[نت پد ايراني]


           
Java (J)  JavaScript (JS)  Cookies (C)  Active X (AX)



Thursday, January 31, 2002

٭ وخدا خاتمي را آفريد
فرشاد اسماعيلي در مقاله ای به ذکر دلايل خود برای شکست قطعي اصلاحات و اطلاح طلبي در ايران پرداخته است که خواندن آنرا به همه توصيه ميکنم. در روزهائي که نارضايتي مردم ميرفت تا فاجعه بيافريند خاتمي وارد ميدان شد و از همان ابتدا با صحبتهای و وعده های شيرين و غيرمعمول خود توانست که توجه اکثريت قريب به اتفاق ملت تشنه آزادی را به خود جلب نمايد. اينک پس از گذشت دو دوره از رياست جمهوری ايشان شاهد عقب نشيني همه جانبه ايشان و همچنين مجلس بصورتي ناگزير هستيم. مجلس با ادعاهای شهرام جزايری مجبور است که پس از اين بيشتر محافظه کارانه عمل کند. چون با اثبات ادعاهای جزايری ديگر نه پشتگرمي ملت ايران را خواهد داشت و تازه ناچار است جهت جلوگيری از ضربات کاری بعدی محافظه کاران ، طوری که مطابق ميل آنان باشد رفتار کند. روزگار غريبيست نازنين...


٭ پروژه جزايری ميرود تا ضربه مهلکي به اصلاح طلبان و مجلس بزند. هرچند که اين افشاگريها بصورت جناحي مطرح شده است (ماجرای دريافت پول توسط احمد جنتي که توسط قاضي از ابراز آن توسط شهرام جزائری جلوگيری شد) اما هرچه باشد قدميست به جلو و به سود ملت. اين افشاگری سبب خواهد شد که مردم ازين پس ديگر به راحتي اعتماد تکرده و حتي در قبول وعده های اصلاح طلبان نيز بيشتر از اين محتاط باشند. آنچه مشخص است اين است که پای تعداد زيادی از نمايندگان مجلس ، مقامات دولتي و افراد سرشناس اصلاح طلب و محافظه کار در اين قضيه درگير است . بازی و نمايشي که شروع شده کم کم دارد از کنترل کارگردانان خارج شده و به افشای اسامي بيشتری مي انجامد. هر حرکتي در اين زمينه قدمي به جلو از سوی ملت خواهد بود.
...................................................
صدای بازجوئي متهمين قتلهای زنجيره ای را شنيديد؟ به دنائت و خباثت نوع بشر ايمان آورديد؟


٭ پرزيدنت جرج بوش در بيانيه اخير خود ايران ، عراق و کره شمالي را به عنوان سه قطب شر تروريسم خطاب کرد و به اين کشورها را به عنوان هدف بعدی مبارزاتش بر ضد تروريسم هشدار داد. به نظر ميرسد که حتي مذاکرات ايران و انگليس نيز سودمند نبوده و آمريکا بر خلاف آنچه قبلا" نشان داده بود هنوز از ايران به عنوان يک کشور حامي تروريست بيمناک است. قابل توجه آقايان و ملت هميشه در صحنه ای که وقت شکار ريدنشان ميگيرد و در جو خطرناک ناشي از 11 سپتامبر کماکان به شعار آبکي مرگ بر آمريکا دلخوش کرده اند و آنرا مدام تکرار ميکنند.
........................
امشب با پدرم از جو قبل از انقلاب 57 صحبت ميکرديم . امروز برخوردی در بانک داشتم که نشان ميداد برخلاف آنچه مرسوم است بانکها (در واقع کارمندان بانکها) هيچ رغبتي حتي برای دريافت پول از خود نشان نميدهند. با برخوردهای اينچنيني در جامعه عادت کرده ايم و فقط کساني که مسن ترند و هنوز رژيم گذشته و روابط آن زمان را به خاطر دارند ، ميدانند که چگونه در زمينه روابط انساني و مدني در اين دو دهه بجای پيشرفت ، پسرفت داشته ايم. پدرم ميگفت : در اتوبوسهای مسافربری آن زمان حتي دستشوئي و توالت هم برای راحتي مسافرين موجود بود و رفتار راننده و کمک راننده ها بسيار مناسب بود. برعکس زمان حاضر که از نمونه هايش هرچه بگويم کم گفته ام. بانکها نيز هميشه حق را به مشتری داده و در تبليغ خود جهت ترغيب ملت به سرمايه گذاری و سپرده گذاری ميکوشيدند. راستي چه شد که بدين وضعيت درآمديم ؟؟!!


٭ سلطان قلبها
آکاردئون زن دوره گرد در کوچه مينوازدو ميگذرد: سلطان قلبم تو هستي تو هستي .....همسايه های مهربان در پشت پنجره ها ايستاده اند و به آواز غريبي که سالهاست فراموش شده است گوش فرا داده اند. بعضي به پائين رفته و پولي به نوازنده جوان ميدهند. آواز غريبش يادآور سالهای جواني بسياری از شنوندگان است و در کوچه ميپيچد. انگاردراين زمستان بوی بهار را با خود آورده است. همه با غمي شيرين به آوازش گوش فرا داده اند و انگار که خاطراتشان را در شعر او مرور ميکنند
..........
ناگهان پيکان سفيدی سراسيمه به داخل کوچه ميچيچد. 4 مرد قوي هيکل با لباسهای سياه تهديد آميز و ريش از ماشين پياده ميشوند و به سمت جوان نوازنده ميروند. از اينجا که ايستاده ام صحبتهايشان را فقط بصورت همهمه ای گنگ ميشنوم. مرد جوان معترض است و دستهايش را به نشانه تسليم به پهلوها باز کرده و نااميدانه ميکوشد که مردان را متقاعد کند. يکي از مردان از پشت اورا ميگيرد و ديگری در تلاشش برای گرفتن آکاردئون آنرا به زمين مي اندازد. در اثر برخورد سخت آکاردئون به سنگفرش صدای آن همچون جيغي در کوچه مي پيچد و از داخل آن خاک بلند ميشود.مردان بي توجه به لابه های جوان به بازديد لباس و جيبهای او مشغولند و با تحکم و خشونت به او معترضند. از اينجا صدايشان را نميشنوم . همسايه ها با نگراني به اين صحنه مينگرند ولي کسي را يارای اعتراض به لباس شخصيها نيست . لباس شخصيها حاکمان هميشه پيروز خيابانها مرد جوان را با تهديد و اجبار سوار پيکان سفيد بدون شماره ميکنندو دنباله بند آکاردئون از در عقب اتومبيل بيرون ميماند. پيکان بسرعت تيک آف ميکند و از کوچه خارج ميشود. همسايه ها با يکديگر از بالای پنجره ها صحبت ميکنند و يکي يکي در داخل منازلشان ناپديد ميشوند ،همسايه های مهربان به داخل خانه های امنشان ميخزند و به همين زودی فراموشش ميکنند. انگار که هيچگاه نوای "سلطان قلبها" در کوچه نپيچيده بود و انگار که مرد جوان از اين کوچه گذر نکرده بود.
............
2 ساعت بعد نوازنده جوان با زير چشم سياه و کبود شده در کوچه ، در زير ديواری که پوستر انتخاباتي خاتمي هنوز برروی آن به چشم ميخورد، بدنبال قطعه ای از آکاردئونش که کنده شده بود ميگردد. در زير نگاه خندان پوستر خاتمي بيصدا و با بغضي در گلو ميگردد.ساکت است و در جواب سوال يکي از رهگذران فقط از قطعه گمشده سازش ميگويد و ديگر هيچ......وهمسايه های مهربان در خانه سريال ميبينند و به خشايار مستوفي ميخندند......و زندگي همچنان ميگذرد..بي آهنگ و بي ترحم......


........................................................................................

Wednesday, January 30, 2002

٭ چي بگم ؟ چي ميتونم بگم به جز اينکه دوست ندارم اينطور باشه . دوست ندارم آريا مريض باشه و ناراحتي بکشه. دوست ندارم که وقتي ميام توی وبلاگش آپ ديت نشده باشه . دوست ندارم. اگر ميشد يه کاری براش بکنم خوب بود. ولي اينجا همه مون تنها هستيم . با وجود همه حرفامون و جمع شدنمون توی وبلاگها بازم ميبيني که فقط لای سيمها و دستگاهها با هم ارتباط داريم . ارتباطي که به يه سيم بند باشه مفت هم نمي ارزه .دوست ندارم اينطور باشه. آريا بايد خوب بشه چون من ميخوام ووقتي من ميخوام بايد بشه . مگه من خدا نيستم؟ مگه من خدای خودم نيستم؟ يا شايدم نيستم؟ ولي ميخوام و ميشه چون بايد بشه. آريا زودتر خوب شو. زودتر بيا آب و جارو کن که نگرانتم .




٭ خواب را دريابم . خواب رويای فراموشيهاست. خواب را دريابم که در آن دولت خاموشيهاست. من شکوفائي گلهای اميدم را در روياها ميبينم و صداني که به من ميگويد....
.........................
به نظر منم سرگرمي خوبيه. يه صحنه ميسازی از درد و خون و بي عدالتي . اما خونش فقط رنگه، رنگ قرمز، و دردش درد نيست . بي عدالتيشم تقلبيه . اونوقت ميای ازديگران طلبکار بشي که چرا اين رنگ قرمزت رو با خون عوضي نميگيرن .چرا گريه نميکنن . چرا انسانيت کمرنگ شده.اونا رو به بي احساس بودن و بي مسئوليتي متهم ميکني و از اونای ديگه که يا رنگتو جای خون گرفتن يا خودشون رو به اون راه زدن و به روی خودشون نياوردن تعريف ميکني. به اين ميگن چي؟ من اسمشو نميدونم خودت بگو.ديگه به هيچ رنگ قرمزی اعتماد نميکنم.
.............................
گاهي وقتا از اينکه يکي وسط خيابون نمياد يه چاقو تو دلم فرو کنه تعجب ميکنم. يا از اينکه چرا همه دارن عادی راه ميرن و هيچکس حرکاتش زياد عجيب نيست. چون دورو برمون پر از کسائيه که ميتونن اينقدر عجيب باشن .ميتونن اينقدر عاقل نباشن.فقط کافيه به اون چيزی که تو مخشون ميگذره مهميز نزنن و هموني که تو ذهنشون ميچرخه رو به دنيای واقعيت بسط بدن.


٭ معلمان و فرهنگيان بالاخره دست به اعتراض مدني!! زدند و آنچه با آن روبرو شدند البته پاسخي مدني نبود. نيروهای انتظامي تحت امر و محافظ کاخ رياست جمهوری و لباس شخصيهای هميشه در صحنه ، با پاسخي کاملا" غيرمدني بار ديگر ثابت کردند که حرف اگر ناله من و گوش اگر گوش تو باشد ، آنچه البته به جائي نرسد فرياد است. در اين ديار عجيب اعتراض محکوم و ممنوع است. حکومت عدل عليست. آنکه جرات کند و در اين فضای داد و عدل سخن ازبي عدالتي و نابرابری و فاصله طبقاتي بگويد اگر منافق نباشد لااقل ره گمکرده و نادان ومستوجب آتش است. لباس شخصيها هم هميشه بوده اند و خواهند بود. در طي تاريخ پر از فراز و نشيب اين سرزمين هميشه همين لباس شخصيها بوده اند که مسير حرکتها را تغيير داده و منافع حکام را به زور چماق به کرسي نشانده اند.هميشه هم وجود داشته اند و در صحنه بوده اند. در جريان 28 مرداد و نهضت شعبان بي مخي و... معلم که زير بار فشار اقتصادی در حال خرد شدن باشد ديگر معنويت و تحصيل و آموختن علم و دانش و ..ميشود کشک. آنکه با شکم خالي و با افکار متشنج ودرب و داغان و نگران فردا به پای تخته مي آيد تا محصل تربيت کند، محصلينش به جز همين لباس شخصيها نخواهند بود.همينها که به ناله اش و اعتراضش با چماق وکتک پاسخ ميدهند. يا شايد امثال من و تو که به امکاناتمان دلخوشيم و آسه ميرويم و مياييم ، که گربه شاخمان نزند! لباس شخصيها نياز جوامعي چون ايران هستند. حتي خاتمي هم از آنان بهره ميبرد. هر حاکمي اگر بخواهد که بماند بايد از آنان طرفداری و يا لااقل چشمش را بر تخلفات و زورگوئيشان ببندد......و ما هنوز دوره ميکنيم شب را و روز را..هنوز را
......................
روزی چند بار خودتان را فريب ميدهيد؟ تا بحال به اين موضوع فکر کرده ايد؟ منظورم خودفريبيهای ناآگاهانه ذهني که جنبه تدافعي و اتوماتيک دارند نيست. خودفريبيهای ناگزيری را ميگويم که هرگاه در خلوت خود به آن مينگريم از خودمان حالمان به هم ميخورد(يا اصلا" خلوتمان را با اين افکار تلخ نميکنيم) آنچه در رابطه با رفتارمان در اجتماع و برخوردهايمان با ديگر اشرفهای مخلوقات (نظير خودمان) ، به آن تظاهر ميکنيم.خودفريبيمان مشخصه مشترک همه ايرانيان شده است. مشخصه ای حال برهم زن و !! و چي؟ ولش کن. خودتم مثل بقيه ای. حال به هم زن و متظاهر!
.....................



٭ گاهي مي پنداشتم که مردم حليم و ملايم مانند گلسنگ بر قلب سنگي زندگي ميرويند و آنرا نرمتر و پرثمرتر مي سازند. اما اغلب هنگام مشاهده وفور آنها،سازگاری ماهرانه ايشان با پستي و دنائت ، تغييرپذيری و انعطاف نامحسوس روحشان ، خود را در ميان آنها مثل اسب لنگي در ميان دسته ای خرمگس ميپنداشتم . .....مي ديدم که تقريبا" در روان هرکس نه تنها گفتار و کردار بلکه همچنين احساسات متضاد ناشيانه و نامرتب ترکيب ميگردد.بازی هوسناک اين تضادها مخصوصا" شکنجه ام ميداد. اين بازی را در وجود خودم نيز مشاهده ميکردمو اين از همه بدتر بود.به هرسو کشيده ميشدم......(دانشکده های من)


٭ چيزی خوفناک تر از تکيه گاه نيست. ذلت ، رايگان ترين هديه هر پناهيست که ميتوان جست .
....................................................
* خودتي با ما چيکار داری ؟
اينجا رو بخونيد. حالا برين اصلاحات کنيد. نافرماني مدني کنيد. اعتراض مدني سر بدين تا انشااله 1000 سال ديگه جامعه مدني داشته باشيد. اينکه خرمون کنند يه مسئله است ولي اينکه خودمونو به خريت بزنيم يه مسئله ديگه است. اعتراض مدني دانشجويان در ماجرای کوی دانشگاه- اعتراض مدني جوانان بعد از فوتبال و الان هم اعتراض مدني معلمين و فرهنگيان رو داشته باشيد. صحبتهای شيرين خاتمي رو هم داشته باشيد. نوازش ها و محبتهای لباس شخصي ها و افراد نيروی انتظامي محافظ امنيت لباس شخصيها!! رو هم داشته باشيد.اگرهم من گفتم خايه مال پاچه مو بگيريد که بعله به خيلي چيزا رسيديم و خودمون خبر نداريم، آزادی داريم و...!!! برو عمو...خودتو ميزني به خريت منوچيکار داری ؟ اينجا سگ بستن.قانون جنگله. حرفم بزني دهنت گاييده ست .نزني هم دهنت صافه.خلاصه گناه و جرمت اينه که ايراني هستي و تو اين خراب شده به دنيا اومدی. در ميون يه گله آدم عقده ای و قدرت طلب و کثافت و عقب مونده مثل خودت.!!


........................................................................................

Tuesday, January 29, 2002

٭ My HDD was Crashed. as a Result My Windows Xp Went to ass's ass. Then i can not write down in persian .Besides I don't want to Use that FARSISAZ program wich is Infected by a Virus . I'll Install another Xp tomorrow.


........................................................................................

Friday, January 25, 2002

٭ من دارم يه جائي ميرم که تا يکشنبه به هيچ کامپيوتر يا کافي نتي دسترسي نخواهم داشت. بنابراين، اين وبلاگ لااقل تا يکشنبه آپ ديت نخواهد شد.واسه اين گفتم که خوانندگان سينه چاکم يا اون دوستاني که(طبق ماده 11) ميخوان ايميل فحش و فضيحت يا تهديد برام بنويسند تا يکشنبه خودشون خسته نکنند چون نخواهم بود که بخوانم يا جواب بدهم. موفق و مويد باشيد.


٭ مشکل اينترنتي و قوانين Cyber Space
من يه مشکل اساسي بوده که هميشه داشته ام. منظورم در زندگي عادی نيست .چون الحمدالله اونجا کوچکترين مشکلي ندارم (به کوری چشم بعضيا). ولي اين مشکلي که ميگم در سايبر اسپيس باهاش مواجه ميشم و همه اش هم به اين خاطره که بعضي وقتها اينترنت رو با دنيای واقعي اشتباه ميگيرم. سايبر اسپيس رو با دنيای واقعي اشتباه ميگيرم و در موردش مثل دنيای بيرون فکر ميکنم،احساس ميکنم و عمل ميکنم. بارها شده که در اين دنيای مجازی اشک ريختم ، خنديدم ، دوست داشتم و دشمن شدم و خلاصه زندگي کردم . پشيمون هم نيستم ولي بعضي اوقات بدجوری چوبشو ميخورم . همه اش هم به خاطر اينه که قواعد بازی رو رعايت نميکنم. آخه اينترنت هم قواعد نانوشته ای داره که اگر ميخواين دچار دردسر نشين بايد رعايتش کنيد. منظورم اون قواعد عادی سايبراسپيس نيست. نه..طريقه رفتار توی Chat Room و قواعد نوشتن ايميل وعلائم خاص Instant messaging و صورتک خندان و گريان وچشمک و ... ..رو نميگم. اونا مشخصند و تابحال حتما" توی يه جائي توی اينترنت تدوين و ثبت هم شده اند. منظورم قواعد بازی خاصيه که توی اينترنت جريان داره . اين قواعد نانوشته اند و اگر رعايتشون نکنيد احتمال اينکه دشمنتراشي کنيد يا توی دردسر بيفتيد و هزينه بدين زياده. يه سری ازين قواعدو براتون مينويسم تا نظر شما چي باشه.
*اينترنت يه دنيای غير واقعيه و به همين دليل هيچوقت نبايد اونو با دنيای واقعي اشتباه بگيريد. چون:
1-آدمها توی اينترنت علاقه ای ندارند که مسئولانه برخورد کنند. يعني خودرا ملزم نميبينند که در قبال رفتار و گفتارشان مسئول باشند.
2-شخصيتي که هر کس در اينترنت از خودش به نمايش ميذاره شخصيت مورد علاقه شه. يعني آنچه که دوست داشت باشد را به بودنش تظاهر ميکند.
3- هيچ چيز حتي آشکار بودن آدرس ايميل يا IP آدرس نميتونه فرد رو ملزم به رفتار معقول در اينترنت بکنه و اين شخصيت افراده که باعث ميشه رفتارشون در اينترنت معقول باشه يا غيرمعقول
4- ماده 3 ربطي به معقول بودن شخص در دنيای واقعي نداره . يعني يک فرد معقول که در زندگي واقعي همه حرکاتش عاقلانه وحساب شده است دليلي ندارد که در سايبراسپيس هم همانطور باشد.
5- اينکه شما از کسي در سايبراسپيس خوشتون بياد يا رفتارشو بپسنديد دليل نميشه که اونم از شما خوشش بياد يا رفتارتون رو بپسنده، بنابراين اگر ميخواين از دست کسي ناراحت نشين توقعاتتون رو محدود کنيد.
6- شما ميتونيد يک بحث عاقلانه رو در اينترنت(ايميل يا Chat يا وبلاگ يا...) شروع کنيد و ادامه بدين ولي دليلي نداره که انتظار داشته باشيد طرف مقابل هم همينکارو(عاقلانه) ادامه بده. اگه نخواد ميتونه به سادگي ناپديد بشه يا اينکه برعکس يکهو عقلشو بذاره تو جيبش وشروع به مسخره بازی درآوردن کنه. پس اقدامات ايمني رو جدی بگيريد.
7- نظر به مواد 1 تا 3 هميشه بايد مواظب رفتارتون باشيد و برای خودتون دشمن تراشي نکنيد. چون منطق شما ممکنه به مذاق ديگران خوش نياد و با بي منطقي جواب بدن .
8- در رابطه با اشخاص هميشه بايد آسه برين و آسه بياين. يه انتقاد شما صرف نظر از وارد بودن يا نبودن ميتونه باعث دشمن تراشي يا دشمن شدن شخص مورد انتقاد با شما بشه و اونوقته که با توجه به تمام مواد بالا (از 1 تا 7) بايد انتظار هر رفتار غيرمعقولي رو داشته باشيد.
9-ظرفيت حقيقي اشخاص " در رابطه با نقد يا شوخي پذيری " با آنچه تظاهريا ادعا ميکنند ميتونه به هيچ وجه متناسب نباشه . بنابراين اگر در وسط يه شوخي يه دفعه طرف مقابل شوخي شما رو جدی گرفت و جدی برخورد کرد ناراحت نشين چون تقصير خودتونه که ظرفيتشو اشتباه محاسبه کرده بوديد.
10- در اينترنت انتظار قضاوت عادلانه و انصاف داشتن فقط ساده انگاريه. خيلي چيزهای ديگه مثل روابط يا اينکه طرف ازتون خوشش بياد يا نياد يا حتي اينکه Nick Name يا آدرس ايميلتون قشنگ باشه يا معمولي ، ميتونن در اين امر دخيل و تاثير گذار باشند.اين ماده ارتباط کمي با ماده 5 هم داره.
11- اگر ازمحتويات ايميلي ناشناس (يا حتي آشنا) ناراحت شديد سعي کنيد بروتون نيارين يا اگر خيلي ناراحتين کونتونو بذارين توی آب سرد. چون عصباني شدن يا دادو بيداد کردن هيچ فايده ای نخواهد داشت و طبق ماده 3 دستتون به طرف مقابل نخواهد رسيد.
12- دروغ گوئي در اينترنت (مخصوصا" بين ملت خاورميانه و علي الخصوص بين ايرانيها)خيلي شايعه. دوستان حتما" در تماسها و ارتباطاتشون بارها به اين مورد برخورد کرده اند.پس در پذيرفتن هر ادعائي خيلي محتاط باشيد و هميشه يک احنمال چند درصدی برای حقيقت نداشتن آنچه مي شنويد يا ميخوانيد کنار بگذاريد.

13- نه ، 13نداريم ،تموم شد. همون 12 ماده بود. ارتباط تمامي قوانين بالا با اشخاص آشنا با بنده چه در ICQ يا Yahoo Messenger, Weblog,DEvil,MSN messenger, E-mail, Morphius ,Napster,Aol messenger,Voxfone,Buddyfone, Netmeeting ,Chat Rooms, Mediaring و ساير وسايل ارتباط جمعي در اينترنت به شدت تکذيب ميشود و هيچ گله و شکايتي در اين مورد پذيرفته نميشود. زياد هم اصرار کنيد با استناد به ماده 1 تا 3 رفتار خواهد شد.(يعني به تخم چپ اسب حضرت عباس يا به همان مورد راست بنده خواهد بود)
اين مواد همان قوانين نانوشته هستند که در وبلاگها هم اعمال ميشوند. شايد ماده های ديگری هم باشد که مطمئنم ديگر دوستان مغرضانه به آنها اشاره خواهند کرد يا خودم بعدا" براتون مينويسم. اگر اين مواد را رعايت کنيد به احتمال قريب به يقين (حدود 95%)مشکلي در روابط Cyber Space نخواهيد داشت .در غير اينصورت احتمال اينکه توی ملاجتان بخورد زياد است. بقول ملانصرالدين توی يکي از جکهای قديميش ( که قصد تعريف کردنش و اجبارتان به خواندن يه جک تکراری رو ندارم ) بعضي آدمها هيچوقت ياد نميگيرند. منظورم اينه که با اينکه خودم بارها توی ملاجم خورده به حدی که اين قوانين رو استخراج ، يا در حقيقت با گوشت و خونم لمس کرده ام ، بازهم خيلي وقتها يادم ميره که توی اينترنت هستم و اينجا رو با دنيای واقعي بيرون اشتباه ميگيرم. وقتي هم يادم مياد که بخوره تو ملاجم و يادم بياره که :خره ، باز ريدی ؟ کي ميخوای آدم بشي؟ کي ميخوای ازين پپه و اسکول بودن دست برداری؟ کي ميخوای ياد بگيری که اينجا قانون جنگله و کسي به کسي رحم نميکنه؟ کي ميخوای يادبگيری که......اصلا" تو ياد هم ميگيری ؟...


٭ *بالاخره من هم سي دی رايتر دار شدم . خوب ارزون شده ها. اون سي دي درايوقبلي ديگه قديمي شده بود و کافي بود يه خش کوچيک روی سي دی باشه تا به اون بهانه نخوندش و منو سرکار بذاره . تازه سرعتش هم خيلي پايين بود و وقتي يه سي دی رو ميخواستم روی هاردم (بسوز 60 مگ هارد دارم )کپي کنم خدا دقيقه طول ميکشيد و تازه آخرش هم پيغام Can not Read FRom originating Device ميداد و منو پکر ميکرد. اين اواخر يه راه خوبي برای کپي کردن سي دی های فيلم و سي دی هائي که با روش سوراخ ليزری ترک آخرشو سوراخ و سي دی رو غيرقابل کپي کرده بودن پيدا کردم. ميرفتم توی داس پرومپت ويندوز و اونجا دستور کپي ميدادم. وقتي به اون ترک خاص ميرسيد پيغام خطا ميداد. اينجا اگر کنسل Cansel رو بزنيد هرچه کپي کرده پاک ميشه ، واسه همين بعد از دريافت پيام خطا به صفحه ويندوز ميرم و ازونجا صفحه داس روی Toolbar رو Close ميکنم. با اينکار فايل تشکيل شده روی هارد باقي ميمونه و فقط اون چند بايت آخر سي دی يا چند ثانيه آخر فيلم(که معمولا" تيتراژ فيلمه) کپي نميشه. ولي شما کل سي دی رو تونستين کپي کنيد ازين به بعد هرچي ازين نکات تجربي يادم بياد اينجا مينويسم که خودم هم يادم نره..ضمنا" با وجود ظرفيت بالای هاردم از بس فيلم روش ريخته بودم داشت قاط ميزد و بايد هرچه سريعتر محتويات هاردمو روی سي دی کپي ميکردم . حالا با اين سي دی رايتر جديد و سي دی های ارزون قيمت 300 تومني که از بازار گرفتم يه بک آپ کلي از هاردم ميگيرم و هاردو تخليه ميکنم. نميدونم با اين کار سرعت خوندن کامپيوتر هم بالا ميره يا نه ولي فکر ميکنم بي تاثير نباشه .



٭ امروز از صبح همش بدشانسي ميارم . کامپيوتر رو روشن کردم و ديدم سي دي درايو از کار افتاده . آمدم بازش کنم که به کل خراب شد و صداهای ناجوری ميده. با يکي از دوستان که دستش به اين کارها فرزه زنگ زدم و الان اينجاست. بعد از معاينه اظهار فرمودند که کارش ساخته است.
من : خب چي شد؟ چيزی ازش در مياد؟
دوستم : آره درمياد. شايد يه دي وي دي درايو توش باشه .شايدم خانومي چيزی ... بايد بيشتر نگاه کرد.
من: شوخي نکن بابا جدی ميگم. پس تو چي ادعات ميشه ميگي من مهندسم و فلانم .درستش کن ديگه
دوستم: مرتيکه الاغ ، زدی خواهر مادر اين بيچاره رو صلوات دادی حالا ميگي بيا برام زير ابروشو درست کن؟ تو که بلد نيستي چرا بازش کردی؟ خب مياورديش پيش من يا زنگ ميزدی من ميومدم درستش ميکردم .
من : حالا بيخيال . چاره ای بکن .
دوستم : چه چاره ای؟ خواهرش گائيده شده. چرخ دنده هاش همه صاف شده و ديگه درگير هم نميشن. چشميش هم از تنظيم خارج شده و ديگه سي دي رو نميخونه.
من : يعني تمام؟ يعني بايد ازش بگذرم ؟ کونده بلد نيستي الکي حرف نزن. راستشو بگو ببينم چيکار کنم.
دوستم : پول خونه داری ؟
من: آره چطور مگه؟
دوستم. خب لباستو بپوش تا مغازه ها تعطيل نکردن بريم يکي ديگه بخريم .
من : بخشکي شانس ، يعني تمام؟ يعني ببرم بدم بيرون هم تعمير نميشه؟
دوستم : فکر نکنم. تازه اگر هم تعمير بشه مدت زيادی برات کار نخواهد کرد. بگذريم که هزينه تعميرش با قيمت يه سي دي درايو نو تفاوتي نخواهد داشت.
من: باشه پس بريم . اصلا" اگر ارزون شده باشه يه سي دي ريد اند رايت بخرم .
دوستم : بجنب که امروز زود تعطيل ميکنند.
بايد زودتر رفت .دارم ميرم کامپيوتر پايتخت. شايد خيلي از شماها هم اونجا باشين ولي چون نميشناسمتون بدون توجه از کنارتون رد شم .فقط يه چيز ديگه..در مورد يه نامه .
امروز ايميلي دريافت کردم از يک ناشناس که خود را معتاد معرفي کرده بود و آدرس وبلاگش را اعلام کرده بود. راستش خنده ام گرفت. ديدم که انگار جريان شيما از تب و تاب افتاده و مثل اين که قرار است موضوع جديدی برای بحث بين وبلاگرها و تب جديدی از يقه جردادنها و حمايت از اين يا آن ايجاد شود. هنوز وبلاگش را نخوانده ام و قصد توهين به ايشان يا ابراز شک نسبت به صحت و سقم ايميلشان رااصلا"ندارم .آدرسش اينجاست , اما حق بدهيد که مارگزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسد و مهمتر از آن مومن هيچوقت از يک سوراخ دوبار گزيده نميشود. فعلا" هيچ نظری ندارم تا وبلاگش دربياد و ببينيم جريان چيه.اميدوارم که اينبار چسناله نباشد و فقط بازم تکرار ميکنم و به همه دوستاني که محيط وبلاگها را با تظاهر مي آلايند و برای جلب توجه به هر ترفندی متوسل ميشوند يادآوری ميکنم که ماه هيچوقت پشت ابر نميماند. بايد برم تا بازار کامپيوتر پايتخت برای خريد سي دي درايو.اين رفيقم هم مثل ميرغصب بالا سرم ايستاده و ميگه عجله کن شب شد.فعلا" بابای



........................................................................................

Thursday, January 24, 2002

٭ بالاخره هيس حقيقت جريان شيما را بازگو کرد. البته برای من فرقي نکرد چون با نامه های اخيری که از شيما دريافت کرده بودم ديگر برايم وجود نداشت و مرده بود. فقط از اين متعجبم که چگونه يک خبرنگارتحصيلکرده ميتواند چنين لغات زشتي را در ايميلش بکار ببرد. البته من هم جوابش را به خوبي دادم و با لغاتي به مراتب زشت تر و بي ادبانه تر حرصم را خالي کردم . ولي تعجبم از اين است که چرا؟ چرا بايد چنين ايميلي را بي دليل برايم بفرستد و مرا مجبور به جوابگوئي به شيوه خودش کند. گفته بود که خبرنگار است و انسان معقوليست!! اگر حرف هيس را بتوانيم باور کنيم (چون اين اواخر کمي دارم بهش شک ميکنم) بايد اين خانم ناراحتی يا غرض ومرضي چيزی داشته باشد. نوشتنش به عنوان يک جنده و معتاد را ميشود توجيه کرد که قصد خير داشته اما ايميلهايي که در طي اين مدت از ايشان دريافت کرده ام و به تناوب هرکدام فحش و فضيحت و يا علاقه به دوستي وباز بعدش فحش و...هيچيک قابل توجيه نيست .حتي اگر کسي مانند هيس (که نوشته هايش را دوست دارم) بخواهد توجيهش کند. هميشه ديده ايم که به قول معروف ماه پشت ابر نميماند.
بگذريم .. اينقدر مسائل و مشکلات مهمتر برای پرداختن به آن هست که اين يکي اصلا" در برابرش ارزش وقت گذاشتن را ندارد. بگذريم ......


........................................................................................

Wednesday, January 23, 2002

٭ تا به حال فکر ميکردم علت اين تاخير جناب لامپ در نوشتن Manual صدردرصدی ابتياع ويزای آمريکا به آن دليل است که وبلاگم را قابل ندانسته و نميخوانند و چون خبر ندارند مشتاق چه هستيم جريان را به فراموشي سپرده اند. اما در وبلاگش ديدم..چه ديدم ؟ ديدم که زهي وقاحت و بيشرمي که اين همبلاگي کچل معلوم الحال نه تنها وبلاگم را خوانده و برای درخواستم تره هم خرد نکرده تعداد ديگری از خواستاران مهاجرت نيز به ايشان درخواست داده اند که جواب همه را با خنده وشوخي داده و اصل قضيه را ماستمالي نموده اند.لذا در فرصتي که تا انتشار کتابچه راهنمای مهاجرت ايشان باقيست به ذکر دلايلي چند در مورد لزوم مهجرت (يا همان دررفتن از ايران ) ميپردازم . اول از همه ميخواهم برائت خويش از تبصره فرار مغزها را اعلام کنم. اگر يادتان باشد چند وقت پيش که صحبت از فرار مغزها پيش آمد خود را در رديف مغزها به حساب نياورده و شامل اين مورد ندانستم .اما در چند روز اخير برخوردها و ايميلهائي داشتم که به خودم مطمئن و اميوار شدم در حديکه ميتوانم در بين اينهمه احمقي که احاطه ام کرده اند به جرات خودم را مخ بنامم . نمونه اش ايميل جديدی بود که از پسری به نام شيما داشتم که عقده های سرکوفته اش و مرض روحي که به آن مبتلاست وادارش نموده دست به خلق شخصيتي غيرقابل قبول شيما بزند. الحق که ايميلش منبع پرباری از انواع توهينها و فحشهای مصطلح و غيرمصطلح بود و ميتوان آنرا در ليست کتب مرجع اينگونه لغات بيشرمانه قرار داد. از طرف ديگر ادعای ايشان به آدميت و داشتن شعور و مغز سبب شد که خودم را خيلي مخ بدانم. واضح است. اگر چنين شخصي با اينهمه عقده و کثافت عجين شده با وجودش خود را انسان بنامد پس من فضول، از فرهيختگان ونوابغ روزگارو گل سرسبد بشريت بايد محسوب شوم.حتي با فرض دختر بودن ايشان باز هم نتيجه مشابه است و خودم را مغز ميدانم و نتيجتا" ناچارم فرمايش قبلي خودم در مورد برائت از پروژه فرار مغزها را بالکل انکار نموده و فرضيه ديگری به نام" طلب بيجا از اجتماع " را نيز به اين شخص مخبط يادآوری کنم. اولا" که کسيکه با داشتن ليسانس و فوق ليسانس و مدرک ميکروسافت و ساير هنرهای موجود در کره ارض به جای به دست آوردن شغلي مناسب به جندگي رو بياورد حتما" ماخلق اله اش عيب اساسي دارد. يا اينکه از اصل خودش خواهان اين وضعيت و بقول معروف کرم از خود درخت است. والا چرا من وشما نميرويم .....استغفراله..نميگذارند که در اين يک وجب جا هم راحت باشيم و حرف دلمان را بي سرخر بزنيم . خلاصه اينکه بنده هنوز دليل آن يقه جرزدنها و عرزدنها و ابراز احساسات و تاسيس انجمن حمايت از جندگان و غيره را جهت استفاده افرادی همچون اين گل سرسبد آفرينش توی کتم نميرود. همانطور که توی کت مقام معظم حدر هم نرفت . تازه برای چنين شخصيت شخيصي خوشحالم که به آرزو و تمايل قلبي خودش دست يافته و شغلي مطابق با خواسته و تمايل قلبي خويش و برطبق طبيعتش اختيار نموده . گول زنجموره ها و چسناله ها و واويلای مقصر بودن اجتماع و من و شما در جندگي ايشان را هم نبايد خورد که هرکسي را آنچه سزاوار است ميدهند.پس فردای چنين شخصي نيز کاملا" مبرهن است که به کشيدن دندان و استفاده ابزاری از دهان طبق شيوه خانم لوينسکي خواهد انجاميد. پسر باشد هم فرقي نميکند چون جندگي دختر و پسر ندارد و پسرهای جنده صد برابر ازجنس مخالف سلف خود بدترندو بديهيست که استفاده از دهان برای آنها نيز امکانپذير خواهد بود. اين شد که با وجود چنين جانوراني در جمع آدميان ,خودم را مخ ميدانم و فرارم از ايران مصداق بارز فرار مغزها خواهد بود. بگذريم . قلم از دستم سر رفت چون ايميل دريافت شده بيشرمانه تر و کثِف تراز آن بود که حتي بخواهم قسمتي از آن را در اينجا نقل کنم.
آنچه سبب علاقه مفرط همه به خصوص قشر جوان مملکت به مهاجرت و در رفتن است دلايل رنگ و وارنگي دارد که به فرض قبول و صدقشان هرکدامش برای فرار به مريخ نيز کفايت ميکند چه برسد به مهاجرت به کشورهای ديگر اين کره خاکي . نمونه بارزش محدوديتهای اعمال شده در جامعه است که بر خلاف طبيعت بشر بوده و هر انسان بي غرض و مرضي ناچار به تاييد سخيف بودن و ناعادلانه خواندن پاره ای ازين قوانين تحميلي خواهد بود. ديشب برنامه ای از سيمای لاريجاني در باب ضرورت حجاب پخش شد. ميز گردی بود با شرکت دو روحاني و يک ريشکي ديگر که اورا دکتر ميخواندند. تنها ميتوان گفت که هر بچه کوچکي با کمي غور و بررسي و تفکر درباب فرمايشات اين عزيزان اگر ملحد نميشد جای خوشحالي داشت چه برسد به اينکه ضرورت حجاب اسلامي بر او معلوم شود. تنوری تحميق چنان در تارو پود و بافت بعضيها عجين شده که همه تماشاچيان سيما را نظير خود کوته فکر و منگول ميشمرند و از اسباب تمسخر ملت شدن بخاطر تهيه چنين نمايش مفتضح و آبکي نيز ابائي ندارند. من بي دين کافر اگر در آنجا بودم بهتر ميتوانستم دلايلي برای ضرورت وجود حجاب بتراشم که لااقل تا حدی قابل قبول باشد. حال شما بياييد در چنين جامعه ای که الله کرم و حاجي بخشي عرفا و دانشمندان و امثال طبرزدی مبارز و جبهه سومش و ده نمکي و حسني سياستمدارش محسوب ميشوند بخواهيد مثل آدميزاد فکر کنيد و زندگي کنيد. صادقانه بگويم که ممکن نيست. يا ديوانه ميشويد و يا خود را به سطح حماقت آنها ميرسانيد تا بتوانيد روزگار بگذرانيد.سيل جوانان عاصي که در پشت درهای بسته دانشگاه متوقف شده اند نيز به آن اضافه کنيد تا ببينيد درچه آش شوربائي به عنوان ايران زندگي ميکنيم. نبود بازار کار برای بعضي از رشته های دانشگاهي (که بدون توجه به نياز مملکت به کنکور گذاشته اند) سبب اضافه شدن خيل جوانان بيکاريست که بدون هدف و بدون اشتياق وقت کشي کرده و يا جستجوگر آگهي های کاريابي روزنامه ها و مشتری تظاهرات اعتراضي بعد از هر فوتبال ميباشند.عرضه و تقاضا رابطه مستقيمي با هم دارند به ازای عرضه کم و تقاضای زياد ميزان اردهای کارفرما نيز طبعا" بالا رفته و شرايطشان برای استخدام، هرروز سخت تر و بي دليل تر جلوه ميکند در اين مورد باز هم حرف دارم..........



٭ هرروز به قصه آه سرميکشم ،شايد که آهو شده باشد. ولي نااميد بازميگردم. به الواح شيشه ای ميروم به اميد روزنگاری ديگر از آن که به بيچاک و دهنيش شعر بسته بود، ولي باز هم خبری نيست .با شما نيستم را به اميد نوش آذر باز ميکنم . اثرات عبورش را ميبينم اما خودش را نه. وآنکه مانده است نيز در کلماتش خست ميکند و جرات اعتراض هم ندارم چون ميگويد که من نويسنده ام نه وبلاگ نويس.اين که رسمش نيست . اگر هستيد ، که ميدانم هستيد ما را منتظر نگذاريد و هرچند وقت به جمله ای حضورتان را اعلام و مشتاقانتان را خوشحال کنيد. کار داشتيد ، کار پيش آمد و وقت وبلاگ نويسي نبود. ما هم اينرا ميفهميم . اما قهر که نيستيم ، هستيم؟ نشانه ای از حضورتان بس است . دريغ نکنيد.



٭ چرا اصلاح طلبان را نميتوانم که جدی بگيرم؟ دوستم از من به سبب استفاده ام از کلمه "خايه مال اصلاح طلبان" نيز رنجيده است . اما اين دوست ديگرمان نيز در مقاله اش به دلايل خود برای عدم اعتمادش به اصلاح طلبان در قالب انتقاد از عليرضا نوری زاده پاسخ داده است . خواندنش از خزعبلات اين وبلاگ رنجش آفرين مسلما" مفيدتر خواهد بودو آنرا اينجا ميتوانيد بيابيد.


٭ دوست بسيار عزيز هيس
آنچه اکنون درميان است تنها سوء تفاهميست که شايد (يا بايد) من با نوشته هايم سبب آن شده باشم . آن شوخي " گه خوردم نامه " را اگر هم قبلش برايم نمينوشتي هدفش را ميدانستم و از آن دلگيری نداشتم چه برسد به آنکه نوشته بودی . اما طنز من را در مورد تطهير و..را تو چرا جدی گرفتي؟ من برعکس تو که خواسته بودی چيزی را به خواننده برساني حتي همانرا هم در نوشته ام نداشتم. برای همين است که متعجبم چرا آنچه سرتاپايش فقط جملاتي سطحي و به قصد طنز بوده ترا بايد اينچنين رنجانده باشدو باعث سوء تفاهم شده باشد. دوست من ، هميشه باريک بيني و ذکاوت تو و آن دوست ديگر (لامپ) را ستوده ام که آنرا بارها در وبلاگم ديده ای. ميگويم ديده ای (نه آنکه خوانده باشي) چون آنچه مينويسم به قالبيست که تنها آنکه خطاب کرده ام معني را از پس طنزم درمي يابد و ديگران تنها همان شوخي را ميبينند . در هر صورت اين سوء تفاهم را به گردن ميگيرم و حرفي نيست چون شايد زبان قاصرم نتوانسته معني را بصورتي قابل دريافت در نوشته ها بيان کرده باشد.اگر بدانم که نوشته ام ، شوخي ام ، سببي برای رنجاندن دوستم باشد و باز بنويسم نامردی کرده ام و اين را بدان که اين يک قلم را در من نخواهي يافت. آنچه به نام دو پيام در مطلبت آورده ای را حتي به خاطر نمي آورم و با شرمندگي (از سطحي خواندنم ) حتي توجهم به آن جلب نشده ، چه برسد که آنرا پيامي خطاب به خود گرفته باشم . در مورد مطلب متفق و حفره ها، تنها آنچه از کتابها (و بقول تو طوطي وار)ياد گرفته ام را بيان کردم . شايد اسمش اختلاف سليقه يا بهتر بگويم اختلاف دريافت است . وقتي مطلبت را ديدم ،گفتم و نوشتم ، چون تا به کتاب سوم نرسيده بودم متفق را به شيوه تو و مازيار ميديدم . اما در آنجا تمام نگرانيهايم يکباره برطرف شد. در دو کتاب اول مثل پلنگ اکبر شده بودم . آنچه قبيح ميدانستم و مطرح شدنش در دو کتاب اول " به عنوان طريق کسب معرفت و کمک به جابجا کردن آگاهي " نگرانم کرده بود و بي اعتماد. هرچه ميخواستم اعتماد کنم و دل بدهم نميشد.حتي کم مانده بود در نيمه راه دومين کتاب راه نرفته را در ابتدا برگردم . با بي ميلي پيش ميرفتم. اما در کتاب سوم تمام شکم و بي اعتماديم برطرف شد. از آن به بعد شرمنده از بي اعتمادی نخستين ، مريدانه پيش رفتم. اينکه به جائي رسيده باشم بسيار جای شک دارد. اما در آنچه برداشت کرده ام مطمئنم و متعصب به آن . اين شد که آنچه نبايد بشود شد و مطلبت را نقد کردم . برعکس دلگيری اولت (مطلب گه خوردن نامه) از اين يکي پشيمان نيستم و در آن ايکاشي برای نبودن و ننوشته شدن نميبينم.شايد تنها اشتباهم اين بوده که طنز را دراينجا هم وارد کرده ام و بحثي که بسيار جديست را خواسته ام که به طنز بيارايم و همين سببي برای رنجيدنت شده باشد.اين مشکل را هميشه داشته ام .چون بارها ديده ام که شوخي ام عزيزی را (یدون آنکه قصدش را داشته باشم ) رنجانده است و اين تذکررا بارها دريافت کرده ام که همه چيز را نميشود به شوخي گرفت.البته اختلاف نظر هم هست! اختلاف برداشت را ميشود با تبادل نظر و آموختن و آموزاندن برطرف کردو من هميشه آماده يادگرفتنم . آنچه من در برداشتم از استعمال مواد توهم زا ديده ام با آنچه تو ديده ای با هم ناساز است . از بيان اين ناسازی ابائي ندارم و در آن رضايت يا دلگيريت را نميجويم .آنچه در مورد عدم شناختم از خودت گفتي هم صحيح است هم غلط. نوشته های يک وبلاگ مانند آينه ايست که شخصيت نويسنده اش را نشان ميدهد و آنکه در آينه نصويری دروغ از خود بجا بگذارد اگر جادوگر نباشد حتما" هنرپيشه ماهريست. کيست که از نوشته هايمان نداند که هيس و فضول هردو مجردند؟در مورد استفاده از دود به عنوان متفق و بالاتر از آن برای کسب اقتدار، شايد تو راست بگوئي و شايد من . نه سخن کاستاندا وحي منزل است نه برداشت من از دون خوان حتما" صحيح است . راهيست که رفته ام و هرچند در نيمه به دليلي متوقف شدم (در واقع از آنچه ميديدم و منطقم قبول نميکرد ترسيدم و بازايستادم) اما به درستيش ايمان دارم . از آنجاييکه ادامه اين بحث در وبلاگ ميتواند خميازه و کسلي دوستاني که آنرا ميخوانند را بدنبال داشته باشد و باز از آنجائيکه وبلاگ محل مناسبي برای بحث دونفره * نيست اگر مريد بودنم را بپذيری با ايميل حاضرم که بيشتر تبادل نظر کنيم و اگر نتوانم برداشت خودم را نجات دهم از آنچه تو دريافته ای بياموزم .
نتيجه : همانطور که قبلا" گفتم باز هم تکرار ميکنم که اين وبلاگ قراضه سگ که باشد که بخواهد نازنيني چون تو يا لامپ را برنجاند. اگر طنزم در بيان خود نارساست و اگر نتوانم آنرا طوری بيان کنم که لااقل تو (توئي که ميشناسمت) آنرا دريابي و به دل نگيری ترجيح ميدهم که ديگر آنرا به کار نگيرم و کنارش بگذارم . والسلام
...............................................
* بحث دونفره در وبلاگ اگر برای ديگران جالب نباشد همچون Chat دو نفره هموطنان آذريمان خواهد بود که اگر در يک جمع 15 نفری هم نشسته باشند بدون توجه به اينکه ديگران ترکي نميدانند با هم ترکي صحبت ميکنند و هرچه هم توضيح دهي و دليل بياوری که اينکار در جمع صحيح نيست و صورت خوشي ندارد، منطقت را به تخمشان هم نميگيرند.
====================================
و اما خبر آخر و بسيار بسيار مهم امروز اين که من دوباره دارم می رم خارج از کشور و برای انشاالله اقامت دائم............!!!آره داداش من برمی گردم با نوشته های جديد و عقايد جديد و آزادی. اين مدتی که من نوشتم همش توی ناراحتی و استرس بوده بگذاريد برم اون ور ببينيد چه کولاکی بکنم.
چرا بايد اينطور باشه ؟ نوشته های بالا از وبلاگ پژمانه . داره ميره . خوش به حالش . اميدوارم هميشه موفق باشه و در اونجا خوشبخت بشه . اينجا که نبود ، از نوشته هاش معلومه. (شايدم بود ولي نميدونست )...ديدم بعضي از دوستان انتقاد کرده بودند به اين طرز فکر که چرا همه ميخوان برن . چرا نداره . دليلش روشن و واضحه . همين که ميگه : اين مدتی که من نوشتم همش توی ناراحتی و استرس بوده بگذاريد برم اون ور ببينيد چه کولاکی بکنم خودش يه دنيا حرف و دليله . همين که توی اين مملکت جاکشها رشد ميکنند و آدمها توسری خور ميشن خودش دليل لازم و کافيه. همين که شادی در اين خاک حرام و ممنوعه يه دنيا دليله . مگه اون 1000 نفری که بعد فوتبال گرفتن چي کار کرده بودن ؟ مگر چه ميخواستند؟ مگر چه ميخواهند به جز قطره ای شادی در اين ديار هميشه داغدار؟همان قطره نياز که ديرزمانيست عزاپرستان ازايشان دريغ داشته اند.در اين ماتمسرا شادبودن و شاد زيستن جرميست نابخشودني که مرتکبينش را اراذل و اوباش ميخوانند و به چارميخ ميکشند. شادی را در سر هر چهارراه به تازيانه بسته اند. شعف را به دار ميکشند و ترجيع بندشان اينست: خنده کنان ميرود ،روز جزا دربهشت، هرکه به دنيا کند، گريه برای حسين ..... آنچه در دنيای ديگر به ايمان آورندگان اهدا ميشود در اين دنيا حرام و مستوجب مجازات است .در چنين تفکری چه سان بايد بود که هم آدميتت حفظ شود و هم از تعرض جاکشان مصون باشي؟ هم ادعای انسان بودنت بشود و هم شب پرستان دشمنت ندارند؟بايد رها کرد و رفت..بايد از نو شروع کرد. بايد آتش به همه عالم زد .بايد اين ديار هميشه عزادار را به صاحبان عزا و عشاق غم سپرد و رفت .وطن آنجاست که دل خوش باشد. با هيچ بايد رفت و با هيچ بايد ساخت شايد که آنجا وطنم شود.


........................................................................................

Tuesday, January 22, 2002

٭ هي بگو، هي بگو و دل مارو آب کن. ولي يه وقت نگي چيجوری ميشه اومدها...اون قولي که داده بودی راه و چاهو بگي که نگفتي هم رفت آرشيو و فکر کنم از آرشيو هم Expire شده رفته تو کون خر ديگه . مرد حسابي يا حرف نزن يا وقتي حرف ميزني مثل مرد سر حرفت باش.ميدونم بابا...ولي گفتم " مثل مرد" اداشونو که ميتوني دربياری ...نه؟ هي از دسته هونگ و رادار ديتکتور و چيزهای ديگه بگو تا بيشتر کونمون بسوزه که چرا ما هنوز اينجا آويزونيم . نکنه ميترسي جاتو تنگ کنيم که راهشو نميگي؟ بابا اونجا که يه شهر نيست يه ايالت نيست ، يه قاره است. همه تهران هم پاشن بيان جای تو يکي رو تنگ نميکنن . مطمئن باش. دل داشته باش و بگو. من خودم يه جورائي دارم راهشو پيدا ميکنم. مثل تو هم اينقدر خسيس نيستم . اگه راهم درست دراومد همينجا تو همين وبلاگ اعلام ميکنم که هرکي دوست داشت راه باز و جاده دراز...روشش هم به کوری چشم لامپ اينه . هرکي مياد بسم اله....
......................................
گاهي وقتا (مثل امشب) وقتي که رگل ميشم (رگل روحي..نه از اون پريودها)ميزنم به سيم آخر. با اينکه معده ام وضعيتش زاگاريته و دکتر ممنوع کرده کلي C2H5OHخالص تهيه شده از مرغوبترين کشمش بدست آمده از انگور عسگری رو ميريزم توی اين بي پير . نتيجه اش هم همين ميشه که ميام توی اين وبلاگ قراضه و کس شعر تفت ميدم و اراجيف تحويل ملت ميدم . حالا بگذريم که اصلا" بقول شيما اونوقتش که مست هم نيستم هم چيز درست و حسابي که نمينويسم .بقول شيما از يه آدم اسکيزوفرني رواني کسخل که 1001 نوع مرض رواني و عقده داره ، کارديگه که برنمياد. همش جفنگيات و خزعبلات که همينجور مثل سيل فوران ميکنه از کيبردم و توی اين وبلاگ بيچاره ته نشين ميشه. راکد ميشه تا بگنده . مثل خودم که دارم اينجا راکد ميشم و اگه همينروزا يه راهي واسه وطنفروشي و خيانت و پشت کردن به زادگاه پدری و گاز گرفتن پستان مام ميهن و کلا" فرار از اينجا پيدا نکنم ديگه بايد برم دنبال يه قواره قبر تميز و مشتي توی بهشت زهرا که وقتي خودمو خويش کشي کردم لشم رو زمين نمونه (و بره زيرزمين ). اين آقايون حکام در کل يه لطف اساسي به من کرده اند. اونم اينه که چنان گرد نااميدی و بدبختي پاشيده اند که من بچه ننه دارم قيد مامي و ددی رو ميزنم ، قيد همه چي رو ميزنم . کار راحت و بي دردسر، درآمد خوب و راحت الحلقوم و با همه وابسته بودنم به خانواده ، دارم فرار رو برقرار ترجيح ميدم . آخه تو که نميدوني اينجا چه خبره . تقصيرم نداری ، يادت رفته . فراموشي چيز خوبيه . بخدا....ميگي نه؟ ببين نادر در مورد فراموشي چي گفته... فراموشي را بستائيم، چرا که مارا پس از مرگ نزديکترين دوست زنده نگهميدارد.، و فراموشي را با دردناکترين نفرتها بياميزيم، زيرا انسان دوستانش را فراموش ميکند و رنگ مهربان نگاه يک رهگذر را ....آن را هم فراموش ميکند. فراموشي خيلي خوبه . خيلي بدرد ميخوره . گاهي وقتا هرکاری ميکني يادت بره ،ذهنت خالي بشه، نميشه. مثل امشب ...نميدونم چرا. تو ميدوني؟
................................
نادر ابراهيمي
نادر رو دوست داشتم ، يه زماني عاشقش بودم . هنوز هم همه کتابهاش رو دارم . ولي يه دفه ديدم که داره خايه مالي ميکنه. ديدم که داره مدح حکام رو ميگه . خيلي دنبالش گشتم . دنبالش گشتم که بگم توچرا؟ تو چرا نادر؟ توکه دلسوخته ای ؟ تو که از زندان و شکنجه حکام پهلوی اونهمه بد ميگفتي ، تو که از مبارزين مينوشتي ، تو که سوگنامه محمود رو مينوشتي..محمودی که هيچوقت به مامور ساواک جواب پس نميداد....تو که از آتش بدون دود و گلن اوجا ميسرودی تو چرا مداحي ميکني ؟ شهريار اگر کرد مجبور بود. کوپن ترياکش دست اينها بود و بايد يه جوری مجوز ميگرفت . تو چي ؟ تو که حتي از ترياکي درد شدن هم نفرت داشتي ؟ همه اينها رو تو ذهنم بهش گفتم . ولي جوابي نشنيدم به جز ....به جز اينکه فهميدم ما خيلي پيشرفت کرده ايم . در همه چيز. در صنعت فيلم سازی .. نگاه کن ببين فيلمهای قديمي فارسي چه مسخره و هجو بودن و فيلمهای الان مخملباف رو ببين که پشت سرهم جايزه ميبره. حتي توی تاديب مخالفينمون هم پيشرفت کرديم . مخالفين پهلوی رو ساواک شکنجه ميکرد ، اعدام ميکرد و يا درخواست عفو ميکردن و خبرچين ميشدن تا آزاد بشن . ولي الان نويسنده مون مياد مداحي ميکنه. فصولمون مياد خايه مالي ميکنه . اينم يه نوعشه ديگه .به گند کشيدن آدمي انواع مختلف داره . توبه نامه نوشتن . خايه مالي کردن. خبرچيني کردن و اوني شدن که هيچي نباشه . ازون به بعد بود که ديگه کمتر دوستش داشتم . کتاب خايه ماليشو هم خريدم و خوندم . حرص خوردم و خوندم و فقط کمتر دوستش داشتم . باهاش قهرم . ولي نه با نوشته هاش . هنوز هم عاشق نوشته هاشم . تو چي ؟ بار ديگر شهری که دوست ميداشتم رو خوندی ؟ اگه نخوندی بخون. لااقل اين يکي رو بخون...


٭ من دلم ميخواددددددددددددددد
من دلم ميخواد....خيلي چيزا دلم ميخواد. اولش دلم ميخواد از اين مملکت خرابشده برم .برم اروپا، آمريکا ، يه جای ديگه ، يه جائي که دلم توش خوش باشه بقيه اين عمر لعنتي رو بگذرونم قبل ازينکه با مجوز عزرائيل برم تو کون خر! بعدش دلم ميخواد..دلم ميخواد پولدار بشم . اينقدر پول داشته باشم که هرچي دلم خواست بخرم .خونه ، ماشين ، آدم ...ميخوام اينقدر داشته باشم که هرچيزی، حتي آدمها رو هم بتونم بخرم . ميدونين که ميشه. قيمت آدمها با همديگه فرق ميکنه ، يکي کمتره يکي بيشتر ولي ..ولي همه رو ميشه خريد. منکه تا حالا کسي رو نديدم که نشه خريد. هرکي هم تا حالا خريده نشده يا قيمتش بالاست و طالبش به اون قيمت تا حالا نيومده يا قيمتشو خودش بالا ميگه، خود بزرگ بيني داره و قيمتشو بالا ميگه و ازونجائي که به اون قيمت نميارزه کسي نمياد بخردش. بعدش چي ميخوام ؟ بعدش ميخوام هميشه سالم باشم . از مريضي خوشم نمياد مخصوصا" ازون مريضيهای بي پدر که آدم همش بايد بشينه منتظر مرگ و قبل از مردنش 1000 بار بميره مثل ايدز يا سرطان يا سرماخوردگي مزمن ....بعدش چي ؟ بعدشم ميرم يه دکتر، بهترين دکتر دنيا رو ميخرم .يه دانشمند رو هم ميخرم ، نه اصلا" يه گروه مطالعاتي ميخرم که بشينن اختراع کنن چيجوری ميشه يه کليد پشت کله من کار بزارن که هروقت داره بسرم ميزنه و موجي ميشم اون کليدو خاموش کنم و اونوقت يه تايمر به اندازه تعيين شده کل برقمو قطع کنه. مثل عروسک باتريدارها که وقتي باتريشونو درمياری يه گوشه بيحرکت مي افتن.اگه بلندشون کني ميبيني دست و پاشون آويزونه و هيچ اختياری ندارن . بايد خيلي باحال باشه. کليدو خاموش ميکنم و راحت ميميرم تا اونچيزی که باعث شده بخوام خاموش شم يادم بره اونوقت اون تايمره دوباره روشنم کنه و زنده بشم . ولي ديگه اون ناراحتي يادم رفته باشه . اين کليده رو خدا يادش رفته پس کله آدما کار بذاره. نقص خلقته. من اين نقص خلقتو با قدرتم، با پولم يعني با قدرت پولم ميدم حلش کنن . بعدشم ميرم آمريکا رو ميخرم . کل کشور آمريکا رو ميخرم و هر ايراني که دلش خواست بياد آمريکا ميگم بهش ويزا بدن . هر اسکول ديگه ئي هم خواست ، بنگلادشي ، بورکينافاسوئي، هرکسي که خواست بهش ميگم ويزا بدن. چون اعلاميه حقوق بشر اينطور گفته. گفته که آدمها آزادن هرجا خواستن برن و بيان و زندگي کنن . اصلا" يه حکومت ميخرم . با ارتش و پليس و اسلحه ، اونوقت همه دنيا رو مجبور ميکنم حرفامو گوش کنن . ولي زور نميگم ها. همه دنيا رو مجبور ميکنم که آدمها رو بشر بدونن .آدم رو آدم بشناسن و به آدم احترام بذارن چون آدمه. همه بايد بدونن که ايرانيها، آمريکائيها، افغانيها و خلاصه هر موجودی که يه سر و دوتا گوش داره و رو دوتا پاهاش راه ميره آدمه وآدم هم بشره . و اونوقت حقوقش بايد رعايت بشه . هرکي هم مخالفت کرد ميگم بکنندش توی کون خر. بعدش ....بعدش چيکار ميکنم ؟ بعدش ميدم يه خط اينترنت کابلي به خونه هر آدمي بکشن . با کامپيوتر و پرينتر و وب کامرا و ميکروفن و خلاصه مولتي مديا ، تجهيزات کامل...بعدش ..بعدش همه فقيرا رو ثروتمند ميکنم. اون پسر کوچولو که داشت تو زاهدان سيگاری حشيش ميفروخت رو هم ، اون دختر کوچولو که سرچارراه داشت گل ميرفوختم همينطور، اون پيرمرده که داشت روزنامه ميرفوخت تا پول اعتيادش دربياد روهم، اونو هم ثروتمند ميکنم. ميرم کلي دکتر ميخرم برن همه مريضا رو خوب کنن .تا ديگه هيشکي مريض نباشه .ميدم هرکي ظالمه و به ديگران ظلم ميکنه رو بگيرن چوب تو کونش کنن . نه چوب نه ، چوبو درمياره، ميدم نيمسوز بکنن تو کونش که نتونه دربياره ، تازه دستشم بسوزه. بعدش .حاکم دنيا ميشم . .بعدش ميگم همه آزادن. همه آزادن هرجوری ميخوان زندگي کنن ، هرکاری دوست دارن بکنن به شرطي که مانع آزادی ديگران نشن . همه زندونها رو ميدم موزه کنن تا مردم يادشون نره زندون چقدر بده . تا اگه مردم نرن فوری دوباره زندون بسازن . باغ وحشها روتبديل به پارک ميکنم و حيووناشو ميگم ول کنن برن توجنگل ،دستور ميدم هيچ کس هيچ موجودی رو زندوني نکنه.همه قفسها رو ميدم بشکنن و پرنده ها رو آزاد کنن . دستور ميدم تلويزيون هر روز 20 تا فيلم سينمائي جديد بذاره .هرروز کمدی کلاسيک و کارتون پلنگ صورتي بذاره. ديگه هم عزاداری و نوحه پخش نکنه. اصلا" عزاداری و گريه رو قدغن ميکنم. قاضي مرتضوی رو ميگم بذارن دربان روزنامه صبح امروز. همه معتادها رو هم بهشون دوا ميدم ترک کنن. همه مريضا رو خوب ميکنم.يه آسمون اسباب بازی ميخرم وميدم به همه بچه های دنيا، به بزرگا هم ميدم که اگه خواستن بازی کنن ..ميگم يه فن کوئل گنده گنده خيلي گنده تو همه شهرها کار بذارن که تابستونا باد خنک بزنه و زمستونا باد گرم که شهرو هواشو تنظيم کنه. يه فيلتر گنده هم ميزارم هوارو تسويه کنه. يه جايزه 1000 ميليارد تومني هم ميزارم واسه اون کسي که بهترين سريع ترين و بي دردترين و شيرين ترين و کاراترين و موثرترين روش مردن رو پيدا کنه .تا هروقت زد به سرم و از همه چي خسته شدم مثل الان، راحت خودمو بکشم. خودمو راحت کنم .به آرامش برسم... ........همه همه ها رو ...خيلي کارا بايد بکنم. خيلي کارا..خيلي کار دارم..بايد برم .وقت ندارم .اينهمه کار با اين وقت کم و...وای ديرم شد بايد برم .....................


٭ من تق و تق با کيبرد مينويسم پس هستم . (از خودم )


........................................................................................

Monday, January 21, 2002

٭ آره ديگه ، تا ميگم اراذل و اوباش طرف برميگرده ميگه هي بگين تا پليس 110 بياد جمعم کنه و..خب هستي ديگه.اگه اراذل و اوباش نبودی که خيالات و روياهات هم با نشئه بازی و گرس کشي نبود که. تازه داری يه کاری ميکني که اگه دون خوان بياد بخونه چي نوشتي ، بدون اهميت به اونهمه راهي که رفت تا اونور پل برسه چهار تاخت برميگرده دوباره اينور پل تا اون کتاب سوم کارلوس کاستاندا رو بکوبه توی مخت که بفهمي مسکاليتو وتاتوره و پيوت و جايگزينهای وطنيش فقط ، واسه پر کردن حفره هاست . اونم واسه کسائي که حفره هاشون خود بخود پر نميشه و يا بچه دارن يا ازدواج و دادن اون انرژی محبت به طرف مقابل باعث شده يه سوراخ گنده ، اين هوا توی اون حلقه های پياز مانند انرژيشون بوجود بياد که نتونن دنيارو متوقف کنند.مگه تو يه وجب بچه چقدر حفره و سوراخ داری که ميخوای با متفق گرفتن پرشون کني؟ اگر دون خوان بود بهت ميگفت که اين مواد توهم زا فقط وسائل کمک کننده ای هستند که اونهائي که حساسيتشون کمه و نميتونن بين بخشهای متفاوت توصيف جادوگران ارتباطي برقرار کنند رو وادار کنه تا بتونن تصورشون رو از دنيای اطراف تغيير بدن . بهت ميگفت که گرس کشيدن اقتدار نمياره و اقتدار رو فقط ميشه شکار کرد. اگه بهش وابسته بشي اونوقت مثل مازيار ميشه که دود ديگه متفق براش نيست، حتي حامي هم نيست و برعکس مثل ارباب اونو بنده خودش کرده ونه تنها اقتدار نميده بلکه با فوران اقتدار از داخل به بيرون ته مونده ذخيره اقتدارشو بدون آينده نگری هدر ميده و آخرشم که ميدوني..يه سالک بي اقتدار يعني گوز، يعني کشک .خلاصه اينکه نذار تونالت اينقدر قدرت بگيره که ناوالت رو به گند بکشه . من اگه نگم اراذل و اوباش که تو به فکر نميافتي .شايد هم اين گفتنم مثل همون ضربه هائي که دون خوان به پشت کارلوس ميزد عمل کنه. دنيا رو چه ديدی ؟ شايدم يه روز تونستي مثل يه جنگحوی واقعي به شکاراقتدار بری و حتي مرگ رو برای تماشای آخرين رقصت لحظه ای متوقف کني..ميدوني که محال نيست.فقط کافيه که در جستجوی توجيه منطقي آنچه ميبيني نباشي تا موفق به "ديدن" بشي.



٭ بازم م م م .....بازم اين قاطي کردو دست به کيبرد شد!!.غلط نکنم باز بهش نرسيده از زور خماری داره هذيان ميگه. خب تقصير خودته ، عوض وقت تلف کردن تو سايبر اسپيس برو توی خيابون اسپيس ببين چيکار ميتوني بکني.....(بله ميگم ، خوبشم ميگم ، پس چي خيال کردی ؟)
اووووف... مخم ترکيد تا تونستم فحش نامه پينگليش شيما خانوم گل رو بخونم . من نميدونم اين پس کي ميره بيرون دنبال کاروکاسبي؟ يا داره آموزش کامپيوتر ميده يا داره با من و ديگران تو وبلاگش کل کل ميکنه. باقي وقتشم که ميشينه ايميلهای 30 صفحه ای فحش و فضيحتو نفرين واسه اين فضول بيچاره مينويسه.من نميدونم اسم اين ايميلها رو چي بذارم. فحش نامه؟ نفرين نامه ؟ يا غرغرهای کنيز کفگير خورده؟ آخه کوچولو تو چرا اينقدر خودتو اذيت ميکني؟ از بس حرص و جوش ميخوری هرچي تزريق کردی که ميپره. من نميدونم چه کار کردم که اين همه شامل الطاف بي پايان اين شيما خانوم ميشم . ايميلاشم که ايميل نيست ، يه کتاب کس شعره. اگه بده چاپ ميتونه اسمشو بذاره ديوان دوم ايرج مِيرزا لاچيني... فقط بديش اينه که ورميداره اين طومار فحش و نفرين رو به پينگليش مينويسه و آدم ناچارا" از خير خوندنش ميگذره و همه نفرين هائي که صادر کرده بي اثر ميشه و زحمات شيما خانوم همش هدر ميره . تازه ميخواد شاعر هم بشه (اضافه کنيد به همه هنرهائي که از هر انگشتش در حال فورانه ) و فضولنامه چاپ کنه ، يعني فحش و نفرينهائي که به فضول ميفرسته رو در قالب شعر هم به خورد خوانندگان بيچاره وبلاگش بده . ولي من نفهميدم اين چرا همش پينگليش مينويسه . بابا ستوان کلمبو که رفت مسافرت . منهم که ديگه از خير کنجکاوی در طريقه نگارش ات گذشتم . برام فرقي نميکنه تو شهرام باشي يا بهرام يا سکينه. مثل بچه آدم حرفاتو فارسي بنويس که آدم حوصله اش سر نره و بتونه فحشا و نفريناتو بخونه . آخه افت داره دخترم . شما که اينهمه کلاس کامپيوتر رفتي و يه پا متخصص کامپيوتری برات افت داره که به پينگليش فحش بدی و نفرين کني.
جاتون خالي ..اين شيما خانوم تو همون چند خط اول نامه چنان نفرينهائي کرده بود که اگر قرار بود به حرف گربه سياه بارون بياد نه از فضول بيچاره چيزی ميموند نه از وبلاگ قراضه اش. فکر کنم اجداد هفت پشت بنده هم دود ميشدن و ديگه اصلا" فضولي متولد نميشد. حالا همه اينها واسه چيه ؟ به بهانه اينکه ديشب آدم حسابش کردم و 4 خط در موردش توی وبلاگم نوشتم ....انگار بدش نمياد من بيام اينجا گله وشکايت کنم و بساط افشاگری راه بندازم و اينجوری اسمش بيفته سرزبونها... بالام جان تب تند بچه ها عرق کرد. مگه نگفته بودم ؟ انجمن حمايت از جندگان هم که وبلاگرها داشتن ايجاد ميکردن (به دليل همون عرق کردن تب تند) هنوز تاسيس نشده تعطيل شد. تو هم يه کم يه جای وقت تلف کردن و ايميل زدن به اين و اون و نفرين کردن برو دنبال کاسبي . دائم گل اين بستان ...شاداب نخواهد ماند. يه وقت ميبيني مشتريا همه پر زدن کارت به جائي رسيد که مجبوری دندوناتو بکشي ها. نگي که نگفتم . هنوز زوده که دندوناتو بکشي عزيز. ضمنا" اين عزيز به بنده امر فرموده اند که اين وبلاگ قراضه را قبل از اينکه خودشان دست بکار شوند و سوسکم کنند تعطيل کنم و برم کشکم را بسابم. تازه اين نويد را هم داده اند که نگران نباشم ، چون ايشان تنها با بنده پدرکشتگي ندارند و بعد از اينکه حسابم را رسيدند نوبت هيس و لامپ خواهد بود که سوسک شوند. شيطونه ميگه باز برم تو کوکش و کشف کنم که خالق اين شيما کدوميک ازين آقايون و خانومای محترمه که امتي(امت وبلاگرها) رو سرکار گذاشته والان داره به ريش هممون ميخنده . اصلا" نکنه همون آقای چاق پشمالو سبيل گکده (خورشيد خانم ) باشه؟ يا شايدم اصلا" خود فضولکه که با کل کل کردن با سايه خودش ميخواد ايز گم کنه ....
.............................
* از آنجائيکه اين مسئله تعطيل کردن وبلاگ امر نسبتا" جدی برای بنده ميباشد لذا از حضور اين بانوی محترم و نجيب خواهشمندم چند روزی به بنده مهلت بدهند تا در موردش فکر کنم .
.........................
پ ن - راستي نميشه اول وبلاگ لامپ و هيس رو تعطيل کني بعدش مال منو ؟ اينجوری من ضرر ميکنم چون اونا (که چشم ديدن يه فضول کوچولو رو تو اين اينترنت به اين گل و گشادی ندارن ) هرچي دلشون بخواد در مورد فضول تبليغ منفي ميکنند و من (که مثلا" وبلاگم به دستور شيما تعطيل شده ) نخواهم توانست جوابي دندانشکن خطاب به دشمن صادر کنم .
========================
شهرزاد هم خوب گفته بودا........
................................................
پژمان بالخره برگشت و به همه شايعات در مورد غيبتش پايان داد. اومد که اينبار واسه يه مدت طولانيتری خداحافظي کنه و بره شانسشو اونور آب آزمايش کنه.پژمان جان ، دلبندم ،ايشالا که کوفتت بشه . آخه اين انصافه که من اينجا بمونم با وبلاگم سرو کله بزنم اونوقت تو بری توی دامان گرم ونرم امپرياليسم و شيطان بزرگ پهلوی اين لامپ کچل ؟ اگه تو بری پس کي بياد تو اينترنت "منم منم" کنه و امروز از عرفان و خلسه نماز و فردا از مزه لب دوست دخترش زير برف وبارون داد سخن بده ؟ کي واسمون ماجراهای کلاس و ناظم و چت تعريف کنه و..... اميدوارم که اونجا زودتر دست بکار بشي ويه خط اينترنت دست و پا کني تا بازم با هم باشيم . اين يه وجب خاکتو نذاری بي صاحاب بذاری . مگه نشنيدی که ميگن : زمان ، جاودان بودن همه چيز را نفي ميکند.مگه نميدوني که :پوسيدگي بر هر آنچه پنهان شده است ،دست مي يابد و افسوس به جا ميماند. اميوارم زودتر برگردی (نه به ايران، به يه وجب خاکت)و هرروز وبلاگتو جارو کني و مطلب بذاری چون هممون بهت عادت کرديم و عادت بد چيزيه .......
ولي راستشو بخوای ته دلم خوشحالم که داری ميری .خوشحالم که ازين خاک نفرين شده داری خلاص ميشي و ديگه واسه يه خط نوشتن صدبار تنت نميلرزه که خودتو سانسور کني. خوشحالم که داری به يه دنيای تازه به جائي که لااقل ارزش انسان رو رعايت ميکنند و انسان بودنت رو قبول دارند ميری . بيخود هم به فکر وطن و مام ميهن و اين حرفا نباش. اين حرفا همش شعره .يه واکسن وطن درد هم به خودت بزن و برو که يه وقت مثل بعضيا وطن دردت عود نکنه بيای زار بزني . وطن آدم همونجائيست که توش راحته و آدمو به انسان بودن قبول دارند. اونجائيکه دهانت را نبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم . اين خاک قحبه جاکش پرور خيلي ها رو نابود کرده و هر يک نفری که خودشو ازينجا خلاص کنه کلي غنيمته. نگو که بي وطنم .نگو که بي نمکم . نگو که نمکدان شکنم . چون هيچکس شهری را بيدليل نفرين نخواهد کرد. نميگم ايرانو فراموش کن. چون ممکن نيست ولي خودتو خرابش نکن . چون اگه اينکارو بکني فقط 2 روزه مهلت عمرتو هدر دادی و وقتي که به اين حقيقت برسي ديگه کار از کار گذشته و پشيموني سودی نخواهد داشت . شهر آواز نيست که رهگذری بياد بياورد، بخواند و بعد فراموش کند. ولي خودت که وطنمون رو ميشناسي . فرهنگ غلطشو بارها خودت نقد کردی و زوزه کشيدی که اين درست نيست . هيچکس را نخواهي يافت که راست بگويد که شهرم را نميشناسم . يه وجب خاکتو وردار با خودت ببر و اونجا هم با ما باش. انسان خاک را تقديس ميکند . انسان در خاک ميرويد چون گياه و در خاک ميميرد. اما من آن گياه را ميپسندم که پوستش کلفت باشد و در هر خاکي که بيابد(و بخواهد) بتواند رشد کند.


٭ * دنيای اسباب بازيها
اسباب بازی دوست داريد؟ من بچه که بودم (الانم هنوز بزرگ نشده ام) از ميون همه اسباب بازيهام (که تعدادشون همچين زياد هم نبود) به يه اسب چوبي و مسلسل پلاستيکي بيشتر از همه علاقه داشتم . يادمه که سوار اسب چوبيم خودمو در نقش قهرمان فيلمهای وسترن ميديدم که اسلحه آدمهای فضائي رو به دستش گرفته و هيچ نفس کشي رو از گلوله هاش بي نصيب نميذاره . چه روزهائي بود. حاضرم کل باقيمونده عمرمو بدم وبه جاش يه سال ، يه ماه ، اصلا" يه هفته بتونم بي خيالي و شادی روزهای کودکيمو داشته باشم و به دوران 7 سالگي برگردم . افسوس که اين مسير يکطرفه است و راه برگشتي نداره . من دوران کودکي خوبي داشتم . پدر و مادرم هرچند که ثروتمند نبودند اما برای راحتي من چيزی کم نميگذاشتند و هيچوقت تو دوران کودکي حسرت چيزهايي که ديگران داشتند رو نخوردم . به جز يک چيز. آرزويم آن بود که يک تفنگ ساچمه ای داشته باشم و مادرم به حق مخالفت ميکرد. البته آرزوی يک موتورسيکلت کوچک را هم داشتم اما ميدانستم که پدرو مادرم قادر به خريدش نيستند و بنابراين هيچگاه موتورسيکلت را در ليست خواسته هايم قرار نميدادم . کودکي دوران عجيبي است . همين که عدم استطاعت خانواده ات را برای خريد چيزی مثل موتورسيکلت درک ميکني و خودبخود ديگر آرزوی آنرا نداری از عجايب کودکيست . يا هيچوقت به پدر و مادرم برای خريد شوکولات و پفک و ...آويزان نميشدم . خودشان هرچند وقت يکبار برايم ميخريدند و آنرا در کيف مدرسه ام ميِافتم و شايد باور نکنيد ولي چنين چيزی که با دست مادرم در کيفم نهاده ميشد از همان کودکي برايم مقدس بود. حتي برای خوردنش هم عجله نميکردم .هيچ چيز مثل مهر مادر برای بچه حياتي نيست.
....................................................
* مادر
مادرم معلم بود و هرروز سر کلاس ميرفت . هرروز صبح قبل از رفتن جلوی در مرا ميبوسيد و هيچوقت اين بوسه ترک نميشد. بوسه نيز برايم مقدس بود. يادم هست که روزی خطايي کرده بودم و مادرم از دستم عصباني بود. آن روز صبح مرا نبوسيد هرچند که با خجالت دور و بر در خروجي بودم تا سهمم محبتم را بگيرم . يادم هست که آنروز بعد از رفتنش احساس ميکردم دنيا برايم تمام شده است. هنوز نميدانم که اين عملش عمدی بود يا فراموش کرده بود. اما يادم هست که بعد از رفتنش بي اختيار اشکهايم سرازير شد.نميدانم که آنروز چگونه به من ميگذشت اگر مادرم برنميگشت . بازهم هنوز نفهميده ام که چگونه فهميد و برگشت . اما هنوز 5 دقيقه از رفتنش نگذشته بود که به بهانه تعويض کيفش به منزل برگشت واينبار موقع خروج بدون حرف مرا بوسيد........شايد روزی ازش بپرسم .
......................................................
* آرزوی اسباب بازی
اسباب بازيهای کودکيتان را داريد؟ منکه چيزی را سالم نميگذاشتم و هيچ وسيله پيچداريا قابل باز کردن از دستم در امان نبود. بهترين و گرانبهانرين اسباب بازی حداکثر 2 روز سرپا بود و پس از آن بصورت اوراق و قطعات مجزا در نايلوني به بقيه اسباب بازيهای اوراقي اضافه ميشد. مثلا" ميديدم که از داخل اين تخم مرغ پلاستيکي صدای جوجه ميآيد. ديگر تا آنرا باز نميکردم تا جوجه داخلش را (به خيال خودم ) ببينم ساکت نمينشستم . پدرم ميگفت :هروقت که ميديديم پشتت را به ما کرده ای و ساکت نشسته ای ميدانستيم که با پيچ گوشتي در حال اوراق کردن اسباب بازي جديدت هستي . هنوز هم (وقتي ميخواهند لوسم کنند) ميگويند از کوچکي مي دانستيم که فضول آخرش مهندس ميشود از بس که با پيچ گوشتي و آچار به جان اسباب بازيهايت ميافتادی و اوراقشان ميکردی ..درباره اسباب بازی داشتم ميگفتم که آرزويم يک تفنگ ساچمه ای بود که مادرم شديدا" با آن مخالف بود.ميگفت يا ميزني چشم خودت را کور ميکني يا چشم بچه های مردم را... کار به جائي رسيده بود که شبها خواب تفنگ ساچمه ای 5.5 (قوی) ميديدم که دارم با آن به سبک فيلمهای وسترن بطريهای روی ديوار را پشت سرهم ميشکستم .که گذشت ...و بعد از مدتي از سرم افتاد.
. .........................................................
* دست نزن خراب ميشه
هيچوقت از آن اسباب بازيهای بالای کمد که نبايد بهش دست زد در خانه ما رسم نبود. دوستي دارم که هنوز اسباب بازيهای دوران کودکيش منظم و مرتب (بعضي هنوز در جعبه و آک بند) در اطاقش بالای کمد موجود است . يادم هست که اين دوستم هميشه برای بازی پيش من ميامد و اسباب بازيهای قراضه و پيچ دررفته ام را با هم تقسيم و بازی ميکرديم . چون پدر و مادرش عقيده داشتند که اسباب بازی را وقتي بايد دست بچه داد که عقلش برسد و آنرا خراب نکند.بي خبر از آنکه وقتي عقلش رسيد ديگر نيازی به آن برای بازی نخواهد داشت . نمونه اش را زياد ديده ام . نمونه اين طرز فکر غلطي که اسباب بازی بالای کمد و دور از دسترس ، و بچه در حسرت اينکه يکبار مثلا" آدم آهنيش را باتری بياندازد و روشن کند باشد. اين اشخاص جهت توجيه کارشان به بچه وعده روزهائي که بزرگ شده است را ميدهند که : وقتي بزرگ شدی هروقت به اسباب بازيهايت که سالم مانده اند نگاه کني لذت مِبری و اطاقت را با آنها تزئين ميکني . اين دوستم (که مثل دو برادر هستيم) خانواده ای ازين دست داشت و هنوز هم وقتي از دوران کودکي صحبت ميکنيم بدون خجالت ميگويد که من هميشه حسرت اطاق تو را که اسباب بازيهايت همه شکسته و خراب در گوشه و کنارش افتاده بودند را ميخوردم . جالب اينجاست که منهم در آن زمان حسرت موتور پليس و آدم آهني دوستم را ميخوردم که هنوز هم در بالای کمدش قرار دارند . چه ميدانستم که اين اسباب بازيها برای بازی نيستند و فقط سالي يکبار تحت نظارت پدر و مادر از کمد پائينشان ميآورند تا باتری گذاشته و برای 10 دقيقه (دست نزن خراب ميشه ) کار کرده و مجددا" باتري آن را جدا کرده و تا سال ديگر به بالای کمد ميروند.........
............................................
* آنچه بچه ها ميحواهند
راستي تابحال چند بار به جشن تولد کودکان فاميل دعوت شده ايد؟ برای گرفتن هديه تولد چه ميکنيد؟ من در گرفتن هديه برای کودکان خيلي سختگير هستم . با هزار زحمت جان ميکنم تا چيزی را انتخاب کنم و هديه بدهم . اما هميشه هديه هايم مطابق ميل کودکان (نه بزرگترها)بوده است . الان هم هروقت به جشن تولد بچه ای دعوت ميشوم بچه ها هديه مرا بيش از بقيه دوست دارند. چون من موقع خريد هديه برای کودکان چند اصل مهم دارم .اينکه آينده نگری را ميفرستم در کوزه . وآموزشي بودن يا نبودن و فايده اسباب بازی و استحکام يا عدم استحکام و...هم برايم اصلا" اهميتي ندارد. با ديد يک بچه به اسباب بازيهای فروشگاه نگاه ميکنم. خودم را جای آن بچه ميگذارم (آخر هنوز هم بزرگ نشده ام ) و انتخاب ميکنم . آنچه انتخاب ميکنم ممکن است آخرين انتخاب والدين کودک باشد اما مطمئنم که انتخاب اول خود کودک است . برای همين است که در جشن تولدها همه بچه های فاميل اول از همه سرقت هديه من ميآيند . آخر تولد کودک است و هديه برای کودک است نه برای پدر و مادرش. اينکه بخواهيم هديه ای مطابق ميل والدين کودک تهيه کنيم هيچگاه آرزوی هيچ کودکي نبوده و نخواهد بود. چون پارامترهای والدين از زمين تا آسمان با آنچه کودک ميپسندد متفاوت است . بزرگترها در اينجور مواقع به آموزشي بودن اسباب بازی و اينکه چقدر به يادگيری کودک کمک ميکند و اينکه جنسش ژاپوني است يا چيني و اينکه برايش ميماند يا دو روزه خرابش ميکندو ...مي انديشند و هميمن باعث ميشود که هديه شان شاهکاری از نبوغ و آينده نگری از آب درمي آيد که بچه کوچکترين علاقه ای به آن نخواهد داشت .
...................................................
*هديه تولد
يکبار که برای رفتن به جشن تولدی عجله داشتم و وقت گشتن فروشگاهها را نداشتم يک جعبه را پرکردم از خرده ريز.: آدامس - شوکولاتهای کاکائويي مختلف که بچه ها علاقه دارند- 50 تا بادکنک -تخم مرغ شانسي - آدامس سيگاری -شانسيهای مقوائي -آردو نخودچي وپودر ترشک و پاستيل و لواشک -پيپ ترشک- ترقه ميکي موس و برف شادی و موشک و فشفشه - عکس برگردانهای مختلف و ليبل های مختلف کارتوني که بچه ها به دفترشان ميچسبانند- ستاره های رنگي آفرين ويک عدد سي دي بازی پلي استيشن -هفت تير ساچمه ای پلاستيکي و یکصد عدد تير- هفت تير آبپاش - قوطي ساخت حباب از کف صابون . يک ذره بين کوچک - يک آرميچر کوچک -جاسوئيچي ميکي موس -کاغذ رنگي و کاغذ کشي- يک چراع قوه کوچک - يک عدد ليزر کوچک-يک شمشير پلاستيکي ارزان قيمت.يک قطعه آهن ربا؟!! - يک مداد خم شو -منچ و مارو پله- يک خودکار 4 رنگ-يک قطب نما-يک پاک کن عطری-يک عدد سوت فلزی - يک مهر قلب کوچک -شمع جادوئي - يک زنجيروگردنبند بدلي با نشان علامت صلح- يک ليوان قلياني- يک بسته مدادشمعي-يک قايق موتوری نفتي-يک مدادتراش مجسمه ای-يک موبايل قلابي -يک دوربين کوچک پلاستيکي همه اينها را يکجا از يک مغازه روبروی دبستان که خرده ريز ميفروخت در داخل جعبه ای گذاشته و کادو پيچ کردم.قيافه فروشنده وقتيکه ديد همه اجناس را درهم و برهم داخل يک کارتون ريختم ، خيلي جالب شده بود. اجناس اکثرا" پلاستيکي و ارزان قيمت بودند. وقتي در جشن کادوی مرا باز کردند پدر ومادر بچه پوزخند ميزدند و مهمانها پچ و پچ ميکردند که بنده فضول ، اين امر را به يک جای مهم سمت چپ بدنم گرفتم . . اما خود بچه جعبه رابدون توجه به سايرکادوها همچون گنجي با خود به اتاقش برد و قايم کرد و برگشت تا با خيال راحت بقيه کادوها را باز کند که طبق معمول يا کتاب داستان يا بسته ماژيک 6 رنگ و 12 رنگ بودند....هديه بابا و مامان هم که طلاجات يا دفترچه حساب پس انداز بانکي با مقدار متنابهي پول بودکه اصلا" بچه به تخمش هم نبود..کادويم تنها مورد قبول خود بچه بود.برد و قايمش کرد ،انگار که ميترسيد با وجود آنهمه بچه در مهماني از تعدادشان کم شود واومتوجه نشود..يک ماچ گنده هم وقت خداحافظي از صورتم کرد وتنها کسي بودم که به خاطر کادويم بدون اينکه بزرگترها بهش يادآوری کنند ازم تشکر کرد. جالب اينجاست که کل اين خرده ريزها قيمتش حتي به اندازه يک اسباب بازی متوسط فروشگاههای اسباب بازی فروشي نبود. اما آنچه در آن بود دقيقا" همان بود بچه ميپسنديد.شما هم يکبار امتحان کنيد و نتيجه را ببينيد.


........................................................................................

Sunday, January 20, 2002

٭ نه خير، انگار هرکاری ميکنم نميشه . اين شيما خانوم بدجور به بنده گير سه پيچ داده . اصلا" انگار هيچکدوم از وبلاگهای ديگه رو نميخونه فقط مال منو ميخونه منتظره يه سوتي چيزی بگيره يا ببينه من يه چي در موردش نوشتم که کِبرد رو چماق کنه بکوبه تو کله من بيچاره. طبق آخرين اخبار که از ايميل خودشان استخراج شده (آره ميگم . پس چي که ميگم، هردفه ديگه هم تهديدم کني ميام اينجا ميگم ، بسوز) ايشان اصلا" با من پدرکشتگي دارند و اصلا" يک ساديست خاصي برای چزوندن فضولها (علي الخصوص اين بنده حقير) دارند. (به اعتراف خودشون) ضمنا" کمربندهای نصفه نيمه مختلفي (رنگ و وارنگ از همه رنگ)در انواع ورزشهای رزمي (مثل کونگ فو ، کاراته، جوجيتسو و تک وان دو) دارند که اونائي رو که ازشون خوشش نمياد با اون تخصصها رديف ميکنند. من نميدونم اين خانوم چند سالشه که اين همه کلاسهای مختلف (کلاسهای کامپيوتر مختلف P hoto shop,java,Corel,auto cad,MCSE,pascal,Visual studio,VB,, Visual C,Foxpro, ....کلاسهای دانشگاه و کلاسهای فنون رزمي و .....) رو گذرونده اند . باز ميگم خالق شيما اين بهش برميخوره منو مريض رواني ميدونه. خلاصه اينکه اينبار بنده رو به مرگ تهديد کرده اند. اصل ايميل موجود و برای تحقيقات پس از قتل در محل امني نگهداری ميشود. کليه وبلاگرهای گرامي هم خواهشا" يادشون باشه که اين خانم منو تهديد به مرگ کرده اند و اگر خداينکرده چند روزی ديدين غايب بودم به پليس خبر بدين . والا ازين آتيش به جون گرفته هرکاری بر مياد. نديدين هيس بيچاره رو به عر و اکبرآقای نازنينو به گوزگوز انداخته بود؟ حالا آذرو نميگم که از بس ديپرس شده بود آينه شو برد فروخت که با پولش يه وبلاگ شش دانگ مستقل واسه ايشون درست کنه. من ، فضول خان ابوالفضول با اسم و فاميل ايميل First , Last در کمال سلامت عقل و در آزادی کامل اينجا اعلام ميکنم که در صورت وقوع هرگونه حادثه ناگواری برای بنده ، خانم شيما لاچيني مسئول بوده و بر تمام وبلاگيان واجب است که در صورت فقدان (مفقود شدن ) بنده مراتب را با ذکر مشخصات کامل خانم شيما به نزديکترين شعبه آگاهي يا پاسگاه پليس اعلام بفرمايند.لطفا" دقت بفرمايند که پاسگاه نامبرده از رده پاسگاههای چشم و دل سير باشد تا يک وقت خانم با رشوه و اغوای مامورين پرونده بنده را مثل خودم مختومه نکنند. البته ميدانم که پيدا کردن همپين مامور نيروی انتظامي که از رشوه گريزان باشد در ميان مامورين ارزشي و جان برکف ما همچون پيدا کردن سوزني در يک انبار کاه خواهد بود. اما سعي شما در يافتن ماموری با چنين مشخصات آرزوی ماست و (يافت مي نشود ، قبلا" جسته ايم ما) اما ذکر يک نکته ضروريست که در صورت وقوع چنين قتلي دو نفر هستند که همچين خوشخوشانشان شده و عوض گزارش به پليس ، احتمالا" برای شيما خانوم کارت تشکر و دستت درد نکنه ميفرستند. اين دونفر رو همه ميشناسيد که يکيشون تابلو منصوبه در اتاق بيمارستانها و مطب پزشکان (هيس) ، و ديگری کسي (به فتح کاف ) نيست به جز آن روشنگر تاريکيها به ضرب برق (لامپ). بنابراين متهم نمودن اين دونفر به عنوان شريک جرم چندان هم بيراه نخواهد بود....زياده عرضي نيست . باقي بقايتان ...فضولک
پ ن - يادمه يه زماني وقتي پليسهای ترکيه رو ميخواستيم توصيف کنيم جز لغت "دزد" چيزی نميشد در موردشون گفت. چون خدای رشوه و باج گيری بودند. حالا وضعيت ايران هم طوری شده که بايد بفرستيم از ترکيه پليس بيارن تا درس عدالت و قانون ( و باج نگيری و رشوه نگيری ) به مامورين محترم نيروی انتظامي ما بدن . اصلا" من که هروقت اين پليس 110 رو ميبينم ياد اسکناسهای هزاری سبز رنگي مي افنم که درصورت گير دادن الکيشون بايد اخ کنم و خودمو خلاص کنم . اصلا"به يمن وجود اين مامورين ، توی اين مملکت هر کاری آزاده، ميتوني مشروب بخوری حشيش بکشي بيای خيابون عربده بکشي و به دخترا و زنا متلک بگي وماهواره نگاه کني و فيلم سوپر تو خونه داشته باشي و خانم بازی و جنده بازی کني و...... خلاصه هر گهي ميخوای بخوری آزادی ، فقط و فقط اگر حق گردن و پول چائي آقايون رو محفوظ بداری ...



٭ حالا هي ما بگيم و تو گوش نکن . جناب لامپ عزيز، دوست گرامي ، عزيز من ،خائن وطنفروش، جاسوس شيطان بزرگ ، مرتيکه کچل ..اوهـــــــوی .. پس چي شد اون مطلب که ميخواستي بنويسي و ما عاشقان ظواهر فريبنده و دروغين ممالک کفر رو که شامل تبصره فرار مغزها (بدليل نداشتن مغز) نميشيم رو راهنمائي کني که چه کنيم و چيجوری يک ويزای ناقابل (که ميگن 20هزار دلار ميارزه) از USA يا هر قبرستون ديگه (مثلا" اروپا) که توش ميشه نفس کشيد بگيريم ؟ اين که نشد. اصل نوشته قولت رفت تو آرشيو و هنوز که هنوزه خبری نيست. هرروز به اميد اون Manual شما ميايم وبلاگ قراضت ، ميبينيم که باز داری حرفهای صد من يک غاز و فتح المنار تحويلمون ميدی . نکنه سرکاريه ؟ نکنه به اين بهانه ميخوای هرروز ماروبکشوني اونجا ؟ نکنه تو هم مثل هيس نجات غريق باشي و ما خبر نداريم ؟ بنويس ديگه باباجون مگه مريضي صدای منو در مياری ؟ تو که ميدوني دهن من چفت و بست نداره چرا يه کاری ميکني من حرفهائي بزنم که سيزيف خوشحال بشه . دمت گرم بجنب که شب شد.


٭ انتقاد از خود
اين وبلاگ نويسي چند تا خاصيت مهم داره. يکيش اينه که آدم حرفهائي که توی محيط بسته بيرون (به دلائلي) نميتونه بزنه و داره مثل حناق تو گلو آدمو خفه ميکنه ميريزه بيرون و با خودش و ديگران دردودل ميکنه. بعضيها هم واسه گفتن حرفشون به يک نفر خاص که ميدونن وبلاگشونو ميخونه حرفهائي که نميخوان رودرروش بزنن رواز طريق وبلاگ منتقل ميکنند.مثلا" حرفهای نداخانوم به اکبرآقاشون. خاصيت ديگه اون وقت کشيه . با اين سرعت پايين اينترنت وقتي بخوای يه مطلبي رو بنويسي و تو وبلاگ واردش کني کلي وقت مصرف ميشه.تازه اونائيکه مثل من جغدن و شبها خوابشون نميبره ميتونن وبلاگ نويسي رو به شبها موکول کنند و ......کلي خاصيتهای ديگه ...اينبار بذارين يه خاصيت جديد هم بهش اضافه کنيم که همون انتقاد از خوده . چه اشکالي داره حالا که به هردليلي ميايم يه وبلاگ ايجاد ميکنيم وحالا که خيالمون راحته توی محيط سايبراسپيس کسي مارو نميشناسه ميتونيم راستگوتر باشيم و حتي در اين محيط خودمونو نقد کنيم . عادتهای بد و چيزهائي که ميدونيم اگر نبود خيلي بهتر بوديم و آدمتر بوديم .از خودم شروع ميکنم .
خب جناب فضول خان . چرا اينقدر آدمها بي گذشت هستند؟ تو هم اسم خودتو ميذاری آدم ؟ تو چرا اينقدر بي گذشتي ؟ حالا اومديم يه نفر به خاطر فشارهائي که داره تحمل ميکنه يا بخاطر ناراحتيش از.....(بخاطر هرچي ) اومد و يه ايميل توهين آميز بهت زد. خب توهم که اومدی اينجا درددل کردی و حتي اسم و آدرس ايميلشم نوشتي که مثلا" آبروشو ببری . پس ديگه چته ؟چرا ول کن معامله نيستي؟ چرا حالا که قضيه تموم شده و طرف مقابل هم جواب ايميلتو (که تو هم متقابلا" توش دهنشو صاف کردی ) نداده بازم هي ميای توی اين وبلاگ قراضه ات دری وری بارش ميکني و اصلا" گذشت نداری؟ فرض کن اون روز يه جرياني براش پيش اومده و عصبي بوده ، فرض کن درست موقعي که مثلا" رگل روحي بوده و تحمل هيچکسو نداشته تو بهش برخورد کردی وقضيه به اينجا کشيده. فرض کن که اصلا" همچين ايميلي دريافت نکردی و اين علي آقا اصلا" وجود نداره. باباجان فضول من ، يه خورده گذشت هم بد نيست ها....سه روزه که ميای ميری چپ و راست بارش ميکني . ول کن ديگه. عجب آدمي هستي تو ديگه . مگه نميبيني هيس ازينکه داری حرص ميخوری خوشحاله وداره با دمش گردو ميشکنه که يکي ريده تو حال فضول ؟ مگه نميبيني الانه که لامپ هم از خوشحالي شروع به فلاش زدن کنه ؟ خب پسر خوب ، فضول گرامي ، توهم کوتاه بيا ديگه . چيه الکي گير سه پيچ دادی به اين بيچاره علي برنائي ؟..
باشه چشم . اين هم از انتقاد از خود... حالا خوبه يادم نره که باز شروع کنم به بال بال زدن و دری وری گفتن به يه آدم مجهول الهويه و مجهول المکان به نام علي برنائي و شاخ و شونه کشيدن که اگه ببينمت فلان و بهمان ميکنم و ... بد نيست آدم گاهي وقتها بشه دوتا. يعني يه خود ديگه بره روبروی آدم بشينه و هرچي از دهنش در مياد به خود اصلي بگه .حالا ميخواين اسم اين خود دومي رو بذارين وجدان يا همزاد يا الاغ ..فرقي نميکنه .منکه تصميم دارم هرچند وقت يه بار اين الاغه رو احضار کنم يه حالي به اين فضول بده تا زيادی جفتک نندازه . شما هم اگه همينکارو بکنيد مطمئن باشيد ضرر نميکنيد.
........................................
دو سه نفر از عزيزان هستند که من اصلا" با نوشته هاشون زندگي ميکنم . گذشته از پيشکسوتان مون با نوشته های قشنگشون دوسه تا وبلاگ هستند که من اول که کامپيوترو روشن ميکنم و به اينترنت کانکت ميشم هر سه تا صفحه رو باهم باز ميکنم و شروع ميکنم ببينم چي جديد گذاشتن تو وبلاگ. اين 3 نفر کساني نيستند به جز ندا ولامپ وهيس که به هر 3 تاشون علاقه دارم و اميدوارم هميشه خوب و خوشحال و سرحال باشند و منو با نوشته های قشنگشون خوشحال کنند. بقيه وبلاگهای مورد علاقه ام هم که توی ليست وبلاگهای برگزيده گذاشته ام . اينو گفتم که اين 3 نفر مواظب خودشون باشند. چون طبيعت بنده فضوليست و من هرکي رو که بيشتر دوست داشته باشم بيشتر تو کارش فضولي ميکنم و بهش گير ميدم و کل کل ميکنم .



٭ پيغام به مريخ و پيام به 50000 سال آينده
توی وبلاگ سلمان يه مطلبي خوندم در مورد يه سايـت که ميشه توش پيام فرستاد. آخه قراره يه گروه از هنرمندان به سرپرستي هنرمندی فرانسوی ماهواره ای رو در سال 2003 به فضا بفرستند . اونوقت اين ماهواره 50000 سال دور زمين بچرخه و بعد از طي اين مدت پيام بشر امروز رو به آيندگان برسونه . يهو يادم افتاد که چه کار بيهوده ای.... بهترين و مناسبترين جا فعلا" همين اينترنته که ميشه پيامها رو توش گذاشت و سالهای سال ميمونه . با توجه به ساختار اينترنت ميدونيم که احتمال نابودی اينترنت بطور کلي وجود نداره. هرکدوم از اجزاش مستقل از شبکه عمل ميکنند و نابودی يکي از اجزا هيچ تاثيری در وجود ملي اينترنت نميذاره. از طرف ديگه اين ماهواره ای که ميخوان بفرستن با فرض اينکه 50000 سال دووم بياره معلوم نيست که تا 20 سال ديگه قوانين جو زمين و ماهواره ها به چه صورتي دربيادو اصلا" اجازه داشته باشه همينطور الکي واسه خودش بچرخه يا نه.. شايد يهو چند نفر ديوونه يا يه کشور ديوونه ورداره هرچي ماهواره دورو ور زمينه مثلا" با موشک بزنه دودشون کنه. تازه فرض بر اينه که تا 50000 سال ديگه در اثر يه حادثه ای کتابهای تاريخي و ساير منابع اطلاعاتي زمين از بين رفته باشه که اونوقت نياز به خوندن اطلاعات اون ماهواره باشه والا همينجا توی کره زمين هم ميشه اطلاعات اون ماهواره رو نگهداشت وبهش اضافه يا آپ ديت هم کرد. در اين حالت که قراره يه چيزی منابع اطلاعات زميني رو نابود کنه از کجا معلوم ماهواره های جو زمين رو هم نابود نکنه. خلاصه اينکه سر يه چيز الکی دو ساعتي با خودم کلنجار رفتم تا منطق چنين هزينه کردني و ساخت و ارسال اين ماهواره رو بفهمم ولي عقلم به جائي قد نداد. حالا اون يکي که پيام به مريخ ميفرسته باز موجه تره ولي با درنظر گرفتن بالا رفتن علم و تکنولوژی الان جوزمين (يا همون مداری که ماهواره ها توش ميگردن ) همچين فرقي با حيات خلوت خونه يه زميني نداره و دسترسي بهش برای (ما که نه ولي ) کشورهای پيشرفته دنيا خيلي ساده است . شما چي فکر ميکنيد؟ دليل منطقي و موجه داره ؟اقتصادی چطور؟
................................................
راستي تا به حال به کارهای بي فايده ای که هممون دائما" انجام ميديم فکر کردين؟ تعدادشون خيلي زياده و انجام دادن يا ندادنشون هيچ فرقي هم نميکنه. حتي بعضي وقتها انجام دادنشون باعث دردسره ولي به دليل عادت،سنت، يا به هيچ دليل موجهي انجامشون ميديم. يادتون هست چيا روميگم؟
.................................................
جناب گاگول شناسائي شدن
بله، متاسفانه خودش بود. اين آدرس ايميل همونيه که تو وبلاگ آفتاب هم هست. و جالب اينجاست که اگر بخواهيد وبلاگشو با يونيکد ببينيد يه صفحه سفيد خالي ميبينيد. ولي اگر فونت عربي ويندوز رو انتخاب کنيد صفحه بلاگر رو ميبينيد با يه خط مريخي (فقط يه خط) اين طور که به نظر مياد اين وبلاگ قبل از بوجود آمدن از دور خارج شده و چيزی توش نيست .شايد هم يه وبلاگ ديگه بعد ازين زده باشه که من ازش خبر ندارم . اگه از دوستان کسي اين بزدلو ميشناسه لطفا" به من اطلاع بده. خودش ، شماره تلفنش ، يا آدرس وبلاگش ....چون اين بزدل حتي جرات نميکنه جواب ايميلمو بده ، چه برسه که بياد سر قرار.:)))حالا دليل اون نامه مزخرفش بهتر برام قابل هضمه. آخه اسکول جان،گاگول بابا، اگه تو عقلت نميکشه چيجوری وبلاگتو رديف کني اگه عرضه شو نداری ، دليل نميشه که به وبلاگ نويسهائي که به عکس تو موفق به ايجاد وبلاگشون (بدون اشکال ) شدن حسادت کني و ايميلهائي بفرستي که عمق کمبودها و مرض و غرضهای رواني ات را نشون بده. نميدونم تا بحال به چند نفر ازين نوع ايميلها فرستادی ولي دوتا شو ميدونم . يکي به من و يکي هم به يکي ديگر از وبلاگ نويسها که برام نوشت و ابراز ناراحتي کرد. اين يه بار برات عبرت بشه که همه به سادگي ازين کارت نميگذرن . يه دفه ميبيني يه فضول گردن افتاده مثل من پيدا شد وريد به حالت و اسم و رسم و ايميلت و شاهکارتو توی وبلاگش اعلام کرد. تا همه بفهمن که طرفشون يه آدم مريض رواني و قابل ترحمه .آخه من خيلي حال ميکنم امثال تورو برينم به حالشون .هرجوری هم خواستي در خدمتيم جناب علي برنائي ... خدا شفات بده..
.....................
راستي يه نگاهي تو آرشيوش انداختم ديدم با يونيکد يه مطلبي در ستايش ديوانگي و متفاوت بودن نوشته :))))) خيلي با حاله اين يارو. دوست داره با بقيه متفاوت باشه هرچند به قيمت اينکه اونو آدم ندونن .:)) يه مطلب هم از پائولو کوئيلو کش رفته گذاشته بوده توی آرشيوش ....ميخواين بخونين ؟ ايناهاش »:
٭ يكشنبه 2 دي 1380:
--: ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار كنيد.
خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد.
( پائولو كوئيلو)
فضول : آخه گاگول جان ، اين روشي که تو در پيش گرفتي که همش جلب توجهه؟ خطرشم که خايه نداری بپذيری و سرقرار بيای . پس زر نزن .
{ اصالت زندگي با ديوانه ماندن و عاقلانه رفتار كردن بي معني به نظر مي رسد. مهم انست كه ديوانه باشي و از اينكه ديوانه صدايت كنند ، نترسي.
فضول : توکه اينو ميدوني پس چرا ميترسي ؟ منکه گفتم همه جوره در خدمتم ؟ منکه گفتم زمان و وقتشم خودت معين کن. پس چرا ميترسي؟ قول ميدم يه چيزائي ازت باقي بذارم . نترس پسرم ، ديوونه کوچولوی خودم .
چرا بايد مانند بقيه بود؟ ايا واقعا مهم است ديگران درباره ما چه فكر مي كنند؟ ايا بايد انگونه زندگي كنيم كه ديگران برايمان مناسب تر مي دانند؟
فضول : خب آره ديگه، مثل اينکه اين يکي رو ديگه فبول داری ، برات مهم نيست که ديگران چي در موردت فکر ميکنن. اينکه تورو اسکول و گاگول و مريض رواني بدونن برات مهم نيست . نه عزيزم تو هرجوری خودت فکر ميکني برات مناسبه زندگي کن و رفتار کن. منهم اين حق رو برای خودم محفوظ ميدونم که هرجوری دلم ميخواد و برای آدمي مثل تو احمق مناسب ميدونم باهات رفتار کنم . درسته؟ :)) خوش باشي

--:



........................................................................................

Saturday, January 19, 2002

٭ ايميلي از طرف يکي از دوستان داشتم (که اول اسمش شيما بود، آخرش را نميگويم که يکوقت لو نداده باشم )که نوشته بودند به کوری چشم بعضيها وبلاگشان نه تنها تعطيل نيست بلکه فعالتر از هميشه در همان محل اوليه (همان وبلاگي که آذر آينه اش را فروخت تا برای ايميل نويس بخرد) مشغول آموزش ويندوز و کامپيوتر و اينترنت و جاوا و غلطگيری MSCE از MCSE دندانپزشکان هيز ميباشد. ما که بخيل نيستيم . انشااله که چرخ وبلاگش بچرخد و هيچ فضولي هم نتواند پنچرش کند.
............................
باشه چشم . الان ميگم ديگه ، چرا هي سيخ و سقلمه ميزني ، چشم گفتم بابا ، اصلا" بيا: جناب لامپ عزيز و گرامي اصلا" و ابدا" ارتباطي با اراذل و اوباشي مثل هيس ندارند و حيف اين روشنگر برقي وبلاگهاست که اسمشان در کنار هيس نوشته شود. ضمنا" ايشان و بنده سری از هم سوا هستيم (هرچند سر ايشان کچل ميباشد) و نصف روز را من قربان ايشان رفته بقيه روز را ايشان به بنده دری وری ميگويندآن نصفه ديگر راهم به نوشتن مطالب انسانساز وعميق فلسفي وعلمي همچون فتح المنار ميگذرانند. اصلا" غلط کرده هر که گفته مطلب فتح المنار ايشان پورنوگرافي يا خزعبلات يا در رابطه با سکسولوژی نداست ؟ ؟ بابای وبلاگ بابا و دخترش هم اصولا" از قديم و نديم به لامپ علاقمند بوده اند و خودشان هم اعلام همبستگي با روشنگران فارسي لاگها (علي الخصوص لامپ )نموده اند ( که اصل ايميل ايشان در دفتر روزنامه - ببخشيد کامپيوتر بنده - موجود است ) .هرکس هم گفته اين لامپ 110 ولت و ضعيف است بيخود کرده و بنده شهادت ميدهم که ايشان 380 ولت 3 فاز 25 آمپر تشريف دارند. تازه شم همه اينها واسه اينه که لامپ عزيز و گرامي ، نه که خودش آمريکاست برای منم دعوتنامه بفرستند تا منهم به بلادکفر رفته (انگار که نونخور کم دارن که فضول قبول کنند)و علاوه بر کوبيدن ميخ اسلام در سرزمين کفر، آقا بشم ( شتر در خواب بيند.....)، ناز بشم ، ظرفشور رستوران بشم ، ماشين شور کارواش بشم و.......خيلي چيزهای ديگه بشم ...... فقط رانتخوار نشم که مثل اين شهرام جزايری خشتکمو پرچم کنند و گناه 120 تا آقازاده ديگه رو هم مجبور بشم به عهده بگيرم . باز وارد معقولات داشتيم ميشديم که به موقع فهميدم و درشو گل گرفتم (قبل ازينکه برام گل بگيرند) . راستي اينطور که ميگن قراره يه "بهرام " رو هم بگيرن تا ثابت بشه واسه قوه قضائيه ""شهرام بهرام " نداره و همه رو با يه چوب تو ک.**..شون ميکنه . خلاصه اينکه من از همين حالا دارم خودمو در آمريکا ميبينم در حاليکه از همون اول کار رفتم چتر اين بابا شدم و به بهانه اينکه زبان بلد نيستم چند ماهي خودمو آويزون لامپ کرده ام . به اميد آنروز...


٭ کلي نوشتم بلاگر قورتش داد بي صاحاب !!!! ديگه وقت ندارم از نو بنويسم پس تا بعد......


........................................................................................

Friday, January 18, 2002

٭ دنيا چقدر کوچيکه ....يه سری به ليست آقای درخشان زدم که بفهمم اين آقای علي که برام اون ايميلو زده و ( که به قول خودش اصلا" هم براش مهم نيست که چرا وبلاگ پژمان تعطيله يا به تخمش نيست که اصلا" پژمان زنده است يا مرده ) آيا وبلاگ نويسه يا تخصصش فقط در نوشتن ايميلهای کسشعره. ديدم که يه آقای "علي برنائي" در ليست وبلاگ نويسان هست که اسم وبلاگشم گذاشته "آفتاب" رفتم که چک کنم اين آدرس کذائي ايميل مال اين آقاست يا نه که ديدم انگار وبلاگش دود شده و رفته هوا. چون وقتي آدرس سايتشو ميزني دريغ از حتي يک کلمه. يه صفحه کاملا" سفيد مياد و علامت Done هم در پايين اکسپلورر مطمئنت ميکنه که اين وبلاگ همينه که هست... اميدوارم که اين علي برنائي همون گاگولي که برام ايميل فرستاده بود نباشه چون دوست ندارم فکر کنم همچين آدمهای مزخرفي هم بين وبلاگ نويسها پيدا ميشن .من فرض ميکنم اون کسي که در خودش ميبينه بياد در وبلاگ بنويسه آدم معقولي بايد باشه و اين ايميل که من دريافت کردم کار وبلاگ نويسها نبوده . اگرم بوده که ... ضمنا" اينکه وبلاگش نامرئي شده دليلش چيه ؟ ديليت کرده يا چي ؟ راستي ايميل منو که دارين .خواستين بهم دری وری بگين ( مثل اين آقا ) ميتونيد به اينجا (Fozoolak@yahoo.com) ايميل بزنيد.



٭ ايميلي از يه آدم گاگول
از ديروز تا حالا اينترنت شلوغي داشتم . اول از همه 2 تا ايميل داشتم . برای مني که وبلاگم خواننده نداره يا اگر هم داره همه خوانندگان تنبل به تورم خوردن که از يه ايميل کوچولو زدن به من هم دريغ ميکنن و معدل دريافت ايميل روزانه ام (ايميلهای مربوط به وبلاگ ) حدودا" برابر با 14/0 ايميل در روزه خب 2 ايميل ميشه روز شلوغ ديگه. اوليش از آقای عاشورزاده بود که در مورد وبلاگ پژمان و غيبتش ابراز نگراني کرده بودند.ايميل رو به علاوه من برای 20-30 نفر ديگه هم CC فرستاده بودن . منهم جوابشو دادم و گفتم که اشکال سايت هديه (همون آدرس پژمان ) اينه که در حال ساخت مجدده و پيغام Under Cunstruction ميده . يه غلطي کرديم و اين جوابو برای اون CC ها هم فرستاديم که مثلا" اونام در جريان باشن و نگران پژمان نباشند . امروز ديدم يه نامه برام اومد از يکي از همون CC ها و برام نوشته بود که اصلا" براش مهم نيست که چي شده و منم بهتره عوض ايميل زدن به ملت برم دنبال...و يه سری توهين وفحش .... خلاصه اينکه يه بهانه پيدا شد که اعصابم خط خطي بشه و جواب اين آدم بي ادبو بدتر از خودش بدم . آدرس ايميلش هم اينجاست اگر خواستين بشناسيدش... بعد فکر کردم اين دنيای مجازی اينترنت عجب محيط عجيبيه . اينجا بعضي ها به خاطر اينکه ناشناس هستند و دست کسي بهشون نميرسه هرچي عقده و کمبود که دارن در اينترنت خالي ميکنند و با توهين و هتاکي به ديگران خودشونو از شر فشارهائي که درگيرشن خلاص ميکنند. اصلا" نميدونم اين علي آقائي که برام اين ايميل چرت رو فرستاده چيکاره است.وبلاگ نويسه يا نه و اگر هست آدرس وبلاگش چيه. ولي تصميم گرفتم اينجا معرفيش کنم تا اگر باهاش برخوردی در آينده داشتيد بدونيد با چه جانوری طرف هستيد و بيخود خودتونو درگير عقده های شخصيتي و مشکلات رواني اين اسکول نکنيد. خودمم در خدمتش هستم که اگر خايه شو داشت (که مطمئنم نداره ) يه قرار حضوری بذاره از نزديک زيارتشون کنيم .
..............................................
شوخي با خورشيد خانوم
در راستای امر خطير فضولي در وبلاگهای دوستان و نظر به دزديدن موقتي لقب و سمت "فضول وبلاگها" توسط خورشيد خانوم امروز يه سری به وبلاگش زدم و عمدا" دقيق شدم که يه نکته ای ازش بگيرم . حالمم از ايميل اون يارو گاگوله خط خطي بود و خدارو صدهزار مرتبه شکر که بهانه به دستم افتاد. بله اينطورياست ديگه . بعد از دقت به مطالب دو روز اخير خورشيد خانوم نازنين (که من از مشتريان هميشگي وبلاگش هستم ) ديدم 2 جا سوتي داده اند. يه جا نوشته بود که از عفو لقمانيان توسط رهبر خوشحاله و ميخواد شاديشو با ما هم قسمت کنه....چند خط بالاتر که هنوز مرکب نوشته اولشون خشک نشده بود دوباره سوتي فرمودند که : اصلا" هم از عفو لقمانيان خوشحال نيستند و بالعکس خيلي هم از عفو ايشان ناراحتند، چون قبول فرمان عفو به اين معنيست که لقمانيان گناهکار بوده و بعد عفو شده و... خلاصه اينکه بعد از گرفتن اين سوتي و تناقض گفتار متوجه شدم که احتمالا" خورشيد خانوم نازنين ما يه کمي رفلکسشون Reflex کنده چون يه روز بايد طول بکشه که يادشون بياد عفو اقمانيان همچين هم جای شادی نداره و ...الباقي قضايا... البته ايشون تقصيری ندارند چون اکثر دختران حوا همينجوری هستند . مثلا" خواهر بنده هميشه از دست من شکاره چون وقتي بهش کامپيوتر ياد ميدم ، به موضوع "خنگ" بودنش هم معمولا" اشاره مختصری دارم . خب چه ميشه کرد. از قديم ونديم گفتن زن ناقص العقله .اصلا" واسه همينه که در اسلام زنها نصف مردها (گاهي هم کمتر) به حساب ميان و بعضي جاها (مثلا" پست رهبری يا رياست جمهوری ) بهشون تعلق نميگيره و اصلا" به حساب نميان. از قديم گفتن که در هر چيز حکمتي هست . حکمت اين تفاوت بين مردوزن هم در همينه ديگه:))
پ ن - با عرض پوزش از تمامي خانمها علي الخصوص خورشيد خانوم نازنين و خواهر گل خودم تمامي مطالبي که در مورد خنگي و.. جنس لطيف نوشتم فقط جنبه شوخي داره و اصلا" هم من همچين عقيده ای ندارم . اصلا" من مادرزادی "زی زی " بدنيا اومده ام و مثل اکبر آقا (وقتائي که ندا رو نميزنه و ندا باهاش خوبه ) فمينيست هستم . اينا رو هم نوشتم که وبلاگم پر بشه بخدا...والا من که از ازل مراتب چاکری خودمو به تمامي خانمها اعلام کرده ام وتا ابد هم ميکنم....
..........................................................................................................


٭ جناب لامپ سلام اله عليه در ايميلي به بنده نسبت به انتشار مطلب مخالفت بابای وبلاگ بابا و دخترش با مطالب ايشان و هيس اعتراض نموده و طبق قانون مطبوعات!!؟؟ خواستار چاپ اعتراضشان در وبلاگ نت پد فارسي (در همان ستون وبه تعداد همان سطور) و عدرخواهي بنده از اين اشتباه لپي شده اند. بنده هم طبق درخواست ايشان اعلام ميکنم که مطلب کذائي "فتح المنار " ايشان منتشره در وبلاگ لامپ به هيچوجه جنبه پورنوگرافي نداشته و ارتباط آن با مطلب سکسولوژی ندا خانوم کاملا" تکذيب ميشود . ضمنا" بابای مذکور به هيچوجه مخالفتي با انتشار مطالب پورنوگرافي در وبلاگها نداشته و بالعکس از مطالب جناب لامپ(علي الخصوص مطلب فتح المنار) شديدا" محظوظ شده و از طرفداران سينه چاک وبلاگ لامپ ميباشند. اصلا" هم چند روز به خاطر اين موضوع "مخالفت با استفاده از لغات رکيک در وبلاگها " به باغباني و مشغول کردن خودش در باغچه مشغول نبوده است .بنده هم به خاطر اين اشتباه لپي پوزش ميطلبم . خوب شد جناب لامپ ؟ من گفتم ...ولي شنونده عاقل خودش ميداند که چي را باور کند يا نکند:)))
........................
مدتيه از شيما خبری نيست و وبلاگش هم از همون دو سه تا پيغام جنجالي اول به بعد ديگه راکد شده و نه از آموزش کامپيوتر توش خبريه و نه از نامه های آنچناني به فضولان (همراه با درج در ايميل)..گفته بودم که تب تند زود عرق ميکنه.تب شيما و حمايت از شيمايان هم دو هفته طول نکشيد که سرد شد. اميدوارم که بقيه مسائل مطرح شده در وبلاگهای ما اينجور نباشن و آخرش به يه نتيجه اصولي برسند.


٭ متن بيانيه اعتراضي آسيدابراهيم نبوی به راديو اسرائيل
آسيد ابراهيم نبوی در نامه ای به راديو اسرائيل استفاده ابزاری اين راديو از مطالب سايت نبوی آن لاين را شديدا" محکوم و از مسئولين اين راديو خواست نسبت به تکذيب موارد گفته شده در اين راديو اقدام نمايد. متن اطلاعيه جناب نبوی را در همينجا (با تفسير گفته ها) مشاهده ميکنيد:
1- طنزهای منتشره در سايت نبوی آن لاين دارای حق کپي رايت است و با وجود اينکه در ايران اين حق را هموطنان عزيز به تخمشان هم نميگيرند ولي ما اصرار داريم که راديو اسرائيل اينجوری نکند!!؟
2- از راديو اسرائيل شديدا" ميخواهيم که پخش اين مطالب را جان مادرش هر چه سريعتر و قبل از فرستادن مجدد بنده به اوين قطع کند.
3- نطق پيش از دستور که از مطالب طنز سيت نبوی آن لاين است اصلا" هيچ ربطي به جناب حسني اروميه ندارد و اينکه راديو اسرائيل آنرا به حسني منتسب نموده به ما ربطي ندارد. شديدا" هرگونه ارتباط بين سخنان جناب حثني در بخش نطق پيش از دستور سايت ما و جناب حسني اروميه اکذيب ميشود. اصلا" حثني که ما منظورمان بوده با ث سه نقطه است و حسني اروميه با سين
4- با احترام به پيروان کليه اديان و آرزوی پيروزی فلسطين و طول عمر رهبر و پيروزی حق بر باطل ومرگ بر آمريکا و مرگ بر اسرائيل و نه شرقي نه غربي جمهوری اسلامي و ايجاد روابط بيشتر با بورکينا فاسو طبق اصل اثبات شده" رابطه گوز و شقيقه" انزجار خودمان را از غاصبان اسرائيلي اعلام ميداريم .
5- ما ضمنا" طي همين نامه اينترنتي عاجزانه از راديوی اسرائيل ميخواهيم که ما را توی دردسر نيندازد . جان مادرت از ما بکش بيرون و از مطالبمان در راديواسرائيل استفاده نکن .مگه ميخواهي منو دوباره بندازی زندان ؟
6- آقا اصلا" خر ما از کرگي دم نداشت. سه سه بار نه بار غلط کرديم که سايت زديم .مطالب سايت نبوی آن لاين به کلي تکذيب ميشود و جهت اطمينان بخشهای استفاده شده در راديو اسرائيل را بالکل از سايت نبوی آن لاين ديليت نموده و در صورت نياز اصلا" هاردمان را فرمت ميکنيم .
............................................
در سايت گويا مقاله ای از روزنامه کيهان به قلم حسين شريعتمداری قرار دارد که در آن به مسئله سواستفاده های مالي و فساد اقتصادی تعدادی از طرفداران اصلاحات سخن به ميان آمده است. هرچند که ماهيت نويسنده بر همگان روشن است اما گذشته از سابقه خراب ايشان ، اين حرکت پيگيری فساد اقتصادی را بايد به فال نيک گرفت. در ميان اين افراد که ساليان دراز با استفاده از رانتها به ثروتهای باد آورده رسيده اند مسئوليني از هر 2 جناح وجود دارند. اگر به اين مسئله فارغ از مسائل جناحي رسيدگي شود و مجرمين (از هر جناحي که باشند) به سزای اعمال خود برسند مسلما" منافع آن به ملت خواهد رسيد. جالبتر اينکه مسائل و دعواهای جناحي سبب شده که مسئولين رده بالای هر 2 جناح به افشاگری و فاش نمودن موارد تخلف جناح مقابل نموده اند. اميدوار باشيم که اين درگيری هيچگاه پايان نيابد، باشد که با لودادن همديگر تمامي مجرمين اقتصادی به سزای عملشان برسند.





........................................................................................

Thursday, January 17, 2002

٭ همانطور که قبلا" خدمتتون عرض شد بنده هم جزو خائنان به مام ميهن وبيوطناني هستم که قصد مهاجرت و بار سفر بستن بسوی شيطان بزرگ و مظاهر فريبنده اون رو دارم و در اين تصميمم هم جدی هستم. از بابت ويزا هم مشکلي ندارم (يعني اميدوارم مشکلي پيش نياد) و از طريقهائي اين مشکلو دارم حل ميکنم. فقط ميمونه مسئله اينکه اصلا" رفتن صحيحه يا خير. آدم موجود عجيبيه. بهترين راه برای راکد کردن و بستن دست و پای يه آدم اينه که يه شغل خوب و آبرومند با درآمد مکفي و کار راحت و بيدردسر در اختيارش بذاری . اونوقت هيچ تغييری رو نميپسنده و تنبل ميشه . فسيل ميشه . راکد ميشه و ميگنده. حالا هم من به همين درد گرفتارم . ميدونم که اگه برم همچين کار راحتي گيرم نمياد. ميدونم که اونجا مجبورم از صفر شروع کنم وبا اين دوزار دهشاهي سرمايه ای که دارم اونجا حتي يه سال هم نميتونم زندگيمو بچرخونم . ميدونم که اونجا کار در درجه اول اهميت قرار داره و مثل اينجا نميشه هروقت که خواستي از بند ج استفاده کني . همه اينها رو ميدونم و باز هم ميخوام برم. حالا چرا و چيجوری شد که اين فکر به سرم افتاد بماند.... محدوديتها عمده ترين مسئله ام بوده و هست و از اونجائي که تا 20 سال آينده هم اميدی به رفع اين محدوديتها نيست و بازهم ازونجائي که تا 20 سال ديگه معلوم نيست من روی خاک باشم يا زير خاک تصميم دارم که قيد همه چي رو بزنم و برم . البته مسائل زيادی هم دارم که بازدارنده اند و دست و پامو شديدا" بسته اند. مثلا" مسئله عاطفي و وابستگي عاطفي به پدر و مادر و ...يا اينکه ميدونم پدرم بيماری قلبي داره و معلوم نيست تا چند وقت ديگه اونو بالای سرم داشته باشم . فکر ميکنم که انصاف نيست اين باقيمانده عمرشو اون چيزی که دوست داره رو نداشته باشه و من ازش دورباشم . يا اينکه مادرم آرزوی دامادی پسرشو داره و ديدن نوه هاشو...همه اينها يه بخش از وجودمه .ولي باز يه بخشي ديگر از وجودم که خودخواهه ميگه به من چه ؟ ميگه من مگه برای ديگران زندگي ميکنم ؟ ميگه مگه چند سال از عمر خودت باقي مونده که بخواهي اونا با اين افکار احساسي هدر بدی و...
بازم در اينمورد حرف ميزنيم. شايد با همفکری و درددل کردن با شما بالاخره به يه نتيجه درستي برسم .


٭ * بابا و دخترش
در وبلاگ بابا و دخترش خواندم که بابا از کلام تند هيس رنجيده است و جواب داستان کنيزک و خر مولوی را به ايشان برگردانده است . از نکته بيني و طريق برخورد بابا در قبال اعتراض تند هيس خوشم آمد. ديدم که با وجود اين همه و با وجود مخالفت بابا با رويه هيس و لامپ بازهم وبلاگشان را در ليست وبلاگهای برگزيده خود (که چندتائي هم بيش نيست) جای داده است . ديدم که تعرض تند هيس را با نصيحتي ملايم و مودبانه داده و بقول معروف با پنبه سر بريده است . چه خوب بود اگر همه ما نيز در برخوردهای روزانه مان اينقدر عاقلانه حرکت ميکرديم و مثل بابا اينهمه گذشت داشتيم . مطمئنم که اگر اينطور بوديم هيچوقت مسانل حاد نميشد و سو تفاهم ها بسادگي حل ميشد.


٭ هيس و عارضه سکسولوژی يا همهچيندابيني..
بازم هيس اختيار از کف داده و گير داده به ندای بيچاره...بگذريم که اين ندائي که ما ميبينيم همچين هم بيچاره نيست و بايد گفت بيچاره اکبر آقا...من اينطور که تشخيص دادم جناب آريا بعد از خوندن مطلب سکسولوژی ندا خانوم به يک بيماری نادر به نام همهچيندابيني مبتلا شده اند. از عوارض اين بيماری هم اينه که هر موضوعي رو به مسئله مندرج در سکسولوژی ربط ميدن و حتي چوب شور خوردن و حمله قلبي مستر بوش رو هم در نتيجه عمل خانم پرزيدنت به دستوالعملهای ندا ميدونند. برای حل اين مشکل هم توصيه ميکنم ايشان چند هفته ای اصلا" به اينترنت نيان و اگر هم اومدن به هيچوجه به وب سايتهائي که افکار پراکنده زنان منسجم رو منعکس ميکنه سر نزنند. به اميد بهبود هرچه زودتر دوست خوبمون هيـــس س س س . هيس ديگه باباجون . حالا ندا يه عسلي خورد و اون مطلب سکسولوژی رو توی وبلاگش گذاشت . حالا هرچي ميشه ميزني باز به صحرای کربلا و نميذاری بابا و دخترش يادشون بره که ندا همچين خطائي مرتکب شده. همينجوريشم باباهه يه پروکسي به اين کلفتي !!؟ گذاشته سر راه اينترنت که يه وقت دخترش افکار منسجمو نخونه . با اين کارهائي که تو ميکني بعيد نيست به کلي قيد اينترنتو بزنه و بجاش بره باز توی باغچه با باغبوني و هرس علفها و درختها خودشو مشغول کنه يا اصلا" بره تحته نرد بازی کنه .آخه اين وبلاگت شده مکان تجمع (بيش از 3 نفر) هرچي خانوم باز و لزبين و گي و کون کن و بچه بازه . يه وقت اماکن مياد درشو تخته ميکنه ها..نگي که نگفتم!!



٭ متن وبلاگها و روحيه وبلاگ نويسشون
امروز يه دور بعضي از وبلاگها رو دوره کردم . تعدادشون خيلي بالا رفته و جای خوشحاليه .ولي بعضيها هم از روز اول تا بحال حتي يک خط هم به وبلاگشون اضافه نکردن. من فکر ميکنم دوستان اگر وقت وبلاگ نويسي رو ندارن وبلاگشون رو ديليت کنن تا بقيه سر کار نباشن . نه اينکه هموم خط اولو که نوشتن ديگه آدرس وبلاگشونو هم يادشون بره.
از خوندن وبلاگها به روحيه بعضي ها ميشه پي برد. بعضِ ها رو هم نه، اصلا" نميشه با خوندن وبلاگشون شناخت .مثلا" امروز وبلاگ يه بنده خدا رو که داشتم ميخوندم نميدونم چرا يهو به نظرم يه دختر لوس و ننر اومد که انتظار داره همه واسش کف بزنن و به به و چه چه کنن و هرکاری هم ميکنه واسه جلب نظر کردن و تحسين شدن به وسيله ديگرونه .يا از خوندن يه وبلاگ ديگه ديدم با يه آدمي طرفم که بطور وحشتناکي اراده اش بالاست و من عمرا" نتونم مثل اون فکر و عمل کنم . نو.شته هاش جوری بود که مطمئن بودم راست ميگه و هيچ غلوی در حرفاش نيست . ....يا هرکي که وبلاگ لامپ و هيس رو ميخونه ميفهمه که با دو تا آدم اراذل و اوباش و لات آسمون جل (آخيش دلم خنک شد) که حس طنز خوبي هم توی وجودشون هست و معني دوستي و رفاقتو ميفهمند روبروست يا مثلا" هرکي وبلاگ منو بخونه فورا" متوجه ميشه که با چه آدم گوه و مزخرفي طرفه .مگه نه ؟
رذاستي خوشحال ميشم رک و صريح نظرتون و برداشتي که از من از طريق نوشته هام دارين رو برام بنويسيــد. البته قبلا" يکي نوشته بود و نه تنها برام ايميل کرد برد توی وبلاگش هم نظرشو در مورد من کپي کرد. هنوزم هست ...حتي اگر نظرتون مثل اونهم باشه مهم نيست . برام بنويسيد چون ميخوام خودمو بشناسم .



٭ اين روزها شديدن با خودم درگيرم . همش دارم حساب کتاب ميکنم که ببينم با رفتن از ايران چه چيزهائي رو از دست ميدم و در عوض چي به دست ميارم . تا بحال هم همين حساب و کتاب باعث شده که درجا بزنم . اينجا يه کار خوب و راحت دارم با در آمدی که اگر چه زياد بالا نيست اما برام کافيه . هرچند که لردی زندگي نميکنم اما درآمدم بهم اجازه ميده هرچند وقت يه بار ادای لردها رو دربيارم . اينجا نزديک خانواده هستم و در مواقع رگل روحي ميتونم به اونا پناه ببرم . اينجا همه به هم کمک ميکنند و 4 تا دوست و رفيق دارم که اگر يه وقتي زمين خوردم کمکم کنند تا دوباره بلند شم . ولي همه اينها نميتونه ارضام کنه . اين وضع قابل تحمل نيست . يا زنگي زنگ يا رومي روم . بايد زودتر تکليفمو با خودم روشن کنم . يا زودتر بذارم برم گورمو گم کنم يا اينکه اگر قراره بمونم برم مثل همه اجدادم ازدواج کنم و بچه پس بندازم و خودمو در مشکلات زندگي متاهلي غرق کنم . به حديکه که همه چي يادم بره و فکر فرار از سرم بره بيرون. چشم انداز زياد جالبي نيست، نه؟ اما چشم انداز اونور آب هم همچين تودل برو نيست . مشکلات مهاجرت و عدم تطبيق فرهنگها و گرفتن کار و..هزار درد بيدرمون ديگه اونور آب منتظره . البته همراه با مظاهر تمدن و امپرياليست که خيلي هم شيرينه ...



٭ بابای ژينا با تعريف از مسافرتش با کشتي از فنلاند به سوئد بدجوری مارو هوائي کرد. يه سايت هم معرفي کرده که به صورت 360 درجه ميتونيد کابينها، رستوران، سونا و استخر و فروشگاهها و ساير تجهيزات کين کشتي های غول پيکر رو ببينيد. قول ميدم اگر شما هم اين تصاوير 360 درجه رو ببينيد هوائي هوائي ميشين . منکه يکي از مهمترين هدفهای آينده مو مسافرت با اين کشتي قرار دادم .تصاويرش عقل از سر آدم ميپرونه، اونهم با اين تکنيک جالبي که برای نمايش 360 درجه ابداع کردن . راستي که برای ما که در ايران زندگي ميکنيم اينجور مناظر رويايي و جالبه .البته ميدونم که زندگي در کشورهای غربي فقط همين زيبائيها نيست .در اونجا کار در درجه اوله و تازه اختلاف فرهنگي که بين ما و اونا هست ، برای مهاجرين بعضي وقتها غيرقابل تحمل و حتي کشنده است . به نظر من کسي که ميخواد از وطنش به جای ديگری مهاجرت بکنه بايد کلا" فرهنگ قبليشو دور بريزه و در فرهنگ کشور ميزبان حل بشه . در غير اينصورت نميتونه تحمل کنه. راه دومي هم نيست . اينکه بخواهي به يک سری ارزشها پايبند باشي و در کشوری که اون ارزشها به تخمشون هم نيست اونا رو حفظ کني غير ممکنه. اينجاست که وطن درد عود ميکنه و با وجود همه مزايای زندگي در کشورهای غربي طرف دلش واسه عمله های ميدون انقلاب يا بوی نون سنگک شاطر عباس يا حتي بوی توالت عمومي ميدون توپخونه تنگ ميشه . تمام کساني که ميگن ما ارزشهامونو حفظ ميکنيم و اونها رو با فرهنگ کشور ميزبان آداپته ميکنيم يا دارن دروغ ميگن يا اينکه سر خودشونو کلاه ميذارن . به عبارت ديگر يا دارن بقيه رو خر فرض ميکنن يا اينکه خودشونو خر ميکنن. در اين مورد باز هم حرف ميزنيم .....


........................................................................................

Wednesday, January 16, 2002

٭ باز هم اين لامپ با سو استفاده از مزايای اقامت در جوار شيطان بزرگ دست به تاليف مطلبي جهت برشمردن مصائبي که ما بي دست و پا ها ی مقيم وطن با آن هرروزه روبرو هستيم بطور غير مستقيم اقدام به سوزاندن گلاب به روتون ما نموده و ضمنا" با ذکر مطلب نمايش سوتين دوست دختر همکار پسرش کله اينجانب را وادار به کوبيده شدن در ديوار اطاق نموده اند. گفتم "بي دست و پاهای مقيم وطن" البته منظور نظر امثال خودم است که سالها در پي راهي برای خروج از کشور و (به زعم بعضيها) خيانت به مام ميهن درجا زده ايم و از آنجائيکه اصلا" هم مغز نيستيم ، تبصره فرار مغزها هم شامل حالمان نشده است . يکبار هم که قرار ميشود اين جناب لامپ در مورد ويزای شيطان بزرگ و راههای به چاک جعده زدن توضيحاتي مرقوم بفرمايند با بهانه های مختلف اين مهم را بدست فراموشي سپرده و خودرا به کوچه علي چپ ميزنند. مطلب عوض شد و به آرشيو سپرده شد ، اما هنوز ايشان به قول خود وفا نکرده و بجای ارائه راه حل و چگونگي در رفتن با تعريف ماجراهای آمريکائي و خاطرات اقامت در وطنشان نشادر در گلاب به روتون بنده ميکنند!! واقعا" که سيزيف گرامي خوب اين رفيقش را ميشناخت که به هر بهانه ای انگشت توی سرپيچ لامپش ميکند.
آقاجان، لامپ عزيز ، اوهــــــــوی .... الوعده وفا



٭ هيـــــس عزيز مطابق معمول از ماجراهای جالب خودشون نوشتن و ما رو شرمنده کردن . اينبار جريان سر ماجراهای نجات غريق ها و کون کنان وطنيست که در استخر هم دست از سر بچه ها برنميدارندو... البته در اين ماجرا باز هم (مطابق معمول) هيس عزيز خودسانسوری فرموده اند و جای بعضي از پارامترها را در داستان عوض کرده اند. تا آنجائيکه ميدانم در استخرهای عمومي معمولا" کون کن مربوطه همان نجات غريق است که اصلا" به خاطر همين به اين شغل رو آورده و بنده حقير موارد متعددی ازين قبيل را در استخرهای عمومي به کرات ديده ام . بنابراين جناب هيس بايد به بنده حق بدهند که از خواندن تعاريف نجات غريق غيرتي تعجب کنم . اصلا" در ولايت ما معروف بود که نجات غريق استخر ....و .... بچه باز هستند و به همين مناسبت القابي همچون کون کن و بچه باز در ادامه اسامي اين عزيزان قرائت ميشد. البته مستحضر هستم که گفتن اين مطلب سبب عکس العمل هيس و منتسب نمودن پارامتر ديگری از داستان به من خواهد شد (احتمالا" بچه مربوطه ). لذا در همينجا از قبل (پيشکي ) اعلام ميکنم که تمامي ماجراهای شنای بنده و مشاهده نجات غريق های بچه باز مربوط به زمانيست که سبيلهايم در آمده بود و به استناد داشتن سبيل (يا همان سپر کون ) از تعرض نجات غريفهائي همچون هيس مصون بوده ام. هرگونه اتهام ديگر از قبيل وابستگي به نجات غريقها يا کارآموزان يادگيرنده شنا را هم تکذيب ميکنم .
................................................................


٭ نگاهي کوتاه به شهرمان
اينبار که به خيابان ميرويد کمي به مناظری که ميبينيد دقت کنيد و ببينيد که نقطه ضعف ما درکجاست که زيبائي و نظافت شهرهای اروپائي تا اين حد برايمان دست نيافتني و روياييست. اتومبيلهای فرسوده و دودزا با آثار متعدد تصادف که تعمير نشده اند، خيابانهای کثيف که قدم به قدم دارای دست انداز و چاله هستند.آثار عبور ماشينهای زباله شهرداری در شب گذشته که رد پايشان را با تل های زباله ريخته شده بر کف خيابان به جا گذاشته اند، نمای ساختمانها که بعضي از آنها قشری از گرد و خاک و دوده ناشي از ساليان دراز حضور در خيابان را پوشيده اند و بناهای نيمه کاره. گداها و بچه های کوچکي که با ظاهر کثيف و مف آويزان سر چهارراهها به گدائي و يا فروش آدامس و بيسکوئيت و روزنامه مشغولند. عابران بي توجهي که چراغ راهنمائي را به تخمشان هم نگرفته و همزمان با اتومبيلها در هزارتوی ترافيک شهرها در گذر هستند، تلهای زباله و لجن کنار جويها که فضا را به گند کشيده اند، چاله های آب و تلهای برف گل آلود کنار خيابان در روزهای برفي و باراني و پياده روهای يخزده که آثار گودبرداری های متعدد تلقن و آب و برق و گاز در آن باقيست و بحال خود رها شده ،قشر ضخيم دوده برروی تابلوها و ....
همه اينها مناظريست که هرروزه با آن برخورد ميکنيم و کثرت و تکرر ديدار سبب شده به آنها بي توجه باشيم . شهرهای اروپائي علاوه بر آنکه با توجه دقيق و نظافت روزانه چهره ای متفاوت از شهرهای ما دارند، طبق برنامه ريزيهای دقيق و از پيش طراحي شده بسياری ازين مشکلات را قبل از پديد آمدن از بين برده اند. مثلا" ميدانيم که قاره اروپا از قاره های سردسيريست که هوای برفي و باراني در آن عاديست . با عبور لوله های آب گرم شهرداری از زير خيابانها و پياده روها هيچگاه برف و يخي در آنها نيست که سبب ايجاد مشکل برای رهگذران گردد. تابلوها، نمای ساختمانها و نرده های خيابانها بطور مرتب شستشو و پاکسازی و در صورت نياز مجددا" رنگ آميزی ميشوند. قوانين جدی و بدون انعطاف اجازه گدائي در خيابان يا سر چهارراهها را به هيچکس نميدهد و نگهداری منظم و نظارت دقيق بر آسفالت خيابانها و سنگفرش پياده روها سبب شده که هيچگاه مناظری همچون چاله و دست انداز يا گودبرداريهای تعمير نشده در خيابانها مشاهده نشود. نظارت دقيق و مستمر بر اجرای قوانين توسط عابرين و اتومبيلها، سيستم پِيشرفته و دقيق فاضلاب شهرها و....
اينها هستند که سبب شده اند حتي در زمينه ظاهری شهرها نيز از ديگراني که ( نفت هم ندارند) عقب باشيم . اين مناظر زشت سبب آلودگي بصری در بينندگان خواهند بود . هنوز هيچ آمار دقيقي نشان نداده که چه ميزان از ناهنجاريهای اجتماعي و بيماريهای رواني و عصبيت شهروندان ناشي از اين آلودگي بصريست. اما آنچه که مشخص است اينست که اين مناظر کريه و ناهمگون در آن بي تاثير نيستند.


........................................................................................

Home