارد از کنترل کارگردانان خارج شده و به افشای اسامي بيشتری مي انجامد. هر حرکتي در اين زمينه قدمي به جلو از سوی ملت خواهد بود.
...................................................
صدای بازجوئي متهمين قتلهای زنجيره ای را شنيديد؟ به دنائت و خباثت نوع بشر ايمان آورديد؟


٭ پرزيدنت جرج بوش در بيانيه اخير خود ايران ، عراق و کره شمالي را به عنوان سه قطب شر تروريسم خطاب کرد و به اين کشورها را به عنوان هدف بعدی مبارزاتش بر ضد تروريسم هشدار داد. به نظر ميرسد که حتي مذاکرات ايران و انگليس نيز سودمند نبوده و آمريکا بر خلاف آنچه قبلا" نشان داده بود هنوز از ايران به عنوان يک کشور حامي تروريست بيمناک است. قابل توجه آقايان و ملت هميشه در صحنه ای که وقت شکار ريدنشان ميگيرد و در جو خطرناک ناشي از 11 سپتامبر کماکان به شعار آبکي مرگ بر آمريکا دلخوش کرده اند و آنرا مدام تکرار ميکنند.
........................
امشب با پدرم از جو قبل از انقلاب 57 صحبت ميکرديم . امروز برخوردی در بانک داشتم که نشان ميداد برخلاف آنچه مرسوم است بانکها (در واقع کارمندان بانکها) هيچ رغبتي حتي برای دريافت پول از خود نشان نميدهند. با برخوردهای اينچنيني در جامعه عادت کرده ايم و فقط کساني که مسن ترند و هنوز رژيم گذشته و روابط آن زمان را به خاطر دارند ، ميدانند که چگونه در زمينه روابط انساني و مدني در اين دو دهه بجای پيشرفت ، پسرفت داشته ايم. پدرم ميگفت : در اتوبوسهای مسافربری آن زمان حتي دستشوئي و توالت هم برای راحتي مسافرين موجود بود و رفتار راننده و کمک راننده ها بسيار مناسب بود. برعکس زمان حاضر که از نمونه هايش هرچه بگويم کم گفته ام. بانکها نيز هميشه حق را به مشتری داده و در تبليغ خود جهت ترغيب ملت به سرمايه گذاری و سپرده گذاری ميکوشيدند. راستي چه شد که بدين وضعيت درآمديم ؟؟!!


٭ سلطان قلبها
آکاردئون زن دوره گرد در کوچه مينوازدو ميگذرد: سلطان قلبم تو هستي تو هستي .....همسايه های مهربان در پشت پنجره ها ايستاده اند و به آواز غريبي که سالهاست فراموش شده است گوش فرا داده اند. بعضي به پائين رفته و پولي به نوازنده جوان ميدهند. آواز غريبش يادآور سالهای جواني بسياری از شنوندگان است و در کوچه ميپيچد. انگاردراين زمستان بوی بهار را با خود آورده است. همه با غمي شيرين به آوازش گوش فرا داده اند و انگار که خاطراتشان را در شعر او مرور ميکنند
..........
ناگهان پيکان سفيدی سراسيمه به داخل کوچه ميچيچد. 4 مرد قوي هيکل با لباسهای سياه تهديد آميز و ريش از ماشين پياده ميشوند و به سمت جوان نوازنده ميروند. از اينجا که ايستاده ام صحبتهايشان را فقط بصورت همهمه ای گنگ ميشنوم. مرد جوان معترض است و دستهايش را به نشانه تسليم به پهلوها باز کرده و نااميدانه ميکوشد که مردان را متقاعد کند. يکي از مردان از پشت اورا ميگيرد و ديگری در تلاشش برای گرفتن آکاردئون آنرا به زمين مي اندازد. در اثر برخورد سخت آکاردئون به سنگفرش صدای آن همچون جيغي در کوچه مي پيچد و از داخل آن خاک بلند ميشود.مردان بي توجه به لابه های جوان به بازديد لباس و جيبهای او مشغولند و با تحکم و خشونت به او معترضند. از اينجا صدايشان را نميشنوم . همسايه ها با نگراني به اين صحنه مينگرند ولي کسي را يارای اعتراض به لباس شخصيها نيست . لباس شخصيها حاکمان هميشه پيروز خيابانها مرد جوان را با تهديد و اجبار سوار پيکان سفيد بدون شماره ميکنندو دنباله بند آکاردئون از در عقب اتومبيل بيرون ميماند. پيکان بسرعت تيک آف ميکند و از کوچه خارج ميشود. همسايه ها با يکديگر از بالای پنجره ها صحبت ميکنند و يکي يکي در داخل منازلشان ناپديد ميشوند ،همسايه های مهربان به داخل خانه های امنشان ميخزند و به همين زودی فراموشش ميکنند. انگار که هيچگاه نوای "سلطان قلبها" در کوچه نپيچيده بود و انگار که مرد جوان از اين کوچه گذر نکرده بود.
............
2 ساعت بعد نوازنده جوان با زير چشم سياه و کبود شده در کوچه ، در زير ديواری که پوستر انتخاباتي خاتمي هنوز برروی آن به چشم ميخورد، بدنبال قطعه ای از آکاردئونش که کنده شده بود ميگردد. در زير نگاه خندان پوستر خاتمي بيصدا و با بغضي در گلو ميگردد.ساکت است و در جواب سوال يکي از رهگذران فقط از قطعه گمشده سازش ميگويد و ديگر هيچ......وهمسايه های مهربان در خانه سريال ميبينند و به خشايار مستوفي ميخندند......و زندگي همچنان ميگذرد..بي آهنگ و بي ترحم......


........................................................................................

Wednesday, January 30, 2002

٭ چي بگم ؟ چي ميتونم بگم به جز اينکه دوست ندارم اينطور باشه . دوست ندارم آريا مريض باشه و ناراحتي بکشه. دوست ندارم که وقتي ميام توی وبلاگش آپ ديت نشده باشه . دوست ندارم. اگر ميشد يه کاری براش بکنم خوب بود. ولي اينجا همه مون تنها هستيم . با وجود همه حرفامون و جمع شدنمون توی وبلاگها بازم ميبيني که فقط لای سيمها و دستگاهها با هم ارتباط داريم . ارتباطي که به يه سيم بند باشه مفت هم نمي ارزه .دوست ندارم اينطور باشه. آريا بايد خوب بشه چون من ميخوام ووقتي من ميخوام بايد بشه . مگه من خدا نيستم؟ مگه من خدای خودم نيستم؟ يا شايدم نيستم؟ ولي ميخوام و ميشه چون بايد بشه. آريا زودتر خوب شو. زودتر بيا آب و جارو کن که نگرانتم .




٭ خواب را دريابم . خواب رويای فراموشيهاست. خواب را دريابم که در آن دولت خاموشيهاست. من شکوفائي گلهای اميدم را در روياها ميبينم و صداني که به من ميگويد....
.........................
به نظر منم سرگرمي خوبيه. يه صحنه ميسازی از درد و خون و بي عدالتي . اما خونش فقط رنگه، رنگ قرمز، و دردش درد نيست . بي عدالتيشم تقلبيه . اونوقت ميای ازديگران طلبکار بشي که چرا اين رنگ قرمزت رو با خون عوضي نميگيرن .چرا گريه نميکنن . چرا انسانيت کمرنگ شده.اونا رو به بي احساس بودن و بي مسئوليتي متهم ميکني و از اونای ديگه که يا رنگتو جای خون گرفتن يا خودشون رو به اون راه زدن و به روی خودشون نياوردن تعريف ميکني. به اين ميگن چي؟ من اسمشو نميدونم خودت بگو.ديگه به هيچ رنگ قرمزی اعتماد نميکنم.
.............................
گاهي وقتا از اينکه يکي وسط خيابون نمياد يه چاقو تو دلم فرو کنه تعجب ميکنم. يا از اينکه چرا همه دارن عادی راه ميرن و هيچکس حرکاتش زياد عجيب نيست. چون دورو برمون پر از کسائيه که ميتونن اينقدر عجيب باشن .ميتونن اينقدر عاقل نباشن.فقط کافيه به اون چيزی که تو مخشون ميگذره مهميز نزنن و هموني که تو ذهنشون ميچرخه رو به دنيای واقعيت بسط بدن.


٭ معلمان و فرهنگيان بالاخره دست به اعتراض مدني!! زدند و آنچه با آن روبرو شدند البته پاسخي مدني نبود. نيروهای انتظامي تحت امر و محافظ کاخ رياست جمهوری و لباس شخصيهای هميشه در صحنه ، با پاسخي کاملا" غيرمدني بار ديگر ثابت کردند که حرف اگر ناله من و گوش اگر گوش تو باشد ، آنچه البته به جائي نرسد فرياد است. در اين ديار عجيب اعتراض محکوم و ممنوع است. حکومت عدل عليست. آنکه جرات کند و در اين فضای داد و عدل سخن ازبي عدالتي و نابرابری و فاصله طبقاتي بگويد اگر منافق نباشد لااقل ره گمکرده و نادان ومستوجب آتش است. لباس شخصيها هم هميشه بوده اند و خواهند بود. در طي تاريخ پر از فراز و نشيب اين سرزمين هميشه همين لباس شخصيها بوده اند که مسير حرکتها را تغيير داده و منافع حکام را به زور چماق به کرسي نشانده اند.هميشه هم وجود داشته اند و در صحنه بوده اند. در جريان 28 مرداد و نهضت شعبان بي مخي و... معلم که زير بار فشار اقتصادی در حال خرد شدن باشد ديگر معنويت و تحصيل و آموختن علم و دانش و ..ميشود کشک. آنکه با شکم خالي و با افکار متشنج ودرب و داغان و نگران فردا به پای تخته مي آيد تا محصل تربيت کند، محصلينش به جز همين لباس شخصيها نخواهند بود.همينها که به ناله اش و اعتراضش با چماق وکتک پاسخ ميدهند. يا شايد امثال من و تو که به امکاناتمان دلخوشيم و آسه ميرويم و مياييم ، که گربه شاخمان نزند! لباس شخصيها نياز جوامعي چون ايران هستند. حتي خاتمي هم از آنان بهره ميبرد. هر حاکمي اگر بخواهد که بماند بايد از آنان طرفداری و يا لااقل چشمش را بر تخلفات و زورگوئيشان ببندد......و ما هنوز دوره ميکنيم شب را و روز را..هنوز را
......................
روزی چند بار خودتان را فريب ميدهيد؟ تا بحال به اين موضوع فکر کرده ايد؟ منظورم خودفريبيهای ناآگاهانه ذهني که جنبه تدافعي و اتوماتيک دارند نيست. خودفريبيهای ناگزيری را ميگويم که هرگاه در خلوت خود به آن مينگريم از خودمان حالمان به هم ميخورد(يا اصلا" خلوتمان را با اين افکار تلخ نميکنيم) آنچه در رابطه با رفتارمان در اجتماع و برخوردهايمان با ديگر اشرفهای مخلوقات (نظير خودمان) ، به آن تظاهر ميکنيم.خودفريبيمان مشخصه مشترک همه ايرانيان شده است. مشخصه ای حال برهم زن و !! و چي؟ ولش کن. خودتم مثل بقيه ای. حال به هم زن و متظاهر!
.....................



٭ گاهي مي پنداشتم که مردم حليم و ملايم مانند گلسنگ بر قلب سنگي زندگي ميرويند و آنرا نرمتر و پرثمرتر مي سازند. اما اغلب هنگام مشاهده وفور آنها،سازگاری ماهرانه ايشان با پستي و دنائت ، تغييرپذيری و انعطاف نامحسوس روحشان ، خود را در ميان آنها مثل اسب لنگي در ميان دسته ای خرمگس ميپنداشتم . .....مي ديدم که تقريبا" در روان هرکس نه تنها گفتار و کردار بلکه همچنين احساسات متضاد ناشيانه و نامرتب ترکيب ميگردد.بازی هوسناک اين تضادها مخصوصا" شکنجه ام ميداد. اين بازی را در وجود خودم نيز مشاهده ميکردمو اين از همه بدتر بود.به هرسو کشيده ميشدم......(دانشکده های من)


٭ چيزی خوفناک تر از تکيه گاه نيست. ذلت ، رايگان ترين هديه هر پناهيست که ميتوان جست .
....................................................
* خودتي با ما چيکار داری ؟
اينجا رو بخونيد. حالا برين اصلاحات کنيد. نافرماني مدني کنيد. اعتراض مدني سر بدين تا انشااله 1000 سال ديگه جامعه مدني داشته باشيد. اينکه خرمون کنند يه مسئله است ولي اينکه خودمونو به خريت بزنيم يه مسئله ديگه است. اعتراض مدني دانشجويان در ماجرای کوی دانشگاه- اعتراض مدني جوانان بعد از فوتبال و الان هم اعتراض مدني معلمين و فرهنگيان رو داشته باشيد. صحبتهای شيرين خاتمي رو هم داشته باشيد. نوازش ها و محبتهای لباس شخصي ها و افراد نيروی انتظامي محافظ امنيت لباس شخصيها!! رو هم داشته باشيد.اگرهم من گفتم خايه مال پاچه مو بگيريد که بعله به خيلي چيزا رسيديم و خودمون خبر نداريم، آزادی داريم و...!!! برو عمو...خودتو ميزني به خريت منوچيکار داری ؟ اينجا سگ بستن.قانون جنگله. حرفم بزني دهنت گاييده ست .نزني هم دهنت صافه.خلاصه گناه و جرمت اينه که ايراني هستي و تو اين خراب شده به دنيا اومدی. در ميون يه گله آدم عقده ای و قدرت طلب و کثافت و عقب مونده مثل خودت.!!


........................................................................................

Tuesday, January 29, 2002

٭ My HDD was Crashed. as a Result My Windows Xp Went to ass's ass. Then i can not write down in persian .Besides I don't want to Use that FARSISAZ program wich is Infected by a Virus . I'll Install another Xp tomorrow.


........................................................................................

Friday, January 25, 2002

٭ من دارم يه جائي ميرم که تا يکشنبه به هيچ کامپيوتر يا کافي نتي دسترسي نخواهم داشت. بنابراين، اين وبلاگ لااقل تا يکشنبه آپ ديت نخواهد شد.واسه اين گفتم که خوانندگان سينه چاکم يا اون دوستاني که(طبق ماده 11) ميخوان ايميل فحش و فضيحت يا تهديد برام بنويسند تا يکشنبه خودشون خسته نکنند چون نخواهم بود که بخوانم يا جواب بدهم. موفق و مويد باشيد.


٭ مشکل اينترنتي و قوانين Cyber Space
من يه مشکل اساسي بوده که هميشه داشته ام. منظورم در زندگي عادی نيست .چون الحمدالله اونجا کوچکترين مشکلي ندارم (به کوری چشم بعضيا). ولي اين مشکلي که ميگم در سايبر اسپيس باهاش مواجه ميشم و همه اش هم به اين خاطره که بعضي وقتها اينترنت رو با دنيای واقعي اشتباه ميگيرم. سايبر اسپيس رو با دنيای واقعي اشتباه ميگيرم و در موردش مثل دنيای بيرون فکر ميکنم،احساس ميکنم و عمل ميکنم. بارها شده که در اين دنيای مجازی اشک ريختم ، خنديدم ، دوست داشتم و دشمن شدم و خلاصه زندگي کردم . پشيمون هم نيستم ولي بعضي اوقات بدجوری چوبشو ميخورم . همه اش هم به خاطر اينه که قواعد بازی رو رعايت نميکنم. آخه اينترنت هم قواعد نانوشته ای داره که اگر ميخواين دچار دردسر نشين بايد رعايتش کنيد. منظورم اون قواعد عادی سايبراسپيس نيست. نه..طريقه رفتار توی Chat Room و قواعد نوشتن ايميل وعلائم خاص Instant messaging و صورتک خندان و گريان وچشمک و ... ..رو نميگم. اونا مشخصند و تابحال حتما" توی يه جائي توی اينترنت تدوين و ثبت هم شده اند. منظورم قواعد بازی خاصيه که توی اينترنت جريان داره . اين قواعد نانوشته اند و اگر رعايتشون نکنيد احتمال اينکه دشمنتراشي کنيد يا توی دردسر بيفتيد و هزينه بدين زياده. يه سری ازين قواعدو براتون مينويسم تا نظر شما چي باشه.
*اينترنت يه دنيای غير واقعيه و به همين دليل هيچوقت نبايد اونو با دنيای واقعي اشتباه بگيريد. چون:
1-آدمها توی اينترنت علاقه ای ندارند که مسئولانه برخورد کنند. يعني خودرا ملزم نميبينند که در قبال رفتار و گفتارشان مسئول باشند.
2-شخصيتي که هر کس در اينترنت از خودش به نمايش ميذاره شخصيت مورد علاقه شه. يعني آنچه که دوست داشت باشد را به بودنش تظاهر ميکند.
3- هيچ چيز حتي آشکار بودن آدرس ايميل يا IP آدرس نميتونه فرد رو ملزم به رفتار معقول در اينترنت بکنه و اين شخصيت افراده که باعث ميشه رفتارشون در اينترنت معقول باشه يا غيرمعقول
4- ماده 3 ربطي به معقول بودن شخص در دنيای واقعي نداره . يعني يک فرد معقول که در زندگي واقعي همه حرکاتش عاقلانه وحساب شده است دليلي ندارد که در سايبراسپيس هم همانطور باشد.
5- اينکه شما از کسي در سايبراسپيس خوشتون بياد يا رفتارشو بپسنديد دليل نميشه که اونم از شما خوشش بياد يا رفتارتون رو بپسنده، بنابراين اگر ميخواين از دست کسي ناراحت نشين توقعاتتون رو محدود کنيد.
6- شما ميتونيد يک بحث عاقلانه رو در اينترنت(ايميل يا Chat يا وبلاگ يا...) شروع کنيد و ادامه بدين ولي دليلي نداره که انتظار داشته باشيد طرف مقابل هم همينکارو(عاقلانه) ادامه بده. اگه نخواد ميتونه به سادگي ناپديد بشه يا اينکه برعکس يکهو عقلشو بذاره تو جيبش وشروع به مسخره بازی درآوردن کنه. پس اقدامات ايمني رو جدی بگيريد.
7- نظر به مواد 1 تا 3 هميشه بايد مواظب رفتارتون باشيد و برای خودتون دشمن تراشي نکنيد. چون منطق شما ممکنه به مذاق ديگران خوش نياد و با بي منطقي جواب بدن .
8- در رابطه با اشخاص هميشه بايد آسه برين و آسه بياين. يه انتقاد شما صرف نظر از وارد بودن يا نبودن ميتونه باعث دشمن تراشي يا دشمن شدن شخص مورد انتقاد با شما بشه و اونوقته که با توجه به تمام مواد بالا (از 1 تا 7) بايد انتظار هر رفتار غيرمعقولي رو داشته باشيد.
9-ظرفيت حقيقي اشخاص " در رابطه با نقد يا شوخي پذيری " با آنچه تظاهريا ادعا ميکنند ميتونه به هيچ وجه متناسب نباشه . بنابراين اگر در وسط يه شوخي يه دفعه طرف مقابل شوخي شما رو جدی گرفت و جدی برخورد کرد ناراحت نشين چون تقصير خودتونه که ظرفيتشو اشتباه محاسبه کرده بوديد.
10- در اينترنت انتظار قضاوت عادلانه و انصاف داشتن فقط ساده انگاريه. خيلي چيزهای ديگه مثل روابط يا اينکه طرف ازتون خوشش بياد يا نياد يا حتي اينکه Nick Name يا آدرس ايميلتون قشنگ باشه يا معمولي ، ميتونن در اين امر دخيل و تاثير گذار باشند.اين ماده ارتباط کمي با ماده 5 هم داره.
11- اگر ازمحتويات ايميلي ناشناس (يا حتي آشنا) ناراحت شديد سعي کنيد بروتون نيارين يا اگر خيلي ناراحتين کونتونو بذارين توی آب سرد. چون عصباني شدن يا دادو بيداد کردن هيچ فايده ای نخواهد داشت و طبق ماده 3 دستتون به طرف مقابل نخواهد رسيد.
12- دروغ گوئي در اينترنت (مخصوصا" بين ملت خاورميانه و علي الخصوص بين ايرانيها)خيلي شايعه. دوستان حتما" در تماسها و ارتباطاتشون بارها به اين مورد برخورد کرده اند.پس در پذيرفتن هر ادعائي خيلي محتاط باشيد و هميشه يک احنمال چند درصدی برای حقيقت نداشتن آنچه مي شنويد يا ميخوانيد کنار بگذاريد.

13- نه ، 13نداريم ،تموم شد. همون 12 ماده بود. ارتباط تمامي قوانين بالا با اشخاص آشنا با بنده چه در ICQ يا Yahoo Messenger, Weblog,DEvil,MSN messenger, E-mail, Morphius ,Napster,Aol messenger,Voxfone,Buddyfone, Netmeeting ,Chat Rooms, Mediaring و ساير وسايل ارتباط جمعي در اينترنت به شدت تکذيب ميشود و هيچ گله و شکايتي در اين مورد پذيرفته نميشود. زياد هم اصرار کنيد با استناد به ماده 1 تا 3 رفتار خواهد شد.(يعني به تخم چپ اسب حضرت عباس يا به همان مورد راست بنده خواهد بود)
اين مواد همان قوانين نانوشته هستند که در وبلاگها هم اعمال ميشوند. شايد ماده های ديگری هم باشد که مطمئنم ديگر دوستان مغرضانه به آنها اشاره خواهند کرد يا خودم بعدا" براتون مينويسم. اگر اين مواد را رعايت کنيد به احتمال قريب به يقين (حدود 95%)مشکلي در روابط Cyber Space نخواهيد داشت .در غير اينصورت احتمال اينکه توی ملاجتان بخورد زياد است. بقول ملانصرالدين توی يکي از جکهای قديميش ( که قصد تعريف کردنش و اجبارتان به خواندن يه جک تکراری رو ندارم ) بعضي آدمها هيچوقت ياد نميگيرند. منظورم اينه که با اينکه خودم بارها توی ملاجم خورده به حدی که اين قوانين رو استخراج ، يا در حقيقت با گوشت و خونم لمس کرده ام ، بازهم خيلي وقتها يادم ميره که توی اينترنت هستم و اينجا رو با دنيای واقعي بيرون اشتباه ميگيرم. وقتي هم يادم مياد که بخوره تو ملاجم و يادم بياره که :خره ، باز ريدی ؟ کي ميخوای آدم بشي؟ کي ميخوای ازين پپه و اسکول بودن دست برداری؟ کي ميخوای ياد بگيری که اينجا قانون جنگله و کسي به کسي رحم نميکنه؟ کي ميخوای يادبگيری که......اصلا" تو ياد هم ميگيری ؟...


٭ *بالاخره من هم سي دی رايتر دار شدم . خوب ارزون شده ها. اون سي دي درايوقبلي ديگه قديمي شده بود و کافي بود يه خش کوچيک روی سي دی باشه تا به اون بهانه نخوندش و منو سرکار بذاره . تازه سرعتش هم خيلي پايين بود و وقتي يه سي دی رو ميخواستم روی هاردم (بسوز 60 مگ هارد دارم )کپي کنم خدا دقيقه طول ميکشيد و تازه آخرش هم پيغام Can not Read FRom originating Device ميداد و منو پکر ميکرد. اين اواخر يه راه خوبي برای کپي کردن سي دی های فيلم و سي دی هائي که با روش سوراخ ليزری ترک آخرشو سوراخ و سي دی رو غيرقابل کپي کرده بودن پيدا کردم. ميرفتم توی داس پرومپت ويندوز و اونجا دستور کپي ميدادم. وقتي به اون ترک خاص ميرسيد پيغام خطا ميداد. اينجا اگر کنسل Cansel رو بزنيد هرچه کپي کرده پاک ميشه ، واسه همين بعد از دريافت پيام خطا به صفحه ويندوز ميرم و ازونجا صفحه داس روی Toolbar رو Close ميکنم. با اينکار فايل تشکيل شده روی هارد باقي ميمونه و فقط اون چند بايت آخر سي دی يا چند ثانيه آخر فيلم(که معمولا" تيتراژ فيلمه) کپي نميشه. ولي شما کل سي دی رو تونستين کپي کنيد ازين به بعد هرچي ازين نکات تجربي يادم بياد اينجا مينويسم که خودم هم يادم نره..ضمنا" با وجود ظرفيت بالای هاردم از بس فيلم روش ريخته بودم داشت قاط ميزد و بايد هرچه سريعتر محتويات هاردمو روی سي دی کپي ميکردم . حالا با اين سي دی رايتر جديد و سي دی های ارزون قيمت 300 تومني که از بازار گرفتم يه بک آپ کلي از هاردم ميگيرم و هاردو تخليه ميکنم. نميدونم با اين کار سرعت خوندن کامپيوتر هم بالا ميره يا نه ولي فکر ميکنم بي تاثير نباشه .



٭ امروز از صبح همش بدشانسي ميارم . کامپيوتر رو روشن کردم و ديدم سي دي درايو از کار افتاده . آمدم بازش کنم که به کل خراب شد و صداهای ناجوری ميده. با يکي از دوستان که دستش به اين کارها فرزه زنگ زدم و الان اينجاست. بعد از معاينه اظهار فرمودند که کارش ساخته است.
من : خب چي شد؟ چيزی ازش در مياد؟
دوستم : آره درمياد. شايد يه دي وي دي درايو توش باشه .شايدم خانومي چيزی ... بايد بيشتر نگاه کرد.
من: شوخي نکن بابا جدی ميگم. پس تو چي ادعات ميشه ميگي من مهندسم و فلانم .درستش کن ديگه
دوستم: مرتيکه الاغ ، زدی خواهر مادر اين بيچاره رو صلوات دادی حالا ميگي بيا برام زير ابروشو درست کن؟ تو که بلد نيستي چرا بازش کردی؟ خب مياورديش پيش من يا زنگ ميزدی من ميومدم درستش ميکردم .
من : حالا بيخيال . چاره ای بکن .
دوستم : چه چاره ای؟ خواهرش گائيده شده. چرخ دنده هاش همه صاف شده و ديگه درگير هم نميشن. چشميش هم از تنظيم خارج شده و ديگه سي دي رو نميخونه.
من : يعني تمام؟ يعني بايد ازش بگذرم ؟ کونده بلد نيستي الکي حرف نزن. راستشو بگو ببينم چيکار کنم.
دوستم : پول خونه داری ؟
من: آره چطور مگه؟
دوستم. خب لباستو بپوش تا مغازه ها تعطيل نکردن بريم يکي ديگه بخريم .
من : بخشکي شانس ، يعني تمام؟ يعني ببرم بدم بيرون هم تعمير نميشه؟
دوستم : فکر نکنم. تازه اگر هم تعمير بشه مدت زيادی برات کار نخواهد کرد. بگذريم که هزينه تعميرش با قيمت يه سي دي درايو نو تفاوتي نخواهد داشت.
من: باشه پس بريم . اصلا" اگر ارزون شده باشه يه سي دي ريد اند رايت بخرم .
دوستم : بجنب که امروز زود تعطيل ميکنند.
بايد زودتر رفت .دارم ميرم کامپيوتر پايتخت. شايد خيلي از شماها هم اونجا باشين ولي چون نميشناسمتون بدون توجه از کنارتون رد شم .فقط يه چيز ديگه..در مورد يه نامه .
امروز ايميلي دريافت کردم از يک ناشناس که خود را معتاد معرفي کرده بود و آدرس وبلاگش را اعلام کرده بود. راستش خنده ام گرفت. ديدم که انگار جريان شيما از تب و تاب افتاده و مثل اين که قرار است موضوع جديدی برای بحث بين وبلاگرها و تب جديدی از يقه جردادنها و حمايت از اين يا آن ايجاد شود. هنوز وبلاگش را نخوانده ام و قصد توهين به ايشان يا ابراز شک نسبت به صحت و سقم ايميلشان رااصلا"ندارم .آدرسش اينجاست , اما حق بدهيد که مارگزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسد و مهمتر از آن مومن هيچوقت از يک سوراخ دوبار گزيده نميشود. فعلا" هيچ نظری ندارم تا وبلاگش دربياد و ببينيم جريان چيه.اميدوارم که اينبار چسناله نباشد و فقط بازم تکرار ميکنم و به همه دوستاني که محيط وبلاگها را با تظاهر مي آلايند و برای جلب توجه به هر ترفندی متوسل ميشوند يادآوری ميکنم که ماه هيچوقت پشت ابر نميماند. بايد برم تا بازار کامپيوتر پايتخت برای خريد سي دي درايو.اين رفيقم هم مثل ميرغصب بالا سرم ايستاده و ميگه عجله کن شب شد.فعلا" بابای



........................................................................................

Thursday, January 24, 2002

٭ بالاخره هيس حقيقت جريان شيما را بازگو کرد. البته برای من فرقي نکرد چون با نامه های اخيری که از شيما دريافت کرده بودم ديگر برايم وجود نداشت و مرده بود. فقط از اين متعجبم که چگونه يک خبرنگارتحصيلکرده ميتواند چنين لغات زشتي را در ايميلش بکار ببرد. البته من هم جوابش را به خوبي دادم و با لغاتي به مراتب زشت تر و بي ادبانه تر حرصم را خالي کردم . ولي تعجبم از اين است که چرا؟ چرا بايد چنين ايميلي را بي دليل برايم بفرستد و مرا مجبور به جوابگوئي به شيوه خودش کند. گفته بود که خبرنگار است و انسان معقوليست!! اگر حرف هيس را بتوانيم باور کنيم (چون اين اواخر کمي دارم بهش شک ميکنم) بايد اين خانم ناراحتی يا غرض ومرضي چيزی داشته باشد. نوشتنش به عنوان يک جنده و معتاد را ميشود توجيه کرد که قصد خير داشته اما ايميلهايي که در طي اين مدت از ايشان دريافت کرده ام و به تناوب هرکدام فحش و فضيحت و يا علاقه به دوستي وباز بعدش فحش و...هيچيک قابل توجيه نيست .حتي اگر کسي مانند هيس (که نوشته هايش را دوست دارم) بخواهد توجيهش کند. هميشه ديده ايم که به قول معروف ماه پشت ابر نميماند.
بگذريم .. اينقدر مسائل و مشکلات مهمتر برای پرداختن به آن هست که اين يکي اصلا" در برابرش ارزش وقت گذاشتن را ندارد. بگذريم ......


........................................................................................

Wednesday, January 23, 2002

٭ تا به حال فکر ميکردم علت اين تاخير جناب لامپ در نوشتن Manual صدردرصدی ابتياع ويزای آمريکا به آن دليل است که وبلاگم را قابل ندانسته و نميخوانند و چون خبر ندارند مشتاق چه هستيم جريان را به فراموشي سپرده اند. اما در وبلاگش ديدم..چه ديدم ؟ ديدم که زهي وقاحت و بيشرمي که اين همبلاگي کچل معلوم الحال نه تنها وبلاگم را خوانده و برای درخواستم تره هم خرد نکرده تعداد ديگری از خواستاران مهاجرت نيز به ايشان درخواست داده اند که جواب همه را با خنده وشوخي داده و اصل قضيه را ماستمالي نموده اند.لذا در فرصتي که تا انتشار کتابچه راهنمای مهاجرت ايشان باقيست به ذکر دلايلي چند در مورد لزوم مهجرت (يا همان دررفتن از ايران ) ميپردازم . اول از همه ميخواهم برائت خويش از تبصره فرار مغزها را اعلام کنم. اگر يادتان باشد چند وقت پيش که صحبت از فرار مغزها پيش آمد خود را در رديف مغزها به حساب نياورده و شامل اين مورد ندانستم .اما در چند روز اخير برخوردها و ايميلهائي داشتم که به خودم مطمئن و اميوار شدم در حديکه ميتوانم در بين اينهمه احمقي که احاطه ام کرده اند به جرات خودم را مخ بنامم . نمونه اش ايميل جديدی بود که از پسری به نام شيما داشتم که عقده های سرکوفته اش و مرض روحي که به آن مبتلاست وادارش نموده دست به خلق شخصيتي غيرقابل قبول شيما بزند. الحق که ايميلش منبع پرباری از انواع توهينها و فحشهای مصطلح و غيرمصطلح بود و ميتوان آنرا در ليست کتب مرجع اينگونه لغات بيشرمانه قرار داد. از طرف ديگر ادعای ايشان به آدميت و داشتن شعور و مغز سبب شد که خودم را خيلي مخ بدانم. واضح است. اگر چنين شخصي با اينهمه عقده و کثافت عجين شده با وجودش خود را انسان بنامد پس من فضول، از فرهيختگان ونوابغ روزگارو گل سرسبد بشريت بايد محسوب شوم.حتي با فرض دختر بودن ايشان باز هم نتيجه مشابه است و خودم را مغز ميدانم و نتيجتا" ناچارم فرمايش قبلي خودم در مورد برائت از پروژه فرار مغزها را بالکل انکار نموده و فرضيه ديگری به نام" طلب بيجا از اجتماع " را نيز به اين شخص مخبط يادآوری کنم. اولا" که کسيکه با داشتن ليسانس و فوق ليسانس و مدرک ميکروسافت و ساير هنرهای موجود در کره ارض به جای به دست آوردن شغلي مناسب به جندگي رو بياورد حتما" ماخلق اله اش عيب اساسي دارد. يا اينکه از اصل خودش خواهان اين وضعيت و بقول معروف کرم از خود درخت است. والا چرا من وشما نميرويم .....استغفراله..نميگذارند که در اين يک وجب جا هم راحت باشيم و حرف دلمان را بي سرخر بزنيم . خلاصه اينکه بنده هنوز دليل آن يقه جرزدنها و عرزدنها و ابراز احساسات و تاسيس انجمن حمايت از جندگان و غيره را جهت استفاده افرادی همچون اين گل سرسبد آفرينش توی کتم نميرود. همانطور که توی کت مقام معظم حدر هم نرفت . تازه برای چنين شخصيت شخيصي خوشحالم که به آرزو و تمايل قلبي خودش دست يافته و شغلي مطابق با خواسته و تمايل قلبي خويش و برطبق طبيعتش اختيار نموده . گول زنجموره ها و چسناله ها و واويلای مقصر بودن اجتماع و من و شما در جندگي ايشان را هم نبايد خورد که هرکسي را آنچه سزاوار است ميدهند.پس فردای چنين شخصي نيز کاملا" مبرهن است که به کشيدن دندان و استفاده ابزاری از دهان طبق شيوه خانم لوينسکي خواهد انجاميد. پسر باشد هم فرقي نميکند چون جندگي دختر و پسر ندارد و پسرهای جنده صد برابر ازجنس مخالف سلف خود بدترندو بديهيست که استفاده از دهان برای آنها نيز امکانپذير خواهد بود. اين شد که با وجود چنين جانوراني در جمع آدميان ,خودم را مخ ميدانم و فرارم از ايران مصداق بارز فرار مغزها خواهد بود. بگذريم . قلم از دستم سر رفت چون ايميل دريافت شده بيشرمانه تر و کثِف تراز آن بود که حتي بخواهم قسمتي از آن را در اينجا نقل کنم.
آنچه سبب علاقه مفرط همه به خصوص قشر جوان مملکت به مهاجرت و در رفتن است دلايل رنگ و وارنگي دارد که به فرض قبول و صدقشان هرکدامش برای فرار به مريخ نيز کفايت ميکند چه برسد به مهاجرت به کشورهای ديگر اين کره خاکي . نمونه بارزش محدوديتهای اعمال شده در جامعه است که بر خلاف طبيعت بشر بوده و هر انسان بي غرض و مرضي ناچار به تاييد سخيف بودن و ناعادلانه خواندن پاره ای ازين قوانين تحميلي خواهد بود. ديشب برنامه ای از سيمای لاريجاني در باب ضرورت حجاب پخش شد. ميز گردی بود با شرکت دو روحاني و يک ريشکي ديگر که اورا دکتر ميخواندند. تنها ميتوان گفت که هر بچه کوچکي با کمي غور و بررسي و تفکر درباب فرمايشات اين عزيزان اگر ملحد نميشد جای خوشحالي داشت چه برسد به اينکه ضرورت حجاب اسلامي بر او معلوم شود. تنوری تحميق چنان در تارو پود و بافت بعضيها عجين شده که همه تماشاچيان سيما را نظير خود کوته فکر و منگول ميشمرند و از اسباب تمسخر ملت شدن بخاطر تهيه چنين نمايش مفتضح و آبکي نيز ابائي ندارند. من بي دين کافر اگر در آنجا بودم بهتر ميتوانستم دلايلي برای ضرورت وجود حجاب بتراشم که لااقل تا حدی قابل قبول باشد. حال شما بياييد در چنين جامعه ای که الله کرم و حاجي بخشي عرفا و دانشمندان و امثال طبرزدی مبارز و جبهه سومش و ده نمکي و حسني سياستمدارش محسوب ميشوند بخواهيد مثل آدميزاد فکر کنيد و زندگي کنيد. صادقانه بگويم که ممکن نيست. يا ديوانه ميشويد و يا خود را به سطح حماقت آنها ميرسانيد تا بتوانيد روزگار بگذرانيد.سيل جوانان عاصي که در پشت درهای بسته دانشگاه متوقف شده اند نيز به آن اضافه کنيد تا ببينيد درچه آش شوربائي به عنوان ايران زندگي ميکنيم. نبود بازار کار برای بعضي از رشته های دانشگاهي (که بدون توجه به نياز مملکت به کنکور گذاشته اند) سبب اضافه شدن خيل جوانان بيکاريست که بدون هدف و بدون اشتياق وقت کشي کرده و يا جستجوگر آگهي های کاريابي روزنامه ها و مشتری تظاهرات اعتراضي بعد از هر فوتبال ميباشند.عرضه و تقاضا رابطه مستقيمي با هم دارند به ازای عرضه کم و تقاضای زياد ميزان اردهای کارفرما نيز طبعا" بالا رفته و شرايطشان برای استخدام، هرروز سخت تر و بي دليل تر جلوه ميکند در اين مورد باز هم حرف دارم..........



٭ هرروز به قصه آه سرميکشم ،شايد که آهو شده باشد. ولي نااميد بازميگردم. به الواح شيشه ای ميروم به اميد روزنگاری ديگر از آن که به بيچاک و دهنيش شعر بسته بود، ولي باز هم خبری نيست .با شما نيستم را به اميد نوش آذر باز ميکنم . اثرات عبورش را ميبينم اما خودش را نه. وآنکه مانده است نيز در کلماتش خست ميکند و جرات اعتراض هم ندارم چون ميگويد که من نويسنده ام نه وبلاگ نويس.اين که رسمش نيست . اگر هستيد ، که ميدانم هستيد ما را منتظر نگذاريد و هرچند وقت به جمله ای حضورتان را اعلام و مشتاقانتان را خوشحال کنيد. کار داشتيد ، کار پيش آمد و وقت وبلاگ نويسي نبود. ما هم اينرا ميفهميم . اما قهر که نيستيم ، هستيم؟ نشانه ای از حضورتان بس است . دريغ نکنيد.



٭ چرا اصلاح طلبان را نميتوانم که جدی بگيرم؟ دوستم از من به سبب استفاده ام از کلمه "خايه مال اصلاح طلبان" نيز رنجيده است . اما اين دوست ديگرمان نيز در مقاله اش به دلايل خود برای عدم اعتمادش به اصلاح طلبان در قالب انتقاد از عليرضا نوری زاده پاسخ داده است . خواندنش از خزعبلات اين وبلاگ رنجش آفرين مسلما" مفيدتر خواهد بودو آنرا اينجا ميتوانيد بيابيد.


٭ دوست بسيار عزيز هيس
آنچه اکنون درميان است تنها سوء تفاهميست که شايد (يا بايد) من با نوشته هايم سبب آن شده باشم . آن شوخي " گه خوردم نامه " را اگر هم قبلش برايم نمينوشتي هدفش را ميدانستم و از آن دلگيری نداشتم چه برسد به آنکه نوشته بودی . اما طنز من را در مورد تطهير و..را تو چرا جدی گرفتي؟ من برعکس تو که خواسته بودی چيزی را به خواننده برساني حتي همانرا هم در نوشته ام نداشتم. برای همين است که متعجبم چرا آنچه سرتاپايش فقط جملاتي سطحي و به قصد طنز بوده ترا بايد اينچنين رنجانده باشدو باعث سوء تفاهم شده باشد. دوست من ، هميشه باريک بيني و ذکاوت تو و آن دوست ديگر (لامپ) را ستوده ام که آنرا بارها در وبلاگم ديده ای. ميگويم ديده ای (نه آنکه خوانده باشي) چون آنچه مينويسم به قالبيست که تنها آنکه خطاب کرده ام معني را از پس طنزم درمي يابد و ديگران تنها همان شوخي را ميبينند . در هر صورت اين سوء تفاهم را به گردن ميگيرم و حرفي نيست چون شايد زبان قاصرم نتوانسته معني را بصورتي قابل دريافت در نوشته ها بيان کرده باشد.اگر بدانم که نوشته ام ، شوخي ام ، سببي برای رنجاندن دوستم باشد و باز بنويسم نامردی کرده ام و اين را بدان که اين يک قلم را در من نخواهي يافت. آنچه به نام دو پيام در مطلبت آورده ای را حتي به خاطر نمي آورم و با شرمندگي (از سطحي خواندنم ) حتي توجهم به آن جلب نشده ، چه برسد که آنرا پيامي خطاب به خود گرفته باشم . در مورد مطلب متفق و حفره ها، تنها آنچه از کتابها (و بقول تو طوطي وار)ياد گرفته ام را بيان کردم . شايد اسمش اختلاف سليقه يا بهتر بگويم اختلاف دريافت است . وقتي مطلبت را ديدم ،گفتم و نوشتم ، چون تا به کتاب سوم نرسيده بودم متفق را به شيوه تو و مازيار ميديدم . اما در آنجا تمام نگرانيهايم يکباره برطرف شد. در دو کتاب اول مثل پلنگ اکبر شده بودم . آنچه قبيح ميدانستم و مطرح شدنش در دو کتاب اول " به عنوان طريق کسب معرفت و کمک به جابجا کردن آگاهي " نگرانم کرده بود و بي اعتماد. هرچه ميخواستم اعتماد کنم و دل بدهم نميشد.حتي کم مانده بود در نيمه راه دومين کتاب راه نرفته را در ابتدا برگردم . با بي ميلي پيش ميرفتم. اما در کتاب سوم تمام شکم و بي اعتماديم برطرف شد. از آن به بعد شرمنده از بي اعتمادی نخستين ، مريدانه پيش رفتم. اينکه به جائي رسيده باشم بسيار جای شک دارد. اما در آنچه برداشت کرده ام مطمئنم و متعصب به آن . اين شد که آنچه نبايد بشود شد و مطلبت را نقد کردم . برعکس دلگيری اولت (مطلب گه خوردن نامه) از اين يکي پشيمان نيستم و در آن ايکاشي برای نبودن و ننوشته شدن نميبينم.شايد تنها اشتباهم اين بوده که طنز را دراينجا هم وارد کرده ام و بحثي که بسيار جديست را خواسته ام که به طنز بيارايم و همين سببي برای رنجيدنت شده باشد.اين مشکل را هميشه داشته ام .چون بارها ديده ام که شوخي ام عزيزی را (یدون آنکه قصدش را داشته باشم ) رنجانده است و اين تذکررا بارها دريافت کرده ام که همه چيز را نميشود به شوخي گرفت.البته اختلاف نظر هم هست! اختلاف برداشت را ميشود با تبادل نظر و آموختن و آموزاندن برطرف کردو من هميشه آماده يادگرفتنم . آنچه من در برداشتم از استعمال مواد توهم زا ديده ام با آنچه تو ديده ای با هم ناساز است . از بيان اين ناسازی ابائي ندارم و در آن رضايت يا دلگيريت را نميجويم .آنچه در مورد عدم شناختم از خودت گفتي هم صحيح است هم غلط. نوشته های يک وبلاگ مانند آينه ايست که شخصيت نويسنده اش را نشان ميدهد و آنکه در آينه نصويری دروغ از خود بجا بگذارد اگر جادوگر نباشد حتما" هنرپيشه ماهريست. کيست که از نوشته هايمان نداند که هيس و فضول هردو مجردند؟در مورد استفاده از دود به عنوان متفق و بالاتر از آن برای کسب اقتدار، شايد تو راست بگوئي و شايد من . نه سخن کاستاندا وحي منزل است نه برداشت من از دون خوان حتما" صحيح است . راهيست که رفته ام و هرچند در نيمه به دليلي متوقف شدم (در واقع از آنچه ميديدم و منطقم قبول نميکرد ترسيدم و بازايستادم) اما به درستيش ايمان دارم . از آنجاييکه ادامه اين بحث در وبلاگ ميتواند خميازه و کسلي دوستاني که آنرا ميخوانند را بدنبال داشته باشد و باز از آنجائيکه وبلاگ محل مناسبي برای بحث دونفره * نيست اگر مريد بودنم را بپذيری با ايميل حاضرم که بيشتر تبادل نظر کنيم و اگر نتوانم برداشت خودم را نجات دهم از آنچه تو دريافته ای بياموزم .
نتيجه : همانطور که قبلا" گفتم باز هم تکرار ميکنم که اين وبلاگ قراضه سگ که باشد که بخواهد نازنيني چون تو يا لامپ را برنجاند. اگر طنزم در بيان خود نارساست و اگر نتوانم آنرا طوری بيان کنم که لااقل تو (توئي که ميشناسمت) آنرا دريابي و به دل نگيری ترجيح ميدهم که ديگر آنرا به کار نگيرم و کنارش بگذارم . والسلام
...............................................
* بحث دونفره در وبلاگ اگر برای ديگران جالب نباشد همچون Chat دو نفره هموطنان آذريمان خواهد بود که اگر در يک جمع 15 نفری هم نشسته باشند بدون توجه به اينکه ديگران ترکي نميدانند با هم ترکي صحبت ميکنند و هرچه هم توضيح دهي و دليل بياوری که اينکار در جمع صحيح نيست و صورت خوشي ندارد، منطقت را به تخمشان هم نميگيرند.
====================================
و اما خبر آخر و بسيار بسيار مهم امروز اين که من دوباره دارم می رم خارج از کشور و برای انشاالله اقامت دائم............!!!آره داداش من برمی گردم با نوشته های جديد و عقايد جديد و آزادی. اين مدتی که من نوشتم همش توی ناراحتی و استرس بوده بگذاريد برم اون ور ببينيد چه کولاکی بکنم.
چرا بايد اينطور باشه ؟ نوشته های بالا از وبلاگ پژمانه . داره ميره . خوش به حالش . اميدوارم هميشه موفق باشه و در اونجا خوشبخت بشه . اينجا که نبود ، از نوشته هاش معلومه. (شايدم بود ولي نميدونست )...ديدم بعضي از دوستان انتقاد کرده بودند به اين طرز فکر که چرا همه ميخوان برن . چرا نداره . دليلش روشن و واضحه . همين که ميگه : اين مدتی که من نوشتم همش توی ناراحتی و استرس بوده بگذاريد برم اون ور ببينيد چه کولاکی بکنم خودش يه دنيا حرف و دليله . همين که توی اين مملکت جاکشها رشد ميکنند و آدمها توسری خور ميشن خودش دليل لازم و کافيه. همين که شادی در اين خاک حرام و ممنوعه يه دنيا دليله . مگه اون 1000 نفری که بعد فوتبال گرفتن چي کار کرده بودن ؟ مگر چه ميخواستند؟ مگر چه ميخواهند به جز قطره ای شادی در اين ديار هميشه داغدار؟همان قطره نياز که ديرزمانيست عزاپرستان ازايشان دريغ داشته اند.در اين ماتمسرا شادبودن و شاد زيستن جرميست نابخشودني که مرتکبينش را اراذل و اوباش ميخوانند و به چارميخ ميکشند. شادی را در سر هر چهارراه به تازيانه بسته اند. شعف را به دار ميکشند و ترجيع بندشان اينست: خنده کنان ميرود ،روز جزا دربهشت، هرکه به دنيا کند، گريه برای حسين ..... آنچه در دنيای ديگر به ايمان آورندگان اهدا ميشود در اين دنيا حرام و مستوجب مجازات است .در چنين تفکری چه سان بايد بود که هم آدميتت حفظ شود و هم از تعرض جاکشان مصون باشي؟ هم ادعای انسان بودنت بشود و هم شب پرستان دشمنت ندارند؟بايد رها کرد و رفت..بايد از نو شروع کرد. بايد آتش به همه عالم زد .بايد اين ديار هميشه عزادار را به صاحبان عزا و عشاق غم سپرد و رفت .وطن آنجاست که دل خوش باشد. با هيچ بايد رفت و با هيچ بايد ساخت شايد که آنجا وطنم شود.


........................................................................................

Tuesday, January 22, 2002

٭ هي بگو، هي بگو و دل مارو آب کن. ولي يه وقت نگي چيجوری ميشه اومدها...اون قولي که داده بودی راه و چاهو بگي که نگفتي هم رفت آرشيو و فکر کنم از آرشيو هم Expire شده رفته تو کون خر ديگه . مرد حسابي يا حرف نزن يا وقتي حرف ميزني مثل مرد سر حرفت باش.ميدونم بابا...ولي گفتم " مثل مرد" اداشونو که ميتوني دربياری ...نه؟ هي از دسته هونگ و رادار ديتکتور و چيزهای ديگه بگو تا بيشتر کونمون بسوزه که چرا ما هنوز اينجا آويزونيم . نکنه ميترسي جاتو تنگ کنيم که راهشو نميگي؟ بابا اونجا که يه شهر نيست يه ايالت نيست ، يه قاره است. همه تهران هم پاشن بيان جای تو يکي رو تنگ نميکنن . مطمئن باش. دل داشته باش و بگو. من خودم يه جورائي دارم راهشو پيدا ميکنم. مثل تو هم اينقدر خسيس نيستم . اگه راهم درست دراومد همينجا تو همين وبلاگ اعلام ميکنم که هرکي دوست داشت راه باز و جاده دراز...روشش هم به کوری چشم لامپ اينه . هرکي مياد بسم اله....
......................................
گاهي وقتا (مثل امشب) وقتي که رگل ميشم (رگل روحي..نه از اون پريودها)ميزنم به سيم آخر. با اينکه معده ام وضعيتش زاگاريته و دکتر ممنوع کرده کلي C2H5OHخالص تهيه شده از مرغوبترين کشمش بدست آمده از انگور عسگری رو ميريزم توی اين بي پير . نتيجه اش هم همين ميشه که ميام توی اين وبلاگ قراضه و کس شعر تفت ميدم و اراجيف تحويل ملت ميدم . حالا بگذريم که اصلا" بقول شيما اونوقتش که مست هم نيستم هم چيز درست و حسابي که نمينويسم .بقول شيما از يه آدم اسکيزوفرني رواني کسخل که 1001 نوع مرض رواني و عقده داره ، کارديگه که برنمياد. همش جفنگيات و خزعبلات که همينجور مثل سيل فوران ميکنه از کيبردم و توی اين وبلاگ بيچاره ته نشين ميشه. راکد ميشه تا بگنده . مثل خودم که دارم اينجا راکد ميشم و اگه همينروزا يه راهي واسه وطنفروشي و خيانت و پشت کردن به زادگاه پدری و گاز گرفتن پستان مام ميهن و کلا" فرار از اينجا پيدا نکنم ديگه بايد برم دنبال يه قواره قبر تميز و مشتي توی بهشت زهرا که وقتي خودمو خويش کشي کردم لشم رو زمين نمونه (و بره زيرزمين ). اين آقايون حکام در کل يه لطف اساسي به من کرده اند. اونم اينه که چنان گرد نااميدی و بدبختي پاشيده اند که من بچه ننه دارم قيد مامي و ددی رو ميزنم ، قيد همه چي رو ميزنم . کار راحت و بي دردسر، درآمد خوب و راحت الحلقوم و با همه وابسته بودنم به خانواده ، دارم فرار رو برقرار ترجيح ميدم . آخه تو که نميدوني اينجا چه خبره . تقصيرم نداری ، يادت رفته . فراموشي چيز خوبيه . بخدا....ميگي نه؟ ببين نادر در مورد فراموشي چي گفته... فراموشي را بستائيم، چرا که مارا پس از مرگ نزديکترين دوست زنده نگهميدارد.، و فراموشي را با دردناکترين نفرتها بياميزيم، زيرا انسان دوستانش را فراموش ميکند و رنگ مهربان نگاه يک رهگذر را ....آن را هم فراموش ميکند. فراموشي خيلي خوبه . خيلي بدرد ميخوره . گاهي وقتا هرکاری ميکني يادت بره ،ذهنت خالي بشه، نميشه. مثل امشب ...نميدونم چرا. تو ميدوني؟
................................
نادر ابراهيمي
نادر رو دوست داشتم ، يه زماني عاشقش بودم . هنوز هم همه کتابهاش رو دارم . ولي يه دفه ديدم که داره خايه مالي ميکنه. ديدم که داره مدح حکام رو ميگه . خيلي دنبالش گشتم . دنبالش گشتم که بگم توچرا؟ تو چرا نادر؟ توکه دلسوخته ای ؟ تو که از زندان و شکنجه حکام پهلوی اونهمه بد ميگفتي ، تو که از مبارزين مينوشتي ، تو که سوگنامه محمود رو مينوشتي..محمودی که هيچوقت به مامور ساواک جواب پس نميداد....تو که از آتش بدون دود و گلن اوجا ميسرودی تو چرا مداحي ميکني ؟ شهريار اگر کرد مجبور بود. کوپن ترياکش دست اينها بود و بايد يه جوری مجوز ميگرفت . تو چي ؟ تو که حتي از ترياکي درد شدن هم نفرت داشتي ؟ همه اينها رو تو ذهنم بهش گفتم . ولي جوابي نشنيدم به جز ....به جز اينکه فهميدم ما خيلي پيشرفت کرده ايم . در همه چيز. در صنعت فيلم سازی .. نگاه کن ببين فيلمهای قديمي فارسي چه مسخره و هجو بودن و فيلمهای الان مخملباف رو ببين که پشت سرهم جايزه ميبره. حتي توی تاديب مخالفينمون هم پيشرفت کرديم . مخالفين پهلوی رو ساواک شکنجه ميکرد ، اعدام ميکرد و يا درخواست عفو ميکردن و خبرچين ميشدن تا آزاد بشن . ولي الان نويسنده مون مياد مداحي ميکنه. فصولمون مياد خايه مالي ميکنه . اينم يه نوعشه ديگه .به گند کشيدن آدمي انواع مختلف داره . توبه نامه نوشتن . خايه مالي کردن. خبرچيني کردن و اوني شدن که هيچي نباشه . ازون به بعد بود که ديگه کمتر دوستش داشتم . کتاب خايه ماليشو هم خريدم و خوندم . حرص خوردم و خوندم و فقط کمتر دوستش داشتم . باهاش قهرم . ولي نه با نوشته هاش . هنوز هم عاشق نوشته هاشم . تو چي ؟ بار ديگر شهری که دوست ميداشتم رو خوندی ؟ اگه نخوندی بخون. لااقل اين يکي رو بخون...


٭ من دلم ميخواددددددددددددددد
من دلم ميخواد....خيلي چيزا دلم ميخواد. اولش دلم ميخواد از اين مملکت خرابشده برم .برم اروپا، آمريکا ، يه جای ديگه ، يه جائي که دلم توش خوش باشه بقيه اين عمر لعنتي رو بگذرونم قبل ازينکه با مجوز عزرائيل برم تو کون خر! بعدش دلم ميخواد..دلم ميخواد پولدار بشم . اينقدر پول داشته باشم که هرچي دلم خواست بخرم .خونه ، ماشين ، آدم ...ميخوام اينقدر داشته باشم که هرچيزی، حتي آدمها رو هم بتونم بخرم . ميدونين که ميشه. قيمت آدمها با همديگه فرق ميکنه ، يکي کمتره يکي بيشتر ولي ..ولي همه رو ميشه خريد. منکه تا حالا کسي رو نديدم که نشه خريد. هرکي هم تا حالا خريده نشده يا قيمتش بالاست و طالبش به اون قيمت تا حالا نيومده يا قيمتشو خودش بالا ميگه، خود بزرگ بيني داره و قيمتشو بالا ميگه و ازونجائي که به اون قيمت نميارزه کسي نمياد بخردش. بعدش چي ميخوام ؟ بعدش ميخوام هميشه سالم باشم . از مريضي خوشم نمياد مخصوصا" ازون مريضيهای بي پدر که آدم همش بايد بشينه منتظر مرگ و قبل از مردنش 1000 بار بميره مثل ايدز يا سرطان يا سرماخوردگي مزمن ....بعدش چي ؟ بعدشم ميرم يه دکتر، بهترين دکتر دنيا رو ميخرم .يه دانشمند رو هم ميخرم ، نه اصلا" يه گروه مطالعاتي ميخرم که بشينن اختراع کنن چيجوری ميشه يه کليد پشت کله من کار بزارن که هروقت داره بسرم ميزنه و موجي ميشم اون کليدو خاموش کنم و اونوقت يه تايمر به اندازه تعيين شده کل برقمو قطع کنه. مثل عروسک باتريدارها که وقتي باتريشونو درمياری يه گوشه بيحرکت مي افتن.اگه بلندشون کني ميبيني دست و پاشون آويزونه و هيچ اختياری ندارن . بايد خيلي باحال باشه. کليدو خاموش ميکنم و راحت ميميرم تا اونچيزی که باعث شده بخوام خاموش شم يادم بره اونوقت اون تايمره دوباره روشنم کنه و زنده بشم . ولي ديگه اون ناراحتي يادم رفته باشه . اين کليده رو خدا يادش رفته پس کله آدما کار بذاره. نقص خلقته. من اين نقص خلقتو با قدرتم، با پولم يعني با قدرت پولم ميدم حلش کنن . بعدشم ميرم آمريکا رو ميخرم . کل کشور آمريکا رو ميخرم و هر ايراني که دلش خواست بياد آمريکا ميگم بهش ويزا بدن . هر اسکول ديگه ئي هم خواست ، بنگلادشي ، بورکينافاسوئي، هرکسي که خواست بهش ميگم ويزا بدن. چون اعلاميه حقوق بشر اينطور گفته. گفته که آدمها آزادن هرجا خواستن برن و بيان و زندگي کنن . اصلا" يه حکومت ميخرم . با ارتش و پليس و اسلحه ، اونوقت همه دنيا رو مجبور ميکنم حرفامو گوش کنن . ولي زور نميگم ها. همه دنيا رو مجبور ميکنم که آدمها رو بشر بدونن .آدم رو آدم بشناسن و به آدم احترام بذارن چون آدمه. همه بايد بدونن که ايرانيها، آمريکائيها، افغانيها و خلاصه هر موجودی که يه سر و دوتا گوش داره و رو دوتا پاهاش راه ميره آدمه وآدم هم بشره . و اونوقت حقوقش بايد رعايت بشه . هرکي هم مخالفت کرد ميگم بکنندش توی کون خر. بعدش ....بعدش چيکار ميکنم ؟ بعدش ميدم يه خط اينترنت کابلي به خونه هر آدمي بکشن . با کامپيوتر و پرينتر و وب کامرا و ميکروفن و خلاصه مولتي مديا ، تجهيزات کامل...بعدش ..بعدش همه فقيرا رو ثروتمند ميکنم. اون پسر کوچولو که داشت تو زاهدان سيگاری حشيش ميفروخت رو هم ، اون دختر کوچولو که سرچارراه داشت گل ميرفوختم همينطور، اون پيرمرده که داشت روزنامه ميرفوخت تا پول اعتيادش دربياد روهم، اونو هم ثروتمند ميکنم. ميرم کلي دکتر ميخرم برن همه مريضا رو خوب کنن .تا ديگه هيشکي مريض نباشه .ميدم هرکي ظالمه و به ديگران ظلم ميکنه رو بگيرن چوب تو کونش کنن . نه چوب نه ، چوبو درمياره، ميدم نيمسوز بکنن تو کونش که نتونه دربياره ، تازه دستشم بسوزه. بعدش .حاکم دنيا ميشم . .بعدش ميگم همه آزادن. همه آزادن هرجوری ميخوان زندگي کنن ، هرکاری دوست دارن بکنن به شرطي که مانع آزادی ديگران نشن . همه زندونها رو ميدم موزه کنن تا مردم يادشون نره زندون چقدر بده . تا اگه مردم نرن فوری دوباره زندون بسازن . باغ وحشها روتبديل به پارک ميکنم و حيووناشو ميگم ول کنن برن توجنگل ،دستور ميدم هيچ کس هيچ موجودی رو زندوني نکنه.همه قفسها رو ميدم بشکنن و پرنده ها رو آزاد کنن . دستور ميدم تلويزيون هر روز 20 تا فيلم سينمائي جديد بذاره .هرروز کمدی کلاسيک و کارتون پلنگ صورتي بذاره. ديگه هم عزاداری و نوحه پخش نکنه. اصلا" عزاداری و گريه رو قدغن ميکنم. قاضي مرتضوی رو ميگم بذارن دربان روزنامه صبح امروز. همه معتادها رو هم بهشون دوا ميدم ترک کنن. همه مريضا رو خوب ميکنم.يه آسمون اسباب بازی ميخرم وميدم به همه بچه های دنيا، به بزرگا هم ميدم که اگه خواستن بازی کنن ..ميگم يه فن کوئل گنده گنده خيلي گنده تو همه شهرها کار بذارن که تابستونا باد خنک بزنه و زمستونا باد گرم که شهرو هواشو تنظيم کنه. يه فيلتر گنده هم ميزارم هوارو تسويه کنه. يه جايزه 1000 ميليارد تومني هم ميزارم واسه اون کسي که بهترين سريع ترين و بي دردترين و شيرين ترين و کاراترين و موثرترين روش مردن رو پيدا کنه .تا هروقت زد به سرم و از همه چي خسته شدم مثل الان، راحت خودمو بکشم. خودمو راحت کنم .به آرامش برسم... ........همه همه ها رو ...خيلي کارا بايد بکنم. خيلي کارا..خيلي کار دارم..بايد برم .وقت ندارم .اينهمه کار با اين وقت کم و...وای ديرم شد بايد برم .....................


٭ من تق و تق با کيبرد مينويسم پس هستم . (از خودم )


........................................................................................

Monday, January 21, 2002

٭ آره ديگه ، تا ميگم اراذل و اوباش طرف برميگرده ميگه هي بگين تا پليس 110 بياد جمعم کنه و..خب هستي ديگه.اگه اراذل و اوباش نبودی که خيالات و روياهات هم با نشئه بازی و گرس کشي نبود که. تازه داری يه کاری ميکني که اگه دون خوان بياد بخونه چي نوشتي ، بدون اهميت به اونهمه راهي که رفت تا اونور پل برسه چهار تاخت برميگرده دوباره اينور پل تا اون کتاب سوم کارلوس کاستاندا رو بکوبه توی مخت که بفهمي مسکاليتو وتاتوره و پيوت و جايگزينهای وطنيش فقط ، واسه پر کردن حفره هاست . اونم واسه کسائي که حفره هاشون خود بخود پر نميشه و يا بچه دارن يا ازدواج و دادن اون انرژی محبت به طرف مقابل باعث شده يه سوراخ گنده ، اين هوا توی اون حلقه های پياز مانند انرژيشون بوجود بياد که نتونن دنيارو متوقف کنند.مگه تو يه وجب بچه چقدر حفره و سوراخ داری که ميخوای با متفق گرفتن پرشون کني؟ اگر دون خوان بود بهت ميگفت که اين مواد توهم زا فقط وسائل کمک کننده ای هستند که اونهائي که حساسيتشون کمه و نميتونن بين بخشهای متفاوت توصيف جادوگران ارتباطي برقرار کنند رو وادار کنه تا بتونن تصورشون رو از دنيای اطراف تغيير بدن . بهت ميگفت که گرس کشيدن اقتدار نمياره و اقتدار رو فقط ميشه شکار کرد. اگه بهش وابسته بشي اونوقت مثل مازيار ميشه که دود ديگه متفق براش نيست، حتي حامي هم نيست و برعکس مثل ارباب اونو بنده خودش کرده ونه تنها اقتدار نميده بلکه با فوران اقتدار از داخل به بيرون ته مونده ذخيره اقتدارشو بدون آينده نگری هدر ميده و آخرشم که ميدوني..يه سالک بي اقتدار يعني گوز، يعني کشک .خلاصه اينکه نذار تونالت اينقدر قدرت بگيره که ناوالت رو به گند بکشه . من اگه نگم اراذل و اوباش که تو به فکر نميافتي .شايد هم اين گفتنم مثل همون ضربه هائي که دون خوان به پشت کارلوس ميزد عمل کنه. دنيا رو چه ديدی ؟ شايدم يه روز تونستي مثل يه جنگحوی واقعي به شکاراقتدار بری و حتي مرگ رو برای تماشای آخرين رقصت لحظه ای متوقف کني..ميدوني که محال نيست.فقط کافيه که در جستجوی توجيه منطقي آنچه ميبيني نباشي تا موفق به "ديدن" بشي.



٭ بازم م م م .....بازم اين قاطي کردو دست به کيبرد شد!!.غلط نکنم باز بهش نرسيده از زور خماری داره هذيان ميگه. خب تقصير خودته ، عوض وقت تلف کردن تو سايبر اسپيس برو توی خيابون اسپيس ببين چيکار ميتوني بکني.....(بله ميگم ، خوبشم ميگم ، پس چي خيال کردی ؟)
اووووف... مخم ترکيد تا تونستم فحش نامه پينگليش شيما خانوم گل رو بخونم . من نميدونم اين پس کي ميره بيرون دنبال کاروکاسبي؟ يا داره آموزش کامپيوتر ميده يا داره با من و ديگران تو وبلاگش کل کل ميکنه. باقي وقتشم که ميشينه ايميلهای 30 صفحه ای فحش و فضيحتو نفرين واسه اين فضول بيچاره مينويسه.من نميدونم اسم اين ايميلها رو چي بذارم. فحش نامه؟ نفرين نامه ؟ يا غرغرهای کنيز کفگير خورده؟ آخه کوچولو تو چرا اينقدر خودتو اذيت ميکني؟ از بس حرص و جوش ميخوری هرچي تزريق کردی که ميپره. من نميدونم چه کار کردم که اين همه شامل الطاف بي پايان اين شيما خانوم ميشم . ايميلاشم که ايميل نيست ، يه کتاب کس شعره. اگه بده چاپ ميتونه اسمشو بذاره ديوان دوم ايرج مِيرزا لاچيني... فقط بديش اينه که ورميداره اين طومار فحش و نفرين رو به پينگليش مينويسه و آدم ناچارا" از خير خوندنش ميگذره و همه نفرين هائي که صادر کرده بي اثر ميشه و زحمات شيما خانوم همش هدر ميره . تازه ميخواد شاعر هم بشه (اضافه کنيد به همه هنرهائي که از هر انگشتش در حال فورانه ) و فضولنامه چاپ کنه ، يعني فحش و نفرينهائي که به فضول ميفرسته رو در قالب شعر هم به خورد خوانندگان بيچاره وبلاگش بده . ولي من نفهميدم اين چرا همش پينگليش مينويسه . بابا ستوان کلمبو که رفت مسافرت . منهم که ديگه از خير کنجکاوی در طريقه نگارش ات گذشتم . برام فرقي نميکنه تو شهرام باشي يا بهرام يا سکينه. مثل بچه آدم حرفاتو فارسي بنويس که آدم حوصله اش سر نره و بتونه فحشا و نفريناتو بخونه . آخه افت داره دخترم . شما که اينهمه کلاس کامپيوتر رفتي و يه پا متخصص کامپيوتری برات افت داره که به پينگليش فحش بدی و نفرين کني.
جاتون خالي ..اين شيما خانوم تو همون چند خط اول نامه چنان نفرينهائي کرده بود که اگر قرار بود به حرف گربه سياه بارون بياد نه از فضول بيچاره چيزی ميموند نه از وبلاگ قراضه اش. فکر کنم اجداد هفت پشت بنده هم دود ميشدن و ديگه اصلا" فضولي متولد نميشد. حالا همه اينها واسه چيه ؟ به بهانه اينکه ديشب آدم حسابش کردم و 4 خط در موردش توی وبلاگم نوشتم ....انگار بدش نمياد من بيام اينجا گله وشکايت کنم و بساط افشاگری راه بندازم و اينجوری اسمش بيفته سرزبونها... بالام جان تب تند بچه ها عرق کرد. مگه نگفته بودم ؟ انجمن حمايت از جندگان هم که وبلاگرها داشتن ايجاد ميکردن (به دليل همون عرق کردن تب تند) هنوز تاسيس نشده تعطيل شد. تو هم يه کم يه جای وقت تلف کردن و ايميل زدن به اين و اون و نفرين کردن برو دنبال کاسبي . دائم گل اين بستان ...شاداب نخواهد ماند. يه وقت ميبيني مشتريا همه پر زدن کارت به جائي رسيد که مجبوری دندوناتو بکشي ها. نگي که نگفتم . هنوز زوده که دندوناتو بکشي عزيز. ضمنا" اين عزيز به بنده امر فرموده اند که اين وبلاگ قراضه را قبل از اينکه خودشان دست بکار شوند و سوسکم کنند تعطيل کنم و برم کشکم را بسابم. تازه اين نويد را هم داده اند که نگران نباشم ، چون ايشان تنها با بنده پدرکشتگي ندارند و بعد از اينکه حسابم را رسيدند نوبت هيس و لامپ خواهد بود که سوسک شوند. شيطونه ميگه باز برم تو کوکش و کشف کنم که خالق اين شيما کدوميک ازين آقايون و خانومای محترمه که امتي(امت وبلاگرها) رو سرکار گذاشته والان داره به ريش هممون ميخنده . اصلا" نکنه همون آقای چاق پشمالو سبيل گکده (خورشيد خانم ) باشه؟ يا شايدم اصلا" خود فضولکه که با کل کل کردن با سايه خودش ميخواد ايز گم کنه ....
.............................
* از آنجائيکه اين مسئله تعطيل کردن وبلاگ امر نسبتا" جدی برای بنده ميباشد لذا از حضور اين بانوی محترم و نجيب خواهشمندم چند روزی به بنده مهلت بدهند تا در موردش فکر کنم .
.........................
پ ن - راستي نميشه اول وبلاگ لامپ و هيس رو تعطيل کني بعدش مال منو ؟ اينجوری من ضرر ميکنم چون اونا (که چشم ديدن يه فضول کوچولو رو تو اين اينترنت به اين گل و گشادی ندارن ) هرچي دلشون بخواد در مورد فضول تبليغ منفي ميکنند و من (که مثلا" وبلاگم به دستور شيما تعطيل شده ) نخواهم توانست جوابي دندانشکن خطاب به دشمن صادر کنم .
========================
شهرزاد هم خوب گفته بودا........
................................................
پژمان بالخره برگشت و به همه شايعات در مورد غيبتش پايان داد. اومد که اينبار واسه يه مدت طولانيتری خداحافظي کنه و بره شانسشو اونور آب آزمايش کنه.پژمان جان ، دلبندم ،ايشالا که کوفتت بشه . آخه اين انصافه که من اينجا بمونم با وبلاگم سرو کله بزنم اونوقت تو بری توی دامان گرم ونرم امپرياليسم و شيطان بزرگ پهلوی اين لامپ کچل ؟ اگه تو بری پس کي بياد تو اينترنت "منم منم" کنه و امروز از عرفان و خلسه نماز و فردا از مزه لب دوست دخترش زير برف وبارون داد سخن بده ؟ کي واسمون ماجراهای کلاس و ناظم و چت تعريف کنه و..... اميدوارم که اونجا زودتر دست بکار بشي ويه خط اينترنت دست و پا کني تا بازم با هم باشيم . اين يه وجب خاکتو نذاری بي صاحاب بذاری . مگه نشنيدی که ميگن : زمان ، جاودان بودن همه چيز را نفي ميکند.مگه نميدوني که :پوسيدگي بر هر آنچه پنهان شده است ،دست مي يابد و افسوس به جا ميماند. اميوارم زودتر برگردی (نه به ايران، به يه وجب خاکت)و هرروز وبلاگتو جارو کني و مطلب بذاری چون هممون بهت عادت کرديم و عادت بد چيزيه .......
ولي راستشو بخوای ته دلم خوشحالم که داری ميری .خوشحالم که ازين خاک نفرين شده داری خلاص ميشي و ديگه واسه يه خط نوشتن صدبار تنت نميلرزه که خودتو سانسور کني. خوشحالم که داری به يه دنيای تازه به جائي که لااقل ارزش انسان رو رعايت ميکنند و انسان بودنت رو قبول دارند ميری . بيخود هم به فکر وطن و مام ميهن و اين حرفا نباش. اين حرفا همش شعره .يه واکسن وطن درد هم به خودت بزن و برو که يه وقت مثل بعضيا وطن دردت عود نکنه بيای زار بزني . وطن آدم همونجائيست که توش راحته و آدمو به انسان بودن قبول دارند. اونجائيکه دهانت را نبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم . اين خاک قحبه جاکش پرور خيلي ها رو نابود کرده و هر يک نفری که خودشو ازينجا خلاص کنه کلي غنيمته. نگو که بي وطنم .نگو که بي نمکم . نگو که نمکدان شکنم . چون هيچکس شهری را بيدليل نفرين نخواهد کرد. نميگم ايرانو فراموش کن. چون ممکن نيست ولي خودتو خرابش نکن . چون اگه اينکارو بکني فقط 2 روزه مهلت عمرتو هدر دادی و وقتي که به اين حقيقت برسي ديگه کار از کار گذشته و پشيموني سودی نخواهد داشت . شهر آواز نيست که رهگذری بياد بياورد، بخواند و بعد فراموش کند. ولي خودت که وطنمون رو ميشناسي . فرهنگ غلطشو بارها خودت نقد کردی و زوزه کشيدی که اين درست نيست . هيچکس را نخواهي يافت که راست بگويد که شهرم را نميشناسم . يه وجب خاکتو وردار با خودت ببر و اونجا هم با ما باش. انسان خاک را تقديس ميکند . انسان در خاک ميرويد چون گياه و در خاک ميميرد. اما من آن گياه را ميپسندم که پوستش کلفت باشد و در هر خاکي که بيابد(و بخواهد) بتواند رشد کند.


٭ * دنيای اسباب بازيها
اسباب بازی دوست داريد؟ من بچه که بودم (الانم هنوز بزرگ نشده ام) از ميون همه اسباب بازيهام (که تعدادشون همچين زياد هم نبود) به يه اسب چوبي و مسلسل پلاستيکي بيشتر از همه علاقه داشتم . يادمه که سوار اسب چوبيم خودمو در نقش قهرمان فيلمهای وسترن ميديدم که اسلحه آدمهای فضائي رو به دستش گرفته و هيچ نفس کشي رو از گلوله هاش بي نصيب نميذاره . چه روزهائي بود. حاضرم کل باقيمونده عمرمو بدم وبه جاش يه سال ، يه ماه ، اصلا" يه هفته بتونم بي خيالي و شادی روزهای کودکيمو داشته باشم و به دوران 7 سالگي برگردم . افسوس که اين مسير يکطرفه است و راه برگشتي نداره . من دوران کودکي خوبي داشتم . پدر و مادرم هرچند که ثروتمند نبودند اما برای راحتي من چيزی کم نميگذاشتند و هيچوقت تو دوران کودکي حسرت چيزهايي که ديگران داشتند رو نخوردم . به جز يک چيز. آرزويم آن بود که يک تفنگ ساچمه ای داشته باشم و مادرم به حق مخالفت ميکرد. البته آرزوی يک موتورسيکلت کوچک را هم داشتم اما ميدانستم که پدرو مادرم قادر به خريدش نيستند و بنابراين هيچگاه موتورسيکلت را در ليست خواسته هايم قرار نميدادم . کودکي دوران عجيبي است . همين که عدم استطاعت خانواده ات را برای خريد چيزی مثل موتورسيکلت درک ميکني و خودبخود ديگر آرزوی آنرا نداری از عجايب کودکيست . يا هيچوقت به پدر و مادرم برای خريد شوکولات و پفک و ...آويزان نميشدم . خودشان هرچند وقت يکبار برايم ميخريدند و آنرا در کيف مدرسه ام ميِافتم و شايد باور نکنيد ولي چنين چيزی که با دست مادرم در کيفم نهاده ميشد از همان کودکي برايم مقدس بود. حتي برای خوردنش هم عجله نميکردم .هيچ چيز مثل مهر مادر برای بچه حياتي نيست.
....................................................
* مادر
مادرم معلم بود و هرروز سر کلاس ميرفت . هرروز صبح قبل از رفتن جلوی در مرا ميبوسيد و هيچوقت اين بوسه ترک نميشد. بوسه نيز برايم مقدس بود. يادم هست که روزی خطايي کرده بودم و مادرم از دستم عصباني بود. آن روز صبح مرا نبوسيد هرچند که با خجالت دور و بر در خروجي بودم تا سهمم محبتم را بگيرم . يادم هست که آنروز بعد از رفتنش احساس ميکردم دنيا برايم تمام شده است. هنوز نميدانم که اين عملش عمدی بود يا فراموش کرده بود. اما يادم هست که بعد از رفتنش بي اختيار اشکهايم سرازير شد.نميدانم که آنروز چگونه به من ميگذشت اگر مادرم برنميگشت . بازهم هنوز نفهميده ام که چگونه فهميد و برگشت . اما هنوز 5 دقيقه از رفتنش نگذشته بود که به بهانه تعويض کيفش به منزل برگشت واينبار موقع خروج بدون حرف مرا بوسيد........شايد روزی ازش بپرسم .
......................................................
* آرزوی اسباب بازی
اسباب بازيهای کودکيتان را داريد؟ منکه چيزی را سالم نميگذاشتم و هيچ وسيله پيچداريا قابل باز کردن از دستم در امان نبود. بهترين و گرانبهانرين اسباب بازی حداکثر 2 روز سرپا بود و پس از آن بصورت اوراق و قطعات مجزا در نايلوني به بقيه اسباب بازيهای اوراقي اضافه ميشد. مثلا" ميديدم که از داخل اين تخم مرغ پلاستيکي صدای جوجه ميآيد. ديگر تا آنرا باز نميکردم تا جوجه داخلش را (به خيال خودم ) ببينم ساکت نمينشستم . پدرم ميگفت :هروقت که ميديديم پشتت را به ما کرده ای و ساکت نشسته ای ميدانستيم که با پيچ گوشتي در حال اوراق کردن اسباب بازي جديدت هستي . هنوز هم (وقتي ميخواهند لوسم کنند) ميگويند از کوچکي مي دانستيم که فضول آخرش مهندس ميشود از بس که با پيچ گوشتي و آچار به جان اسباب بازيهايت ميافتادی و اوراقشان ميکردی ..درباره اسباب بازی داشتم ميگفتم که آرزويم يک تفنگ ساچمه ای بود که مادرم شديدا" با آن مخالف بود.ميگفت يا ميزني چشم خودت را کور ميکني يا چشم بچه های مردم را... کار به جائي رسيده بود که شبها خواب تفنگ ساچمه ای 5.5 (قوی) ميديدم که دارم با آن به سبک فيلمهای وسترن بطريهای روی ديوار را پشت سرهم ميشکستم .که گذشت ...و بعد از مدتي از سرم افتاد.
. .........................................................
* دست نزن خراب ميشه
هيچوقت از آن اسباب بازيهای بالای کمد که نبايد بهش دست زد در خانه ما رسم نبود. دوستي دارم که هنوز اسباب بازيهای دوران کودکيش منظم و مرتب (بعضي هنوز در جعبه و آک بند) در اطاقش بالای کمد موجود است . يادم هست که اين دوستم هميشه برای بازی پيش من ميامد و اسباب بازيهای قراضه و پيچ دررفته ام را با هم تقسيم و بازی ميکرديم . چون پدر و مادرش عقيده داشتند که اسباب بازی را وقتي بايد دست بچه داد که عقلش برسد و آنرا خراب نکند.بي خبر از آنکه وقتي عقلش رسيد ديگر نيازی به آن برای بازی نخواهد داشت . نمونه اش را زياد ديده ام . نمونه اين طرز فکر غلطي که اسباب بازی بالای کمد و دور از دسترس ، و بچه در حسرت اينکه يکبار مثلا" آدم آهنيش را باتری بياندازد و روشن کند باشد. اين اشخاص جهت توجيه کارشان به بچه وعده روزهائي که بزرگ شده است را ميدهند که : وقتي بزرگ شدی هروقت به اسباب بازيهايت که سالم مانده اند نگاه کني لذت مِبری و اطاقت را با آنها تزئين ميکني . اين دوستم (که مثل دو برادر هستيم) خانواده ای ازين دست داشت و هنوز هم وقتي از دوران کودکي صحبت ميکنيم بدون خجالت ميگويد که من هميشه حسرت اطاق تو را که اسباب بازيهايت همه شکسته و خراب در گوشه و کنارش افتاده بودند را ميخوردم . جالب اينجاست که منهم در آن زمان حسرت موتور پليس و آدم آهني دوستم را ميخوردم که هنوز هم در بالای کمدش قرار دارند . چه ميدانستم که اين اسباب بازيها برای بازی نيستند و فقط سالي يکبار تحت نظارت پدر و مادر از کمد پائينشان ميآورند تا باتری گذاشته و برای 10 دقيقه (دست نزن خراب ميشه ) کار کرده و مجددا" باتري آن را جدا کرده و تا سال ديگر به بالای کمد ميروند.........
............................................
* آنچه بچه ها ميحواهند
راستي تابحال چند بار به جشن تولد کودکان فاميل دعوت شده ايد؟ برای گرفتن هديه تولد چه ميکنيد؟ من در گرفتن هديه برای کودکان خيلي سختگير هستم . با هزار زحمت جان ميکنم تا چيزی را انتخاب کنم و هديه بدهم . اما هميشه هديه هايم مطابق ميل کودکان (نه بزرگترها)بوده است . الان هم هروقت به جشن تولد بچه ای دعوت ميشوم بچه ها هديه مرا بيش از بقيه دوست دارند. چون من موقع خريد هديه برای کودکان چند اصل مهم دارم .اينکه آينده نگری را ميفرستم در کوزه . وآموزشي بودن يا نبودن و فايده اسباب بازی و استحکام يا عدم استحکام و...هم برايم اصلا" اهميتي ندارد. با ديد يک بچه به اسباب بازيهای فروشگاه نگاه ميکنم. خودم را جای آن بچه ميگذارم (آخر هنوز هم بزرگ نشده ام ) و انتخاب ميکنم . آنچه انتخاب ميکنم ممکن است آخرين انتخاب والدين کودک باشد اما مطمئنم که انتخاب اول خود کودک است . برای همين است که در جشن تولدها همه بچه های فاميل اول از همه سرقت هديه من ميآيند . آخر تولد کودک است و هديه برای کودک است نه برای پدر و مادرش. اينکه بخواهيم هديه ای مطابق ميل والدين کودک تهيه کنيم هيچگاه آرزوی هيچ کودکي نبوده و نخواهد بود. چون پارامترهای والدين از زمين تا آسمان با آنچه کودک ميپسندد متفاوت است . بزرگترها در اينجور مواقع به آموزشي بودن اسباب بازی و اينکه چقدر به يادگيری کودک کمک ميکند و اينکه جنسش ژاپوني است يا چيني و اينکه برايش ميماند يا دو روزه خرابش ميکندو ...مي انديشند و هميمن باعث ميشود که هديه شان شاهکاری از نبوغ و آينده نگری از آب درمي آيد که بچه کوچکترين علاقه ای به آن نخواهد داشت .
...................................................
*هديه تولد
يکبار که برای رفتن به جشن تولدی عجله داشتم و وقت گشتن فروشگاهها را نداشتم يک جعبه را پرکردم از خرده ريز.: آدامس - شوکولاتهای کاکائويي مختلف که بچه ها علاقه دارند- 50 تا بادکنک -تخم مرغ شانسي - آدامس سيگاری -شانسيهای مقوائي -آردو نخودچي وپودر ترشک و پاستيل و لواشک -پيپ ترشک- ترقه ميکي موس و برف شادی و موشک و فشفشه - عکس برگردانهای مختلف و ليبل های مختلف کارتوني که بچه ها به دفترشان ميچسبانند- ستاره های رنگي آفرين ويک عدد سي دي بازی پلي استيشن -هفت تير ساچمه ای پلاستيکي و یکصد عدد تير- هفت تير آبپاش - قوطي ساخت حباب از کف صابون . يک ذره بين کوچک - يک آرميچر کوچک -جاسوئيچي ميکي موس -کاغذ رنگي و کاغذ کشي- يک چراع قوه کوچک - يک عدد ليزر کوچک-يک شمشير پلاستيکي ارزان قيمت.يک قطعه آهن ربا؟!! - يک مداد خم شو -منچ و مارو پله- يک خودکار 4 رنگ-يک قطب نما-يک پاک کن عطری-يک عدد سوت فلزی - يک مهر قلب کوچک -شمع جادوئي - يک زنجيروگردنبند بدلي با نشان علامت صلح- يک ليوان قلياني- يک بسته مدادشمعي-يک قايق موتوری نفتي-يک مدادتراش مجسمه ای-يک موبايل قلابي -يک دوربين کوچک پلاستيکي همه اينها را يکجا از يک مغازه روبروی دبستان که خرده ريز ميفروخت در داخل جعبه ای گذاشته و کادو پيچ کردم.قيافه فروشنده وقتيکه ديد همه اجناس را درهم و برهم داخل يک کارتون ريختم ، خيلي جالب شده بود. اجناس اکثرا" پلاستيکي و ارزان قيمت بودند. وقتي در جشن کادوی مرا باز کردند پدر ومادر بچه پوزخند ميزدند و مهمانها پچ و پچ ميکردند که بنده فضول ، اين امر را به يک جای مهم سمت چپ بدنم گرفتم . . اما خود بچه جعبه رابدون توجه به سايرکادوها همچون گنجي با خود به اتاقش برد و قايم کرد و برگشت تا با خيال راحت بقيه کادوها را باز کند که طبق معمول يا کتاب داستان يا بسته ماژيک 6 رنگ و 12 رنگ بودند....هديه بابا و مامان هم که طلاجات يا دفترچه حساب پس انداز بانکي با مقدار متنابهي پول بودکه اصلا" بچه به تخمش هم نبود..کادويم تنها مورد قبول خود بچه بود.برد و قايمش کرد ،انگار که ميترسيد با وجود آنهمه بچه در مهماني از تعدادشان کم شود واومتوجه نشود..يک ماچ گنده هم وقت خداحافظي از صورتم کرد وتنها کسي بودم که به خاطر کادويم بدون اينکه بزرگترها بهش يادآوری کنند ازم تشکر کرد. جالب اينجاست که کل اين خرده ريزها قيمتش حتي به اندازه يک اسباب بازی متوسط فروشگاههای اسباب بازی فروشي نبود. اما آنچه در آن بود دقيقا" همان بود بچه ميپسنديد.شما هم يکبار امتحان کنيد و نتيجه را ببينيد.


........................................................................................

Sunday, January 20, 2002

٭ نه خير، انگار هرکاری ميکنم نميشه . اين شيما خانوم بدجور به بنده گير سه پيچ داده . اصلا" انگار هيچکدوم از وبلاگهای ديگه رو نميخونه فقط مال منو ميخونه منتظره يه سوتي چيزی بگيره يا ببينه من يه چي در موردش نوشتم که کِبرد رو چماق کنه بکوبه تو کله من بيچاره. طبق آخرين اخبار که از ايميل خودشان استخراج شده (آره ميگم . پس چي که ميگم، هردفه ديگه هم تهديدم کني ميام اينجا ميگم ، بسوز) ايشان اصلا" با من پدرکشتگي دارند و اصلا" يک ساديست خاصي برای چزوندن فضولها (علي الخصوص اين بنده حقير) دارند. (به اعتراف خودشون) ضمنا" کمربندهای نصفه نيمه مختلفي (رنگ و وارنگ از همه رنگ)در انواع ورزشهای رزمي (مثل کونگ فو ، کاراته، جوجيتسو و تک وان دو) دارند که اونائي رو که ازشون خوشش نمياد با اون تخصصها رديف ميکنند. من نميدونم اين خانوم چند سالشه که اين همه کلاسهای مختلف (کلاسهای کامپيوتر مختلف P hoto shop,java,Corel,auto cad,MCSE,pascal,Visual studio,VB,, Visual C,Foxpro, ....کلاسهای دانشگاه و کلاسهای فنون رزمي و .....) رو گذرونده اند . باز ميگم خالق شيما اين بهش برميخوره منو مريض رواني ميدونه. خلاصه اينکه اينبار بنده رو به مرگ تهديد کرده اند. اصل ايميل موجود و برای تحقيقات پس از قتل در محل امني نگهداری ميشود. کليه وبلاگرهای گرامي هم خواهشا" يادشون باشه که اين خانم منو تهديد به مرگ کرده اند و اگر خداينکرده چند روزی ديدين غايب بودم به پليس خبر بدين . والا ازين آتيش به جون گرفته هرکاری بر مياد. نديدين هيس بيچاره رو به عر و اکبرآقای نازنينو به گوزگوز انداخته بود؟ حالا آذرو نميگم که از بس ديپرس شده بود آينه شو برد فروخت که با پولش يه وبلاگ شش دانگ مستقل واسه ايشون درست کنه. من ، فضول خان ابوالفضول با اسم و فاميل ايميل First , Last در کمال سلامت عقل و در آزادی کامل اينجا اعلام ميکنم که در صورت وقوع هرگونه حادثه ناگواری برای بنده ، خانم شيما لاچيني مسئول بوده و بر تمام وبلاگيان واجب است که در صورت فقدان (مفقود شدن ) بنده مراتب را با ذکر مشخصات کامل خانم شيما به نزديکترين شعبه آگاهي يا پاسگاه پليس اعلام بفرمايند.لطفا" دقت بفرمايند که پاسگاه نامبرده از رده پاسگاههای چشم و دل سير باشد تا يک وقت خانم با رشوه و اغوای مامورين پرونده بنده را مثل خودم مختومه نکنند. البته ميدانم که پيدا کردن همپين مامور نيروی انتظامي که از رشوه گريزان باشد در ميان مامورين ارزشي و جان برکف ما همچون پيدا کردن سوزني در يک انبار کاه خواهد بود. اما سعي شما در يافتن ماموری با چنين مشخصات آرزوی ماست و (يافت مي نشود ، قبلا" جسته ايم ما) اما ذکر يک نکته ضروريست که در صورت وقوع چنين قتلي دو نفر هستند که همچين خوشخوشانشان شده و عوض گزارش به پليس ، احتمالا" برای شيما خانوم کارت تشکر و دستت درد نکنه ميفرستند. اين دونفر رو همه ميشناسيد که يکيشون تابلو منصوبه در اتاق بيمارستانها و مطب پزشکان (هيس) ، و ديگری کسي (به فتح کاف ) نيست به جز آن روشنگر تاريکيها به ضرب برق (لامپ). بنابراين متهم نمودن اين دونفر به عنوان شريک جرم چندان هم بيراه نخواهد بود....زياده عرضي نيست . باقي بقايتان ...فضولک
پ ن - يادمه يه زماني وقتي پليسهای ترکيه رو ميخواستيم توصيف کنيم جز لغت "دزد" چيزی نميشد در موردشون گفت. چون خدای رشوه و باج گيری بودند. حالا وضعيت ايران هم طوری شده که بايد بفرستيم از ترکيه پليس بيارن تا درس عدالت و قانون ( و باج نگيری و رشوه نگيری ) به مامورين محترم نيروی انتظامي ما بدن . اصلا" من که هروقت اين پليس 110 رو ميبينم ياد اسکناسهای هزاری سبز رنگي مي افنم که درصورت گير دادن الکيشون بايد اخ کنم و خودمو خلاص کنم . اصلا"به يمن وجود اين مامورين ، توی اين مملکت هر کاری آزاده، ميتوني مشروب بخوری حشيش بکشي بيای خيابون عربده بکشي و به دخترا و زنا متلک بگي وماهواره نگاه کني و فيلم سوپر تو خونه داشته باشي و خانم بازی و جنده بازی کني و...... خلاصه هر گهي ميخوای بخوری آزادی ، فقط و فقط اگر حق گردن و پول چائي آقايون رو محفوظ بداری ...



٭ حالا هي ما بگيم و تو گوش نکن . جناب لامپ عزيز، دوست گرامي ، عزيز من ،خائن وطنفروش، جاسوس شيطان بزرگ ، مرتيکه کچل ..اوهـــــــوی .. پس چي شد اون مطلب که ميخواستي بنويسي و ما عاشقان ظواهر فريبنده و دروغين ممالک کفر رو که شامل تبصره فرار مغزها (بدليل نداشتن مغز) نميشيم رو راهنمائي کني که چه کنيم و چيجوری يک ويزای ناقابل (که ميگن 20هزار دلار ميارزه) از USA يا هر قبرستون ديگه (مثلا" اروپا) که توش ميشه نفس کشيد بگيريم ؟ اين که نشد. اصل نوشته قولت رفت تو آرشيو و هنوز که هنوزه خبری نيست. هرروز به اميد اون Manual شما ميايم وبلاگ قراضت ، ميبينيم که باز داری حرفهای صد من يک غاز و فتح المنار تحويلمون ميدی . نکنه سرکاريه ؟ نکنه به اين بهانه ميخوای هرروز ماروبکشوني اونجا ؟ نکنه تو هم مثل هيس نجات غريق باشي و ما خبر نداريم ؟ بنويس ديگه باباجون مگه مريضي صدای منو در مياری ؟ تو که ميدوني دهن من چفت و بست نداره چرا يه کاری ميکني من حرفهائي بزنم که سيزيف خوشحال بشه . دمت گرم بجنب که شب شد.


٭ انتقاد از خود
اين وبلاگ نويسي چند تا خاصيت مهم داره. يکيش اينه که آدم حرفهائي که توی محيط بسته بيرون (به دلائلي) نميتونه بزنه و داره مثل حناق تو گلو آدمو خفه ميکنه ميريزه بيرون و با خودش و ديگران دردودل ميکنه. بعضيها هم واسه گفتن حرفشون به يک نفر خاص که ميدونن وبلاگشونو ميخونه حرفهائي که نميخوان رودرروش بزنن رواز طريق وبلاگ منتقل ميکنند.مثلا" حرفهای نداخانوم به اکبرآقاشون. خاصيت ديگه اون وقت کشيه . با اين سرعت پايين اينترنت وقتي بخوای يه مطلبي رو بنويسي و تو وبلاگ واردش کني کلي وقت مصرف ميشه.تازه اونائيکه مثل من جغدن و شبها خوابشون نميبره ميتونن وبلاگ نويسي رو به شبها موکول کنند و ......کلي خاصيتهای ديگه ...اينبار بذارين يه خاصيت جديد هم بهش اضافه کنيم که همون انتقاد از خوده . چه اشکالي داره حالا که به هردليلي ميايم يه وبلاگ ايجاد ميکنيم وحالا که خيالمون راحته توی محيط سايبراسپيس کسي مارو نميشناسه ميتونيم راستگوتر باشيم و حتي در اين محيط خودمونو نقد کنيم . عادتهای بد و چيزهائي که ميدونيم اگر نبود خيلي بهتر بوديم و آدمتر بوديم .از خودم شروع ميکنم .
خب جناب فضول خان . چرا اينقدر آدمها بي گذشت هستند؟ تو هم اسم خودتو ميذاری آدم ؟ تو چرا اينقدر بي گذشتي ؟ حالا اومديم يه نفر به خاطر فشارهائي که داره تحمل ميکنه يا بخاطر ناراحتيش از.....(بخاطر هرچي ) اومد و يه ايميل توهين آميز بهت زد. خب توهم که اومدی اينجا درددل کردی و حتي اسم و آدرس ايميلشم نوشتي که مثلا" آبروشو ببری . پس ديگه چته ؟چرا ول کن معامله نيستي؟ چرا حالا که قضيه تموم شده و طرف مقابل هم جواب ايميلتو (که تو هم متقابلا" توش دهنشو صاف کردی ) نداده بازم هي ميای توی اين وبلاگ قراضه ات دری وری بارش ميکني و اصلا" گذشت نداری؟ فرض کن اون روز يه جرياني براش پيش اومده و عصبي بوده ، فرض کن درست موقعي که مثلا" رگل روحي بوده و تحمل هيچکسو نداشته تو بهش برخورد کردی وقضيه به اينجا کشيده. فرض کن که اصلا" همچين ايميلي دريافت نکردی و اين علي آقا اصلا" وجود نداره. باباجان فضول من ، يه خورده گذشت هم بد نيست ها....سه روزه که ميای ميری چپ و راست بارش ميکني . ول کن ديگه. عجب آدمي هستي تو ديگه . مگه نميبيني هيس ازينکه داری حرص ميخوری خوشحاله وداره با دمش گردو ميشکنه که يکي ريده تو حال فضول ؟ مگه نميبيني الانه که لامپ هم از خوشحالي شروع به فلاش زدن کنه ؟ خب پسر خوب ، فضول گرامي ، توهم کوتاه بيا ديگه . چيه الکي گير سه پيچ دادی به اين بيچاره علي برنائي ؟..
باشه چشم . اين هم از انتقاد از خود... حالا خوبه يادم نره که باز شروع کنم به بال بال زدن و دری وری گفتن به يه آدم مجهول الهويه و مجهول المکان به نام علي برنائي و شاخ و شونه کشيدن که اگه ببينمت فلان و بهمان ميکنم و ... بد نيست آدم گاهي وقتها بشه دوتا. يعني يه خود ديگه بره روبروی آدم بشينه و هرچي از دهنش در مياد به خود اصلي بگه .حالا ميخواين اسم اين خود دومي رو بذارين وجدان يا همزاد يا الاغ ..فرقي نميکنه .منکه تصميم دارم هرچند وقت يه بار اين الاغه رو احضار کنم يه حالي به اين فضول بده تا زيادی جفتک نندازه . شما هم اگه همينکارو بکنيد مطمئن باشيد ضرر نميکنيد.
........................................
دو سه نفر از عزيزان هستند که من اصلا" با نوشته هاشون زندگي ميکنم . گذشته از پيشکسوتان مون با نوشته های قشنگشون دوسه تا وبلاگ هستند که من اول که کامپيوترو روشن ميکنم و به اينترنت کانکت ميشم هر سه تا صفحه رو باهم باز ميکنم و شروع ميکنم ببينم چي جديد گذاشتن تو وبلاگ. اين 3 نفر کساني نيستند به جز ندا ولامپ وهيس که به هر 3 تاشون علاقه دارم و اميدوارم هميشه خوب و خوشحال و سرحال باشند و منو با نوشته های قشنگشون خوشحال کنند. بقيه وبلاگهای مورد علاقه ام هم که توی ليست وبلاگهای برگزيده گذاشته ام . اينو گفتم که اين 3 نفر مواظب خودشون باشند. چون طبيعت بنده فضوليست و من هرکي رو که بيشتر دوست داشته باشم بيشتر تو کارش فضولي ميکنم و بهش گير ميدم و کل کل ميکنم .



٭ پيغام به مريخ و پيام به 50000 سال آينده
توی وبلاگ سلمان يه مطلبي خوندم در مورد يه سايـت که ميشه توش پيام فرستاد. آخه قراره يه گروه از هنرمندان به سرپرستي هنرمندی فرانسوی ماهواره ای رو در سال 2003 به فضا بفرستند . اونوقت اين ماهواره 50000 سال دور زمين بچرخه و بعد از طي اين مدت پيام بشر امروز رو به آيندگان برسونه . يهو يادم افتاد که چه کار بيهوده ای.... بهترين و مناسبترين جا فعلا" همين اينترنته که ميشه پيامها رو توش گذاشت و سالهای سال ميمونه . با توجه به ساختار اينترنت ميدونيم که احتمال نابودی اينترنت بطور کلي وجود نداره. هرکدوم از اجزاش مستقل از شبکه عمل ميکنند و نابودی يکي از اجزا هيچ تاثيری در وجود ملي اينترنت نميذاره. از طرف ديگه اين ماهواره ای که ميخوان بفرستن با فرض اينکه 50000 سال دووم بياره معلوم نيست که تا 20 سال ديگه قوانين جو زمين و ماهواره ها به چه صورتي دربيادو اصلا" اجازه داشته باشه همينطور الکي واسه خودش بچرخه يا نه.. شايد يهو چند نفر ديوونه يا يه کشور ديوونه ورداره هرچي ماهواره دورو ور زمينه مثلا" با موشک بزنه دودشون کنه. تازه فرض بر اينه که تا 50000 سال ديگه در اثر يه حادثه ای کتابهای تاريخي و ساير منابع اطلاعاتي زمين از بين رفته باشه که اونوقت نياز به خوندن اطلاعات اون ماهواره باشه والا همينجا توی کره زمين هم ميشه اطلاعات اون ماهواره رو نگهداشت وبهش اضافه يا آپ ديت هم کرد. در اين حالت که قراره يه چيزی منابع اطلاعات زميني رو نابود کنه از کجا معلوم ماهواره های جو زمين رو هم نابود نکنه. خلاصه اينکه سر يه چيز الکی دو ساعتي با خودم کلنجار رفتم تا منطق چنين هزينه کردني و ساخت و ارسال اين ماهواره رو بفهمم ولي عقلم به جائي قد نداد. حالا اون يکي که پيام به مريخ ميفرسته باز موجه تره ولي با درنظر گرفتن بالا رفتن علم و تکنولوژی الان جوزمين (يا همون مداری که ماهواره ها توش ميگردن ) همچين فرقي با حيات خلوت خونه يه زميني نداره و دسترسي بهش برای (ما که نه ولي ) کشورهای پيشرفته دنيا خيلي ساده است . شما چي فکر ميکنيد؟ دليل منطقي و موجه داره ؟اقتصادی چطور؟
................................................
راستي تا به حال به کارهای بي فايده ای که هممون دائما" انجام ميديم فکر کردين؟ تعدادشون خيلي زياده و انجام دادن يا ندادنشون هيچ فرقي هم نميکنه. حتي بعضي وقتها انجام دادنشون باعث دردسره ولي به دليل عادت،سنت، يا به هيچ دليل موجهي انجامشون ميديم. يادتون هست چيا روميگم؟
.................................................
جناب گاگول شناسائي شدن
بله، متاسفانه خودش بود. اين آدرس ايميل همونيه که تو وبلاگ آفتاب هم هست. و جالب اينجاست که اگر بخواهيد وبلاگشو با يونيکد ببينيد يه صفحه سفيد خالي ميبينيد. ولي اگر فونت عربي ويندوز رو انتخاب کنيد صفحه بلاگر رو ميبينيد با يه خط مريخي (فقط يه خط) اين طور که به نظر مياد اين وبلاگ قبل از بوجود آمدن از دور خارج شده و چيزی توش نيست .شايد هم يه وبلاگ ديگه بعد ازين زده باشه که من ازش خبر ندارم . اگه از دوستان کسي اين بزدلو ميشناسه لطفا" به من اطلاع بده. خودش ، شماره تلفنش ، يا آدرس وبلاگش ....چون اين بزدل حتي جرات نميکنه جواب ايميلمو بده ، چه برسه که بياد سر قرار.:)))حالا دليل اون نامه مزخرفش بهتر برام قابل هضمه. آخه اسکول جان،گاگول بابا، اگه تو عقلت نميکشه چيجوری وبلاگتو رديف کني اگه عرضه شو نداری ، دليل نميشه که به وبلاگ نويسهائي که به عکس تو موفق به ايجاد وبلاگشون (بدون اشکال ) شدن حسادت کني و ايميلهائي بفرستي که عمق کمبودها و مرض و غرضهای رواني ات را نشون بده. نميدونم تا بحال به چند نفر ازين نوع ايميلها فرستادی ولي دوتا شو ميدونم . يکي به من و يکي هم به يکي ديگر از وبلاگ نويسها که برام نوشت و ابراز ناراحتي کرد. اين يه بار برات عبرت بشه که همه به سادگي ازين کارت نميگذرن . يه دفه ميبيني يه فضول گردن افتاده مثل من پيدا شد وريد به حالت و اسم و رسم و ايميلت و شاهکارتو توی وبلاگش اعلام کرد. تا همه بفهمن که طرفشون يه آدم مريض رواني و قابل ترحمه .آخه من خيلي حال ميکنم امثال تورو برينم به حالشون .هرجوری هم خواستي در خدمتيم جناب علي برنائي ... خدا شفات بده..
.....................
راستي يه نگاهي تو آرشيوش انداختم ديدم با يونيکد يه مطلبي در ستايش ديوانگي و متفاوت بودن نوشته :))))) خيلي با حاله اين يارو. دوست داره با بقيه متفاوت باشه هرچند به قيمت اينکه اونو آدم ندونن .:)) يه مطلب هم از پائولو کوئيلو کش رفته گذاشته بوده توی آرشيوش ....ميخواين بخونين ؟ ايناهاش »:
٭ يكشنبه 2 دي 1380:
--: ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار كنيد.
خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد.
( پائولو كوئيلو)
فضول : آخه گاگول جان ، اين روشي که تو در پيش گرفتي که همش جلب توجهه؟ خطرشم که خايه نداری بپذيری و سرقرار بيای . پس زر نزن .
{ اصالت زندگي با ديوانه ماندن و عاقلانه رفتار كردن بي معني به نظر مي رسد. مهم انست كه ديوانه باشي و از اينكه ديوانه صدايت كنند ، نترسي.
فضول : توکه اينو ميدوني پس چرا ميترسي ؟ منکه گفتم همه جوره در خدمتم ؟ منکه گفتم زمان و وقتشم خودت معين کن. پس چرا ميترسي؟ قول ميدم يه چيزائي ازت باقي بذارم . نترس پسرم ، ديوونه کوچولوی خودم .
چرا بايد مانند بقيه بود؟ ايا واقعا مهم است ديگران درباره ما چه فكر مي كنند؟ ايا بايد انگونه زندگي كنيم كه ديگران برايمان مناسب تر مي دانند؟
فضول : خب آره ديگه، مثل اينکه اين يکي رو ديگه فبول داری ، برات مهم نيست که ديگران چي در موردت فکر ميکنن. اينکه تورو اسکول و گاگول و مريض رواني بدونن برات مهم نيست . نه عزيزم تو هرجوری خودت فکر ميکني برات مناسبه زندگي کن و رفتار کن. منهم اين حق رو برای خودم محفوظ ميدونم که هرجوری دلم ميخواد و برای آدمي مثل تو احمق مناسب ميدونم باهات رفتار کنم . درسته؟ :)) خوش باشي

--:



........................................................................................

Saturday, January 19, 2002

٭ ايميلي از طرف يکي از دوستان داشتم (که اول اسمش شيما بود، آخرش را نميگويم که يکوقت لو نداده باشم )که نوشته بودند به کوری چشم بعضيها وبلاگشان نه تنها تعطيل نيست بلکه فعالتر از هميشه در همان محل اوليه (همان وبلاگي که آذر آينه اش را فروخت تا برای ايميل نويس بخرد) مشغول آموزش ويندوز و کامپيوتر و اينترنت و جاوا و غلطگيری MSCE از MCSE دندانپزشکان هيز ميباشد. ما که بخيل نيستيم . انشااله که چرخ وبلاگش بچرخد و هيچ فضولي هم نتواند پنچرش کند.
............................
باشه چشم . الان ميگم ديگه ، چرا هي سيخ و سقلمه ميزني ، چشم گفتم بابا ، اصلا" بيا: جناب لامپ عزيز و گرامي اصلا" و ابدا" ارتباطي با اراذل و اوباشي مثل هيس ندارند و حيف اين روشنگر برقي وبلاگهاست که اسمشان در کنار هيس نوشته شود. ضمنا" ايشان و بنده سری از هم سوا هستيم (هرچند سر ايشان کچل ميباشد) و نصف روز را من قربان ايشان رفته بقيه روز را ايشان به بنده دری وری ميگويندآن نصفه ديگر راهم به نوشتن مطالب انسانساز وعميق فلسفي وعلمي همچون فتح المنار ميگذرانند. اصلا" غلط کرده هر که گفته مطلب فتح المنار ايشان پورنوگرافي يا خزعبلات يا در رابطه با سکسولوژی نداست ؟ ؟ بابای وبلاگ بابا و دخترش هم اصولا" از قديم و نديم به لامپ علاقمند بوده اند و خودشان هم اعلام همبستگي با روشنگران فارسي لاگها (علي الخصوص لامپ )نموده اند ( که اصل ايميل ايشان در دفتر روزنامه - ببخشيد کامپيوتر بنده - موجود است ) .هرکس هم گفته اين لامپ 110 ولت و ضعيف است بيخود کرده و بنده شهادت ميدهم که ايشان 380 ولت 3 فاز 25 آمپر تشريف دارند. تازه شم همه اينها واسه اينه که لامپ عزيز و گرامي ، نه که خودش آمريکاست برای منم دعوتنامه بفرستند تا منهم به بلادکفر رفته (انگار که نونخور کم دارن که فضول قبول کنند)و علاوه بر کوبيدن ميخ اسلام در سرزمين کفر، آقا بشم ( شتر در خواب بيند.....)، ناز بشم ، ظرفشور رستوران بشم ، ماشين شور کارواش بشم و.......خيلي چيزهای ديگه بشم ...... فقط رانتخوار نشم که مثل اين شهرام جزايری خشتکمو پرچم کنند و گناه 120 تا آقازاده ديگه رو هم مجبور بشم به عهده بگيرم . باز وارد معقولات داشتيم ميشديم که به موقع فهميدم و درشو گل گرفتم (قبل ازينکه برام گل بگيرند) . راستي اينطور که ميگن قراره يه "بهرام " رو هم بگيرن تا ثابت بشه واسه قوه قضائيه ""شهرام بهرام " نداره و همه رو با يه چوب تو ک.**..شون ميکنه . خلاصه اينکه من از همين حالا دارم خودمو در آمريکا ميبينم در حاليکه از همون اول کار رفتم چتر اين بابا شدم و به بهانه اينکه زبان بلد نيستم چند ماهي خودمو آويزون لامپ کرده ام . به اميد آنروز...


٭ کلي نوشتم بلاگر قورتش داد بي صاحاب !!!! ديگه وقت ندارم از نو بنويسم پس تا بعد......


........................................................................................

Friday, January 18, 2002

٭ دنيا چقدر کوچيکه ....يه سری به ليست آقای درخشان زدم که بفهمم اين آقای علي که برام اون ايميلو زده و ( که به قول خودش اصلا" هم براش مهم نيست که چرا وبلاگ پژمان تعطيله يا به تخمش نيست که اصلا" پژمان زنده است يا مرده ) آيا وبلاگ نويسه يا تخصصش فقط در نوشتن ايميلهای کسشعره. ديدم که يه آقای "علي برنائي" در ليست وبلاگ نويسان هست که اسم وبلاگشم گذاشته "آفتاب" رفتم که چک کنم اين آدرس کذائي ايميل مال اين آقاست يا نه که ديدم انگار وبلاگش دود شده و رفته هوا. چون وقتي آدرس سايتشو ميزني دريغ از حتي يک کلمه. يه صفحه کاملا" سفيد مياد و علامت Done هم در پايين اکسپلورر مطمئنت ميکنه که اين وبلاگ همينه که هست... اميدوارم که اين علي برنائي همون گاگولي که برام ايميل فرستاده بود نباشه چون دوست ندارم فکر کنم همچين آدمهای مزخرفي هم بين وبلاگ نويسها پيدا ميشن .من فرض ميکنم اون کسي که در خودش ميبينه بياد در وبلاگ بنويسه آدم معقولي بايد باشه و اين ايميل که من دريافت کردم کار وبلاگ نويسها نبوده . اگرم بوده که ... ضمنا" اينکه وبلاگش نامرئي شده دليلش چيه ؟ ديليت کرده يا چي ؟ راستي ايميل منو که دارين .خواستين بهم دری وری بگين ( مثل اين آقا ) ميتونيد به اينجا (Fozoolak@yahoo.com) ايميل بزنيد.



٭ ايميلي از يه آدم گاگول
از ديروز تا حالا اينترنت شلوغي داشتم . اول از همه 2 تا ايميل داشتم . برای مني که وبلاگم خواننده نداره يا اگر هم داره همه خوانندگان تنبل به تورم خوردن که از يه ايميل کوچولو زدن به من هم دريغ ميکنن و معدل دريافت ايميل روزانه ام (ايميلهای مربوط به وبلاگ ) حدودا" برابر با 14/0 ايميل در روزه خب 2 ايميل ميشه روز شلوغ ديگه. اوليش از آقای عاشورزاده بود که در مورد وبلاگ پژمان و غيبتش ابراز نگراني کرده بودند.ايميل رو به علاوه من برای 20-30 نفر ديگه هم CC فرستاده بودن . منهم جوابشو دادم و گفتم که اشکال سايت هديه (همون آدرس پژمان ) اينه که در حال ساخت مجدده و پيغام Under Cunstruction ميده . يه غلطي کرديم و اين جوابو برای اون CC ها هم فرستاديم که مثلا" اونام در جريان باشن و نگران پژمان نباشند . امروز ديدم يه نامه برام اومد از يکي از همون CC ها و برام نوشته بود که اصلا" براش مهم نيست که چي شده و منم بهتره عوض ايميل زدن به ملت برم دنبال...و يه سری توهين وفحش .... خلاصه اينکه يه بهانه پيدا شد که اعصابم خط خطي بشه و جواب اين آدم بي ادبو بدتر از خودش بدم . آدرس ايميلش هم اينجاست اگر خواستين بشناسيدش... بعد فکر کردم اين دنيای مجازی اينترنت عجب محيط عجيبيه . اينجا بعضي ها به خاطر اينکه ناشناس هستند و دست کسي بهشون نميرسه هرچي عقده و کمبود که دارن در اينترنت خالي ميکنند و با توهين و هتاکي به ديگران خودشونو از شر فشارهائي که درگيرشن خلاص ميکنند. اصلا" نميدونم اين علي آقائي که برام اين ايميل چرت رو فرستاده چيکاره است.وبلاگ نويسه يا نه و اگر هست آدرس وبلاگش چيه. ولي تصميم گرفتم اينجا معرفيش کنم تا اگر باهاش برخوردی در آينده داشتيد بدونيد با چه جانوری طرف هستيد و بيخود خودتونو درگير عقده های شخصيتي و مشکلات رواني اين اسکول نکنيد. خودمم در خدمتش هستم که اگر خايه شو داشت (که مطمئنم نداره ) يه قرار حضوری بذاره از نزديک زيارتشون کنيم .
..............................................
شوخي با خورشيد خانوم
در راستای امر خطير فضولي در وبلاگهای دوستان و نظر به دزديدن موقتي لقب و سمت "فضول وبلاگها" توسط خورشيد خانوم امروز يه سری به وبلاگش زدم و عمدا" دقيق شدم که يه نکته ای ازش بگيرم . حالمم از ايميل اون يارو گاگوله خط خطي بود و خدارو صدهزار مرتبه شکر که بهانه به دستم افتاد. بله اينطورياست ديگه . بعد از دقت به مطالب دو روز اخير خورشيد خانوم نازنين (که من از مشتريان هميشگي وبلاگش هستم ) ديدم 2 جا سوتي داده اند. يه جا نوشته بود که از عفو لقمانيان توسط رهبر خوشحاله و ميخواد شاديشو با ما هم قسمت کنه....چند خط بالاتر که هنوز مرکب نوشته اولشون خشک نشده بود دوباره سوتي فرمودند که : اصلا" هم از عفو لقمانيان خوشحال نيستند و بالعکس خيلي هم از عفو ايشان ناراحتند، چون قبول فرمان عفو به اين معنيست که لقمانيان گناهکار بوده و بعد عفو شده و... خلاصه اينکه بعد از گرفتن اين سوتي و تناقض گفتار متوجه شدم که احتمالا" خورشيد خانوم نازنين ما يه کمي رفلکسشون Reflex کنده چون يه روز بايد طول بکشه که يادشون بياد عفو اقمانيان همچين هم جای شادی نداره و ...الباقي قضايا... البته ايشون تقصيری ندارند چون اکثر دختران حوا همينجوری هستند . مثلا" خواهر بنده هميشه از دست من شکاره چون وقتي بهش کامپيوتر ياد ميدم ، به موضوع "خنگ" بودنش هم معمولا" اشاره مختصری دارم . خب چه ميشه کرد. از قديم ونديم گفتن زن ناقص العقله .اصلا" واسه همينه که در اسلام زنها نصف مردها (گاهي هم کمتر) به حساب ميان و بعضي جاها (مثلا" پست رهبری يا رياست جمهوری ) بهشون تعلق نميگيره و اصلا" به حساب نميان. از قديم گفتن که در هر چيز حکمتي هست . حکمت اين تفاوت بين مردوزن هم در همينه ديگه:))
پ ن - با عرض پوزش از تمامي خانمها علي الخصوص خورشيد خانوم نازنين و خواهر گل خودم تمامي مطالبي که در مورد خنگي و.. جنس لطيف نوشتم فقط جنبه شوخي داره و اصلا" هم من همچين عقيده ای ندارم . اصلا" من مادرزادی "زی زی " بدنيا اومده ام و مثل اکبر آقا (وقتائي که ندا رو نميزنه و ندا باهاش خوبه ) فمينيست هستم . اينا رو هم نوشتم که وبلاگم پر بشه بخدا...والا من که از ازل مراتب چاکری خودمو به تمامي خانمها اعلام کرده ام وتا ابد هم ميکنم....
..........................................................................................................


٭ جناب لامپ سلام اله عليه در ايميلي به بنده نسبت به انتشار مطلب مخالفت بابای وبلاگ بابا و دخترش با مطالب ايشان و هيس اعتراض نموده و طبق قانون مطبوعات!!؟؟ خواستار چاپ اعتراضشان در وبلاگ نت پد فارسي (در همان ستون وبه تعداد همان سطور) و عدرخواهي بنده از اين اشتباه لپي شده اند. بنده هم طبق درخواست ايشان اعلام ميکنم که مطلب کذائي "فتح المنار " ايشان منتشره در وبلاگ لامپ به هيچوجه جنبه پورنوگرافي نداشته و ارتباط آن با مطلب سکسولوژی ندا خانوم کاملا" تکذيب ميشود . ضمنا" بابای مذکور به هيچوجه مخالفتي با انتشار مطالب پورنوگرافي در وبلاگها نداشته و بالعکس از مطالب جناب لامپ(علي الخصوص مطلب فتح المنار) شديدا" محظوظ شده و از طرفداران سينه چاک وبلاگ لامپ ميباشند. اصلا" هم چند روز به خاطر اين موضوع "مخالفت با استفاده از لغات رکيک در وبلاگها " به باغباني و مشغول کردن خودش در باغچه مشغول نبوده است .بنده هم به خاطر اين اشتباه لپي پوزش ميطلبم . خوب شد جناب لامپ ؟ من گفتم ...ولي شنونده عاقل خودش ميداند که چي را باور کند يا نکند:)))
........................
مدتيه از شيما خبری نيست و وبلاگش هم از همون دو سه تا پيغام جنجالي اول به بعد ديگه راکد شده و نه از آموزش کامپيوتر توش خبريه و نه از نامه های آنچناني به فضولان (همراه با درج در ايميل)..گفته بودم که تب تند زود عرق ميکنه.تب شيما و حمايت از شيمايان هم دو هفته طول نکشيد که سرد شد. اميدوارم که بقيه مسائل مطرح شده در وبلاگهای ما اينجور نباشن و آخرش به يه نتيجه اصولي برسند.


٭ متن بيانيه اعتراضي آسيدابراهيم نبوی به راديو اسرائيل
آسيد ابراهيم نبوی در نامه ای به راديو اسرائيل استفاده ابزاری اين راديو از مطالب سايت نبوی آن لاين را شديدا" محکوم و از مسئولين اين راديو خواست نسبت به تکذيب موارد گفته شده در اين راديو اقدام نمايد. متن اطلاعيه جناب نبوی را در همينجا (با تفسير گفته ها) مشاهده ميکنيد:
1- طنزهای منتشره در سايت نبوی آن لاين دارای حق کپي رايت است و با وجود اينکه در ايران اين حق را هموطنان عزيز به تخمشان هم نميگيرند ولي ما اصرار داريم که راديو اسرائيل اينجوری نکند!!؟
2- از راديو اسرائيل شديدا" ميخواهيم که پخش اين مطالب را جان مادرش هر چه سريعتر و قبل از فرستادن مجدد بنده به اوين قطع کند.
3- نطق پيش از دستور که از مطالب طنز سيت نبوی آن لاين است اصلا" هيچ ربطي به جناب حسني اروميه ندارد و اينکه راديو اسرائيل آنرا به حسني منتسب نموده به ما ربطي ندارد. شديدا" هرگونه ارتباط بين سخنان جناب حثني در بخش نطق پيش از دستور سايت ما و جناب حسني اروميه اکذيب ميشود. اصلا" حثني که ما منظورمان بوده با ث سه نقطه است و حسني اروميه با سين
4- با احترام به پيروان کليه اديان و آرزوی پيروزی فلسطين و طول عمر رهبر و پيروزی حق بر باطل ومرگ بر آمريکا و مرگ بر اسرائيل و نه شرقي نه غربي جمهوری اسلامي و ايجاد روابط بيشتر با بورکينا فاسو طبق اصل اثبات شده" رابطه گوز و شقيقه" انزجار خودمان را از غاصبان اسرائيلي اعلام ميداريم .
5- ما ضمنا" طي همين نامه اينترنتي عاجزانه از راديوی اسرائيل ميخواهيم که ما را توی دردسر نيندازد . جان مادرت از ما بکش بيرون و از مطالبمان در راديواسرائيل استفاده نکن .مگه ميخواهي منو دوباره بندازی زندان ؟
6- آقا اصلا" خر ما از کرگي دم نداشت. سه سه بار نه بار غلط کرديم که سايت زديم .مطالب سايت نبوی آن لاين به کلي تکذيب ميشود و جهت اطمينان بخشهای استفاده شده در راديو اسرائيل را بالکل از سايت نبوی آن لاين ديليت نموده و در صورت نياز اصلا" هاردمان را فرمت ميکنيم .
............................................
در سايت گويا مقاله ای از روزنامه کيهان به قلم حسين شريعتمداری قرار دارد که در آن به مسئله سواستفاده های مالي و فساد اقتصادی تعدادی از طرفداران اصلاحات سخن به ميان آمده است. هرچند که ماهيت نويسنده بر همگان روشن است اما گذشته از سابقه خراب ايشان ، اين حرکت پيگيری فساد اقتصادی را بايد به فال نيک گرفت. در ميان اين افراد که ساليان دراز با استفاده از رانتها به ثروتهای باد آورده رسيده اند مسئوليني از هر 2 جناح وجود دارند. اگر به اين مسئله فارغ از مسائل جناحي رسيدگي شود و مجرمين (از هر جناحي که باشند) به سزای اعمال خود برسند مسلما" منافع آن به ملت خواهد رسيد. جالبتر اينکه مسائل و دعواهای جناحي سبب شده که مسئولين رده بالای هر 2 جناح به افشاگری و فاش نمودن موارد تخلف جناح مقابل نموده اند. اميدوار باشيم که اين درگيری هيچگاه پايان نيابد، باشد که با لودادن همديگر تمامي مجرمين اقتصادی به سزای عملشان برسند.





........................................................................................

Thursday, January 17, 2002

٭ همانطور که قبلا" خدمتتون عرض شد بنده هم جزو خائنان به مام ميهن وبيوطناني هستم که قصد مهاجرت و بار سفر بستن بسوی شيطان بزرگ و مظاهر فريبنده اون رو دارم و در اين تصميمم هم جدی هستم. از بابت ويزا هم مشکلي ندارم (يعني اميدوارم مشکلي پيش نياد) و از طريقهائي اين مشکلو دارم حل ميکنم. فقط ميمونه مسئله اينکه اصلا" رفتن صحيحه يا خير. آدم موجود عجيبيه. بهترين راه برای راکد کردن و بستن دست و پای يه آدم اينه که يه شغل خوب و آبرومند با درآمد مکفي و کار راحت و بيدردسر در اختيارش بذاری . اونوقت هيچ تغييری رو نميپسنده و تنبل ميشه . فسيل ميشه . راکد ميشه و ميگنده. حالا هم من به همين درد گرفتارم . ميدونم که اگه برم همچين کار راحتي گيرم نمياد. ميدونم که اونجا مجبورم از صفر شروع کنم وبا اين دوزار دهشاهي سرمايه ای که دارم اونجا حتي يه سال هم نميتونم زندگيمو بچرخونم . ميدونم که اونجا کار در درجه اول اهميت قرار داره و مثل اينجا نميشه هروقت که خواستي از بند ج استفاده کني . همه اينها رو ميدونم و باز هم ميخوام برم. حالا چرا و چيجوری شد که اين فکر به سرم افتاد بماند.... محدوديتها عمده ترين مسئله ام بوده و هست و از اونجائي که تا 20 سال آينده هم اميدی به رفع اين محدوديتها نيست و بازهم ازونجائي که تا 20 سال ديگه معلوم نيست من روی خاک باشم يا زير خاک تصميم دارم که قيد همه چي رو بزنم و برم . البته مسائل زيادی هم دارم که بازدارنده اند و دست و پامو شديدا" بسته اند. مثلا" مسئله عاطفي و وابستگي عاطفي به پدر و مادر و ...يا اينکه ميدونم پدرم بيماری قلبي داره و معلوم نيست تا چند وقت ديگه اونو بالای سرم داشته باشم . فکر ميکنم که انصاف نيست اين باقيمانده عمرشو اون چيزی که دوست داره رو نداشته باشه و من ازش دورباشم . يا اينکه مادرم آرزوی دامادی پسرشو داره و ديدن نوه هاشو...همه اينها يه بخش از وجودمه .ولي باز يه بخشي ديگر از وجودم که خودخواهه ميگه به من چه ؟ ميگه من مگه برای ديگران زندگي ميکنم ؟ ميگه مگه چند سال از عمر خودت باقي مونده که بخواهي اونا با اين افکار احساسي هدر بدی و...
بازم در اينمورد حرف ميزنيم. شايد با همفکری و درددل کردن با شما بالاخره به يه نتيجه درستي برسم .


٭ * بابا و دخترش
در وبلاگ بابا و دخترش خواندم که بابا از کلام تند هيس رنجيده است و جواب داستان کنيزک و خر مولوی را به ايشان برگردانده است . از نکته بيني و طريق برخورد بابا در قبال اعتراض تند هيس خوشم آمد. ديدم که با وجود اين همه و با وجود مخالفت بابا با رويه هيس و لامپ بازهم وبلاگشان را در ليست وبلاگهای برگزيده خود (که چندتائي هم بيش نيست) جای داده است . ديدم که تعرض تند هيس را با نصيحتي ملايم و مودبانه داده و بقول معروف با پنبه سر بريده است . چه خوب بود اگر همه ما نيز در برخوردهای روزانه مان اينقدر عاقلانه حرکت ميکرديم و مثل بابا اينهمه گذشت داشتيم . مطمئنم که اگر اينطور بوديم هيچوقت مسانل حاد نميشد و سو تفاهم ها بسادگي حل ميشد.


٭ هيس و عارضه سکسولوژی يا همهچيندابيني..
بازم هيس اختيار از کف داده و گير داده به ندای بيچاره...بگذريم که اين ندائي که ما ميبينيم همچين هم بيچاره نيست و بايد گفت بيچاره اکبر آقا...من اينطور که تشخيص دادم جناب آريا بعد از خوندن مطلب سکسولوژی ندا خانوم به يک بيماری نادر به نام همهچيندابيني مبتلا شده اند. از عوارض اين بيماری هم اينه که هر موضوعي رو به مسئله مندرج در سکسولوژی ربط ميدن و حتي چوب شور خوردن و حمله قلبي مستر بوش رو هم در نتيجه عمل خانم پرزيدنت به دستوالعملهای ندا ميدونند. برای حل اين مشکل هم توصيه ميکنم ايشان چند هفته ای اصلا" به اينترنت نيان و اگر هم اومدن به هيچوجه به وب سايتهائي که افکار پراکنده زنان منسجم رو منعکس ميکنه سر نزنند. به اميد بهبود هرچه زودتر دوست خوبمون هيـــس س س س . هيس ديگه باباجون . حالا ندا يه عسلي خورد و اون مطلب سکسولوژی رو توی وبلاگش گذاشت . حالا هرچي ميشه ميزني باز به صحرای کربلا و نميذاری بابا و دخترش يادشون بره که ندا همچين خطائي مرتکب شده. همينجوريشم باباهه يه پروکسي به اين کلفتي !!؟ گذاشته سر راه اينترنت که يه وقت دخترش افکار منسجمو نخونه . با اين کارهائي که تو ميکني بعيد نيست به کلي قيد اينترنتو بزنه و بجاش بره باز توی باغچه با باغبوني و هرس علفها و درختها خودشو مشغول کنه يا اصلا" بره تحته نرد بازی کنه .آخه اين وبلاگت شده مکان تجمع (بيش از 3 نفر) هرچي خانوم باز و لزبين و گي و کون کن و بچه بازه . يه وقت اماکن مياد درشو تخته ميکنه ها..نگي که نگفتم!!



٭ متن وبلاگها و روحيه وبلاگ نويسشون
امروز يه دور بعضي از وبلاگها رو دوره کردم . تعدادشون خيلي بالا رفته و جای خوشحاليه .ولي بعضيها هم از روز اول تا بحال حتي يک خط هم به وبلاگشون اضافه نکردن. من فکر ميکنم دوستان اگر وقت وبلاگ نويسي رو ندارن وبلاگشون رو ديليت کنن تا بقيه سر کار نباشن . نه اينکه هموم خط اولو که نوشتن ديگه آدرس وبلاگشونو هم يادشون بره.
از خوندن وبلاگها به روحيه بعضي ها ميشه پي برد. بعضِ ها رو هم نه، اصلا" نميشه با خوندن وبلاگشون شناخت .مثلا" امروز وبلاگ يه بنده خدا رو که داشتم ميخوندم نميدونم چرا يهو به نظرم يه دختر لوس و ننر اومد که انتظار داره همه واسش کف بزنن و به به و چه چه کنن و هرکاری هم ميکنه واسه جلب نظر کردن و تحسين شدن به وسيله ديگرونه .يا از خوندن يه وبلاگ ديگه ديدم با يه آدمي طرفم که بطور وحشتناکي اراده اش بالاست و من عمرا" نتونم مثل اون فکر و عمل کنم . نو.شته هاش جوری بود که مطمئن بودم راست ميگه و هيچ غلوی در حرفاش نيست . ....يا هرکي که وبلاگ لامپ و هيس رو ميخونه ميفهمه که با دو تا آدم اراذل و اوباش و لات آسمون جل (آخيش دلم خنک شد) که حس طنز خوبي هم توی وجودشون هست و معني دوستي و رفاقتو ميفهمند روبروست يا مثلا" هرکي وبلاگ منو بخونه فورا" متوجه ميشه که با چه آدم گوه و مزخرفي طرفه .مگه نه ؟
رذاستي خوشحال ميشم رک و صريح نظرتون و برداشتي که از من از طريق نوشته هام دارين رو برام بنويسيــد. البته قبلا" يکي نوشته بود و نه تنها برام ايميل کرد برد توی وبلاگش هم نظرشو در مورد من کپي کرد. هنوزم هست ...حتي اگر نظرتون مثل اونهم باشه مهم نيست . برام بنويسيد چون ميخوام خودمو بشناسم .



٭ اين روزها شديدن با خودم درگيرم . همش دارم حساب کتاب ميکنم که ببينم با رفتن از ايران چه چيزهائي رو از دست ميدم و در عوض چي به دست ميارم . تا بحال هم همين حساب و کتاب باعث شده که درجا بزنم . اينجا يه کار خوب و راحت دارم با در آمدی که اگر چه زياد بالا نيست اما برام کافيه . هرچند که لردی زندگي نميکنم اما درآمدم بهم اجازه ميده هرچند وقت يه بار ادای لردها رو دربيارم . اينجا نزديک خانواده هستم و در مواقع رگل روحي ميتونم به اونا پناه ببرم . اينجا همه به هم کمک ميکنند و 4 تا دوست و رفيق دارم که اگر يه وقتي زمين خوردم کمکم کنند تا دوباره بلند شم . ولي همه اينها نميتونه ارضام کنه . اين وضع قابل تحمل نيست . يا زنگي زنگ يا رومي روم . بايد زودتر تکليفمو با خودم روشن کنم . يا زودتر بذارم برم گورمو گم کنم يا اينکه اگر قراره بمونم برم مثل همه اجدادم ازدواج کنم و بچه پس بندازم و خودمو در مشکلات زندگي متاهلي غرق کنم . به حديکه که همه چي يادم بره و فکر فرار از سرم بره بيرون. چشم انداز زياد جالبي نيست، نه؟ اما چشم انداز اونور آب هم همچين تودل برو نيست . مشکلات مهاجرت و عدم تطبيق فرهنگها و گرفتن کار و..هزار درد بيدرمون ديگه اونور آب منتظره . البته همراه با مظاهر تمدن و امپرياليست که خيلي هم شيرينه ...



٭ بابای ژينا با تعريف از مسافرتش با کشتي از فنلاند به سوئد بدجوری مارو هوائي کرد. يه سايت هم معرفي کرده که به صورت 360 درجه ميتونيد کابينها، رستوران، سونا و استخر و فروشگاهها و ساير تجهيزات کين کشتي های غول پيکر رو ببينيد. قول ميدم اگر شما هم اين تصاوير 360 درجه رو ببينيد هوائي هوائي ميشين . منکه يکي از مهمترين هدفهای آينده مو مسافرت با اين کشتي قرار دادم .تصاويرش عقل از سر آدم ميپرونه، اونهم با اين تکنيک جالبي که برای نمايش 360 درجه ابداع کردن . راستي که برای ما که در ايران زندگي ميکنيم اينجور مناظر رويايي و جالبه .البته ميدونم که زندگي در کشورهای غربي فقط همين زيبائيها نيست .در اونجا کار در درجه اوله و تازه اختلاف فرهنگي که بين ما و اونا هست ، برای مهاجرين بعضي وقتها غيرقابل تحمل و حتي کشنده است . به نظر من کسي که ميخواد از وطنش به جای ديگری مهاجرت بکنه بايد کلا" فرهنگ قبليشو دور بريزه و در فرهنگ کشور ميزبان حل بشه . در غير اينصورت نميتونه تحمل کنه. راه دومي هم نيست . اينکه بخواهي به يک سری ارزشها پايبند باشي و در کشوری که اون ارزشها به تخمشون هم نيست اونا رو حفظ کني غير ممکنه. اينجاست که وطن درد عود ميکنه و با وجود همه مزايای زندگي در کشورهای غربي طرف دلش واسه عمله های ميدون انقلاب يا بوی نون سنگک شاطر عباس يا حتي بوی توالت عمومي ميدون توپخونه تنگ ميشه . تمام کساني که ميگن ما ارزشهامونو حفظ ميکنيم و اونها رو با فرهنگ کشور ميزبان آداپته ميکنيم يا دارن دروغ ميگن يا اينکه سر خودشونو کلاه ميذارن . به عبارت ديگر يا دارن بقيه رو خر فرض ميکنن يا اينکه خودشونو خر ميکنن. در اين مورد باز هم حرف ميزنيم .....


........................................................................................

Wednesday, January 16, 2002

٭ باز هم اين لامپ با سو استفاده از مزايای اقامت در جوار شيطان بزرگ دست به تاليف مطلبي جهت برشمردن مصائبي که ما بي دست و پا ها ی مقيم وطن با آن هرروزه روبرو هستيم بطور غير مستقيم اقدام به سوزاندن گلاب به روتون ما نموده و ضمنا" با ذکر مطلب نمايش سوتين دوست دختر همکار پسرش کله اينجانب را وادار به کوبيده شدن در ديوار اطاق نموده اند. گفتم "بي دست و پاهای مقيم وطن" البته منظور نظر امثال خودم است که سالها در پي راهي برای خروج از کشور و (به زعم بعضيها) خيانت به مام ميهن درجا زده ايم و از آنجائيکه اصلا" هم مغز نيستيم ، تبصره فرار مغزها هم شامل حالمان نشده است . يکبار هم که قرار ميشود اين جناب لامپ در مورد ويزای شيطان بزرگ و راههای به چاک جعده زدن توضيحاتي مرقوم بفرمايند با بهانه های مختلف اين مهم را بدست فراموشي سپرده و خودرا به کوچه علي چپ ميزنند. مطلب عوض شد و به آرشيو سپرده شد ، اما هنوز ايشان به قول خود وفا نکرده و بجای ارائه راه حل و چگونگي در رفتن با تعريف ماجراهای آمريکائي و خاطرات اقامت در وطنشان نشادر در گلاب به روتون بنده ميکنند!! واقعا" که سيزيف گرامي خوب اين رفيقش را ميشناخت که به هر بهانه ای انگشت توی سرپيچ لامپش ميکند.
آقاجان، لامپ عزيز ، اوهــــــــوی .... الوعده وفا



٭ هيـــــس عزيز مطابق معمول از ماجراهای جالب خودشون نوشتن و ما رو شرمنده کردن . اينبار جريان سر ماجراهای نجات غريق ها و کون کنان وطنيست که در استخر هم دست از سر بچه ها برنميدارندو... البته در اين ماجرا باز هم (مطابق معمول) هيس عزيز خودسانسوری فرموده اند و جای بعضي از پارامترها را در داستان عوض کرده اند. تا آنجائيکه ميدانم در استخرهای عمومي معمولا" کون کن مربوطه همان نجات غريق است که اصلا" به خاطر همين به اين شغل رو آورده و بنده حقير موارد متعددی ازين قبيل را در استخرهای عمومي به کرات ديده ام . بنابراين جناب هيس بايد به بنده حق بدهند که از خواندن تعاريف نجات غريق غيرتي تعجب کنم . اصلا" در ولايت ما معروف بود که نجات غريق استخر ....و .... بچه باز هستند و به همين مناسبت القابي همچون کون کن و بچه باز در ادامه اسامي اين عزيزان قرائت ميشد. البته مستحضر هستم که گفتن اين مطلب سبب عکس العمل هيس و منتسب نمودن پارامتر ديگری از داستان به من خواهد شد (احتمالا" بچه مربوطه ). لذا در همينجا از قبل (پيشکي ) اعلام ميکنم که تمامي ماجراهای شنای بنده و مشاهده نجات غريق های بچه باز مربوط به زمانيست که سبيلهايم در آمده بود و به استناد داشتن سبيل (يا همان سپر کون ) از تعرض نجات غريفهائي همچون هيس مصون بوده ام. هرگونه اتهام ديگر از قبيل وابستگي به نجات غريقها يا کارآموزان يادگيرنده شنا را هم تکذيب ميکنم .
................................................................


٭ نگاهي کوتاه به شهرمان
اينبار که به خيابان ميرويد کمي به مناظری که ميبينيد دقت کنيد و ببينيد که نقطه ضعف ما درکجاست که زيبائي و نظافت شهرهای اروپائي تا اين حد برايمان دست نيافتني و روياييست. اتومبيلهای فرسوده و دودزا با آثار متعدد تصادف که تعمير نشده اند، خيابانهای کثيف که قدم به قدم دارای دست انداز و چاله هستند.آثار عبور ماشينهای زباله شهرداری در شب گذشته که رد پايشان را با تل های زباله ريخته شده بر کف خيابان به جا گذاشته اند، نمای ساختمانها که بعضي از آنها قشری از گرد و خاک و دوده ناشي از ساليان دراز حضور در خيابان را پوشيده اند و بناهای نيمه کاره. گداها و بچه های کوچکي که با ظاهر کثيف و مف آويزان سر چهارراهها به گدائي و يا فروش آدامس و بيسکوئيت و روزنامه مشغولند. عابران بي توجهي که چراغ راهنمائي را به تخمشان هم نگرفته و همزمان با اتومبيلها در هزارتوی ترافيک شهرها در گذر هستند، تلهای زباله و لجن کنار جويها که فضا را به گند کشيده اند، چاله های آب و تلهای برف گل آلود کنار خيابان در روزهای برفي و باراني و پياده روهای يخزده که آثار گودبرداری های متعدد تلقن و آب و برق و گاز در آن باقيست و بحال خود رها شده ،قشر ضخيم دوده برروی تابلوها و ....
همه اينها مناظريست که هرروزه با آن برخورد ميکنيم و کثرت و تکرر ديدار سبب شده به آنها بي توجه باشيم . شهرهای اروپائي علاوه بر آنکه با توجه دقيق و نظافت روزانه چهره ای متفاوت از شهرهای ما دارند، طبق برنامه ريزيهای دقيق و از پيش طراحي شده بسياری ازين مشکلات را قبل از پديد آمدن از بين برده اند. مثلا" ميدانيم که قاره اروپا از قاره های سردسيريست که هوای برفي و باراني در آن عاديست . با عبور لوله های آب گرم شهرداری از زير خيابانها و پياده روها هيچگاه برف و يخي در آنها نيست که سبب ايجاد مشکل برای رهگذران گردد. تابلوها، نمای ساختمانها و نرده های خيابانها بطور مرتب شستشو و پاکسازی و در صورت نياز مجددا" رنگ آميزی ميشوند. قوانين جدی و بدون انعطاف اجازه گدائي در خيابان يا سر چهارراهها را به هيچکس نميدهد و نگهداری منظم و نظارت دقيق بر آسفالت خيابانها و سنگفرش پياده روها سبب شده که هيچگاه مناظری همچون چاله و دست انداز يا گودبرداريهای تعمير نشده در خيابانها مشاهده نشود. نظارت دقيق و مستمر بر اجرای قوانين توسط عابرين و اتومبيلها، سيستم پِيشرفته و دقيق فاضلاب شهرها و....
اينها هستند که سبب شده اند حتي در زمينه ظاهری شهرها نيز از ديگراني که ( نفت هم ندارند) عقب باشيم . اين مناظر زشت سبب آلودگي بصری در بينندگان خواهند بود . هنوز هيچ آمار دقيقي نشان نداده که چه ميزان از ناهنجاريهای اجتماعي و بيماريهای رواني و عصبيت شهروندان ناشي از اين آلودگي بصريست. اما آنچه که مشخص است اينست که اين مناظر کريه و ناهمگون در آن بي تاثير نيستند.


٭ جناب حسابدار در وبلاگ ديروزشان در مورد حقوقي که به عنوان يک جوان دارند داد سخن داده اند. البته آنچه بيان کرده اند از لحاظ منطقي و عقلي و قانوني و...(هر لحاظ ديگر) که حساب کنيم کاملا" صحيح است .اما با عرض تاسف اين مورد هم در اين مملکت جزو موارديست که عليرغم صحت ، به تخم مسئولين هم نيست . البته ايشان حق دارند که بگويند و مسئولين هم قدرت آنرا دارند که به خود حق بدهند که اين حقوق را به تخمشان هم نگيرند و آنچه ميخواهند انجام بدهند. من وقتي برای اولين بار اين مطلب را در وبلاگ ايشان خواندم فرض را بر اين گرفتم که اين جناب حتما" در خارج از کشور تشريف دارند که فکر ميکنند هرچه حقشان است قابل گرفتن است. چون جوانان داخل مملکت که کاملا" توجيه شده هستند که صرف قانوني بودن يا منطقي بودن حقي به معني قابل استرداد بودن آن محسوب نشده و دو دستي کلاهشان را پسبيده اند که با د نبرد و آن حقوق معدودی که دارند را از دست ندهند. ولي وقتي به مطالب سابق ايشان مراجعه کردم با کمال تعجب ،متوجه شدم که ايشان ساکن ايران هستند. در هر صورت اميدوارم که روزی اين حقوق رعايت شود.
* اتفاقا" چند وقت پيش که داشتم متن اعلاميه حقوق بشر را ميخواندم متوجه شدم که موادی از آن (مربوط به حق وآزادی انتخاب محل زندگي و تابعيت) در هيچيک از کشورهای جهان (حتي آمريکا که ادعای مهد دمکراسي بودن را دارد) اجرا نشده و نميشود. اين که اعلاميه حقوق بشر است و 99 درصد کشورهای جهان قبولش دارتد اينطور ناقص اجرا ميشود چه برسد به قانون در کشوری همچون ايران ، که تاکنون دمکراسي به معنای واقعي را حتي يکروز هم به خود نديده است .



٭ دهه...اين که نشد. خانم محترم ، خورشيد خانم گل ! پست مسئول فضولي در امور وبلاگهای ديگر قبلا" توسط اينجانب گرفته شده و اين سمت سرقفلي داره . خواهشمندم شما هم فضوليهای گاهگاهي و غير متخصصانه خودرا به عنوان پر طمطراق "فضول وبلاگها" مزين نفرموده و نان بنده را آجر نفرنائيد. يا حق ..


٭ اخبار وبلاگها
من اگر يه لامپ 110 ولت آمپربالا بودم فوری ميرفتم جواب سوال شماره 13 رو ميدادم و ازين به بعد هم تمام سوالهای شماره 13 رو در الويت جوابگوئي ميذاشتم تا اينقدر جناب سيزيف بهم سرکوفت نزنه . يک بار اين بیچاره از زير جواب در رفت حالا جناب نظامدوست داره خشتکشو رو سرش پرچم ميکنه که چرا جواب سوال شماره 13 رو ندادی . البته ممکنه جناب لامپ دليلش از اين کار فقط نحسي عدد 13 بوده و نخواسته سيزده گير بشه و نحسي سيزده کلک وبلاگشو بکنه . ضمنا" وبلاگ پژمان به دليل تجديد سازماندهي سرويس دهنده WEB در حال سکراته و اگر به جای لينک وبلاگ پژمان ، لينک اصلي سايتو در آدرس باربنويسيد به پيغام سرکاری Under Construction خواهيد رسيد.


٭ قسمت آخر نمايشنامه هيس روی پرده آمد
بالاخره هيس عزيز از" تو لک" در اومد و بقيه داستانشو ادامه داد. البته انگار که حوصله اش سر رفته يا اينکه ديگه سوژه داره ته ميکشه ، چون ديگه مثل قسمتهای قبل ادامه دار نبودو قسمت آخرش بود. از دوستاني که نسبت به آبکي بودن قسمت اخير اعتراض دارند خواهشمنديم با توجه به شعر زير از گله و شکايت درگذرند:
چون قافيه تنگ آيد...شاعر به جفنگ آيد.
تازه با اون جرياني که سر امتحان عوضي برای هيـــس پيش آمد اگر شما بوديد اصلا" قيد داستان و وبلاگ رو هم ميزديد. والا خيلي رو داره که با وجود اون ترکمون بازم مياد توی وبلاگ وقت ميگذرونه و براتون مينويسه .هيس جان دستت درد نکنه . بازم ازين کارا بکن .


٭ لقمانيان آزاد شد.
که ايکاش نمي شد. که ايکاش با مسئله اخير ، يکبار و برای هميشه تکليف روشن ميشد که آيا اصولا" نمايندگان مصونيت سياسي دارند يا خير و اگر دارند حدود و ثغور آن چيست . متاسفانه به جای راه حل قانوني و تفسير صحيح قانون و اجرای آن بار ديگر بجای حل مسئله ، صورت مسئله را پاک نمودند. با درخواست رئيس قوه قضائيه و موافقت رهبری لقمانيان آزاد شد. حال بايد ديد تکليف حقيقت جو و ...چه ميشود. آيا برای آنها نيز همين مراحل بايد طي شودو اول زنداني وبعد با درخواست فلانکس و موافقت رهبر آزاد شوند؟ اين روش ، بدترين حالت حل مسئله بود که با وجود حل مقطعي مشکل ، اصل آن به جای خود باقيست . تا زمانيکه مسائل و مشکلات در اين مملکت نه بر طبق ضوابط، بلکه بصورت روابطي حل شوند هيچگونه اصلاحاتي ممکن نخواهد بود ونکته دردآور اينجاست که اين خود مدعيان اصلاح طلبي هستند که چنين را ه حل های موقتي و کاذب را به حل منطقي مشکل ترجيح ميدهند. حتي اگر مصونيت نمايندگان به کلي حذف ميشد و لقمانيان در زندان ميماند نتيجه بدست آمده منطقي تر و قابل پذيرش بود. به ياد مبارزه با ثروتهای باد آورده افتادم که از سوی خط رهبری مطرح و مدتي بر سر زبانها بود. در مرحله به عمل رسيدن شعارها از طرفي پای آقازاده ها و منسوبين به جناح راست و از طرف ديگر پای عده کثيری از نمايندگان مجلس (از جناح اصلاح طلب ) به ميان آمد و نتيجه آني بود. شهرام جزائری به عنوان خبيث ترين چهره مختلس و ستاره اول پرونده ثروتهای بادآورده به زندان رفت . با توافق طرفين صورت مسئله پاک شدو با تئوری "نه ما و نه شما"... مسئله به فراموشي سپرده شد. انگار که اين جناب جزايری تنها سو استفاده چي و متهم قضيه بوده و تمام مشکلات اقتصادی کشور بر دوش ايشان بوده است.بايد به اين جوان دست مريزاد گفت که يک تنه و بدون رقيب در اين مملکت پر از خوبان و صالحان اينهمه جرم ( به تنهائي ) مرتکب شده ودر نظام اقتصادی مملکت اخلال کرده و رشوه داده و تنها کسي بوده که از رانتها و .......بگذريم ..(بالاخره يک نفر بايد تقصيرها را به گردن بگيرد تا بقيه به راحتي به بخور بخورشان ادامه دهند). سو استفاده مالي و استفاده از رانتهای دولتي که اين جناح و آن جناح ندارد، خودی و غير خودی ندارد. اگر بد است ، بد است و فرقي ندارد که متهم اصلاح طلب يا محافظه کار باشد.به نظر ميرسد که رهبران جناحها هنوز ساليان درازی تا درک مفهوم اصلي اصلاحات فاصله دارند ! در يک جامعه سالم و منضبط و قانونمند نه تنها آقازاده ها و عاليجنابان ، بلکه حتي آن 60 نماينده اصلاح طلب مجلس نيز در صورت اثبات جرم بايد جوابگوی اعمال خود در پيشگاه عدالت باشند.
اين مسائل به خوبي نشان داد که دو جناح حاکم دائما" در حال چانه زني (نه به مفهوم چانه زني سياسي) بر سر خطاهای يکديگر و گير دادن به هم و آتو گرفتن * و متعاقبا" مذاکره به پشتوانه آتوهای بدست آمده هستند و آنکه در اين ميان سرش بي کلاه خواهد ماند مطابق معمول ملت است .
* اين آتو گرفتن را در بازداشت لقمانيان ، تهديد نمايندگان به رفراندوم ، تشکيل هيئت تحقيق و تفحص در مورد مليت رئيس قوه قضائيه و ديگر بازيهای پنهان پشت پرده ،بروشني ميتوان مشاهده کرد.
.......................................
طبق آخرين خبر بالاخره شورای نگهبان تکليف مصونيت نمايندگان مجلس شورای اسلامي را مشخص کرد. طبق تفسير اصل 86 قانون اساسي توسط شورای نگهبان ، نمايندگان دارای مصونيت نيستند. با ادعای هاشمي شاهرودی مبني بر عدم مصونيت نمايندگان ، انتظار ميرفت که شورای نگهبان هم طبق روال معمول طرف قوه قضائيه را گرفته و اصل 86 را مطابق با خواسته های جناح راست تفسير کند. اصل مقاله ای در اينمورد را در اينجـــــا ميتوانيد ببينيد.
خوشحالم که بالاخره تکليف مشخص شد. اين که مطابق خواسته کدام جناح اين تفسير انجام شده مهم نيست . مسئله مهم روشن شدن تکليف نمايندگان و مردم در موارد مشابه و قانونمندی رفتارها ميباشد که بالاخره انجام شد!
................................
آخ که چه آقای گل و ماهيه اين آقای رئيس کل دادگستری استان تهران . منکه از اين بشر منطقي ترو قانونمند تر و نيکخواه تر تا بحال نديده ام . ايشان خطاب به شعبه رسيدگي به پرونده آقای سيامک پورزند اعلام داشته اند که ملاقات متهم با خانواده اش هم قانوني و هم اقدامي انساني است ، (يعني اگر صرف قانوني بودن دليل موجهي برای اجرای آن نيست به خاطر انساني بودن ديگر مو لای درزش نميرود) که خوب است امکان آن فراهم شود. من فقط ازين مسئله بسيار متاسفم که چرا اين مدافع راستين حقوق بشر تا 7-8 روز پيش که از سيامک پورزند هيچ خبری نبود و هيچ نهاد و ارگاني مسئوليت دستگيری و بازداشت ايشان را به گردن نميگرفت به ميدان نيامده بودند تا حقي از حقوق بشر را حفظ نمايند.ضمنا" نميدانم آيا وکيل قبلي آقای پورزند هم جزو افراد بشر به حساب مي آيند يا خير. چون در جواب مراجعه ايشان به زندان جهت خبر گرفتن از موکلش با توهين و پس گردني و مقاديری تهديد به اضافه کلي نصايح خيرخواهانه به بيرون هدايت شده بودند تا حديکه به محض خلاص شدن از محل با اعلام فسخ وکالت عطای چنين مشتريان دردسرسازی را به لقايشان بخشيده و به آواز بلند اعلام کردند: خر ما از کرگي دم نداشت ! اينطور که معلوم است بعد از خبرنگاری ، وکيل مدافع شدن خطرناکترين کاردر اين مملکت است .
البته احتمال اينکه اين جناب وکيل اصلا" جزو ابنا بشر باشند بسيار ناچيز است اما از آنجائيکه آقای گل ما اصلا" طاقت اينکه حقي از کسي ضايع شود را ندارند رجای واثق داريم که اين احتمال ضعيف را هم مورد نظر قرار دهند و به اين مسئله هم رسيدگي بفرمايند.


........................................................................................

Tuesday, January 15, 2002

٭ اندر فوائد روزنامه وزين و ارزشي کيهان
کيهان خواندن مزايای بيشماری دارد که بعضي از ما از آنها غافليم . تازه بعضي از افراد مغرض و ناراحت صحبت از تحريم اين روزی نامه ارزشي ميکنند. به گمانم به خيال اينکه نکند دست زياد شود ميخواهند ملت اين روزنامه را نخرند تا خودشان استفاده اش را ببرند.و اما فوائد آن :
اول اينکه نسبت به تعداد صفحاتش قيمت آن بسيار پايين است و تقريبا" مفت است . به يمن استفاده از کاغذ دولتي و وامهای بيشمار وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامي قيمت آن تاکنون ثابت مانده و صفحاتش هم اضافه شده است . البته از آنجائيکه اين ملت نمک نشناس مدتيست که آگهي های خود را به روزنامه های زنجيره ای بي دين همچون "ايران" و "همشهری" ميدهند صفحه آگهيهاآنقدر بي مشتريست که نصف آگهي های آن تبريک و تسليتهای کارکنان خود کيهان است . آن 4 تا نصفي آگهي هم که نهادهای دولتي به اجبار روسای جناحي خود به روزنامه سفارش ميدهند بصورت تمام صفحه و 4 رنگ منتشر ميشود تا خلوتي صفحه آگهيها را پنهان کند.از مشتريان مهم اين روزنامه تمام ادارات دولتي و صدا و سيما و هواپيمائي هستند که به استناد مثل معروف "دندان اسب پيشکشي را نميشمرند" بدون اعتراض مشتری ،بطور رايگان بدست مشتريان ميرسد.از فواعد صفحات زياد اين روزنامه ، استفاده عملي از آن جهت پاک کردن سبزی يا شستشو و خشک کردن شيشه پنجره ها را ميتوان برشمرد. در تجمعهای اصلاح طلبان نيز از صفحات آن جهت درست کردن مشعل و آتش زدن آن را ميتوان نام برد.اکثر فروشگاهها و بوتيکها و خرازيها نيز برای استفاده از کاغذ روزنامه جهت بسته بندی کالاهای خود از مشتريان پروپا قرص کيهان هستند. اين روزنامه وزين ارزشي دارای ستون طنز بي رقيبي به نام "کيهان و خوانندگان" است. دست اول ترين جکها و مطالب فکاهي را در اين ستون خواهيد يافت . نويسنده اين ستون از قول خوانندگان فرضي متواليا" نوشابه های خانواده برای کيهان باز کرده و کارت تبريک برای جناب شريعتمداری (مدير کيهان ) ميفرستد. در اين ستون جالب ميتوانيد قربان صدقه های ملت هميشه درصحنه و بيبيپ هورای همگان را به خاطر فلان ايده جالب و(مثلا" رشوه گيری 60 نفر از نمايندگان يا مبارزه با رانت خواران يا...)...بخوانيد و اما نکته مهم ديگری که اين روزی نامه را محبوب خوانندگان ميسازد همانا ارزان بودن قيمت آنست . خواننده هميشه درصحنه پس از خواندن ستون طنز و ساير خزعبلات و اکاذيب منتشره در آن قادر به پس گرفتن پول خود از طريق فروش کيلوئي صفحات روزنامه باطله است . نظر به زياد بودن صفحات و ارزان بودن قيمت روزنامه به نظر ميرسد که مبلغ برگشتي حتي از ميزان پرداختي جهت ابتياع روزنامه هم بالاتر بوده و اين مسئله منفعت مالي ، يکي از هزاران منافع بيشمار خواندن کيهان است . نکته ديگر آن پيش بيني رفتار بعدی حکومت و آينده سياسي کشور است که به نظر ميرسد قبل از اجرا در کيهان به چاپ ميرسدو بدينمعني که در اين قسمت انگار نخهای لازم به محافظه کاران جناح راست اعلام ميشود و خط سياسي آنها توسط کيهان، پيش پيش ، تعيين ميشود. ناگفته پيداست که به همين دليل بخش سياسي کيهان از حقيقت خالص هم UP date تر است چون قبل از وقوع به نظر خوانندگان ميرسد. در مورد اخبار وقايع نيز با استفاده از يک فرمول خاص و با استفاده از نظريه "تضاد" ميتوان حقيقت ماجرا را در تخيل مشاهده نمود.
همانطور که مشاهده ميکنيدبا وجود فوايد و امتيازات ذکر شده بالا اصولا" ابتياع کيهان از اهم واجبات است و هرکس که آنرا نخرد سرش کلاه رفته است . ناگفته پيداست که تمامي اين محاسن و مزايای بيشمار تنها در سايه مديريت آسيد حسين شريعتمداريست که امکان وجود و تلالو پيدا ميکند. نامبرده دارای مشاغل فرعي ديگری (که نميشود گفت و از اصلي هم اصلي ترند ) نيز هست و تلفيق آن شغلها و روزنامه نگاری ، کيهان را به اين درجه از کمال وجلوه رسانده است . معروفيت و اشتهار کيهان سبب شده که عده ای افراد مغرض و ناراحت که چشم ديدن کيهان را هم ندارند در ممالک کفرستان اقدام به چاپ و نشر جريده بي آبروئي به نام کيهان لندن نمايند. از همکاران اين روزنامه ميتوان به نوريزاده ، جاسوس معروف انگليس و اسرائيل و آمريکا و...(و چند جای ديگر)اشاره کرد که به دليل خصومتش با آسيد حسين آقا شريعتمداری تهمتها و مطالب کذبش را علاوه بر چاپ برروی کاغذ بصورت PDF نيز در روی اينترنت ميتوان يافت .


٭ ايوای...تازه داشتم از وطن درد بعضيا ميگفتم که شاهد از غيب رسيد. يه نگاهي به وبلاگ غربزده بکنيد.توی آلمان با خيال راحت نشسته داره زندگيشو ميکنه و مياد تو وبلاگ ميگه دلش واسه عمله ها و هوای کثيف تهران تنگ شده. ..!! جل الخالق !آخداااااا.... چي ميشه جاشو با من عوض کنه. من برم اونجا توی مملکت غربت وطن دردم عود کنه و اوشون تشريف بيارن هرچي ميخوان هوای تهران تنفس کنند؟ قول ميدم اصلا" هم وطن وطن نکنم و صدامم درنياد. آخدااااا ميشه ؟


٭ و خدا لامپ را آفريد
با نهايت تالم و تاثر با خبر شديم که دوست عزيزمان لامپ در تاريخ 14 ژانويه (يعني امروز) 20 و خرده ای سال پيش متولد شده اند. تولد ناگهاني و نابهنگام ايشان را به جناب تظامدوست ( سيزيف) تبريک و تسليت* عرض نموده و صبر و طاقت برای ايشان آرزومنديم . آقا لامپ 110 ولت آمپر بالا ، تفلدت مبارک. ايشالا سال ديگه منم ميام اونجا با هم تولدتو جشن ميگيريم و واسه سيزيف تسليت مِفرستيم.
*بعضيها ممکنه بگن چرا تسليت ؟ اما مسلما" جناب لامپ و خود سيزيف چراشو خوب ميدونن .برای بقيه هم که نميدونن ، اونائي که ميدونن به اونائي که نميدونن بگن ..


٭ آخیش...چقدر دلم ميخواست منم ميتونستم برم آداجو!! خوش به حال شمائي که ميتونين. جای منو هم خالي کنين.باز شما دلتون ميگيره ميرين آداجو.ما که بايد بريم دعای ندبه اشک بريزيم تا دلمون سبک شه .اين آقايون و خانومائي که خارج از کشور تشريف دارند نفسشون از جای گرم بلند ميشه و هر چند وقت يه بار که خوشي زير دلشونو ميزنه ياد وطن ميافتن و آی وطن وطنم سر ميدن. منتها مطمئنم که اگر يه شش ماهي تشريف بيارن ايران ، بعد از 2 ماه اول که ديد و بازديد ها تموم شد و ديگه کسي تحويلشون نميگيره تازه ميفهمن اينجا کجانه و ما کيوم (با لهجه لری خوانده شود) بعله اينجورياست ...شوق و ذوق ديدار آشنايان و فواميل که تموم شد آنوقت بايد ازشون پرسيد که يک من ماست چقدر کره داره . شاعر در اينمورد ميگه : يکي ميمرد ز درد بينوائي ....يکي ميگفت عزيز ، شلغم ميخواهي ؟ يکي از دوستان خوبم که استاد دانشگاهه مدرک دکتراش رو خارج از کشور گرفته بود. با کلي زحمت و درس خوندن و شاگرد اول هم شده بود. با تشويق نامه ها و تقديرنامه و مدال و غيره گير داد که ميخوام بيام ايران به وطنم خدمت کنم . هرچي بهش گفتيم آقاجون اومده هاش پشيمونند.اينهائي هم که اينجان دنبال سوراخ ميگردن که در برن ، به خرجش نرفت که نرفت . ميگفت شما اصلا" از وطن دوستي و عشق به ميهن هيچ بوئي نبرده ايد. شما نمک نشناس و ...هستيد. آقا هرچي گفتيم گفت نه خير، مرغ يک پا داره و بايد برگردم تا به وطنم خدمت کنم . بعد از بازگشت به مام ميهن چند وقتي دنبال تاييديه مدرکش بود. مصاحبه که گذاشتند علاوه بر سوالات فني و تخصصي يک سری سوالات در مورد کفن و نماز و غيره ازش پرسيدند که بلانسبت 4 شاخ مونده بود. ميگفت من تخصصم رشته گوزشناسيه اينا چر از آداب شقيقه سوال ميکنند؟ خلاصه دردسرتون ندم با 1000 زحمت کاری در دانشگاه آزاد گرفت و به تعليم و تربيت فرزندان مام ميهن مشغول شد. در همين بين مهلت بازگشتش به خاک شيطان بزرگ تمام شد و راه برگشت هم بسته شد. در همان روزهای اول بازگشت در عروسي برادر بزرگترش توسط مامورين نهي از منکر دستگير و به زندان منتقل شدند . حالا حسابش را بکنيد با کت و شلوار و کراوات 2 روز در يک اتاق حمام نمره (که بدليل کمبود بازداشتگاه به جای سلول زندان بکار ميرفت) از ايشان پذيرائي کامل به عمل آمد. البته اين واقعه در همان روزهای اول بود و زياد بهش فشار نيومد. تازه به خاطر اينکه جلوی ما خائنين به وطن و بي مسئوليتها حرفش دو تا نشه ميگفت خيلي مودبانه رفتار کردند...البته نميدانم چطور شده بود که کراواتش به گردنش پاره شده بود و آن کراوات پاره را هم تا ساعت آزادی اجازه ندادند از گردنش باز کند تا هميشه يادش بماند که کراوات افسار تمدن است و در مملکت اسلامي جزو منکرات..... دردسرتان ندهم بعد از 6 ماه کار به جائي رسيد که دربدر به دنبال فرم مهاجرت به کانادا ميگشت . 2 سال به دنبال مهاجرت دويد تا بالاخره به خاطر مدرک دکتراش بهش ويزا دادند و به کانادا مهاجرت کرد (برای هميشه ) دليل مهاجرتش هم جو ايرا ن و محيط کاريش بود. ميگفت اينجا هيچکس به فکر خدمت و وطن پرستي و ...نيست . همه سعي دارند برای يکديگر بزنند و خودشان را با خراب کردن ديگران بالا بکشند. در اين محيط نميشود کار کرد. دوست وطن پرست ما همان 6 ماه اول به يک بي وطن خائن (مثل بنده ) تبديل شد و هروقت رسالت ايشان و خدمت کردن به مام ميهن را به ايشان يادآوری ميکردم با چوب دنبالم ميکرد. خوش به حالش که رفت و راحت شد. جلوی ضررو از هرکجا که بگيری منفعت است . هرچند که گرين کارت آمريکا را از دست داد ولي تصميم داشت که بعد از مدتي از کانادا به آمريکا نقل مکان کند و در دامان شيطان بزرگ روياهای ايران خيالي ای که قبل از آمدن به ايران در ذهن داشت را نشخوار کند. حالا روی حرفم با دوستانيست که در خارج از کشور هستند و گاهي که دلتنگ ميشوند ميگويند :خوش به حالتون که توی ايران هستيد...من همان بوی نان سنگک نانوائي سر کوچه ارباب حسن رو به 100 تا گرين کارت ترجيح ميدم ....همون بوی پشگل محله اطراف کشتارگاه از 100 تا مک دونالد و ديزني لند برام خوشايندتره و......(و ازين قبيل حرفهائي که ما بهش ميگوئيم گوز در غريبي و لاف در غربت )!!!همونجاني که هستيد دو دستي بچسبيد و اگه کلاهتون هم اينورا افتاد از خيرش بگذريد چون آمدن به ايران همان و مثل سگ* ! پشيمان شدن (درهمان يکي دو ماه اول ) همان !!!قبول نداريد ؟ بسم اله.....
* راستي سگ چيجوری پشيمان ميشود؟
پ ن - راستي آقا لامپه اون جريان توضيحاتتون در مورد چگونگي ورود به شيطان بزرگ و اجازه اقامت پس چي شد؟ ميترسي دست زياد بشه ؟ د بيا بالا ببينم . زودتر بجنب که شب شد.



٭ مدعيان دمکراسي مدت مديديست که به بهانه دستگيری بن لادن در کشور همسايه به بمباران مردم عادی مشغولند. با آنکه کنترل کشور از دست طالبان درآمده و نيروهای متحد شمال و دول غربي کنترل قسمت اعظم خاک افغانستان را بر عهده دارند هنوز هم آمريکا کار خود را اتمام يافته نميداند و در اين ميان مردم عادی و بيگناه تاوان يک حرکت احمقانه بن لادن و افراطيون مسلمان را ميدهند. به خاطر دارم که در همان اوايل جنگ افغانستان کاروان حامل بن لادن و ملاعمر توسط بمب افکنهای آمريکائي شناسائي شد. اما بلافاصله به بمب افکنها دستور دادند که بدون حمله به کاروان به پايگاه بازگردند. (نقل از بي بي سي بخش فارسي) اين حرکت که مورد اعتراض و سبب مشاجره پنتاگون و کنگره گرديد به خوبي هدف اصلي آمريکا را نشان ميدهد. بن لادن به عنوان بهانه ای قابل قبول برای ادامه حضور نيروهای آمريکائي بايد زنده بماند و دستگير نشود. مخالف حق آمريکا برای عمليات تلافي جويانه 11 سپتامبر نيستم ، ولي ادامه حضور آمريکا در منطقه بعد از سقوط طالبان توجيه پذير نيست. برای ما که در جای امني نشسته ايم و در مورد سياست آمريکا در منطقه صحبت ميکنيم هرگز عمق هراس و وحشت و درد آن خانواده افغاني که هر لحظه به انتظار مرگ و سقوط بمب و موشک برروی خانه شان هستند قابل درک نيست. آمريکا با قبول تمسخر جهان در مورد قدرت اغراق شده اف بي آی و سيا همچنان به بمباران مناطق غير نظامي افغانستان ادامه ميدهد. مطمئنم که اگر قرار شود بن لادن دستگير يا کشته شود در عرض چند ساعت کار انجام خواهد شد اما افسوس که منافع آمريکا در آزاد ماندن بن لادن و تعقيب و گريزش نهفته است .


........................................................................................

Monday, January 14, 2002

٭ دزد پرزور يقه صاحبخانه را ميگيرد.
آقای لاريجاني بعد از اينهمه مسائلي که جناح راست و طرفداران و رهبرانشان ايجاد کرده اند وبعد از بازداشت غيرقانوني و سلب مصونيت تعدادی از نمايندگان مجلس تازه به جائي رسيده اند که ميفرمايند: مجلس بايد رسما" عذرخواهي کند!!! ای به چشم!!! رو که نيست...قرار بود که کاری به کار سياست نداشته باشيم اما اين جمله جناب لاريجاني بدجور به آدم زور مي آورد!! حکايت همين مقاله است که ميگويند کت بده کلاه بده دو غاز و نيم بالا بده...


٭ ای وای ی ی ی...ندا کوچولو دلتنگ شده. دلتنگ خانواده و فاميل و از همه بالاتر دلتنگ زندگي فاميلي و بچه....من فکر ميکردم با وجود اکبر آقای فمينيست ندا آخرين نفری باشه که دلتنگ اين چيزا بشه ...ولي اينجور که مشخصه ندا هم بر خلاف اونچه در وبلاگش تظاهر ميکنه همچين هم بيخيال نيست و گاهي وقتها دلتنگ و غمگينه و کاری هم از دستش برنمياد.30 سالگي نقطه عطفي در زندگي خانمهاست و اين موضوع داره خودشو در وبلاگ ندای 30 ساله خودشو نشون ميده. راستش اين مطلبو که خوندم دلم به حال ندا (يه کمي ) سوخت. واسه اينکه ميدونم از فرداست که يک سری اشخاص خوشمزه اين مطلب ايشون رو نوعي دعوت به پا پيش گذاشتن تلقي کنند و کلي ايميل با مضمون درخواست ازدواج براش ارسال بشه . اين حالت ندا دو چيز ديگه رو هم ثابـت ميکنه. اينکه دنيا چقدر کوچکه و اينکه صرف نظر از يه سری تفاوتهای ظاهری، در مورد روح و روان ، چقدر آدمها شبيه هم هستند.
آهنگها تنهائي را تسکين ميدهند ، اما تسکين تنهائي تسکين درد نيست. در کنار بيگانه ها زيستن در ميان بي رنگي و صدا زيستن است . اينک اصوات ، بي دليل ترين جاری شدگان در فضا هستند. وقتي همه ميگويند، هيچکس نميشنود. به خاطر داشته باش ! سکوت اثبات تهي بودن نميکند. اينک آنکه ميگويد، تهي ست - و رفتگران ، بي دليل نيست که شب را انتخاب کرده اند.


٭ گريه هرگز دردی را درمان نبوده است .درد تن درد روح را سبک ميکند.بالش نرم شراب شبهای خالي زندگيست ، و روزهای جمعه ،طولاني ، بيهوده و نفرت انگيز است.اما من روزها را چون سکه های طلادر خواب ، گم کرده ام.جمعه رنگيست مانند همه رنگها،مخلوط رنگهاست.........................................................
بهروز ...يادتان هست؟ بهروز کاملا" خوب شده و روزبروز داره چاق و چاقتر ميشه. به نظرم مياد که اين چاقي طبيعي نيست. از يکي از دوستان که دانشجوی رشته پزشکيست (دکتر بعد از اين) در اينباره سوال کردم.توضيح داد که مواد مخدر فعاليتهای معده و روده و..را کند ميکنند. بعد از کنار گذاشتن مواد همه اعضای بدن به فعاليت مي افتند و به همين دليل شخص اشتهايش باز ميشود و زود بزود گرسنه اش ميشود. آنطور که ميگفت بهترين راه جلوگيری از اين چاقي ناخواسته ورزش کردن است. بهروز که زير بار نميرود. ميگويد هنوز روی فرم نيستم و با هر فعاليت بدني احساس کوفتگي ميکنم. . ميگويد با هر بار بالا رفتن از پله ها نفس تنگي ميگيرم. نميدانم ديگر چه کمکي ميشود بهش کرد. مهمترين کار همين است که تنهايش نگذارم که يکوقت فيلش ياد هندوستان نکند. هرچند که اينکار همچين کار مشعشعي هم نيست. چون بايد خودش بخواهد...اينکه من مواظبش باشم چيزی را حل نميکند. اگر کسي مواظبش نبود و شرايط هم حاضر بود و خودش نخواست آنوقت حساب است. حرف دکتر 50 هزاری هنوز در گوشم زنگ ميزند که آمار کساني که باز به حالت اول برميگردند بالاتر از کسانيست که به کلي کنار ميگذارند. اما بهروز اينطور نيست و برقي که در نگاهش هست و شادابي پوست صورتش اينرا داد ميزند. اين اواخر بهروز سياه و ضعيف شده بود. صمد هم خيلي خوشحال است که بهروز حالش خوب شده، کلي هم با صمد حرف زدم و توجيهش کردم که در اين موقعيت کمک اطرافيان و دوستان و محبت و توجه کردن به بيمار از پارامترهای مهميست که موفقيت در اينکار را تضمين ميکند.


٭ هيس عزيز بعد از آن اشتباه کذائي در مورد امتحان انگار بدجوری به برجکش اصابت کرده وبالکل وبلاگ و داستان ناتمامش را با تمام مدعوين داستان به امان خدا رها کرده است. احتمالا" با ديدن نمره امتحان اشتباه برای مدتي ايشان "تو لک" خواهند رفت و اميدی به دنبال کردن سريال ، لااقل تا تمام شدن امتحانات نيست. اين جناب هيس و آن جناب لامپ دونفری هستند که نوشته هايشان را دوست دارم و هميشه وبلاگشان را دنبال ميکنم و نميدانم چه خاصيتي دارند که انگشت اشاره اين فضول سراپا تقصير با ديدن نوشته هايشان فورا" به خارش مي افتد.


........................................................................................

Sunday, January 13, 2002

٭ آقا اين که نشد. اول جناب نوش آذر ، بعدش آقای قاسمي وقتي ديد پسرخاله قصد خداحافظي داره يکهو اونم فيلش ياد هندوستان افتاد و دم از بيوفايي ميزنه ...ای بابااااا!!!! ماروباش تازه داشتيم نقشه ميکشيديم و عقلمونو رو هم ميريختيم که چيجوری اين جناب نوش آذرو پاگير کنيم و از رفتن منصرفش کنيم . حالا بايد منت پسرخالش رو هم بکشيم که مارو تنها نذاره. جناب قاسمي ، تورو سر جدت از خر شيطون بيا پايين . خوابم مياد هم شد حرف؟ خب يه فنجون قهوه که تو اون بلاد کفر پيدا ميشه . حالا اينقدر وقت هست واسه خواب ب ب ب که نگو...ايشالا بعد 120 سال اگر يه وقت خواستي بری بهشت اونجا زير درخت طوبي و بغل نهر جاری مي و کنار حوری و...(بقيه قضايا) هرچي دلت ميخواد چرت بزن . منم وايميستم بادت ميزنم (آخه منم بهشتي هستم)حالا ميخوای بری سفر، اون يه مسئله ديگست . اما هرجا که باشي از اينترنت که دور نيستي . همون حرفي که به آقای نوش آذر زدم از شما هم ميخوام. اگر وقت ندارين هفته ای يکبار يا حتي ماهي يکبار برامون بنويسيد. اما الواح شيشه ای رو نشکنيد که دل همه مارا شکانده ايد. اون يک نفری رو هم که گفتيد در بين ما وبلاگرها نخواهيد يافت و هيچيک از وبلاگ نويسها از رفتنتون خوشحال نخواهند شد.از همين حالا بچه داره گريه ميکنه و بهانه ميگيره و اگه برنگردين شرررو بخوابونيد واويلا....
اکبر آقا سردوزامي خجالت نکش ...شما حرفي وصيتي چيزی نداری ؟؟ شما يادت نيفتاده کار داری و ....؟ فقط يادت باشه اون يکي اگه داره ميره به بهانه پسر خاله شه وتو همچين بهانه ای نداری .و ضمنا" يادت باشه اگر بخوای گند و گوز حواله کني و خداينکرده خداحافظي کني اونکاری که نبايد بکنم رو ميکنم. ضمنا" اين تهديد کاملا" جديه واصلا" هم شوخي ندارم !!! تازه شم ... تقصير خودته . ميخواستي ما رو اهلي نکني .حالا که اهلي شديم ديگه رفيق نيمه را نباشين و مارو توی اين دنيای شلوغ و درهم برهم وبلاگ تنها نذارين.
..........................................................
آقا دمت گرم .اکستنشن لامپ رو هم فهميديم آخرش به کجا ميرسه . راستش خدا وکيلي نميشه با اين آقای لامپ شوخي کرد چون احتمالش زياده که برقش آدمو بگيره. ولي از اونجائيکه به خاطر سيستم برق رساني شيطان بزرگ (آمريکا) لامپش 110 ولته و برقش ضعيفه بنده در راستای رسالتم (که همان فضولي و انگشت رساندن* به وبلاگهای ديگر است ) ناچارم که يه جورائي به موقعش يه حال درست بهش بدم . به نظر من بهترين موقع اينکار زمانيه که يا همه خوابن (و لامپه خاموشه ) ويا روشنائي روز به حديه که لامپ کذائي خاموش باشه . پس تا اونوقت بتاب ای لامپ نازنين....:))
* توضيح اينکه بنده عرض کردم** انگشت رساندن به وبلاگهای ديگر .
** توضيح بنده بدين خاطر بود که عوامل استکبار يکوقت بنده رو متهم به انگشت رساندن به وبلاگنويس نکنند.
.....................................
ضمنا" خواهشا" يکي به من توضيح بده که اين لغت اووردوز کردن که من اينجا خوندم چه معني يي ميده ؟!!
.....................................
*** لامپ عزيز و دوست داشتني (با کلمه رمز فتح المنار) عمليات پاتک جديدی در پي تک نداخانوم (با کلمه رمز سکسولوژی) را شروع کرده و وبلاگش منور شده:))
پي نوشت : من بعد از پابليش کردن اين خزعبلات يه سر رفتم وبلاگ جناب لامپ عزيز (که سيزيف دوست نداره سر به تنش باشه) ديدم در همين لحظاتي که بنده دارم Post&Publish ميکنم ايشون هم يه مطلب جديد گذاشتن .به خاطر همين مجبور شدم تقلب کنم و مطلبي که پابليش هم شده بود رو دوباره دستکاری کنم. جالب اينجاست که بعد از اونهمه سرکار گذاشتن ملت هميشه درصحنه (شامل بنده و ندا) ايشان هم تحت تاثيرمطلب سکسولوژی نداخانوم دست به نگارش ورژن ديگری از آن با کلمه رمز فتح المنار فرموده اند و در آن بطور مفصل و مشروح عمليات مذکور شامل :پيش از عمليات- زمان سنجي - مکان سنجي وطرف مقابل سنجي و ....انگيزش و..تا پايان عمليات را دقيقا" تشريح فرموده اند. آخه پسرجان ...الهي که لامپت هميشه روشن بمونه .الهي که دعاهای سيزيف هرچه زودتر مستجاب بشه . الهی که .....مرد مومن مسجد نديده ....رطب خورده منع رطب کي کند؟ جنابعالي که طرفدار فرهنگ و ادب بوديد؟ از شوخي گذشته دمت گرم . مطلبت خيلي جالب بودو هرکي نخونه سرش کلاه رفته .پيشنهاد ميکنم اين سوژه رو ادامه بدين چون هم برای ما (بقول شما) زير ناف نديده ها جذاب و خوانديست و هم در قالب طنز ميشه کلي از اطلاعات علمي و عملي و تجربي و..(نميدونم چي چي )... شما استفاده کرد.منهم قول ميدم که در اينمورد فضولي نکنم. راستي اون مطلبي که درمورد رفتن به آمريکا گفته بودی رو لطفا" توی همين وبلاگت بذار. خدا رو چه ديدی ..شايد اونجا يه نفر فضول کم داشتن و من هم تونستم توی دامان شيطان بزرگ شيرجه برم .


........................................................................................

Saturday, January 12, 2002

٭ خداحافظي چرا؟ ميدانم که سرتان شلوغ است . ميدانم که کارهای جديدی را بدست گرفته ايد. همه را ميدانم. در "با شما نيستم" گفته بوديد. اما خداحافظي چرا؟ مگر ما چند تا نوش آذر و قاسمي و سردوزامي در شهر وبلاگ داريم که آن يکي ميگويد وبلاگ نويس نيستم و يکي درميان مينويسد ديگری جمعه ها تعطيل ميکند و اين يکي سخن از وداع ميگويد.خب اگر وقت نداريد کمتر سر بزنيد .به جای هرروز يک روز درميان يا يک هفته درميان ، يا حتي ماهي يکبار بنويسيد. همين بودنتان در شهر وبلاگ نعمتيست .وبلاگرها به شما عادت کرده اند. به راهنمائيهايتان و شما هم به آنها عادت کرده ايد. چه سود از اين وداع که نه شما ميپسنديد نه ما؟!! با رفتنتان موافق نيستم .برگرديد.


٭ اين هم مقاله جديدی درمورد مصوبه جديد اينترنت در سايت روزنامه اخبار روز است .


٭ اگر به سايتهای Flash علاقه داريد اين سايت براتون جالب خواهد بود. تلفيق قشنگي از گرافيک و انيميشن فلش و موزيک و تعدادی لينک به ساير سايتهای فلش را در اين سايت خواهيد يافت .
........................................
امروز از صبح برف ميباريد.به حدی که درختها و خيابانه را سفيد کرد. برف هميشه بچه ها رو خوشحال ميکنه ولي منو نه. يه بار وقتي که بچه بودم برف شديدی اومده بود. من هم خوشحال بودم و توی اون بچگي خودم بزبان بلند دعا کردم و از خدا خواستم که برف بيشتر بباره تا برای ساختن آدم برفي کافي باشه . يادمه مادرم وقتي دعامو شنيد منو روی زانوهاش نشوند و برام از آدمائي که خونه وزندگي ندارند و الان توی اون برف دارن از سرما زجر ميکشن گفت . گفت که وقتي ميخوای همچين خواهشي از خدا بکني به فکر فقيرها و گداها و کساني که اين برف براشون نعمت نيست و مصيبته هم باش. از اون به بعد هروقت که برف مياد ياد اين حرف مادرم مي افتم و دلم ميخواد که زودتر بند بياد. از اون به بعد هيچوقت برف برام جالب نبوده .....


........................................................................................

Friday, January 11, 2002

٭ برای دوست داشتن هر نفس زندگي ، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز. و برای ساختن هرچيز نو، خراب کردن هر چيز کهنه را.و برای عاشق عشق بودن ،عاشق مرگ بودن را....


٭ در راستای اثبات آزادی بيان در وبلاگها ندا خانوم در مطلب امروزشان به سيم آخر زده اند و عملا" اثبات کرده اند که وبلاگ نويسي يعني آزادی کامل در نوشتن و هرکسي (به فتح کاف ) هم دوست نداره نخونه...بقول اون دوستمون که ميگفت(يادم رفته کدوم وبلاگ بود) : وبلاگ خودمه، دوست دارم بذارمش بالای درخت !!! از شوخي گذشته اين مسئله خودسانسوری در مورد بعضي از مطالب و مباحث که ما به خودمون اعمال ميکنيم واسمش را هم ادب و تربيت و...ميگذاريم واقعا" دست وپا گيره. مثلا" همين مطلب امروز ندا خانوم را در نظر بگيريمک من مطمئنم که افراد بسياری از اين نوشته استفاده برده اند و به اطلاعاتشون اضافه شده و کلي از مشکلاتشون که بدليل احساس خجالت و کم روئي قادر به بيانش نبوده اند با عمل به اين نوشته حل شده است . با وجود همه اين مزايا الان يک سری آدم با تربيت و اخلاقپرست فرياد و فغان راه خواهند انداخت که تربيت و اخلاق از دست رفت .....ايهاالناس همه چي از دست رفت ...... اين مشکل فرهنگي ماست که تمام مسائل مربوط به سکس رو ممنوع به حساب آورده و اين فکر غلط را عين اخلاق و ادب و تربيت ميدانيم .در کشورهای اروپائي در مدارس طريقه عشقبازی و سکس را به بچه ها آموزش ميدهند و در تلويزيونهای دولتي طريقه عملي عشقبازی در قالب برنامه های آموزشي نمايش داده ميشود. همه اينها به اين خاطر است که افراد به دليل عدم اطلاع در زندگي زناشوئي و روابطشون با جنس مخالف دچار اشکال نشوند. قبلا" هم ندا خانوم در مورد اين عدم آشنائي زن و شوهر های جوان مطلبي نوشته بود. قسمت عمده ای از طلاقها دقيقا" به همين دليل اتفاق مي افتد. دوستي که در محضر ازدواج و طلاق بکار مشغول است ميگفت 99 درصد طلاقها يا بدليل کوچکي آلت شريف يا گشادی آلت شريفه است. البته ايشان در قالب شوخي اين بيان را بکار بردند. حقيقت اين است که وقتي زن يا شوهر(يکي از طرفين ) از سکس لذت کافي نبرده و ارضا نشوند اين مسئله سبب مشکلات عصبي شده و در قالب بهانه گيری و مشاجره های بيمورد خود را نشان خواهد داد. تجربه نشان داده است که اگر سکس بين زن و شوهری کامل باشد با همه مشکلات زندگي بخوبي کنار آمده و هيچوقت کارشان به طلاق نخواهد کشيد. در غير اينصورت هر مشکل کوچکي بين زن و شوهر لاينحل به نظر خواهد رسيد. اين مشکل فرهنگي حتي در روابط بين دختر و پسرها هم تاثير خودش را به بدترين وجه ممکن گذاشته است . ممنوع بودن روابط بين دختر و پسر سبب شده که در قرارها به محض رسيدن به يک محل خلوت و تنها ماندن آنچه نبايد بشود ميشود. دليلش هم اينست که دختر و پسر فکر ميکنند با گذاشتن قرار و تنها بودن با يکديگر مرتکب گناه شده اند و به استناد مثل معروف "آب که از سر گذشت چه يک ني چه صد ني" باقي راه را هم عجولانه ميپيمايند . لذت چشيدن ميوه ممنوع هميشه بشر را تحريک کرده است و هرچيزی که ممنوع يا محدودشود مخاطبان بيشتری پيدا خواهد کرد. در يک جامعه سالم و بالغ روابط بين دختر و پسر ميتواند بسيار منطقي و عادی باشد. احتياج و اجباری هم به کشيده شدن موضوع به سکس (قبل از ازدواج )نخواهد بود.


٭ بعضي از دوستان مثل خروس بي محل و يا تراژدی و يا آزادترين جای دنيا به ميل خودشون وبلاگشون رو تعطيل کردن . دليل اصليشم احتمالا" کمبود سوژه يا کم آوردن وقت برای هرروز سرزدن و بروز کردن وبلاگ بوده . فقط محض اطلاع اين دوستان نظرشون رو به مطلب اخير خورشيد خانوم در وبلاگش جلب ميکنم. ببينين که چقدر ساده و صميمي (و چه کوتاه ) نظر خودشو در مورد رفتن آقای نوش آذر بيان کرده و ببينيد مطلبش با همه کوتاهيش (يک جمله کوتاه) چقدر تاثير گذاره . در يه جمله کوتاه گفته: من دوست ندارم آقای نوش آذر بره !منظورم اينه که اجباری نيست هربار يه انشای طولاني نوشت و وبلاگو پر کرد. ميشه يک کلمه، يک جمله کوتاه ، همه حرفائي که توی دل ما ميگذره رو بيان کنه. اميوارم دوستانمون وقتشون آزادتر بشه و بتونن دوباره به وبلاگشون برگردند.


٭ اينم يه مطلب مشتي از کتاب "بار ديگر شهری که دوست ميداشتم" اميوارم که باهاش حال کنيد:
روزی دانستيم ، و تونيز خواهي دانست ، که زمان جاودان بودن همه چيز را نفي ميکند. پوسيدگي بر هر آنچه پنهان شده است دست ميابدو افسوس به جای ميماند.


٭ بار ديگر شهری که دوست ميداشتم
اين اسم کتابيه از نادر ابراهيمي که من هرچي ميخونمش سير نميشم . اينقدر که قشنگ توصيف کرده و کلماتش عين سحر و جادو توی روح و روان جاری ميشه. خوندن اين کتابو به همتون توصيه ميکنم. مطمئنم هر آدمي با هر سليقه ای اين کتابو خواهد پسنديد. هرچي بگم کم گفتم ازين کتاب قشنگ ......فقط بخونينش چون اگر نخونيد چيز مهمي رو از دست دادين .من خيلي توکتاب مشکل پسندم ولي بين کتابهای ايراني اين کتاب (بار ديگر شهری که دوست ميداشتم ) و بين کتابهای ترجمه کتاب (جان شيفته) رومن رولان منو خيلي تحت تاثيرشون قرار دادند. کتابهای کاستاندا هم که يه چيز ديگه هستند و خوندنشون يه راه ديگه زندگي ، زندگي با اقتدار رو به ما نشون ميده. 8 کتاب کاستاندا رو بارها خوندم وهنوز هم هر بار يه چيز تازه ازشون ياد ميگيرم . هنوز هم بعضي وقتها که رگل روحي ميشم خودمو با جان شيفته يا همين (بار ديگر، شهری که دوست ميداشتم ) تسکين ميدم.


٭ 2 علاف شهر وبلاگرها هم بچه های پرکاری هستندواخبارشون داغ داغه .....دمشون گرم


٭ تولد، تولد، تولدت مبارک
نداخانوم گل هم امروز سالگرد 30 امين سال تولدش بود. چه عجب که يه دفعه ديديم که يه خانوم سنشو اعلام کنه . (اگر راست گفته باشه و سنش بالاتر نباشه LOL )اميدواريم که در سال جديد يه تغييراتي در ندا اتفاق بيفته واين اکبر آقای بيچاره مظلوم (زينب بلاکش ) رو کمتر اذيتش کنه . اين بيچاره هرروز کلي تنش ميلرزه تا ببينه آيا ندا بازم چيزی در موردش نوشته يا نه. تازه بعدش کلي بايد حواسشو جمع کنه و ببينه چکار بايد بکنه تا ندا از خر شيطون بياد پائين و نوشته هاشو پاک کنه. گاهي وقتا ندا و اکبر آقا رو در نقش يه مبصر و شاگرد تصور ميکنم. ندا خانم مبصر با يه تيکه گچ (در اينجا کيبرد)بالا سر اکبر آقا وايساده تا ببينه هروقت شلوغ کرد اسمشو جزو شاگرد بدا روی تخته سياه (وبلاگش ) بنويسه و اگر بازم شلوغ کرد چند تا ضربدر هم جلوی اسمش (توی وبلاگ ) بزنه . هروقت هم مثل بچه آدم دست به سينه وساکت سرجاش نشست اسمشو از ليست بدها خط بزنه (از وبلاگ پاک کنه ) و يا اسمشو جزو شاگرد خوبا روی تخته سياه بنويسه . در چنين مواقعي اکبر آقای بچه بد به اکبير آقا تبديل ميشه و اکبر آقای خوب و سربراه يکدفه فمينيست و گل سرسبد باغ آقايون ميشه . خدا به خير کنه اين استفاده ابزاری از وبلاگو....
از شوخي گذشته ندا خانومي ....تولدت مبارک و انشاله هر چند سال دلت بخواد زنده و سرحال وسلامت هرروز وبلاگتو به روز کني و شاد و خوشحال با اکبر آقای گل زندگي کني.



٭ اين آقا فرزين هم کارش خيلي درسته . علاوه بر اينکه نميذاره ببيني لينکاش به کجا ميره تازه خودش انتخاب ميکنه که کجا بفرستت بری . مثلا" يه جای وبلاگش بوی کباب مياد وقتي کليک ميکني ميری ميبيني دارن خر داغ ميکنن. يه مطلبي در مورد خورشيد خانم و اينکه نکنه يه آقای سبيلوی چاق باشه نوشته بود. بعدشم يه لينک زِيرش گذاشته بود که يعني برين اينجا رو ببينين .زير لينکم توضيح داده بود و پياز داغشو زياد کرده بود که بعله ..اسامي اتفاقي هستند وازين حرفا. وقتي روش کليک ميکني يه دفه ميری توی يه صفحه جاوا که برای تغيير دادن رنگ بک گراند نوشته شده!!!! منکه نفهميدم گوز چه ربطي به شقيقه داره .....سوال جوابهای امروز لامپ هم تو وبلاگش بد نبود .وقت کردين يه سری اونجا بزنين دلتون واشه ..


........................................................................................

Thursday, January 10, 2002

٭ وعده اقدام نظامي در داخل خاک انگلستان
طبق آخرين خبر از بي بي سي مسلمانان افراطي انگلستان ادعا کرده اند که مبارزان مسلمان انگليسي که برای کمک به طالبان به افغانستان رفته بودند به انگلستان برميگردند و در صدد اقدام نظامي در داخل خاک انگليس هستند. مثل اينکه اين تب تروريسم و طالبانيسم مثل يه ويروس خطرناک به همه جای دنيا داره شيوع پيدا ميکنه. اگه ما طرفداری از طالبان کنيم به ما لقب عقب مانده و جهان سومي و...ميدن .ولي جالبه که تو خود آمريکا و انگليس و کشورهائي که ادعاشون ميشه هم افرادی هستند که پيرو عقيده طالبان هستند و حتي به حکم جهاد ملاعمر عمل کرده اند و برای جنگ و کمک به بن لادن به افغانستان رفته اند. چقدر اين ايده و عقيده خطرناکه و چقدر افراد بشر صرف نظر از مليتشون ميتونند احمق باشند که به اين ايده ايمان داشته باشند. طالباني که تلويزيونها را دار ميزد و مدارس دخترانه را ميبست و ....چيزی که نميفهمم اينه که با همه ارتجاعي گری و عفب مانده بودن عقيده طالبان چه توجيه عقلي و منطقي اين افراد رو (که ادعای تمدن و پيشرفته بودن روهم دارن) به پيروی از طالبانيسم ميکشونه .


٭ ايني که گوشه صفحه گذاشتم يه آنتي ويروس آن لاينه. کامپيوترتون رو با آپ ديت ترين ضدويروس چک ميکنه و ميگه که چند تا جونور تو قرنطينه کامپيوترتون دارين.يه لينکم به نام TRanslate گذاشتم که اين خيلي بدردتون ميخوره. همون سايت ترجمه آلتاويزتاست که هرزبوني رو به زبون ديگه ترجمه ميکنه. هر سايتي رو هم همينطور.مثلا" اگر يه سايتي به زبان فرانسه ديديد و ميخواستيد اونو به انگليسي ببينيد کافيه آدرس سايت رو اونجا وارد کنيدو کل اون صفحه رو با عکساش و لينکاش و...بزبان انگليسي يا هرزبوني دوست داشتيد ببينيد. البته به جز زبون فارسي...اونم که گفتن نداره چون عادت کرديم که توی سايتهای غربي زبان فارسي که هيچ حتي اسم کشور ايران رو هم در ليست کشورها نبينيم.
........................................................................
بدجوری به خوندن وبلاگها معتاد شدم .وقتي هم ميرم تو وبلاگ دوستان و ميبينم که چيزی ننوشتن شاکي ميشم .چون من عقيده دارم همه وبلاگ نويسها در برابر خوانندگان وبلاگهاشون مسئولند ، هم مسئول اون چيزی که مينويسند و هم مسئول زماني که از خوانندگان برای خوندن وبلاگها ميگيرند. پس نبايد اين موضوعو سرسری بگيرن و هروقت دلشون خواست بيان چند کلمه بذارن و اگرم حالشو نداشتن يه هفته اصلا" يادشون بره که وبلاگ دارن. ايني که گفتم در مورد اونائيه که وبلاگشونو تبليغ ميکنند و از ديگران ميخوان که اونو بخونن .والا اگر کسي فقط به خاطر دل خودش مينويسه و اسم وبلاگشو هم در ليست وبلاگها نياورده اون حق داره هرجوری دلش ميخواد بنويسه يا ننويسه . واما وبلاگها......... ندا چند وقته که انگار دل ودماغشو از دست داده. ديگه مثل سابق نمينويسه .شهرزاد هم يه جوری مينويسه که ديگه نميفهمم. نميدونم من خنگ شدم يا اون واسه دل خودش مينويسه و چون واسه خودشه لازم نيست که من و ما بفهميم.خورشيد خانوم هم داره تنبلي ميکنه و يه روز درميون زيرآبي ميره . هيس پرکاره .تازه شروع کرده به نمايشنامه نويسي و سربسر وبلاگ نويسا ميذاره . دمش گرم.رهبر معظم وبلاگرهاهم مدتي بود کم کاری ميکرد.الانم همش لينک معرفي ميکنه.شيطان و خدا و پيغمبر هم خوب مينويسن . مخصوصا" شيطان رجيم که داره آدمو تو غم گول ميزنه تا جبرئيل ازش عکس بگيره.اکبر....اونم چند روزه کم مينويسه وقتي هم بهش ميگي ميگه به من چه من نويسنده ام وبلاگ نويس که نيستم .منکه جراتشو ندارم زياد بهش گير بدم . يه وقت ديدی هرچي گندو گوزه حواله ام ميکنه .الواح شيشه ای کماکان پرکاره وچه خوب هم مينويسه .کيفيت و کميت هردو با هم رو اگه ميخواين ببينين يه سری به آقای قاسمي بزنيد. خروس بي محل هم به خاطره ها پيوست. البته مثل اينکه هنوز دلش نمياد که وبلاگشو تعطيل کنه چون هر چند روز يه بار يه خط در مورد اينکه ميخواد کرکره شو پائين بکشه مينويسه....نوش آذر هم اينبار جدا" داره ميگه با شما نيستم. مهلت هم برای خداحافظيش تعيين کرده.خدا کنه که از ما دلگير نباشه.خدا کنه که واسه چيزائي که بعضيا گفتن نباشه که داره ميره..خودش که ميگه نه......حلقه و سياوش و آزادترين جای دنيا هم که انگار رفتنشون به عکس نوش آذر دست خودشون نبوده (يا بوده)..ژينا (يعني باباش) گير داده به ورزش اسکي و واسه اميرخان اطلاعات در مورد فنلاند مينويسه. اين پيغمبر سيزيف که گفته بودم پرکاره نصف بيشتر مطالبش انگشت رسوندن به لامپه.جناب لامپ هم همينطور.ما آخرش نفهميديم اين دوتا چه هيزم تری به هم فروختن که يه روز قربون صدقه همديگه ميرن و فرداش چوب ميگيرن دنبال هم ميکنن. هرچي که هست اميدوارم چراغشون روشن بمونه و فيوز هيچکدوم با ايميلهای سرگردان نپره.



٭ عکسي که دنيا را به گريه انداخت
Cevin Carter خبرنگار در سال 1994 با گرفتن اين عکس از يک بچه سوداني برنده جايزه پوليتزر شد. همونطور که در عکس ميبينيد در دوران قحطي سودان اين بچه داره به سمت کمپ کمک به قحطي زدگان ميخزه ودر همون حال يه لاشخور منتظره تا اين بچه بميره و با خوردنش شکمشو سير کنه. اين خبرنگار با گرفتن اين عکس دنيا رو به گريه انداخت و نکته ديگه اينکه هيچکس نميدونه به سر اين بچه چي اومد. حتي خود خبرنگار هم نميدونست .چون بلافاصله بعد از گرفتن عکس اونجا رو ترک کرده بود.سه ماه بعد کوين کارتر بخاطر ناراحتي عصبي و رواني خودکشي کرد......گزارش مجله تايم در مورد زندگي و مرگ و طريقه خودکشي اين خبرنگار رو در اينجـــــــا ميتونيد بخونيد.



...........................................

برای نوشتن وبلاگ بهترين سيستم عامل Windows XP است . چون اين ويندوز امکانات فارسي رو هم در خودش داره و ميتونين در محيط Note Pad,Word,E-mail وحتي OUTLOOK EXPRESSو خلاصه هر محيطي که بشه توش تايپ کرد فارسي بنويسيد. با ويندوز 98 کمي مشکله و با ويندوز 98 های عربي يا فارسي کار خيلي مشکل خواهد شد چون اونها برای فونت فارسي از Arabic Window فونت استفاده ميکنند و به همين دليله که ميبينيد بعضي از وبلاگها خونده نميشن يا مجبوريد برای خوندنشون در قسمت View----> Encoding فونتو تغيير بدين. الان برنامه ويندوز اکس پي به قيمت سي دی خام در بازار ايران به فروش ميرسه.تازه سريال نامبرش هم با خودشه و مهلت استفاده هم نداره . روزهای اولي که اومده بود فقط چند ماه کار ميکرد و تاريخ انقضا داشت .مثل اينکه قراره در ايران هم از اين به بعد قانون کپي رايت رعايت بشه ..اگر اينطور بشه ديگه از سي دی های ارزون قيمت و 2000 تومني نرم افزار خبری نخواهد بود. مثلا" در اروپا يه برنامه کوچيک 1 مگي روی يک سي دی و به قيمت 70-80 یورو فروخته ميشه اما در ايران اون برنامه و 200 تا برنامه کاربردی ديگه (که هرکدوم خودشون 50-60 يورو قيمت دارند) را ما در يک سي دی و به قيمت 2000 تومن تهيه ميکنيم .تازه بعضي ها حتي فايل کرک و رجيستر کردن برنامه ها رو هم داخل همون سي دی کپي کردن ..پس بشتابيد و قبل از اينکه کار به جای باريک بکشه نرم افزارهاتونو بخريد.




........................................................................................

Wednesday, January 09, 2002

٭ لينکي که مشاهده ميکنيد علاوه بر اطلاعات جالبي که در مورد کامپيوتر و کرک پسوورد در خود دارد حاوی مطالب ارزشمندی در مورد بنده حقير و وبلاگ قراضه ام نيز ميباشد. به نظر ميرسد که معروفيت و اشتهار ايشان رابطه مستقيم با 4 کلمه حرف حسابي دارد که در اينجا نقل گرديد مضاف بر اينکه اينگونه "همچو اسپند بر آتش جهيدن" نشانگر کاری بودن ضربه در نقطه حساس ميباشد که اينگونه سبب قات زدن طرف شده است . ديدن اين لينکرا (نه خواندنش را چون به هذيان بيمارگونه ای بيشتر شبيه است ) به همه دوستان پيشنهاد ميکنم .


٭ سوپرمن يا انسان ؟
در يکي از وبلاگها ديدم که دوستي به پيشکسوتانمان تاخته بود.آزادی را با بي مسئوليتي اشتباه گرفته و در آزادترين جای دنيا به ناحق به سرورانمان تاخته بود.آنان را بي مايه و ...خوانده بود و چنان پيش رفته بود که هيچ پلي برای بازگشت بجا نگذاشته بود. دوست من توقع شما مگر چيست؟ من هميشه با خودم تکرار کرده ام که اگر ميخواهم کمتر دلخور شوم سطح توقعم را بايد پايين بياورم . مگر چه انتظاری داشتيد؟ مگر نويسنده کيست؟ نويسنده چِست؟ اگر آنها را سوپرمن نداني آنگاه کار به اينجا نخواهد کشيد. نويسنده هم آدم است . نويسنده هم اشتباه ميکند. نويسنده هم دعوا ميکند، قهقهه ميزند، مسخره ميکند، مسخره ميشود، عصباني ميشود و مثل هر انسان ديگر خطا ميکند. از آنان توقع معصوميت نداشته باشيد و همچنين سوپرمن بودن را... اما تو؟ تو چه کردی ؟ با تحقير و تمسخر آنان که از خود بالاتر ميپنداشتي و متهم کردنشان چه طرفي بسته ای؟ با گلايه تمسخرگونه ات چه حاصلي را چشم به راهي؟ انسانها ميخندند، ميگريند و دعوا ميکنند. انسانها منت ميکشند و آشتي ميکنند و اينها نيز انسانند.بقول استاد قاسمي ، دوستان با هم دعوا ميکنند قهر ميکنند و آشتي ميکنند و آنکه در اين ميان "بده" ميشود ........... هرگز مباد روزی که پيشکسوتان و استادانمان از ما نااميد شوند. هرگز مباد آنروز که قاسمي ، سردوزامي يا نوش آذر و درخشان از جمع وبلاگيان نونويسنده مان آزرده شوند و مارا رها کنند. هرگز مباد که مارا نيز همسنگ آن زياده گويان شمارند و رهايمان کنند. هرگز مباد روزی که وبلاگ اکبرم از کلمات خالي بماند و قاسمي در آن الواح شيشه ای نقشي نو نيفکند. هرگز مباد که نوش آذر رو به جمع وبلاگيان زمزمه کند که : نه ، ديگر با شما نيستم....
=======================================
آزادترين جای دنيا را هم از ليست وبلاگهای فارسي فعلا" خط بزنيد.
(بدون شرح )
======================================



........................................................................................

Tuesday, January 08, 2002

٭ *نامه ای داشتم از خالق شيما...
متنش هم اينجا و هم اينجا هست . بعد ديدم که استاد قاسمي (وبلاگ صاحاب ) هم نامه مشابهي دريافت کرده که اميدوارم به اندازه مال من رکيک و زشت نبوده باشد. با آنکه هدف خالق شيما را از نوشتن چنين نامه هائي ميدانم که همانا شلوغ کردن و وادارنمودنم به جوابگوئي و در نتيجه معروفيت هرچه بيشتر وبلاگش است باز هم دلم نيامد که دلش را بشکنم. ميدانم که بهترين و دندانشکن ترين جواب برايش بي اعتنائي و بي توجهي به داميست که نهاده ولي چه کنم که اين دل بي صاحاب طاقت ندارد که دل کسي را بشکنم. در ولايت ما معروف است که اگر بچه پسر چيزی دلش خواست بايد بهش داد. چون ميگويند که اگر دلش بخواهد و بهش ندهي دولش ** کوچک ميماند. منکه نميخواهم سبب دودول ماندنش شوم و آرزويم اين است که روزی کيری ستبر گردد.بقول اکبرم جوانيست جويای نام که به قصد ابراز وجود در بين وبلاگها و با احساس رهبری خلق قهرمان وبلاگ نويسها چنين پر سروصدا آمده و انصاف نيست که دلش را بشکنم . تازه مگر از جناب قاسمي (وبلاگ صاحاب) خودم را عاقلتر ميدانم که در دامش افتاد و در کلمبو نامه اش موجبات تبليغ اين جوجه خروس را فراهم کرد؟ پس چه بايد کرد؟ تکليف چيست ؟...بر آنم که يکبار ( و برای آخرين بار ) در مورد خالق شيما و نامه اش در اينجا بنويسم و پرونده اش را برای هميشه در اين وبلاگ ببندم . باشد که مرا مسبب دول ماندن يا حداکثر دودول*** شدن اين جوجه خروس مغرور جنده نما (و جنده صفت ) ندانند و بي انصافم نخوانند ....وعده ما در متن بعدی ....
=========================================
** دول = همان دوره جواني کير است و به جانوری (****)بچه ها ميگويند.
***دودول= همان دول است که کمي رشد کرده ولي هنوز به کف کردن جيش نرسيده
****جانوری = اصل اين کلمه از وبلاگ ندا نقل شده است که معنای آن همان آلت شريفه مذکر است.


٭ رفتم توی يه روز باروني به نردبون شهرزاد آويختم که يه شال گردن ازش آويزون بود.. اکبر از لرزش دستهای گلشيری با من سخن گفت و در آزادترين جای دنياوجب از خاک اينترنت که با خطي قرمز مشخص شده بود و جاده ای نمناک از آن ميگذشت در سوگ سياوش و حلقه ای که هيچگاه کامل نشدو و به خاطر شيما ، من و هيس ، ترانه های تنهائي را با هم فريادکشيديم . در زير آفتاب ، خورشيد را سجده کرديم که چه بي دريغ است و برمرجان و برگ و سپيدار بلند و آفتابگردان وسرو به يکسان مهربانيش را در روزهای آفتابي تقسيم ميکند. زير آسمان آبي پرنشاط ، يادداشتهای کودکيم را در کشکول درويشي راستين رها کردم و به عشق يک گاز سيب سرخ به جزيره سرگرداني بينام که مامن محکومين به مرگ است تنها سفر کردم .نه خدا و نه شيطان هرگز ازين خاک گذر کرده اند. پيامبری جديد بايد که برای من وبرای شما اين اوهام و تراوشات ذهــــن پريشان را عاشقانه به شطحيات درآميزد و اين بچــــــــه ديوانه را شفا دهد.در پستوی زير شيرواني خاطرات من گنگ خواب ديده ای در آن فضای روشنترازخاموشي بدنبال فرصتي برای نوشتن برای زيستن ، در بيداری هذيان ميبافد و تنهائي و چرکنويس خاطراتش را در ورق پاره ای مينويسد و سخنان مربوط و نامربوطش درآن الواح شيشه ای انگار به ديگران ميگويد که با شما نيستم اما به خاطر تو مينويسم و درددل ميکنم وبخاطر آذروآينه اش وندا و همه غريبان آشنا در روزگاری که سپری ميشود سياه مشق غيرت را با کلمات، با چند واژه خواندني در يک دفترچه يادداشت ايراني عاشقانه در نسيم فرياد ميکنم .


٭ هيـــس نامــــه
آن برهم زننده آرامش وبلاگيان ، آن تابلو هميشه آويزان بر ديوار هر بيمارستان، آن يگانه خالق شيما و شيمائيان، آن حامي و مدافع حقوق جنده گان ، آن مدعي العموم وجدان وبلاگيان، آن بيانگر درد بي درمان،آن ايراد گيرنده به اعمال آدميان ؛آن عرزننده بر عکس گلشيريان ، آن بي چاک و دهن جمع وبلاگيان ،آن خندنده به کس عمه خويش ،آن برهم زننده کافه سياسان، آن مدافع آزادی بيان، آن دادستان فقرا و بيچارگان، آن گوزنده به ريش مودبان،آن گوينده الفاظ رکيک بي پايان، آن خايه مال اصلاح طلبان ،آن فراموش کننده زندانيان، آن کننده تخم دوزرده در بين وبلاگها وآن آريای نگارنده هيس و هيسيان ..........در رقعه ای که در وبلاگش نگاشته آنچه لايق اين بنده حقير بوده نثارم نموده و اينفضول را به گه تطهير نموده اند. با کمال تشکر از اين عزيز موفقيت هرچه بيشتر ايشان را خواستار و اميدواريم که چرخ هيسش به ايميل دولتيان هيچگاه پنچر نگردد.


........................................................................................

Monday, January 07, 2002

٭ shima.blogspot.com
آمد. همچون دليل مسخره ای که پوچ بودن و حقارت ما را در جلوی چشم همه(و خودمان) به نمايش بگذارد. اول به هيس نامه نوشت .بعد به ندا و سرانجام از وبلاگ اکبرآقا سر درآورد (يا برعکس؟)و سرانجام در وبلاگي بنام شيما مستقر شد. سيل مدعيان حقوق بشر ، جمعيت فمينيستها، بنياد حمايت از مستضعفان و مستمندان و جمعيت طرفدار حقوق جنده گان به طرفداری از شيما، برای شيما و به خاطر شيما يقه جر دادند و در ابراز دلسوزی و حکايت از شيما بر يکديگرسبقت گرفتند. يکديگر را بي وجدان ، کوردل ، بيرحم و جاکش خواندند. حقارت وبلاگ نويسها عيان شد. ...ديديم که چقدر کوچک و حقيريم و ديديم که چقدر نيازمند جلب توجه و......محبتيم . نميخواستم به اين تب همگاني که شيوع پيدا کرده دچار شوم . اما قضيه گسترده تر از آن است که خودرا به نديدن بزنم.وبلاگ شيما با تک نامه خويش ميرود که بحثي همگاني را در وبلاگها براه بياندازدو صد حيف که در صدق و صحت آن ايراد بسيار است .
اما آنچه عيان است.... نگارش پينگليش ،استفاده عامدانه و آگاهانه نويسنده ازoبه جایu در کلمات و تکرار عمدی يک کلمه اشتباه (eK بجایyEK )بيش از پيش مطمئنم ميکند که نويسنده قلمش آشناست.راستش را بخواهيد سبيلهای شيما صورتم را سيخ ميزند.تاآن حد پيش نميروم که همچون وب لاگ صاحاب شيما را همان هکر بلاگر بدانم اما آشناست.
آشنائي که با اين اشتباهات تعمدی سعي درايز گم کردن و آفرينش شيمائي ديگر دارد. شيمائي که هنوز نيامده بقول وب لاگ صاحاب کنتورش را دم در پهن کرده تا ببيند اين چسناله های غريبانه روزی چند نفر مشتری دارد. نميدانم تقصير از کجاست . هيچوقت نتوانسته ام چسناله گوش کنم . بي پروائي ندا و راحتي خورشيد و بيخيالي و سادگي پژمان و يا گند و گوز سردوزامي را هميشه به اين نوع چسناله ها ترجيح داده ام. راستش را بخواهيد حتي تحمل تا به آخر خواندن نامه اش را نداشتم . با آن خط پينگليش کذائي که داد ميزند زير کاسه نيم کاسه ايست .از طرف ديگر بعضي از حرفهای شيما داد ميزند که محصول فکری خلاق اما بي تجربه است که با اين تيپ اشخاص نشست و برخاست نداشته و از اخلاقياتشان آگاه نيست. به خاطر دارم که در يکي از نامه ها خواندم که ما را متهم به اين ميکردکه : آيا تا بحال از جنده پرسيده ايد که چرا اينکار را ميکند؟ آيا تا بحال داستان زندگي يکي از اين ها که جنده ميخوانيد را پرسيده ايد؟
کساني که تا حدی در اجتماع تجربه داشته باشند ميدانند که چنين سوالاتي از خانمهای بدکاره به وفور توسط جوانان احساساتي (يا خروسهای مغرور و جوان ) و يا مرداني که بيشتر دنبال تنوع هستند تا يک هم آغوشي ساده ...پرسيده شده و ميشود. به نظر بعيد ميرسد که تا به حال کسي از شيما خانم داستان زندگيش را نپرسيده باشد يا لااقل دليل کشيده شدنش به اين راه را سين جيم نکرده باشد. چنين برداشتي تنها از کسي برميآيد که اگر چه ذهني خلاق و هوشيار دارد اما در جامعه تجربه چنداني نداشته و با اين قشر اجتماع برخورد زيادی نداشته است . اين مسئله پرسشهای مردان از اين نوع زنان (اين پرسشهای خاص )آنقدر معمولي و همگانيست که حتي ميبينيم تعدادی از اين خانمها نسبت به اين نوع سوالات (بدليل کثرت تکرار) حساسيت دارند و در جواب آن عکس العملي تند نشان ميدهند و از آن با تحقير ياد ميکنند.
به خالق شخصيت شيما تنها ميتوانم وعده دهم که در يک ماه آينده حجم نامه های دلسوزی به حداقل رسيده و در عوض از اشخاصي که بيشترواقع بين هستندتااحساساتي ،نامه هائي با پيشنهادات نه چندان آبرومندانه (وگاهي بيشرمانه) دريافت خواهند نمود . البته مشکلي نيست . دنيا به سمت مکانيزه شدن پيش ميرود و همين حالا هم ما کلي در اين زمينه عقب هستيم . چه اشکالي دارد که خانم بازی و قرار مدارهای آن ( و به تبع آن کسکشي،جاکشي ، خانم بياری و ساير مشاغل مربوطه ) با کمک ايميل و وبلاگ کامپيوتری شده و بدينوسيله حداکثر بهره وری از آن حاصل شود؟ .
البته بايد اعتراف کنم که مسئله مهم نه حقيقت وجود شيما بلکه پذيرش اين واقعيت است که امثال شيما در جامعه ما زيادند. شيماهائي که نه به خاطر يک جفت جوراب بلکه به خاطر تامين معاش و گذران زندگي ناچار به فروش بدن خود هستند.شيماهائي که مدرک ليسانس کامپيوتر ندارند. دوره msce نديده اند و کامپيوتر و اينترنت و وبلاگ ندارند. اما جسم ودلي درهم شکسته دارند که هيچ مرهمي حتي عرزدن هيس يا هذيانهای آن ديگری نميتواند التيامي برای آن باشد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
احساسي گری بدترين شيوه برخورد با دردها و معضلات علي الخصوص معضلات اجتماعيست .
ضرب المثل قديمي تکراری : تب تند زود عرق ميکند.
اينگونه برخوردهای احساسي که بصورتي توفاني ميآيند به همان سادگي هم ميگذرند بدون آنکه اثری بگذارند .حال هرچند که تب برخورد با آنها داغتر باشد به همان نسبت زودتر فراموش شده و جای خودرا به ديگر مسائلي که مهمترند ميسپارند. شيما امروز روی بورس است . شيما ستاره بي منازع وبلاگهاست . شيما قرباني معصوم قرنهاست که اکنون درازش کرده اند و مشکلات اجتماعي را برروی او کالبدشکافي ميکنند. اما چندی نخواهد گذشت که در ايميل شيما بجای نامه های دلسوزی و دوستانه ،نامه هائي واقعبينانه تر به چشم خواهند خورد. نامه هائي که قرار الکترونيک ديدار ميگذارند و جنده بازی را مکانيزه ميکنند. عصباني نشويد. طبيعيست . آن که امروز اشک بر چشم آورده خود معترف است که گذاشتن سر شيما بر شانه اش بدون احساس ميل به خوابيدن با زن نخواهد بود و اين يکي باز از همه صادقتر است...


........................................................................................

Saturday, January 05, 2002

٭ و اما اولين فضولي در ورژن جديد فضولبلاگ
وبلاگ شيما رو نصفشو خوندم . چه خانم با حوصله ای . از پياده شدن از ماشينو تا گذشتن از کوچه و پيرزن و رسيدن پشت کامپيوتر رو جوری توصيف کرده که انگار با يه لپ تاپ آويزون به گردنش همينجوری که داشته راه ميرفته برسه خونه داشته تايپ ميکرده .بيشتر به نظر يه داستان مياد تا وبلاگ خاطرات واقعي يه آدم .....تعجبم از اينه که اين خانوم به چه ماده مخدری معتاده که با سيگار اونو ميکشه . آخه فقط حشيشو با سيگار ميکشن که اونم اعتياد جسمي و خماری نداره !!! نکنه مارو سرکار گذاشتن ؟ تازه با اين تايپ پينگليش که نشون ميده طرف ميخواد ايز گم کنه .... حالا هرچي ميخواين بگين منکه فکر ميکنم وبلاگ شيما کار يکي از وبلاگرهای خودمونه. يعني وبلاگ دوم يکي از دوستانه . برای اينکه وبلاگ و طرز نگارش متفاوت باشه و يه وقت از شباهتهای نگارش لو نره تصميم گرفته با پينگليش بجای فارسي بنويسه ....
جک قديمي تکراری : يه روزی ....ملا نصرالدين با دوستش ميره حموم . دوستش يکهو يه بادی ازش در ميره و همزمان با اون سرفه ميکنه که صداشو بپوشونه . ملا بهش ميگه : فلاني صداشو چاره کردی ولي با بوش چه ميکني؟
حالا کار ماست که بايد به شيما خانم (آقا؟) بگيم الفبا رو تغيير دادی ولي طرز نگارشو چه ميکني؟ در روزهای آينده نتيجه تحقيقات فضولانه ام رو در مورد هويت اصلي شيما منتشر خواهم کرد....




٭ وبلاگ شيطان از طنز جالبي برخورداره که اگر طاقت خوندن نوشته های سلمان رشدی وار و منحرف نشدن رو داريد ميتونيد ازش استفاده کنيد. ميترسم که بعضي ها فرياد وااسلاما سربدن و بگن که اين اصلا" خود خود سلمان رشديه. ولي اينو ميدونم که فقط در فرهنگ ماست که با اين قضيه شوخي و طنز با مقدسات به اين صورت دگم و غيرقابل چشم پوشي برخورد ميشه . اگر به سايتهای اروپائي (مسيحيان) سر بزنيد ميبينيد پر است از شوخيهای ريز و درشت (و گاهي خيلي هم تند) با مقدسين و حتي حضرت مريم و عيسي عليه السلام....در هر صورت وبلاگ جالبيست و شيوه نگارش جالبي هم داره که مطمئنم حتي بر لب هر آدم يبس و اخموئي هم لبخندی ظاهر خواهد کرد.


........................................................................................

Thursday, January 03, 2002

٭ ورژن 2 وبلاگ فضول شروع بکار کرد
بالاخره ورژن 2 اين وبلاگ فضولباشي هم روی صحنه آمده و از امروز در خدمت علاقمندان قرار ميگيرد. راستش را بخواهيد اين مدت که نمينوشتم ديدم انگار اسکيزوفرني شده ام و
از طرف ديگر هيچ محلي برای خالي کردن تمايلات و عقده های فضولانه ام نداشتم . لازم به ذکر است که ورژن 2 اين وبلاگ نيز کماکان بنا به طبيعت فضولباشي دانما" در هر سوراخي انگشت خواهد کرد . ضمنا" چون من مال اين حرفها نيستم ديگر در کار بزرگترها دخالت نکرده و بجای مثلا" پرداختن به سياست فضوليم در حيطه مسائل اجتماعي فرهنگي وبلاگي خواهد بود.سياست و اين حرفها هم مال سياستمداران. من خيلي زور بزنم شل.ار خودم را بالا نگهدارم هنر کرده ام .ديگر فضولي سياست مملکت به من نيامده....البته دوستي ميگفت خودت را چس کرده ای و جدی گرفته ای از اولش هم آنچه فکر ميکردی سياست است فقط غرغر و بچه بازی بوده که بخاطر اينکه دلم نشکند لطفا" شما ديگر اينرا نگوئيدو توی سرم نزنيد.
مسئله ديگر اين است که با بيکار شدن بنده و تغيير ورژن ناچارم بعد از اين بيشتر به همبلاگي های محترم انگشت رسانده و در کارشان فضولي کنم . اينرا ازين جهت گفتم که مواظب خودشان باشند واگر در کارشان فضولي کردم يکهو از جا نپرند و آنچه لايقم است نثارم نکنند. ورژن يک هم به پايان رسيد و بقولي معدوم شد. خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود.
جک قديمي تکراری : يک روز ملانصرالدين وقتي داشت باری را روی خرش ميگذاشت ديد که بار سنگينتر از آن است که بتواند تنهائي بلندش کند. به هر زحمتي بود بار را بلند کرد و گفت : جواني کجائي که يادت به خير. بعد دور و ورش را نگاه کرد و گفت : خودمانيم جواني هم هيچ پخي نبوديم. ...
حالا حکايت ماست که ورژن 1 فضول را با لفظ " خوش درخشيد" ياد ميکنيم . ولي اگر دور و برمان کسي نباشد يواشکي زير لب غرغر ميکنيم که همچين درخشيدني هم در کار نبود.....
------------------------------------------------
استفاده ابزاری از وبلاگ
اين ندا خانم نازنين از وبلاگشون استفاده هائي به جز وبلاگ نويسي هم ميکنند که يکيش همين گفتن حرفاش به ديگران بصورتي که" به در ميگي ديوار بشنوه" است . مثلا" هروقت صحبتي داره که روش نميشه رودر رو با اکبر آقا مطرح کنه اونو توی وبلاگش مينويسه . کار بيضرری است . چون بعد از رسيدن به هدف به سادگي نوشته های قبلي رو پاک ميکنه و نوشته های جديد يا در حقييقت پيغامهای جديد "از در به ديوار" رو مينويسه . در اينچنين مواقعي اکبر آقا تبديل به اکبير آقا ميشه فرداش هم دوباره ميشه اکبرآقای نازنين .... هروقت هم ميخواد تهديدش کنه ميگه اگه ....تو وبلاگم مينويسم که اکبر آقا چنين و چنان ... البته به من چه ...از روی فضولي اين مسئله رو مطرح کردم ولي ولي ولي ..يه نصيحت کوچولو برای ندا خانم دارم (الان ميگه برو عمه تو نصيحت کن ) اين شيوه مدت محدودی کاربرد داره و تاريخ مصرف داره . اينجور که ندا خانم گاه و بيگاه به صحرای کربلاميزنه و مکررا" ازين اسلحه استفاده ميکنه تا Expire شدن کامل اين متد چيزی نمونده . بهتره اين روش را برای مواقع حاد و خاص استفاده کنند و اونو با استفاده هرروزه هدر ندهند. چون يه وقت ديدی اکبر آقا گفت به ت*م اسب حضرت عباس که توی وبلاگت مينويسي من اصلا" ديگه پامو اونجا نميذارم تو هم حق نداری ديگه اونجا بنويسي..اونوقته که گوز در هونگ گير خواهد کرد و.....

[1/2/2002 7:36:44 AM | Fozoolbashi Abolfozool]


نه خير بازم نشد. هرچي به اين آقای هيس نازنين ايميل ميزنم جواب مياد که :
Message from yahoo.com.
Unable to deliver message to the following address(es).
< aria_tahm@yahoo.com>:
64.157.4.87 failed after I sent the message.
Remote host said: 554 delivery error: dd This user doesn't have a yahoo.com account ( aria_tahm@yahoo.com) - mta542.mail.yahoo.com
فقط تعجب ميکنم که ديگران چطور ايميل آدرس ايشون را دارند و براشون ايميل ميزنند و من نميتونم . اولين ايميل رو همون وقتي که شروع به وبلاگ نويسي کردند زدم و 4 -5 تا ديگه هم تو طول اين مدت فرستادم .اولين میلم بهشون رسيد و جواب دادند ولي بعد ازون ديگه هربار که ميل زدم همين جوابو دريافت کردم .ديروز که ديدم يه خانمي براشون ايميل زده گفتم حتما" توی وبلاگ آدرسو تصحيح کردن و بازم يه ميل فرستادم که باز هم برگشت خورد!!!!در همينجا از ايشون خواهشمندم آدرس ايميل رو تصحيح کنند.ثواب داره به خدا.

[1/1/2002 9:37:12 AM | Fozoolbashi Abolfozool]
وبلاگ گوزنامه سردوزامي رو هرروز اگر باز نکنم شبش خوابم نميبره . نميدونم چي توی اين نوشته ها هست که نميذاره ولش کني . نميذاره زندگيتو بکني . آخه اکبر آقا ...بيکاری ؟ ميخوای با اين دفترهائي که هنوز رنگ نگرفته اند چه کني ؟ اونم با طعم خاکستری نوشته هات ؟ گفتم دفترهای بي رنگ ؟ نه اشتباه گفتم . هرکدوم يک رنگند و همه در عين حال همرنگ ...چون با صداقت عجين شده اند و اين نقطه مشترک ، همون رنگ بيرنگيست که تو همه اونا سايه ميزنه . رحم کن به اين بيرنگي صادق و پاک ، و بگو که آبرنگت رو با چه رنگي آماده کرده ای ؟
من هيچوقت نتونستم بدون عصبي شدن جملات فارسي نوشته شده به لاتين رو بخونم. سر اين نامه اکبرآقا هم کلي حرص خوردم و اگر طعم خاکستری ولي شيرينش نبود همون چند خط اول ولش کرده بودم . ولي وقتي خوندم فکر کردم که اگر نميخوندم .................راستي اگر نميخوندم مگه چي ميشد؟!!! ولش کن ...فقط همينو بگم که واسه اونائي که مثل من از پينگليش دل خوشي ندارند اونو به فارسي يه بار اينجا مرور کردم :

نامه ای از نسل آريا برای هرچه آرياست.

فکر کردم کون لق تو , فکر کردم به تخمم که از گندو گوز و کثافت آکنده هستي , فکر کردم به کيرم که تو فقط پلنگ را داری وکيبرد را و 300-200 کيلومتر اونورتر يک کتابدار را ميشناسي که در انتظار مرگ چشمش به کيک شکلاتي رامتين و شهناز برای ......,قدر داني بچه های شهر هستش . فکر کردم که من غمم ميشه که تو گلشيری را از لرزش دستش , به یاد مياری , و سر قبرش هم نميتوني بری بگوزی . ولي من غمم سياه نيست. من خاکستری نيستم, من ممکنه که غمم بشه که آريا سر عکس گلشيری با "الهه ناز" بنان عر بزنه ودنيای خاکستری فيلسوفهای مجله کارنامه را به "ان" بکشه , يا کافه ,نميدونم چي چي را , ولي من اندوهي سپيد دارم . مسخره است ؟!!! مگه نه ؟ ولي به تخمم ,من غمم سياه نميشه , من اندوهي روشن دارم , من تلخ عر نميزنم,من از اون مملکت خارکسده مادر بخطا فرار کردم .من جهيدم, يک دستمم را هم برای خودم نگاه داشتم . ولي من نگاه به دلم که ميکنم چشمهام آبي ميشن نه سرخ يا سياه , من اگر که تق تق کيری تورا ميخونم , غمم ميشه.ولي آخرين نگاهم پلنگ نيست. تو اگر فقط پلنگ را داری ,من توراهم دارم , من به تو پيوند خورده ام . به تخمم که تو فرار ميکني , اهل پيوند نيستي , نميخواهي دلت را بدهي !!!! ولي قبل از آنکه بخواهي گرفتاری . نگاه کن به همين تق تقت , به اينکه داری برای من عوضي ...., مينويسي , خورشيد را ميخوني , به پژمان مينويسي . چاره ای نيست اکبر, اکبر راهي نيست , اگر که نفس مياد و ميره , برو توی اون دنيای بي اعتمادی کيري ات اگر خورشيد نباشه , اگر پلنگ نباشه , اگر که من ننويسم و شاهرخ مسکوب , فقط بايد بميری . مگه تو برای گلشيری "اکبرم" نبودی !!! مگه "بزرگ نيا" را گلشيری "بزرگ " نکرده , مگه "مردی با کراوات قرمز " را گلشيری توی اون حال کيری اش ننوشت , پس تو چرا الان فقط هي "پلنگم" پلنگم ميکني, مثل اين مادر مرده ها!!! تو ربط داری به من , مگه ميل من را نگرفتي , مگه امروز بلاگ خورشيد را باز نکردی , مگه دنبال شعر جديد بزرگ نيا نيستي ؟
حالا هي بيا کون خودت را پاره کن , و فقط با پلنگ دانمارکي حرف بزن . ولي ريدی , داری منو ميخوني , فکر ميکني, اين پيوند بين من و تو هستش ,اين رابطه , خاطره , برو توی پستوی کپنهاگت قايم شو.پشت کيبردت هي تق تق کن و فحش خار مادر به اون مملکت کسکش صاحاب و من و بقيه بده ولي تو هم از مائي. من هم همين بدبختي را دارم , نسل من نيستي , رنگ من نيستي , پيش من نيستي , داری کون خودت را جر ميدی که دانمارکي ياد بگيری که برای خورشيد شهر "رامو" , يا همين مايه ها, فاتحه به زبون دانمارک بخوني ولي برای خورشيد معلم ايران دلتنگي که چرا 2 روزه که ازش خبری نيست , چرا امروز حال نداری برای من که چشمم به تق تق کيبرد تو نشسته , چيزی بنويسي , کسخل اين پيونده , حتي توی اون قبرستون که توش زندگي ميکني و با اون گربه دانمارکيت , نه نيست !!! خب نباشه !!! ولي من و خورشيد و آريا و ندا و پژمان و .... بهت بسته ايم , ممکنه که اگر يک روزی بياييم دانمارک , نتونيم پستوی تو را پيدا کنيم , ولي توی همون جا هم چشممون روی اين اسکرين تخمي , دنبال تق و تق تو هستش ,به دنبال افکارخاکستری تو عر ميزنيم , ولي من خودم از خاکستری تو سپيد ميشم , آبي ميشم , سياه نميشم. من نميخوام تق تق تو , اون کليد "بفرست" تو بشه قلم سياهي روحم . نميخوام زجر بکشم , اما غمم ميشه , من اندوهگين ميشم ، به تو ربط ميخورم ، کونم پاره ميشه ، به اون کسکشهای اون مملکت لعنت ميفرستم ، ولي سپيدم . هنوز به توی کيری اعتماد دارم . هنوز فکر ميکنم که گلشيری زنده است , و هنوز ميتونه "اکبرم" را داشته باشه . فکر ميکنم اگر گلشيری مرد ، خب مسکوب هست، داره اونجا توی پاريس چس ميرينه ، خب مگه خود گلشيری 13 سال "جن نامه " رو دستش نمونده بود !!! اگر مسکوب مرد ، آريا ، پژمان ، .....يکي ديگه ، من هنوز اعتماد دارم ، هنوز وقتي دلم خيلي سنگين ميشه ، ميتونم برای فردا توش جا باز کنم ، ميتونم هي ريده بشه به قيافم ، و باز هم چشمم را باز کنم . اگر نميتونستم خيلي .......؟؟ بد ميشد ، خيلي خطرناک ميشد ، اينطوری نمي موند. !!...




........................................................................................

Home